کد خبر: ۲۹۷۹۰
تاریخ انتشار: ۱۴ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۵:۲۰-03 April 2022
اولین بار در حالی با موشتا آقا (آقا مجتبی)آشنا شدم که رخت دامادی به تن داشتم و او داشت میان جمع رقص ترکی پر تحرک و موزونی می کرد و ناگهان نزدیک شد و زیر گوشم گفت:امروز تولد هشتاد سالگی من است، پس تو هم بیا وسط..
تا روز مرگش که رمضان سال نود بود، دوازده ماه رمضان را بدون غیبت در مراسم افطاری باشکوه خانه ی قصر مانندش مهمانش شدم و هر دوازده بار حظ بردم...

موشتا آقا روزی چهار پاکت سیگار دود می کرد.سه بسته را صبح تا شب.یک بسته را شب تا صبح.تا صبح هر بیست دقیقه یک بار از خواب بلند می شد و سیگاری دود می کرد و استکان چای را سر می کشید و دوباره خواب.این عادت بعد از مرگ همسرش به سراغش آمده بود و تا دم مرگ همراهش بود.

 یک بار هم گفته بودم:اینهمه سیگار شلیک به خود است..

او هم گفته بود:می دانم.تو باید هم بگویی دکتر جان.من هم حق دارم که انتخاب کنم.زنده باد علم.اما هر چیز اجباری، حتی اگر علمی باشد شلیک به تفاوت ها و انتخاب آدمهاست..
عجیب اینکه تمام ماه رمضان را روزه می گرفت و افطارش را با سیگار باز می کرد.چطور می توانست؟...
نمازش را هم فقط همان ماه رمضان می خواند.شمرده و با اخلاص...
موشتا آقا تحصیلکرده ی پاریس بود اما زمان جنگ جهانی به خانه برگشته بود و راه پدر و حجره ی بازار را پی گرفته بود...
*
من هر چه کرده ام برای خودم کرده ام.روزه می گیرم تا به خودم بگویم که می توانی کار سخت را انجام بدهی.می توانی از همه ی چیزهایی که وابسته ات کرده اند دست برداری.می توانی تمام نشدن ها و نبایدهایی که در ذات زندگی است را تاب بیآوری...
زندگی که تکراری می شود شبیه قصه گویی می شود که قصه هایش ته کشیده و قصه های بی سر و ته و تکراری تحویلت می دهد.باید فاصله بگیری و مهلتش بدهی که کمی نفس تازه کند و حرف های تازه تری پیدا کند.فقط هم این نیست.خیلی زود فهمیدم که جهنم و بهشتی در کار نیست.ولی چه کار می توانستم بکنم؟من توی همین مملکت زندگی می کردم.با همین مردم.وقتی وسط یک بازی هستی اگر تن به بازی ندهی زجر می کشی.رانده می شوی.بیگانه می شوی.یک بیگانه ی مشکوک.برای من که بازاری هستم، بیگانه بودن یعنی بی اعتمادی.یعنی بی اعتباری.یعنی مرگ ِکار و کاسبی.

تن دادم تا صدای اذان برایم مفهومی داشته باشد.تا غروب خورشید برایم معنایی داشته باشد.تا در کنار بقیه انتظار بکشم و معنای انتظارشان را بفهمم.انتظاری مشترک.آدم ها را انتظار مشترک و منفعت مشترک و معنای مشترک است که به هم چسب می کند...

حالا دیگر فرق می کند اما آن وقت ها، چیزی که آدم ها را به هم وصل می کرد همین افطار و دید و بازدیدهای عید و ختنه سوران و ختم آدم ها بود.شاید امروز آدم ها بهانه های دیگری برای با هم بودن پیدا کرده باشند.شاید برای فهمیدن همدیگر معناهای دیگری کشف و خلق کرده باشند.اما آن وقت ها چسب میان آدم ها همین ها بود...

کشور حوض است.فرهنگ و سنت و عادت آب است و مردم ماهی.
شاید بتوانی حوضت را عوض کنی.شاید بتوانی وارد دریا و اقیانوس بشوی اما از آب گریزی نیست.حالا آب شیرین نشد، آب شور.اما بپا...یکهو پریدن از آب شور به آب شیرین ماهی را می کشد.اشتباه آن پدر و پسر هم همین بود.حوض لجن گرفته ی شور را نباید یکهو با آب زلال شیرین پر کرد
*
اینها را دو سال قبل از مرگش گفته بود.در یک شب رمضان و در جواب نتیجه اش که جوان بود و سخت مخالف و منتقد پدرجدش...
*
یازده سال است که رفته.نه از سرطان و تنگی نفس و سکته و دیگر عوارض سیگار و نه به دلیل کهولت سن.بعد از حمام پایش سر خورد و تمام...

حالا هر وقت رمضان می آید، هر وقت اذان می گویند، هر وقت بوی افطار توی کوچه های شهر می پیچد من به مادرم فکر می کنم.به موشتا آقا.به زینب عمه.به مادربزرگم و به خیلی های دیگر که همه ی اینها برایشان معنا داشت.هر چند شاید این معناها خیلی شبیه به هم نبودند...

امید مرجومکی
برچسب ها: امید مرجومکی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان