تعداد نظرات: ۱ نظر
کد خبر: ۲۷۶۲۶
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۴۰۰ - ۱۹:۲۷-02 October 2021
بعضی چیزها که بین ما خیلی عادی است، در منطقه دیگری از زمین خیلی عجیب است، و بعضی چیزها که برای آنها عادی است برای ما بسیار عجیب.
وقتی رفته بودم هند هر کجا همسرم را معرفی می‌کردم با افتخار می‌گفتم ایشان دختر خاله‌ام هستند! بعدا فهمیدم چرا بسیاری اوقات چپ‌چپ نگاه‌مان می‌کنند. ازدواج دخترخاله و پسرخاله، همینطور پسر عمو و دختر عمو برای آنها حرام است، البته کمتر به روی خودشان می‌آوردند. تعجب می‌کردند این کار زشت (از نظر آنها) را چرا دیگر ابرازش می‌کنم.

به آنها که تعارف می‌کردیم بفرمایید داخل، داریم غذا می‌خوریم، می‌آمدند داخل و می‌نشستند سر سفره‌مان البته اگر غذایمان گوشتی نبود، طرف راننده بود، مامور برق بود، همسایه بود، اصلا تعارف سرشان نمی‌شد. کم‌کم یاد گرفتیم نباید تعارف شاه عبدالعظیمی بکنیم! فهمیدیم چقدر ما در تعارفات دو رو هستیم.

اصلا نمی‌فهمیدند مراسم عزا یعنی چه! استادم روز عاشورا را به من تبریک می‌گفت، می‌دید دسته داریم و مراسم خاصی برگزار می‌کنیم، خیلی هم خوشش می‌آمد از مراسم سنتی ما، به دسته‌های ما می‌گفت کارناوال عاشورا، بخصوص که می‌دید آن روز شربت و غذا هم می‌دهیم. واقعا فکر می‌کرد یک‌جشن است یا نهایتا یک بزرگداشت، اما عزاداری برایش نامفهوم بود.

یک کیسه ده کیلویی لیموترش گرفته بود، آبلیمو تهیه کنم، همسایه‌ها با تعجب نگاهم می‌کردند، می‌پرسیدند ده کیلو لیمو را گرفته‌ام چه کار کنم، گفتم آبش را می‌گیرم تا بعدا استفاده کنم به من می‌خندیدند. آنها همیشه لیموترش تازه داشتند ما نمی‌دانستیم. در مورد گوجه هم همینطور بود، نمی‌توانستند درک کنند ما چرا گوجه تازه را رب می‌کنیم! وقتی همیشه گوجه بود. راستش ما نمی‌توانستیم باور کنیم همیشه نعمت هست، همیشه آماده قحطی بودیم!

عطش ما برای گرفتن دکترا برای آنها عجیب بود. گر چه سطح زندگی‌شان از ما پایین‌تر بود اما به همان نسبت هم هزینه تحصیل ارزان بود، اما تلاشی صورت نمی‌گرفت حتما دکترا بگیرند. همسایه ما خانم "ایندو" سه فوق لیسانس داشت، روانشناسی، زبان انگیسی، و شیمی. از او پرسیدم چرا به جای سه فوق لیسانس یک دکترا نگرفته، با صداقت توضیح داد مقطع دکترا پول می‌خواسته، ولی تا مقطع فوق لیسانس مجانی بوده.

حجاب نداشتن ایرانی‌ها را تا حد افراطی و حجاب داشتن‌شان را تا حد غیر عادی پذیرفته بودند، و می‌دیدند. می‌دانستند ما طیف‌های وسیع و متنوعی در کشورمان داریم، در واقع ما جمع اضدادیم! اما اینکه بعضی بعضی با حجاب‌ها آرایش غلیظ در صورت و لب و گونه‌هایشان می‌کردند گیج‌شان می‌کرد. نمی‌توانستند بین این دو جمع بزنند. گر چه ما راحت جمع می‌زدیم!

استاد راهنمایم "دکتر رائو" تا شش ماه اول آشنایی‌مان رویش نشده بود بپرسد از چه چیزی ناراحتم! وقتی پرسید آیا در بدو ورودم به هند کسی را از دست داده بودم و پاسخ شنید که نه، برایش عجیب بود و می‌پرسید پس چرا آنهمه غمزده بودم!؟ هر چه می‌گفتم قیافه عادی اکثر ما ایرانی‌ها همینجوری است باور نمی‌کرد!

می‌گفت شما چرا بی هیچ دلیلی ناراحتید، چرا همیشه نگران آینده‌اید، می‌پرسید و نمی‌دانست چرا ما همیشه فکر می‌کنیم فردا حتما اتفاق بدی خواهد افتاد! من نمی‌توانستم قانعش کنم غمزده نیستم. قبول نمی‌کرد تصور بدبیاری، جزیی از وجود واقعی ماست و خدا همیشه بدترین گزینه‌ها را پیش روی ما می‌گذارد! ما فقط می‌توانیم بین بد و بدتر، "بد" را انتخاب کنیم و شکرگزار خدا برای قبول انتخاب‌مان باشیم.

از دین‌شان که می‌پرسیدیم خیلی بد نگاه‌مان می‌کردند، و همیشه با اکراه جواب می‌دادند. اگر رویشان می‌شد می‌پرسیدند مگر ما از دین تو سؤال کردیم که تو از دین ما می‌پرسی! راست می‌گفتند. دین را امر شخصی می‌دانستند اما ما در قدم اول باید می‌دانستیم طرف پیرو چه دینی است!

روزی که فارغ‌التحصیل شدم برای لوح فراغت از تحصیل صدایم کردند، یک جای اطلاعات من خالی بود! آن اطلاعات نه در پاسپورتم بود، نه در مدارک لیسانس و فوق لیسانسم که ترجمه کرده بودم، نه در کارت ملی‌ام.
کارمند دانشگاه پرسید؛ اسم مادرت چیست.
با تعجب پرسیدم مادر؟؟
که کارمند خانم با ناراحتی گفت بله مادر،  و ادامه داد؛ او نه ماه تو را حمل می‌کند، دو سال شیر به تو می‌دهد و سال‌ها راهت می‌برد، و تر و خشکت می‌کند، حالا با تعجب می‌پرسی چرا مادر!
گفتم نه به‌خدا! من خوشحالم از اینکه در مدرک تحصیلی‌ام اسم مادرم را می‌نویسید.
و نوشتند؛
رحیم قمیشی فرزند خدیجه.
چه خاطره زیبایی شد روز آخر اقامتم.

حتما بعضی رفتارهای عجیب آنها را هم می‌نویسم.

عجایب هندی‌ها برای ما

خانم ایندو که در همسایگی ما بود، برای من و همسرم کلاس خصوصی زبان انگیسی گذاشته بود. پول بسیار کمی هم می‌گرفت. شاید برایش تنها یک مشغولیت بود.
می‌گفت برای یک سال نمی‌تواند سیر و پیاز بخورد. مادر همسرش چند ماه پیش به رحمت خدا رفته بود و می‌گفت این برای‌شان یک رسم است!
پرسیدیم او را واقعا به رودخانه گنگ انداختید، گفت نه! ظاهرا آن چند ماهه فرصت نکرده بودند به رودخانه مقدس بروند.

پرسیدیم پس الان مادر شوهرتان کجاست، که گفت همینجاست!!
همسرم کم مانده بود قالب تهی کند وقتی گفت می‌تواند باقیمانده‌اش را برایمان بیاورد ببینیمش.

من بشدت مشتاق و خانمم بی‌نهایت ترسیده بود. "میس ایندو" اشاره کرد مادر همسرش الان بالای سرش روی تاقچه اتاق است. بعد از سوزاندن او، خاکسترش را دریافت کرده بودند تا ببرند در رودخانه مقدس رها کنند. کلاس زبان ما برای چندین هفته به هم خورد!

اولین چیزی که به محض ورود به بمبئی نظر خانواده‌ام را جلب کرد (البته بعد از دیدن وفور فقرای بی‌خانمان و پیاده‌رو نشین) موتورسواری خانم‌ها بود. تقریبا نیمی از موتورسوارها خانم‌های هندی بودند، آنهم با همان لباس‌های سنتی‌شان، ساری یا پنجابی. موتورسواری خانم‌ها آنجا اصلا نمایشی نبود، به کارشان می‌رسیدند، کسی هم جرأت نمی‌کرد مزاحمتی برایشان ایجاد کند. برای ما عجیب بود با اینکه مسلمان‌ها آنجا کم بودند و شیعه‌ها بسیار کمتر، اما یک روز تعطیل سراسری داشتند به اسم "محرم" که همان روز عاشورای ما بود.

مناسبتی داشتند به اسم روز "رخا" به نظرم. روزی بود برای گرامیداشت خواهر.
برادرها به خواهران‌شان هدیه می‌دادند. معمولا هدیه‌ها ساده بود، گاه یک پارچه کوچک که خواهر می‌بست به دور مچ دستش و آنرا برای یک سال حفظ می‌کرد. آنها که برادر نداشتند پسر عمو، دایی یا پسر عمه و خاله‌شان برایشان هدیه می‌آوردند، به این معنا که برادرشان هستند و همیشه پشتیبانشان.

انجمن اسلامی دانشجویان در یکی از تالارهای روباز و سرسبز شهر به مناسبت نیمه شعبان، جشن اعلام کرده بود. ما به همان آدرس تالار رفتیم، که دیدیم دیر رسیده‌ایم و نوازنده‌ها شروع به نواختن کرده‌اند.

چه نواختنی! واقعا شاد، و عده‌ای نوجوان هم رفته بودند جلوی سن و می‌رقصیدند.
در دلم به انجمن اسلامی که چنین مراسم شادی تدارک دیده بود درود فرستادم... تنها ما دقت نکرده بودیم آنجا چندین تالار بود و ما به اولین تالار که عروسی هندی بود رفته بودیم. چقدر خانواده عروس و داماد خوشحال شدند، با ما کلی عکس گرفتند و رفتن ما را خوش یمن دانسته بودند.

برای ما باور کردنی نبود می‌شود سفره‌هایی انداخت با خوراکی‌هایی متنوع که یک ذره گوشت در آن نباشد. ولی آنجا دیدیم می‌شود. اگر منوی غذاهای ما در رستوران‌ها الان ۱۰ نوع غذاست که همه هم با گوشت هستند آنها در منوی غذایشان بیشتر از بیست سی نوع غذا داشتند همه گیاهی‌. گوشت برای هندوها حرام بود. انواع ماسالا دوسا، تا پلو بریانی، تا سمبوسه، تا خورش‌های گیاهی و اسپاگیتی‌های خوشمزه و البته همه تند تند.

پلیس‌های‌شان واقعا پولکی بودند، ما دانشجوها همیشه یک ۵۰ روپیه‌ای آماده در جیب‌مان بود، که می شد ده سنت به دلار یا هزار تومان آن موقع خودمان. همینکه پلیس نگه‌مان می‌داشت برای چک گواهینامه یا معاینه فنی وسیله‌مان، یا تخلفی که کرده بودیم، ۵۰ روپیه خرجش بود و ادامه مسیر می‌دادیم.

وقتی یک روز استاد در کلاس خواسته بود نکات منفی هند را بگوییم من گفتم رشوه گرفتن پلیس، استاد آنقدر ناراحت شد که کم مانده بود از کلاس بیرونم کند! می‌گفت پلیس‌ها از شریف‌ترین مردم هند هستند، گفتم خودم تا حالا ده بار رشوه داده‌ام، که گفت اگر شماها این کار را نمی‌کردید، شهر ما و پلیس‌های ما این‌ همه خراب نمی‌شدند!

غالب هندی‌ها مردمی بودند بشدت فقیر، یعنی شاید برای یک هفته هم پس‌انداز نداشتند. اما جشن‌هایشان همیشه بر پا بود. به جز دو جشن مهم و اصلی‌شان که "دیوالی" بود و جشن رنگ‌ها یا " هولی" که هر کدام چند روز به طول می‌انجامید، مراسم عروسی‌شان با همه فقرشان بسیار باشکوه گرفته می‌شد. نوازنده‌ها همه محلی و فقیر بودند، صندلی‌های تاشو معمولی می‌گذاشتند، اما سنگ تمام می‌گذاشتند، عروس و داماد لباس‌های سنتی می‌پوشیدند و سه شبانه‌روز جشن بود و غذا می‌دادند. شادی‌شان از عمق وجودشان بود. فقر را پذیرفته بودند، خانه‌های کوچک را پذیرفته بودند، درآمد ناچیزشان را، اما اجازه نداده بودند کسی شادی را از آنها بگیرد!

خودشان بودند، خوب یا بد. هیچ نیازی به تظاهر نمی‌دیدند، هیچ نیازی به تفاخر نمی‌دیدند، زندگی را سخت نمی‌گرفتند و با آن کنار می‌آمدند، هر روز درگیر چیزهایی نمی‌شدند که دنیا را متحیر کنند...
اندازه خودشان را می‌دانستند.
خدا را باور داشتند
کشورشان را دوست داشتند
و به دیگران به دیده احترام نگاه می‌کردند.

رحیم قمیشی


کانال دلنوشته‌ها، رحیم قمیشی
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
غیر قابل انتشار: ۰
رضا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۰۱ - ۱۴۰۰/۰۷/۱۳
0
0
درود ، مطلب جالب و قابل تاملی است! فقط می خواستم اطلاعاتی راجع به نویسنده مطلب ، آقای رحیم قمیشی، داشته باشم. آیا ایشان همان آقای رحیم قمیشی هستند که اهوازی هستند و در دوران جنگ تحمیلی با عراق ، چندین سال اسیر بودند. لطفا اگر امکان دارد مختصری از بیو گرافی نویسنده را بیان بفرمایید و سند ( منبع )نقل این مطلبی که از ایشان آورده اید را ارائه بفرمایید . سپاس
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان