کد خبر: ۲۸۳۴۷
تاریخ انتشار: ۰۵ آذر ۱۴۰۰ - ۱۶:۲۳-26 November 2021
[مردی که در سکوت هیبت آدم بزرگ‌های خشن را داشت با آن سبیلش، وقتی درماندگی می‌دید مانند بچه‌ها گریه می‌کرد. زار می‌زد، نه فقط شانه که تمام وجودش می‌لرزید] ( م- بهنود)
چه‌طور می‌توانم آن را ردکنم  و چه‌طور می‌توانم باور کنم؟!
حرف‌های پرویز ثابتی را می‌گویم.
وقتی
در " شب‌نشینی باشکوه"  با ساعدی  "چشم در برابر چشم" نشستم و با او در  روزگاران غمبار ستم و اندوه مردمان،  راز سر به مهر " آشفته حالان بیدار بخت"  را نظاره کردم  و  بی" ترس و لرز" از 
" ضحاک" زمانه آوازهای آزادی انسان را با هم‌پالکی همیشگیش بامدادِ شاعر زمزمه کردم.
 می‌دانستم که او از جنس انسانی دیگرست
انسانی که شاید نشانی از ابر انسان نیچه دارد.

انسانی که شایسته انسانیت است.

[به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آیینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است]  ( ا- بامداد)

او  را نمی‌توان اکنون قضاوت کرد
مگر از روی آثارش
از 
عزاداران بِیل
از خانه‌های شهر ری
از گور و گهواره
 او را باید از
 اقتباس‌هایی که ازو صورت گرفته شناخت
از 'گاو' مهرجویی
گاو مش حسن
از آرامش در حضور دیگران
از دایره مینا.

" غریبه در شهر" مانده است گوهر مراد ما در زمانه‌ای که
" تاتار خندان"
( بخوانید پرویز ثابتی)  "فصل گستاخی" را نخوانده ، اما درحق او تمام کرده است  و چون جلادی
خاطرهِ آنهمه سختی و دربدری و  تحمل مشقت را نادیده می‌گیرد 
و او را در " مقتل"  تاریخ 
به قربانگاه نادانی و بی شرمی می‌کشاند....

ساعدی نویسنده‌ی رئالیسم 
رئالیسم جادویی که برخلاف رئالیسم مارکز که پر بود از عشق و زندگی، لبریز بود از مرگ و جنون
و  طبیب روانپزشک که همچون چخوف عاشقانه زندگی کرد
اما عشق او به طاهره
هیچگاه به فرجام نرسید
اولگای چخوف در کنارش بود در لحظه مرگ
 و جام آخر را با هم نوشیدند 
اما طاهره ....
[طاهره ازین تنهایی کشنده دارم می‌میرم...]

عشقی که البته سرشار از کابوس بود
کابوس تنهایی
کابوس رویاهای فراموش شده
کابوس آدمهای 
بد سرانجام
بی سرانجام
 ناتمامی از خصوصیات ساعدی بود
ناتمامی نه از نوع 
والتر بنیامین که امید را در آن می‌جست
ناتمامی اندوهناک
در هستی
هستی گریزپای
هستی ‌نیازموده
هستی تنها شده آدمی

او  نه تنها در  کوران حوادث سال ۱۳۳۲ به‌خاطر عضویت در فرقه‌ی دموکرات آذربایجان به زندان افتاد که بعدها در زمان پهلوی دوم و بعدها در دوران ' ج ا'  نیز زندانی افکار خویش بود و از ملک و مملکت خویش آواره شد.
زندان اوین هنوز شاید گفت وگوهای او با 
' طاهره' ش هست
وقتی که می‌گفت:
گذشت روزگاران اگر همه چیز را کهنه و فرسوده می‌سازد  بر آنچه که بین من و توست، سایه‌ی پوسیدگی و مرگ نینداخته است، همه چیز بین من و تو جوان و سالم و شکوهمند است.
از  ساعدی که ۱۲ سال برای عشق طاهره نامه‌های بی‌بازگشت و پاسخ نوشت، می‌شود آیا انتظار داشت....

اما سخن آخر
در کجای دنیا نویسنده را به‌خاطر شخصی‌ترین موضوعات زندگیش حدود ۴۰ سال پس از مرگش چنین به مسلخ می‌برند؟!
در گفته‌های پرویز ثابتی وقتی می‌توان صحه گذاشت که   او حال و روز درستی می‌داشت 
حالا ۴۰ سال بعد انقلاب او مامور ویژه‌ی تخریب 
همان اندک باقیمانده از فرهنگ و هنر این دیار شده
در ضعف‌های ساعدی تردیدی نیست
مگر اصلا انسانی هست که ضعف نداشته باشد
آن‌ هم ضعف غریزی که بسیاری مردمان سرکوب شده این دیار دچار آنند
اما معیار  شناخت ساعدی آن‌ها نیست
آن  بی‌حیایی‌هایی که پرویز خان می‌گوید البته آنقدر شور است که در مخیله هیچ کس نمی‌آید.
مطب دلگشا محل رفت و آمد بزرگان بوده
آل احمد، شاملو، به آذین، طاهباز، م آزاد
و حالا با گفته‌های پرویز خان ثابتی به عشرت‌کده تبدیل شده....
نمی‌دانم
نه سند تاریخی هست 
و نه از آن آدم‌ها کسی مانده..
[این فصل دیگری‌ست
که سرمایش
از درون
درک صریح زیبایی را
پیچیده می‌کند]
( ا- بامداد)

اما ساعدی را باید از کلمه‌ها و جملات و پاراگراف‌ها و داستان‌هایش واکاوی کرد ....

[...آواره مدت‌ها به هویت گذشتهٔ خویش، به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است. و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهٔ یاران و دوستان، به هم‌رزمان و هم‌سنگران، به چند بیتی از حافظ یا نقل قولی چند از لاادریون و گاه گداری چند ضرب المثل عامیانه را چاشنی صحبت‌ها کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می‌دهد ، نه مثل غنچه‌ای که باز شود؛ چون گل چیده شده‌‌ای که دارد افسرده می‌شود ، می‌پلاسد ، می‌میرد.

عدم تحمل، زودرنجی، قهر و آشتی، تغییر خلق، گریهٔ آمیخته به خنده، ولخرجی همراه‌با خست، ندیدن دنیای خارج، آواره و ول گشتن، در کوچه‌های خلوت گریستن و دورافتاده‌ها را به اسم صدا کردن، مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه‌بردن به خویشتن خویش که آخر سر منجی می‌شود.

به نفرت آواره از آواره، یادشان می‌رود که هر دو زادهٔ کاشانهٔ خویش‌اند] ( گوهر مراد)

[قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند]
( م- امید)


جملات داخل" " نام‌ کتاب‌های ساعدی است.
جملات داخل[ ]
از نویسندگان و شاعران دیگر است.

دکتر بهرام جلیلی‌ی تقویان


کانال زیر سقف آسمان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان