کد خبر: ۲۹۳۰۵
تاریخ انتشار: ۳۰ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۰:۲۹-19 February 2022
آورده‌اند که شبی عیّاری به طلبِ شکار بیرون آمد و در کوچه و بازار می‌گشت تا گذارش به درِ خانۀ شَعربافی* افتاد.
آوازِ حزینی شنید که مردی آهنگ زده، شعرهای مناسب می‌خواند. دزد را خوش آمد با خود گفت زمانی به درون خانه روم و در گوشه‌ای پنهان شوم تا ببینم این مرد چه می‌گوید. پس خود را به تاریکی کشید و در عقبِ سر او ایستاد. نگاه به کارش کرد، دید دیبائی در کار دارد و انواع تکلیف در آن دیبا به کار برده و نقش‌های غریب و عجیب در آن تعبیه نموده است.

دزد از دیدن آن حیران بماند. همانجا بنشست و گفت: به کجا روم که از اینجا بهتر باشد. صبر میکنم تا مردِ استاد دیبا را تمام کند و بخوابد، آن را  بِرُبایم. استاد هر لحظه زمزمه داشت و می‌گفت ای زبان، مرا ببخش و سرِ مرا نگاهدار که یک ماه است رنج  میبرم تا این دیبا امشب تمام می‌شود و تو پاسبانِ سری، فردا سرِ مرا پیش خلیفه نگاهدار و به باد مده.

آن پیرِ بافنده گاهی نغمه‌سرایی می‌کرد و گاهی زبان خود را این خطاب و عتاب می‌کرد. آن دزد درحیرت ماند که آیا در این چه سِرّ است؟ این را باید دید که سرانجام این کار به کجا می‌رسد. من از سَرِ این دیبا گذشتم، ببینم چه رو می‌دهد و کار به کجا می‌رسد.

چون صبح شد بیرون آمد و در سر راه انتظار استادِ بافنده را می‌کشید. پیر دیباباف، دیبا را در هم پیچیده عزم سرای خلیفه کرد. چون از خانه بیرون آمد، دزد پیش او رفت و سلام کرد. پیر جواب سلام داد و دزد از عقب استاد روان شد تا ببیند سرانجام کار به کجا خواهد رسید.

چون به بارگاه خلیفه رسید، دزد قدم در قدمِ پیر می‌رفت تا از عقب او وارد بارگاه شد. پیر حمد و ثنای پادشاه را به جای آورد و دیبا را گذرانید. چون دیبا از نظر خلیفه بگذشت در صنعت و نقش‌های آن حیران بماند. خلیفه بر استاد آفرین کرد و از هر کس می‌پرسید این دیبای زرنگار برای چه خوب است؟

هر یک چیزی می‌گفتند. خلیفه از مردِ استاد پرسید: ای استاد، این صنعت لطیف که در اینجا به کار برده‌ای از برای چه چیز خوب است؟
آن جولاهۀ بی عقل زبانِ زیانکار بگشود و گفت: ای خلیفه، بفرمائید این دیبا را در خزانه نگاهدارند. هر وقت تو بمیری آن وقت بیرون آورند و بر سرِ تابوت تو اندازند تا خلق تماشا کنند.

خلیفه در غضب شد و گفت ای بدبختِ زبان‌بریده چرا زبان خود را نگاه نداشتی؟ الحال بفرمایم تا زبان تو را از پس سر بیرون کنند تا عبرت دیگران شود و زبانِ خود را نگاهدارند.

در ساعت فرمود تا هیمه آوردند. دیبا را در آتش انداختند و سوزانیدند. آنگاه فرمود که زبان بافنده را از قفا بیرون کشند و بعد از آن او را از دار بیاویزند. تا مردم تنبیه شوند که حفظ زبان لازم است و هر بلائی که بر سرِ اولادِ آدم آید از زبانِ زیانکار است.

آن دزدِ عیّارپیشه قدم مردانه پیش نهاد و گفت: شاها بقای عمرِ تو بادا هزار سال، اگر فرمان شود دوکلمه در باب این جولاهه به عرض رسانم. خلیفه اجازت داد. آن عیّار گفت: شغل من دزدی است، دیشب گذارم به درِ خانۀ این پیرمرد افتاد. زمزمه‌ای به گوشم رسید، مرا خوش آمده رفتم دیدم این مرد تکرار این می‌کرد که: ای زبانِ زیانکار تو پاسبانِ سری فردا سر مرا پیش خلیفه نگاهداری و سر مرا به باد ندهی. با خود گفتم صبر کنم تا دیبا را تمام کند و بخوابد آن را بربایم. همانجا تا صبح نشستم. او همین طور استغاثه می‌کرد و از روی عجز و زاری این سخن را می‌گفت.

با خود گفتم از دیبا گذشتم، ببینم از تیغِ زبان این جولاهه چه ظاهر می‌شود. چون روز شدم درآمدم و همراه او بودم تا این حال مشاهده شد. دیگر امر از خلیفه است.
چون خلیفه این تقریر از عیّار بشنید او را عفو نمود و از انعام و اکرام او را بهره‌مند گردانید و خلیفه آن عیّار را بنواخت و توبه‌اش داد و از ندیمان خود کرد.

*شَعرباف: کسی که پارچۀ ابریشمی اعلا می‌بافد.

منبع: جامع‌التمثیل، محمد حبله‌رودی، با اندکی تلخیص



کانال نقل معانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان