کد خبر: ۲۷۹۹۹
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۴۰۰ - ۱۱:۴۱-25 October 2021
رمانتيسم، يورشي است به عقلانيت؛ عقلانيتي که در قرن هجدهم و در فرانسه، به اوج خود رسيده و نمودهاي آن در نظم جاري حاکم بر فلسفه، سياست، هنر و زندگي مشهود بود. آنها که به اين تسلط عقل حمله مي بردند، آن دوران را با همه آرامش و شکوهش، رياکار در اخلاق، مستبد در سياست، ناعادلانه در اجتماع و متحجر در هنر مي دانستند. رمانتيک ها، معتقد به آزادي احساسات در مقابل عقل گرايي غيرمنعطف بودند.
با اين تعريف روسو پيامبر رمانتيسم است. در نظر او انسانيت، مساوي آزادي است. انساني که تحت اجبار طبيعت يا حاکميت باشد، ماهيت انساني خود را از دست مي دهد. حمله او به عقلانيت دوران روشنگري نيز به اين دليل است که در چارچوب قواعد عليت، آزادي را از انسان سلب مي کند. اما او مخالف آزادي بي قيد و شرط احساسات است، زيرا اين گونه آزادي، زندگي اجتماعي را مختل مي کند؛ آن اجتماعي که افراد به ضرورت، براي حفظ ضعفا در مقابل اقويا، با «قرارداد» به وجود آورده اند. روسو براي حفظ اين قرارداد اجتماعي نه از عقل، که از اخلاق کمک مي گيرد. او انسان را در مقابل اعمالش مسوول مي داند و آزادي مدنظر او با وجود مسووليت اخلاقي معنا پيدا مي کند.

کانت هم با اينکه از زعماي فلاسفه روشنگري محسوب مي شود، اما به خاطر اعتقاد به آزادي اخلاقي، از پدران رمانتيسم تلقي مي شود. او از آنجا که معتقد به مسووليت اخلاقي بود، تنها راه به ظهور رسيدن آن را، آزادي انسان مي دانست. او مي گفت انسان علاوه بر اميال و خواسته هايش که غريزي و عاطفي است داراي تکليفي براي درستکاري نيز هست و بايد اين دو را با هم سازگار کند و در مواقع لزوم، از بين آنها دست به انتخاب بزند. او آدمي را آزاد از قانون عليت و جبر مي ديد و ابزار اين آزادي را حس اخلاقي باطني اش معرفي مي کرد و بر آن بود که انسان ها قادر به تعيين شکل زندگي خود هستند و مي توانند خود را از قيد جبر و زور- چه طبيعي و چه سياسي- رها کنند. «کانت از قانون اساسي 1790 فرانسه، استقبال کرد. او مي گفت در اين قانون، سرانجام به شکلي از حکومت رسيده ايم که در آن همه انسان ها، دست کم در عالم نظر قادرند راي بدهند و از عقايد خود سخن بگويند. ديگر ناچار نيستند، از حکومت اطاعت کنند، هر قدر هم که خيرخواه ايشان باشد.»1

به روسو بازمي گرديم. او مي گويد آن قوانيني که بايد بر اعمال انسان حاکم باشند- تا از قرارداد اجتماعي محافظت کنند- و در عين حال آزادي او را تباه نسازند، به دنبال فايده گرايي و براي رسيدن به اهداف حقير و کوتاه مدت نيستند بلکه اين قوانين بايد با قلب و عقل طبيعي آدمي ارتباط مستقيم داشته باشند. اينها قوانيني اخلاقي، بي قيد و شرط و مطلق هستند. روسو تضاد بين آزادي و قواعد اخلاقي مطلق را اين گونه حل مي کند؛ «از نظر من مساله، يافتن صورتي از هم گروهي است... که در آن هر کس در عين اتحاد با همه تنها از خودش اطاعت کند و مانند گذشته، آزاد بماند... هر کس هنگامي که خود را بذل همه مي کند، خود را بذل هيچ کس نمي کند.»2 اگر انسان از آن قوانين مطلق که ريشه در طبيعت او دارد، پيروي کند احکامي که عقلا به آن مي رسند، همه يکي خواهد بود و اگر کسي به اين نتيجه برسد که حکمش درست و عاقلانه است و ديگران با او موافق نبودند، مي تواند آراي آنها را باطل شمرده و ناديده بگيرد.

روسو معتقد است براي از بين بردن تعارض ميان آزادي و قانون بايد کاري کرد که قانون با قلب انسان ها يکي شود و آدميان به آن عشق بورزند. اين قانون در طبيعت انسان است و آرمان باطني او محسوب مي شود. اين قانوني است که نفس انسان را کنترل مي کند و اين زنجير کردن نفس، نفس آزادي است.

يکي از معتقدات روسو اين است که اگر کسي کاري خلاف آرمان هاي طبيعت انجام داد، آزادي اش را از دست داده است و «من به عنوان وجه ديگري از خود او» بايد او را مجازات کنم. اين مجازات، براي فوايد اجتماعي آن نيست، بلکه مجبور کردن فرد خطاکار به آزادي است. اگر کسي هدف طبيعي اش آزادي است را فراموش کند، من مي توانم او را مجبور به کاري کنم که آزادي اش را به دست آورد، حتي اگر خود او نخواهد زيرا من «خردمندم، متعقلم و قانونگذار خيرخواه عظيم الشانم».

اين همان چيزي است که روبسپير «خودکامگي آزادي» مي نامد. آنچه مردان انقلاب فرانسه از آزادي در نظر داشتند، نفس حقوق مدني، يعني حق حيات، حق آزادي و حق مالکيت نبود، بلکه اين حقوق را حق طبيعي انسان مي دانستند. انقلابيون بعد از به قدرت رسيدن ژاکوبن ها به رهبري روبسپير توجهي به ايجاد نهاد براي جمهوري و تدوين قانون اساسي که اين حقوق مدني را تامين کند، نداشتند زيرا با اتکا به اعتقادشان به ذات نيک و خوبي فطري طبقه محروم که ناشي از نظريه «بازگشت به طبيعت» روسو بود و آن نيز تحت تاثير «لوح سفيد» لاک قرار داشت همه مسائل را قابل حل مي دانستند. مقصود آنان از آزادي، معناي منفي آن بود که رهايي از جبر را تداعي مي کند. دليل همه انقلاب ها، خواست توده ها براي به دست آوردن جايگاهي برابر با قدرتمندان است. جايگاهي که به نظر آنها طبيعت يا خداوند به آنها داده است. خواست انقلاب خواست آزادي از جبر و زور اين قدرتمندان است. در قرن هجدهم، اعتقاد عمده، اعتقاد به وجود ماهيت و ساختار براي هر چيزي بود. اما به نظر رمانتيک ها، وجود ساختار براي چيزها، به معناي اسارت انسان در چارچوب آن ساختار بود و راه عمل بر او مي بست.

پيشرفت هايي که در زمينه علوم در عصر روشنگري صورت گرفته بود يکي از دلايل ايجاد انقلاب بود زيرا اين احساس را در عده يي از مردم که از ثمرات آن پيشرفت ها دور مانده بودند، به وجود آورد که براي دست يافتن به منافع حاصل از آن پيشرفت ها، بايد ساختار سياسي و اخلاقي هم دگرگون شود زيرا نظام اخلاقي و سياسي حاکم را در جهت تثبيت و تحکيم همان روال اجتماعي و اقتصادي سابق که به نفع اغنيا بود، مي دانستند. به گفته روبسپير؛ «همه چيز در نظام مادي دگرگون شده است. اکنون همه چيز بايد در نظام اخلاقي و سياسي دگرگون شود.»

فقر اقتصادي به خاطر ضرورت و جبري که در انسان به وجود مي آورد، مانعي در راه آزادي است. انسان فقير، ديگر به هيچ ارزش اخلاقي نمي تواند پايبند باشد. اين است که حس آزاديخواهي اخلاقي، توده هاي فقير را عليه حاکماني که آنها سبب فقر و در نتيجه اسارت خود مي دانستند، تحريک به قيام کرد. اما در نهايت همين تلاش براي از بين بردن فقر، باعث نابودي آزادي شد زيرا فشار فقرا موجب شد مثلاً روبسپير براي رها کردن مردم از آن، عليه اشراف خشونتي به کار ببرد که حکومت وحشت را تاسيس کرد.

انقلاب فرانسه با انگيزه طلب آزادي و ريشه آن که آزادي اخلاقي مطرح شده توسط روسو بود، يکي از مباني فکري جنبش رمانتيسم اواخر قرن هجده و اوايل قرن نوزده در آلمان شمرده مي شود. اما اين جنبش دلايل ديگري هم داشت. آنها در قرون هفده و هجده نسبت به ساير ملل اروپايي به خصوص انگليسي ها و فرانسوي ها عقب مانده تر بودند و حتي از يک دولت مرکزي قدرتمند هم محروم بودند. شکست در جنگ هاي 30ساله هم اين عقب ماندگي را تشديد کرد و به خصوص از نظر فرهنگي در بن بست قرار گرفتند. در آن روزگار، فرهنگ آلماني منحصر به تعليمات خشک لوتري بود يا با عصيان در برابر آن به عوالم باطني انسان روي آورد. حس حقارتي که آلماني ها در مقابل ديگر اروپاييان به خصوص فرانسوي ها داشتند، اقبال به گوشه گيري را در اصحاب فرهنگ بيشتر کرد و اندوه حاصل از اين حقارت در ادبيات تجلي يافت. اين زمينه رمانتيسم آلماني بود.

يکي از مهم ترين آموزه هاي انقلاب فرانسه که مي توانست روحيه خردشده ملت آلمان را ترميم کند، مفهوم «اراده کلي» روسو بود. به نظر او، اراده کلي خواست همه انسان هايي است که از طبيعت جدا نيفتاده اند.

اراده کلي قانوني است که براي همه انسان ها ي طبيعي، يکي است و آنها را به شکل «جماعت» درمي آورد. التزام و تسليم فرد به اين جماعت و تبعيت از قانون حاکم بر آن، خود آزادي است. تجلي اراده کلي روسو، دولت است به معناي يک وحدت در عين کثرت؛ يک کل که همه اجزا در آن مستحيل مي شوند. اراده کلي يک ملت را به فرد تبديل مي کند؛ ملتي که مي تواند با اراده خود بدون از دست دادن هويت تغيير جهت دهد. روبسپير گفت؛ «اراده واحدي لازم است... بايد اين اراده يا طرفدار جمهوري باشد يا هواخواه سلطنت.»3

روسو دليل اينکه انسان ها داراي هدف هاي متعارض هستند را اين مي داند که آنها از طبيعت دور افتاده اند و اين دوري از طبيعت آنها را فاسد کرده است. اگر آنها طبيعي بودند هدف شان، هدف همه انسان ها به طور کلي بود و اگر هدف همه آنها يکي باشد، تبديل به يک تن، به يک اراده کلي مي شوند.

روسو معتقد به لزوم وجود يک دشمن، براي حفظ اراده کلي بود. او مي گفت درون هر شهروندي، چنين دشمني وجود دارد و آن اراده و منفعت جزيي او است. جمع همه اين منافع جزيي، دشمن مشترک يک ملت است. هر فرد براي حل شدن در ملت و مشارکت در ساختار سياسي بايد همواره منافع فردي خود را ناديده بگيرد. «در نظريه ارعاب، از روبسپير تا لنين و استالين، فرض هميشه بر اين بوده است که نفع کل بايد خود به خود و دائماً با منافع جزيي شهروندان در ستيز باشد.»4 آنچه در انقلاب فرانسه اين اراده کلي را به وجود آورد فقر و تيره روزي و در واقع به گفته آرنت «طلب نان» بود و چون اين نان خواست همه توده هاي فقير بود، آنها را يکصدا نشان مي داد.

مفهوم اراده کلي در قرن هجدهم وارد انديشه آلماني شد. فردريش شلگل از پيشروان رمانتيسم مي گويد؛ «اشتياق عظيم و برآورده نشده براي غوطه خوردن در بي نهايت و آرزويي سرکش براي درهم شکستن مرزهاي محدود فرديت، در وجود انسان نهفته است.»5

هردر هم که از اولين رمانتيک هاي آلماني است مي گويد بعضي چيزها هستند که توسط گروه ها و ناآگاهانه خلق مي شوند. دنيايي هم که توسط آن گروه ساخته مي شود، متعلق به آنها است. همه گروه ها توسط حسي که نسبت به آن دنيا دارند، به هم وابسته مي شوند. او معتقد است هر انساني مي کوشد به گروهي تعلق گيرد و خارج از آن، احساس بيگانگي دارد. وجوه مشترک انسان هاي متعلق به يک گروه، تاثير مستقيم در ماهيت آنها دارد. کل مفهوم تعلق به گروه، طبقه، قوم و ملت را هردر ابداع کرده است. او بر آن است هر گروه، قوم يا طبقه يي بايد در تحقق ماهيت خود تلاش کند و آنچه به نظرش حقيقت مي آيد، خلق کند.

فيخته از نخستين مليت گرايان آلماني، اعتقاد داشت انسان به تنهايي نمي تواند به نهايت آزادي برسد زيرا به شکل هاي مختلف در محدوديت است. تنها راه آزادي مطلق او، آزادي روحي است و روح بين انسان ها مشترک است.

به اين ترتيب او از مفهوم فرد به معناي موجودي فيزيکي در مکان به چيزي بزرگ تر مثل ملت، طبقه يا فرقه رسيد و به اين سبب، مفهوم عمل و آزادي هم تغيير مي کند. عمل يعني آزادي ملتي از ملت هاي ديگر يا طبقه يي از طبقات ديگر و در صورت وجود مانع، جنگ يا انقلاب، کارساز مي شود.

آموزه فيخته در مورد اراده چنين است؛ انسان وقتي از وجود «خويشتن» خود آگاه مي شود که از سوي واقعيت بيروني در محدوديت قرار گيرد. وجود جهان خارج هم به اين طريق ثابت مي شود که تعارضي که بين اميال و خواسته هاي انسان با موانع بيروني به وجود مي آيد وجود جهان خارج از خويشتن انسان را نشان مي دهد. مهم ترين کاري که انسان مي تواند انجام دهد گسترش خويشتن خود است از طريق فعاليت خلاق از جمله آفرينش آرمان ها و ارزش ها. نتيجه سياسي اين نظريات به وجود آمدن ملت، طبقه يا فرقه يي است که مي خواهد از طريق اراده ارزش هايش را بر ملت ها، طبقات و گروه هاي ديگر تحميل کند.

«روح» به معنايي که مد نظر فيخته است وارد فلسفه سياسي هگل مي شود. او معتقد است دولت موجودي متفکر و داراي عقل و روح است. اين روح حسي ملت است که دولت را مي سازد. هگل مي گويد؛ «اين سوال که اختيار ايجاد قانون اساسي با کيست، با آن سوال يکي است که مي پرسد روح يک ملت را چه کسي بايد ايجاد کند؟ اگر مفهومي را که از قانون اساسي داريد از مفهوم روح جمعي جدا کنيد- چنان که روح جمعي مي تواند بدون قانون اساسي وجود داشته باشد يا وجود داشته است- قوه تخيل شما ثابت خواهد کرد دريافت تان از اين پيوند غيعني پيوند روح با قانون اساسيف چقدر سطحي بوده است... آنچه قوانين اساسي به ياري آن ايجاد شده اند و مي شوند همانا روح درونماندگار و تاريخ ملت است که آن هم باز تاريخ آن روح است.»6

اين نظر هگل در مورد روح به مفهوم «ضرورت تاريخ» مي رسد و اين مهم ترين تاثير نظري انقلاب فرانسه بر او بود و اين «به خاطر اين بود که اين انقلاب امر مطلق را وارد حوزه تجربي انساني کرده بود. انقلاب فرانسه فلسفه آلمان را وارد ساحتي بشري و تجربي کرد اما در فلسفه هگل اين تجربه هاي بشري وجه تاريخي به خود گرفت و تاريخ شاهد زنده اعمال انسان شد. همه کساني که در سده نوزدهم و تا مدتي دراز در قرن بيستم در مسير انقلاب فرانسه گام برمي داشتند خويشتن را عاملان تاريخ و ضرورت تاريخي مي دانستند.» 7

مارکس مانند هگل به آزادي روحاني اعتقاد داشت و روح و آزادي را برابر مي دانست. او مي گفت آزادي براي انسان فقط به عنوان موجودي روحاني امکان پذير است و بر آن بود که آزادي انسان را ضرورت هاي اقتصادي که جزيي از ضرورت تاريخي هستند محدود مي کند. بنابراين بايد اقتصاد را عقلاني کرد ولي چون اين امر کاملاً امکان ندارد آزادي کامل فقط جنبه روحاني پيدا مي کند. او نتيجه مي گيرد آزادي جايي شروع مي شود که کار اجباري براي تامين زندگي پايان پذيرد. به همين دليل او خواستار کاهش ساعات کار روزانه بود. «مارکس عقيده دارد چون جامعه بنا بر وجوب ملي محصول گذشته خويش است، برخورد علمي با جامعه و پيش بيني تاريخ به نحو علمي صورت امکان مي يابد. اگر آدميان مي توانستند به آزادي کامل دست يابند پيشگويي تاريخي و به تبع آن علوم اجتماعي به پايان مي رسيد.»8

اعتقاد به اصالت جمع يکي از اصول انديشه هگل است. او تحت تاثير فيخته براي دولت و ملت ارزشي بيش از فرد قائل است و فرد را جزيي از ملت و فاقد هويت جدا مي داند. او تکامل عقلي فرد را در رابطه با تکامل تاريخي جامعه يا به عبارت ديگر ملت مي داند. اما «جامعه شناسي» معرفت تحت تاثير مارکس بر اين نکته تاکيد دارد که تکامل تاريخي برخلاف اعتقاد هگل به عوض ايجاد يک روح قومي يکسان چند «ايدئولوژي تام» گاهي متضاد برحسب طبقه يا لايه اجتماعي يا بوم اجتماعي پيروان آن ايدئولوژي ها در درون يک قوم يا ملت پديد مي آورد.» 9 آنچه در مارکسيسم «برخورداري از آگاهي طبقاتي» ناميده مي شود در واقع همان احساس تعلق به گروه است که از ويژگي هاي تفکر رمانتيک است. مفهوم ضرورت تاريخ ريشه هاي عميق در رمانتيسم آلماني دارد. اعتقاد به جبر تاريخي که به تبع هگل در انديشه مارکس نيز ظهور يافت ناشي از پارانويايي بر مبناي سمبليسم است که اصلي ترين مفهوم در تفکر رمانتيک است. به نظر رمانتيک ها غير از سمبل هايي که ما به وجود مي آوريم تا معناي چيزهاي خاصي باشند و تابع قواعدي نيز هستند نوع ديگري از سمبل ها وجود دارند که براي بيان بي نهايت هايي به کار مي روند که نمي توان آنها را در قالب الفاظ بيان کرد. رمانتيک ها معتقدند جهاني که ما در آن زندگي مي کنيم جهاني ثابت با قوانيني ثابت نيست بلکه همواره در حال حرکت به سمت بي نهايت است؛ بي نهايتي که آرمان جهان است و اين نمادها براي بيان آن نامتناهي آرماني به کار مي روند. اين دليل اعتقاد آنها به سمبل است.

پارانويا يکي از نتايج سمبليسم است به اين معني که تلاش براي آزادي که وسيله يي براي بسط ماهيت خود است، ممکن است با موانع جدي از سوي واقعيت هاي بيروني مواجه شود. پارانويا اعتقاد به وجود يک نيروي ناشناخته و ظلماني در پس پرده جهان است که مانع رسيدن ما به خواست هاي متعالي مان مي شود و هيچ راهي براي غلبه بر آن وجود ندارد. اعتقاد به جبر تاريخي يکي از انواع پارانويا است. جنگ طبقاتي در زمينه ماترياليسم تاريخي مارکس از اين نوع است.

يکي از مفاهيمي که از واژه «انقلاب» به ذهن متبادر مي شود «ايستادگي ناپذيري» است. توده هاي خلقي که همواره در حاشيه اجتماع زندگي مي کردند و اسير نيازهاي زندگي بودند، خواستند خود را از اين شرايط خلاص کنند و با انگيزه هاي رمانتيک خود عليه حاکمان قيام کردند. به شکلي که خود حاکمان هم بعضاً فهميده بودند چاره يي در برابر اين سيل خروشان عقده و احساس ندارند. اين ايستادگي ناپذيري همان چيزي است که بعدها در قرن نوزدهم در قالب مفهوم ضرورت تاريخ از ارکان فلسفه مارکس شد. ريشه هاي آن در رمانتيسم فرانسوي قبل و حين انقلاب و نتيجه آن، انقلاب روسيه و همه انقلاب هاي بعد از آن بود. اصطلاحاتي که انقلابيون فرانسه در توضيح آن تحول بزرگ به کار مي بردند مثل «سيل انقلابي» دولن يا «توفان انقلابي» روبسپير، آن احساس ايستادگي ناپذيري را نشان مي دهد. «اميدي که مارکس در قالب اصطلاح « آگاهي يا شعور طبقاتي» بيان مي کرد، ناشي از اين بود که در عصر جديد، طبقه زيردست براي اينکه توان خود را براي عمل دوباره بيابد به قدر کافي آزادي پيدا کرده بود و اين عمل مي توانست به سبب ضرورتي که بر طبقه کارگر تحميل مي ساخت، ايستادگي ناپذير شود.»10

تصفيه هايي نيز که به خواست استالين در حزب بلشويک انجام شد، به خاطر اعتقاد دروني به مفهوم ضرورت تاريخ بود. چون اين ضرورت بر اساس تضاد بين حرکت و ضدحرکت و انقلاب و ضدانقلاب معني مي يابد. بنابراين بايد مخالفت هايي با انقلاب وجود داشته باشد تا انقلاب به جلو حرکت کند و اين گونه، پارانوياي اعتقاد به وجود ضدانقلاب به وجود مي آيد. ايجاد تلقي وجود دشمن از طريق تصفيه هاي درون حاکميت و محاکمه هاي نمايشي براي ادامه راه انقلاب، در نظر آنها ضروري بود.

يک شکل پارانويا در مردان انقلاب فرانسه وجود داشت که ناشي از سوءظن به ديگران به خاطر بي اعتمادي به نيت ها بود. آنها چون براي نيت و انگيزه انسان ها بيشتر از نتيجه اعمال شان اهميت قائل بودند و چون نمي توانستند به اين نيات و خواست هاي دروني آگاهي يابند، مجبور به نشان دادن اين انگيزه ها در اعمال خود بودند که موجب تزوير و رياکاري شان مي شد. مثلاً روبسپير که به «مرد فسادناپذير» ملقب شده بود، لااقل هفته يي يک بار، اهداف، مقاصد و درونياتش را براي مردم توضيح مي داد. او و پيروانش به خاطر يکي دانستن فضيلت و امور باطني، هميشه مشکوک بودند که در همه جا ممکن است خيانت وجود داشته باشد و با اين انگيزه، کساني را که «اصحاب شبهه» ناميده بودند - که شامل انقلابيون اوليه نيز مي شدند - به گيوتين سپردند.

يکي ديگر از نتايج اعتقاد به سمبل، نوستالژي است. نوستالژي به اين معني است که چون ما نمي توانيم نامتناهي را درک کنيم، بايد از طريق بازگشت به عقب، در آن بي نهايت حل شويم. «در نظر رمانتيک ها، زيستن يعني دست به کاري زدن و دست به کاري زدن يعني بيان ماهيت خود. بيان ماهيت خود يعني بيان رابطه خود با جهان. رابطه شما با جهان، بيان نشدني است، اما در هر حال بايد آن را بيان کنيد. عذاب شما و مشکل شما در همين جا است. اين همان اشتياق است... به همين دليل بايد در پي مثال هاي غريب برويم... از همين روست که تن به انواع خيالپردازي ها مي سپاريم. اين دقيقاً همان نوستالژي رمانتيک است.»11

در ابتدا انگيزه مردان انقلاب فرانسه که رهبري توده ها را بر عهده داشتند، فقط بازگشت به گذشته يي بود که آن را ايده آل خود مي دانستند؛ بازگشت به روم. و اين در گفته روبسپير آشکار است که ماکياولي را اولين نظريه پرداز انقلاب مي دانست زيرا در آثار ماکياولي بود که حکومتداري روميان ستايش مي شد.

روميان منشاء مشروعيت حکومت را رضايت و قبول عامه مي دانستند. مفهوم اراده کلي در فلسفه روسو که تاثير مستقيم بر انقلابيون فرانسوي داشت، از اعتقاد سياستمداران روم به مقبوليت مردمي در مشروعيت حکومت، ريشه مي گرفت. آنها براي اينکه عقايد خود را موجه جلوه دهند براي اثبات اين عقايد به افکار عمومي متوسل مي شدند و در واقع اراده مردم در نظر آنها منشاء قدرت و قانون بود و مردم مي توانستند با نظر بخت الساعه خود و البته با تحريک رهبران انقلاب، قانون را زير پا بگذارند.

تئوريسين هاي انقلاب فرانسه، اديباني بودند که با مطالعه فراواني که در آثار گذشتگان داشتند، شيوه هاي حکومتداري روميان نظرشان را جلب کرده بود و عقيده داشتند آن آموزه ها بايد در فرانسه قرن هجدهم نيز عملي شود. آنها با اينکه از قيد فقر آزاد بودند، اما به دليل احساسي که از عدم آزادي حقيقي داشتند به مخالفت با رژيم سلطنت مطلقه پرداختند. آنها احساس مي کردند به نوعي خمودگي ناشي از عدم فعاليت در دنياي واقعي و اجتماع خود محکوم شده اند. اين اديبان براي رهايي از اين وضعيت، ايجاد جمهوري و نهادهاي آن - به شکلي که در روم باستان وجود داشت - را راه چاره مي دانستند. آزادي مورد نظر آنها توانايي مشارکت در امور سياسي براي همه طبقات مردم و اداره امور با راي توده ها بود و اين امر مشروعيت حکومت را نشان مي داد. به اين ترتيب راي مردم به «امر مطلق» تبديل شد.

مفهوم امر مطلق يکي از مفاهيمي است که در جريان بررسي انقلاب ها به آن توجه مي شود. بنيادگذاري حکومتي جديد، نيازمند به قدرتي است که کثرت حاکم بر زندگي مردم، فاقد آن است. بنابراين نياز به امري فوق انساني وجود دارد که قدرت مطلق را ايجاد کند. در بيشتر انقلاب ها، حاکميت مطلق و غيرقانونمند توده ها، تبديل به امر مطلق شد که خيمه هاي حکومت هاي بعد از انقلاب قرار بود بر آن ستون استوار شود. هر چه حکومت قبل از انقلاب مستبدتر و خودراي تر بود، حکومت انقلابي بعد از آن هم به همان ميزان خودکامه بود. در انقلاب فرانسه بنا بر نظر «سي يس» امر مطلق که هرگونه قانوني از آن نشات مي گيرد، مردم هستند، در واقع اراده ملت؛ مردمي که در وضع طبيعي باشند. نمونه روسيه هم نشان مي دهد حزب بلشويک که به زعم خود مظهر همبستگي مردم فرودست بود، مرجع قانون و قدرت و امر مطلق به حساب مي آمد. احساس نوستالژي در رهبران انقلاب در معناي تحت اللفظي واژه «انقلاب» هم ديده مي شود. لفظ «Revolution» که ما آن را انقلاب ترجمه مي کنيم به معناي «دور» يا «گردش» و از اصطلاحات نجوم است. مانند «انقلاب تابستاني» يا «انقلاب زمستاني» که هر دو معناي بازگشت به حالت قبل را تداعي مي کند. به کار بردن اين واژه نشان مي دهد هدف نظريه پردازان انقلاب، بازگشت به حکومت هاي ايده آل آنها در گذشته و در راس آنها، حکومت روم بود. در انقلاب هاي فرانسه و امريکا، رهبران انقلاب معتقد بودند قيام آنها بر حکومت مسلط براي بازگرداندن آزادي پيشين است که به خاطر خودکامگي هاي حکومت سلطنتي مطلقه يا سوءاستفاده حکومت انگلستان از مهاجرنشين هاي امريکا از بين رفته است.

اگر مردان انقلاب تصور مي کردند آزادي انسان، مطلوبي بود که در دوران حکومت روم باستان تحقق پيدا کرده بود، به اين دليل بود که آنها نزديکي بيشتري بين حکومتداري آن دولت با طبيعت انسان مي ديدند.

نوستالژي «وضع طبيعي» در بين انقلابيون فرانسه و بعد، تحت تاثير آنها در انقلاب امريکا، به ايده هاي روسو بازمي گردد.

مساله اجتماعي که مي توان از آن به عنوان فقر نام برد، يکي از مسائلي بوده که هميشه در تاريخ بشر وجود داشته است. همواره طبقه يي از اجتماع در همه جوامع بوده اند که سهم بيشتري از منابع ثروت را در دست داشته اند و به واسطه اين قدرت اقتصادي به حکومت رسيده و آن را تداوم داده اند. توده مردم هم با اين شرايط خو گرفته بودند. اما پيش از عصر جديد، هيچ گاه اين فقر باعث نشده بود که آنها به فکر تغيير حکومت بيفتند. در نهايت شورش هايي در کار بود که تغيير ماهوي حکومت را دنبال نمي کرد. اما آنچه باعث شد مساله اجتماعي منجر به تحول انقلابي توسط فقرا شود، ايجاد اين احساس در آنها بود که طبيعت هيچ برتري بين انسان ها قائل نشده است و با بازگشت به قوانين طبيعي، مي توانند از شر اين فقر هميشگي رها شوند. همان طور که روسو معتقد بود خشونت عليه افراد براي اجبار آنها به آزادي حقيقي است، خشونت عليه حاکمان و ضدانقلابيون به قصد بازگرداندن آنها به روح طبيعي و آزادي راستين است. بازپس گيري حقوق طبيعي به منظور برابري فقرا با اغنيا، البته با مقاومت حاکمان ثروتمند مواجه مي شد و راه حلي که براي فقرا باقي مي ماند، به کارگيري خشونت بود؛ خشونت سازمان يافته در ساختار اراده کلي. همه انقلاب ها از انقلاب فرانسه تا انقلاب هاي دوران ما، همه ناشي از به وجود آمدن، نوستالژي بازگشت به طبيعت و حقوق آن بود که در «اعلاميه استقلال امريکا» هم که تحت تاثير نظريه حقوق طبيعي جان لاک بود، وجود داشت. اين نظريه براساس مفهوم «لوح سفيد» او در کتاب «جستار در فهم بشر» طرح شد. لاک معتقد بود ضمير انسان هنگام تولد مانند لوح سفيد و پاکي است که هيچ ويژگي فطري را همراه ندارد. اين تئوري بعداً در رمانتيسم روسو به پاکي و نيکي باطني انسان تعبير شد که مبناي اعتقادش به بازگشت به وضع طبيعي شد.

يکي ديگر از مفاهيم در انديشه رمانتيک روسو، مفهوم «روح دوپاره» است. يک پاره رنج روحي و ديگري شوق و اشتياق. اين يکي از تاثيرگذارترين وجوه انديشه روسو بر پيشروان انقلاب فرانسه است؛آنها که از فقر و بدبختي و ستمي که به مردم مي رفت، دچار اندوه شدند و با شور و شوق براي از ميان بردن آن بدبختي ها به پا خاستند. آنها در اين مبارزه با حل کردن خود در رنج و محنت مردم، همبستگي عمومي ايجاد کردند. «روسو غمخواري و دل نمودگي را وارد فلسفه سياسي کرد و روبسپير به نيروي سخنوري آن را به کوي و برزن برد.»12 از اين نظر هم، رهبران انقلاب فرانسه پيشرو انقلابيون روسيه و حزب بلشويک بودند که کارگران را فاقد شعور طبقاتي براي ظلم ستيزي و گرفتن حقوق خود مي دانستند و با ابراز همدردي با آنها، سعي بر بهبودي اوضاع زندگي آنها داشتند. اين احساس همدردي در مارکس نيز وجود داشت. او «وضع روزگار خويش را مي ديد و به سبب بشردوستي، سينه يي پر از خشم داشت و احساس مي کرد دل دردمند ستمديدگان را بايد با پيشگويي، آرام بخشد و به ايشان اميد و حتي اطمينان بدهد که پيروزي با آنهاست.»13

ديگر انقلابيون که تبديل به ديکتاتور شدند هم نقطه آغاز حرکت خود به سوي قدرت را همين احساس همدردي با فقرا مي دانستند غافل از اينکه اين همدردي وقتي معني دارد که فرد و جزء را شامل شود زيرا اين احساس قادر به ايجاد هيچ کليتي نيست. در ضمن اينکه ما براي همدردي با انسان ها، آنها را از فرديت خود گرفته و به شکل توده يي از مردم رنجديده و بدبخت تصور کنيم، توهيني به انسانيت آنهاست. اين همبستگي بين مردم و انقلابيون فرانسه که آنها آن را از ويژگي هاي وضع طبيعي انسان مي شمردند، به رمانتيسم آلماني هم وارد مي شود. شيللر آرزو مي کند انسان ها به وحدتي برسند که روزگاري بين آنها حاکم بود؛ دوراني که عقلانيت مقابل آزادي قرار نگرفته بود. دوراني که آدمي به دور از فرهنگ و با معصوميتي طبيعي زندگي مي کرد. به نظر شيللر ، تحقق اين اتوپيا براساس نظريه او در باب هنر در هماهنگي با ديگر هنرمندان است که در خلق اثر هنري با آنها همکاري داريم.

شيللر براساس اعتقاد به آزادي اخلاقي، معنوي و ذهني، نظريه تراژدي خود را منعقد کرد. به اعتقاد او چيزي که تراژدي را مي سازد، مقاومت انسان در برابر هر نوع مانع بيروني - از طبيعت گرفته تا هنجارهاي اجتماعي و حاکميت - است با تکيه بر آرماني که به آن متعهد است. اين در مقابل تعريف يونانيان از تراژدي است که مي گفتند، تراژدي مجازاتي است که خدايان به خاطر خطاي بشر بر او نازل مي کنند؛ خطايي که ناشي از ناداني است. آنها معتقد بودند انسان ها مي توانند با افزايش آگاهي و شجاعت اخلاقي از وقوع تراژدي جلوگيري کنند. اما تراژدي به نظر رمانتيک هاي قرون هجدهم و نوزدهم، از جمله شيللر به دليل تعارض بين ارزش هاي موازي به وجود مي آيد. قهرمان تراژدي رمانتيک کسي است که خود را در راه ارزش هايش فدا مي کند، درحالي که ارزش مورد اعتقاد ضدقهرمان هم کاملاً محترم است. اين تراژدي، حاصل رويارويي ارزش هايي است که نمي توان آنها را با هم سازگار کرد. اين تغيير ديدگاه در هنر، حاصل کنار گذاشتن قواعد عقلي در مقابل احساسات است.

هردر، از پيشروان رمانتيسم، معتقد است هر کاري که انسان انجام مي دهد، بيانگر ماهيت اوست. اگر اين کارکردها کل ماهيت او را نشان نمي دهد، براي اين است که او خود را اسير نظم عقلاني کرده است. به نظر او، يک اثر هنري، ماهيت خالق آن و نگرش او را به زندگي نشان مي دهد. و ارتباط با آن اثر، ارتباط با خالقش تلقي مي شود.

شيللر راه رسيدن به انسان و جامعه آرماني خود را که در روزگار وحدت بين آزادي و عقلانيت و دوران معصوميت انسان وجود داشت، آزاد شدن به وسيله هنر مي داند. او هنر را يک «بازي» در نظر مي گيرد که آدميان به عنوان بازيگران آن، مي توانند با آزاد کردن تخيل خود، قوانين خودساخته يي براي آن ابداع کنند و به اين شکل قادرند دنياي دلخواه شان را بسازند و اگر از قوانين اطاعت کنند از قوانيني است که خود خلق کرده اند.

رمانتيک ها تلاش مي کنند الگويي زيبايي شناسانه به وجوه مختلف زندگي تحميل کنند. يوهان گئورگ هامان هم يکي از اولين آنها بود که اعتقاد داشت انسان عالم را نه با عقل که با ايمان مي شناسد. علوم با گزاره هاي کلي نمي توانند باعث شناخت ما از انسان شوند، بلکه تنها راه شناخت آدمي، برقراري ارتباط مستقيم با اوست. انسان به طور کلي، مفهومي بدون معني است. هر انساني درون خود «آن»ي دارد مخصوص خود که علوم آن را در نظر نمي گيرند. هامان مي گويد انسان به دنبال سعادت و خوشبختي نيست. هدف انسان نشان دادن استعدادهايش و آفرينش از طريق آن توانايي هاست. و اگر در مقابل اين ميل به آفرينش مانعي ايجاد شود، انسان بايد با خشونت آن مانع را کنار بزند.

هردر بر آن است که گروه هاي انساني بايد آنچه را که از حقيقت درمي يابند و ماهيت شان را نشان مي دهد، خلق کنند. کانت مي گويد ارزش ها چيزهايي اند که انسان ها خود مي آفرينند و هيچ ارزشي بيرون از انسان - حتي در خدا - وجود ندارد. شيللر معتقد است انسان با اراده خود مي تواند از طبيعت براي خلق اثري نوين استفاده کند که زيبا و نامقيد و اخلاقي باشد. به نظر او، هنر يعني خلق قواعدي تازه به وسيله انسان. آزادي ما در اطاعت از قواعدي است که خود ابداع کرده ايم. بر اين اساس آرمان ها با الهام، ابزار علمي يا از طريق دين، کشف نمي شوند. آنها را بايد خلق کرد. فيخته نيز انسانيت انسان را در آفرينش مي داند و اين در مورد ملت ها هم صادق است.

در انتها بايد گفت رمانتيسم در دوران ما هم نتايج فکري و سياسي مهمي داشته است که مهم ترين آنها اگزيستانسياليسم است. اگزيستانسياليست ها به اصالت فرد به عنوان مهم ترين فضيلت انسان نگاه مي کنند - که همان صداقت در معناي رمانتيک است - و آن به معناي آزاد بودن آدمي در به ظهور رساندن و بسط وجود خود است. اينکه انسان گاهي کارهاي خود را توجيه مي کند و دليل آن کارها را الزاماتي از دنياي بيروني و واقعيت هاي جهان مي داند يا اينکه حتي آن اعمال را معلول جبر روحي و عقده ها مي شمرد، از نظر اگزيستانسياليسم موجه نيست. از نظر اين مسلک، انسان در کارهايش کاملاً آزاد از محدوديت هاي بيروني مثل حکومت است و در انجام آنها کاملاً مسوول است. اين توجيهات به زبان رمانتيک صادقانه نيست. اصالت وجودي ها معتقدند، عالم هيچ ساختار از پيش تعيين شده يي ندارد و اينکه کساني سعي کنند، براي وجوه مختلف زندگي، ساختاري مشخص کنند، به معني تلاش براي فرار از مسووليت است.

نتايج سياسي اگزيستانسياليسم، بيشتر در مبارزات ضداستعماري کشورهاي جهان سوم مانند الجزاير و ايران قابل رويت است که مبتني بر مفاهيم آزادي و استقلال است. «اين نگاه، عمدتاً در فرانسه، نضج گرفت و سخنگوي سرشناس آن ژان پل سارتر است. سارتر تحقق امپرياليسم را با ميل کشورهاي متروپول به حذف آزادي و استقلال کشورهاي پيراموني به قصد استفاده اقتصادي و مهم تر از اين، به قصد تحقير و نابودي فرهنگ بومي آنان تعبير مي کرد.»14

روشنفکران جهان سومي متاثر از سارتر از جمله امه سه زر و علي شريعتي معتقد بودند استعمار به معني اسارت فکري کشورهاي شرق و جنوب در دست کشورهاي استعمارگر است و آنها را از آفرينش آرمان ها با استفاده از فرهنگ بومي شان بازمي دارد. و «اين تکمله يي بود که نظريه لوح سفيد لاک، رمانتيسم روسو و آنتاگونيسم مارکس را يک قدم بلند ديگر به پيش مي راند.»15 اما فجايعي که اين استقلال طلبي - که دستاويزي شد براي دور نگه داشتن مردم اين کشورها از دنياي آزاد - به بار آورد، با مطالعه حکومت هاي بعد از انقلاب اين کشورها قابل مشاهده است.

مرتضی افشاری

1 - ريشه هاي رمانتيسم، آيزايا برلين، ترجمه عبدالله کوثري، نشر ماهي، ص 131

2 - آزادي و خيانت به آزادي، آيزايا برلين، ترجمه عزت الله فولادوند، نشر ماهي، ص 85

3 - انقلاب، هانا آرنت، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي، ص 106

4 - همان، ص 109

5 - ريشه هاي رمانتيسم، ص 40

6 - جامعه باز و دشمنان آن، کارل پوپر، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي، ص 711

7 - انقلاب، ص 74

8 - جامعه باز و دشمنان آن، ص 890

9 - همان، ص 1047

10 - انقلاب، ص 87

11 - ريشه هاي رمانتيسم، ص 173

12 - انقلاب، ص 113

13 - جامعه باز و دشمنان آن، ص 930

14 - مباني نقد فکر سياسي، مرتضي مرديها، نشر ني، ص 103

15 - همان، ص

اعتماد 
برچسب ها: مرتضي افشاري
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان