کد خبر: ۲۹۴۷۲
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۴۰۰ - ۰۸:۲۴-06 March 2022
استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود. از دیهی كه آن دیه را باژ خوانند. و از ناحیت طَبَران است‌.
بزرگ‌ْدیهی است‌، و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوكتی تمام داشت‌. چنانکه به دخل آن ضیاع (زمین و آب) از اَمثال خود بی‌نیاز بود و از عقب (فرزند، نسل) یك دختر بیش نداشت‌، و شاهنامه بنظم همی‌كرد. و همۀ امید او آن بود كه از صلۀ (پاداش) آن كتاب جهاز آن دختر بسازد. 

بیست و پنج سال در آن كتاب مشغول شد كه آن كتاب تمام كرد، و الحق هیچ باقی نگذاشت‌، و سخن را به آسمان علّیّین بُرد و در عذوبت (گوارایی) به ماءِ مَعین (آب روان) رسانید، و كدام طبع را قدرت آن باشد كه سخن را بدین درجه رساند كه او رسانیده است‌، در نامه ای كه زال همی‌نویسد، به سام نریمان به مازندران‌، در آن حال كه با رودابه دختر شاه كابل پیوستگی (وصلت) خواست كرد؟:

یكی نامه فرمود نزدیك سام 
سراسر نُوید و درود و خرام (نُوید: مژده/خرام: شادی)
نخست از جهان آفرین یاد کرد 
که هم داد فرمود و هم داد کرد
وُزو باد بر سام ِ نَیرم  درود 
خداوند شمشیر و ِ کوپال و خُوُد (کوپال:گُرز)
چمانندۀ چرمه هنگام  ِ گَرد(چرمه: اسب)
 چرانندۀ كرکس اندر نبرد
فزایــندۀ باد ِ آوردگــاه (میدان جنگ)
‌فشانندۀ خون ز ابـر ِ سیاه
به مردی هنر در هنر ساخته
سرش از هنر گردن افراخته 

من در عجم سخنی بدین فصاحت (روانی) نمی‌بینم‌ و در بسیاری از سخن عرب هم‌! چون فردوسی شاهنامه تمام كرد، نسّاخ او علی دیلم بود، و راوی (خواننده اشعار) او ابودُلف و وِشكِرده (کارپرداز) حُیی‌ّ ِقُتیبه كه عامل طوس‌ بود و بجای (در حق) فردوسی ایادی (نعمت‌ها) داشت و نام این هر سه بگوید:

ازین نامه از نامداران شهر 
علی دیلم و بودُلف راست بهر
نیامد جز احسنتشان بهره‌ام
بِکَفت اندر احسنتشان زهر‌ه‌ام (کفتن: ترکیدن)
 حُییِّ قتیبه است از آزادگان
كه از من نخواهد سخن رایگان‌
نِیم آگه از اصل و فرع ِ خراج
 همی غلتم اندر میان ِ دَواج (لحاف)‌
 
حُیی ِقتیبه عامل طوس بود و این ‌قدر او را واجب داشت و از خراج فرو نهاد، لاجرم نام او تا قیامت بماند و پادشاهان همی خوانند. پس شاهنامه علی دیلم ‌در هفت مُجلَّد نبشت، و فردوسی بودُلف ‌را برگرفت و روی بحضرت (بارگاه، کاخ) نهاد به غزنین، ‌و به پایمردی خواجۀ بزرگ احمدِ حسن كاتب عرضه كرد و قبول افتاد. و سلطان محمود از خواجه منت‌ها داشت. امّا خواجۀ بزرگ مُنازعان (دشمنان) داشت كه پیوسته خاكِ تخلیط (آمیختنِ باطل با حق) در قدح جاه او همی‌انداختند. محمود با آن جماعت تدبیر كرد كه فردوسی را چه دهیم‌؟ گفتند: پنجاه هزار درم ‌و این خود بسیار باشد كه او مردی رافضی (شیعه) است و معتزلی(۱) مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل كند كه او گفت‌:

به بینندگان آفریننده را 
 نبینی مرنجان دو بیننده را؛

و بر رفض (شیعه بودن) او این بیت‌ها دلیل است كه او گفت‌:

خردمند گیتی چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد كشتی درو ساخته 
همه بادبان‌ها برافراخته‌
میانه یکی خوب کشتی عروس
برآراسته همچو چشم  ِخروس‌
پیمبر بدو اندرون با علی‌
همان اهل ِ بیت ِ نَبی و وَصی 
اگر خُلد خواهی به دیگرْ سرای‌ 
به نزد نبیّ و وَصی گیر جای 
گرت زین بد آید، گناه ِ منست
چنین دان و این راه، راه ِ من ست‌
برین زادم و هم برین بگذرم 
یقین دان كه خاك ِ پی  ِحیدرم

و سلطان محمود مردی متعصب بود، درو این تخلیط بگرفت و مسموع افتاد. در جمله بیست هزار درم به فردوسی رسید. بغایت رنجور شد و به گرمابه رفت و برآمد و فُقّاعی(شراب) بخورد و آن سیم میان حمّامی و فقّاعی قِسم فرمود. سیاست (مجازات) محمود دانست‌، بشب از غزنین برفت‌ و به هِری (هرات)‌، به دكان اسماعیل وَرّاق پدر ِ ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانۀ او متواریذ (پنهان) بود. تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. و چون فردوسی ایمن شد، از هری روی به طوس نهاد و شاهنامه برگرفت ‌و به طبرستان شد. به نزدیك سپهبد شهریار كه از آلِ باوند در طبرستان پادشاه او بود. و آن خاندانی است بزرگ‌، نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد. پس محمود را هجا كرد در دیباچه‌، بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت: « من این كتاب را از نام محمود با نام تو خواهم كردن كه این كتاب همه اخبار و آثار جَدّان ِ تست.»

شهریار او را بنواخت و نیكویی‌ها فرمود و گفت: «یا استاد! محمود را بر آن داشتند. و كتاب ترا به شرطی (چنانکه باید) عرضه نكردند و ترا تخلیط كردند و دیگر تو مردی شیعیی و هر كه تولّی به خاندان پیامبر كند او را دُنیاوی به هیچ كار نرود كه ایشان را خود نرفته است‌. محمود خداوندگار من است‌. تو شاهنامه به نام او رها كن و هجو او به من ده تا بشویم و ترا اندک چیزی بدهم‌. محمود خود ترا خواند و رضای تو طلبد و رنج كتاب تو ضایع نماند» و دیگر روز صدهزار درم فرستاد و گفت هر بیتی به هزار درم خریدم . آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش كن‌. فردوسی آن بیت‌ها فرستاد. بفرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست‌. و آن هجو مُندرس گشت‌ و از آن جمله این شش بیت بماند.

«مرا غمز كردند كان پرسخن (غمز: سخن چینی)
به مهر علی و نبیّ شد كهن‌
اگر مهرشان من حكایت كنم 
چو محمود را صد حمایت كنم‌
پرستارزاده نیاید به‌كار
وگر چند باشد پدر شهریار 
ازین در سخن چند رانم همی
 چو دریا كرانه ندانم همی 
به نیكی نبُد شاه را دستگاه 
 ‌وگرنه مرا برنشاندی به گاه‌
چو اندر تبارش بزرگی نبود
 ندانست نام بزرگان شنود!»

الحق نیكو خدمتی كرد شهریار مر محمود را و محمود از او منت‌ها داشت. ‌

پی‌نوشت:
۱ـ  فرقه‌ای است که گویند به دنیا و آخرت دیدن حق‌تعالی ممکن نیست و نیز می‌گویند نیکی از خداست و بدی از نفس و مرتکب کبیره نه مومن است نه کافر.

چهار مقاله/تالیف احمد ابن عمر ابن علی نظامی عروضی سمرقندی ـ تهران: صدای معاصر ۱۳۷۶ 


کانال نقل معانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان