کد خبر: ۲۸۹۱۴
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۴۰۰ - ۲۲:۳۱-09 January 2022
به پیشگاه استاد نظام وفا تقدیم می کنم. هر چند که می دانم این منطومه هدیه ی ناچیزی ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید. نیما یوشیج (افسانه)
1
در شبِ تیره، دیوانه ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده،

در درْه ی سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه یْ گیاهی فسرده

می کند داستانی غم آور.

2

در میانِ بسْ آشفته مانده،

قصه ی دانه اش هست و دامی.

وز همه گفته، ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی.

داستان از خیالی پریشان:

3

ـ ای دلِ من، دلِ من، دلِ من!

بینوا، مضطرا، قابل من!

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من،

جز سرشکی به رخساره ی غم؟

4

آخر ـ ای بینوا دل! ـ چه دیدی

که رهِ رستگاری بریدی؟

مرغ هرزه درایی، که بر هر

شاخی و شاخساری پریدی!

تا بماندی زبون و فتاده؟

5

می توانستی ای دل، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه،

آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس

هر دَمی یک ره و یک بهانه

تا تو ـ ای مست! ـ با من ستیزی،

6

تا به سرمستی و غمگساری

با فسانه کنی دوستاری.

عالمی دایم از وی گریزد،

با تو او را بُوَد سازگاری

مبتلایی نیابد به از تو.

7

افسانه: مبتلایی که ماننده ی او

کس در این راهِ لغزان ندیده.

آه! دیری است کاین قصه گویند:

از برِ شاخه مرغی پریده

مانده بر جای از او آشیانه.

8

لیک این آشیانها سراسر

بر کفِ بادها اندر آیند.

رهروان اندر این راه هستند

کاندر این غم، به غم می سرایند ....

او یکی نیز از رهروان بود.

9

در بر این خرابه مغاره،

وین بلند آسمان و ستاره،

سالها با هم افسرده بودید

وز حوادث به دل، پاره پاره

او ترا بوسه می زد، تو او را ...))

10

عاشق: سالها با هم افسرده بودیم

سالها همچو واماندگانی،

لیک موجی که آشفته می رفت

بودش از تو به لب داستانی.

می زدت لب، در آن موج، لبخند.

11

افسانه: من بر آن موجِ آشفته دیدم

یکّه تازی سرآسیمه.

 عاشق: امّا

من سوی گلعذاری رسیدم

درهَمَش گیسوان چون معمّا،

همچنان گردبادی مشوّش.

12

افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان

نقش می بستم از او بر آبی.

عاشق: آه! من بوسه می دادم از دور

بر رخِ او به خوابی ـ چه خوابی ـ

با چه تصویرهای فسونگر.

13

ای فسانه، فسانه، فسانه!

ای خدنگِ ترا من نشانه!

ای علاج دل، ای داروی درد

همرهِ گریه های شبانه،

با من سوخته در چه کاری؟

14

چیستی؟ ای نهان از نظرها!

ای نشسته سرِ رهگذرها!

از پسرها همه ناله بر لب،

ناله ی تو همه از پدرها!

تو که ای؟ مادرت که؟ پدر که؟ 

15

چون ز گهواره بیرونم آورد

مادرم، سرگذشت تو می گفت،

بر من از رنگ و روی تو می زد،

دیده از جذبه های تو می خفت.

می شدم بیهُش و محو و مفتون.

16

رفته رفته که بر ره فتادم

از پیِ بازی بچّگانه،

هر زمانی که شب در رسیدی

بر لب چشمه و رودخانه،

در نهان، بانگ تو می شنیدم.

کریم اخوان 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان