کد خبر: ۲۸۵۷۳
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۴۰۰ - ۱۰:۲۶-15 December 2021
در سال نهم هجرت بود كه رسول خدا صلى الله عليه وآله ابتدا ابوبكر را براي خواندن سوره برائت و اعلام بيزاري خدا و رسولش از مشركان، به مكه فرستاد؛ اما وقتي به نيمه‌هاي راه رسيد، جبرئيل نازل شد و به پيامبر دستور داد كه اين سوره بايد توسط خود شما يا كسي كه از خود شما و همانند شما است خوانده شود.
پس از آن، پيام‌آور خدا اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد تا آيات قرآن را از او بستاند و خود آن را موسم حج در مكه بخواند.

مقدمه
در سال نهم هجرت بود كه رسول خدا صلى الله عليه وآله ابتدا ابوبكر را براي خواندن سوره برائت و اعلام بيزاري خدا و رسولش از مشركان، به مكه فرستاد؛ اما وقتي به نيمه‌هاي راه رسيد، جبرئيل نازل شد و به پيامبر دستور داد كه اين سوره بايد  توسط خود شما يا كسي كه از خود شما و همانند شما است خوانده شود.

پس از آن، پيام‌آور خدا اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد تا آيات قرآن را از او بستاند و خود آن را موسم حج در مكه بخواند.

ابوبكر كه از اين قضيه به شدت ناراحت شده بود، با چشمان گريان بازگشت و دليل آن را از پيامبر پرسيد، آن حضرت نيز فرمود كه خداوند دستور داده است كه اين مأموريت را يا خودت انجام بده يا شخصي همانند خودت.

أُمِرْتُ أَنْ لَا يُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي.

و اين مسأله يكي از مسائلي بود كه حقد و كينه را نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام شعله‌ور ساخت و آتش اين كينه‌ها، پس از وفات رسول خدا (ص) سر برافراشت و خانه وحي را سوزاند و شخصي را كه نامه اعلام برائت را از ابوبكر گرفته بود، تا سال‌ها بعد خانه نشين كرد.

اين فضيلت بي‌نظير از طرفي برتري مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر خليفه اول ثابت مي‌كند؛ زيرا بر طبق اين روايت، اميرمؤمنان عليه السلام نزديك‌ترين شخص به پيامبر خدا و مطيع كامل آن حضرت بوده است؛ چنانچه خداوند از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مي‌فرمايد:

فَمَنْ تَبِعَني‏ فَإِنَّهُ مِنِّي‏. ابراهيم/۳۶.

هر كس از من اطاعت كند؛ پس او از من است.

و در اين روايت نيز آمده است كه رسول خدا فرمود:

لاَ يَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ مني وأنا منه.

شايسته نيست كه اين مأموريت را كسي انجام دهد؛‌ مگر شخصي كه از من است و من از اويم.

و اين يعني اين كه اميرمؤمنان عليه السلام جان پيامبر صلي الله عليه وآله است، هيچ تفاوتي با آن حضرت نداشته و در حقيقت يك روح در دو بدن هستند؛ همان‌طوري كه خداوند در آيه مباهله،‌ اميرمؤمنان عليه السلام را «جان پيامبر» خوانده است.

از طرف ديگر ثابت مي‌كند كه ابوبكر داراي چنين ويژگي نبوده است و قاعده «فمن تبعني فإنه مني» شامل حال او نمي‌شود و بلكه حتي شايستگي خواندن چند سوره قرآن و رساندن پيام خدا و رسولش را براي مشركان نداشته است؛ چه رسد به خلافت و جانشيني آخرين پيامبر خدا .

اين روايت با سند‌هاي صحيح و معتبر در منابع اهل سنت نقل شده و بسياري از بزرگان اهل سنت آن را تصحيح كرده‌اند كه ما چند سند از سندهاي متعدد آن را بررسي خواهيم كرد:

روايت اول: زيد بن يُثَيع از ابوبكر
احمد بن حنبل و ابويعلي در مسند خود مي‌نويسند:

حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، قَالَ: قَالَ إِسْرَائِيلُ: قَالَ أَبُو إِسْحَاقَ: عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ أَبِي بَكْرٍ: أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَهُ بِبَرَاءَةٌ لِأَهْلِ مَكَّةَ: لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِك، وَلَا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا نَفْسٌ مُسْلِمَةٌ، مَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) مُدَّةٌ، فَأَجَلُهُ إِلَى مُدَّتِهِ، وَاللَّهُ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ، قَالَ: فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَى، قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، حَدَثَ فِيَّ شَيْءٌ؟ قَالَ: «مَا حَدَثَ فِيكَ إِلَّا خَيْرٌ، وَلَكِنْ أُمِرْتُ أَنْ لَا يُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي».

زيد بن يثيع به نقل از ابو بكر مي‌گويد كه رسول خدا (ص) ابو بكر را به منظور خواندن آيات برائت به مكه فرستاد و در ضمن توقيعى فرموده بود كه در مكه اعلام كند:

«از اين تاريخ به بعد، مشركان حق ندارند به حج بروند؛ نبايد با بدن برهنه به طواف خانه خدا بپردازند؛ جز مسلمان كس ديگرى به بهشت نمى‏رود؛ هر كس با رسول خدا (ص) تعهدى دارد، تعهد او تا پيش از سرآمد مدت قابل قبول است؛ و خدا و رسول از مردم مشرك بيزارند!»

ابو بكر، بيش از سه منزل از مدينه دور نشده بود كه رسول خدا (ص) به على (ع) دستور داد كه خودت را به ابو بكر برسان ، آيات برائت را از او بگير و خود او را برگردان و خودت آنها را به مردم مكه ابلاغ كن.

على (ع) با شتاب از مدينه بيرون آمد و همانطور كه پيامبر دستور داده بود مأموريت را انجام داد. وقتي ابو بكر حضور رسول خدا (ص) رسيد ، گريست و گفت: يا رسول الله! آيا درباره من مسأله‏اى رخ داده است؟ حضرت فرمود: جز خير چيز ديگرى درباره‏ات رخ نداده است، ؛ ولي به من دستور داده شده كه آيات برائت را يا خودم بر مردم مكه بخوانم و يا مردى كه از خود من است.

الشيباني،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى۲۴۱هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج۱، ص۳ ، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

أبو يعلي الموصلي التميمي، أحمد بن علي بن المثني (متوفاى۳۰۷ هـ)، مسند أبي يعلي، ج ۱   ص ۱۰۰ ، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث – دمشق، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۴ هـ – ۱۹۸۴م؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى۵۷۱هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج ۴۲   ص ۳۴۸ ، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – ۱۹۹۵؛

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى۹۱۱هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج ۱۳   ص ۱۵۹ ، طبق برنامه الجامع الكبير.

طبق اين روايت، اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله، خود را به ابوبكر رسانده و نامه برائت را از او پس گرفته و خود او را به مدينه برگردانده است. سند اين روايت نيز كاملا صحيح و تمام راويان از ديدگاه علم رجال اهل سنت موثق هستند.

بررسي سند روايت:
وكيع بن الجراح:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

ذهبي در باره او مي‌نويسد:

وكيع بن الجراح أبو سفيان الرؤاسي أحد الأعلام عن الأعمش وهشام بن عروة وعنه أحمد وإسحاق وإبراهيم بن عبد الله القصار ولد سنة ۱۲۸ قال أحمد ما رأيت أوعى للعلم منه ولا أحفظ كان أحفظ من بن مهدي وقال حماد بن زيد لو شئت لقلت إنه أرجح من سفيان وقال أحمد لما ولي حفص بن غياث القضاء هجره وكيع مات بفيد يوم عاشوراء ۱۹۷ ع

وكيع بن الجراح، يكي از مشاهير است كه از أعمش و هشام بن عروه روايت نقل كرده است، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهويه و ابراهيم بن عبد الله از او روايت كرده‌اند، در سال ۱۲۸ به دنيا آمد. احمد گفته: كسي را نديدم كه به اندازه او از سرشار از علم باشد، و نديديم كسي را كه اندازه ابن مهدي در حفظ روايت قوي باشد. حماد بن زيد گفته: اگر بخواهم مي‌گويم كه از سفيان ثوري نيز بهتر است. و احمد گفته: وقتي حفص بن غياث قاضي او، وكيع او را ترك كرد.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى ۷۴۸ هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج۲ ص۳۵۰، رقم: ۶۰۵۶ ، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو – جدة، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۳هـ – ۱۹۹۲م.

و ابن حجر مي‌گويد:

وكيع بن الجراح بن مليح الرؤاسي بضم الراء وهمزة ثم مهملة أبو سفيان الكوفي ثقة حافظ عابد من كبار التاسعة مات في آخر سنة ست وأول سنة سبع وتسعين وله سبعون سنة ع

وكيع بن الجراح، موثق، حافظ و عابد بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲هـ)، تقريب التهذيب، ج۱ ص۵۸۱، رقم: ۷۴۱۴ ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد – سوريا، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ – ۱۹۸۶.

اسرائيل بن يونس:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبي در باره او مي‌نويسد:

إسرائيل بن يونس عن جده وزياد بن علاقة وآدم بن علي وعنه يحيى بن آدم ومحمد بن كثير وأمم قال أحفظ حديث أبي إسحاق كما أحفظ السورة وقال أحمد ثقة وتعجب من حفظه وقال أبو حاتم هو من أتقن أصحاب أبي إسحاق وضعفه بن المديني توفي ۱۶۲ ع

اسرائيل بن يونس ، از جدش و زياد بن علاقه و آدم بن علي روايت نقل كرده است، يحيي بن آدم و محمد كثير و افراد زيادي شاگردي او را كرده‌اند. اسرائيل گفت: من أحاديث أبواسحاق سبيعي را همانند سوره‌هاي قرآن حفظ مي‌كردم. احمد گفته: او ثقه است و از حافظه قوي او تعجب كرد. ابوحاتم گفته: از او مطمئن‌ترين شاگردان ابوسحاق بوده. علي بن مديني او را  تضعيف كرده است.

الكاشف ج۱ ص۲۴۱، رقم: ۳۳۶

ابن حجر عسقلاني مي‌گويد:

إسرائيل بن يونس بن أبي إسحاق السبيعي الهمداني أبو يوسف الكوفي ثقة تكلم فيه بلا حجة من السابعة مات سنة ستين وقيل بعدها ع

اسرائيل بن يونس، فرزند ابواسحاق سبيعي همداني، ثقه است، برخي بدون دليل و مدرك به او اشكال گرفته‌اند.

تقريب التهذيب ج۱ ص۱۰۴، رقم: ۴۰۱

با اين سخن ابن حجر ثابت شد كه تضعيف علي بن مديني ارزشي ندارد و بدون  دليل بوده است.

أبو إسحاق السبيعي:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته: ذهبي در باره او مي‌نويسد:

عمرو بن عبد الله أبو إسحاق الهمداني السبيعي أحد الأعلام عن جرير وعدي بن حاتم وزيد بن أرقم وابن عباس وأمم وعنه ابنه يونس وحفيده إسرائيل وشعبة والسفيانان وأبو بكر بن عياش هو كالزهري في الكثرة غزا مرات وكان صواما قواما عاش خمسا وتسعين سنة مات ۱۲۷ ع .

عمرو بن عبد الله أبواسحاق سبيعي، يكي از سرشناسان بوده، از جرير بن حازم و عدي بن حاتم، زيد بن أرقم،‌ ابن عباس و افراد زيادي روايت شنيده، و از او فرزندش يونس و نوه‌اش اسرائيل، همچنين شعبة بن الحجاج، سفيان ثوري و سفيان بن وكيع و ابوبكر بن عياش روايت نقل كرده‌اند. او در كثرت نقل همانند زهري بوده است، چندين مرتبه در جنگ‌ها شركت كرد، او زياد روزه مي‌گرفت و زياد خداوند را عبادت مي‌كرد.

الكاشف ج۲ ص۸۲، رقم: ۴۱۸۵

و ابن حجر مي‌نويسد:

عمرو بن عبد الله بن عبيد ويقال علي ويقال بن أبي شعيرة الهمداني أبو إسحاق السبيعي بفتح المهملة وكسر الموحدة ثقة مكثر عابد من الثالثة اختلط بأخرة مات سنة تسع وعشرين ومائة وقيل قبل ذلك ع .

عمرو بن عبد الله، ثقه بود، روايات زيادي نقل كرده و اهل عبادت بود، در آخر عمرش دچار اختلال شد .

تقريب التهذيب ج۱ ص۴۲۳، رقم: ۵۰۶۵

زيد بن يثيع:
ذهبي در الكاشف مي‌گويد:

زيد بن يثيع عن أبي بكر وأبي ذر وعنه أبو إسحاق فقط وثق حب ت .

زيد بن يثيع كه از ابوبكر و ابوذر روايت شنيده و تنها ابوإسحاق از او روايت نقل كرده، توثيق شده است.

الكاشف ج۱ ص۴۱۹، رقم: ۱۷۵۹

و ابن حجر در تقريب التهذيب مي‌»ويسد:

زيد بن يثيع بضم التحتانية … الهمداني الكوفي ثقة مخضرم من الثانية ت س .

زيد بن يثيع همداني، ثقه و مخضرم بود.

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۲۵، رقم: ۲۱۶۰

مخضرم، به كسي مي‌گويند كه هم زمان جاهليت و هم اسلام را درك  كرده باشد.

بنابراين، سند اين روايت نيز كاملا صحيح و تمام راويان آن موثق هستند؛ چنانچه هيثمي بعد از نقل همين روايت گفته:

قلت في الصحيح بعضه رواه أحمد ورجاله ثقات .

من مي‌گويم، تكه‌هاي از اين روايت در صحيح بخاري آمده، احمد بن حنبل آن را نقل كرده و تمام راويان آن موثق  هستند.

الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاى ۸۰۷ هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۳   ص ۲۳۹ ، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي – القاهرة، بيروت – ۱۴۰۷هـ.

همچنين أحمد شاكر، محقق كتاب مسند أحمد در ذيل همين روايت مي‌گويد:

إسناده صحيح، زيد بن يثيع، بضم الياء التحتية وفتح الثاء المثلثة وبعدها تحتية ساكنة ثم عين مهملة: تابعي ثقة، ويقال في اسم أبيه «أثيع» ايضا، بقلب الياء الأولى همزة، وسيأتي معناه مختصرا ۵۹۴ عن سفيان أبي إسحاق عنه به.

سند اين روايت صحيح است. زيد بن يثيع، به ضم ياء و فتح ثاء… تابعي و ثقه است.

مسند أحمد بن حنبل، ج۳، ص۳۳۱، ح۳۰۶۲، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة : الأولى، ۱۴۱۶هـ ـ ۱۹۹۵م.

اشكال شعيب الأرنؤوط و پاسخ آن:
شعيب الأرنؤوط، محقق نامدار و معاصر وهابي مسلك، در ذيل اين روايت در كتاب مسند أحمد بن حنبل، سند اين روايت را ضعيف دانسته و ادعا كرده كه زيد بن يثيع مجهول است . همچنين ادعا كرده كه روايت او از ابوبكر منقطع است:

إسناده ضعيف، رجاله ثقات رجال الشيخين غير زيد بن يثيع ـ ويقال أثيع ـ فقد رَوي له الترمذي والنسائي في «الخصائص» ، و «مسند علي» ، وأنفرد بالرواية عنه أبوإسحاق، ولم يُوَثِّقُه غيرُ العجلي، وإبن حبان، فهو في عداد المجهولين.

وقال ابن حجر في «أطراف المسند» ۲/ ورقة ۳۱۲ : هذا منقطعٌ ـ يعني بين زيد و أبي بكرـ .

اسناد اين روايت ضعيف است، تمام راويان آن راويان بخاري و مسلم هستند، غير از زيد بن يثيع كه برخي زيد أثيع گفته‌اند. ترمذي و نسائي در خصائص و مسند علي از او روايت نقل كرده‌اند، تنها كسي كه از او روايت نقل كرده ابواسحاق است و كسي غير از عجلي و إبن حبان او را توثيق نكرده‌اند؛ پس او در شمار مجهولين قرار مي‌گيرد.

ابن حجر در كتاب «اطراف المسند» گفته: اين روايت منقطع است؛ يعني بين زيد و أبوبكر قطع شده است.

مسند أحمد بن حنبل، ج۱، ص۱۸۳، تحقيق: شعيب الأرنؤوط/عادل مرشد، ناشر: مؤسسة الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولي، ۱۴۱۶هـ ـ ۱۹۹۵م.

در حالي كه علاوه بر ابن حبان و عجلي كه خود شعيب الأرنؤوط به آن‌ها اعتراف كرده، ابن حجر عسقلاني، شمس الدين ذهبي، علي بن أبي بكر هيثمي و احمد شاكر او را توثيق كرده‌اند، و هيچ تضعيفي نيز در باره او نقل نشده است.

همچنين ضياء الدين مقدسي نيز در چندين جا از كتاب الأحاديث المختاره روايت او را «صحيح» دانسته ؛ از جمله مي‌گويد:

… وإنما هو زيد بن يُثَيع رواه الإمام أحمد عن سفيان بن عيينة ورواه الترمذي عن محمد بن أبي عمر وعلي بن خشرم ونصر بن علي ثلاثتهم عن ابن عيينة وقال حديث حسن صحيح (إسناده صحيح).

(منظور از زيد أثيع) همان زيد بن يثيع است،‌ اين روايت را أحمد از سفيان بن عيينه و همچنين ترمذي از محمد أبي عمر و علي بن خشرم و نصر بن علي ، هر سه از ابن عيينه نقل كرده و گفته كه اين روايت «حسن» و «صحيح» است. سند اين روايت صحيح است.

المقدسي الحنبلي، ابوعبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفاى۶۴۳هـ)، الأحاديث المختارة، ج ۲   ص ۸۵ ، تحقيق عبد الملك بن عبد الله بن دهيش، ناشر: مكتبة النهضة الحديثة – مكة المكرمة، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۰هـ.

حتي الباني وهابي نيز روايت او را تصحيح و خود او را توثيق كرده است؛ چنانچه در كتاب السلسلة الصحيحة ، ج۲، ص۳۲۳، در ذيل حديث شماره ۸۲۴ مي‌گويد:

… زيد بن يثيع وهو ثقة.

و در كتاب صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج۷، ص۹۲، ح۳۰۹۲، روايتي را كه او در سندش وجود داردا، «صحيح» دانسته است.

بحث انقطاع  نيز نمي‌تواند عالمانه باشد؛ چرا كه اولاً: خود ابن حجر تصريح كرده بود كه او «مخضرم» بوده؛ ثانياً: شمس الدين ذهبي تصريح كرده بود كه او از ابوبكر و ابوذر روايت شنيده است؛ بنابراين اشكالات شعيب الأرنؤوط از نظر علمي بي‌ارزش است و تنها تعصب بيش از اندازه او را در دشمني با اميرمؤمنان عليه السلام ثابت مي‌كند و بس .

نتيجه آن كه سند اين روايت كاملا صحيح است و تنها اشكالي كه به اين سند گرفته شده، از روي تعصب بيش از اندازه بوده است.

روايت دوم: سماك بن حرب از أنس بن مالك
روايت چهارم از أنس بن مالك نقل شده است، ابن الأعرابي در معجم خود مي‌نويسد:

وَحَدَّثَنَا عَلِيٌّ، نا عَفَّانُ، نا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، عَنْ سِمَاكٍ، عَنْ أَنَسٍ أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَ بِبَرَاءَةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ الصِّدِّيقِ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): ” رُدُّوهُ "، فَرَدُّوهُ، فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، مَا لِي أَأُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟، قَالَ: ” لا، وَلَكِنِّي أُمِرْتُ أَنْ لا يَبْلُغَهَا إِلا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي "، فَدَفَعَهَا إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.

از أنس بن مالك روايت شده است كه رسول خدا (ص) ابوبكر را براي خواندن سوره برائت به سوي اهل مكه فرستاد، سپس رسول خدا به او گفت: آن را برگردان، ابوبكر نيز برگرداند، ابوبكر گفت: چه اتفاقي براي من افتاده، آيا چيزي در باره من نازل شده؟ فرمود: خير، ولي به من دستور داده شده كه آن را تبليغ نكند؛ مگر خودم يا مردي كه از من است؛ پس آن را به علي بن أبي طالب عليه السلام داد.

ابن الأعرابي، أبو سعيد أحمد بن محمد بن زياد بن بشر (متوفاى۳۴۰هـ) معجم ابن الأعرابي ، ج۳، ص۱۰۳۱، تحقيق: أحمد ميرين سياد البلوشي ، ناشر: مكتبة الكوثر / دار الكتب العلمية ـ الرياض / بيروت، الطبعة: الأولى.

بررسي سند روايت:
علي بن سهل بن المغيرة:
ابن حجر در تقريب التهذيب مي‌نويسد:

علي بن سهل بن المغيرة البزاز البغدادي نسائي الأصل أيضا يعرف بالعفاني بمهملة وفاء ثقيلة لملازمته عفان بن مسلم وهو ثقة من الحادية عشرة.

تقريب التهذيب ج۱ ص۴۰۲، رقم: ۴۷۴۲

مزي در تهذيب الكمال مي‌نويسد:

قال عبد الرحمن بن أَبي حاتم : كتبنا بعض حديثه ، ولم يقض لنا السماع منه ، وهو صدوق. وَقَال الدَّارَقُطْنِيُّ : كان ثقة. وذكره ابنُ حِبَّان في كتاب الثقات.

تهذيب الكمال ج۲۰ ص۴۵۷، رقم: ۴۰۷۸.

عفان بن مسلم:
از روات بخاري،‌ مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبي در باره او مي‌گويد:

عفان بن مسلم الصفار أبو عثمان الحافظ عن هشام الدستوائي وهمام والطبقة وعنه البخاري وإبراهيم الحربي وأبو زرعة وأمم وكان ثبتا في أحكام الجرح والتعديل مات ۲۲ ع

عفان بن مسلم، از هشام دستوائي و همام و هم طبقه آن‌ها و از او بخاري، ابراهيم حربي ، ابوزعه و جماعتي روايت نقل كرده‌اند، او در احكام جرح و تعديل مورد اعتماد بود.

الكاشف ج۲ ص۲۷، رقم:۳۸۲۷

عفان بن مسلم بن عبد الله الباهلي أبو عثمان الصفار البصري ثقة ثبت قال بن المديني كان إذا شك في حرف من الحديث تركه وربما وهم وقال بن معين أنكرناه في صفر سنة تسع عشرة ومات بعدها بيسير من كبار العاشرة ع .

عفان بن مسلم، ثقه و استوار بود. ابن مديني گفته: او اگر در حرفي از حديث شك مي‌كرد، آن را ترك مي‌نمود، گاهي اشتباه مي‌كرد …

تقريب التهذيب ج۱ ص۳۹۳، رقم: ۴۶۲۵

حماد بن سلمة بن دينار:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

حماد بن سلمة بن دينار الإمام أبو سلمة أحد الأعلام … قال بن معين إذا رأيت من يقع فيه فاتهمه على الإسلام وقال عمرو بن عاصم كتبت عن حماد بن سلمة بضعة عشر ألفا قلت هو ثقة صدوق يغلط وليس في قوة مالك توفي ۱۶۷ م ۴ .

حماد بن سلمه ، يكي از مشاهير بود، ابن معين گفته: هر وقت ديدي كه شخصي به حماد بدگويي مي‌كند، در مسلمان بودن او شك كن. عمرو بن عاصم گفت: من از حماد بن سلمه بيش از ده هزار حديث نوشته‌ام، من مي‌گويم: او مورد اعتماد و راستگو بود، گاهي اشتباه مي‌كرد و به اندازه مالك قوي نبود.

الكاشف ج۱ ص۳۴۹، رقم:۱۲۲۰.

حماد بن سلمة بن دينار البصري أبو سلمة ثقه عابد أثبت الناس في ثابت وتغير حفظه بأخرة من كبار الثامنة مات سنة سبع وستين خت م ۴

حماد بن سلمه، ثقه و عابد بود، او در نقل روايت از ثابت قوي‌ترين شخص بود؛ اما حفظ او در اخر عمرش تغيير كرد.

تقريب التهذيب ج۱ ص۱۷۸، رقم:۱۴۹۹

سماك بن حرب:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

سماك بن حرب . ابن أوس بن خالد بن نزار بن معاوية بن حارثة الحافظ الإمام الكبير أبو المغيرة الذهلي البكري الكوفي أخو محمد وإبراهيم .

سماك بن حرب، حافظ و پيشواي بزرگ بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى ۷۴۸ هـ)، سير أعلام النبلاء، ج۵ ص۲۴۵، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة – بيروت ، الطبعة : التاسعة ، ۱۴۱۳هـ .

أنس بن مالك:
صحابي.

تمام راويان اين سند، از روات بخاري و مسلم بودند؛ پس در وثاقت آن‌ها ترديدي نيست.

ترمذي در سنن خود و نسائي در خصائص علي (عليه السلام) اين روايت را به اين صورت نقل كرده‌اند:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ، حَدَّثَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، وَعَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ عَبْدِ الْوَارِثِ، قَالَا: حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، عَنْ سِمَاكِ بْنِ حَرْبٍ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ، فَقَالَ: ” لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يُبَلِّغَ هَذَا إِلَّا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي، فَدَعَا عَلِيًّا فَأَعْطَاهُ إِيَّاهَا.

از أنس بن مالك نقل شده است كه رسول خدا سوره برائت را به همراه ابوبكر فرستاد، سپس ابوبكر را خواست و به او گفت: شايسته نيست كه احدي آن را تبليغ كند، غير از مردي كه از اهل من است؛ سپس علي عليه السلام را خواست و آن را به او داد.

الترمذي السلمي،  ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاى ۲۷۹هـ)، سنن الترمذي، ج ۵   ص ۲۷۵، ح۳۰۹۰ ، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت؛

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج ۱   ص ۹۲، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا – الكويت الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ هـ.

اما واضح است كه جمله «إلا رجل من أهلي»  تصحيف شده است و اصل كلام رسول خدا صلى الله عليه وآله «لا يَبْلُغَهَا إِلا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي» بوده كه ابن الأعرابي با سند صحيح نقل كرده است.

همان طور كه گذشت، اين جمله، ثابت مي‌كرد كه رسول خدا و اميرمؤمنان عليه السلام جان يكديگر هستند و با هم هيچ تفاوتي ندارند؛ اما جمله «الا رجل من أهلي» تنها ثابت مي‌كند كه اميرمؤمنان عليه السلام جزء اهل بيت آن حضرت است و به همين دليل اين مأموريت به او واگذار شده است. متأسفانه ترمذي و نسائي متن روايت را تغيير داده‌اند تا از شدت ضرر آن براي ابوبكر و اعتقادات اهل سنت بكاهند.

روايت سوم: عمرو بن ميمون از عبد الله بن عباس
احمد بن حنبل متوفاى۲۴۱هـ در فضائل الصحابه و مسند خود و طبرانى متوفاى۳۶۰هـ در المعجم الكبير و… مى‌نويسند:

ثنا يحيى بن حَمَّادٍ ثنا أبو عَوَانَةَ ثنا أبو بَلْجٍ ثنا عَمْرُو بن مَيْمُونٍ قال: إني لَجَالِسٌ إلى إبن عَبَّاسٍ إذا أَتَاهُ تِسْعَةُ رَهْطٍ فَقَالُوا يا أَبَا عَبَّاسٍ إما أن تَقُومَ مَعَنَا وإما أَنْ تخلونا هَؤُلاَءِ؟

قال: فقال: إبن عَبَّاسٍ بَلْ أَقُومُ مَعَكُمْ قال: وهو يَوْمَئِذٍ صَحِيحٌ قبل أَنْ يَعْمَى. قال: فابتدؤا فَتَحَدَّثُوا فَلاَ ندري ما قالوا. قال: فَجَاءَ يَنْفُضُ ثَوْبَهُ وَيَقُولُ أُفْ وَتُفْ وَقَعُوا في رَجُلٍ له عَشْرٌ…

قال ثُمَّ بَعَثَ فُلاَناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا منه قال لاَ يَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ مني وأنا منه.

عمرو بن ميمون مى‏گويد: با عبد اللَّه بن عباس نشسته بودم، افرادى كه در نه گروه بودند نزد او آمدند و گفتند: يا برخيز و با ما بيا و يا شما ما را با ابن عباس تنها گذاريد. اين ماجرا زمانى بود كه ابن عباس بينا بود و هنوز كور نشده بود. ابن عباس گفت: من با شما مى‏آيم [آنان به گوشه‏اى رفتند و] با ابن عباس مشغول گفت و گو شدند. من نمى‏فهميدم چه مى‏گويند. پس از مدتى عبد اللَّه بن عباس در حالى كه لباسش را تكان مى‏داد تا غبارش فروريزد آمد و گفت: اف و تف بر آنان، به مردى دشنام مى‏دهند و از او عيب‏جويى مى‏كنند كه ده ويژگى براى اوست؛

ابن عباس گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله فلاني را براي خواندن سوره توبه فرستاد، سپس علي را به دنبال او فرستاد و سوره را از  او گرفت و رسول خدا فرمود: براي خواندن آن غير از كسي از من است و من از او هستم، كسي ديگري شايستگي ندارد.

الشيباني،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى۲۴۱هـ)، فضائل الصحابة،ج۲، ص۶۸۵، ح۳۰۶۲ ، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۳هـ – ۱۹۸۳م؛

همو، مسند أحمد بن حنبل، ج۱، ص۳۰۵۳، ح۳۰۶۲، ناشر: مؤسسة قرطبة ـ مصر؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى۵۷۱هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج ۴۲   ص ۱۰۱ ، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – ۱۹۹۵؛

ابن كثير الدمشقي،  ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى۷۷۴هـ)، البداية والنهاية، ج ۷   ص ۳۳۸ ، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

البته در نقل طبراني به صورت واضح و روشن به نام ابوبكر اشاره شده و به صورت كامل‌تر روايت را نقل كرده است:

قال وَبَعَثَ أَبَا بَكْرٍ بِسُورَةِ التَّوْبَةِ وَبَعَثَ عَلِيًّا على أَثَرِهِ فقال أبو بَكْرٍ يا عَلِيُّ لَعَلَّ اللَّهَ وَنَبِيَّهُ سَخِطَا عَلَيَّ فقال عَلِيٌّ لا وَلَكِنَّ نَبِيَّ اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم قال لا يَنْبَغِي أَنْ يُبَلِّغَ عَنِّي إِلا رَجُلٌ مِنِّي وأنا منه .

ابوبكر را براي خواندن سوره توبه و علي (عليه السلام) را به دنبال او فرستاد، ابوبكر گفت: اي علي ! شايد خدا و رسول او از دست من خشمگين شده‌اند؟ علي (عليه السلام) فرمود: نه؛ ولي رسول خدا (ص) فرمود: شايسته نيست كه شايسته نيست كه اين مأموريت را از جانب من انجام دهد؛ مگر مردي كه از من است و من از اويم.

الطبراني،  ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى۳۶۰هـ)، المعجم الكبير، ج ۱۲   ص ۹۸ ، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء – الموصل، الطبعة: الثانية، ۱۴۰۴هـ – ۱۹۸۳م؛

الطبراني،  ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى۳۶۰هـ)، المعجم الأوسط، ج ۳   ص ۱۶۵ ، تحقيق: طارق بن عوض الله بن محمد،‏عبد المحسن بن إبراهيم الحسيني، ناشر: دار الحرمين – القاهرة – ۱۴۱۵هـ.

ابن أبي عاصم نيز دقيقا به نام ابوبكر اشاره كرده است:

وبعث أبا بكر بسورة التوبة فبعث عليا خلفه فأخذها منه فقال أبو بكر لعلي الله ورسوله قال لا ولكن لا يذهب بها إلا رجل هو مني وأنا منه.

الشيباني، عمرو بن أبي عاصم الضحاك (متوفاى۲۸۷هـ)، السنة، تحقيق: محمد ناصر الدين الألباني، ج ۲   ص ۶۰۳ ، ناشر: المكتب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۰هـ.

نسائي نيز در خصائص علي و سنن كبراي  خود، به نام ابوبكر اشاره كرده است:

وبعث أبا بكر بسورة التوبة وبعث عليا خلفه فأخذها منه فقال لا يُذهبَ بها إلا رجلٌ هو مني وأنا منه.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج ۱   ص ۴۹ ، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا – الكويت الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ هـ؛

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، السنن الكبرى، ج ۵   ص ۱۱۳ ، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۱.

بررسي سند روايت
أَبُو عَوَانَةَ، وضّاح بن عبد الله
از روات، بخارى، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبى او را «ثقه» و «متقن» مى‌داند:

وضاح بن عبد الله الحافظ أبو عوانة اليشكري مولى يزيد بن عطاء سمع قتادة وابن المنكدر وعنه عفان وقتيبة ولوين ثقة متقن.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى ۷۴۸ هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج۲ ص۳۴۹، رقم:۶۰۴۹، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو – جدة، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۳هـ – ۱۹۹۲م.

ابن حجر نيز مى‌نويسد:

وضاح بتشديد المعجمة ثم مهملة اليشكري بالمعجمة الواسطي البزاز أبو عوانة مشهور بكنيته ثقة ثبت من السابعة مات سنة خمس أو ست وسبعين ع

وضاح، ثقه، استوار و از طبقه هفتم روات بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲هـ)، تقريب التهذيب،ج۱، ص۵۸۰، رقم: ۷۴۰۷، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد – سوريا، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ – ۱۹۸۶.

أَبِو بَلْجٍ، يحيى بن سليم بن بلج:
مزى در تهذيب الكمال مى‌نويسد:

أبو بلج الفزاري الواسطي، ويُقال: الكوفي، وهو الكبير، اسمه: يحيى بن سليم بن بلج…

قال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن مَعِين: ثقة. وكذلك قال محمد بن سعد، والنَّسَائي، والدار قطني. وقَال البُخارِيُّ: فيه نظر. وَقَال أبو حاتم: صالح الحديث، لا بأس به.

ابوبلج فزارى، اسحاق بن منصور از يحيى بن معين نقل كرده است كه او «ثقه» است، همچنين محمد بن سعد، نسائى و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند. بخارى گفته: در او اشكال است، ابوحاتم گفته: حديثش صالح است و در خود او اشكالى نيست.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى۷۴۲هـ)، تهذيب الكمال،ج۳۳، ص۱۶۲، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۰هـ – ۱۹۸۰م.

ذهبى در كتاب الكاشف در باره او مى‌نويسد:

أبو بلج الفزاري يحيى بن سليم أو بن أبي سليم عن أبيه وعمرو بن ميمون الأودي وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والدارقطني وقال أبو حاتم لا بأس به وقال البخاري فيه نظر ۴

يحيى بن سليم، يحيى بن معين و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند،‌ ابوحاتم گفته: اشكالى در او نيست و بخارى گفته: در او اشكالى است.

الكاشف ج۲ ص۴۱۴، رقم:۶۵۵۰

و ابن حجر در لسان الميزان مى‌گويد:

يحيى بن سليم ان أبو بلج الفزاري عن عمرو بن ميمون وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والنسائي والدارقطني.

يحيى بن معين، نسائى و دارقطنى او را توثيق كرده‌اند.

لسان الميزان ج۷ ص۴۳۲، رقم:۵۲۰۹

عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ
از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته:

عمرو بن ميمون الأودي عن عمر ومعاذ وعنه زياد بن علاقة وأبو إسحاق وابن سوقة كثير الحج والعبادة وهو راجم القردة مات ۷۴ ع

عمرو بن ميميون، زياد به حج مى‌رفت و اهل عبادت بود، او همان كسى است كه ميمون را سنگسار كرد.

الكاشف ج۲ ص۸۹، رقم: ۴۲۳۷

عمرو بن ميمون الأودي أبو عبد الله ويقال أبو يحيى مخضرم مشهور ثقة عابد نزل الكوفة مات سنة أربع وسبعين وقيل بعدها ع.

عمرو بن ميمون كه به او أبويحيى گفته مى‌شود، مخضرم (كسى كه زمان جاهليت و اسلام را درك كرده)، مشهور، مورد اعتماد و اهل عبادت بود.

تقريب التهذيب ج۱ ص۴۲۷، رقم:۵۱۲۲.

قضيه سنگسار كردن ميمون در جاهليت را بخارى در صحيح خود نقل كرده است:

حدثنا نُعَيْمُ بن حَمَّادٍ حدثنا هُشَيْمٌ عن حُصَيْنٍ عن عَمْرِو بن مَيْمُونٍ قال رأيت في الْجَاهِلِيَّةِ قِرْدَةً اجْتَمَعَ عليها قِرَدَةٌ قد زَنَتْ فَرَجَمُوهَا فَرَجَمْتُهَا مَعَهُمْ.

نعيم بن حماد از هشيم بن حصين از عمرو بن ميمون روايت کرده است که وی گفت: در جاهليت، ميمونی را ديدم که زنا کرده بود، پس گروهی از ميمون ها دور وی جمع شده و او را سنگسار کردند؛ من نيز به همراه ايشان او را سنگسار کردم !!!

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى۲۵۶هـ)، صحيح البخاري،ج۳، ص۱۳۹۷، ح۳۶۳۶، کتاب مناقب الأنصار، باب القسامة فی الجاهلية، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷.

ابْنِ عَبَّاسٍ
صحابى.

نتيجه آن كه تمام راويان اين روايت ثقه هستند.

تصحيح روايت توسط علماي اهل سنت:
تعداد زيادي از علماي اهل سنت، اين روايت را تصحيح كرده‌اند. حاكم نيشابورى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة.

اين روايت سندش صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم به اين صورت نقل نكرده‌اند.

النيسابوري، محمد بن عبدالله ابوعبدالله الحاكم (۴۰۵ هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج ۳، ص ۱۴۳، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۱هـ – ۱۹۹۰م.

ذهبى متوفاى۷۴۸هـ نيز در تلخيص المستدرك بعد از نقل اين روايت گفته:

صحيحٌ.

المستدرك علي الصحيحين و بذيله التلخيص للحافظ الذهبي، ج۳، ص۱۳۴، كتاب معرفة الصحابة، باب ذكر اسلام امير المؤمنين، طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة، دارالمعرفة، بيروت،۱۳۴۲هـ.

ابن عبد البر قرطبى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

قال أبو عمر رحمه الله هذا إسنادٌ لا مَطْعَنٌ فيه لأحدٍ لصحته وثقة نَقَلَتِه… .

ابو عمر (ابن عبد البر) گفته: اين سندى است كه هيچ كس حق اشكال به آن را ندارد؛ چرا كه سند آن صحيح و تمام راويان آن موثق هستند.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى ۴۶۳هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب،ج۳ ص۱۰۹۱ ـ ۱۰۹۲، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۲هـ.

ابن حجر عسقلاني بعد از نقل تكه‌اي از اين روايت كه كه با الفاظ مختلف نقل شده مي‌نويسد:

اخرجهما أحمد والنسائي ورجالهما ثقات.

احمد و نسائى اين دو روايت را نقل كرده‌اند، راويان آن‌ها مورد اعتماد هستند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي۸۵۲ هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج ۷، ص ۱۵، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

حافظ ابوبكر هيثمى متوفاى۸۰۷ هـ نيز بعد از اين روايت مى‌گويد:

رواه أحمد والطبراني في الكبير والأوسط باختصار ورجال أحمد رجال الصحيح غير أبي بلج الفزاري وهو ثقة وفيه لين.

اين روايت را احمد و طبرانى متوفاى۳۶۰هـ در معجم كبير و معجم اوسط به صورت خلاصه نقل كرده‌اند، راويان احمد همگى راويان صحيح بخارى متوفاى۲۵۶هـ هستند؛ غير از أبى بلج فزارى كه او نيز مورد اعتماد است؛ هر چند كه اشكالي در او هست.

الهيثمي، علي بن أبي بكر، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۲۰، دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي ـ القاهرة، بيروت ـ ۱۴۰۷هـ.

البانى وهابى پس از نقل تكه‌اي از روايت «أنت ولي كل مؤمن بعدي» كه بخشي از همين روايت تفصيلي ابن عباس است، مي‌گويد:

و أما قوله: «وهو ولي كل مؤمن بعدي». فقد جاء من حديث ابن عباس، فقال الطيالسي (۲۷۵۲ ): حدثنا أبو عوانة عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عنه ” أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لعلي: ” أنت ولي كل مؤمن بعدي ".

و أخرجه أحمد (۱ / ۳۳۰ – ۳۳۱) ومن طريقه الحاكم (۳ / ۱۳۲ – ۱۳۳) و قال: «صحيح الإسناد»، و وافقه الذهبي، و هو كما قالا.

اما اين گفته پيامبر (ص) كه: «او ولى هر مؤمنى بعد از من است» از طريق ابن عباس نقل شده است. طيالسى گفته: ابوعوانه از ابوبلج از عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده است كه رسول خدا خطاب به على فرمود: تو ولى هر مؤمنى بعد از من هستى.

احمد نيز آن را نقل كرده و حاكم نيز از همين طريق آن را نقل كرده و گفته: سندش صحيح است، ذهبى نيز با نظر او موافقت كرده است. سند روايت همان گونه است است كه حاكم و ذهبى گفته‌اند (صحيح است).

ألباني، محمد ناصر (متوفاى۱۴۲۰هـ)، السلسلة الصحيحة المجلدات الكاملة، ج۵، ص۲۲۲، ذيل روايت: ۲۲۲۳

احمد شاكر، محقق كتاب مسند أحمد بن حنبل در ذيل روايت مي‌گويد:

إسناده صحيح.

مسند أحمد بن حنبل، ج۳، ص۳۳۱، ح۳۰۶۲، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة : الأولى، ۱۴۱۶هـ ـ ۱۹۹۵م.

و أبواسحاق الحويني محقق كتاب خصائص نسائي مي‌گويد:

إسناده حسن.

خصائص نسائي، ص۳۴، تحقيق: أبو اسحق الحويني الأثري الحجازي بن محمد بن شريف، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت ، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۵هـ ـ ۱۹۸۴م.

تحريف روايت توسط علماي اهل سنت:
از آن جائي كه اين روايت برتري مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر ابوبكر ثابت مي‌كند و از طرف ديگر نقيصه بزرگي براي خليفه اول محسوب مي‌شود، علماي اهل سنت تلاش كرده‌اند كه با تحريف روايت، آب رفته را به جوي بازگردانند.

همان طور كه پيش از اين نقل شد، احمد بن حنبل در مسند خود و فضائل الصحابه، ابن عساكر دمشقي در تاريخ مدينه دمشق و همچنين ابن كثير دمشقي سلفي به جاي نام برد از ابوبكر از كلمه «فلان» استفاده كرده‌اند:

قال ثُمَّ بَعَثَ فُلاَناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا منه قال لاَ يَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ مني وأنا منه.

الشيباني،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى۲۴۱هـ)، فضائل الصحابة،ج۲، ص۶۸۵، ح۳۰۶۲ ، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۳هـ – ۱۹۸۳م؛

همو، مسند أحمد بن حنبل، ج۱، ص۳۰۵۳، ح۳۰۶۲، ناشر: مؤسسة قرطبة ـ مصر؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى۵۷۱هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج ۴۲   ص ۱۰۱ ، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – ۱۹۹۵؛

ابن كثير الدمشقي،  ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى۷۷۴هـ)، البداية والنهاية، ج ۷   ص ۳۳۸ ، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

محب الدين طبري در ذخائر العقبى از كلمه «أبوفلان» به جاي «ابوبكر» استفاده كرده است:

قال ثم بعث أبو فلان بسورة التوبة فبعث عليا خلفه فأخذها منه وقال لا يذهب بها إلا رجل مني وأنا منه

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاى۶۹۴هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى ، ج ۱   ص ۸۷ ، ناشر : دار الكتب المصرية – مصر.

ابن حجر عسقلاني همان روايت احمد و نسائي را نقل كرده؛ اما قضيه عزل ابوبكر و گرفتن سوره توبه از او را به صورت كامل حذف كرده است:

وأخرج أحمد والنسائي من طريق عمرو بن ميمون إني لجالس عند بن عباس إذ أتاه سبعة رهط فذكر قصة فيها قد جاء ينفض ثوبه فقال وقعوا في رجل له عشر… وبعثه يقرأ براءة على قريش وقال لا يذهب إلا رجل مني وأنا منه .

و علي (عليه السلام) را فرستاد تا سوره برائت را بر قريش بخواند و فرمود: شايسته نيست كه اين مأموريت را انجام دهد؛ مگر مردي كه از من است و من از اويم.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج ۴   ص ۵۶۷ ، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۲هـ – ۱۹۹۲م.

عبد القادر بغدادي نيز همان تحريف ابن حجر عسقلاني را اعمال كرده است:

وبعثه لقراءة براءة على قريش وقال : لا يذهب إلا رجلٌ مني وأنا منه …

و سپس در ادامه روايت مي‌گويد:

ومناقبه العديدة وسيره الحميدة لا يحتملها هذا المختصر . وقد ألف العلماء فيها تآليف عديدة لا تعد ولا تحصى.

مناقب او بي‌شمار و رفتارهاي پسنديده او در اين مختصر نمي‌گنجد، علما در باره آن، كتاب‌هاي متعددي را نوشته‌اند كه قابل شمارش نيست.

البغدادي ، عبد القادر بن عمر (متوفاى۱۰۹۳هـ) ، خزانة الأدب ولب لباب لسان العرب ، ج ۶   ص ۶۹ ، تحقيق : محمد نبيل طريفي/اميل بديع اليعقوب ، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت ، الطبعة : الأولى ، ۱۹۹۸م .

و ابن عساكر دمشقي با حذف نام ابوبكر، نوشته است كه ابتدا رسول خدا سوره توبه را فرستاد و سپس آن را به علي عليه السلام برگرداند؛ اما اين كه ابتدا توسط چه كسي را فرستاد، نام نمي‌برد:

عن أنس بن مالك أن النبي صلى الله عليه وسلم بعث سورة براءة فدفعها إلى علي وقال لا يؤدي إلا أنا أو رجل من أهل بيتي \ ح \

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى۵۷۱هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج ۴۲   ص ۳۴۵ ، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر – بيروت – ۱۹۹۵.

ابوبكر آجري، هر چند كه از ابوبكر نام برده است؛ اما سخن ابوبكر را كه سؤال مي‌كند آيا رسول خدا از من خشمگين شده است را حذف و به جاي آن سه نقطه گذاشته است:

قال : ثم بعث أبا بكر رضي الله عنه بسورة التوبة ، ثم بعث عليا رضي الله عنه خلفه فأخذها منه ؛ فقال أبو بكر : لعل الله ورسوله … ؟ قال : لا ، ولكن لا يذهب بها إلا رجل هو مني وأنا منه ،

الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاى۳۶۰هـ)، الشريعة، ج ۴   ص ۲۰۲۲ ، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن – الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، ۱۴۲۰ هـ – ۱۹۹۹م.

البته ممكن است كه تحريف أخير توسط نسخه نويسان و يا ناشر كتاب باشد. به هر حال اين تحريفات نشانگر كه علما و محدثان اهل سنت تا چه اندازه نسبت به سنت رسول خدا صلي الله عليه واله امين بوده‌اند.

البته از ديدن اين تحريفات نبايد تعجب كرد؛ چرا كه طبق گفتار ابن تيميه، تحريف حقايق تاريخي جزئي از مذهب آن‌ها است:

كان من مذاهب أهل السنة الإمساك عما شجر بين الصحابة.

پرهيز از نقل درگيری های بين صحابه از مذهب اهل سنت بوده است.

منهاج السنة النبوية ، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس (متوفاي۷۲۸ هـ) ج ۴ ، ص ۴۴۸ ، ناشر : مؤسسة قرطبة – ۱۴۰۶ ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. محمد رشاد سالم .

و احمد بن حنبل به همه پيروان خود دستور مي‌دهد كه هر جا مطلبي بر ضد صحابه ديديد، آن را از بين ببريد:

أحمد بن خالد الخلال قال قلت لأحمد بن حنبل حدثنا محمد بن عبيد عن صالح بن حيان عن ابن بريدة قال شربت مع انس بن مالك الطلاء على النصف فغضب أحمد وقال لا ترى هذا في كتاب الا خرمته أو حككته .

احمد بن خلال می گويد : به احمد بن حنبل گفتم فلان کس برای ما از ابن بريده روايت کرده است که گفت : من و انس بن مالک با هم شراب را تا نيمی از ظرف آن نوشيديم !!! احمد بن حنبل از شنيدن اين روايت خشمگين شده و گفت : اين مطلب را در هر کتابی ديدی بايد آن را با پاره کرده يا با انگشت خراش دهی (تا مشخص نشود)!!!

العلل المتناهية في الأحاديث الواهية ،  عبد الرحمن بن علي بن الجوزي الوفاة: ۵۹۷ ، ج ۲ ،  ص ۹۴۳ ح ۱۵۷۱ ، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت – ۱۴۰۳ ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : خليل الميس ؛

تهذيب الكمال ،  يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج المزي الوفاة: ۷۴۲ ، ج ۱۳ ، ص ۳۴ ، ناشر : مؤسسة الرسالة – بيروت – ۱۴۰۰ – ۱۹۸۰ ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. بشار عواد معروف .

و ابن حجر عسقلاني به اين صورت نقل مي‌كند :

… فغضب أحمد وقال لا نرى هذا في كتاب إلا حرقته أو حككته .

احمد بن حنبل خشمگين شده و گفت : ما در هر کتابی چنين مطلبی ببينيم آن را سوزانده و يا می‌خراشيم !!!

تهذيب التهذيب ،  أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: ۸۵۲ ، ج ۴ ، ص ۳۳۸ ، ناشر : دار الفكر – بيروت – ۱۴۰۴ – ۱۹۸۴ ، الطبعة : الأولى .

و معلوم نيست كه با اين رويه، چه حقايقي با انگشتان احمد بن حنبل و پيروان او خراشيده شده و چه چيزهاي آتش گرفته باشد؛ اما :

يُريدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُون‏. التوبه/۳۲.

اشكالات اهل سنت به اين روايت:
اشكال سندي ابن تيميه:
ابن تيميه بعد از نقل اين روايت از زبان علامه حلي رضوان الله تعالي عليه مي‌نويسد:

والجواب: أن هذا ليس مسنداً بل هو مرسل لو ثبت عن عمرو بن ميمون.

جواب: اين روايت مسند نيست؛ بلكه مرسل است؛ البته اگر ثابت شود كه عمرو بن ميمون آن را گفته است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، منهاج السنة النبوية، ج ۵   ص ۳۴، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶هـ.

براي اين كه ميزان دانش ابن تيميه در علم رجال و حديث بر همگان آشكار شود، در ابتدا تعريف روايت مرسل از ديدگاه اهل سنت ضروري به نظر مي‌رسد.

علامه جلال الدين سيوطي در كتاب تدريب الراوي مي‌نويسد:

اتفق علماء الطوائف على أن قول التابعي الكبير قال رسول الله صلى الله عليه وسلم كذا أو فعله، يسمى مرسلا.

علماي تمام طايفه‌ها اتفاق دارند كه سخن تابعي بزرگ كه بگويد رسول خدا چنين گفت يا چنين كرد، «مرسل» ناميده مي‌شود.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى۹۱۱هـ)، تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، ج ۱   ص ۱۹۵ ، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، ناشر: مكتبة الرياض الحديثة – الرياض.

پس روايت مرسل، روايتي است كه يك تابعي مستقيما از رسول خدا صلي الله عليه وآله روايتي را نقل كرده باشد؛ در حالي كه روايت مورد بحث را عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده است و إبن عباس به اتفاق تمام مسلمانان جزء أصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله و حبر الأمة است،‌ تابعي نيست تا روايت او از رسول خدا مرسل باشد.

آيا بهتر نبود كه ابن تيميه كمي تحقيق مي‌كرد تا اين گونه مفتضح و بي‌آبرو نشود؟

علامه اميني رضوان الله تعالي عليه در پاسخ اشكال سندي ابن تيميه مي‌نويسد:

فكأن عينيه في غشاوة عن مراجعة المسند لإمام مذهبه أحمد بن حنبل فإنه أخرجه في ج ۱ ص ۳۳۱ عن يحيى بن حماد عن أبي عوانة عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عن ابن عباس ورجال هذا السند رجال الصحيح غير أبي بلج وهو ثقة عند الحفاظ كما مرت في ترجمته ج ۱ ص ۷۱ .

وأخرجه بسند صحيح رجاله كلهم ثقات الحافظ النسائي في الخصايص ، و الحاكم في المستدرك ۳ ص ۱۳۲ وصححه هو والذهبي ، والطبراني كما في المجمع للحافظ الهيثمي وصححه ، وأبو يعلى كما في البداية والنهاية ، وابن عساكر في الأربعين الطوال ، وذكره ابن حجر في الإصابة ۲ ص ۵۰۹ وجمع آخرون . فما عذر الرجل في نسبة الإرسال إلى مثل هذا الحديث ؟ ! وإنكار سنده المتصل الصحيح الثابت ؟ ! أهكذا يفعل بواديع النبوة ؟ ! أهكذا تلعب يد الأمانة بالسنة و العلم والدين ؟ !

انگار پرده‌اي جلوي چشمان او را گرفته و به مسند احمد كه پيشواي او است،‌ مراجعه نكرده؛ زيرا او در ج۱، ص۳۳۱ همين روايت را از يحيي بن حماد،‌ از ابوعوانه،‌ از ابوبلج، از عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده كه راويان اين سند، راويان صحيح بخاري هستند؛ غير از ابوبلج كه او از ديدگاه حافظان ثقه است؛ چنانچه پيش از اين در شرح حالش گذشت .

همين روايت را با سند صحيح كه تمام راويان آن ثقه هستند، حافظ نسائي در خصائص نقل كرده، حاكم نيز در المستدرك، ج۳، ص۱۳۲ نقل و خود او و ذهبي آن را تصحيح كرده است. همچنين طبراني آن را نقل كرده؛ همان طوري كه در مجمع الزوائد حافظ هيثمي آمده و آن را تصحيح كرده است، و نيز ابويعلي آن را بنابر آن چه در البداية والنهاية آمده، آن را نقل كرده است. و ابن عساكر در الأربعين الطوال، ابن حجر در الإصابة و ديگران نقل كرده‌اند.

پس بهانه‌اي او براي نسبت ارسال به اين روايت و انكار سند متصل و صحيح چيست؟ اين است روش برخورد با يادگارهاي نبوت؟ آيا دستان امانت‌دار، اين گونه با سنت و علم و دين برخورد مي‌كنند؟

الأميني، الشيخ عبد الحسين احمد (متوفاى ۱۳۹۲هـ) ، الغدير في الكتاب والسنة والأدب، ج۳، ص۱۹۷، ناشر: دار الكتاب العربي بيروت، الطبعة : الرابعة، ۱۳۹۷هـ ـ ۱۹۷۷م.

اشكال سندي شعيب الأرنؤوط:
با اين كه پيش از اين خوانديم كه برترين دانشمندان تاريخ علم حديث و رجال اهل سنت؛ همانند حاكم نيشابوري، شمس الدين ذهبي، ابن عبد البر قرطبي، علي بن أبي بكر هيثمي، ابن حجر عسقلاني و حتي الباني وهابي روايت را بي‌اشكال دانسته و آن را تصحيح كرده‌اند؛ اما شعيب الأرنؤوط محقق معاصر و مشهور وهابي مسلك، تنها به منظور انكار فضائل اميرمؤمنان عليه السلام و دشمني با آن حضرت، تلاش كرده است كه اين روايت را از حجيت انداخته ‌و آن تضعيف كند. ايشان ادعا كرده است كه ابوبلج فزاري ضعيف است:

إسناده ضعيفٌ بهذه السياقة، أبو بلج ـ وإسلمه يحيى بن سليم، أو ابن أبي سليم ـ، وإن وثقه غيرُ واحد، قد قال فيه البخاري: فيه نظر… .

اسناد اين روايت به اين مضمون ضعيف است. ابوبلج كه اسم او يحيي بن سليم يا ابن أبي سليم است؛ اگر تعدادي از علما او را توثيق كرده‌اند؛ ولي بخاري گفته: در وثاقت او اشكال است.

مسند أحمد بن حنبل، ج۵، ص۱۸۱، تحقيق: شعيب الأرنؤوط/عادل مرشد، ناشر: مؤسسه الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۶ه ـ ۱۹۹۵م.

در پاسخ شعيب الأرنؤوط به چند نكته اساسي اشاره خواهيم كرد:

۱. احمد شاكر، در انتساب اين سخن به بخاري، ترديد دارد:
استاد احمد شاكر از محققان سرشناس حال حاضر اهل سنت ، روايت مورد نظر ما را تصحيح كرده و از اشكالاتي كه به راوي اين روايت «ابوبلج الفزاري» گرفته شده،‌ اين گونه پاسخ داده است.

(۳۰۶۲) إسناده صحيح، أبو بلج، بفتح الباء وسكون اللام و آخره جيم: اسمه «يحيى بن سليم» ويقال «يحيى بن أبي الأسود» الفزاري، وهو ثقة، وثقه ابن معين وابن سعد والنسائي والدارقطني وغيرهم.

وفي التهذيب أن البخاري قال: «فيه نظر» ! وما أدري أين قال هذا؟، فإنه ترجمه في الكبير ۴/۲/۲۷۹ ـ ۲۸۰ ولم يذكر فيه جرحاً، ولم يترجمه في الصغير، ولا ذكره هو والنسائي في الضعفاء، وقد روى عنه شعبة، وهو لا يروي إلا عن ثقه.

اسناد اين روايت صحيح است. ابوبلج… ثقه است، يحيي بن معين، محمد بن سعد، نسائي ، دارقطني و ديگران او را توثيق كرده‌اند. در تهذيب آمده است كه بخاري گفته: «در وثاقت او اشكال است» نمي‌دانم كه بخاري اين سخن را در كجا گفته است؛ چرا كه در شرح حال او در تاريخ كبير، هيچ اشكالي به او نگرفته است، در تاريخ صغير اصلا از او نام نبرده است، در كتاب ضعفا نيز نام او را ذكر نكرده، نسائي  نيز او را در زمره ضعفا نياورده است. شعبة بن الحجاج از او روايت نقل كرده است؛ در  حالي كه او جز از افراد ثقه از كسي ديگري روايت نقل نمي‌كند.

مسند أحمد بن حنبل، ج۳، ص۳۳۱، ح۳۰۶۲، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة : الأولى، ۱۴۱۶هـ ـ ۱۹۹۵م.

۲. انتساب اين سخن به بخاري ثابت نيست:
همان طور كه احمد شاكر گفته‌اند، بخاري در هيچ يك از كتاب‌هاي خود ابوبلج الفزاري را تضعيف نكرده است و در تاريخ كبير بدون اين كه او را تضعيف كند، نام برده است:

يحيى بن أبي سليم قال إسحاق نا سويد بن عبد العزيز وهو كوفي ويقال واسطي أبو بلج الفزاري روى عنه الثوري وهشيم ويقال يحيى بن أبي الأسود وقال سهل بن حماد نا شعبة قال نا أبو بلج يحيى بن أبي سليم

التاريخ الكبير، ج۸، ص۲۷۹، رقم: ۲۹۹۶

پس در اصل انتساب اين سخن به بخاري بايد ترديد كرد؛‌ اما منشأ اين انتساب چه كسي است؟ نخستين بار اين سخن را ابن عدي در كتاب الكامل خود به بخاري نسبت داده و گفته:

يحيى بن أبى سليم أبو بلج الفزاري ثنا علان ثنا بن أبى مريم سمعت يحيى بن معين يقول أبو بلج يحيى بن أبى سليم، سمعت إبن حماد يقول قال البخاري يحيى بن أبى سليم أبو بلج الفزاري سمع محمد بن حاطب وعمرو بن ميمون فيه نظر .

يحيي بن أبي سليم، ابوبلج الفزاري، از يحيي بن معين شنيدم كه ابوبلج همان يحيي بن أبي سليم است. از ابن حماد شنيدم كه بخاري گفته: يحيي بن أبي سليم ابوبلج فزاري كه از محمد بن حاطب و عمرو بن ميمون روايت شنيده، در وثاقت او اشكال است.

الجرجاني ، عبدالله بن عدي بن عبدالله بن محمد أبو أحمد (متوفاى۳۶۵هـ)، الكامل في ضعفاء الرجال ، ج ۷   ص ۲۲۹، رقم: ۲۱۲۸ ، تحقيق : يحيى مختار غزاوي ، ناشر : دار الفكر – بيروت ، الطبعة : الثالثة ، ۱۴۰۹هـ – ۱۹۸۸م.

در حالي كه ناقل اين سخن؛ يعني ابن حماد كه همان محمد بن أحمد بن حماد الدولابي باشد، توسط خود ابن عدي تضعيف شده است ؛ چنان ذهبي در تاريخ الإسلام در باره او مي‌نويسد:

محمد بن أحمد بن حماد بن سعيد بن مسلم.

أبو بشر الأنصاري الدولابي الحافظ الوراق . من أهل الري … وعنه : عبد الرحمن بن أبي حاتم ، وعبد الله بن عدي ، والطبراني … قال الدارقطني : تكلموا فيه ، وما يتبين من أمره إلا خير. وقال ابن عدي : ابن حماد متهم فيما يقوله في نعيم بن حماد لصلابته في أهل الري .

قلت : رمى نعيم بن حماد بالكذب .

وقال ابن يونس : كان من أهل الصنعة ، وكان يضعف .

محمد بن احمد بن حماد… از مردم ري بود. عبد الرحمن بن أبي حاتم،  عبد الله بن عدي و طبراني از او روايت نقل كرده‌اند. دارقطني گفته: در باره او حرف‌هاي زده‌اند؛ در حالي كه از او جز خير، ديده نشده است. ابن عدي گفته: ابن حماد متهم است در آن چه كه در باره نعيم بن حماد گفته؛ به خاطر صلابت او در باره اهل ري .

من مي‌گويم: او نعيم بن حماد را به به دروغگويي متهم كرده است. ابن يونس گفته: شغل او صنعت بود و تضعيف شده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى ۷۴۸ هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج ۲۳   ص ۲۷۶ ، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي – لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م.

نتيجه اين كه : بخاري ، ابوبلج را تضعيف نكرده است و انتساب اين ديدگاه به بخاري، دروغي بيش نيست.

۳. ابواسحاق الحويني، تضعيف بخاري را بي دليل مي‌داند:
أبوإسحق الحويني، يكي از ديگر از محققان معاصر سني مذهب، محقق كتاب خصائص نسائي اين روايت را «حسن» دانسته و سپس از اشكالاتي كه به ابوبلج فزاري گفته شده، اين گونه پاسخ داده است :

إسناده حسن.

… وأبو بلج بن أبي سليم وثقه ابن معين وابن سعد والمصنف والدارقطني وقال أبوحاتم : «صالح الحديث لا بأس به» .

أما البخاري فقال : « فيه نظر » (! ) وهذا جرح شديد عنده لا أرى مُسَوِّغٍ له إلا أن يكون قاله فيه لكونه روى حديثا عن عمرو بن ميمون عن عبد الله بن عمرو «ليأتين على جهنم زمان تخفق أبوابها ليس فيها أحد » فإنهم أنكروا على أبي بلج أن يحدث بهذا .

قلت : وهذا الحديث أخرجه يعقوب بن … وقال الذهبي في «الميزان» : «وهذا الخبر من بلاياها».

فالظاهر أن من جرحه إنما كان لهذا الخبر وهذا لا يقتضي رد جمع مروياته و إنما يرد ما علي أنه خالف فيه أو نحو ذلك . والله أعلم .

سند اين روايت «حسن» است. ابوبلج را يحيي بن معين، محمد بن سعد، نويسنده كتاب (نسائي) و  دارقطني توثيق كرده‌اند. ابوحاتم گفته: روايات او صالح است و در خود او اشكالي نيست. اما بخاري گفته كه در وثاقت او اشكال است. و اين تضعيف ، از ديدگاه بخاري تضعيف شديد است كه من دليل براي آن نمي‌بينم؛ مگر روايتي كه او از عمرو بن ميمون از عبد الله بن عمر نقل كرد كه «روزگاري بر جهنم خواهد گذشت كه در آن را باز مي‌كنند ؛ در حالي كه هيچ كس در آن باقي نمانده است» علما بر ابوبلج به خاطر نقل اين روايت اشكال كرده‌اند. من مي‌گويم : اين  حديث را يعقوب … نقل كرده است … ذهبي در ميزان گفته: اين روايت از بلاهاي ابوبلج است.

ظاهراً اشكال بر او به خاطر نقل همين روايت است؛ در حالي كه سبب نمي‌شود كه تمام روايات او را رد شود…

خصائص نسائي، ص۳۴، تحقيق: أبو اسحق الحويني الأثري الحجازي بن محمد بن شريف، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت ، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۵هـ ـ ۱۹۸۴م.

۴. ابن حجر عسقلاني، خرده‌گيري به أبو بلج، به خاطر شيعه بودن او است:
ابن حجر عسقلاني كه حافظ علي الإطلاق اهل سنت به شمار مي‌رود، پس از نقل روايتي كه در سند آن ابو بلج وجود دارد، تنها دليل خرده‌گيري بر ابو بلج را شيعه بودن او دانسته و سپس در ادامه تصريح كرده است كه از ديد جمهور علما، شيعه بودن او ضرري به قبول روايتش نخواهد زد:

وَرِجَالُهُ رِجَالُ الصَّحِيحِ إِلَّا أَبَا بَلْجٍ بِفَتْحِ الْمُوَحَّدَةِ وَسُكُونِ اللَّام بعْدهَا جِيم واسْمه يحيى وَثَّقَهُ بن مَعِينٍ وَالنَّسَائِيُّ وَجَمَاعَةٌ وَضَعَّفَهُ جَمَاعَةٌ بِسَبَبِ التَّشَيُّعِ وَذَلِكَ لَا يَقْدَحُ فِي قَبُولِ رِوَايَتِهِ عِنْدَ الْجُمْهُورِ.

راويان اين روايت، راويان صحيح بخاري هستند؛ غير از ابوبلج كه اسم او يحيي است، يحيي بن معين، نسائي، و جماعتي او را توثيق كرده‌اند، جماعتي نيز به خاطر شيعه بودنش او را  تضعيف كرده‌اند؛ در حالي كه از ديدگاه اكثر علما، شيعه بودن، ضرري به قبول روايت او نمي‌زند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲ هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج ۱۰   ص ۱۸۲ ، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

توجه به اين نكته نيز ضروري است كه دليلي وجود ندارد كه شيعه بودن او را ثابت كند؛ جز نقل همين روايت از ابن عباس، اگر قرار باشد كه با نقل اين روايت او را شيعه بدانيم، بايد پيش از او، عمرو بن ميمون و عبد الله بن عباس را نيز شيعه به حساب بياوريم؛ همچنين ساير روات اين حديث را . و كسي پيدا نمي‌شود كه اين مبنا را بپذيرد.

۵. شعبة بن حجاج، تنها از افراد ثقه روايت نقل مي‌كند:
يكي از كساني كه از ابوبلج روايت نقل كرده است، شعبة بن الحجاج است. بزرگان اهل سنت تصريح كرده‌اند كه او تنها از افراد موثق روايت نقل مي‌كند . به عبارت ديگر، نقل روايت از شخصي توسط شعبه، وثاقت او را نيز ثابت مي‌كند؛ چنانچه دكتر احمد شاكر محقق مسند احمد بن حبنل به اين مسأله تصريح كرده بود:

وقد روى عنه شعبة، وهو لا يروي إلا عن ثقه.

شعبه از او روايت كرده است؛ در حالي كه شعبه جز از افراد موثق روايت نقل نمي‌كند.

مسند أحمد بن حنبل، ج۳، ص۳۳۱، ح۳۰۶۲، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة : الأولى، ۱۴۱۶هـ ـ ۱۹۹۵م.

ابن عبد البر قرطبي در التهميد در باره انواع روايت مرسل و قبول برخي از آن‌ها مي‌نويسد:

وقد يكون المرسِل للحديث نسى مَن حَدَّثه به وعرف المعزى اليه الحديث فذكره عنه فهذا أيضا لا يضر اذا كان أصل مذهبه أن لا يأخذ الا عن ثقة كمالك وشعبة.

گاهي راوي روايت مرسل، كسي را كه از او روايت شنيده، فراموش مي‌‌كند؛ اما راوي بعدي را كه اين شخص از او نقل كرده، مي‌شناسند و نام او را مي‌برد،  اين قضيه نيز ضرري به روايت نمي‌زند؛ اگر مبناي آن شخص اين باشد كه جز از افراد ثقه روايت نقل نكند؛ همانند مالك بن أنس و شعبة بن الحجاج.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى ۴۶۳هـ)، التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج ۱   ص ۱۷ ، تحقيق: مصطفي بن أحمد العلوي، ‏محمد عبد الكبير البكري، ناشر: وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية – المغرب – ۱۳۸۷هـ.

ابن كثير دمشقي سلفي در كتاب تخليص الإستغاثة مي‌نويسد:

و إنما العالمون بالجرح والتعديل هم علماء الحديث وهم نوعان: منهم من لم يرو إلا عن ثقة عنده كمالك و شعبة و يحيى ين سعيد و عبدالرحمن بن مهدي وأحمد بن حنبل و كذلك البخاري و أمثاله …

دانشمندان جرح و تعديل همان علماي حديث هستند كه به دو دسته تقسيم مي‌شود؛ يك دسته كساني هستند كه جز از افراد ثقه روايت نقل نمي‌كنند؛ مثل مالك بن أنس، شعبة بن الحجاج، يحيي بن سعيد، عبد الرحمن بن مهدي، احمد بن حنبل  و همچنين بخاري و امثال او.

ابن كثير الدمشقي،  ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى۷۷۴هـ)، تلخيص كتاب الاستغاثة، ج۱، ص۷۷ .

صالحي شامي نيز در توثيق شخصي كه شعبه از او روايت نقل كرده است مي‌گويد:

روى عنه شعبة ولم يكن يروي إلا عن ثقة عنده.

شعبه از او روايت نقل كرده است؛ در حالي كه او جز از افرادي از ديدگاه خودش ثقه باشد، روايت نقل نمي‌كند.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاى۹۴۲هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج ۱۲   ص ۳۷۸ ، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۴هـ.

و ابو سعيد كيكلدي مي‌گويد:

ومنها أن يكون المرسل للحديث نسي من حدثه به وعرف المتن جيدا فذكره مرسلا لأن اصل طريقته أنه لا يأخذ إلا عن ثقة كمالك وشعبة فلا يضره الإرسال.

از اقسام روايت اين است كه راوي روايت مرسل فراموش كند كه از چه كسي شنيده است؛ ولي متن به خوبي مي‌شناسد؛ پس آن را به صورت مرسل نقل مي‌كند؛ زيرا اصل مبناي او اين است كه جز از افراد ثقه روايت نشود؛ مثل مالك و شعبه؛ پس ارسال روايت به آن ضرري نخواهد زد.

العلائي، أبو سعيد بن خليل بن كيكلدي (متوفاى: ۷۶۱هـ)، جامع التحصيل في أحكام المراسيل ، ج ۱   ص ۸۸ ، تحقيق : حمدي عبدالمجيد السلفي ، ناشر : عالم الكتب – بيروت  ، الطبعة : الثانية ، ۱۴۰۷هـ ـ ۱۹۸۶م

و در كتاب النكت علي مقدمة إبن الصلاح آمده است:

 [ فائدة ] الذي عادته لا يروي إلا عن ثقة ثلاثة يحيى بن سعيد وشعبة ومالك قاله ابن عبد البر وغيره وقال النسائي ليس أحد بعد التابعين آمن على الحديث من هؤلاء الثلاثة.

فائده: كسي كه عادتش اين است كه جز از افراد ثقه روايت نقل نكنند، سه نفر هستند: يحيي بن سعيد، شعبة و مالك . اين سخن را ابن عبد البر و ديگران گفته‌اند. نسائي گفته: در ميان تابعين امانت‌دارتر از اين سه نفر نسبت به حديث وجود ندارد.

عبد الله بن بهادر ، بدر الدين أبي عبد الله محمد بن جمال الدين (متوفاى۷۹۴ هـ) ، النكت على مقدمة ابن الصلاح ، ج ۳   ص ۳۷۰، تحقيق : د. زين العابدين بن محمد بلا فريج ، ناشر : أضواء السلف – الرياض ، الطبعة : الأولى ، ۱۴۱۹هـ ـ ۱۹۹۸م .

بنابراين، نقل روايت توسط شعبه از ابوبلج، وثاقت او را  نيز ثابت خواهد كرد.

۶. محمد ناصر الباني، أبو بلج را توثيق كرده است:
محمد ناصر الباني كه وهابي‌ها از او با عنوان «بخاري دوران» ياد كرده‌اند و او را مجدد دين در قرن چهاردهم شمرده‌اند، در كتاب السلسلة الصحيحة ، ج۳، ص۴۷۴، ذيل حديث ۱۴۰۰ ، ابوبلج را توثيق كرده است:

قلت : و هذا إسناد جيد رجاله ثقات ، و يحيى بن أبي سليم هو أبو بلج الفزاري ، و هو بكنيته أشهر .

من مي‌گويم: اين سند «جيد» و راويان آن ثقه هستند، يحيي بن أبي سليم كه همان ابوبلج فزاري باشد، با كنيه‌اش مشهورتر است.

و تضعيف افرادي مثل ارنؤوط در برابر توثيق الباني ارزشي ندارد.

۷. توثيق يحيى بن معين، براي وثاقت راوي كفايت مي‌كند:
يحيي بن معين،‌ از برترين دانشمندان علم رجال اهل سنت محسوب مي‌شود كه به تصريح برخي از بزرگان اهل سنت، توثيق او براي اثبات وثاقت يك راوي كفايت مي‌كند؛ چرا او پيشوا و امام علم رجال محسوب مي‌شود.

بدر الدين عينى در باره روايتى كه از ابوالمنيب عبيد الله بن عبد الله نقل شده است مى‌گويد:

فإن قلت: في إسناده أبو المنيب عبيد الله بن عبد الله، وقد تكلم فيه البخاري وغيره. قلت: قال الحاكم: وثقه ابن معين، وقال ابن أبي حاتم: سمعت أبي يقول: هو صالح الحديث، وأنكر على البخاري إدخاله في الضعفاء، فهذا ابن معين إمام هذا الشأن وكفى به حجة في توثيقه إياه.

اگر بگويى كه در سند آن ابو المنيب عبيد الله بن عبد الله است كه بخارى و ديگران به او اشكال گرفته‌اند، مى‌گويم: حاكم گفته كه ابن معين او را توثيق كرده، ابوحاتم گفته كه از پدرم شنيدم كه مى‌گفت: او صالح الحديث است؛ اما بخارى منكر شده و او را در زمره ضعفاء آورده است؛ اما يحيى بن معين، پيشواى اين كار (علم رجال) است، براى حجيت روايت، توثيق او، توسط يحيى بن معين كفايت مى‌كند.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى ۸۵۵هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري،ج۷، ص۱۱، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

وضعيت يحيى بن سليم نيز تقريبا به همين صورت است، بخارى او را تضعيف كرده‌ ؛‌ اما يحيى بن معين و ديگر ائمه رجال اهل سنت او را توثيق كرده‌اند؛ پس بر طبق گفته آقاى بدر الدين عينى، تضعيف بخارى ارزشى ندارد و تنها توثيق يحيى بن معين، براى اثبات حجيت روايت كفايت مى‌كند.

۸ . تناقض گويي شعيب الأرنؤوط :
ابو بلج فزاري در تمام مسند احمد دو روايت در باره فضائل اميرمؤمنان عليه السلام نقل كرده است: يكي همين روايت و يكي روايت شماره۳۵۴۲  :

عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عن بن عباس قال : أول من صلى مع النبي صلى الله عليه و سلم بعد خديجة علي .

كه بازهم شعيب الأرنؤوط در ذيل آن گفته:

إسناده ضعيف.

اما در جاهاي ديگر كه روايت او در باره موضوع‌هاي ديگر  است ، روايتش را «حسن» دانسته است؛ مثلا در ج۱۱ ، ص۱۵،‌ ح۶۴۷۹ مي‌گويد:

إسناده حسن.

و در ج ۱۱، ص۵۴۷ ـ ۵۴۸، ح۶۹۵۹ مي‌گويد:

إسناده حسن.

و در ج۱۳، ص۳۴۵، ح۷۹۶۶ مي‌نويسد:

صحيح دون قوله «تحت العرش» وهذا إسناد حسن، أبو بلج هذا حسن الحديث، وباقي رجاله ثقات رجال الشيخين.

و در ج۱۵، ص۱۲۸ ـ۱۲۹، ح۹۲۳۳، مي‌گويد:

حديث صحيح، وهذا إسناد حسن من أجل أبي بلج وباقي رجال الإسناد ثقات رجال الصحيح.

اصل روايت صحيح است؛ اما اين سند آن به خاطر وجود ابوبلج، «حسن» است…

و در ج۱۶، ص۴۳۱، ح۱۰۷۳۸، مي‌گويد:

إسناده حسن من أجل أبي بلج وهو يحيى بن سليم وباقي رجاله ثقات رجال الصحيح.

و در ج۳۰، ص۲۱۴ ، ح۱۸۲۷۹، مي‌نويسد:

إسناده حسن من أجل أبي بلج.

و در روايت بعدي نيز مي‌گويد:

إسناده حسن كسابقه.

و در ج۲۴، ص۱۸۹، ح۱۵۴۵۱، مي‌گويد:

إسناده حسن، أبو بلج: هو الفزاري، وقد اختلف في اسمه، يقال: يحيى بن سُلَيم بن بلج، ويقال : يحيى بن أبي سليم، و يقال : يحيى بن أبي الأسود، وثقه ابن معين وابن سعد والنسائي والدارقطني، وقال أبو حاتم: صالح الحديث لا بأس به، وقال البخاري: فيه نظر وقال الجوزجاني: غيرثقه، وقال ابن حجر في «التقريب»: صدوق، ربما أخطأ.

سند اين روايت «حسن» است. ابوبلج فزاري را يحيي بن معين، محمد بن سعد، نسائي و دارقطني توثيق كرده‌اند. ابوحاتم گفته: حديثش صالح است و اشكالي در خود او نيست. بخاري گفته: در وثاقت او اشكال است. جوزجاني گفته: او غير قابل اعتماد است. ابن حجر در تقريب گفته: راستگو است؛ گاهي اشتباه كرده است.

پيش از اين ثابت كرديم كه نسبت اين سخن به بخاري كه گفته باشد «فيه نظر» درست نيست و كسي آن را از بخاري نقل كرده است كه خودش ضعيف است. اما آن چه از جوزجاني نقل كرده است كه گفته «غير ثقة» نيز دروغي است آشكار؛ چرا كه جوزجاني نيز او را توثيق كرده است؛ چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب در شرح حال او مي‌نويسد:

وقال بن معين وابن سعد والنسائي والدارقطني ثقة وقال البخاري فيه نظر وقال أبو حاتم صالح الحديث لا بأس به وقال بن سعد قال يزيد بن هارون قد رأيت أبا بلج وكان جارا لنا وكان يتخذ الحمام يستأنس بهن وكان يذكر الله تعالى كثيرا قلت وذكره بن حبان في الثقات وقال يخطئ وقال يعقوب بن سفيان كوفي لا بأس به وقال إبراهيم بن يعقوب الجوزجاني وأبو الفتح الأزدي كان ثقة.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲هـ)، تهذيب التهذيب، ج۱۲ ص۴۹ ، ناشر: دار الفكر – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۴ – ۱۹۸۴ م.

نتيجه آن كه شعيب الأرنؤوط همانند اسلاف خود وقتي به فضائل اميرمؤمنان عليه السلام مي‌رسند، تاب و تحمل خود را از دست داده و چشم بسته راوي را تضعيف و روايت را رد مي‌كنند و براي رسيدن به اين هدف از هيچ دروغي نيز پرهيز نمي‌نمايند؛ اما از آن جائي كه گفته‌اند دروغگو فراموش‌كار است، وقتي رواياتي ديگري را از همان شخص در موضوعات ديگر نقل مي‌كنند، آن را معتبر مي‌دانند!!! .

اشكال دلالي ابن تيميه:
ابن تيميه بعد از اشكال سندي كه داشت و جواب آن را داديم،‌ تلاش كرده است كه اين روايت را از نظر دلالي نيز رد نمايد:

وفيه ألفاظ هي كذب على رسول الله صلى الله عليه وسلم كقوله «أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى غير أنك لست بنبي لا ينبغي أن أذهب إلا وأنت خليفتي» فإن النبي صلى الله عليه وسلم ذهب غير مرة وخليفته على المدينة غير علي كما اعتمر عمرة الحديبية وعلي معه وخليفته غيره وغزا بعد ذلك خيبر ومعه علي وخليفته بالمدينة غيره وغزا غزوة الفتح وعلي معه وخليفته في المدينة غيره وغزا حنينا والطائف وعلي معه وخليفته بالمدينة غيره وحج حجة الوداع وعلي معه وخليفته بالمدينة غيره وغزا غزوة بدر ومعه علي وخليفته بالمدينة غيره

وكل هذا معلوم بالأسانيد الصحيحة وباتفاق أهل العلم بالحديث وكان علي معه في غالب الغزوات وإن لم يكن فيها قتال .

فإن قيل استخلافه يدل على أنه لا يستخلف إلا الأفضل لزم أن يكون علي مفضولا في عامة الغزوات وفي عمرته وحجته لا سيما وكل مرة كان يكون الإستخلاف على رجال مؤمنين وعام تبوك ما كان الإستخلاف إلا على النساء والصبيان … .

در اين روايت، الفاظي وجود دارد كه دروغ بر رسول خدا (ص) است؛ مثل اين سخن كه : «آيا راضي نيستي كه تو براي من به منزله هارون براي موسي باشي، مگر اين كه پيامبري بعد از من نيست؟ شايسته نيست كه من بروم؛ مگر اين كه تو جانشين من باشي» زيرا رسول خدا (ص) چندين بار رفته است؛ در حالي كه جانشين او در مدينه غير از علي (عليه السلام) بوده است؛ مثل عمره حديبيه كه علي همراه آن حضرت بود و جانشين او شخصي ديگر. پس از آن در جنگ خيبر نيز علي همراه پيامبر بود و جانشين آن حضرت كسي ديگر. همچنين در جنگ فتح مك علي همراه آن حضرت بوده و جانشينش در مدينه شخص ديگر، در حنين و طائف جنگيد در حالي كه علي همراه آن حضرت بود و جانشينش در مدينه شخصي غير از علي، در حجة الوداع حج به جاي آورد، علي همراه ايشان بود و جانشينش در مدينه شخص ديگر، در جنگ بدر علي همراه پيامبر بود و جانشين پيامبر شخصي غير از علي . همه اين‌ها با سند‌هاي صحيح معلوم است و اهل آگاهي به حديث در باره آن اتفاق دارند، علي عليه السلام در غالب جنگ‌ها همراه پيامبر بود؛ اگر چه جنگي اتفاق نيفتاد.

اگر گفته شود كه جانشني علي (عليه السلام) دلالت مي‌كند كه كسي جانشين نشود غير از افضل، لازم مي‌آيد كه علي در تمام جنگ‌ها ، عمره‌ها و حج‌هايي كه پيامبر انجام داده، مفضول باشد؛ به ويژه كه در اكثر جانشيني‌ها، جانشيني بر مردان بوده؛ اما در جنگ تبوك تنها جانشيني بر زنان و كودكان بوده است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، منهاج السنة النبوية، ج ۵   ص ۳۴ ، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶هـ.

حقد و كينه ابن تيميه نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام چنان پرده‌اي بر عقل و شعور او افكنده است كه جلوي كم‌ترين تفكر را از او گرفته است.

واضح و روشن است كه كلام رسول خدا صلى الله عليه وآله مطلق نيست؛ بلكه منظور آن حضرت، تنها جانشيني در جنگ تبوك است؛ زيرا اين جنگ از ويژگي‌هاي خاصي برخوردار بود، راه طولاني، جنگي وحشت انگيز با هرقل روم، هواي گرم و … باعث شد كه تعداد زيادي از منافقان به بهانه‌هاي واهي از حضور در اين جنگ خودداري كنند، و اين احتمال قوي وجود داشت كه با خالي شدن مدينه از مردان و دلاوران مسلمان، همين منافقان نقشه‌هاي شوم خود را اجرا كنند، به زنان و كودكان آسيب برسانند و … .

بنابراين، رسول خدا صلى الله عليه وآله تشخيص داد كه در اين جنگ وجود اميرمؤمنان عليه السلام ضروري نيست و جانشيني او در مدينه، ضرروت بيشتري دارد، از اين رو آن شير دلاور را جانشين خود كرد تا منافقان و بدخواهان، جرأت خرابكاري نداشته باشند.

علامه اميني رضوان الله تعالي عليه پس از تشريح وضعيت جنگ تبوك و علت جانشيني اميرمؤمنان عليه السلام ، در پاسخ ابن تيميه مي‌گويد:

إذا عرفت ذلك كله فلا يذهب عليك أن قوله صلى الله عليه وآله وسلم : لا ينبغي أن أذهب إلا و أنت خليفتي . ليس له مغزى إلا خصوص هذه الواقعة ، وليس في لفظه عموم يستوعب كل ما غاب صلى الله عليه وآله عن المدينة … .

وقتي اين تمام اين مطالب را دانستي،‌ ترديدي در تو باقي نمي‌ماند كه بگويي، هدف پيامبر كه فرمود: «شايسته نيست كه من بروم و تو جانشين من باشي» تنها براي همين واقعه است،‌ در كلام آن حضرت، عمومي نيست كه شامل تمام قضايايي بشود كه آن حضرت در مدينه نبوده است.

الأميني، الشيخ عبد الحسين احمد (متوفاى ۱۳۹۲هـ) ، الغدير في الكتاب والسنة والأدب، ج۳، ص۱۹۹ ، ناشر: دار الكتاب العربي بيروت، الطبعة : الرابعة، ۱۳۹۷هـ ـ ۱۹۷۷م.

بنابراين منظور رسول خدا از جمله «لا ينبغي أن أذهب إلا و أنت خليفتي» تنها جنگ تبوك بوده است نه تمام مواقعي آن حضرت در مدينه نبوده است.

نتيجه : اين روايت با سند صحيح نقل شده است و اشكالاتي كه ابن تيميه و شعيب الأرنؤوط وارد كرده بودند، پاسخ داده شد.

روايت چهارم: زيد بن يثيع از اميرمؤمنان عليه السلام
نسائي در خصائص اميرمؤمنان عليه السلام و سنن كبراي خود،‌ همچنين طحاوي در شرح مشكل الآثار و أبو المحاسن الحنفي در المعتصر مي‌نويسند:

أَخْبَرَنَا الْعَبَّاسُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نُوحٍ وَاسْمُهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ غَزْوَانَ قُرَادٌ، عَنْ يُونُسَ بْنِ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ عَلِيٍّ، أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) بَعَثَ بِبَرَاءَةَ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ، ثُمَّ اتَّبَعَهُ بِعَلِيٍّ، فَقَالَ لَهُ: خُذِ الْكِتَابَ، فَامْضِ بِهِ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ، قَالَ: فَلَحِقْتُهُ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ، فَانْصَرَفَ أَبُو بَكْرٍ، وَهُوَ كَئِيبٌ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟ قَالَ: «لا، إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُبَلِّغَهُ أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي».

رسول خدا (ص) ابو بكر را براى ابلاغ سوره برائت نزد اهل مكه فرستاد سپس على را در پى او روانه كرد و به وى فرمود:

«نوشته را از او بگير و آن را به اهل مكه برسان».

على گفت: به ابو بكر رسيدم و نوشته را از او گرفتم. ابو بكر با اندوه بازگشت و گفت: اى رسول خدا، آيا در باره من چيزى نازل شده ؟

حضرت فرمود: «نه، به من امر شده يا خودم يا مردى از اهل بيتم آن را ابلاغ كند».

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج ۱   ص ۹۲ ، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا – الكويت الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ هـ؛

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، السنن الكبرى، ج ۵   ص ۱۲۸ ، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۱؛

الطحاوي الحنفي ، ابوجعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفاى۳۲۱هـ)، شرح مشكل الآثار، ج ۹   ص ۲۱۶ ، تحقيق شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة – لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۸هـ – ۱۹۸۷م؛

همين روايت در كتاب مسند ابوبكر به اين صورت نقل شده است :

ثنا ابْنُ وَكِيعٍ، قَالَ: نَا أَبِي، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) ” بَعَثَهُ بِسُورَةِ بَرَاءَةٍ يَقْرَؤُهَا عَلَى النَّاسِ بِالْمَوْسِمِ، ثُمَّ أَحْدَثَ إِلَيْهِ مِنْ أَمْرِهِ مَا أَحْدَثَ، فَبَعَثَ عَلِيًّا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَالَ: أَدْرِكْ أَبَا بَكْرٍ فَخُذْ مِنْهُ سُورَةَ بَرَاءَةٍ، فَاقْرَأْهَا عَلَى النَّاسِ، قَالَ: فَأَخَذَهَا، فَرَجَعَ أَبُو بَكْرٍ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَالِي أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟ فَقَالَ: «لا، أُمِرْتُ أَلا يُؤَدِّيَهَا إِلا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي» .

المروزي ، أبو بكر أحمد بن علي بن سعيد الأموي (متوفاى۲۹۲هـ)، مسند أبي بكر الصديق ، ص۴۵ ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط ، ناشر : المكتب الإسلامي – بيروت .

بررسي سند روايت:
العباس بن محمد:
ذهبي در باره او مي‌گويد:

عباس بن محمد الدوري أبو الفضل مولى بني هاشم عن حسين الجعفي وأبي داود وعنه الأربعة والأصم وابن البختري ثقة حافظ توفي ۲۷۱ ۴

عباس بن محمد، ثقه و حافظ بود.

الكاشف ج۱ ص۵۳۶، رقم: ۲۶۰۹

ابن حجر مي‌گويد:

عباس بن محمد بن حاتم الدوري أبو الفضل البغدادي خوارزمي الأصل ثقة حافظ من الحادية عشرة مات سنة إحدى وسبعين وقد بلغ ثمانيا وثمانين سنة ۴

عباس بن محمد، ثقه و حفاظ بود.

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۹۴، رقم:۳۱۸۹

عبد الرحمن بن غزوان:
از روات بخاري و ساير صحاح سته:

عبد الرحمن بن غزوان أبو نوح قراد بغدادي يحفظ وله ما ينكر سمع عوفا ويونس بن أبي إسحاق وعنه أحمد وابن معين والحارث بن أبي أسامة وثقه علي مات ۲۰۷ خ د ت س

عبد الرحمن بن غزوان، علي بن مديني او را توثيق كرده است.

الكاشف ج۱ ص۶۳۹، رقم: ۳۲۸۷

عبد الرحمن بن غزوان بمعجمة مفتوحة وزاي ساكنة الضبي أبو نوح المعروف بقراد بضم القاف وتخفيف الراء ثقة له أفراد من التاسعة مات سنة سبع وثمانين خ د ت س

عبد الرحمن بن غزوان، ثقه است و رواياتي را به تنهائي نقل كرده است.

تقريب التهذيب ج۱ ص۳۴۸، رقم:۳۹۷۷

يونس أبو إسحاق السبيعي:
از روات صحيح مسلم و ساير صحاح سته:

تعدادي از علماي اهل سنت، او را تضعيف كرده‌اند؛ ولي شمس الدين ذهبي،‌ تضعيفات را ناديده گرفته و نام او را در كتاب «ذكر من تكلم فيه وهو موثق» آورده است:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي م على ثقة قال أبو حاتم لا يحتج به وضعفه أحمد

يونس بن أبي إسحاق،‌ از روات مسلم و ثقه است، ابوحاتم گفته به روايات او احتجاتج نمي‌شود، احمد نيز او را تضعيف كرده است.

ذكر من تكلم فيه وهو موثق ج۱ ص۲۰۴، رقم: ۳۸۹

و در كتاب الكاشف مي‌نويسد:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي عن ناجية بن كعب ومجاهد وعنه ابناه إسرائيل وعيسى والفريابي صدوق وثقه بن معين وقال أحمد حديثه مضطرب وقال أبو حاتم لا يحتج به مات ۱۵۹ م ۴ .

يونس بن أبي إسحاق، راستگو است، يحيي بن معين او را توثيق كرده، احمد گفته كه حديث او آشفته است، ابوحاتم گفته: به روايات او احتجاج نمي‌شود.

الكاشف ج۲ ص۴۰۲، رقم: ۶۴۶۳

ابن حجر عسقلاني در تقريب التهذيب مي‌نويسد:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي أبو إسرائيل الكوفي صدوق يهم قليلا من الخامسة مات سنة اثنتين وخمسين على الصحيح ر م ۴

يونس بن أبي إسحاق، راستگو و كمي دچار توهم مي‌شده.

تقريب التهذيب ج۱ ص۶۱۳، رقم: ۷۸۹۹

به هر حال، ايشان از راويان صحيح مسلم است و همين براي اثبات وثاقت او كفايت مي‌كند؛ چنانچه احمد بن علي اصفهاني نام او را در كتاب رجال مسلم آورده است:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي الهمداني الكوفي كنيته أبو إسرائيل السبيعي روى عن عبدالله بن أبي السفر في الجهاد روى عنه أبو المنذر إسماعيل .

الإصبهاني ، أبو بكر أحمد بن علي بن منجويه ، رجال صحيح مسلم ج۲ ص۳۶۸ ، رقم: ۱۸۹۵ ، تحقيق : عبد الله الليثي ، ناشر : دار المعرفة – بيروت ، الطبعة : الأولى ،  ۱۴۰۷هـ

حتي الباني وهابي نيز روايات يونس بن أبي إسحاق را تصحيح كرده است؛ از جمله در ارواء الغليل بعد از نقل روايتي كه يونس بن أبي إسحاق در سند آن است مي‌گويد:

أخرجه أحمد (۶/۱۸۵-۱ ۸۶ ) من طريق يونس بن أبي اسحاق عنه . وهذا إسناد صحبح علي شرط مسلم .

اين روايت را أحمد از طريق يونس بن أبي إسحاق نقل كرده و سند آن بنابر شرايطي كه مسلم براي صحت روايت قبول دارد، صحيح است.

ألباني، محمد ناصر (متوفاى۱۴۲۰هـ)، إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج۱، ص ۲۳۷ ، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي – بيروت – لبنان، الطبعة: الثانية، ۱۴۰۵ – ۱۹۸۵ م.

و در كتاب صحيح أبوداود روايت او را بر طبق شرايطي كه بخاري و مسلم در صحت روايت قائل هستند، صحيح مي‌داند:

والحديث أخرجه أحمد (۴/۲۵۵) قال: ثنا وكيع: ئنا يونس بن أبي إسحاق:سمعته من الشعبي… وهذا إسناد صحيح على شرط الشيخين.

اين حديث را احمد از وكيع از يونس بن أبي اسحاق از شعبي نقل كرده است و اين سندي است كه بنابر شرايط بخاري و مسلم صحيح است.

ألباني، محمد ناصر (متوفاى۱۴۲۰هـ)، صحيح أبي داود ، ج۱، ص ۲۵۹، ناشر : مؤسسة غراس للنشر والتوزيع ـ الكويت، الطبعة : الأولى ، ۱۴۲۳ هـ ـ ۲۰۰۲ م

و در كتاب ظلال الجنة روايتي را كه در سند آن يونس بن أبي إسحاق وجود دارد، «صحيح» دانسته است:

 ۱۰۶۳ – ( صحيح )

 حدثنا أبو بكر ثنا وكيع عن يونس بن أبي اسحاق عن العيزار ابن حريث العبدي عن أم الحصين الأحمسية قالت سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم وعليه بردة متلفعا بها وهو يقول

 إن أمر عليكم عبد حبشي مجدع فاسمعوا له ما أقام بكم كتاب الله عز وجل

ألباني، محمد ناصر (متوفاى۱۴۲۰هـ)، ظلال الجنة ، ج۲، ص ۲۵۰ ، ح۱۰۶۳، ناشر : المكتب الإسلامي – بيروت ، الطبعة : الثالثة – ۱۴۱۳هـ ـ ۱۹۹۳م .

بنابراين، يونس بن أبي إسحاق ثقه و مورد اعتماد است.

أبو إسحاق السبيعي:
زيد بن يثيع:
وثاقت اين دو نفر را پيش از اين به صورت تفصيلي بررسي كرديم؛ بنابراين، سند اين روايت نيز كاملا صحيح و تمام راويان آن موثق هستند.

روايت پنجم: مقسم از إبن عباس:
أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ هِبَةُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ، أنا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ عُمَرَ الرَّمْلِيُّ، أنا أَبُو عُمَرَ بْنُ حَيَّوَيْهِ، نا أَبُو الْقَاسِمِ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الأَنْبَارِيُّ الْكَاتِبُ، نا أَبُو زَيْدٍ عُمَرُ بْنُ شَبَّةَ بْنِ عُبَيْدَةَ، حَدَّثَنِي عُمَرُ بْنُ الْحَسَنِ الرَّاسِبِيُّ، حَدَّثَنِي دَيْلَمُ بْنُ غُزْوَانَ، عَنْ وَهْبِ بْنِ أَبِي ذُبَيٍّ الْهُنَائِيُّ، عَنْ أَبِي حَرْبِ بْنِ أَبِي الأَسْوَدِ الدِّيَلِيِّ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: ” بَيْنَا أنا مَعَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِي بَعْضِ طُرُقِ الْمَدِينَةِ يَدُهُ فِي يَدِي إِذْ، قَالَ لِي: يَابْنَ عَبَّاسٍ مَا أَحْسَبُ صَاحِبَكَ إِلا مَظْلُومًا، فَقُلْتُ: فَرُدَّ إِلَيْهِ ظَلامَتَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، قَالَ: فَانْتَزَعَ يَدَهُ مِنْ يَدِي وَنَفَرَ مِنِّي يُهَمْهِمُ، ثُمَّ وَقَفَ حَتَّى لَحِقْتُهُ، فَقَالَ لِي: يَابْنَ عَبَّاسٍ مَا أَحْسَبُ الْقَوْمَ إِلا اسْتَصْغَرُوا صَاحِبَكَ، قَالَ: قُلْتُ: وَاللَّهِ مَا اسْتَصْغَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ K حِينَ أَرْسَلَهُ وَأَمَرَهُ أَنْ يَأْخُذَ بَرَاءَةً مِنَ أَبِي بَكْرٍ فَيَقْرَأَهَا عَلَى النَّاسِ ” فَسَكَتُّ.

تاريخ مدينة دمشق

ترمذي در سنن خود مي‌نويسد:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيل، حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ الْعَوَّامِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ بْنُ حُسَيْنٍ، عَنِ الْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ، عَنْ مِقْسَمٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: ” بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) أَبَا بَكْرٍ وَأَمَرَهُ أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، ثُمَّ أَتْبَعَهُ عَلِيًّا، فَبَيْنَا أَبُو بَكْرٍ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ إِذْ سَمِعَ رُغَاءَ نَاقَةِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) الْقَصْوَاءِ، فَخَرَجَ أَبُو بَكْرٍ فَزِعًا فَظَنَّ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَإِذَا هُوَ عَلِيٌّ فَدَفَعَ إِلَيْهِ كِتَابَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَأَمَرَ عَلِيًّا أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، فَانْطَلَقَا فَحَجَّا، فَقَامَ عَلِيٌّ أَيَّامَ التَّشْرِيقِ، فَنَادَى «ذِمَّةُ اللَّهِ وَرَسُولِهِ بَرِيئَةٌ مِنْ كُلِّ مُشْرِكٍ، فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَلَا يَحُجَّنَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلَا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مُؤْمِنٌ، وَكَانَ عَلِيٌّ يُنَادِي فَإِذَا عَيِيَ قَامَ أَبُو بَكْرٍ فَنَادَى بِهَا»

قَالَ أَبُو عِيسَى: وَهَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ مِنْ حَدِيثِ ابْنِ عَبَّاس.

از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا (ص) ابو بكر را خواست و به او دستور داد تا آيات برائت را بر مردم مكه تلاوت كند و اين كلمات را براي آن‌ها بخواند. سپس على عليه السّلام را به دنبال او فرستاد .

ابو بكر مقدارى از راه را طى كرده بود كه ناگهان صداى شتر رسول خدا (ص) به گوشش رسيد، بيمناك و نگران شد و گمان كرد كه اين خود پيامبر است كه دنبالش آمده است؛ ولى ديد كه او على (عليه السّلام) است.

ابو بكر، پس از دريافت دستور رسول خدا (ص) سوره برائت را به على (عليه السّلام) داد و به او گفت كه با اين كلمات مردم مكه را آگاه ساز. هر دو به مكه رفتند و حج را به جاي آوردند، علي (عليه السلام) در ايام تشريق اين سخنان را فرياد زد: خدا و رسول از همه مشركان بيزار هستند…

الترمذي السلمي،  ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاى ۲۷۹هـ)، سنن الترمذي، ج ۵   ص ۲۷۵، ح۳۰۹۱ ، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

بررسي سند روايت:
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيل:
صاحب كتاب صحيح بخاري:

محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة الإمام أبو عبد الله الجعفي مولاهم البخاري صاحب الصحيح … وكان إماما حافظا حجة رأسا في الفقه والحديث مجتهدا من أفراد العالم مع الدين والورع والتأله مات بقرية خرتنك من عمل بخارى ليلة الفطر سنة ۲۵۶ ت.

محمد بن اسماعيل بخاري، پيشوا، حافظ، حجت و سرآمد همگان در فقه و حديث و مجتهد ، يگانه‌هاي جهان ، و با دين و با تقوا و پيرو خداوند بود.

الكاشف ج۲ ص۱۵۶، رقم: ۴۷۱۹.

محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة الجعفي أبو عبد الله البخاري جبل الحفظ وإمام الدنيا في فقه الحديث من الحادية عشرة مات سنة ست وخمسين في شوال وله اثنتان وستون سنة ت س .

محمد بن اسماعيل بخاري، كوه استوار در حفظ و پشواي جهان در شناخت حديث بود.

تقريب التهذيب ج۱ ص۴۶۸، رقم: ۵۷۲۷

سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:


سعيد بن سليمان الضبي أبو عثمان الواسطي البزاز الحافظ سعدويه عن فضيل بن مرزوق وعبد العزيز بن الماجشون وعنه البخاري وأبو داود وخلف العكبري قال أبو حاتم لعله أوثق من عفان وقال صالح جزرة سمعته يقول حججت ستين حجة وما دلست قط وقال أحمد كان يصحف عاش مائة سنة مات ۲۲۵ ع .

سعيد بن سليمان، استاد بخاري و ابوداود بود. ابوحاتم گفته: شايد او از عفان موثق‌تر باشد، و گفته كه او صالح و شوخ‌طبع بود. از او شنيدم كه مي‌گفت: من شصت بار حج انجام دادم،‌ هيچگاه تدليس نكردم، احمد گفته كه او صحافي مي‌كرد.

الكاشف ج۱ ص۴۳۸ ، رقم: ۱۹۰۲

سعيد بن سليمان الضبي أبو عثمان الواسطي نزيل بغداد البزاز لقبه سعدويه ثقة حافظ من كبار العاشرة مات سنة خمس وعشرين وله مائة سنة ع

سعيد بن سليمان، ثقه و حافظ بود.

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۳۷، رقم: ۲۳۲۹

عَبَّادُ بْنُ الْعَوَّامِ:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

عباد بن العوام أبو سهل الواسطي عن حصين وعبد الله بن أبي نجيح وعدة وعنه أحمد وابن عرفة وثقه أبو حاتم وقال أحمد حديثه عن بن أبي عروبة مضطرب مات ۱۸۵ ع

عباد بن عوم، استاد احمد بن حنبل و ابن عرفه بوده، ابوحاتم او را توثيق كرده،‌ احمد گفته كه روايت او از ابن أبي عروبه آشفته است.

الكاشف ج۱ ص۵۳۱، رقم: ۲۵۷۱

عباد بن العوام بن عمر الكلابي مولاهم أبو سهل الواسطي ثقة من الثامنة مات سنة خمس وثمانين أو بعدها وله نحو من سبعين ع

عباد بن العوام، ثقه بود.

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۹۰، رقم: ۳۱۳۸

سُفْيَانُ بْنُ حُسَيْنٍ:
از روات بخاري و ساير صحاح سته. برخي از علماي سني به رواياتي كه او از زهري نقل كرده‌اند، ايراد گرفته‌اند؛ ولي اين دليل نمي‌شود كه تمام روايات او اشكال داشته باشد؛ بنابراين ذهبي نام او را در كتاب «ذكر من تلكم فيه وهو موثق» آورده است:

سفيان بن حسين الواسطي على صدوق له أوهام عن الزهري قال ابن معين لم يكن بالقوي وقال أبو حاتم ليس به بأس إلا في الزهري قال الحاكم استشهد به الشيخان من غير حديث الزهري وكان قد اشتبه عليه بعض حديث الزهري فانقلب بلا قصد منه.

سفيان بن حسين واسطي، راستگو است، او در نقل روايت از زهري اشتباهاتي داشته است، ابن معين گفته: قوي نيست، ابوحاتم گفته اشكالي در او نيست؛ مگر در نقل روايت از زهري، حاكم گفته: بخاري و مسلم به روايات او استشهاد كرده‌اند، غير از روايتي كه از زهري نقل كرده‌اند…

ذكر من تكلم فيه وهو موثق ج۱ ص۸۹، رقم: ۱۳۷

ابن حجر، تصريح كرده است كه او در رواياتي كه از غير زهري نقل كرده، به اتفاق علما مورد اعتماد است:

سفيان بن حسين بن حسن أبو محمد أو أبو الحسن الواسطي ثقة في غير الزهري باتفاقهم من السابعة مات بالري مع المهدي وقيل في أول خلافة الرشيد خت م ۴

سفيان بن حسين، به اتفاق علما در رواياتي كه از غير زهري نقل كرده‌اند، ثقه است.

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۴۴، رقم: ۲۴۳۷

و اين روايت را از زهري نقل نكرده است؛ بلكه از حكم بن عتيبه نقل كرده:

الْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

الحكم بن عتيبة الكندي مولاهم فقيه الكوفة مع حماد عن بن أبي أوفى وأبي جحيفة وعنه مسعر وشعبة عابد قانت ثقة صاحب سنة توفي ۱۱۵ ع.

حكم قن عتيبه، عبادت كننده ، موثق و صاحب سنت است.

الكاشف ج۱ ص۳۴۴، رقم: ۱۱۸۵

الحكم بن عتيبة بالمثناة ثم الموحدة مصغرا أبو محمد الكندي الكوفي ثقة ثبت فقيه إلا أنه ربما دلس من الخامسة مات سنة ثلاث عشرة أو بعدها وله نيف وستون ع

حكم بن عتيبه، ثقه، مطمئن و فقيه است؛ مگر اين كه گاهي تدليس مي‌كرده.

تقريب التهذيب ج۱ ص۱۷۵، رقم: ۱۴۵۳

مِقْسَمٍ بن بُجْرة:
از روات بخاري و ساير صحاح سته:

مقسم بكسر أوله بن بجرة بضم الموحدة وسكون الجيم ويقال نجدة بفتح النون وبدال أبو القاسم مولى عبد الله بن الحارث ويقال له مولى بن عباس للزومه له صدوق وكان يرسل من الرابعة مات سنة إحدى ومائة وما له في البخاري سوى حديث واحد خ ۴

مقسم بن بجره، به او غلام ابن عباس گفته مي‌شود؛ چون هميشه همراه او بوده، او راستگو است و گاهي روايت مرسل نقل مي‌كرده، در صحيح بخاري تنها يك روايت از او نقل شده است.

تقريب التهذيب ج۱ ص۵۴۵، رقم: ۶۸۷۳

حتي ابن حجر گفته است كه برخي او را «صحابي» دانسته‌اند:

مقسم بن بجرة بضم الموحدة وسكون الجيم بن حارثة بن قنيرة بقاف ومثناة مصغرا الكندي ثم التجيبي النخعي ذكره أبو سعيد بن يونس وقال أسلم في حياة النبي صلى الله عليه وسلم وبايع معاذا باليمن ويقال إن له صحبة وشهد فتح مصر وكان قاتل أهل الردة مع زياد بن لبيد.

مقسم بن بجرة، ابوسعيد بن يونس از او ياد كرده و گفته: در زمان رسول خدا ايمان آورد و با معاذ در يمن بيعت كرد، گفته شده كه او صحابي بوده و در جنگ فتح مصر شركت داشته و با اهل رده نيز به همراه زياد بن لبيد جنگيده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج۶ ص۲۰۴، رقم: ۸۱۹۱ ، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۲هـ – ۱۹۹۲م.

بنابراين سند اين روايت نيز كاملا صحيح است و تمام راويان آن، از روات صحيح بخاري هستند.

هر چند كه روايت اعلام برائت توسط اميرمؤمنان عليه السلام سند‌هاي صحيح ديگري از ابوهريره، جابر بن عبد الله انصاري، سعد بن أبي وقاص،‌ حبشي بن جنادة و … نيز دارد و روايات پيشين نيز با چندين سند از طرق ديگر نقل شده‌اند؛ اما براي اثبات اين فضيلت براي اميرمؤمنان عليه السلام همين پنج سند كه از ديدگاه اهل سنت صحت آن‌ها بررسي شد، كفايت مي‌كند و نيازي به بررسي سند‌هاي ديگر نيست.

همانند ديگر فضائل اميرمؤمنان عليه السلام كه اهل سنت نتوانسته‌اند آن را تحمل كنند، در برابر اين فضيلت بي‌نظير نيز ايستادگي كرده و تلاش نموده‌اند كه با وارد كردن شبهات و اشكالات متعدد، فضيلت بودن آن را زير سؤال ببرند.

ما در اين فصل شبهات آن‌ها را مطرح كرده و پاسخ خواهيم داد.

آيا ابوبكر، مأمور ابلاغ برائت بود؟
ابن تيميه حراني بر خلاف روايات فراوان و صحيح السندي كه نقل و صحت آن‌ها از ديدگاه اهل سنت ثابت شد، ادعا كرده است كه اين مأموريت تا آخر در اختيار ابوبكر بوده و ابوبكر در مراسم حج اعلام برائت كرده است. در مجموع فتاواي ابن تيميه آمده:

ويَبْعَثُ أبا بكرٍ عامَ تسعَ فنادى فى الموسمِ «أن لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفَ بالبيتِ عريانٌ ونَبْذِ العهودِ المطلقةِ وأبقى المؤقته مادام أهلُها موفين بالعهدِ كما أمر الله بذلك.

و ابوبكر در سال نهم فرستاده شد؛ پس در موسم فرياد مي‌زد: از امسال به بعد هيچ مشركي حج انجام ندهند، به صورت عريان خانه خدا را طواف نكنند، عهد‌هاي بدون زمان، شكسته شده و عهدهاي مدت‌دار تا زماني كه طرف معاهده به آن وفادار باشد، باقي مي‌ماند؛ چنانچه خداوند به آن دستور داده است .

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج ۱۹   ص ۲۰ ، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

و باز در جاي ديگر از همين كتاب خود مي‌نويسد:

والذي ثبت عن النبي أنه نهى الحائض عن الطواف وبعث أبا بكر أميرا على الموسم فأمر أن ينادي أن لا يَحُجَّ بعدَ العامِ مشركٌ ولا يطوف بالبيت عريانٌ وكان المشركون يَحِجُّون وكانوا يطوفون بالبيت عراةً .

آن چه كه از پيامبر خدا (ص) ثابت شده، اين است كه حائض حق طواف ندارد و اين كه ابوبكر را امير را براي موسم فرستاد؛ پس دستور داد كه فرياد بزند كه : «بعد از امسال هيچ مشركي حج نكند، به صورت عريان طواف نكند» مشركان حج انجام مي‌داند و طواف مي‌كردند؛ در حالي كه عريان بودند.

كتب ورسائل وفتاوى ابن تيمية في الفقه  ج ۲۱   ص ۲۷۶

در منهاج السنة ادعا مي‌كند كه ولايت ابوبكر در اين سفر، از فضائل ويژه او است و علي بن أبي‌طالب عليه السلام در اين سفر تحت ولايت ابوبكر و جزء رعيت او بوده است:

ثم أمَّر أبا بكر سنة تسع للحج بعد رجوع النبي صلى الله عليه وسلم من غزوة تبوك وفيها أمَرَ أبا بكر بالمناداة في الموسم أن لا يَحُجَّ بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان ولم يؤمر النبي صلى الله عليه وسلم غير أبي بكر على مثل هذه الولاية فولاية أبي بكر كانت من خصائصه فإن النبي صلى الله عليه وسلم لم يؤمر على الحج أحد كتأمير أبي بكر ولم يستخلف على الصلاة أحدا كاستخلاف أبي بكر وكان علي من رعيته في هذه الحجة فإنه لحقه فقال أمير أو مأمور فقال علي بل مأمور وكان علي يصلي خلف أبي بكر مع سائر المسلمين في هذه الولاية ويأتمر لأمره كما يأتمر له سائر من معه ونادى علي مع الناس في هذه الحجة بأمر أبي بكر.

سپس ابوبكر را در سال نهم ، بعد از بازگشت رسول خدا (ص) از جنگ تبوك، امير حج قرار داد و به او دستور دارد كه در موسم فرياد بزند: «بعد از اين هيچ مشركي حج نكند، به صورت عريان طواف نكند» رسول خدا (ص) هيچ كس را همانند ابوبكر امير قرار نداد و به او ولايت نداد؛ پس ولايت ابوبكر از ويژگي‌ها او است؛ زيرا پيامبر (ص) احدي را امير قرار نداد؛ همانند امير كردن ابوبكر، كسي را جانشين خودش در نماز قرار نداد؛ همانند جانشين قرار دادن ابوبكر، علي در اين حج رعيت ابوبكر بود؛ چرا كه او به ابوبكر ملحق شد؛ پس ابوبكر سؤال كرد: تو امير هستي يا مأمور؛ علي (ع) گفت: بلكه مأمور هستم. علي (ع) به همراه ساير مسلمانان پشت سر ابوبكر نماز مي‌خواند، از اوامر او اطاعت مي‌كرد؛ چنانچه ساير مسلمانان كه همراه او بودند به اوامر او گوش مي‌كردند؛ علي در اين حج به همراه ساير مردم به دستور ابوبكر «ندا» مي‌داد (اعلام برائت مي‌كرد).

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، منهاج السنة النبوية، ج ۵   ص ۴۹۰ ، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶هـ.

سپس در جواب علامه حلي رضوان الله تعالي عليه، ادعا مي‌كند كه بازگردان ابوبكر پس از طي سه منزل، دروغ آشكار است، اعلام برائت در موسم به عهده ابوبكر بوده و علي بن أبي طالب عليه السلام به دستور او در موسم اعلام برائت مي‌كرده است:

وأما قول الرافضي إنه لما أنفذه ببراءة رُدَّهُ بعدَ ثلاثة أيام فهذا من الكذب المعلوم أنه كذب فإن النبي صلى الله عليه وسلم لما أمر أبا بكر على الحج ذهب كما أمره وأقام الحج في ذلك العام عام تسع للناس ولم يرجع إلى المدينة حتى قضى الحج وأنفذ فيه ما أمره به النبي صلى الله عليه وسلم فإن المشركين كانوا يحجون البيت وكانوا يطوفون بالبيت عراة وكان بين النبي صلى الله عليه وسلم وبين المشركين عهود مطلقة فبعث أبا بكر وأمره أن ينادي أن لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان فنادى بذلك من أمره أبو بكر بالنداء ذلك العام وكان علي بن أبي طالب من جملة من نادى بذلك في الموسم بأمر أبي بكر ولكن لما خرج أبو بكر أردفه النبي صلى الله عليه وسلم بعلي بن أبي طالب لينبذ إلى المشركين العهود

اما اين گفته رافضي (علامه حلي) كه «رسول خدا (ص) ابوبكر را براي اعلام برائت فرستاد و پس از طي سه منزل دو باره برگرداند» پس اين دروغ آشكاري است، اين قضيه دروغ است؛ چرا كه رسول خدا وقتي ابوبكر را براي حج فرستاد، او براي انجام آن رفت، حج را در همين سال كه سال نهم بود براي مردم اقامه كرد، به سوي مدينه برنگشت تا حج را به پايان رساند و هر آن چه كه رسول خدا دستور داده بود، انجام داد؛ زيرا مشركان حج مي‌كردند و به صورت عريان خانه خدا را طواف مي‌كردند. بين مشركان و رسول خدا پيمان‌هاي مطلق (بدون تعيين زمان) بود؛ پس ابوبكر را فرستاد و به او دستور داد كه فرياد بزند: «بعد از اين سال هيچ مشركي حق ندارد حج انجام دهد و به صورت عريان طواف كند»؛ پس ابوبكر در اين سال به دستور رسول خدا اين مسأله را اعلام كرد، علي بن أبي طالب از جمله كساني بود كه تحت فرمان ابوبكر همين مطالب را در موسم اعلام مي‌كرد؛ ولي وقتي ابوبكر خارج شد، رسول خدا (ص) علي (ع) را به دنبال او فرستاد تا پايان پيمان‌ها را با مشركان اعلام كند.

منهاج السنة النبوية، ج۵، ص۴۹۳.

شمس الدين عبد الهادي حنبلي در كتاب تنقيح التحقيق نيز سخن ابن تيميه را تكرار كرده است:

فلما أمر بمنع المشركين من الحج بعث أبا بكر في سنة تسع ، فنادي : أن لا يحج بعد العام مشرك.

وقتي رسول خدا (ص) مشركان از انجام حج منع كرد، ابوئبكر را در سال نهم فرستاد تا فرياد بزند: بعد از اين سال هيچ مشركي حق انجام حج ندارد.

الحنبلي ،  شمس الدين محمد بن أحمد بن عبد الهادي (متوفاى۷۴۴هـ)، تنقيح تحقيق أحاديث التعليق ، ج ۲   ص ۳۹۶، تحقيق : أيمن صالح شعبان ، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت ، الطبعة : الأولى ، ۱۹۹۸م.

زيلعي حنفي نيز در نصب الرايه مي‌نويسد:

فلما أمر بمنع المشركين من الحج بعث أبا بكر في سنة تسع فنادى أن لا يحج بعد العام مشرك.

الزيلعي، عبدالله بن يوسف ابومحمد الحنفي (متوفاى۷۶۲هـ)، نصب الراية لأحاديث الهداية، ج ۳   ص ۵ ، تحقيق: محمد يوسف البنوري، ناشر: دار الحديث – مصر – ۱۳۵۷هـ.

اين ادعاي ابن تيميه و همفكران با روايات فراواني كه در منابع اهل سنت با سند‌هاي صحيح نقل شده ، در تضاد كامل است، طبق اين روايات رسول خدا صلي الله عليه واله ابتدا ابوبكر را فرستاد؛ اما پس از طي مسافت طولاني اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال او فرستاد ، سوره توبه و عهده نامه رسول خدا را از او گرفت و خود ابوبكر را برگرداند.

حال اگر ابوبكر برنگشته باشد و يا از تسليم سوره برائت به اميرمؤمنان عليه السلام خودداري كرده باشد، و طبق ادعاي ابن تيميه، در مكه اعلام برائت كرده باشد، طبعا با دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله مخالفت و بر حكمي كه خدا و رسولش كرده، گردن ننهاده است.

آيا در اين صورت، ابوبكر مصداق آيه ذيل آيات ذيل نخواهد شد؟

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون‏. المائده/۴۴.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏. المائده/۴۵.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏. المائده/۴۷.

جلال الدين سيوطي كه متوجه اين قضيه بوده، تصريح كرده است كه اگر ابوبكر در مراسم حج اعلام برائت كرده، به نيابت از اميرمؤمنان عليه السلام بوده، نه اين كه از پيش خود چنين كاري انجام داده باشد :

وأخرج الترمذي وحسنه عن ابن عباس قال : «بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) أَبَا بَكْرٍ وَأَمَرَهُ أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، ثُمَّ أَتْبَعَهُ عَلِيًّا، فَانْطَلَقَا فَحَجَّا، فَقَامَ عَلِيٌّ أَيَّامَ التَّشْرِيقِ، فَنَادَى «ذِمَّةُ اللَّهِ وَرَسُولِهِ بَرِيئَةٌ مِنْ كُلِّ مُشْرِكٍ، فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَلَا يَحُجَّنَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلَا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مُؤْمِنٌ، فَكَانَ عَلِيٌّ يُنَادِي فَإِذَا أعِيا قَامَ أَبُو بَكْرٍ فَنَادَى بِهَا»

فهذه نيابةٌ من أبي بكرٍ عن عليٍ فإنه قَصَد بالبعث علي ، وأخرج البخاري عن أبي هريرة قال : «بعثني أبو بكر فيمن يؤذن يوم النحر بمنى لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان» فهذه نيابة من أبي هريرة أيضاً ، والمقصود بالتبليغ في هذه القصة أن تكون من علي.

از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا (ص) ابو بكر را خواست و به او دستور داد تا آيات برائت را بر مردم مكه تلاوت كند و اين كلمات را براي آن‌ها بخواند. سپس على عليه السّلام را به دنبال او فرستاد .

هر دو به مكه رفتند و حج را به جاي آوردند، علي (عليه السلام) در ايام تشريق اين سخنان را فرياد زد: خدا و رسول از همه مشركان بيزار هستند…

پس ابوبكر نائب علي (ع) بوده است؛ چرا كه رسول خدا (ص) علي را براي انجام اين كار  فرستاده بود. بخاري از ابوهريره نقل كرده است كه ابوبكر مرا همراه مؤذنان فرستاد تا در روز عيد قربان فرياد بزنم: «بعد از اين سال هيچ مشركي حق انجام حج ندارد، حق ندارد به صورت عريان طواف كند» پس ابوهريره نيز نائب بوده است؛ و ظيفه تبليغ به عهده علي (ع) بود.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى۹۱۱هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج ۱   ص ۱۵۶ ، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

بنابراين ادعاي ابن تيميه، با روايات موجود در منابع اهل سنت كه با سند‌هاي صحيح نقل شد است، سازگاري ندارد و تنها كينه و عداوت او را با اميرمؤمنان عليه السلام ثابت مي‌كند.

آيا ابوبكر در آن سال، أمير الحاج بود؟
از آن جائي كه اين فضيلت، برتري مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر ابوبكر و از طرف ديگر عدم شايستگي ابوبكر را بر ابلاغ فرمان رسول خدا ، ثابت مي‌كند، اهل سنت تلاش كرده‌اند كه به نحوي اين مسأله را جبران كنند، آن‌ها ادعا كرده‌اند كه درست است كه امر تبليغ در اين سفر بر عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده؛ اما ابوبكر از طرف رسول خدا صلى الله عليه وآله «امير الحاج» بوده و حتي بر خود اميرمؤمنان عليه السلام نيز امارت داشته است.

فخرالدين رازي به نقل از جاحظ مي‌نويسد:

وقيل لما خصّ أبا بكرٍ رضي الله عنه بتوليته أميرَ الموسِم خص علياً بهذا التبليغِ تطييباً للقلوب ورعاية للجوانب .

وقيل قرّر أبا بكرٍ علي الموسم وبعث علياً خَلْفَه لتبليغ هذه الرسالة ، حتى يُصَلِّي على خلفِ أبي بكر ويكون ذلك جارياً مجرى التنبيهِ على إمامةِ أبي بكر ، والله أعلم .

وقَرّر الجاحظُ هذا المعنى فقال : إن النبيَّ صلى الله عليه وسلم بَعَثَ أبا بكرٍ أميراً على الحاج وولّاه الموسمَ وبعث علياً يُقْرَأ على الناس آياتٌ من سورةِ براءةٍ فكان أبو بكر الإمامَ وعلي المؤتَمَ وكان أبو بكر الخطيبَ وعلي المستمعَ وكان أبو بكر الرافع بالموسم والسابق لهم والآمر لهم ، ولم يكن ذلك لعلي رضي الله عنه .

و گفته شده كه چون رسول خدا (ص) ابوبكر را سرپرست موسم قرار داد، به علي نيز به خاطر پاك كردن دل‌ها و رعايت جوانب، مأمور تبليغ كرد.

گفته شده كه ابوبكر را امير موسم كرد و علي را به دنبال او براي تبليغ اين رسالت فرستاد تا علي پشت سر ابوبكر نماز بخواند، و اين قضيه در حقيقت اشاره‌اي بود بر امامت ابوبكر.

جاحظ اين معنا را اين گونه توضيح داده است كه رسول خدا (ص) ابوبكر را امير بر حاجيان و سرپرست موسم قرار داد و علي را فرستاد تا آياتي از سوره توره را بر مردم بخواند؛ پس ابوبكر امام بود و علي مأموم، ابوبكر خطيب بود و علي شنونده، ابوبكر برگزار كننده مراسم حج، پيشاهنگ و امير آن بود؛ ولي علي چنين نبوده است.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاى۶۰۴هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج ۱۵   ص ۱۷۵ ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

ابن جوزي در كشف المشكل مي‌نويسد:

ومما يزيل الإشكال أن أبا بكر كان الإمام في تلك الحجة ، فكان علي يأتم ، وأبو بكر الخطيب وعلي يسمع .

از چيزهاي كه اشكال را برطرف مي‌كند اين است كه ابوبكر در اين حج امام و علي مأموم بوده، ابوبكر خطيب بوده و علي مي‌شنيده است.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى ۵۹۷ هـ)، كشف المشكل من حديث الصحيحين ، ج ۱   ص ۲۲، تحقيق : علي حسين البواب ، ناشر : دار الوطن  – الرياض – ۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۷م.

مباركفوري نيز مي‌گويد:

وقيل إنما بعث عليا في هذه الرسالة حتى يصلي خلف أبي بكر ويكون جاريا مجرى التنبيه على إمامة أبي بكر بعد رسول الله لأن النبي بعث أبا بكر أميرا على الحاج وولاه الموسم وبعث عليا خلفه ليقرأ على الناس ببراءة فكان أبو بكر الامام وعلى المؤتم وكان أبو بكر رضي الله عنه الخطيب وعلى المستمع.

وكان أبو بكر المتولي أمر الموسم والأمير على الناس ولم يكن ذلك لعلي فدل ذلك على تقديم أبي بكر على علي وفضله عليه انتهى.

و گفته شده كه رسول خدا (ص) علي را به اين مأموريت فرستاد تا پشت سر ابوبكر نماز بخواند، و اين قضيه اشاره‌اي باشد بر امامت ابوبكر بعد از رسول خدا (ص)؛ زيرا آن حضرت ، ابوبكر را امير بر حاجيان و سرپرست موسم قرار داد، علي را به دنبال او فرستاد تا بر مردم سوره برائت را بخواند؛ پس ابوبكر امام و علي مأموم، ابوبكر خطيب و علي شنونده بوده است.

ابوبكر، سرپرست برگزاري حج و امير بر مردم بوده و علي چنين نبوده است؛ پس اين دلالت مي‌كند بر مقدم بودن و برتري ابوبكر بر علي .

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاى۱۳۵۳هـ) ، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي ، ج ۸   ص ۳۸۷ ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

در اين سخنان، دو ادعا شده است: اول: نماز خواندن اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر؛ دوم: امير الحاج بودن ابوبكر در اين سفر و امارت او بر اميرمؤمنان عليه السلام .

بحث نماز خواندن اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر را در يك بحث مستقل بررسي خواهيم كرد؛ اما اين كه آيا ابوبكر، «أمير الحاج» بوده يا خير، نياز به بررسي تفصيلي دارد كه ما به چند نكته در اين باره بسنده مي‌كنيم:

نكته اول: حج ابوبكر در ذي القعد بوده؟
يكي از مسائلي كه امير بودن ابوبكر را زير سؤال مي‌برد اين است كه در آن سال اصلا مسلمانان حج انجام ندادند و در حقيقت انجام حج در آن زمان براي آن‌ها مشروع نبوده است تا ابوبكر امير بر حاجيان باشد؛ زيرا مشركان طبق رسومي كه داشتند، حج را در آن سال، در ماه ذي القعده برپا كردند و رسول خدا اميرمؤمنان عليه السلام را فرستاد تا در زماني كه آن‌ها حج انجام مي‌دهند، سوره برائت را براي آن‌ها بخواند و اين سال را آخرين سال حج آن‌ها اعلام كند.

حال اگر مسلمانان در آن سال به سرپرستي ابوبكر مراسم حج را به جا آوره باشند، عمل كفار و مشركان را مرتكب شده‌اند؛ زيرا خداوند انجام حج در غير ذي الحجه را «زيادة في الكفر» خوانده است؛ آن جا كه مي‌فرمايد:

إِنَّمَا النَّسي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين‏. التوبه/۳۷.

نسى‏ء [جا به جا كردن و تأخير ماه‏هاى حرام‏]، افزايشى در كفر (مشركان) است كه با آن، كافران گمراه مى‏شوند يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مى كنند، تا به مقدار ماه‏هايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد) و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمى‏كند.

پس اهل سنت يا بايد بپذيرند كه مسلمانان در اين سال به سرپرستي ابوبكر ، عمل كفار را مرتكب شده‌اند و اين كار آن‌ها «زيادة في الكفر» بوده، يا بايد بپذيرند كه هيچ از مسلمانان در اين سال و همراه با مشركان در انجام مراسم حج شركت نداشتند و تنها وظيفه مسلمانان حاضر در آن جا اعلام برائت از مشركان بوده كه اين وظيفه طبق روايات بر عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده است.

جالب است كه بيهقي وقتي به اين قضيه مي‌رسد، با تعجب فراوان سؤال مي‌كند كه آيا ابوبكر عملي را كه خداوند آن را كفر دانسته، مرتكب شده ؟

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: قَدْ نَزَلَتْ سُورَةُ بَرَاءَةَ قَبْلَ حَجَّةِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ، وَفِيهَا: «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْر»، وَفِيهَا: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا»، فَهَلْ كَانَ يَجُوزُ أَنْ يَحُجَّ أَبُو بَكْرٍ عَلَى حَجِّ الْعَرَبِ، وَقَدْ أَخْبَرَ اللَّهُ أَنَّ فِعْلَهُمْ ذَلِكَ كَانَ كُفْرًا؟

ابوعبد الله (بيهقي) گفت: سوره برائت قبل از حج ابوبكر نازل شد و در اين سوره آمده است كه « نسى‏ء [جا به جا كردن و تأخير ماه‏هاى حرام‏]، افزايشى در كفر (مشركان) است» و در اين سوره آمده است: «تعداد ماه‌ها از ديدگاه خداوند، دوازده ماه است» پس آيا جايز است كه ابوبكر مراسم حج را بر مبناي حج عرب انجام داده باشد؟ و حال آن كه خداوند خبر داده است كه اين كار آن‌ها كفر است؟

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاى ۴۵۸هـ)، سنن البيهقي الكبرى، ج ۵   ص ۱۶۶، باب من كره أن يقال للمحرم صفر وأن النسيء من أمر الجاهلية، ناشر: مكتبة دار الباز – مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، ۱۴۱۴ – ۱۹۹۴.

سؤالي كه جناب بيهقي براي آن پاسخي نمي‌يابد و آن را بي‌جواب رها مي‌كند.

جواب بيهقي واضح است، ابوبكر اصلا در اين سال حجي انجام نداده و امير الحاج نبوده است، تا عمل او بر مبناي عمل اعراب «زيادة في الكفر» باشد؛ بلكه ابوبكر در اين سفر، رعيت اميرمؤمنان عليه السلام بوده و تحت فرمان آن حضرت، وظيفه داشته است كه سخنان اميرمؤمنان را به گوش مشركان برساند و از آن‌ها اعلام بيزاري كند.

اما اين كه حج ابوبكر در آن سال، در ماه ذي القعده بوده، در صدها كتاب‌هاي از كتاب‌هاي اهل سنت به آن تصريح شده است؛ حتي خود ابن تيميه نيز به اين مطلب اعتراف كرده است . وي در كتاب شرح العمده في الفقه مي‌نويسد:

أن الحجَ قبلَ حجةِ الوداعِ كان يَقَعِ في غيرِ حِينِه لأن أهلَ الجاهليةِ كانوا يُنْسِئون النسيءَ الذي ذَكَرَهُ اللهُ في القرانِ حيثُ يقول: « إِنَّمَا النَّسي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين‏» فكان حجُّهم قبلَ حجةِ الوداع في تلك السنين يَقَعُ في غيرِ ذي الحجة.

رَوى أحمدُ بإسناده عن مجاهد في قوله «إنما النسيء زيادةٌ في الكفر» قال حَجُّوا في ذي الحجة عامين ثم حجوا في المحرم عامين ثم حجوا في صفر عامين فكانوا يَحُجُّون في كلِ سنةٍ في كلِ شهرٍ عامين حتى وافَقَتْ حَجةُ أبي بكر الآخر من العامين في ذي القعدة قبلَ حَجَّة النبي صلى الله عليه وسلم بسنةٍ ثم حج النبي صلى الله عليه وسلم من قابلٍ في ذي الحجة فلذلك حينَ يقول النبي صلى الله عليه وسلم «إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق السموات والأرض».

مراسم حج در سال قبل از حجة الوداع، در غير زمان خودش واقع شد؛ زيرا مردم جاهليت، ماه‌ها را جا به جا مي‌كردند؛ چنانچه خداوند آن را در قرآنش ذكر كرده است؛ آن جا كه مي‌فرمايد: «نسى‏ء [جا به جا كردن و تأخير ماه‏هاى حرام‏]، افزايشى در كفر (مشركان) است كه با آن، كافران گمراه مى‏شوند يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مى كنند، تا به مقدار ماه‏هايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد) و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمى‏كند.» پس حج آن‌ها در سال قبل از حجة الوداع و در اين سال‌ها، در غير ذي الحجة واقع شده است.

احمد با سند خود از مجاهد در باره اين سخن خداوند «انما النسيء زيادة في الكفر» گفته است: كه اهل جاهليت دو سال در ذي الحجة، مراسم حج را برگزار مي‌كردند، سپس دو سال در محرم، دو سال در صفر، حج مي‌كردند؛ پس آن‌ها در هر سال و در هر ماه دوسال حج مي‌كردند؛ تا اين كه حج ابوبكر در آخر از دو سال، در ذي القعده و يك سال قبل از حج رسول خدا واقع شد؛ پس رسول خدا در سال بعد در ذي الحجه حج كردند؛ پس به همين خاطر رسول خدا فرمود: «زمان به همان صورتي كه خداوند از روز اول آسمان و زمين را خلق كرده است، چرخيده است»

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، شرح العمدة في الفقه ، ج ۲   ص ۲۲۳ ، تحقيق : د. سعود صالح العطيشان ، ناشر : مكتبة العبيكان – الرياض ، الطبعة : الأولى ، ۱۴۱۳هـ

و باز در جاي ديگر از همين كتاب مي‌نويسد:

فكانوا يَحُجُّون في كل شهر عامين حتى وافق حجة أبي بكر الأخر من العامين في ذي القعدة ثم حج النبي صلى الله عليه وسلم حجته التي حج فوافق ذلك ذا الحجة فلذلك يقول النبي صلى الله عليه وسلم في خطبته إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات والأرض

وكذلك في رواية أخرى عن مجاهد قال هذا في شأن النسيء لأنه كان ينقص من السنة شهرا .

اهل جاهليت، در هر دو سال، در يك ماه حج مي‌كردند؛ تا اين كه حج ابوبكر در سال آخر از دو سال و در ماه ذي القعده واقع شد؛ سپس رسول خدا حج خود را انجام داده؛ پس حج آن  حضرت در ماه ذي القعده واقع شد؛ به اين خاطر رسول خدا (ص) فرمود : …

شرح العمدة  ج ۲   ص ۲۲۵.

عظيم آبادي در عون المعبود مي‌نويسد:

فإذا قاتلوا في شهر حرام حرموا مكانه شهرا آخر من أشهر الحل فيقولون نسأنا الشهر واستمر ذلك بهم حتى اختلط ذلك عليهم وخرج حسابه من أيديهم فكانوا ربما يحجون في بعض السنن في شهر ويحجون في بعض السنن في شهر ويحجون من قابل في شهر غيره إلى كان العام الذي حج فيه رسول الله صلى الله عليه وسلم فصادف حجهم شهر الحج المشروع وهو ذو الحجة.

وقتي در ماه حرام مي‌جنگيدند، ماه ديگري را كه حلال بود به جاي آن حرام مي‌كردند؛ پس مي‌گفتند كه ما ماه را جا به جا كرديم؛ اين كار آن‌ها ادامه داشت تا اين كه ماه‌ها را قاطي كردند و حساب آن‌ها از دست‌شان رفت؛ پس در برخي از سال‌ها در يك ماه و سال ديگر در ماه ديگر حج مي‌كردند و در سال آينده در ماه ديگر حج مي‌كردند؛ تا سالي كه رسول خدا (ص) حج كردند؛ پس حج آن‌ها در ماهي كه حج در آن مشروع بود، واقع شد و آن ماه ذي الحجة بود.

العظيم آبادي، محمد شمس الحق (متوفاى۱۳۲۹هـ)، عون المعبود شرح سنن أبي داوود، ج ۵   ص ۲۹۵، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الثانية، ۱۹۹۵م.

صنعاني در تفسير خود مي‌گويد:

فكانوا يحجون في كل سنة في كل شهر عامين حتى وافق حجة أبي بكر الآخرة من العامين في ذي القعدة ثم حج النبي صلى الله عليه وسلم حجته التي حج فوافق ذا الحجة.

پس اهل جاهليت، در هر دو سال در يكي از ماه‌ها حج مي‌كردند؛ تا  اين كه حج ابوبكر در آخرين سال از دو سال در ذي القعده واقع شد؛ پس حج رسول خدا (ص) با ماه ذي الحجة برابر شد.

الصنعاني، ابوبكر عبد الرزاق بن همام (متوفاى۲۱۱هـ)، تفسير القرآن، ج ۲   ص ۲۷۶، تحقيق : د. مصطفى مسلم محمد ، ناشر : مكتبة الرشد – الرياض  ، الطبعة : الأولى، ۱۴۱۰هـ.

و نويري در نهاية الأرب مي‌نويسد:

فلما كانت السنة التاسعة من الهجرة حج بالناس أبو بكر الصديق رضي الله عنه فوافق حجه في ذي القعدة ، ثم حج رسول الله صلى الله عليه وسلم في العام القابل فوافق عود الحج إلى وقته في ذي الحجة كما وضع أولاً .

وقتي سال نهم شد، ابوبكر حج را با مردم برپا كرد؛ پس حج او با ماه ذي القعده برابر شد؛ سپس حج رسول خدا (ص) در سال بعد بود و حج به زمان خودش در ماه ذي الحجة برگشت؛ همان طوري كه از اول وضع شده بود.

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاى۷۳۳هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج ۱   ص ۱۵۶، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۲۴هـ – ۲۰۰۴م.

و باز در جاي ديگر مي‌نويسد:

قد ثبت ان أبا بكر الصديق رضي الله عنه حج بالناس في السنة التاسعة من الهجرة ، ووافق الحج في ذي القعدة .

به درستيي ثابت شده است كه ابوبكر به همراه مردم در سال نهم هجري حج را به جا آورد و حج او با ماه ذي القعده مصادف شد.

نهاية الأرب في فنون الأدب  ج ۱۶   ص ۴۸

ابن جوزي در زاد المسير مي‌نويسد:

وقال مجاهد كان أول من أظهر النسيء جنادة بن عوف الكناني فوافقت حجة أبي بكر ذا القعدة ثم حج النبي صلى الله عليه وسلم في العام القابل في ذي الحجة فذلك حين قال ألا إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى ۵۹۷ هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج ۳   ص ۴۳۵ ، ناشر: المكتب الإسلامي – بيروت، الطبعة: الثالثة، ۱۴۰۴هـ.

محمد بن سعد در الطبقات الكبري به نقل از مجاهد مي‌نويسد:

حج أبو بكر ونادى علي بالأذان في ذي القعدة قال فكانت الجاهلية يحجون في كل شهر من شهور السنة عامين فوافق حج نبي الله (ص) في ذي الحجة.

ابوبكر حج را بر پا كرد و علي نداي اعلام برائت كرد و اين قضيه در ماه ذي القعده بود. مجاهد گفت: اهل جاهليت، در هر ماهي از ماه‌هاي سال، هر دو سال در يك ماه حج مي‌كردندغ پس حج رسول خدا (ص) در ذي الحجة واقع شد.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاى۲۳۰هـ)، الطبقات الكبرى، ج ۲   ص ۱۸۶، ناشر: دار صادر – بيروت.

جصاص در تفسير خود مي‌نويسد:

قد كان أهل الجاهلية ينسئون وتغيير أسماء الشهور ولذلك لم تكن السنة التي حج فيها أبو بكر الصديق هي الوقت الذي وضع الحج فيه .

اهل جاهليت، ماه‌ها را جا به جا مي‌كردند و  نام آن‌ها را تغيير مي‌داند؛ به همين دليل در آن سالي كه ابوبكر حج كرد، در آن ماهي نبود كه حج در آن وضع شده بود.

الجصاص الرازي الحنفي، أبو بكر أحمد بن علي (متوفاى۳۷۰هـ) ، أحكام القرآن ، ج ۴   ص ۳۰۶ ، تحقيق : محمد الصادق قمحاوي ، ناشر : دار إحياء التراث العربي – بيروت – ۱۴۰۵هـ.

بنابراين، اصلا در آن سال مسلمانان حجي انجام ندادند تا ابوبكر بر آن‌ها امير باشد؛ بلكه تنها وظيفه مسلماناني كه از مدينه رفته بودند، اين بود كه از مشركان اعلام بيزاري كنند و اين سال را آخرين سال حج آن‌ها قرار دهند كه اين وظيفه طبق رواياتي كه گذشت، بر عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده است.

حال اگر ابوبكر يا ابوهريره نيز براي اعلام برائت در مكه حاضر بوده‌اند يا بايد اين كار آن‌ها تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام باشد يا اين كه بايد اهل سنت بپذيرند كه آن‌ها از دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله سر پيچي كرده و مأموريت را به اميرمؤمنان عليه السلام واگذار نكرده‌اند.

ممكن است كسي ادعا كند كه در آن سال پيامبر اجازه داده بود كه مسلمانان همراه و همزمان با مشركان حج را به جا آورده‌اند كه در جواب مي‌گوييم:

اولاً: آيه «إِنَّمَا النَّسي‏ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» قبل از حركت ابوبكر نازل شده بود و اين عمل مشركان را «زيادة في الكفر» خوانده بود، آيا ابوبكر عملي را كه خداوند صراحتا آن را كفر اعلام كرده است، انجام داده؟

ثانياً: طبق آن چه كه علماي اهل سنت گفته‌اند، دليل اصلي امتناع رسول خدا از انجام مراسم حج در سال نهم اين بود كه  مشركان به صورت عريان طواف مي‌كرده‌اند، لذا به اميرمؤمنان عليه السلام دستور داد كه آن‌ها را از انجام اين كار منع كند تا سال بعد هيچ مشركي به صورت عريان در كعبه حاضر نباشد. آيا اهل سنت مي‌توانند بپذيرند كه ابوبكر در اين مراسم كه زن و مرد مشرك برهنه بوده‌اند، شركت كرده است؟

نكته دوم: مأموريت ابوبكر،‌ ابلاغ برائت و خواندن آيات سوره توبه بود:
طبق پنج روايتي كه بررسي و صحت آن را ثابت كرديم، مأموريت ابوبكر در اين سفر تنها خواندن آيات سوره توبه و اعلام برائت از مشركان و فرياد زدن كلمات خاص «لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِك…» بوده است و پيام‌آور خدا، همين وظيفه و مأموريت از او گرفت و آن را به اميرمؤمنان عليه السلام داد.

به عبارت ديگر، تنها مأموريتي كه بايد در اين سفر انجام مي‌شد، همان اعلام برائت بود و مأموريت ديگري در كار نبوده است؛ مثلا در روايت اول آمده بود :

أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَهُ بِبَرَاءَةٌ لِأَهْلِ مَكَّةَ: لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِك… فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ… .

و در روايت دوم ، سوم، چهارم و پنجم نيز دقيقا همين مطالب تكرار شده است :

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ، فَقَالَ: ” لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يُبَلِّغَ هَذَا إِلَّا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي، فَدَعَا عَلِيًّا فَأَعْطَاهُ إِيَّاهَا… .

أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) بَعَثَ بِبَرَاءَةَ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ، ثُمَّ اتَّبَعَهُ بِعَلِيٍّ، فَقَالَ لَهُ: خُذِ الْكِتَابَ، فَامْضِ بِهِ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ…

ثُمَّ بَعَثَ فُلاَناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا منه… .

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) أَبَا بَكْرٍ وَأَمَرَهُ أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، ثُمَّ أَتْبَعَهُ عَلِيًّا.

نتيجه آن كه تنها مأموريتي كه بايد در اين سفر انجام مي‌شد و ابوبكر براي آن در ابتداي امر فرستاده شده بود، تنها ابلاغ برائت از مشركان بوده و در اين روايت هيچ سخني از «امير الحاج» بودن ابوبكر نيست.

نكته سوم: گريه‌هاي ابوبكر، امير بودن او را زير سؤال مي‌برد:
طبق رواياتي كه خوانديم، وقتي رسول خدا اين مأموريت را از ابوبكر پس گرفت و او را شايسته ابلاغ برائت و خواندن آيات سوره توبه در ميان مشركان ندانست، او از اين قضيه ناراحت شد و گريه كرد:

در روايت چهارم خوانديم كه آمده بود:

فَانْصَرَفَ أَبُو بَكْرٍ، وَهُوَ كَئِيبٌ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ … .

طبق روايت اول نيز ابوبكر گريه كرد :

فَلَمَّا قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَى، قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، حَدَثَ فِيَّ شَيْءٌ…

و طبق نقل نسائي، ابوبكر پس از عزل از مأموريت، به شدت ناراحت شد:

بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَبَا بَكْرٍ بِبَرَاءَةَ حَتَّى إِذَا كَانَ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ، أَرْسَلَ عَلِيًّا فَأَخَذَهَا مِنْهُ، ثُمَّ سَارَ بِهَا، فَوَجَدَ أَبُو بَكْرٍ فِي نَفْسِهِ… .

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج ۱   ص ۹۳، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا – الكويت الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶ هـ.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، السنن الكبرى، ج ۵   ص ۱۲۹، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۱ – ۱۹۹۱.

و طبق روايتي كه طبراني نقل كرده بود، او خيال كرد كه رسول خدا از دست او خشمگين شده:

لَعَلَّ اللَّهَ وَنَبِيَّهُ سَخِطَا عَلَيَّ؟


گريه او ثابت مي‌كند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مقام و منزلت مهمي را از او گرفته است و اگر طبق ادعاي اهل سنت، ابوبكر «امير الحاج» بود، گريه و ناراحتي براي او معنا نداشت؛ چرا كه داراي مقام بالاتري بوده و طبعا براي گرفتن مقام پايين‌تر كه زير نظر خود او است، نبايد ناراحت شود و گريه كند.

بنابراين، گريه و ناراحتي او بهترين دليل بر اين است كه او «امير الحاج» نبوده؛ بلكه وظيفه اصلي او ابلاغ برائت و خواندن سوره توبه بوده كه رسول خدا او را از اين مقام عزل كرده و سبب ناراحتي و گريه او شده است.

نكته چهارم : بازگشت ابوبكر، از مسير مكه:
يكي از مسائلي كه در روشن شدن حقيقت ماجرا نقش اساسي دارد، بازگشت ابوبكر از ميانه راه است، طبق رواياتي كه خوانديم، او از ميانه راه با ناراحتي برگشت و وقتي پيش رسول خدا صلى الله عليه وآله رسيد با گريه و اشك ناراحتي خود را بيان كرد.

اين مطلب نشانگر اين است كه وظيفه اصلي او تنها ابلاغ برائت از مشركان بوده و رسول خدا او را  عزل و اميرمؤمنان عليه السلام مأمور ابلاغ كرده است، اگر وظيفه او علاوه بر ابلاغ امارت نيز بود، رسول خدا دستور نمي‌داد كه ابوبكر برگردد:

در روايت سوم خوانديم كه رسول خدا از ابوبكر مي‌خواهد كه برگردد و بعد از بازگشت علت عزل او را به خودش گفت:

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ، فَقَالَ: «لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ…».

در روايت چهارم داستان اين گونه نقل شده بود:

خُذِ الْكِتَابَ، فَامْضِ بِهِ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ، قَالَ: فَلَحِقْتُهُ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ، فَانْصَرَفَ أَبُو بَكْرٍ، وَهُوَ كَئِيبٌ… .

طبق اين روايت، ابوبكر بعد از پس گرفتن سوره برائت، به مدينه برگشته است.

و در روايت اول كه از زبان خود ابوبكر نقل شده است، رسول خدا به اميرمؤمنان دستور مي‌داد كه ابوبكر را برگردان و او نيز اين چنين كرد،‌ ابوبكر برگشت و …

قَالَ: فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَى.

البته ابن كثير تلاش كرده است كه كمي از سختي اين مصيبت براي ابوبكر بكاهد، او ادعا كرده است كه ابوبكر فوري برنگشت؛ بلكه بعد از انجام مراسم حج پيش رسول خدا آمد و …

وليس المراد أن أبا بكر رضي الله عنه رجع مع فوره بل بعد قضائه للمناسك التي أمره عليها رسول الله .

مقصود اين نيست كه ابوبكر فورا برگشته باشد؛ بلكه بعد از انجام مناسك كه رسول خدا (ص) او را امير آن قرار داده بود، برگشت.

ابن كثير الدمشقي،  ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى۷۷۴هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج ۲   ص ۳۳۴، ناشر: دار الفكر – بيروت – ۱۴۰۱هـ.

در حالي كه اين قضيه با روايت اول كه با سند صحيح از خود ابوبكر نقل شده بود، سازگاري ندارد، طبق اين روايت، ابوبكر سه منزل به طرف مكه رفت و پس از آن رسول خدا به اميرمؤمنان دستور مي‌دهد كه خود را به ابوبكر برسان و او پيش من برگردان و خودت برائت را ابلاغ كن و او نيز اين چنين كرد. ابوبكر نيز برگشت و با حالت گريه علت عزل خود را سؤال كرد:

قَالَ: فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمَ عَلَى النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَى.

و در روايت دوم هم تصريح داشت كه رسول خدا از ابوبكر خواست كه برگردد:

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ.

در كتاب مسند ابوبكر نيز كه با سند صيحح نقل شده، آمده است كه ابوبكر پس از عزل برگشت:

ثنا ابْنُ وَكِيعٍ، قَالَ: نَا أَبِي، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ أَبِي بَكْرٍ  رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) ” بَعَثَهُ بِسُورَةِ بَرَاءَةٍ يَقْرَؤُهَا عَلَى النَّاسِ بِالْمَوْسِمِ، ثُمَّ أَحْدَثَ إِلَيْهِ مِنْ أَمْرِهِ مَا أَحْدَثَ، فَبَعَثَ عَلِيًّا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَالَ: أَدْرِكْ أَبَا بَكْرٍ فَخُذْ مِنْهُ سُورَةَ بَرَاءَةٍ، فَاقْرَأْهَا عَلَى النَّاسِ، قَالَ: فَأَخَذَهَا، فَرَجَعَ أَبُو بَكْرٍ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَالِي أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟ فَقَالَ: ” لا، أُمِرْتُ أَلا يُؤَدِّيَهَا إِلا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي "

مسند أبي بكر  ج ۱   ص ۱۹۸، ح۱۳۲.

حال اگر ابوبكر برنگشته باشد، طبعا با دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله مخالفت و بر حكمي كه خدا و رسولش كرده، گردن ننهاده است. آيا در اين صورت، ابوبكر مصداق آيه ذيل آيات ذيل نخواهد شد؟

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون‏. المائده/۴۴.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏. المائده/۴۵.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏. المائده/۴۷.

ابن حجر عسقلاني كه متوجه شده، سخن ابن كثير با اصل روايات سازگاري ندارد و عوارض بدي را براي ابوبكر به دنبال خواهد داشت، ادعا كرده است كه هيچ مانعي ندارد كه ابوبكر بلا فاصله برگشته باشد و سپس به كاروان ملحق شده باشد؛ اما براي اثبات اين سخنش روايت را تحريف كرده است. وي در فتح الباري مي‌نويسد:

ووقع في حديثِ علىٍ عند أحمدٍ لما نَزَلت عشرَ آياتٍ من براءةٍ بعث بها النبي (ص) مع أبي بكر ليُقْرِأَها على أهلِ مكةٍ ثم دعاني فقال: «أدرك أبا بكر فحيثما لقيته فخذ منه الكتاب» فرجع أبو بكر فقال يا رسول الله نزل في شيء فقال لا إلا أنه لن يؤدي أو لكن جبريل قال لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك.

قال العماد بن كثير ليس المراد أن أبا بكر رجع من فوره بل المراد رجع من حجته قلت ولا مانع من حمله على ظاهره لقرب المسافة.

در حديث علي (عليه السلام) كه احمد نقل كرده، آمده است كه وقتي ده آيه از سوره برائت نازل شد، آن را به همراه ابوبكر فرستاد تا براي مردم مكه بخواند؛ سپس مرا خواست و فرمود: خود را به ابوبكر برسان، وقتي او را ملاقات كردي، كتاب را از او بگير»؛ پس ابوبكر برگشت و گفت: اي رسول خدا ! چيزي در باره من نازل شده است؟ پس فرمود: خير، جز اين كه نبايد انجام شود، يا اين كه جبرئيل گفته: آن را ادا نكند؛ مگر خود تا مردي كه از تو است.

عماد بن كثير گفته: مقصود اين نيست كه ابوبكر فورا برگشته باشد؛ بلكه مراد اين است كه بعد از حجش برگشته، البته مانعي ندارد كه آن را بر ظاهرش حمل كنيم (فورا برگشته باشد)؛ زيرا مسافت نزديك بوده است .

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲ هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج ۸   ص ۳۲۰ ، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

مباركفوري نيز در تحفة الأحوذي همين اشتباه را تكرار كرد است:

وعند أحمد من حديث علي لما نزلت عشر آيات من براءة بعث بها النبي مع أبي بكر ليقرأها على أهل مكة ثم دعاني فقال أدرك أبا بكر فحيثما لقيته فخذ منه الكتاب فرجع أبو بكر فقال يا رسول الله نزل في شيء فقال لا إلا أنه لن يؤدي أو لكن جبريل قال لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك .

قال بن كثير ليس المراد أن أبا بكر رضي الله عنه رجع من فوره بل بعد قضائه للمناسك التي أمره عليها رسول الله .

قال الحافظ في الفتح ولا مانع من حمله على ظاهره لقرب المسافة

در روايتي كه احمد از علي (عليه السلام) نقل كرده آمده است كه وقتي ده آيه از سوره برائت نازل شد، رسول خدا (ص) ابوبكر را فرستاد تا آن را بر مردم مكه بخواند؛ سپس مرا خواست و فرمود: «خود را به ابوبكر برسان، وقتي او را ملاقات كرد؛ كتاب را از او بگير» پس ابوبكر  برگشت و گفت: چيزي در باره من نازل شده است؟ پس فرمود: خير، جز اين كه نبايد انجام شود، يا اين كه جبرئيل گفته: آن را ادا نكند؛ مگر خود تا مردي كه از تو است.

ابن كثير گفته:

مقصود اين نيست كه ابوبكر فورا برگشته باشد؛ بلكه بعد از انجام مناسك كه رسول خدا (ص) او را امير آن قرار داده بود، برگشت.

حافظ (ابن حجر) در فتح الباري گفته: مانعي نيست كه روايت را حمل بر ظاهر كنيم؛ چرا كه مسافت نزديك بوده است.

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاى۱۳۵۳هـ) ، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي ، ج ۸   ص ۳۸۶، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

در حالي كه در روايت احمد بن حنبل آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام ابوبكر را در جحفه ملاقات كرد و او را پس فرستاد:

… ثُمَّ دَعَانِي النَّبِيُّ (ص) فَقَالَ لِي: ” أَدْرِكْ أَبَا بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَحَيْثُمَا لَحِقْتَهُ فَخُذْ الْكِتَابَ مِنْهُ، فَاذْهَبْ بِهِ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ، فَاقْرَأْهُ عَلَيْهِمْ "، فَلَحِقْتُهُ بِالْجُحْفَةِ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ، وَرَجَعَ أَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ إِلَى النَّبِيِّ (ص) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، نَزَلَ فِيَّ شَيْءٌ… .

سپس رسول  خدا (ص) مرا خواست و به من فرمود: «خود را به ابوبكر برسان، وقتي او را  ملاقات كردي، كتاب را از او بگير و به سوي مردم مكه برو و براي آن‌ها بخوان» پس من او را در جحفه ملاقات كردم و كتاب را از او گرفتم و ابوبكر پيش رسول خدا (ص) برگشت و گفت: اي رسول خدا آيا چيزي در باره من نازل شده است؟

الشيباني،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى۲۴۱هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج ۱   ص ۱۲۹۶، ح۱۲۹۶ ، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

متأسفانه ابن حجر عسقلاني و مباركفوري جمله «فَلَحِقْتُهُ بِالْجُحْفَةِ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ» را حذف كرده‌اند تا راحت‌تر به مقصود خود برسند؛ زيرا بين حجفه تا مدينه فاصله زيادي است و اگر ابوبكر از آن جا برگشته بود، دو باره به طرف مكه برگشتن براي او ميسر نبود.

و همين برخوردهاي نادرست و همين خيانت‌ها به سنت پيامبر بهترين بر بطلان عقائد آن‌ها است؛ زيرا ثابت مي‌كند كه حتي خود آن‌‌ها نسبت به حقانيت مذهب خود ترديد داشته‌اند و به همين خاطر دست به تحريف و دروغگويي زده‌اند تا شايد بتوانند باطل را حق جلوه دهند.

نكته پنجم: دروغگوهاي فراموشكار:
تعدادي از علماي سني براي اثبات «امير الحاج» بودن ابوبكر رواياتي را جعل كرده‌اند كه رسول خدا در هنگام بازگشت از جنگ حنين، قصد داشت كه حج انجام دهد؛ اما به خاطر اين كه مشركان هنوز در مكه بودند و مراسم حج را همراه با رسوم جاهلي برگزار مي‌كردند، از انجام حج صرف نظر كرد و ابوبكر را «امير الحاج» قرار داد و به او دستور داد كه به مشركان اعلام كند كه از اين بعد مشركان حق ندارد برهنه حج نمايند و … .

مباركفوري ادعا كرده است كه همين قضيه دلالت مي‌كند كه ابوبكر همچنان «امير» مانده است؛ حتي پس از اين كه مأموريت ابلاغ برائت از او گرفته شد و اميرمؤمنان اين وظيفه را به عهده گرفت:

قلت: ومما يَدُلُّ على أن أبا بكرٍ لم يَزَلْ أميراً على الموسمِ في تلك السنةِ حديثُ جابرٍ عند الطبري وإسحاق في مسنده والنسائي والدارمي وبن خزيمة وبن حبان أن النبيَ حينَ رجع من عمرةِ الجُعرانة بعث أبا بكر على الحج فأقبلنا معه حتى إذا كنا بالعَرج ثوب بالصبح فسمع رغوة ناقة النبي فإذا على عليها فقال له أمير أو رسول فقال بل أرسلني رسول الله ببراءة أقرؤها على الناس الحديث.

تحفة الأحوذي  ج ۸   ص ۳۸۷

همان طور كه مباركفوري گفته، رواياتي نيز با اين مضمون در كتاب‌هاي اهل سنت نقل شده است؛ از جمله در صحيح ابن خزيمه و صحيح ابن حبان آمده است:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورٍ الرَّمَادِيُّ، ثنا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أخبرني مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنِ ابْنِ الْمُسَيِّبِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، فِي قَوْلِهِ: «بَرَاءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ» قَالَ: لَمَّا قَفَلَ النَّبِيُّ (ص) من حُنَيْنٍ اعْتَمَرَ مِنَ الْجِعْرَانَةِ، ثُمَّ أَمَّرَ أَبَا بَكْر عَلَى تِلْكَ الْحَجَّةَ.

صحيح ابن خزيمة  ج ۴   ص ۳۶۲، ح۳۰۷۸

صحيح ابن حبان  ج ۹   ص ۲۱

و  در مصنف ابن أبي شيبه آمده است:

حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدَةُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) اعْتَمَرَ عَامَ الْفَتْحِ مِنَ الْجِعْرَانَةِ، فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ عُمْرَتِهِ اسْتَخْلَفَ أَبَا بَكْرٍ عَلَى مَكَّةَ وَأَمَرَهُ أَنْ يُعَلِّمَ النَّاسَ الْمَنَاسِكَ وَأَنْ يُؤَذِّنَ فِي النَّاسِ: «مَنْ حَجَّ الْعَامَ فَهُوَ آمِنٌ، وَلَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلَا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ»

مصنف ابن أبي شيبة  ج ۳   ص ۳۳۱ ، ح۱۴۶۹۴

در حالي كه اين قضيه دروغ است و جعل كننده حديث يادش رفته كه «امير الحاج» در اين سال ؛ يعني سال هشتم هجري، عتاب بن أسيد بوده است و رسول خدا صلى الله عليه وآله رسما او را به نمايندگي از خود نه تنها بر حاجيان كه بر كل مكه «امير» قرار داد.

ثم كانت عمرة الجعرانة في ذي القعدة وكان قد استخلف عتاب بن أسيد على مكة فأقام للناس الحج سنة ثمان … .

معرفة السنن والآثار  ج ۳   ص ۴۹۱.

ابن كثير دمشقي سلفي در رد اين روايت مي‌نويسد:

وهذا السياق فيه غرابة من جهة أن أمير الحج كان سنة عمرة الجعرانة إنما هو عتاب بن أسيد .

تفسير ابن كثير  ج ۲   ص ۳۳۳

معلوم مي‌شود كه طرفداران خليفه، براي اثبات يك فضيلت براي ابوبكر از هيچ دروغي خودداري نمي‌كنند.

نكته ششم: مشركان عريان حج مي‌كردند، براي مسلمانان جايز نبود با آن‌ها همزمان حج  انجام دهند:
رسول خدا در سال هشتم، مكه را فتح كرد و شر مشركان را براي هميشه از اين شهر دفع نمود، حال سؤال اين است كه چرا رسول خدا صلي الله عليه وآله در همان سال، مراسم حج را برگزار نكرد؟ چرا اين واجب الهي را يك سال به تأخير انداخت؟

علماي اهل سنت در جواب اين سؤال گفته‌اند كه چون در آن سال مشركان مراسم  حج را طبق رسوم جاهلي برگزاري مي‌كردند، به صورت عريان خانه خدا را طواف مي‌كردند و … رسول خدا از برگزار كردن مراسم حج در آن سال خودداري و آن را به سال بعد موكول كردند. در عوض امسال اميرمؤمنان عليه السلام را فرستاد تا آن سال را آخرين سال حج براي مشركان اعلام كند.

اما چگونه ممكن است كه ابوبكر، در اين سال حج انجام داده باشد؟ آيا شركت در مراسمي كه زنان و مردان مشرك به صورت عريان خانه خدا را طواف مي‌كردند، براي رسول خدا حرام و براي ابوبكر جايز بود؟

أن عامَ تسع لم يَتَمَكَّن فيه النَّبيُ ، وأصحابُه من منعِ المشركين من الطواف بالبيت ، وهم عراة ، وقد بين الله تعالى في كتابه أن منعهم من قربان المسجد الحرام ، إنما هو بعد ذلك العام الذي هو عام تسع وذلك في قوله تعالى : «ياأيها الذين آمنوا إِنَّمَا المشركون نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ المسجد الحرام بَعْدَ عَامِهِمْ هذا» [ التوبة : ۲۸ ] ، وعامهم هذا هو عام تسع ، فدل على أنه لم يمكن منعهم عام تسع ، ولذا أرسل علياً رضي الله عنه بعد أبي بكر ينادي ببراءة : وأن لا يحج بعد العام مشرك ، ولا عريان ، فلو بادر صلى الله عليه وسلم إلى الحجِ عام تسعٍ لأدى ذلك إلى رؤيتِه المشركين يطوفون بالبيت وهم عراةٌ وهو لا يُمكنه أن يَحْضُرَ ذلك.

التميمي الحنبلي، حمد بن ناصر بن عثمان آل معمر (متوفاى ۱۲۲۵هـ)، الفواكه العذاب في الرد علي من لم يحكم السنة والكتاب، ج ۴   ص ۱۵۶، طبق برنامه الجامع الكبير.

آقاي محمد امين شنقيطي نيز در كتاب اضواء البيان مي‌نويسد:

فلو بادر صلى الله عليه وسلم إلى الحج عام تسع لأدى ذلك إلى رؤيته المشركين يطوفون بالبيت ، وهم عراة وهو لا يمكنه أن يحضر ذلك .

أضواء البيان في إيضاح القرآن بالقرآن ، اسم المؤلف:  محمد الأمين بن محمد بن المختار الجكني الشنقيطي.  الوفاة: ۱۳۹۳هـ. ، دار النشر : دار الفكر للطباعة والنشر.  – بيروت. – ۱۴۱۵هـ – ۱۹۹۵م.  ، تحقيق : مكتب البحوث والدراسات.

أضواء البيان  ج ۴   ص ۳۴۱

بنابراين، اهل سنت يا بايد بپذيرند كه مسلمانان به همراه ابوبكر، در مراسمي شركت كرده‌اند كه مشركان به صورت عريان خانه خدا را طواف كرده‌اند، يا بايد بپذيرند كه آن‌ها اصلا در اين سال در مراسم حج شركت نداشتند؛ بلكه تنها در منى شركت كردند و آيات سوره برائت را خواند و از مشركان اعلام بيزاري  كردند.


آيا اميرمؤمنان (ع) پشت سر ابوبكر نماز خوانده است؟
عده‌اي از علماي اهل سنت ادعا كرده‌اند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله، اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد تا پشت سر ابوبكر نماز بخواند و با اين كار مي‌خواست در حقيقت برتري ابوبكر را بر اميرمؤمنان عليه السلام ثابت كند. فخر رازي در اين زمينه مي‌نويسد:

وقيل لما خص أبا بكر رضي الله عنه بتوليته أمير الموسم خص علياً بهذا التبليغ تطييباً للقلوب ورعاية للجوانب ، / وقيل قرر أبا بكر علي الموسم وبعث علياً خلفه لتبليغ هذه الرسالة ، حتى يصلي على خلف أبي بكر ويكون ذلك جارياً مجرى التنبيه على إمامة أبي بكر ، والله أعلم .

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاى۶۰۴هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج ۱۵   ص ۱۷۵ ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

مباركفوري نيز مي‌نويسد:

وقيل لما خص أبا بكر لتوليته على الموسم خص عليا بتبليغ هذه الرسالة تطييبا لقلبه ورعاية لجانبه وقيل إنما بعث عليا في هذه الرسالة حتى يصلي خلف أبي بكر ويكون جاريا مجرى التنبيه على إمامة أبي بكر بعد رسول الله لأن النبي بعث أبا بكر أميرا على الحاج وولاه الموسم وبعث عليا خلفه ليقرأ على الناس ببراءة فكان أبو بكر الامام وعلى المؤتم وكان أبو بكر رضي الله عنه الخطيب وعلى المستمع.

وكان أبو بكر المتولي أمر الموسم والأمير على الناس ولم يكن ذلك لعلي فدل ذلك على تقديم أبي بكر على علي وفضله عليه انتهى

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاى۱۳۵۳هـ) ، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي ، ج ۸   ص ۳۸۷ ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

پاسخ:
اولاً: از مدعيان درخواست مي‌كنيم كه يك روايت به ما نشان دهند كه اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر نماز خوانده باشد و متأسفانه مدعيان، هيچ مدركي در اين زمينه ارائه نكرده‌اند؛ حتي يك روايت ضعيف نيز در اين زميه در كتاب‌هاي شيعه و سني يافت نمي‌شود. و ادعاي بدون دليل ارزشي ندارد؛

ثانياً: همان طور كه پيش از اين ثابت كرديم تنها مأموريت اين سفر، برائت از مشركان بود كه اين وظيفه به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده و ابوبكر هيچ مسؤوليتي در اين سفر نداشته است؛ پس اصلا ابوبكر امير و امام نبوده است كه كسي پشت سر او نماز خوانده باشد؛

ثالثاً: بر طبق مبناي اهل سنت، نماز خواندن پشت سر كسي، فضيلتي براي او محسوب نمي‌شود و ثابت نمي‌كند كه او بر مأمومين خود برتري دارد. اكثر بزرگان اهل سنت گفته‌اند كه خواندن نماز پشت سر هر فاسق و فاجري جايز است؛ چنانچه عبد الله بن عمر پشت سر حجاج بن يوسف كه از او فاسق در تاريخ اسلام نبوده،‌ همواره نماز مي‌خوانده است.

ابن تيميه حراني در اين باره مي‌نويسد:

ولهذا قالوا فى العقائدِ انه يُصلى الجمعةَ والعيدَ خلفَ كلِ امامٍ براً كان أو فاجراً وكذلك اذا لم يكن فى القرية الا امامٌ واحدٌ فانها تصلى خلفه الجماعات فان الصلاة فى جماعة خير من صلاة الرجل وحده وان كان الامام فاسقا هذا مذهب جماهير العلماء أحمدُ بن حنبل والشافعى وغيرهما بل الجماعةُ واجبةٌ على الأعيان فى ظاهر مذهب أحمد ومن ترك الجمعة والجماعة خلف الامام الفاجر فهو مبتدعٌ عند الامام أحمد وغيره من أئمة السنة كما ذكره فى رسالة عبدوس وبن مالك والعطار .

والصحيح أنه يصليها ولا يعيدها فان الصحابة كانوا يصلون الجمعة والجماعة خلف الأئمة الفجار ولا يعيدون كما كان بن عمر يصلى خلف الحجاج وبن مسعود وغيره يصلون خلف الوليد بن عقبة وكان يشرب الخمر حتى أنه صلى بهم مرة الصبح أربعا ثم قال أزيدكم؟…

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج ۲۳   ص ۳۵۳ ، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

البته مدارك زيادي در اين باره وجود دارد كه ما تنها به همين يك مورد بسنده مي‌كنيم.

حتي علماي اهل سنت،‌ نماز خواندن پشت يك بچه را كه نمي‌توانسته عورت خود را بپوشاند، جايز دانسته و آن را از صحابه نقل كرده‌اند.

محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود مي‌نويسد:

حدثنا سُلَيْمَانُ بن حَرْبٍ حدثنا حَمَّادُ بن زَيْدٍ عن أَيُّوبَ عن أبي قِلَابَةَ عن عَمْرِو بن سَلَمَةَ قال قال لي أبو قِلَابَةَ … فلما كانت وَقْعَةُ أَهْلِ الْفَتْحِ بَادَرَ كُلُّ قَوْمٍ بِإِسْلَامِهِمْ وَبَدَرَ أبي قَوْمِي بِإِسْلَامِهِمْ فلما قَدِمَ قال جِئْتُكُمْ والله من عِنْدِ النبي صلى الله عليه وسلم حَقًّا فقال صَلُّوا صَلَاةَ كَذَا في حِينِ كَذَا وَصَلُّوا صَلَاةَ كَذَا في حِينِ كَذَا فإذا حَضَرَتْ الصَّلَاةُ فَلْيُؤَذِّنْ أحدكم وَلْيَؤُمَّكُمْ أَكْثَرُكُمْ قُرْآنًا فَنَظَرُوا فلم يَكُنْ أَحَدٌ أَكْثَرَ قُرْآنًا مِنِّي لِمَا كنت أَتَلَقَّى من الرُّكْبَانِ فَقَدَّمُونِي بين أَيْدِيهِمْ وأنا بن سِتٍّ أو سَبْعِ سِنِينَ وَكَانَتْ عَلَيَّ بُرْدَةٌ كنت إذا سَجَدْتُ تَقَلَّصَتْ عَنِّي فقالت امْرَأَةٌ من الْحَيِّ ألا تغطون عَنَّا اسْتَ قَارِئِكُمْ فاشتروا فَقَطَعُوا لي قَمِيصًا فما فَرِحْتُ بِشَيْءٍ فَرَحِي بِذَلِكَ الْقَمِيصِ

أبو قلابه مي‌گويد : در فتح مكه هر قوم و گروهي در اسلام آوردن ،‌ سبقت مي‌گرفتند ، پدر من هم با دار و دسته‌اش مسلمان شدند ، وقتي كه برگشت گفت : از نزد پيامبري آمدم كه بر حق است و دستور داد تا نماز بخوانيم و سفارش مي‌كرد كه فلان نماز را در فلان وقت بخوانيد ، وقتي كه زمان برگزاري نماز رسيد ، اذان بگوييد و يك نفر از شما كه قرآن بيشتر بلد است ، بايد امام بر شما باشد ، وقت اذان رسيد ،‌ ديدند كسي بيشتر از من قرآن بلد نيست .

پس مرا امام جماعت قرار دادند ؛ در حالي كه شش يا هفت ساله بودم و بردي بر بدنم پوشانده بودم كه وقت سجده رفتن كنار مي‌رفت و عورتم پيدا مي‌شد ، زني از قبيله حيّ گفت : عورت پيش نمازتان را از ما بپوشانيد . پيراهني براي من خريدند كه براي چيزي مانند آن پيراهن خوشحال نشده بودم .

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى۲۵۶هـ)، صحيح البخاري، ج ۴   ص ۱۵۶۴ ، ح۴۰۵۱ ، باب۵۰ ، بَاب من شهد الفتح ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة – بيروت، الطبعة: الثالثة، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷.

بنابراين، از ديدگاه اهل سنت امامت در نماز، هيچ فضيتلي را براي كسي ثابت نمي‌كند.

ابوهريره به دستور چه كسي در مراسم اعلام برائت مي‌كرد:
رواياتي در صحيح بخاري و مسلم وجود دارد كه ابوهريره به دستور ابوبكر در مكه اعلام برائت كرده و همان سخناني را بايد اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول خدا در مكه فرياد مي‌زد، ابوهريره به دستور ابوبكر اين كار را كرده است. بخاري در صحيح خود چندين روايت با اين مضمون نقل كرده است؛ از جمله :

حدثنا يحيى بن بُكَيْرٍ حدثنا اللَّيْثُ قال يُونُسُ قال بن شِهَابٍ حدثني حُمَيْدُ بن عبد الرحمن أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ أخبره أَنَّ أَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ رضي الله عنه بَعَثَهُ في الْحَجَّةِ التي أَمَّرَهُ عليها رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قبل حَجَّةِ الْوَدَاعِ يوم النَّحْرِ في رَهْطٍ يُؤَذِّنُ في الناس ألا لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ

صحيح البخاري  ج ۲   ص ۵۸۶، ح۱۵۴۳

صحيح البخاري  ج ۴   ص ۱۵۸۶، ح۴۱۰۵

صحيح مسلم  ج ۲   ص ۹۸۲، ح۱۳۴۷

البته بخاري روايت ديگري را نيز نقل كرده است كه طبق آن، اميرمؤمنان عليه السلام نيز به همراه آن‌ها در مكه اعلام برائت كرده است؛ اما اعلام برائت توسط ابوهريره، به امر ابوبكر بوده است:

حدثنا إِسْحَاقُ قال حدثنا يَعْقُوبُ بن إبراهيم قال حدثنا بن أَخِي بن شِهَابٍ عن عَمِّهِ قال أخبرني حُمَيْدُ بن عبد الرحمن بن عَوْفٍ أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ قال بَعَثَنِي أبو بَكْرٍ في تِلْكَ الْحَجَّةِ في مُؤَذِّنِينَ يوم النَّحْرِ نُؤَذِّنُ بِمِنًى ألا لَا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ قال حُمَيْدُ بن عبد الرحمن ثُمَّ أَرْدَفَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم عَلِيًّا فَأَمَرَهُ أَنْ يُؤَذِّنَ ب براءة قال أبو هُرَيْرَةَ فَأَذَّنَ مَعَنَا عَلِيٌّ في أَهْل مِنًى يوم النَّحْرِ لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ

صحيح البخاري  ج ۱   ص ۱۴۴، ح۳۶۲

صحيح البخاري  ج ۴   ص ۱۷۰۹، ح۴۳۷۸

ابو جعفر طحاوي در شرح مشكل الآثار پس از نقل روايات فراوني كه دلالت مي‌كند، رسول خدا مأموريت را از ابوبكر پس گرفته و آن را به علي بن أبي طالب عليه السلام داده، رواياتي را كه بخاري و مسلم نقل كرده‌اند، آورده و تلاش كرده است كه بين آن‌ها وجه الجمعي را بيابد:

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: فَقَالَ قَائِلٌ: فَقَدْ رُوِيَ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ مَا قَدْ دَلَّ أَنَّ النِّدَاءَ كَانَ بِهَذِهِ الأَشْيَاءِ الَّتِي فِيمَا رُوِّيتُمْ مُضَافَةً إِلَى عَلِيٍّ كَانَتْ بِأَمْرِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.

(۳۰۷۴)- [۳۵۹۱] فَذَكَرَ مَا قَدْ حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْيَمَانِ، قَالَ: حَدَّثَنَا شُعَيْبُ بْنُ أَبِي حَمْزَةَ، عَنِ الزُّهْرِيِّ … .

سپس در ادامه مي‌گويد:

قَالَ هَذَا الْقَائِلُ: فَقَدْ دَلَّ حَدِيثُ أَبِي هُرَيْرَةَ هذا عَلَى أَنَّ التَّبْلِيغَ بِهَذِهِ الأَشْيَاءِ إِنَّمَا كَانَ مِنْ أَبِي بَكْرٍ، لا مِنْ عَلِيٍّ، وَهَذَا اضْطِرَابٌ فِي هَذِهِ الآثَارِ شَدِيدٌ.

فَكَانَ جَوَابُنَا لَهُ فِي ذَلِكَ، بِتَوْفِيقِ اللَّهِ عزوجل وَعَوْنِهِ، أَنَّهُ مَا فِي ذَلِكَ اضْطِرَابٌ كَمَا ذَكَرَ ؛ لأَنَّ الإِمْرَةَ فِي تِلْكَ الْحَجَّةِ إِنَّمَا كَانَتْ لأَبِي بَكْرٍ خَاصَّةً لا شَرِيكَ لَهُ فِيهَا، وَكَانَتِ الطَّاعَةُ فِي الأَمْرِ وَالنَّهْيِ الَّذِي يَكُونُ فِيهَا إِلَى أَبِي بَكْرٍ لا إِلَى سِوَاهُ، فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ بَعَثَ أَبَا هُرَيْرَةَ فِي الْمُؤَذِّنِينَ الَّذِينَ كَانُوا مَعَهُ لِيَمْتَثِلُوا مَا يَأْمُرُهُمْ بِهِ عَلِيٌّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِيمَا بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَهُ، وَقَدْ دَلَّ عَلَى ذَلِكَ.

و باز در ادامه و پس از نقل روايتي كه طبق آن ابوهريره به فرمان اميرمؤمنان در مكه اعلام برائت مي‌كرده، مي‌گويد:

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: فَدَلَّ ذَلِكَ عَلَى أَنَّ نِدَاءَ أَبِي هُرَيْرَةَ إِنَّمَا كَانَ بِمَا يُلْقِيهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ، وَأَنَّ مَصِيرَهُ كَانَ إِلَى عَلِيٍّ كَانَ بِأَمْرِ أَبِي بَكْرٍ ؛ لأَنَّ الأَمْرَ كَانَ إِلَيْهِ، إِذْ كَانَ هُوَ الأَمِيرُ فِي تِلْكَ الْحَجَّةِ، حَتَّى رَجَعَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) مُنْصَرِفًا مِنْهَا.

وَفِيمَا بَيَّنَّا مِنْ ذَلِكَ عُلُوُّ الْمَرْتَبَةِ لأَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي إِمْرَتِهِ عَلَى الْمُبَلِّغِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فِيمَا لا يَصْلُحُ أَنْ يَكُونَ الْمُبَلِّغُ لَهُ عَنْهُ إِلا هُوَ.

وَفِيهِ أَيْضًا عُلُوُ مَرْتَبَةِ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي اخْتِصَاصِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) إِيَّاهُ بِمَا اخْتَصَّهُ بِهِ مِنَ التَّبْلِيغِ عَنْهُ، وَفِي ذَلِكَ مَا يَجِبُ عَلَى أَهْلِ الْعِلْمِ الْوُقُوفُ عَلَى مَنْزِلَةِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَتَّى يُؤْتُوهُ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَهُ، وَلا يَنْتَقِصُوهُ مِنْهُ شَيْئًا، وَاللَّهَ نَسْأَلُهُ التَّوْفِيقَ .

شرح مشكل الاثار  ج ۹   ص ۲۱۶

همان طوري كه پيش از اين نيز گفتيم: رواياتي كه دلالت مي‌كند مأموريت تبليغ تنها به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده، با سند‌هاي صحيح  نقل شد و صحت آن‌ها را نيز ثابت كرديم؛ پس اگر ابوهريره يا شخصي ديگري، در مكه اين مأموريت را انجام داده باشد، يا بايد به دستور و تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السالم بوده باشد و يا اين كه بايد اهل سنت بپذيرند كه ابوهريره از فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله كه اين مأموريت را به اميرمؤمنان عليه السلام واگذار كرده بوده، تخلف كرده است.

علاوه بر اين، گفتار طحاوي اشكالات ديگري نيز دارد كه به اختصار به آن‌ها اشاره خواهيم كرد.

مأموريت ابوهريره به دستور ابوبكر، مربوط به قبل از عزل او بوده:
آن چه از بخاري و مسلم نقل شده و طحاوي حنفي نيز به آن‌ها استناد كرده تا ثابت كند كه ابوهريره به فرمان ابوبكر اين مأموريت انجام داده است، به هيچ وجه نمي‌تواند مقصود او را ثابت كند؛ زيرا ابوهريره مي‌گويد كه ابوبكر به ما چنين دستوري داده بود كه در مكه اين سخنان را به مردم بگوييم؛ اما در ادامه نگفته است كه اين مأموريت به دستور ابوبكر انجام نيز شده است.

بلي، از آن جائي كه اين مأموريت در ابتدا در اختيار ابوبكر بوده، شايد ابوبكر، ابوهريره را مأمور اين كار كرده باشد؛ اما وقتي مأموريت از ابوبكر گرفته و به اميرمؤمنان عليه السلام سپرده شد، بالطبع بايد ابوهريره با اجازه اميرمؤمنان و تحت فرمان آن حضرت بايد اين كار را انجام داده باشد نه به فرمان ابوبكر؛ چون ابوبكر ديگر در اين باره اختياري نداشته است و رسول خدا اختيار تبليغ را از او گرفته بود.

تضاد در گفتار طحاوي:
نكته ديگر اين كه: صدر و ذيل سخن طحاوي با يكديگر در تضاد است؛ زيرا رواياتي كه پيش از اين طحاوي در باره ابوبكر آورد، ثابت مي‌كرد كه ابوبكر به ابوهريره تلقين كرد و دستور داده بود كه در مكه فرياد بزند:

لا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ.

اما در اين جا مي‌گويد كه اين سخنان به تلقين اميرمؤمنان عليه السلام بوده و تنها همراهي ابوهريره با اميرمؤمنان به دستور ابوبكر بوده است و اين دو سخن با يكديگر در تضاد هستند.

از او سؤال مي‌ كنيم كه بالأخره ابوهريره اين سخنان را به دستور و تلقين ابوبكر گفته يا به تلقين اميرمؤمنان عليه السلام؟

اگر به تلقين اميرمؤمنان عليه السلام باشد، پس رواياتي كه را پيش از اين طحاوي آورد و بر طبق آن ادعا كرد، گفتن اين سخنان توسط ابوهريره به دستور ابوبكر بوده، بايد دروغ و ساختگي باشد.

اگر ابوهريره اين روايات را به تلقين ابوبكر گفته، پس بايد بپذيريم كه ابوهريره و همچنين ابوبكر با دستور رسول خدا صلى الله عليه وآله مخالفت كرده‌اند؛ چرا كه رسول خدا اين مأموريت را از ابوبكر گرفته و اختيار آن را به اميرمؤمنان عليه السلام داده بود.

ابوهريره، همكار اميرمؤمنان عليه السلام بوده است:
روايات صحيح السندي در منابع اهل سنت نقل شده است كه طبق آن‌ها، ابوهريره همكار اميرمؤمنان عليه السلام بوده و تنها زماني كه صداي آن حضرت مي‌گرفته يا خسته مي‌شده، ابوهريره به جاي آن حضرت همان سخنان را تكرار مي‌كرده است. ابن حبان در صحيح خود مي‌نويسد:

أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الأَزْدِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَرِيرٌ، عَنِ الْمُغِيرَةِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أُنَادِي بِالْمُشْرِكِينَ، فَكَانَ عَلِيٌّ إِذَا صَحِلَ صَوْتُهُ، أَوِ اشْتَكَى حَلْقُهُ، أَوْ عَيِيَ مِمَّا يُنَادِي، نَادَيْتُ مَكَانَهُ، قَالَ: فَقُلْتُ لأَبِي: أَيَّ شَيْءٍ كُنْتُمْ تَقُولُونَ؟ قَالَ: كُنَّا نَقُولُ: ” لا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ … .

محرر بن أبي هريره از پدرش نقل مي‌كند كه من به همراه علي بن أبي طالب عليه السلام بودم و براي مشركان سخن مي‌گفتم، پس هر گاه علي صدايش مي‌گرفت يا از درد گلو شكايت مي‌كرد، يا خسته مي‌شد، من به جاي او فرياد مي‌زدم، سؤال كردم كه چه چيزي را فرياد مي‌زديد؟ گفت: ما مي‌گفتيم: بعد از اين مشركان حق شركت در مراسم حج را ندارند…

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد ابوحاتم (متوفاى۳۵۴ هـ)، صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج ۹   ص ۱۲۸، ح۳۸۲۰ ، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر:مؤسسة الرسالة – بيروت، الطبعة: الثانية، ۱۴۱۴هـ ـ ۱۹۹۳م.

طبق اين روايت، مأموريت اصلي به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده، و ابوهريره تنها در زماني كه اميرمؤمنان عليه خسته مي‌شده، به جاي آن حضرت، همان سخنان را تكرار مي‌كرده است. اين روايت به خوبي روايات اعلام برائت توسط ابوهريره را تفسير و توجيه و مقصود آن را بيان مي‌كند.

ابوهريره، مؤذن اميرمؤمنان (ع) بوده است:
در زمان‌ها گذشته ، هر وقت شخصي در ميان جمعيت زيادي سخنراني مي‌كرد، طبيعي بود كه نمي‌توانست صدايش را به گوش همه مردم برساند، به همين خاطر در ميان جمعيت و با فواصل معين، افرادي مي‌ايستادند و آن چه را كه او مي‌شنيد، با صداي بلند براي افراد دورتر تكرار مي‌كردند، و به اين صورت تمام جمعيت سخن، خطيب را مي‌شنيدند.

روايات صحيح السند ديگري در منابع اهل سنت نقل شده است كه بر طبق آن، ابوهريره مؤذن اميرمؤمنان عليه السلام بوده و در حقيقت وظيفه تكرار سخن آن حضرت را براي افراد دورتر داشته است.

ابوعبيد قاسم بن سلام در كتاب الأموال مي‌نويسد:

وَحَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ مُغِيرَةَ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: ” كُنْتُ مُؤَذِّنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةَ إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ، قَالَ: فَنَادَيْتُ حَتَّى صَحِلَ صَوْتِي، قَالَ: قُلْتُ بِمَ نَادَيْتَهُمْ؟ قَالَ: ” نَادَيْتُهُمْ: أَنْ لا يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ: فَإِذَا مَضَتِ الأَرْبَعَةُ الأَشْهُرُ، فَإِنَّ اللَّهَ بَرِئَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ "

أبو عبيد القاسم بن سلام (متوفاى۲۲۴هـ )، كتاب الأموال، ج ۱   ص ۲۱۵، ح۴۵۶، ناشر: دار الفكر. – بيروت. تحقيق: خليل محمد هراس، ۱۴۰۸هـ – ۱۹۸۸م.

بررسي سند روايت
محمد بن ابراهيم بن أبي عدي:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

محمد بن إبراهيم بن أبي عدي أبو عمرو بصري ثقة سمع حميدا وطبقته وعنه أحمد بن سنان وعدة مات ۱۹۴ ع .

الكاشف ج۲ ص۱۵۴، رقم: ۴۷۰۰

محمد بن إبراهيم بن أبي عدي وقد ينسب لجده وقيل هو إبراهيم أبو عمرو البصري ثقة من التاسعة مات سنة أربع وتسعين على الصحيح ع

تقريب التهذيب ج۱ ص۴۶۵، رقم: ۵۶۹۷

شعبة بن الحجاج:
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

شعبة بن الحجاج الحافظ أبو بسطام العتكي أمير المؤمنين في الحديث ولد بواسط وسكن البصرة سمع معاوية بن قرة والحكم وسلمة بن كهيل وعنه غندر وأبو الوليد وعلي بن الجعد له نحو من ألفي حديث مات في أول عام ۱۶ ثبت حجة ويخطىء في الأسماء قليلا ع

الكاشف ج۱ ص۴۸۵ ، رقم: ۲۲۷۸

شعبة بن الحجاج بن الورد العتكي مولاهم أبو بسطام الواسطي ثم البصري ثقة حافظ متقن كان الثوري يقول هو أمير المؤمنين في الحديث وهو أول من فتش بالعراق عن الرجال وذب عن السنة وكان عابدا من السابعة مات سنة ستين ع

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۶۶، رقم: ۲۷۹۰

مغيرة بن مقسم
از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

ع مغيرة بن مقسم الفقيه الحافظ أبو هشام الضبي مولاهم الكوفي الأعمى ولد أعمى وكان عجبا في الذكاء حدث عن أبي وائل والشعبي وإبراهيم النخعي ومجاهد وعدة وعنه شعبة والثوري وزائدة وإسرائيل وأبو عوانة وجرير وابن فضيل وهشيم وخلق قال شعبة كان أحفظ من حماد بن أبي سليمان وروى جرير عن مغيرة قال ما وقع في مسامعي شيء فنسيته وضعف أحمد روايته عن إبراهيم فقط وقال ذكي حافظ صاحب سنة وقال أحمد العجلي ثقة يرسل عن إبراهيم فإذا وقف ممن سمعه يخبرهم وكان من فقهاء أصحاب إبراهيم وكان عثمانيا ويحمل على علي بعض الحمل

تذكرة الحفاظ ج۱ ص۱۴۳، رقم:‌۱۳۶

المغيرة بن مقسم بكسر الميم الضبي مولاهم أبو هشام الكوفي الأعمى ثقة متقن إلا أنه كان يدلس ولا سيما عن إبراهيم من السادسة مات سنة ست وثلاثين على الصحيح ع

تقريب التهذيب ج۱ ص۵۴۳، رقم: ۶۸۵۱

عامر بن شراحيل:
عامر بن شراحيل أبو عمرو الشعبي أحد الأعلام ولد زمن عمر وسمع عليا وأبا هريرة والمغيرة وعنه منصور وحصين وبيان وابن عون قال أدركت خمسمائة من الصحابة وقال ما كتبت سوداء في بيضاء ولا حدثت بحديث إلا حفظته وقال مكحول ما رأيت أفقه من الشعبي وقال آخر الشعبي في زمانه كابن عباس في زمانه مات سنة ثلاث أو أربع ومائة ع

الكاشف ج۱ ص۵۲۲، رقم: ۲۵۳۱

عامر بن شراحيل الشعبي بفتح المعجمة أبو عمرو ثقة مشهور فقيه فاضل من الثالثة قال مكحول ما رأيت أفقه منه مات بعد المائة وله نحو من ثمانين ع

تقريب التهذيب ج۱ ص۲۸۷، رقم: ۳۰۹۲

محرر بن أبي هريرة:
محرر بن أبي هريرة عن أبيه وابن عمر وعنه الزهري وابن عقيل وثق س ق

الكاشف ج۲ ص۲۴۴، رقم: ۵۳۰۸

محرر بن أبي هريرة الدوسي المدني مقبول من الرابعة مات في خلافة عمر بن عبد العزيز س ق .

تقريب التهذيب ج۱ ص۵۲۱، رقم: ۶۵۰۰

بلاذري در أنساب الأشراف مي‌نويسد:

 [۲ : ۳۸۴] حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ سَلامٍ أَبُو عُبَيْدٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنِ الْمُغِيرَةِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: ” كُنْتُ مُؤَذِّنَ عَلِيٍّ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةَ إِلَى مَكَّةَ، قَالَ: فَنَادَيْتُ حَتَّى صَحِلَ صَوْتِي، قُلْتُ: بِمَاذَا نَادَيْتَ؟، قَالَ: نَادَيْتُهُمْ إِنَّهُ لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدُ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ، فَإِذَا مَضَتِ الأَرْبَعَةُ الأَشْهُرُ فَإِنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ "

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاى۲۷۹هـ)، أنساب الأشراف، ج ۱   ص ۲۸۹ ، طبق برنامه الجامع الكبير.

و باز در ادامه همين روايت را با سند ديگر نقل كرده است:

حَدَّثَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، ثنا شُعْبَةُ بْنُ الْحَجَّاجِ، أنبأ مُغِيرَةُ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مُحْرِزِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ مُؤَذِّنَ عَلِيٍّ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِلَى أَهْلِ مَكَّةَ بِبَرَاءَةٍ، قَالَ: فَنَادَيْتُ إِنَّهُ: ” لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ، فَإِذَا مَضَتِ الأَرْبَعَةُ الأَشْهُرُ فَإِنَّ اللَّهَ بَرِئٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، وَرَسُولُهُ.

أنساب الأشراف  ج ۱   ص ۱۶۹.

اين روايات كه با سند صحيح نقل شده است، تكليف ابوهريره و وظيفه او را مشخص مي‌كند، طبق اين روايت، وظيفه ابلاغ برائت، به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده و ابوهريره تنها براي همكاري با آن حضرت در اين سفر حضور داشته است.

همكاري ابوهريره با اميرمؤمنان (ع) به دستور رسول خدا (ص) بوده است:
روايات صحيح السند ديگري نيز در منابع اهل سنت نقل شده است كه ابوهريره از ابتدا به دستور رسول خدا همراه اميرمؤمنان عليه السلام شده تا در اعلام برائت از مشركان همكاري كند. حاكم نيشابوري در صحيح خود مي‌نويسد:

أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْمَحْبُوبِيُّ، ثنا الْفَضْلُ بْنُ عَبْدِ الْجَبَّارِ، ثنا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، أَنْبَأَ شُعْبَةُ، عَنْ سُلَيْمَانَ الشَّيْبَانِيِّ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ فِي الْبَعْثِ الَّذِينَ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ مَعَ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِبَرَاءَةَ إِلَى مَكَّةَ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ، أَوْ رَجُلٌ آخَرُ: فَبِمَ كُنْتُمْ تُنَادُونَ؟ قَالَ: كُنَّا نَقُولُ: ” لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا مُؤْمِنٌ، وَلا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ "، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَهْدٌ، فَإِنَّ أَجَلَهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ فَنَادَيْتُ حَتَّى صَحِلَ صَوْتِي.

وي پس از نقل روايت مي‌گويد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ وَلَمْ يُخْرِجَاهُ.

الحاكم النيسابوري،  ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى ۴۰۵ هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج۲، ص۳۶۱، ح۳۲۷۵، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت الطبعة: الأولى، ۱۴۱۱هـ – ۱۹۹۰م.

شمس الدين ذهبي نيز در ذيل  همين روايت مي‌گويد:

صحيح.

المستدرك علي الصحيحين و بذيله التلخيص للحافظ الذهبي، ج۳، ص۱۳۴، كتاب معرفة الصحابة، ج۲، ص۳۳۱، ح۳۲۷۵، كتاب التفسير، باب تفسير سورة التوبة طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة، دارالمعرفة، بيروت،۱۳۴۲هـ.

اسحاق بن راهويه در مسند خود آورده است:

أَخْبَرَنَا النَّضْرُ، نا شُعْبَةُ، نا سُلَيْمَانُ وَهُوَ الشَّيْبَانِيُّ أَبُو إِسْحَاقَ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: ” كُنْتُ فِي الَّذِينَ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ إِلَى مَكَّةَ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ: بِمَا كُنْتُمْ تُنَادُونَ؟ قَالَ: بِأَرْبَعٍ: أَنْ لا يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُريَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ، قَالَ: كُنْتُ أُنَادِي بِهِنَّ حَتَّى صحِلَ صَوْتِي ”

الحنظلي، إسحاق بن إبراهيم بن مخلد بن راهويه (متوفاى ۲۳۸هـ)، مسند إسحاق بن راهويه، ج ۱   ص ۴۴۷، ح۵۱۷، تحقيق: د. عبد الغفور بن عبد الحق البلوشي، ناشر: مكتبة الإيمان – المدينة المنورة، الطبعة: الأولى، ۱۴۱۲هـ – ۱۹۹۱م.

و ابن زنجويه نيز در كتاب الأموال خود مي‌نويسد:

أنا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، أنا سُلَيْمَانُ الشَّيْبَانِيُّ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ،

قَالَ: كُنْتُ فِي الَّذِينَ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةٍ مَعَ عَلِيٍّ إِلَى مَكَّةَ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ أَوْ رَجُلٌ آخَرُ: فِيمَا كُنْتُمْ تُنَادُونَ؟ قَالَ: كُنَّا نَقُولُ: ” لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا مُؤْمِنٌ، وَلا يَحُجُّ الْبَيْتَ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَإِنَّ أَجَلَهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ ".

قَالَ: فَنَادَيْتُ حَتَّى صَحِلَ صَوْتِي

الخرساني، ابوأحمد حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله المعروف بابن زنجويه (متوفاى۲۵۱هـ) الأموال، ج ۲   ص ۶۰ ، طبق برنامه الجامع الكبير.

نسائي در سنن خود به نقل از ابوهريره مي‌نويسد كه من به همراه علي بن أبي طالب بودم در آن زماني كه رسول خدا او را براي اعلام برائت فرستاده بود:

۲۹۵۸ أخبرنا محمد بن بَشَّارٍ قال حدثنا مُحَمَّدٌ وَعُثْمَانُ بن عُمَرَ قالا حدثنا شُعْبَةُ عن الْمُغِيرَةِ عن الشَّعْبِيِّ عن الْمُحَرَّرِ بن أبي هُرَيْرَةَ عن أبيه قال جِئْتُ مع عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ حين بَعَثَهُ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم إلى أَهْلِ مَكَّةَ بِبَرَاءَةَ قال ما كُنْتُمْ تُنَادُونَ قال كنا نُنَادِي أنه لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ ولا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ وَمَنْ كان بَيْنَهُ وَبَيْنَ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أو أَمَدُهُ إلى أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فإذا مَضَتْ الْأَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ فإن ) اللَّهَ بَرِيءٌ من الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ ( ولا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ فَكُنْتُ أُنَادِي حتى صَحِلَ صَوْتِي

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاى۳۰۳ هـ)، المجتبي من السنن، ج ۵   ص ۲۳۴ ، تحقيق: عبدالفتاح ابوغدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية – حلب، الطبعة: الثانية، ۱۴۰۶ – ۱۹۸۶.

طبق اين روايت صحيح السند، وظيفه اعلام برائت به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده و ابوهريره براي همراهي آن حضرت در اين سفر شركت كرده است.

نتيجه آن كه : ابوهريره در اين سفر، به دستور رسول خدا صلي الله عليه واله تنها به عنوان همراه اميرمؤمنان عليه السلام و تحت فرمان آن حضرت شركت كرده است، نه به فرمان ابوبكر.

ابوهريره ، تحت فرمان اميرمؤمنان (ع) بوده است:
تعدادي از علماي اهل سنت، به صراحت اعتراف كرده‌اند كه ابوهريره تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام در مكه حاضر بوده و به دستور آن حضرت، از مشركان اعلام برائت مي‌كرده است.

ابو القاسم سهيلي، از بزرگان تاريخ اهل سنت، در كتاب الروض الأنف مي‌نويسد:

وبعث أبا بكر رضي عنه بسورة براءة ليَنْبِذَ إلى كلِ ذي عهدِ عهدَه من المشركين إلا بعض بني بكر الذي لهم عهدٌ إلى أجلٍ خاصٍ ثم أردف بعلي رضي الله عنه فرجع أبو بكر للنبي وقال يا رسول الله هل أنزل في قرآن قال لا ولكن أردت أن يبلغ عني من هو من أهل بيتي. قال أبو هريرة فأمَرَني عليٌ رضي الله عنه أن أطوفَ في المنازلِ من منى ببراءة فكنت أصيح حتى صَحِل حَلْقِي فقيل له: بِمَ كنتَ تنادي؟ فقال بأربع ألا يدخل الجنة إلا مؤمن …

السهيلي، أبو القاسم وأبو زيد عبد الرحمن بن عبد الله بن أحمد بن اصبغ (متوفاى۵۸۱هـ)، الروض الأنف شرح سيرة سيد ولد آدم المرسلين محمد (ص)، ج ۴   ص ۳۱۹ ، طبق برنامه الجامع الكبير.

و حلبي در سيره خود مي‌نويسد:

وعن أبي هريرةَ رضي الله عنه قال أمَرَنِي عليٌ كرم الله وجهَه أن أطوفَ في المنازلِ منى ببراءةٍ فكنت أصيحُ حتى صَحِلَ حلقي فقيل له: بماذا كنت تنادي فقال باربع أن لا يدخل الجنة إلا مؤمن … .

الحلبي، علي بن برهان الدين (متوفاى۱۰۴۴هـ)، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج ۳   ص ۲۳۲ ، ناشر: دار المعرفة – بيروت – ۱۴۰۰.

و بدر الدين عيني در عمدة القاري مي‌نويسد:

قال أبو هريرة : فأمرني علي ، رضي الله تعالى عنه ، أن أطوف في المنازل من منىً ببراءة ، فكنت أصيحُ حتى صحل حلقي ، فقيل له : بم كنت تنادي ؟ قال : بأربع

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى ۸۵۵هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج ۹   ص ۲۶۵ ، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

احمد بن الخطيب در كتاب وسيلة الإسلام مي‌نويسد:

وأمر عليٌ أبا هريرةَ أن يطوفَ بالمنازلِ وأن يطوفَ بأربعٍ وهي لا يدخل الجنة مشرك إلا مؤمن … .

أبو العباس أحمد بن الخطيب (متوفاى۸۱۰هـ) وسيلة الإسلام بالنبي عليه الصلاة والسلام ، ج ۱   ص ۱۱۳، تحقيق : سليمان العيد المحامي ، ناشر : دار الغرب الإسلامي – بيروت – لبنان ، الطبعة : الأولى ،  ۱۴۰۴هـ ـ ۱۹۸۴م .

هر چند كه اين بزرگان، مدرك و سند اين روايت را ذكر نكرده‌اند؛ اما استدلال بزرگاني مثل سهيلي به اين مسأله و نقل قطعي اين روايت، و همچنين عدم نقد روايت توسط آن‌ها، مي‌تواند شاهد قوي براي اثبات ديدگاه شيعه است.

چرا ابوبكر، مؤذنان خود را عزل نكرد؟
ابن حجر هيثمي ادعا كرده است كه عدم عزل مؤذناني كه ابوبكر پيش از آن تعيين كرده بود، دليل بر اين است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله، ابوبكر را عزل نكرده بود؛ بلكه آن حضرت را فرستاده تا به همراه ابوبكر، برائت را اعلام كند:

قال حميد بن عبد الرحمن ثم أردف رسول الله صلى الله عليه وسلم علي بن أبي طالب فأمره أن يؤذن ببراءة قال أبو هريرة فأذن معنا علي يوم النحر في أهل منى ببراءة أن لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان فتأمله تجد عليا إنما أذن مع مؤذني أبي بكر .

ومما يصرح بما ذكرناه أن أبا بكر لما جاء علي لم يعزل مؤذنيه فعدم عزله له وجعله إياهم شركاء لعلي صريح في أن عليا إنما جاء وفاء بعادة العرب التي قلناها لا لعزل أبي بكر وإلا لم يسع أبا بكر أن يبقي مؤذنيه يؤذنون مع علي فاتضح بذلك ما قلناه وأنه لا دلالة لهم في ذلك بوجه من الوجوه غير ما يفترونه من الكذب وينتحلونه من العناد والجهل .

الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة  ج ۱   ص ۸۳

در پاسخ او مي‌گوييم:

اولاً: طبق رواياتي كه پيش از اين خوانديم و صحت آن را ثابت كرديم، اميرمؤمنان عليه السلام براي عزل ابوبكر از اين مأموريت آمده بود، و حتي رسول خدا به او دستور داد كه ابوبكر را برگرداند، ابوبكر نيز با چشمان گريان برگشت و علت عزل خود را سؤال كرد. بنابراين سخن ابوبكر اجتهاد در مقابل نص صريح و صحيحي است كه اهل سنت با سندهاي صحيح نقل كرده‌اند.

گريه‌هاي ابوبكر نيز بهترين دليل بر عزل او از اين مأموريت مهم است كه اگر او را عزل نكرده بود، چرا گريه كرد و دليل عزل خود را سؤال كرد؟

با اين وجود اگر ابوبكر، مؤذنان خود را عزل نكرده باشد و آن‌ها به دستور ابوبكر اين كار را كرده باشند، قطعا با فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله مخالفت كرده است و مخالفت با فرمان آن حضرت طبق آيات قرآن، كفر، ظلم و فسق محسوب مي‌شود؛

ثانياً: همان طور كه پيش از اين ثابت كرديم، ابوهريره به دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله و  تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام در اين مأموريت آن حضرت را همراهي مي‌كرده است، نه اين كه مؤذن ابوبكر باشد. اين مطلب نيز با سند صحيح نقل شده است.

بلي، ممكن است كه ابوهريره در ابتدا به دستور ابوبكر عهده‌دار اعلام برائت شده باشد؛ اما اين قضيه مربوط به زماني است كه ابوبكر در اين زمينه مأموريتي و وظيفه‌اي داشته است؛ اما زماني كه از جانب رسول خدا عزل شد، ابوهريره تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام قرار گرفت و پس از آن با اجازه آن حضرت، در مكه در اعلام برائت با اميرمؤمنان همكاري مي‌كرده است.

آيا عرب عادت داشت كه براي ابلاغ يك پيمان، شخصي از خانواده خود را بفرستد؟
اهل سنت براي زير سؤال بردن اين فضيلت بي‌نظير اميرمؤمنان عليه السلام، ادعا كرده‌اند كه اگر رسول خدا صلي الله عليه وآله، اميرمؤمنان را براي برائت از مشركان فرستاد، به اين دليل بود كه عرب عادت داشت كه هر وقت مي‌خواست عهد و پيماني را فسخ كند، يا بايد خودش مي‌رفت و يا شخصي از اهل بيت و نزديكانش را مي‌فرستاد، به همين خاطر كه علي بن أبي‌طالب  عليه السلام را كه از اهل بيت آن حضرت بود فرستاد.

ابن تيميه حراني در اين زمينه مي‌نويسد:

قالوا وكان من عادة العرب أن لا يَعقِدَ العهودَ ولا يَفْسَخُها إلا المطاعُ أو رجلٌ من أهل بيته فبعث عليا لأجلِ فسخِ العهود التي كانت مع المشركين خاصة لم يَبْعَثَهُ لشيء آخر ولهذا كان عليٌ يصلي خلف أبي بكر ويَدفع بدفعِه في الحج كسائر رعية أبي بكر الذين كانوا معه في الموسم.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى ۷۲۸ هـ)، منهاج السنة النبوية، ج ۵   ص ۴۹۳ ، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، ۱۴۰۶هـ.

فخر الدين رازي نيز در تفسير خود مي‌گويد:

واختلفوا في السبب الذي لأجله أمَرَ علياً بقراءةِ هذه السورةِ عليهم وتبليغ هذه الرسالة إليهم ، فقالوا السببَ فيه أن عادةَ العربِ أن لا يَتَوَلّى تقريرَ العهدِ ونقضِه إلا رجلٌ من الأقاربِ فلو تولاه أبو بكرٍ لجاز أن يقولوا هذا خلافُ ما نَعرف فينا من نقضِ العهود فربما لم يقبلوا ، فأزيحت علتُهم بتولية ذلك علياً رضي الله عنه .

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاى۶۰۴هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج ۱۵   ص ۱۷۵ ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى، ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م.

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري مي‌گويد:

ولهذا قال العلماء أن الحكمة في إرسال على بعد أبي بكر أن عادة العرب جرت بأن لا ينقض العهد إلا من عقده أو من هو منه بسبيل من أهل بيته فأجراهم في ذلك على عادتهم ولهذا قال لا يبلغ عنى إلا أنا أو رجل من أهل بيتي

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى۸۵۲ هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج ۸   ص ۳۲۱ ، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة – بيروت.

ابن جوزي در كشف المشكل، قرطبي در تفسير خود و مباركفوري در تحفة الأحوزي و ديگر علماي سني نيز همين سخنان را به نحوي تكرار كرده‌اند.

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاى۱۳۵۳هـ) ، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي ، ج ۸   ص ۳۸۷ ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى ۵۹۷ هـ)، كشف المشكل من حديث الصحيحين ، ج ۱   ص ۲۲، تحقيق : علي حسين البواب ، ناشر : دار الوطن  – الرياض – ۱۴۱۸هـ – ۱۹۹۷م.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى۶۷۱هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج ۸   ص ۶۸ ، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

پاسخ:
در پاسخ به اين ادعاي بزرگان اهل سنت، به چند نكته اشاره خواهيم كرد:

اولاً: رواياتي كه با سند صحيح نقل شده است، رسول خدا صلي الله عليه وآله، دليل ارسال امرمؤمنان عليه السلام و عزل ابوبكر را اين گونه اعلام فرمودند كه : «لَا يُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي». يعني بايد اين مأموريت را خودم انجام دهم، يا شخصي كه همانند من باشد، كسي كه من از اويم و او از من است.

همچنين گفتيم كه جمله «أُبَلِّغَهُ أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي» جمله تحريف شده است، علماي سني به منظور زير سؤال بردن اين فضيلت، جمله «أنا أو رجل مني» را به «أنا أو رجل من أهلي بيتي» تبديل كرده‌اند؛

ثانياً: مأموريت اميرمؤمنان عليه السلام ، نقض و شكستن پيمان نبوده است؛ بلكه به نص صريح قرآن كريم، هر كس با پيامبر عهد و پيماني دارد، تا پايان مدتش محترم است؛ چنانچه در آيه چهارم سوره توبه آمده است:

إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثمُ‏َّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيًْا وَ لَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلىَ‏ مُدَّتهِِمْ  إِنَّ اللَّهَ يحُِبُّ الْمُتَّقِين‏. التوبه/۴ .

مگر كسانى از مشركان كه با آنها عهد بستيد، و چيزى از آن را در حقّ شما فروگذار نكردند، و احدى را بر ضدّ شما تقويت ننمودند پيمان آنها را تا پايان مدّتشان محترم بشمريد زيرا خداوند پرهيزگاران را دوست دارد!

پس اصلا نقض عهد و پيماني در كار نبوده است كه اهل سنت بخواهند به بهانه آن، اين فضيلت بزرگ اميرمؤمنان عليه السلام را زير سؤال ببرند.

ثالثاً: از قديم گفته‌اند كه دروغگو فراموش‌كار است، ابن تيميه در اين جا، عادت عرب را دليل ارسال اميرمؤمنان عليه السلام دانسته است؛ در حالي كه در همين جلد از منهاج السنه، به نقل از خطابي، شديدا عليه آن موضع گرفته و آن را رد كرده است:

وقال الخطابي في كتاب شعار الدين: وقوله: «لا يؤدي عني إلا رجل من أهل بيتي» هو شيء جاء به أهلُ الكوفة عن زيد بن يثيع وهو متهمٌ في الرواية منسوبٌ إلى الرفض وعامةُ مَن بلغ عنه غيرُ أهلِ بيته؛ فقد بعث رسولُ الله صلى الله عليه وسلم أسعد بن زرارة إلى المدينة يدعو الناسَ إلى الإسلامِ ويعلم الأنصار القرآن ويفقههم في الدين وبعث العلاء بن الحضرمي إلى البحرين في مثل ذلك وبعث معاذا وأبا موسى إلى اليمن وبعث عتاب بن أسيد إلى مكة فأين قول من زعم أنه لا يبلغ عنه إلا رجل من أهل بيته.

منهاج السنة النبوية  ج ۵   ص ۶۳

البته ابن تيميه، در اين جا نيز اشتباه بزرگي مرتكب شده است و آن اين كه مقصود رسول خدا از جمله «لا يؤدي عني إلا رجل من أهل بيتي» تمام مأموريت‌هاي تبليغي نيست؛ بلكه مقصود و منظور آن حضرت، تنها قضيه برائت از مشركان در سال نهم هجرت است كه به دستور خداوند مأموريت برائت از مشركان را بايد خود آن حضرت و يا شخصي كه همانند او بوده است، انجام مي‌داده است؛ بنابراين، ادعاي ابن تيميه كه در مأموريت‌هاي ديگر، اشخاص ديگري فرمان خدا و رسولش را به مردم ابلاغ كرده است، نمي‌تواند نقضي بر اين فضيلت بي‌نظير باشد.

جالب است كه ابن تيميه در ديگر كتاب خود، صراحتا ادعا كرده است، مأموريت نقض عهد و پيمان را در اين سفر، ابوبكر به عهده داشته است، وي در كتاب الجواب الصحيح مي‌نويسد:

ومثل إرساله أبا بكر أميرا على الحج سنة تسع ونبذه العهود ومناداته أن لا يحج بعد العام مشرك ولايطوف بالبيت عريان

ابن تيمية الحراني ، عبد السلام بن عبد الله بن أبي القاسم (متوفاى۶۵۲هـ) ، الجواب الصحيح لمن بدل دين المسيح ، ج ۶   ص ۳۶۷ ، تحقيق : علي سيد صبح المدني ، ناشر : مطبعة المدني – مصر .

بنابراين، تناقض‌گويي‌هاي خود مدعيان، بهترين دليل بر دروغ بودن ادعاي آن‌ها است.

رابعاً: علماي سني، براي اين ادعايشان هيچ دليلي ذكر نكرده‌اند. چه دليلي وجود دارد كه عرب چنين عادتي داشته‌اند؟ چرا علماي سني حتي يك مورد را به عنوان نمونه معرفي نكرده‌اند كه ثابت كند عرب‌ها چنين عادتي داشته‌اند و نقض پيمان را تنها از خود شخص و يا اهل بيت او مي‌پذيرفته و سخن نماينده مخصوص همان شخص را نمي‌پذيرفته‌اند.

از اين رو، ادعاي بدون دليل، ارزشي ندارد و نمي‌توان ادعاي علماي سني را در اين مورد بپذيريم.

نتیجه نهایی :
این روایت به روشنی ثابت می‌کند که امیرمؤمنان علیه السلام ، در مقام و منزلت همانند رسول خدا صلی الله علیه وآله است؛ جز در نبوت که به اتفاق مسلمانان استنثاء شده است. اما ابوبکر حتی شایستگی آن را ندارد که حکم خداوند را به مشرکان اعلام کند تا چه رسد به خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه وآله.

موفق باشید

سید محمد یزدانی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی