کد خبر: ۲۸۹۲۹
تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۴۰۰ - ۲۱:۵۵-11 January 2022
جعفر ربیعی متولد سال1343 هستم. تحصیلاتم را تا مقطع دیپلم در شهر مشهد گذراندم و از سال 1361 برای کار به تهران مهاجرت کردم.
عصر اسلام: خودتان را معرفی کنید و از سوابق کاری و تحصیلی‏تان بگویید.

جعفر ربیعی متولد سال1343 هستم. تحصیلاتم را تا مقطع دیپلم در شهر مشهد گذراندم و از سال 1361 برای کار به تهران مهاجرت کردم.

دوره‌ی کارشناسی را در رشته‌ی مهندسی صنایع دانشگاه شریف گذراندم و ورودی اولین دوره‌ی بعد از انقلاب فرهنگی بودم. در سال 1366 فارغ‏التحصیل شدم. البته آن زمان جنگ بود و به نوعی همه با این موضوع درگیر بودند و من هم به عنوان عضوی از جامعه‌ی مهندسی کشور تا سال 1368 و پایان یافتن جنگ با آن در ارتباط بودم. بعد از جنگ و در دوره‌ی سازندگی، به نهاد ریاست جمهوری وارد شدم. در آن جا با دیگر همکاران سعی کردیم به راه‏اندازی سریع‏تر طرح­ها و پروژه­های بزرگ کشور کمک کنیم. در دوره‌ی بعد از جنگ ساخت زیرساخت­های کشور در اولویت بود و به همین خاطر انبوهی از پروژه­های بزرگ در کشور تعریف شده بود. در نهاد ریاست ‏جمهوری گروهی تشکیل دادیم و سعی می‌کردیم مشکلات طرح­های مهم­تر را برطرف کنیم و آنها را سریع­تر به بهره‌برداری برسانیم. تا سال 1377 در این نهاد بودم و بعد از آن به شرکت متروی تهران رفتم.

تا ابتدای تیرماه سال 1390، در گروه متروی تهران بودم. حدود یک سال هم کارهای مشاوره‌ای انجام دادم و اکنون، پس از بازنشستگی، در بخش مشاوره‌ی مدیریت و مشاوره‌ی بهره‌‏برداری از پروژه‌­های خدماتی مشغول به کار هستم.

چرا در مقطع کارشناسی ارشد به MBA روی آوردید؟ نیازی احساس کردید یا از سر علاقه‌ی شخصی بود؟

در سال 1362 که وارد دانشگاه شدم، رشته‌ی مهندسی صنایع رشته‏ای ناشناخته بود. در دوران تحصیل در این رشته و در مقطعی که در ریاست جمهوری با طرح‏ها و پروژه‏های بزرگ کشور از نزدیک سر و کار داشتم، همیشه احساس می‎کردم که مدیریت در کشور ما مهندسی و علمی نیست و آرزوی ما این بود که روزی مهندسان سکان مدیریت کشور را به دست بگیرند. ما احساس می‌کردیم که معضل کشور ما مدیریت است و فکر می­کردیم گمشده‌ی کشور مهندسانی هستند که در زمینه‌ی مدیریت هم دانش بیاندوزند. به همین دلیل دوست داشتیم که مدیرانی در کشور تربیت شوند که اصول ریاضی و مهندسی را بفهمند چون در حوزه‌ی مدیریت کسانی که بتوانند تحلیل­های ریاضی داشته باشند موفق‌تر خواهند بود. در سال 1379 که دکتر مشایخی بحث MBA را مطرح کرد، من هجده سال سابقه‌ی کار داشتم و حس کردم که این همان حلقه‌ی مفقوده­ای است که ما به دنبال آن بودیم. 

به دلیل این که مدت­ها از فارغ‌‏التحصیلی دوره‌ی کارشناسی من گذشته بود، از نظر آکادمیک برای این کار چندان انگیزه نداشتم، ولی به خاطر ایده­ای که در ذهنم بود، داوطلب ادامه‌ی تحصیل در این رشته شدم. در طول دوره این را فهمیدم که مدیران میانی و بالادستی کشور حتما باید ذهن ریاضی داشته باشند، یعنی بتوانند مقایسه‌ی کمی و کیفی بکنند. من وقتی وارد دوره‌ی MBA شدم با انبوهی از سئوالات در ذهنم در کلاس­ها شرکت می‏کردم و متوجه شدم که برای بسیاری از معضلاتی که سازمان‌های ما با آن درگیرند، راه حل‌هایی تئوریزه ‏شده وجود دارد؛ راه حل‏هایی که در کشورهای دیگر درباره‌ی آنها بحث شده و جواب داده‏اند و می­توان آنها را به‏سادگی بومی و از آنها استفاده کرد.

البته دوره‌ی ما ترکیبی از افراد باتجربه با سابقه کاری زیاد و افرادی به اصطلاح صفر کیلومتر و از نظر بسیاری از اساتید بهترین دوره بود. چون بین این دو گروه هم‌افزایی خوبی به وجود آمد و به نظرم اگر این ترکیب به نفع یکی از این دو گروه تغییر کند، کیفیت کار MBA مقداری پایین می‏آید.

آیا مستقیما هم از آموزش­های دوره‌ی­ کارشناسی ارشد استفاده کرده‏اید؟

شاید چنین مسائلی وجود داشتند، ولی الان خوب در خاطرم نیست. ولی بیش‏تر روح حاکم بر MBA در نظر بوده که وظیفه­اش تربیت مدیرانی است که سمت‌های مهم را در دست بگیرند و در واقع خروجی‏های این رشته به ابزارهایی مجهز باشند که در صنعت، مدیریت میانی و عالی کشور نیازند.

اکنون کجا مشغول هستید؟

زمانی که رسما بازنشسته شدم، احساس کردم که می­توانم تجربه‌ی خود در ریاست جمهوری و مترو را به صورت مشاوره به سازمان­ها ارائه کنم. یک شاخه از کار من مشاوره‌ی بهره­برداری از سامانه­های خدماتی است و به نظرم در این زمینه در کشور ما کم کار شده است. در بسیاری از اقتصادهای بزرگ، حجم بخش خدمات بیش از تولید کالاست. در کشور ما متأسفانه بی‏دلیل به خدمات به عنوان امری منفی نگاه می­شد و آن را مترادف با دلالی می­دیدند. هنوز خدمات در کشور ما بسیار جای کار دارند. در بحث خدمات بخشی ناشناخته­تر به نام بهره‏برداری و ارائه‌ی خدمات هم وجود دارد (مثلا در بحث مترو، خود مترو زیرمجموعه‌ی خدمات محسوب می­شود).

بخش حمل‏ونقل از دو بخش ساخت و بهره‌برداری تشکیل می‌شود. در بخش ساخت بیش‏تر درباره‌ی شاخه‌های مهندسی و فنی بحث می­شود ولی بخش دیگر ارائه‌ی خدمات حمل‏ونقل به جامعه و دانستن این است که این خدمات چه ویژگی­هایی دارند و چندان به تجهیزات زیربنایی مربوط نمی­شود. به عبارت دیگر نحوه‌ی ارائه‌ی خدمات باعث ابراز نارضایتی یا رضایت می­شود و سازمانی که در پشت این ارائه‌ی خدمات است نقشی مهم دارد. 

مسئله این است که افراد این سازمان چه کسانی هستند و چه آموزش­هایی دیده­اند و چگونه خدمات خود را ارائه می‏کنند، وگرنه همه جا زیرساخت وجود دارد. مثلا در همه جای دنیا مترو شامل ایستگاه، تونل، تجهیزات ثابت و قطار است. اما آن چه در ذهن استفاده‏کنندگان از مترو می‌ماند نحوه‌ی ارائه‌ی خدمت حمل‏ونقل به مردم است. موضوعاتی مانند برخورد مناسب کارکنان مترو با مسافران، نظافت ایستگاه‏ها و قطارها، رعایت نظم در آمد و شد قطارها، قیمت‏گذاری مناسب خدمات، آماده به کار بودن تجهیزات ایستگاه‏ها و اطلاع‏رسانی مناسب به مسافران قبل، حین و بعد از سفر و… در این بخش می‌گنجند. پس مدیریت و ارائه‌ی خدمات در کشور ما بسیار جای کار دارد. این یک شاخه از کار من در دوران بازنشستگی است.

شاخه‌ی دیگر که در ذهن دارم فلسفه­ی وجودی MBA است. من معتقدم که ما هم‏چنان از این که افراد کاردان در همه‌ی رده­های مدیریتی کشور ما قرار ندارند ضربه می‏خوریم. بخشی از این وضع به خاطر مسائل سیاسی و باندبازی و بخشی هم به خاطر کمبود مدیر است. گاهی واقعا آدمی مناسب برای بعضی پست‌ها پیدا نمی­شود. الان در یکی دو سازمان بزرگ درحوزه‌ی ICT کشور بحثی با عنوان تربیت مدیر مطرح است. 

شاید تصور شود که فارغ التحصیلان MBA مدیر هستند و می‏توانند در این سمت‌ها قرار گیرند، ولی بر اساس تجربه، حتی فارغ‏التحصیلان MBA هم نمی­توانند بلافاصله بعد از اتمام تحصیل در رده‌ی مدیریت میانی و عالی مشغول به کار شوند و این یک نقص است. تحقیقی با این سئوال هست که چرا یک فارغ‏التحصیل پزشکی بلافاصله بعد از پایان تحصیل می‌تواند بیمار را ویزیت کند ولی فارغ‏التحصیل MBA نمی­تواند به این سرعت وارد سمت‌های مدیریتی شود. در این‌جا یک شکافی وجود دارد که برای برطرف کردن آن با ارائه‌ی دوره­های کوتاه‏مدت افرادی خاص برای سمت‌های خاص تربیت می­شوند.

تعریف شما از کارآفرینی چیست؟

شاید بگوییم کسی که اشتغال ایجاد کند، کارآفرین است ولی آیا هر ایجاد اشتغالی مناسب است؟ من معتقدم این گونه نیست. این کافی نیست. اشتغال­زایی باید به نحوی انجام شود که مجموع برآیند آن برای سازمان و محیط پیرامونی آن نتیجه‏بخش باشد. به عبارت دیگر، اشتغال در جامعه حداکثر شود نه فقط در داخل سازمان؛ یعنی این که بعضی از خدمات را می­توان برای سازمان از دیگر شرکت­ها خرید و قطعا آن شرکت­ها برای ارائه‌ی خدمات به نیروی کار نیاز خواهند داشت. بنابراین کارآفرین کسی است که بتواند بر اساس هدف سازمان، افراد مناسب را در سمت‌های مناسب به کار گیرد و برآیند عملکرد سازمان خود و محیط پیرامونش را حداکثر کند.

با این تعریف، آیا کارآفرینان باید ویژگی­ها و روحیاتی خاص داشته باشند یا هر کسی که آموزش آکادمیک داشته باشد می­تواند کارآفرین شود؟

قطعا آموزش آکادمیک پاسخ اصلی نیست، هر چند که می‌تواند بسیار کمک کند. نکته­ این است که بسیاری از مدل­ها باید بومی شوند. مدل­ها ممکن است در یک محیط جواب بدهند و در محیط دیگر خیر و این نه تنها در کشورهای مختلف، گاهی در سازمان­های مختلف رخ می‏دهد. بحث آکادمیک مهم است، اما مکمل آن نوعی حس یا هنر و یک استعداد خداداد است که باعث می­شود فردی بتواند بر سازمان مسلط شود. یکی از اصلی‏ترین شاخصه­ها این است که کارآفرین باید بتواند فراتر از خود و سازمانش را ببیند چون اگر در حد سازمان خودش بماند، شاید فقط به فکر حداکثر کردن سود خودش باشد. در انجام هر کاری کارآفرین باید یک حس جمعی داشته باشد و به فکر جامعه باشد.

با توجه به این که تحصیلات آکادمیک در این زمینه داشتید، چه توصیه‌ای به کسانی دارید که می‏خواهند یک فضای کارآفرینی جدید را ایجاد کنند؟ به نظر شما با چه معضلات و مشکلاتی در این راه مواجه­اند؟

در کشور ایجاد بستر برای کارآفرینی یا در دست دولت و یا در دست سازمان‏های شبه‏دولتی است که باعث می­شود مسئولیت این دو گروه زیاد شود. نقش اول را دولت دارد و با وضع قوانین و مشوق­ها باید زمینه را برای افراد مهیا کند تا ایده‏هایشان را پیاده کنند. یعنی قبل از رفتن به سراغ افراد، مدیران کلان کشور باید نظامی کارآفرین‏محور بسازند. پس باید موانع و مشکلات را برطرف کرد و اگر به دلیل وجود موانع بسیار ایده­ای نتواند به مرحله‌ی اجرا برسد، نمی­توان گفت که فرد ضعیف بوده است. این ایده اگر به فضایی منتقل شود که در آن جا آن موانع وجود نداشته باشند به‏سرعت رشد می­کند. به نظرم در این زمینه­ها مشکلات بسیارند و قبل از دعوت کارآفرینان به فعالیت، باید بستر را فراهم کرد.

اما پیش‏نیاز این بسترسازی تقویت رده­های مدیریتی در دولت و سازمان‌های بزرگ است. در این شرایط بستر کارآفرینی ایجاد می­شود و بعد از آن چرخه‏ای مثبت شکل می­گیرد. اما تا وقتی که مدیریت تحول در کشور ما ایجاد نشود دولت باید بسازد؛ کار ایجاد کند و استخدام کند و همه‌ی ضعف و قوت و سود و زیان را هم بپذیرد.

عوامل موفقیت و یا شکست بنگاه­های کارآفرینی را در چه می­بینید؟


به نظر من آن جاهایی که کارآفرینی شکل گرفته حتما حمایتی وجود داشته است. مهم‏ترین عوامل حمایت یا دولت یا سرمایه­گذاران آماده‌ی ریسک هستند.

عامل دوم نیاز است. زمان جنگ بسیاری از صنایع کشور تعطیل شده و افراد به سمت مسائل جنگ کشیده شده بودند. بسیاری از مشکلات و نیازهای ما در زمینه‌ی جنگ را همین نیروهای ناشناخته برطرف می‌کردند. این گونه بود که صنایع دفاع ما شکل گرفتند. البته این حالت مختص جنگ ما و کشور ما نیست. بسیاری از مسائل علمی امروز از صنایع نظامی شروع شده‏اند. نیاز نقطه‌ی شروعی خوب است.

عامل دیگر محیط کسب‏وکار است. کارآفرین اگر موفق باشد، ثروتمند می­شود. قوانین و مقررات ما و به طور کلی محیط کسب‏وکار نباید با ثروت مشروع مخالف باشند بلکه باید با قوانین کارآفرینان را تشویق کرد. به آنها یارانه داد؛ فرصت­های سرمایه­گذاری به آنها معرفی کرد یا مثلا آنها را از مالیات معاف کرد. پس محیط کسب‏وکار باید مشوق باشد.

خوب است در همین جا به موضوع تحریم‏ها هم اشاره کنم. تحریم از طرفی نیاز به وجود می­آورد و از طرفی انگیزه‌ی وطن‏پرستانه ایجاد می­کند، ولی به نظرم اگر می­خواهیم بحث کارآفرینی درکشور ما راه بیفتد و توسعه یابد، باید موضوع مواجهه‌ی خودمان را با دنیا حل کنیم؛ یعنی به عنوان یک اقتصاد بین‏المللی جایگاه خود را در دنیا پیدا کنیم و قدرت چانه­زنی داشته باشیم؛ مثل بقیه‌ی کشورهایی که ارزش­های خود را حفظ کرده­اند و در جای خود شعارهای سیاسی و ارزشی هم می‌دهند، ولی جایگاهی دارندکه طرف مقابل به آن احترام می­گذارد. 
مثلا کالای ژاپنی آن قدر خوب تولید شده که توانسته خود را بر رقیبش تحمیل کند. تحریم می­تواند جرقه­هایی ایجاد کند، ولی بهتر از آن تعامل مثبت با دنیاست.

تعریف شما از موفقیت چیست؟

ابتدا باید دید هدف چه بوده ­است. یک وقت من موفق هستم چون تصمیم گرفته و توانسته‏ام ثروتم را ظرف پنج سال دو برابر کنم. در این صورت، افزایش ثروت به معنی موفقیت است. شاید برای کسی اشتغال­زایی هدف باشد. پس رسیدن به هدف، هر چه که باشد، موفقیت است. کشور ما سند چشم‏اندازی دارد که در آن اهداف مشخص شده‏اند و البته لازم نیست تا لحظه‌ی رسیدن به موعد مقرر صبر کرد؛ روندها نشان می­دهند که داریم به آن سمت حرکت می­کنیم یا نه؟ پس موفقیت یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه با هدف تعریف ‏شده معنا می‏یابد.

آیا شما موفق بوده­ اید؟

با تعریف خودم، در کار مترو موفق بوده‏ام. در آن جا من یک هدف­گذاری داشتم؛ این که یک نوع خدمات متفاوت را به مردم ارائه بدهیم. به عبارتی هدفمان در مترو بحث سرآمدی بود؛ یعنی اگر در ابتدای سال 1390 که من شرکت بهره‌برداری مترو را ترک می‏کردم، از استفاده­کنندگان مترو نظرسنجی می‏شد، شاید بالای 70% مردم معتقد بودند که خدمات مترو متفاوت ارائه شده‏اند. 

در دیگر حوزه­های شهری هدف ما این بود که مترو در نظر مردم مثال نظم، وقت‏شناسی، تمیزی، نوع برخورد کارکنان و … باشد که این اتفاق واقعا افتاده بود. در مجموع فکر می­کنم با توجه به هدف‏گذاری انجام‏شده نسبتا موفق بوده­ام.

کدام یک از این عوامل در موفقیت شما دخیل بوده­اند؟ هوش، پشتکار یا تحصیلات؟

من بیش از خود، کار تیمی را دلیل موفقیتم می­دانم و فکر می­کنم هوش، پشتکار و تحصیلات یا دیگر مشخصات فردی من در رهبری تیم مؤثر بوده است. البته هدایت و حمایت مدیران بالاتر هم بسیار مهم است و خوش‏بختانه مدیران بالادستی مترو به ما بسیار کمک کردند.

افراد در کار تیمی چه مشخصه­هایی باید داشته باشند؟ مهم­ترین ویژگی­های یک رهبر چیست؟

یکی از مهم­ترین موضوعات انتخاب درست اعضای تیم است. متأسفانه در کشور ما اعضای تیم معمولا با شاخص‌هایی غیر از شایستگی انتخاب می­شوند؛ مثلا هم‏دیگر را می‌شناسند و دلیل جمع شدن آنها شناخت و اعتمادی است که به یک‏دیگر دارند یا متأسفانه بعضی جاها بحث­های جناحی و سیاسی پیش می­آیند.

انتخاب درست افراد می­تواند بسیار کمک­کننده باشد. در کنار این باید هدف را به‏درستی مشخص کرد: می‌خواهیم به مردم ماهی بدهیم یا ماهی‌گیری یادشان دهیم. اگر سازمان برای ماهی دادن به مردم پایه‏ریزی شود، دیگر نمی­تواند ماهی‌گیری یاد بدهد. اعضای تیم باید بدانند که برای چه هدفی جمع شده­اند. نکته‌ی بسیار مهم دیگر شخصیت رهبر تیم است. وی باید طوری رفتار کند که بین اعضای تیم انشقاق ایجاد نشود و مهم است که چه طور تیم را به سمت هدف ببرد چون اعضای تیم ربات نیستند؛ انسان‌اند. 
عکس ‏العمل اعضای یک تیم در مقابل یک موضوع مشابه نیست. هنر رهبر تیم این است که با سلایق مختلف در تیم کار کند و بتواند خروجی مناسبی از تیم ارائه دهد.

درباره‌ی آموزش مدیران بیش‏تر توضیح دهید. آیا مؤسسه‏ای خاص مدنظر شماست؟ «مهارت» را چگونه به مدیران منتقل می­کنید؟

اولا من با این ایده که هر نیازی را باید خودمان در درون سازمان رفع کنیم مخالفم و به‏شدت به برون‌سپاری اعتقاد دارم. در این بحث هم این امکان وجود دارد و اصلا یکی از خدمات شرکت­های بزرگ مشاوره­ای توانمند کردن شرکت­های موجود است. پس به نظر من سازمان­هایی هستند که می‏توانند مدیر تربیت کنند که البته دانشگاه­ها نیستند و نباید این توقع را از دانشگاه داشت، زیرا دانشگاه محل دانش است در حالی که برای تربیت مدیر، علاوه بر دانش، باید مهارت و بینش را نیز به وی منتقل کرد.

نکته‌ی دوم این است که دوره باید خوب تعریف شود. باید هدف و توقعات از خروجی­های آن مشخص باشد وگرنه وضعیت شبیه وضع همین دانشکده­های مدیریت موجود می‏شود که سال­ها در آنها علوم مدیریتی تدریس شده، ولی واقعا خروجی قابل ‏قبولی نداشته­اند. بسیاری از مدیران ما زبان انگلیسی را حتی در حد ایمیل فرستادن بلد نیستند یا فنون مذاکره را در سطوح ابتدایی هم نمی­دانند. این موضوعات در حوزه‌ی مهارت می‌گنجند که باید آنها را به افراد منتقل کرد. مثلا، یکی از مهارت‌های مهم درک طرح کسب‏وکار و نیز خواندن و تحلیل صورت‌های مالی است.

نکته‌ی بعدی، نظارت بر اجرای دوره است. نظارت باید به گونه‌ای باشد که افراد دائم ارزیابی و استعدادهای مدیریتی‏شان کشف شوند. به عبارت دیگر، در طول دوره با نظارت افراد عالم، مشخص شود که شرکت‌کنندگان در دوره برای چه پست‌های مدیریتی مناسب‏اند و به کدام یک از کارهای مدیریتی علاقه دارند.

اگر این نکات رعایت شوند، می‌توان امیدوار بود که خروجی‌های دوره توان قرار گرفتن در سطوح مدیریت میانی و عالی شرکت‌ها و سازمان‌ها را داشته باشند.

 

از شما سپاسگزارم که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید.


-مرکز کار آفرینی دانشگاه شریف
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان