کد خبر: ۲۸۶۸۱
تاریخ انتشار: ۰۳ دی ۱۴۰۰ - ۰۹:۱۸-24 December 2021
چندی پیش با انتشار چند جلد از مجموعه «‌تاریخ شفاهی ایران‌» توسط کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران و مرکز اسناد، برای نخستین بار بخشی از مطالب ناگفته مانده رژیم پهلوی از زبان برخی از کارگزاران آن رژیم‌، همچون داریوش همایون‌، دکتر حسین نصر، علی نقی عالیخانی و دیگران بیان شد که حاوی مسائلی بسیار مهم و قابل توجه است.
آنچه می خوانید گفتگوی دکتر حسین دهباشی دبیر این مجموعه با آقای علی نقی عالیخانی است که بیش از ۵ سال وزارت اقتصاد ایران را در دوره پهلوی بر عهده داشت.

گفتنی است کتاب خاطرات علم را دکتر عالیخانی ویرایش و تنظیم کرده است.

در زمان حیات علم، کسی خبر نداشت که ایشان دارند یادداشت می‌نویسد؟

بله، خود شاه خبر داشت. به چند تن از دوستانش از جمله خود من گفته بود. توی آن مقدمه هم نوشته‌ام که بعضی از قسمت‌ها را برای من خواند. چندین بار این کار را کرد. برای من یک قسمت‌هایی را می‌خواند که اتفاقاً یک دلیلی که من متوجه بودم این جلد اولی که منتشر کردیم، واقعاً جلد اول نیست، این بود که تاریخی که این‌ها را برای من خوانده بود، قبل از تاریخی است که این یادداشت‌ها در اختیار من گذاشته شد که بعد حالا به‌صورت جلد هفتم باید منتشر بکنیم ولی با اجازه شاه این کار را کرده بود. به‌همین دلیل هم از شاه اجازه گرفته بود از بعضی مدارک عکس‌برداری بکند که این‌ها را بتواند توی پرونده بگذارد که بعضی‌هایشان را من در یادداشت‌ها منعکس کرده‌‌ام.

لحن یادداشت‌ها در همه هفت سال نوشتن یکسان است؟

نه، به‌این‌معنا که آن اوایل هنوز خیلی خوب نمی‌دانست چه سبکی را انتخاب بکند، چطور بنویسد و این حالت را می‌بینید که یک مقدار که تردید دارد که چطوری باید مسائل را پشت سر هم بیاورد. پس از یکی دو سال دستش راه می‌افتد به اصطلاح. دیگر یادداشت‌های خودش است و کاملاً یکدست می‌شود ولی لحن و این‌ها نه. صرف‌نظر از اینکه به شدت بیش از پیش داشته بدبین می‌شده به آینده ایران، بیش از پیش، گذشته از این یادداشت‌ها همان یادداشت‌ها، فرقی نکرده.

یکی از نقدهایی که بعضی از کسانی که در حکومت گذشته مسئولیتی داشتند مطرح کرده‌اند، این است که علم در این کتاب مسائل خصوصی زندگی شاه را بیش از حد مطرح کرده است، در صورتی که علم اهل این کارها نبوده است.

کی نبوده؟ علم اهلش نبوده یا شاه؟

نه، منظورشان این است که علم اهل نوشتن این جور چیزها نبوده است. هر چه باشد، شاه ولی‌نعمتش بوده است.

به عبارت دیگر، می‌گویند یادداشت‌ها را او ننوشته.

بله، عده‌ای می‌گویند خودش ننوشته و عده دیگری قبول دارند که خود علم آنها را نوشته ولی می‌گویند با چه منطقی آبروی شاه را برده است؟

[با خنده]، در مورد این که خودش نوشته که آنجا دست‌خط خودش هست ولی وقتی که من متن انگلیسی این را منتشر کردم، ناشر انگلیسی این را می‌خواست. برای اینکه برایش مطرح بود. گفت خیلی خب، شما این را برداشتید ترجمه کردید اما باید ببینم این چیزهایی که ترجمه شده در یادداشت‌های اصیل علم هست یا نیست؛ بنابراین یکی دو نفر که مورد اعتماد شما و من باشند، بیایند و یک قسمت‌هایی از این یادداشت را ببینند. گفتم خیلی خب و دو نفری که انتخاب شدند، یکی آنا عنایت بود، همسر مرحوم حمید عنایت، استاد دانشگاه تهران که بعد هم شد استاد دانشگاه آکسفورد. 

خانمش هم در آکسفورد کار پژوهشی می‌کرد: آنا که انگلیسی بود. یکی هم دکتر منوچهر آگاه. این دو نفر آمدند منزل من و به میل خودشان یک قسمت‌هایی از آن ترجمه انگلیسی که تهیه کرده بودیم، انتخاب کردند. گفتند حالا فارسی اینها را به دستخط علم به ما نشان بدهید و فارسی آن قسمت‌هایی را که آنها همین‌طوری انتخاب کرده بودند، با دست‌خط علم، به‌شان نشان دادم؛ بنابراین این کاملاً نشان می‌دهد من در یادداشت‌ها دست نبرده‌ام ولی از این گذشته، اصولاً خیلی باعث تأسف است که انسان را متهم بکنند.

یکی از علل این واکنش‌ها هم شاید اظهارنظرهای علم درباره خود آن اشخاص بوده است.

نه و بعد هم ببینید، اولاً آن قسمت‌های گردش رفتن علم [و شاه]، جزئی از زندگی این‌ها بوده. آن اوایل من بعضی وقت‌ها نقطه‌چین گذاشتم، به خاطر این که خانم علم زنده بود، نمی‌خواستم رنجش بدهم. در حالی که خانم علم به من گفت هرچه می‌خواهی منتقل و منتشر کن، برای من چیزی نیست ولی خب، وقتی خانم علم درگذشت، دیگر در جلد آخر برای من راحت‌تر بود، برای این که خود من ناراحتی احساس نمی‌کردم که این خانم رنج ببرد بابت نوشتن بعضی مطالب.

در ضمن گذاشتن این مورد گردش‌ها، یک معنای دیگری هم دارد. برای این که شما می‌بینید به طور دائم در هفته چند بار شاه گردش می‌رود و غیره. ساعت کاری‌اش هم که محدود بوده. یک ساعتی بلند می‌شده می‌آمده سر کارش، فرض کنید ساعت هشت و نیم یا نُه. بعد، بعدازظهر هم می رود گردش. شب هم که رفیق‌هایش می‌آمدند دورش بریج ‌بازی می‌کردند. این در عرض آن چند ساعتی که آزاد بوده که یک مقدارش هم صرف یک نوع وظایفی می‌شده که باید انجام می‌داده، سفیر می‌آمده، کسی می‌آمده و این‌ها، این می‌خواسته توی آن چند ساعت، تمام مسائل ایران، حتی جزئی‌ترین مسائل را اداره بکند؛ بنابراین در مورد آن قسمتی که گردش می‌رفته، خب خیلی از این کسانی که رئیس دولت‌ها بودند، گردش می‌رفتند. آقای میتران فرانسوی خودش حرف‌هایش را نوشته. آقای ژیسکاردیستن که کار را به جایی رساند که روزنامه لوموند ناچار شد به صورت خیلی مودبانه بنویسد آقا، وقتی از الیزه می‌روید بیرون، یادداشت می‌گذارید پهلوی گارد الیزه که در آن آدرس جایی را نوشتید که شما هستید که اگر اتفاقی افتاد خبر بده، این رفتار را دیگر نکنید. رئیس جمهور نباید این طور باشد. یعنی کارش به اینجا رسید. می‌بینید که آن، همه جا هست. توی خود انگلیس هم این آقای پرنس فیلیپ مشهور است. دیگر در این مورد، از هیچ جا هم پنهان نمی‌کند ولی علت این که من این موضوع را توی یادداشت‌ها گذاشتم، برای این است که درست روشن بشود روز شاه چطوری داشته می‌گذشته و این چقدر تعارض دارد با یک آدمی که می‌خواهد تمام امور مملکت را اداره بکند، به هیچ کس هم اختیار ندهد. اتفاقاً این لازم است، این دلیلش است.

چطور بین گزینه‌های مختلف برای ویرایش یادداشت‌ها، شما انتخاب شدید؟ یادداشت‌ها چطور پیدا شد؟

یادداشت‌ها که بوده. آقای صادق عظیمی در ژنو، در بانک نگه داشته بود. خانواه علم هم می‌دانستند.

چرا زودتر منتشر نشد؟

در زمانی که خودش بود که نه. بعد از درگذشتش هم این‌ها تا موقعی که انقلاب نشده بود نمی‌خواستند اینها را منتشر کنند. یک چند سالی که گذشت، بین خودشان صحبت کردند که بهتر است این را منتشر بکنیم. سه نفر از آن کسانی که به علم نزدیک بودند [برای چاپ آن] مراجعه کرده بودند. یکی دکتر باهری بوده که اینها گفته بودند نه. یکی علی نقی کنی بوده که او هم گفته بوده من حاضرم این یادداشت‌ها را منتشر بکنم. به او هم گفتند نه و یکی هم … اسمش یادم می‌رود … از همان‌هایی که با علم سروکار داشته و با او گاهی وقتی ارتباط‌های مالی هم داشته. حالا الان یک دفعه یادم رفته است. حالا بعد به‌تان خواهم گفت اگر یادم آمد به هر حال اینها کسانی بودند که مراجعه کرده بودند و هر دفعه با نه رو‌به‌رو شده بودند. 

بعد یک مرتبه بین خودشان، دختر بزرگش، رودابه، با مادرش صحبت می‌کند و می‌گوید «بهتر است این یادداشت‌ها را منتشر بکنیم. این یادگار پدرمان است.» ولی مادرش می‌گوید «خب این را به چه کسی بدهیم؟» می‌گوید «به عالیخانی بدهید.» مادرش می‌گوید «خوب فکری کردی. برای این که تنها آدمی است که من می‌دانم از این یادداشت‌ها خبر داشت.» چون دیده بود علم دارد برای من یادداشت‌ می‌خواند که وقتی هم خانمش می‌آمد توی اتاق یادداشت‌ها را می‌بست.

گفت از کسانی که من خودم خبر دارم این یادداشت‌ها را می‌داند و ازشان خبر دارد و هیچ‌وقت به رویمان نیاورده، او است؛ بنابراین آدمی که مورد اعتماد باشد و در ضمن هم، بین همه اینها کسی که علم او را قبول داشت که بتواند این طور مسائل را بنویسد و منتشر بکند، فلانی است. آن نفر قبلی هم که فراموش کردم بگویم، محوی بود.

به هر حال این داستانش بود. رودابه یک روزی با من ناهار خورد و به من گفت ما چنین یادداشت‌هایی داریم. گفتم من می‌دانستم یادداشت دارید ولی فکر می‌کردم ایران مانده و شاید از بین رفته. گفت نه. اینها در ژنو است و شما بروید. که بعد من پشت سرش با خواهرزاده علم، پرویز خزیمه علم، رفتیم به ژنو. سه روز آنجا ماندیم. از روی تمام یادداشت‌ها عکس‌برداری کردیم و برگشتیم به لندن. آنجا هم دختر دیگر علم، ناز علم، خانه‌ای داشت که خالی بود. از اتاق‌هایش استفاده کردیم. با یک ماشین تحریر و یک خانمی که قبلاً منشی وزارت‌ خارجه ایران بود و فارسی را خیلی خوب می‌زدتایپ می‌کرد و از یکی از دوست‌های بسیار با ارزش خودم، دکتر سعید گودرزنیا که متأسفانه چندین سال است در گذشته، از او خواهش کردم بیاید، برای اینکه بتواند خط علم را بخواند تا منشی دیکته بکند. خط علم را خودم می‌توانستم بخوانم ولی یک کسی را احتیاج داشتم که مثل خودم، خواندن خط شکسته برایش سخت نباشد. این است که با آنها شروع کردیم به ماشین کردن این یادداشت‌ها و بعد هم به تدریج چاپ کردندش.


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان