کد خبر: ۲۷۷۶۳
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۴۰۰ - ۰۷:۱۳-08 October 2021
اگر ساکن تهران باشید و بخواهید به شهرهای مرکزی و غربی استان مازندران سفر کنید، قاعدتاً، یا از جادهٔ چالوس می‌روید یا هراز. اگر از جادهٔ هراز بروید، نرسیده به آمل، سمت چپ، تابلوی «بلده» و «یوش» را می‌بینید.
 اگر از جادهٔ چالوس بروید در سه‌راه «پل زنگوله» سمت راست، همین تابلو را ملاحظه خواهید کرد. هر دو راه شما را به زادگاه پیشوای شعر نو، نیمایوشیج، می‌برد. 

سمت شمال درهٔ بلده، کوه‌های زنجیره‌ای، بلند و سخت‌گذری هست که اهالی منطقه، در گذشته‌های بی‌‌خودرو و بی‌جاده، اواخر تابستان از آن بالا می‌رفتند و خود را به «دشت» (نوار ساحلی) می‌رساندند و میانه‌‌های بهار، که هوای کرانهٔ دریا گرم و مرطوب می‌شد و پشه‌ها و «لل»ها به قصد کشت می‌گَزیدند، راه رفته را بازمی‌گشتند. اما رفت و آمد به این آسانی نبود. پشت آن کوه‌های بلند، حدفاصل یوش و ساحل، دره‌ای نسبتاً فراخ و حاصل‌خیز وجود دارد که در آن روزگاران (دوره‌ای که نیما جوان بود) خانی بدآوازه داشت و تفنگ‌دارانش آدم‌های سنگدلی بودند. این‌ها برای مردمان یوش و بلده، حکم «بلوری‌»های فیلم «گاو» داریوش مهرجویی را داشتند. نیما نام دو روستای این منطقه را در شعرهایش آورده است. 

این مقدمه را گفتم تا برسم به «رمضون باج‌گیر». رمضان‌‌آقا تفنگ‌دار و مهتر و گله‌بان خان بود و میانه‌‌های فصل بهار، بر فراز کوه‌های یادشده چادر می‌زد و، رفت و برگشت، از مسافران باج می‌گرفت. آن‌چه او را از دیگر گردنه‌گیرها جدا می‌کرد، و بر جایگاهی ویژه می‌نشاند، تعریفش از عدالت بود و پای‌بندی به این تعریف. رمضون باج‌گیر تَنگ‌های برنج و گندم و... را از اسب و استر پایین می‌آورد و پیمانه را به دست صاحبان اموال می‌داد و به زبان مازندرانی می‌گفت: «تو شی وکیل! درست تقسیم هاکن.» (خودت وکیل. درست تقسیم کن.) 

بالای سر طرف می‌ایستاد و هربار که احساس زیان می‌کرد، با جیغ و داد، جملهٔ معروفش را بر زبان می‌آورد: «درست پیمون هاکن. بالا خدا دره!» (درست تقسیم کن. خدا آن بالا ناظر است.) 
رمضان موجود عجیبی بود. یک بار ملای یکی از مکتب‌خانه‌های بلده را، روی گردنه، دیده بود و مجبورش کرده بود روضه بخواند. وقتی شیخ اعتراض کرده بود که شنونده‌ای باید باشد تا بخوانم، رمضان پاسخ داده بود: «من هستم، چوب‌دستی هست، هوا به این خوبی... بخوان.» و روایت است که ساعت‌ها گریه کرده بود. 

شاید، نیمای جوان را هم به شعرخوانی واداشته بوده باشد! نمی‌دانیم. آن‌چه از رمضان در حافظهٔ پیران آن منطقه باقی مانده است تعریفش از عدالت بود. او یک‌ششم از هرچیزی را می‌خواست. تنها مشکلش این بود که توضیح نمی‌داد چرا آن یک‌ششم حق اوست. 

بااین‌حال، بسیار پسندیده است که هر گردنه‌گیری به معیارهای خودش پایبند باشد و هر مسافر و رهروی از پیش بداند چه مقدار از اموالش را از دست خواهد داد. برای تضمین باج‌گیری هم که شده، پایبندی به معیارهایی لازم است. باج‌گیری هم آدابی دارد. اگر به جای یک‌ششم، سه دنگ یا شش دنگ اموال را ضبط می‌کرد مردم از منطقه کوچ می‌کردند. خودش می‌ماند و گلهٔ گوسفندش، و قله‌ای که دیگر به کارش نمی‌آمد. 

*نام شخص گردنه‌گیر را، به احترام بازماندگانش، تغییر دادم.

عباس سلیمی آنگیل
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان