کد خبر: ۲۸۱۷۲
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۴۰۰ - ۲۲:۲۰-10 November 2021
درباره‌ی ابوالحسن بنی صدر و شکاف‌های دائمش
یادداشتم بابت مرگ بنی صدر. این یادداشت شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۰ به شکل اصلاح شده در روزنامه‌ی سازندگی منتشر شد. اینک نوشته کامل:

در میان نقشبازان و سیاست ورزانِ رنگارنگ پنجاه سال اخیر ایرانی کمتر کسی به رنگارنگی و بالا و پستِ ابولحسن بنی صدر بوده است. بنی صدر از یک خانواده‌ی علمایی سر بر آورد و همواره یکی از دو چشمش به منبر و جماعات بود. در سالهایی که زیرِ سایه‌ی پدرِ معممِ مشهورش تعریف می شد، از این سایگی کلاه ها دوخت و هر بار که از همدان به تهران می آمد سر از خانه ای از خانه های مشهورانِ دوران در می آورد. در داغی های جبهه‌ی ملی مشتاقانه پای مصدقی ها می نشست و با نهضت آزادی چی های بعدی هم حشر و نشری داشت. 

از آن طرف هم با آیت الله کاشانی معاشرت ها داشت و به واسطه‌ی پدرش در بیتِ او جایکی محفوظ کرده بود. اما چشمانِ خیره‌ی ابولحسنِ آخوند زاده هیچ برقی براق تر از برق امامت نمی دید و برای نزدیک به یک دهه مستغرق در پدرِ ثانی خود روح الله خمینی شد. او در گفتگویی مفصل که با مجموعه تاریخ شفاهی هاروارد کرده، از این رابطه‌ی پدر فرزندی با حسرت و از تمام شدنش با خشم یاد می کند و مدعی می شود بعد از مرگِ پدرش سید نصرالله بنی صدر آیت الله خمینی جای خالیِ او را پر کرده و ادعا می کند با حضرتش جیک و پیک ها داشته. 

بنی صدر در آن گفت و گو با لحنِ تند و تیز خود از اطرافیانِ بعدیِ آیت الله(و به خصوص حزبی های حزب جمهوری اسلامی) می نالد و از بی وفایی مرادش می گوید. البته اغلبِ فرزندانِ نجف و پاریس آیت الله تا وقتی زیر عبای او جا گرم می داشتند که انقلابی در کار نبود و قدرتی وجود نداشت. نان به سختی در می آمد و تبعید و مبارزه باعث صمیمیت می شد. 

بنی صدر از تنش هایِ بازگشت به ایران، انحلال دولتِ بختیار، حذفِ خشونت بارِ پادشاهی و اعدام ها پیروزمندانه پرید و با تایید غیر رسمی رهبرِ انقلاب مستقیم به کاخ ریاست جمهوری رفت. هنوز بر دیوارهای کهنه ای در شهرهای ایران شعار آهنگینِ "بنی صدر صد در صد"  کهنه پیداست. و بسیاری از عشاقِ آیت لله و حزب الهی هایِ تازه نفس مشتاقانه کاغذ به نامش در صندوق انداختند. اما در کشوری نفتی و در حالِ توسعه تقسیمِ قدرت گاهی برعکسِ صمیمیت دورانِ تبعید عمل می کند و بنی صدر هم با پشتوانه‌ی آرا مردمی، اتکاء بچه آخوندی به نفس و اطمینان از حمایت بی قید و شرطِ مرادش با اعضایِ حزب جمهوری اسلامی در افتاد. 

روزنامه در آورد و در آن گزارشِ روزانه به مردم نوشت. همان اویی که تا پیش از این گزارش به امامش می داد رو به مردم کرد و مدعی شد مرید از مراد پیش افتاده. بد بیاریِ بزرگِ بنی صدر اما، هجوم ناگهانی و برق آسایِ عراق به فرودگاهِ مهر آباد و آغاز جنگ بود. 

شهریارانِ پردانشِ ارتشِ شاهنشاهی کشته، متواری یا مقهور بودند و ارتشِ انقلابی با افسرانِ ستاد و معلم هایِ جنگ ندیده همچون ظهیر نژاد اداره می شد. بنی صدر که آمده بود تا قدرت را تا ذره‌ی آخر مصرف کند، آن ابولحسن که برای این جایگاه ده دوازده سال تمیز جنگیده بود، حالا با یک جنگِ واقعی و غیر قابل کنترل روبرو شد. 
جنگ شد عرصه‌ی بزن بزن های او و مخالفینش. طرفین یکدیگر را متهم به کمکاریِ تعمدی و انحصار می کردند و تکبرِ اضافه کار هم کار دستش داد و مرادش هم به مخالفین پیوست. همان روز، درست همان روزی که امامش گفت "ملت تورو قبول نداره" به سوراخی خزید و در جامه ای مبدل، از کشور گریخت.

البته پیشتر، رابطه‌ی مرشد و مرید یا پدر فرزندیِ بنی صدر، قطب زاده یا سه چهار مقرب درگاه با آیت الله خمینی هنگامی به سردی گرایید که جوان های معمم پیله پیچِ تازه نفس جای این فکل کراواتی ها ( یا به تعبیرِ آیت الله رفسنجانی "دمب خر" بر گردن) را گرفتند و با ایده هایی به مراتبِ جذاب تر، مردِ پیرِ سنتیِ حوزه را قانع کردند که اجرای اسلامیت زیرِ پرچمِ جمهوری اسلامی آن جور که آنها می گویند عملی تر است تا فرنگ رفته هایِ مدعی. 

بنی صدر این بار هم چوب تکبر و سکوتش را خورد. سکوت در مقابلِ حذفِ برق آسایِ دولتِ موقت و معلم های قدیم خودش و تماشایِ لبخند بر لبِ چک خوردن و فحش شنیدن بازرگان و دگنگ خوردن سحابی و حاج سید جوادی.

او در این لبخند و سکوت، رویایی می بافت که تا همین آخری به آن می بالید و برای معرفی همیشه با افتخار خودش را "نخستین رئیس جمهوری تاریخ ایران" می خواند.  درست هم می گفت. اما در این عنوان اسلامیت این جمهوری و چیستی و چه شد و چرایی این جمهوریتِ آن زمان مبهم را نادیده می گرفت. وقتی در نبردِ نهایی با مسعود رجوی همراه شد و از کشور رفت، همان جوان های مشتاقِ رای دهنده شایع کردند چادر چاقچور کرده و زن ستیزانه فرارش را به فراری زنانه تشبیه کردند. انگار فراموش کرده بودند همین فرزندِ آیت الله بود که به عنوان تحصیلکرده‌ی اقتصاد و حقوق درباره‌ی حجابِ اجباری جانب ترقه را گرفت و از برقِ موی زن گفت و خرافی ترین عنوان ها را سوار موضوع کرد.

وقتی اسقاط شد و چمدان بست، ایران زیر موشک ها و گلوله هایِ کاتیوشای روسی و امریکایی می سوخت و وقتی رفت، فهرستِ متناقضی از همراهانِ رژیمِ گذشته و نظامِ بعدی جزو دوستان و نزدیکان او به شمار می آمدند که با توبه و استقاصه یا انکار و طلب عفو، خودشان را از افتادن در چاهی که بنی صدر در قعر آن بود نجات دادند. ردپایِ احسان نراقی، عبدالرحمن برومند، حسن حبیبی و یک دوجین درهم شکسته یا فرهمند در نامواره‌ی ابولحسن بنی صدر قابل ردیابی ست. 

احسان نراقی که موفق شده بود روابطِ خود با دربار را لاپوشانی کند، به طنابِ ابولحسن( یا به روایت خودش ابولمسلسل) به چاهِ اوین رفت و به گفته‎ی خودش اگر امثال محمد کچویی نبودند معلوم نبود جای سازمان ملل و فرانسه در سال های بعد، زیر خاک خفته باشد. بنی صدر مصرف کننده‌ی خوبی بود. به احسانِ نراقی برای دانشِ ایران دوستانه اش ومناسباتِ دانشگاهی نزدیک شده بود و شاید طمع روابطش در سالهای پایانی پهلوی. 

در آن سالها هنوز معلوم نبود آیت الله خمینی بتواند از پله های هواپیما سالم پا بر زمین بگذارد و اسقاط نظامِ شاهنشاهی رویایی بود که انقلابیون دورش می پنداشتند. بعدتر، وقتی گروهِ انقلاب به پاریس رفت مسجل شد که خبر اینجاست و دربار خالی ست. ابوالحسن هم کله کرد و به شهری که در آن جولانِ ضدیت با شاه آزاد بود وارد شد. عبدالرحمن برومند که خود قربانیِ سلاخی های فرنگی کاران شد، در خاطراتش ( مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد) تعریف می کند که به عنوانِ یک فردِ مذهبی، اهلِ خمس و زکات و و پرداخت های شرعی بوده و برای مدتی این وجوهات را به آقای خمینی پرداخت می کرده. 

برومند می گوید در آخرین دیدار وقتی سرخورده بیرون آمده بنی صدر بیخ دیوار گیرش انداخته که برای حاج آقا چیزی نداری؟! برومند پاسخ منفی خود را یکی از شکافها و یکی از دلایلِ رنجیدگی های انقلابیونِ نوفل لوشاتو از خود می دانست. 
مصرف کردنِ مردی با شرافتِ عبدالرحمن برومند راحت نبود و بنی صدرِ سرخورده لابد سوسه های کافی نزد مرشدِ خود آمده بود که چرخِ امثال برومند از کار افتاد. بنی صدرِسال های تبعید، از دور به تماشایِ ایران نشسته بود و در پذیرش قطعنامه، اعدام‌های ۶۷، سوگِ رهبر انقلاب، جانشینی رهبر فعلی، سازندگی، اصلاحات، تنش هایِ مربوطه، ظهور احمدی نژاد، ماجرای ۸۸، انتخاب و حضورِ حسن روحانی، مرگِ آیت الله رفسنجانی، آبان ۹۸ و انتخابِ آیت الله رئیسی هیچ نقشی نداشت و گونه ها و عینک معروفش تنها واجدِ تصویری ثابت و تکراری ست. 

او در سی و چند سالِ بعد از گریختن، کلیدواژه هایی تکراری روی میزِ رسانه ها می ریخت و به عنوان یک تحلیلگر سیاسی، حرف تازه ای نداشت و غیر از جمهوریت جمهوریت کردن و افتخار به خود، در بازی های خارج نشینان هم وارد نمی شد و راهش هم نمی دادند. بنی صدر با پیام های نوروزی و نظر دادن بابت اتفاقات داخلی و خارجی ایران تلاش می کرد خود را در گود نگه دارد و برای روز مبادا کنار زمین نرمش می کرد. اما مبادایی در کار نبود و مربی ها و بازیکنانِ ایرانِ معاصر سراسر او را نادیده می گرفتند. تنها حضور او در ادبیاتِ رسمی داخلِ ایران تکه پرانی به رئیس جمهورها برای گوشی دستشان دادن و یاداوری بود و نام بنی صدر در این فقره مترادف بود با مواظب باش به چاه نیفتی و دیگر هیچ. او مطرود و درمانده بود. 

بنی صدر عین به عین، مانند شده بود به تصویرهایِ دیوارنگاره ای که اینطرف و آن طرف هنوز بر دیوارهای تهران و مشهد و اصفهان یزد و همدان است و رنگ پریده به حسرت تاریخی خود لبخند می زند.


صالح تسبیحی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان