کد خبر: ۲۷۹۴۷
تاریخ انتشار: ۲۹ مهر ۱۴۰۰ - ۲۲:۳۵-21 October 2021
خاقانی شاعر غلط‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌اندازی است.
خلاف آنچه به نظر می‌رسد عاطفۀ جوشندۀ داغی دارد. درد دارد. وقتی قلقش را بشناسی و بتوانی با او همدم شوی کم‌کمک درد صمیمی نافذ و ادراک شاعرانۀ نازک‌آرای شاعر درشت‌ناک و سنگ‌واره‌ای شروان رخ می‌نماید. از زیر آوار فضل‌فروشی‌های شگرف و کژذوقی‌های دل‌ناپذیر و فن‌آوری‌های شگفتِ شاعر مقتدر بی‌همتا، دلی دردمند و روحی زخمی و جانی ناکامیاب دیده می‌شود. درشتی‌ها و اشتلم‌های سخن‌سالار بزرگ انگار روپوش جان و دل شکستۀ شکنندۀ اوست. گویی با سخت‌گویی و مفاخره به جلو  فرار کرده است. 

شعر خاقانی بیشتر شگفت‌زده می‌کند اما گاه‌به‌گاهی با تو دوست می‌شود و دست بر دلت می‌گذارد. در این آنات و اوقات با شعر او می‌توانی خودت را نوازش کنی. به زمانه دهن‌کجی کنی و چنگ بیفکنی به چهرۀ روزگاری که هیچ‌چیزش را دوست نداری . شاید هم پاره‌ای اشکی بیفشانی...  

خاقانی بزرگ‌ترین شهید شعر فارسی است. او اگر از پس هیبت و حشمت شاعری‌اش برمی‌آمد می‌توانست مونس مردم باشد. همراه و غمگسار مردم باشد. حیف که خودش خواسته آینۀ دق شاعران رشکین گران‌قلتبانی باشد که خودشان را با او مقایسه می‌کردند درحالی‌که شایستۀ آن نبودند که بر آستانۀ او بایستند. دریغ که به جای تسخیر دل‌ها کوشیده دانش و مهارت شعری عظیمش را مدام به چشم خوانندۀ شعر خود فروکند. قاطبۀ خوانندگان شعر فارسی نیز در طی چند قرن گذشته، عملاً او را نادیده‌ گرفته‌اند. آن استعداد مهیب کجا و این قبولِ‌خاطر خردک‌مایه کجا؟ مردمی که با شعر سعدی و حافظ و فردوسی می‌زیستند به خاقانی گفتند ذائقه و سلیقۀ ما را به هیچ گرفتی ما هم شعرت را نمی‌خوانیم. 

برو شعرت را ببر به دانشکده‌های ادبیات تا در کلاس‌های سرد و پرملال «تشریح» شود؛ شرحه‌شرحه شود. ما با شعر سعدی و حافظ «حال» می‌کنیم. زندگی می‌کنیم. شعر تو کمترین تأثیر را در شکل‌دادن به حیات معنوی ما دارد. 

اسنوبیسم بیمارگونۀ خاقانی؛ برجِ‌عاج‌نشینی خودشیفته‌وارخاقانی به‌مثابۀ یک مسلک شعری و یک بینش هنری هنوز هم قربانی و شهید می‌دهد. بگذریم. 

قطعۀ زیر را دوست دارم. ساده و صمیمی است. خاقانی از دست خودش به‌جان آمده است. به خودش دشنام می‌دهد: ای فلان که منم!... 

«چاکران همه روی به داراب آوردند و دشنام دادند که: ای فلان که تویی! » (داراب‌نامۀ طرسوسی،چاپ استاد صفا، ج۱،ص۴۴).

همۀ ما لحظاتی را تجربه کرده‌ایم که از دست خودمان به ستوه آمده‌ایم.  از حماقت و حقارتمان ذلّه شده‌ایم. این قطعه می‌تواند زبان چنین «وقت» و «دمی» باشد؛ وقتی که خودمان را دوست نداریم. هر کس به مقتضای حال و مقامش می‌تواند هر فحشی را که دلش خواست، به جای «فلان» بگذارد و بگوید: ای فلان که منم!...

آن‌چه افتاد چند بار مرا
پند نگرفتم ای فلان که منم!

آنچه هستم چرا نمی‌گویم؟
گفتم؛ ای خام‌قلتبان که منم!

شده‌ام سیر زین جهان زیراک
نیست خیری در این جهان که منم...  


میلاد عظیمی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان