کد خبر: ۲۹۲۴۹
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۴۰۰ - ۱۲:۲۲-15 February 2022
حميد مصدق شاعر مطرح و موفق درعرصه شعر نيمايي ، در دهم بهمن ماه ۱۳۱۸ در شهرضا چشم به جهان گشود. او در کودکی‌ به همراه خانواده‌اش به اصفهان مهاجرت کرد و تحصیلات ابتدایی‌اش را در آنجا گذراند.
او در همان زمان از دوستی با افرادی همچون «منوچهر بدیعی»، «هوشنگ گلشیری»، «محمد حقوقی» و «بهرام صادقی» بهره برد؛ همه‌ی این افراد در سال‌های بعد از نویسندگان و مترجمان مطرح ایرانی شدند که نامشان تا امروز زنده است. 

«حمید مصدق» شاعر مشهور ادبیات فارسی معاصر است که برخلاف ذوق و ادبش رشته‌ی تحصیلی متفاوتی انتخاب کرد. او در اواخر دهه‌ی سی شمسی تحصیل در رشته‌ی بازرگانی در دانشکده‌ی حقوق را آغاز کرد و رشته‌های اقتصاد و حقوق اداری را تا مقطع ارشد ادامه داد. او به دنبال تحصیلات جامع و کاملش در آن دوران، به تدریس در دانشکده‌های مختلف دانشگاه‌های تهران و کرمان مشغول شد و موفق به دریافت پروانه‌ی وکالت از کانون وکلا شد. او در کنار تدریس و فعالیت در کنار دانشجویان، وکالت را نیز به‌طورجدی دنبال کرد.

وی تحصیلاتش را در دانشگاه انگلیس دنبال کرد و پس از بازگشتش به ایران تدریس را دوباره ادامه داد. او از اعضای هیئت‌علمی دانشگاه علامه‌ی طباطبایی بود و مدتی را هم سرپرستی مجله‌ی کانون وکلا را برعهده داشت. سرانجام در تاریخ ۷ آذرماه سال ۱۳۷۷ براساس بیماری قلبی در تهران درگذشت و ایشان را در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپردند.

«حمید مصدق» اولین اثرش را در سال ۱۳۴۰ با عنوان «درفش کاویان» منتشر کرد که در همان سال توقیف شد. «درفش کاویان» در معنای لغوی به معنای پرچم است؛ اما در تاریخ باستان ایران مفهوم عمیق و ارزشمندی دارد. «درفش کاویان» اسطوره‌ی تاریخی ایران کهن است که بسیار ارزشمند بوده و هزاران سکه ارزش داشته است؛ این پرچم بیش از ۹ قرن پرچم رسمی ساسانیان بود و نماد میهن‌پرستی است. این پرچم نماد تفکرات و جنبش‌های ملی‌گرایانه است؛ هم‌زمانی انتشار این اثر با این عنوان با جریانات دهه‌ی چهل ایران ممکن است از دلایلی باشد که این کتاب در آن زمان توقیف شد. 

وی در آن دوران در کوره‌ی آجرپزی مشغول به کار بود و ساعت‌های زیادی را با کارگران و قشر ضعیف جامعه وقت می‌گذراند. او نیاز مالی نداشت ولی مدت‌ها در کنار این کارگران زندگی کرد و احساساتش را در این اشعار بروز داد. او در اشعار مجموعه‌ی «درفش کاویان» تصویری از رنج و درد مردمان تلاش‌گر کوره‌های آجرپزی را نشان می‌دهد.

«حمید مصدق» سرودن اشعارش را در آن دوران ادامه داد و منظومه‌ی «آبی، سیاه، خاکستری» را در سال ۱۳۴۴ منتشر کرد. اشعار این مجموعه مضامین اجتماعی دارد و بیشتر از سایر اشعار این شاعر توجه مخاطبان به شعر نو را جذب کرد.

وی در تمام سال‌هایی که به حرفه‌ی وکالت و تدریس مشغول بود سرودن اشعارش را نیز دنبال می‌کرد. او مجموعه‌ی «در رهگذار باد» را در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد که این مجموعه نیز توجه علاقه‌مندان به شعر نو را جلب کرد.

وی مجموعه شعرهای «از جدایی‌ها» سال ۱۳۵۸، «سال‌های صبوری» ۱۳۶۹ و «شیر سرخ» سال ۱۳۷۶ را هم منتشر کرد و به‌عنوان یک شاعر برجسته‌ شناخته شد. مجموعه‌ی همه‌ی آثار او در کتاب «تا رهایی» گردآوری و در اسفند سال ۱۳۶۹ منتشر شد.  «حمید مصدق» علاوه‌بر سرودن شعر کتاب‌های مختلفی هم درزمینه‌ی حقوق تألیف کرد؛ او سال ۱۳۵۱ کتاب «مقدمه‌ای بر روش تحقیق» را برای استفاده دانشجویانش منتشر کرد.



در شبان غم تنهايى خويش
عابد چشم سخنگوى توام
من در اين تاريكى
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوى توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بى پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوى تو
موج درياى خيال
كاش با زورق انديشه شبى
از شط گيسوى مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر مى كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاى تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصى موزون
كاشكى پنجه من
در شب گيسوى پر پيچ تو راهى مى جست
چشم من چشمه ى زاينده ى اشك
گونه ام بستر رود
كاشكى همچو حبابى بر آب
در نگاه تو رها مى شدم از بود و نبود
شب تهى از مهتاب
شب تهى از اختر

ابر خاكسترى بى باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكسترى بى باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ى خاكسترى سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوى توام هست
اما
تلخى سرد كدورت در تو
پاى پوينده ى راهم بسته
ابر خاكسترى بى باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واى ، باران
باران ؛
شيشه ى پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسى نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربى رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مى پرد مرغ نگاهم تا دور
واى ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياى فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايى گلهاى اميدم را در رؤياها مى بينم
و ندايى كه به من مى گويد :
"گر چه شب تاريك است
دل قوى دار ، سحر نزديك است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مى بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مى چيند
آسمانها آبى
پر مرغان صداقت آبى ست
ديده در آينه ى صبح تو را مى بيند
از گريبان تو صبح صادق
مى گشايد پر و بال

تو گل سرخ منى
تو گل ياسمنى
تو چنان شبنم پاك سحرى ؟
نه
از آن پاكترى
تو بهارى ؟
نه
بهاران از توست
از تو مى گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايى را
هوس باغ و بهارانم نيست
اى بهين باغ و بهارانم تو
سبزى چشم تو
درياى خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اى تو چشمانت سبز
در من اين سبزى هذيان از توست
زندگى از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مى كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستى خود را دادم
آه سرگشتگى ام در پى آن گوهر مقصود چرا
در پى گمشده ى خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبى اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاى فرومانده خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنى پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايى را
بگذاز از زيور و آراستگى
من تو را با خود تا خانه ى خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگى
چه صفايى دارد
آرى از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مى بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسى عروسكهاى
خواهر كوچك خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس
صحبت از سادگى و كودكى است
چهره اى نيست عبوس
خواهر كوچك من
در شب جشن عروسى عروسكهايش مى رقصد
خواهر كوچك من
امپراتورى پر وسعت خود را هر روز
شوكتى مى بخشد
خواهر كوچك من نام تو را مى داند
نام تو را مى خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ى خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمى گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبى بود و چه فرخنده شبى
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودک قلب من اين قصه ى شاد
از لبان تو شنيد :
"زندگى رويا نيست
زندگى زيبايى ست
مى توان
بر درختى تهى از بار ، زدن پيوندى
مى توان در دل اين مزرعه ى خشك و تهى بذرى ريخت
مى توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست "
قصه ى شيرينى ست
كودک چشم من از قصه ى تو مى خوابد
قصه ى نغز تو از غصه تهى ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اى اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند

در دلم آرزوى آمدنت مى ميرد
رفته اى اينك ، اما آيا
باز برمى گردى ؟
چه تمناى محالى دارم!
خنده ام مى گيرد
چه شبى بود و چه روزى افسوس
با شبان رازى بود
روزها شورى داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هى ، هى
مى پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مى كرديم
آرزو مى كردم
دشت سرشار ز سبرسبزى رويا ها را
من گمان مى كردم
دوستى همچون سروى سرسبز
چارفصلش همه آراستگى ست
من چه مى دانستم
هيبت باد زمستانى هست
من چه مى دانستم
سبزه مى پژمرد از بى آبى
سبزه يخ مى زند از سردى دى
من چه مى دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بى خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهى سرسبز
سر برآورد درختى شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايى
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آسانى يك رشته گسست
چه اميدى ، چه اميد ؟
چه نهالى كه نشاندم من و بى بر گرديد
دل من مى سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مى انديشم
مى توانى تو به لبخندى اين فاصله را بردارى
تو توانايى بخشش دارى
دستهاى تو توانايی آن را دارد
كه مرا
زندگانى بخشد
چشمهاى تو به من مى بخشد
شور عشق و مستى
و تو چون مصرع شعرى زيبا
سطر برجسته اى از زندگى من هستى
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهى ديگر
رونقى ديگر هست
مى توانى تو به من
زندگانى بخشى
يا بگيرى از من
آنچه را مى بخشى
من به بى سامانى
باد را مى مانم
من به سرگردانى
ابر را مى مانم
من به آراستگى خنديدم
من ژوليده به آراستگى خنديدم
سنگ طفلى ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مى آشفت
قصه ى بى سر و سامانى من
باد با برگ درختان مى گفت
باد با من مى گفت :
” چه تهيدستی مرد "
ابر باور مى كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مى بينم ، مى بينم
تو به اندازه ى تنهايى من خوشبختى
من به اندازه ى زيبايى تو غمگينم
چه اميد عبثى
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستى من ، هستى من
تو همه زندگى من هستى
تو چه دارى ؟
همه چيز
تو چه كم دارى ؟ هيچ
بى تو در مى يابم
چون چناران كهن
از درون تلخى واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مى كردم
كه تو خواننده ى شعرم باشى
راستى شعر مرا مى خوانى ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست كه خواننده ى شعرم باشى
كاشكى شعر مرا مى خواندى
بى تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بى تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ى باد
بى تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بى سرو سامان
بى تو – اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بى تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ى من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادى
نه خروش
بى تو ديو وحشت
هر زمان مى دردم
بى تو احساس من از زندگى بى بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم

چه كسى خواهد ديد
مردنم را بى تو ؟
بى تو مردم ، مردم
گاه مى انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مى گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسى مى شنوى ، روى تو را
كاشكى مى ديدم
شانه بالازدنت را
بى قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشكى مى ديدم
من به خود مى گويم:
” چه كسى باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ "
باد كولى ، اى باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردى
و جهان را به سموم نفست ويران كردى
باد كولى تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبى بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتى همه جا ؟
آن غبارى كه برانگيزاندى
سخت افزون مى كرد
تيرگى را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفى[؟]
بوى خون داشت ، افق خونين بود
كولى باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مى كردى هنگام غروب
تو به من مى گفتى :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! "
من سفر مى كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مى كردم از آن تلخى گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهى
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
باز برمى گردم
و صدا مى زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو مى شويد در چشمه ى نور
كه قنارى مى خواند
مى خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد "
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مى زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام "داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بى تو
بى تو مى رفتم ، مى رفتم ، تنها ، تنها
وصبورى مرا
كوه تحسين مى كرد
من اگر سوى تو برمى گردم
دست من خالى نيست
كاروانهاى محبت با خويش
ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايى گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مى خندى
من صدا مى زنم :
” آي باز كن پنجره را "
پنجره را می بندى
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسى مى خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوى
خويشتنى
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزى
همه برمى خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينى
چه كسى برخيزد ؟
چه كسى با دشمن بستيزد ؟
چه كسى
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مى گويند
كوهها شعر مرا مى خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ى اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ى پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ى عصيان نياز
در تو دمسردى پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشى شدن دوستى است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايى با شور ؟
و جدايى با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشى
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اى ست
با غبارى از غم
تو به لبخندى از اين آينه بزداى غبار
آشيان تهى دست مرا
مرغ دستان تو پر مى سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادى كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهى بگذارد
من چه می گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشى من
هست برهان فراموشى من

آذر، دى ۱۳۴۳
حميد مصدق
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان