کد خبر: ۲۹۶۶۷
تاریخ انتشار: ۰۳ فروردين ۱۴۰۱ - ۰۹:۰۷-23 March 2022
به قول صادق هدایت «غذایمان را نمی‌توانیم عوض کنیم، چه رسد به قضا.»
آنچه در ادامه می‌آید همگی حرف‌های صادق هدایت است که از میان نامه‌هایش آورده‌ام، جایی که او ذهن و زبانی عریان دارد. پیشاپیش از الفاظ رکیک آن عذر می‌خواهم. آن‌قدر حرف‌هایش را سانسورشده بازگو می‌کنم که اگر از این بیش‌تر قیچی بر آن بزنم، بازگو نکنم بهتر است... بگذریم...

«از اوضاع میهن خواسته باشید کثافتکاری مثل سابق ادامه دارد. چند روز است که گوشمان از سر و صدای انتخابات فارغ شده. حالا مشغول خواندن آرا هستند... در این جور امور من به هیچ وجه اینترسه [= علاقه‌مند] نیستم. غریب اینجاست که از هر خارجی خارجی‌تر هستم، ولیکن همۀ گند و گه‌کاری‌ها... و سینه‌زنی انتخابات و کوفت و زهرمار یک پا مربوط به حقیر می‌شود...» (۷ آبان ۱۳۲۸)

«از اوضاع اینجا [= ایران] خواسته باشید لابد اطلاع دارید که قرارداد نفت در مجلس تصویب نشد. حالا چه حقه‌ای در کار بود خدا می‌داند. هنوز گندش بالا نیامده اما در هر صورت باید منتظر پیشامدهای نوظهوری بود که مجاناً محکوم به تماشای رجاله‌بازی و گند و گه‌کاری هستیم. پوستمان کلفت شده، هیچ جور تأسفی هم برایمان باقی نمانده. زمستان مثل خایۀ حلاج‌ها در اتاقمان می‌لرزیم تابستان مثل ماهی روی خاک افتاده پرپر می‌زنیم. گرد و غبار و سروصدای کارخانه کم بود حالا زوزه و عرّ و تیزِ رادیو هم قوزبالاقوز شده است. جای یک دقیقه آسایش نیست. گاهی از مقاومت خودم وحشت می‌کنم. شکنجۀ چینی به تمام معنی است، مثل اینکه بی‌جهت وارد سیاست شدم...» (۷ مرداد ۱۳۲۸)

«جای شما خالی اخیراً تهران محل راندِوو [= میعاد] شیوخ... و جیره‌خواران عرب شده، ما دیگر با ملل راقیه لاس می‌زنیم و طرف شده‌ایم و عن‌قریب بلوکی با پاکستان و چند شیخ دست‌نشانده و حتی شیخ بحرین تشکیل خواهیم داد که چشم چراغ عالم خواهد شد و دنیا انگشت به کون حیران خواهد ماند. اما از قرار معلوم دولت یهود و ترکیه و حتی افغان حاضر به همکاری با ما نخواهند بود...» (۷ مرداد ۱۳۲۸)

«از... ۱۶ میلیون دلار کمک به صادرات میهنی اظهار خوشوقتی کرده بودید. نمی‌دانم به نفع که تمام خواهد شد؟ فقط ارباب‌ها از جیب چپ به جیب راستشان صدقه می‌دهند و بس! محصول ما تریاک و تراخم و وقاحت و گدایی است، وگرنه کشک و پشم و پوست انار و پشکل ماچه‌الاغِ اینجا می‌خواهد در نیمکرۀ شمالی یا جنوبی معامله بشود؟ دیگی که سر ما نجوشد برای سگ بجوشد! نیمه‌جانی که با اینهمه پستی و وقاحت و حمال‌بازی تأمین بشود به زحمتش نمی‌ارزد... هر چه می‌خواهد بشود بشود. به درک!» (۱۴ فروردین ۱۳۲۸)

«از وقتی... ماه رمضان شده من از خانه خارج نمی‌شوم و هیچ جور اطلاع حتی زبانی هم از اوضاع میهن و دنیا و مافیها ندارم. راستی این قضیه را شنیده بودم که چهاده نفر ایرانی می‌خواسته‌اند تبعۀ حبشه بشوند. آیا ممکن است من هم درخواستی بنویسم و در شمار پانزدهمین خائن به میهن قرار بگیرم؟ فکر خوبی است. آیا مخارج مسافرت را هم می‌دهند؟ شرایطش چیست؟ اما در آنجا هم باز احتیاج به اشخاص... پاچه‌ورمالیده دارند... حتی شاعر درباری امپراتور حبشه هم نمی‌توانم بشم.» (۳ مرداد ۱۳۲۷)

«...گمان می‌کنم بالاخره مجبور بشویم یک کفیه عقال [= سربند عربی] هم ببندیم و یک عبا هم بپوشیم و دنبال سوسمار و موش صحرایی بدویم. این هم جواب جوان‌های تحصیلکردۀ تربیت‌شدۀ سیاستمدار که می‌گفتند دیگر به قهقرا نمی‌شود برگشت و در حال ترانزیسیون [= گذار] هستیم و ایرانی باهوش است. هیچ چیز مضحک‌تر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سر خورده و رفته توی...»▪️

آنچه خواندید از نامه‌های صادق هدایت به حسن شهیدنورایی بود. این هم از کارهای حیرت‌انگیز و تلخ دنیاست که دو دوست که سنگ صبور همند در یک روز بمیرند، هر دو در غربت؛ یکی این گوشۀ پاریس و دیگری در آن گوشۀ پاریس... صادق هدایت که سال‌های آخر عمر حوصلۀ خودش را هم نداشت از تهران نسبتاً مرتب برای یکی از دوستانش به نام حسن شهیدنورایی در پاریس نامه می‌نوشت و در بیشتر نامه‌ها هم چند سطر و پاراگرافی فغان می‌کرد که نمونه‌هایش را خواندیم. روزی که شهیدنورایی در پاریس بر اثر بیماری درگذشت، هدایت کنجی دیگر خودکشی کرد.

جالب آن‌که اندیشۀ سیاسی هدایت را هم تا حد زیادی می‌توان از خلال این نامه‌ها استخراج کرد که آن را در نوشتاری دیگر شرح می‌دهم. 

«هشتاد و دو نامۀ هدایت به شهیدنورایی» با توضیحات و مقدمۀ ناصر پاکدامن منتشر شده است.

***
«خودکشی در خانۀ شمارۀ ۳۷»

۱۹ فروردین ۱۳۳۰، خانۀ شمارۀ ۳۷، طبقۀ سوم ــ مرد در تاریک و روشن اتاق تنهاست. لباس مهمانی می‌پوشد. مهمان‌ها تا ساعتی دیگر می‌رسند. مرد به آشپزخانۀ کوچک کنار اتاق می‌رود. صورتش را در ظرفشویی اصلاح می‌کند. پنجره را به روی بادهای سرکشِ آوریل می‌بندد. درِ آشپزخانه را هم از داخل می‌بندد. با پنبه همۀ درزها را پر می‌کند. پتویی کف آشپزخانه می‌اندازد و گاز...

شیر گاز را باز می‌کند. تنها صدایی که می‌آید، صدای «شینِ» ممتد گاز است که هوای آشپزخانه را پر می‌کند. بی‌آنکه از این «شینِ» کشدار بترسد، بر پتو دراز می‌کشد. آرام می‌گیرد. گاز چون ماری زهردار دور تنش می‌خزد و زهرش را در ریه‌هایش می‌ریزد. مرد به خواب ابدی فرومی‌رود. مَرد می‌میرد، سبک، بی‌صدا، مانند پرواز بوف، وقتی نیمه‌شب، از میان شاخه‌ها، از میان سایه‌ها پر می‌کشد... دیگر چه اهمیت دارد که فردا روزنامۀ فیگارو خبر خودکشی‌اش را بزند یا تیتر روزنامه‌های تهران پر شود از نامش: «صادق هدایت خودکشی کرد»... اما اهمیت دارد! مهم‌ترین اثری که صادق هدایت نوشت، «خودکشی‌»اش بود...

نفت، نفت، نفت... گوش مردم پر از هیاهوی نفت بود وقتی هدایت، در کوچه‌های محلۀ کارگرنشین پاریس، گوشۀ دنجی برای خودکشی می‌جست. او از خانوادۀ متمول و معروفی بود، اما از مال دنیا هیچ نداشت، مگر کتاب‌هایش. تنها چند روز پیش‌تر، شوهر خواهرش را در تهران ترور کردند؛ سپهبد رزم‌آرا، نخست وزیر وقت، شوهرخواهر صادق، انورالملوک هدایت، بود که ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ به دست فداییان اسلام ترور شد تا راه ملی شدن نفت، به رهبری مصدق، هموار شود. اما صادق، هیچ میانه‌ای با سیاست نداشت. در پاریس درمانده و آواره بود و از اینکه باید دائم اقامتش را تمدید می‌کرد، منزجر بود. به شاگرد وفادارش، م. فرزانه، چند روز پیش از خودکشی، دربارۀ کارمندان سفارت ایران گفته بود: «آن اول‌ها عده‌ای‌شان برایم تره خُرد می‌کردند، به خیال اینکه رزم‌آرا چون شوهرخواهرم است، آبی ازش گرم می‌شود... ولی از وقتی رزم‌آرا را کشته‌اند، دیگر محل سگ هم بهم نمی‌گذارند.»

هدایت از همین‌ها می‌گریخت، از رجاله‌ها، از فرهنگ و مردمانی که دیگر تاب تحمل کردنشان را نداشت. ایران که بود، در دانشگاه هنرهای زیبا کار می‌کرد. چه کاری؟ شرمسار می‌شوید اگر بشنوید، در گوشۀ راهرویی میزی برای او گذاشته بودند تا خُرده‌کاری کند، مردی که بزرگ‌ترین نویسندۀ تاریخ معاصر ماست... سال ۱۳۲۹، طاقتش طاق شد. باید از ایران می‌رفت. اما پول نداشت. تنگدست بود و دارایی‌اش همان حقوق بخورونمیر کارمندی بود. کتاب‌هایش را فروخت. تعدادی از دوستان، اندکی به او قرض دادند (انگار که برایش گلریزان کنند تا از زندان برهد). اما برای رفتن، باید ارز دولتی تهیه می‌کرد. دوستانش کمک کردند تا گواهی بگیرد، به نشانۀ اینکه «بیمار لاعلاج است» و باید برای درمان به خارج رود. دوستان برایش نوعی بیماری مغزی نادر تراشیدند.

او اسم این گواهی را گذاشته بود «تصدیق‌نامچۀ جنون» [= گواهی دیوانگی]. می‌گفت: «تصدیق دیوانگی هم کف دستمون گذاشتند... ما هم با تصدیقِ علّتِ [= مرضِ] مغزی می‌زنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیق‌نامچۀ جنون از خدماتِ میهنی بنده تقدیر شد.» 

مهمان‌ها رسیدند. درِ آپارتمانش را زدند. در را باز نکرد. بوی گاز می‌آمد. پیش سرایدار رفتند. پیرزنِ سرایدار مطمئن بود هدایت خانه است. کلیدساز آورد. در را گشودند. اما ساعتی پیش‌تر، «بوف‌ کور» بی‌صدا، از لب پنجره پر کشیده بود... فردا صبح، فیگارو تیتر زده بود: «صادق هدایت نویسندۀ بزرگ ایران و برادرزن ژنرال رزم‌آرا نخست‌وزیر مقتول ایران خودکشی کرده است.»

بنویسیم، همه با هم بنویسیم: «بزرگ‌ترین نویسندۀ معاصر ایران، در تنگدستی و محرومیت، گواهی دیوانگی گرفت تا چندرغاز ارز دولتی بگیرد تا بتواند از میهن برود، گوشۀ دنجی بیابد و خودکشی کند.» بنویسیم، بنویسیم که هدایت پیش از مرگ همۀ نوشته‌هایش را معدوم کرد. خشمگین می‌گفت: «می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیزی ننویسم. مرده‌شور ببره! عُقم می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند! این اراذل لیاقت ندارند کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق! اصلاً سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند... پس برای کی بنویسم!»

و اما فیلم!
مستندِ درخشانِ کیومرث درمبخش را با بازی و صدای پرویز فنی‌زاده، ساختۀ ۱۳۵۳، با عنوان «سفر بهاری» که روایت خودکشی هدایت است، در پیوست ببینید.

پی‌نوشت: اسماعیل جمشیدی، کتابی دارد با عنوان «خودکشی صادق هدایت» که منبع اصلی من در این نوشتار بود (ص ۱۵۹-۱۹۳)، همچنین کتاب ارزشمند م. فرزانه، «آشنایی با هدایت».

مهدی تدینی


تاریخ‌اندیشی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان