کد خبر: ۲۷۹۱۱
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۴۰۰ - ۱۰:۱۳-17 October 2021
از دو سال پیش که وضعیت سفید را دیدم، در گوشهٔ ذهنم بود که چیزکی دربارهٔ شخصیت «هوشنگ» بنویسم. دست‌دست کردم.
چون دیدم دیگرانی هم هستند که مهرآوران را با این شخصیت در یاد دارند و دوست می‌دارند، حالا به بهانهٔ درگذشت عزت‌الله مهرآوران، از هوشنگ می‌نویسم. 
«وضعیت سفید» (نوشتهٔ هادی مقدّم‌دوست و حمید نعمت‌الله) داستان خانواده‌ای آشفته و از هم‌ دور افتاده و درگیر قهر و نفرت است. هوشنگ داماد این خانواده است و تمام تلاش او معطوف آشتی‌دادن اعضای خانواده است. انگار او از خواهر و برادرهای با هم قهر، بیشتر عضو و دلسوز این خانواده است. 
«خانم، محبت می‌کنی منّت نذار. منّت عمر دوران بامحبّت‌ بودن رو کوتاه می‌کنه. استقامت داشته‌ باشید تو رسم محبّت.»

این نخستین جلوهٔ تلاش هوشنگ برای رواج محبّت میان خواهر و برادر است. محترم، همسرش، پیشنهاد او را پس می‌زند. نگاه و بیان او در ادای «چهار»، یعنی «جمع کن بابا». 
به بهانهٔ سرزدن نوهٔ خواهر بزرگ‌تر که با محترم قهر است، بار دیگر هوشنگ می‌کوشد محترم را دعوت به محبّت کند. اینجا هوشنگ دست بالا را دارد و آرام آرام محترم را نرم می‌کند. «حالت حرفت کاملاً بدبینانه است خانم محترم خانم. حالت سوء ظن پیدا کردی‌ ها ... 
قشنگ تعارفش کنید بیاد تو ...به خاطر همین لج‌بازی‌هاته که همه ازمون بریده‌ن ... اجازه نمی‌دم با مهمون این طوری رفتار کنین ... بابا ناصره، پسر پوری عروس ... احسنت! تو قسی‌القلبی؟ نه! تو بی‌عاطفه‌ای؟ نه‌خیر! وقتی ناصر افتاد از پشت بوم تو زار نمی‌زدی؟ ... تو واقعاً گل اخلاقی.»‏

اینجا هوشنگ اشتباه می‌کند و از هول و شوق گل‌کردن محبّت در دل محترم و بهانه جستن او برای رفتن به باغ و نزد خانواده، به رویش می‌آورد که مربّا بهانه است. او علامت‌های بچّه‌ها را نمی‌گیرد و در نهایت موردشماتت آنها قرار می‌گیرد. اینجا رابطهٔ صمیمانهٔ او با فرزندانش، برجسته است. 
فرزندان هوشنگ دربارهٔ «انکارِ انکار» توجیهش می‌کنند و او می‌پذیرد که اشتباه کرده. 
هوشنگ که پروژهٔ آشتی دو خواهر را به جاهای خوبی رسانده، فرصت جلسهٔ خواستگاری دخترش را قدر می‌داند و می‌کوشد خواهر و برادر دیگر را آشتی دهد که البته موفّق نیست. 
در پایان خواستگاری، دو خواهر خداحافظی و تعارف سرسنگینی می‌کنند و یخ رابطه‌شان می‌شکند. و در این لحظات هوشنگ آن قدر شاد است که حواسش درست به محیط اطرافش نیست.

اوّل باری است که با داماد آینده‌اش صحبت می‌کند. او می‌کوشد استرس پسر جوان را در چنین موقعیتی، با سخن گفتن از موقعیت‌ مشابه خودش وقتی با پدر همسرش دیدار کرده، از بین ببرد.

‏۱۲/۱۴
اما «وضعیت سفید» روی کاکل امیرمحمّد می‌چرخد. نوجوانی که راوی داستان، چشمان اوست. او جدّی گرفته‌نمی‌شود. نه تنها از جانب دختری که به او دل بسته، بلکه مادربزرگش او را «طفل دیوانهٔ من» می‌خواند. بچّهٔ کوچک عمو نیز «امیر دیوونه» صدایش می‌زند. خواهر به او مضحک و بی‌معنی می‌گوید. 

حالا امیر در جمع خانوادهٔ عمّه است. عمّه و فرزندانش به امیر می‌خندند و هوشنگ به آنها چشم‌غرّه می‌رود و آنها را دعوت به عذرخواهی می‌کند. از میان همهٔ آدم‌ها، فقط هوشنگ است که احترام گذاشتن را به یک نوجوان مغرور و خودنما را بلد است. 

هوشنگ امیر را به خاطر پیداکردن جگرکی دنج، باسلیقه می‌خواند. نیز بامعرفتی و مغز فعّال او را می‌ستاید، چرا که در نقشهٔ هوشنگ برای آشتی‌دادن این و آن همکاری کرده. 

هوشنگ، احترام و آشتی و محبّت را می‌خواست و راه رسیدن به آن را بلد بود و برای دیگران نیز هموار می‌کرد. این بود یاد کرد من از هوشنگ که گمان می‌کنم راه‌ و رسمش در زندگی خانوادگی، گمشدهٔ این روزهاست؛

 به پاس زمزمهٔ محبّتی که عزّت‌الله مهرآوران در این نقش دمیده‌بود. روحش شاد. 


سیاوش خوشدل

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان