کد خبر: ۲۷۷۷۱
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۴۰۰ - ۱۰:۱۴-08 October 2021
اکنون وقت آن است که از دیدگاه چندتن از بزرگان فرهنگ ایران درباره ی عشق آگاه شویم. فارابی
ظاهراً مفهوم عشق حکیمانه، نخستین بار در آثار فارابی به گونه‌ای مجمل مطرح می‌شود و ابن سینا آن را گسترش می‌دهد و از طریق آثار ابن سینا به تعالیم عرفانی افزوده می‌شود. مهم‌ترین دلیل، رابطه‌ی ابوسعید ابوالخیر و ابن سیناست.

آنچه را رابعه عدویه در قرن دوم هجری مطرح کرد و به نام «محبّت» یا «حُبّ الهی» شناخته شد، با عشق حکیمانه که ریشه در سخنان افلاطون دارد، کاملاً متفاوت است. در نظریه‌ی «محبّت» رابعه جایی برای عشق مجازی وجود ندارد. حال آنکه عشق به مظاهر وجود، از جمله انسان، از عناصر اصلی عشق حکیمانه است.

در این‌که مفهوم عشق در فرهنگ عربی نبوده و از تعالیم افلاطون اخذ شده است، تردیدی نیست. دلیل مهم این امر، فقدان نظریات مربوط به عشق تا قرن پنجم در آثار صوفیه و عارفان جهان اسلام است. البته عشق زمینی و جنسی در شعر عرب مطرح بوده است ولی جز کامجویی‌های آنی و بی ارتباط با حُبّ و دوستی، چیزی نبود.

گویا جاحظ (فوت ۲۵۰ هـ. ق) نخستین کسی است که رساله‌ای درباره‌ی عشق زمینی با عنوان «رسالۀ العشق والنساء» نوشته است.کتاب «الزهره»‌ی ابوبکر محمد بن داود (فوت ۲۹۷ هـ. ق.) بعد از ترجمه‌ی آثار افلاطون به عربی نوشته شده و قطعاً از تأثیر آن‌ها برکنار نبوده است.در دنیای اسلام و محدوده‌ی ایران، فارابی (۲۵۷ ـ ۳۳۹ هـ. ق) نخستین فردی است که مفهوم عشق را مُستدل نموده و عشق الهی را منشأ و غایت عشق انسانی دانسته است.

فارابی در کتاب «اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله» در فصل هفتم، مفهوم «عشق» را مطرح کرده است. او در این فصل از عظمت و جلال و جمال و بهاء حق بحث می‌کند و اطلاقات مختلف این کلمات و جمال و بهاء حقیقی را برمی‌شمارد. «و جمال و بَهاء و زینت در هر موجودی آن بُوَد که وجود او به نحو افضل و برتر، وجود یابد.» 
سپس در لذّت و سُرور و غبطه سخن می‌گوید:

«و لذت و سُرور و غِبطه، محصول و تابع ادراک امری بود که اجمل و ابهی از این موجودات بود، به واسطه‌ی نوع ادراکی که اَتَمّ و اتقن بود. پس هرگاه، موجود اول در نهایت اجملیّت بُوَد و اَبهی و اَزیَن بود، پس ادراک او نسبت به ذات خود و از ذات خود، ادراکی بُوَد در نهایت اِتقان و علم او به جوهر خود، بر اطلاق، برترین علم‌ها بُوَد. پس آن نوع لذّتی که ذاتِ موجود اول، بدان مُلتذ می‌شود، لذتی بود که ما کُنه آن را در نمی‌یابیم و به مقدار و بزرگی آن، واقف نمی‌شویم.» 

فارابی این مقدمات را چیده است و زیبایی و لذت را منوط به هم دانسته است تا از آن، عشق را نتیجه بگیرد. به نظر او، لذت و سرور، محصولِ نوعی ادراک و دریافتِ زیبایی است. هر چه میزان زیبایی بیشتر باشد، لذت و سرور ناشی از درک آن، شدیدتر و قوی‌تر است. از سوی دیگر، ادراک هم درجات دارد. دریافت افراد متفاوت از یک پدیده‌ی واحد، یکسان نیست. ممکن است درباره‌ی یک پدیده‌ی زیبا، انسان‌ها دریافت‌های متفاوتی داشته باشند. پس لذت و سرور وابسته به دو چیز است:

الف ـ پدیدار
ب ـ ادراک

پدیدار با پدیده تفاوت دارد. پدیدار، تصویر ذهنی یک پدیده است. علم به پدیدار تعلق می‌گیرد نه به پدیده. ما هرگز نمی‌توانیم به پدیده‌ها علم داشته باشیم؛ زیرا علم، جنبه‌ی ذهنی دارد و به معلومی تعلّق می‌یابد که وارد ذهن شده باشد. علم حضوری، عبارت از علم به پدیدارها (ذهنیّات) است و همین علم، حقیقی است. علمِ حُصولی، ترکیبی مَجازی است و حقیقت عینی ندارد. این ترکیب، از اعتباراتِ ذهنی است تا منشأ برخی از دانش‌های بشری را ـ که متعلَّق آن‌ها در بیرون از ذهن قرار دارد ـ نشان دهد. در واقع، تا تصویر پدیده وارد ذهن نشود و به پدیدار تبدیل نگردد، هیچ علمی حاصل نخواهد شد. ما به پدیدارها علم داریم نه به پدیده‌ها. علم به پدیدار ها «ادراک» است. ادراک، یعنی دانستن این که چه چیزی می دانیم.

باری، هرچه پدیدار، قوی‌تر و زیباتر باشد و هرچه ادراک ما از آن، شدیدتر باشد لذت و سروری بیشتر احساس خواهیم کرد. خدا خود قوی‌ترین و تمام‌ترین وجود است، ادراک او نیز کامل‌ترین است، پس لذت و سرورِ حق از جمال و کمال ذات خود، مثل تمام صفات او، نامحدود خواهد بود.

در میان انسان‌ها هم زیبایی و هم ادراک، نسبی است، در نتیجه لذت و سرور هم نسبی خواهد بود، در مورد خداوند این لذت و سرور مطلق است. نکته این است که لذت و سرور ـ که خود ناشی از ادراک و دریافت زیبایی است ـ به مفهومی تبدیل می‌شود که شامل هر سه مفهوم: زیبایی، ادراک و لذت و سرور است و آن «عشق» است. خدا، کامل‌ترین عشق را بر خود دارد:

«در ذات او عاشق به عینه معشوق و مُحب به عینه محبوب بُوَد. پس او محبوب اول و معشوق اول بُوَد. حال، محبوب غیر خود بُود یا نبوَد؛ معشوق دیگری بُوَد یا نبوَد.»

از اين‌جا نتيجه‌ي ديگري هم مي‌توان گرفت: چون آدمي شبيه خداست، پس اين حالات در مورد او هم صدق مي‌کند. انسان با ادراک زيبايي‌ها و کمالات خود، دچار لذّت و سرور مي‌گردد و بر خويشتن عشق مي‌ورزد. حال، ديگري عاشق ما باشد يا نباشد چندان اهميت ندارد. البته آدمي دوست دارد، ديگري هم به ادراک زيبايي و کمالات او نايل آيد و در لذت درک زيبايي سهيم شود و زبان به ستايش زيبايي بگشايد و در نتيجه عاشق آن شود. 

طبق حديث مشهور قدسي، خدا هم چنين اشتياقي دارد. او گنج پنهاني است که دوست دارد مورد شناخت و حُب و عشق قرار گيرد. پس جاي شگفتي نمي‌ماند که چرا آدمي چنين نيازي دارد. انسان شبيه خداست. روان‌شناسان در تحليل رفتارهاي توجه طلب انسان، نکته‌هاي نغز بسيار گفته‌اند ولي همه‌ي آن‌ها تفصيل همين مُجمل است که: انسان دوست دارد شناخته و محبوب شود. اين دوست داشتن ريشه در زيبايي و ادراک دارد.

زيبايي جسم، دامي است که با آن، ادراک ديگري به درون جسم آورده شود. وقتي راهي براي جلب ادراک ديگران نداشته باشيم، از شبکه و تور جسم استفاده مي‌کنيم تا ابتدا نظر و نگاه را ـ که امري جسماني است ـ به زيبايي چهره يا بدن ـ که امر جسماني ديگري است ـ جلب کنيم. ولي مقصود از اين جلب ادراک، توقّف و توقيف آن در جسم نيست. قصد ما، دعوتِ ادراک و دريافت، به درون جسم بود. جسم، ناپايدار و فرسودني و پژمردني است. اما در وراي جسم، امر زيباي ديگري هست که پايدار و هميشه تازه است و آن، زيبايي معنوي احساس و انديشه است. نيل به اين زيباييِ غير مادّي، همان سعادت است.

«سعادت، عبارت است از صيرورت و انتقال و تحوّل نَفس بوَد در کمالِ وجودي خود، بدان مرتبتي که در قوام خود محتاج به ماده نبود.» 
فارابي همين مباحث را عيناً در «سياست مدنيّه» نيز تکرار کرده است.

ابن سینا

بعد از فارابی، ابن سینا (۳۷۰ ـ ۴۲۸ هـ. ق.) به گسترش مفهوم عشق در تمام جهان می‌پردازد. او عشق فلسفی را زمینه‌ی عشق عرفانی می‌داند و آن دو را به هم نزدیک می‌سازد. به نظر ابن سینا «عشق نیرویی است که در جمیع اجزا و مراتب عالم هستی ـ از جماد و نبات و حیوان تا اجرام فلکی و نفوس ملکی ـ ساری و جاری است و ذرّات عالم را به هم می‌پیوندد، محرک هر جزء به سوی کمال است و قوام و دوام وجود به او است بلکه وجود، خود اوست. 

عشق در حقیقت، شوق و جاذبه‌ی طبیعی به سوی خیر و جمال است و چون ذات حق، جمال مطلق و خیر محض است، پس معشوق، همه اوست و نیز چون موجودات عالم هستی همگی تجلیات ذات الهی‌اند، آن ذاتِ مقدس با مشاهده‌ی جمال و خیریت خود، در آیینه‌ی ممکنات، به جلوه‌های ذاتِ خود عشق می‌ورزد. پس عاشق و معشوق و طالب و مطلوب هر دو یکی است. وی همچنین، عشق‌های مجازی و دلبستگی به صورت‌های زیبا را مطرح و آن را به عنوان تشبّه به عقول مُفارق و نفوس فلکی و همچون وسیله‌ای برای تلطیف روح و نزدیک شدن به معشوق حقیقی مطرح می‌کند.» 

نقش ابن سینا در نزدیک ساختن فلسفه و عرفان به هم و رواج اندیشه‌ی عشق در مقالات عارفان، بسیار برجسته و بی‌نظیر است. ابن سینا با فهم مقولات فلسفیِ میراث افلاطون و ارسطو از یک سو و انتقال آن‌ها به جهان اسلام از سوی دیگر، همچون حلقه‌ی رابطی شد بین غرب و شرق. دوستی او با ابوسعید ابوالخیر و تأثیر قطعی او بر حالات عاشقانه‌ی ابوسعید و رواج آن‌ها از سوی ابوسعید در محیط اسلامی سرشار از زهد و تعصب و عبودیت، به عرفان رنگی عاشقانه داد و مکتب خراسان را پدید آورد که نقش آن در عرفان دوره‌های بعد انکارناپذیر است.

خلاصه‌ی «رسالۀ فی العشق» از ابن سینا:

«ابن سینا عشق را جست و جوی زیبایی دانست و از این پایگاه، هستی را سه بهره دید:
۱ـ آنچه در غایت کمال است.
۲ـ آنچه در غایت نقص است.
۳ـ آنچه میانجی این دو غایت است.

این سومین بهره‌ی هستی، حقیقت ندارد. زیرا آنچه هست یا به ذروه‌ی کمال رسیده است و یا از نقص به کمال می‌گراید. آرمان‌جویی انسانی همانا حرکتِ عشق است به سوی جمال. و جمال از نظر ابن سینا همان کمال است. در پسِ تکامل مرئی همه‌ی نمودها، نیروی عشق در کار است و همه‌ی تلاش‌ها و جنبش‌ها و پیشرفت‌ها از اوست. موجودات چنان سرشته شده‌اند که از عدم بیزاری می-جویند و خوش دارند که فردیّت خود را به صورت‌های متفاوت، نمایش دهند. ماده‌ی نامتعیّن که ذاتاً مرده و بی‌شور است، در پرتو نیروی نهانی عشق صورت‌های گوناگون به خود می‌گیرد و همواره بر مدارج بالاتر زیبایی، فرا می‌شود. بر اثر تکاپوی نیروی عشق، مراتبی چند در پهنه‌ی جهان جسم پدید می‌آیند:

۱ـ موجودات بی‌جان از صورت و ماده و کیفیت، ترکیب یافته‌اند. به نیروی عشق است که کیفیت به موضوع یا جوهر خود می‌پیوندد و ماده‌ی بی تعیّن، با صورت جمع می‌آید و همواره از صورتی به صورت دیگر می‌گراید.
۲ـ نیروی عشق، خواستار تمرکز و وحدت است.
۳ـ در مرحله‌ی بعد، در عالم حیوانی، نیروی عشق تمرکزی بیشتر می‌یابد.

پس مزاج حیوانی به وجود می‌آید و وحدتِ تکاپو را بیش از پیش، میسّر می‌گرداند.
در عالم انسانی، این وحدت، قوّت می‌گیرد و شعور را تحقّق می‌بخشد. در عالم موجودات برتر از انسان نیز همین عشق طبیعی یا ذاتی در کار است. همه چیزها به سوی معشوق نخستین یا جمال سرمدی تکاپو می‌کنند و ارزش هر چیز بسته به قرب اوست نسبت به این اصل نهائی. »

بنابراین، در همه‌ی موجودات، یا این است که وجود آن‌ها به سبب عشقی است که در آن‌هاست و یا این‌که وجود بِعینه همان عشق است. از اینجا آشکار می‌شود که هویت‌ها (موجودات) از عشق تهی نیستند و این، همان چیزی است که غرض ما آشکار کردن آن است.»

احمد عزتی پرور

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان