کد خبر: ۲۷۰۴۴
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۳:۴۵-07 September 2021
در دوره نوجوانی کتابی یافته بودم با این عنوان: چگونه نویسنده یا شاعر شدید؟ گفت و گوهایی بود با نویسندگان و شاعران معاصر. یادم هست با چه شیفتگی این کتاب را می خواندم که راز نویسنده شدن را کشف کنم و نیز چه افسوس می خوردم که چرا نام من در این کتاب نیامده است.
 خب، طبیعی هم هست که نام نوجوانی سیزده، چهارده ساله در آن کتاب نیامده باشد. هنوز هیچ نوشته ای از من چاپ نشده بود و جز دو سه باری برنده شدن در مسابقات انشاء نویسی مدارس استان، هیچ برگ زرینی در کارنامه نویسندگی من نبود. از این رو شاید بتوان تاریخچه داستان نویس شدنم را به سادگی بر اساس نخستین مجموعه یا حتی نخستین داستانی که از من منتشر شد، یا حتی زمانی که نخستین داستانم را نوشتم، مشخص کرد. اما این تاریخچه برای من چندان مهم نیست؛ برای من تاریخچه جادو شدنم به دست جهان داستان، جذاب و کماکان رازآلود است. پس بگذارید پرسش را به جای چگونگی براساس چرایی بازنویسی کنم: چرا خواستم داستان نویس شوم؟

این رازی است که همیشه آرزوی کشف آن را داشتم، بی آنکه هرگز توفیقی در یافتن پاسخ داشته باشم. حکایت شیفتگی من به عالم داستان و بلکه طلسم شدگی من، خود به داستان می ماند. خاطراتی چنان دور و مبهم را به یاد می آورم که به خواب و رویا می ماند. قدیمی ترین خاطره ام به پیش از دوره دبستان بازمی گردد. به گمانم پنج ساله بودم. با دو کودک دیگر بازی می کردیم و هر کدام می گفتیم در آینده چکاره می خواهیم بشویم. گویا در آن روزگار، بیش از پزشک و مهندس شدن، خلبانی رویای کودکان بود. هر دو همبازی من می گفتند در آینده خلبان خواهند شد و من که در ذهن کودکانه ام تمایزی میان داستان نویس و ناشر و چاپچی نبود، با تفاخر می گفتم من چاپخانه چی خواهم شد و البته در ذهنم این بود که من قصه های خودم را چاپ خواهم کرد. آن دو دیگری می گفتند ما چاپخانه ات را با هواپیماهایمان بمباران خواهیم کرد و من در پاسخ تهدیدشان می کردم که علیه آنان و تبهکاری و قلدری شان عریضه ای خطاب به شاه چاپ کنم. در عالم خیال نیز می دیدم پس از بمباران چاپخانه ام اوراق عریضه ام در سطح شهر پخش شده و این دو خلبان خودسر و خاطی رسوا شده اند.

این قدیمی ترین خاطره ام هست از زمانی که تصمیم گرفته بودم داستان نویس شوم اما ریشه های این آرزو هرگز تا کنون برای من کشف نشده است. من در آن سن هیچ نویسنده ای را نمی شناختم، هیچ الگویی برای نویسنده شدن پیش چشم نداشتم، هیچ کس با من درباره پدیده ای به نام نویسنده و نویسندگی صحبت نکرده بود و تا به امروز در حسرت دانستن این راز مانده ام که چرا خواستم نویسنده شوم.البته شور و شوقم به عالم قصه ها را به یاد می آورم. پدر بزرگم تنها کسی بود که دو سه قصه برای تعریف کردن داشت. پیرمرد بیچاره را وادار کرده بودم صدها بار همان دو سه قصه ای را که بلد بود برایم تعریف کند. و او با آه و ناله ناچار می شد بارها و بارها همان دو سه قصه ای را که بلد بود برایم تعریف کند. اما من هر بار با شیفتگی یکسانی داستان ها را می شنیدم. عجیب آنکه داستان ها بسیار ابلهانه و ناشیانه بودند، اما در ذهن من رنگ و بو رمز و راز می گرفتند و بدل به جهانی شگفت می شدند.

هنوز دبستان نمی رفتم و خواندن و نوشتن نمی دانستم که با پول توجیبی خود مجله کیهان بچه ها را می خریدم و با شیفتگی به تصاویر آن می نگریستم و می کوشیدم داستان را در ذهن خود بازبسازم. به سرعت به جهان افسانه ها پرتاب شده بودم و جهان واقعی از دیدگانم محو شده بود. در دبستان در درس انشاء که البته در واقع جمله نویسی بود، جمله های غلنبه سلمبه می نوشتم تا جایی که یکبار پدرم را به دبستان فراخواندند و به او تذکر دادند که تکالیف مرا بزرگ ترها انجام ندهند. تاکید پدرم را بر این که این جمله ها کار خود من است ،  باور نکردند.

افسون شدن من به عالم افسانه هر روز باور ناپذیرتر از پیش می شد. به شکل دیوانه واری هر چه را دستم می رسید  می خواندم و چون پول توجیبی کافی نداشتم از یک همشاگردی پولدارتر برای یکهفته کتاب کرایه می کردم. کتاب را یک روزه می خواندم و برای شش روز دیگر آن را به همشاگردی دیگری کرایه می دادم. به این ترتیب مطالعه آن کتاب برایم مجانی در می آمد. همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه روزی همشاگردی دوم کتاب کرایه داده شده را آلوده به روغن به من پس داد و من نتوانستم به همشاگردی نخستین اعتراف کنم که ضایع کردن کتاب کار من نبوده است.

روند کتابخوانی من رفته رفته شکل های بیمارگونه ای می یافت. وقتی کتابی می خریدم از همان کتابفروشی آغاز به خواندن کتاب می کردم. دوچرخه ام را کنار کتابفروشی فراموش می کردم و در خیابان در حین راه رفتن کتاب را می خواندم. اغلب وقتی به خانه می رسیدم کتاب تمام شده بود ( در آن سن و سال بیشتر کتاب هایی که می خریدم داستان های کودکانه کم حجمی بود)، این شیوه کتاب خواندنم موجب شده بود همسایه ها مرا دست بیندازند و نامم را آقای مطالعه بگذارند، کاراکتر گیج و حواس پرت یک سریال تلویزیونی.

تابستان ها به کتابخانه شهر می رفتم و تا عصر که کتابخانه بسته شود آنجا کتاب می خواندم. عصر مرا به زور از کتابخانه بیرون می کردند. برای ناهار نان ساندویچ ترش مزه ای را که لای لباسم به کتابخانه آورده بودم، مخفیانه می جویدم و با شور و شعف به رنگ ها و نقاشی های کتاب های هرژه در سری تن تن و میلو می نگریستم. چیزی نگذشت که شیفتگی غیر عادی من به جهان داستان موجب نگرانی شد. همسایه ها به پدر و مادرم اخطار کردند که شاید فرزندشان دچار جنون شود. پدرم کتابخانه رفتن و اصولاً خواندن کتاب هایی جز کتاب درسی را ممنوع کرد. از آن پس با اندک پول توجیبی ام پنهانی کتاب می خریدم و لای لباسم به خانه می بردم. شب ها پس از آنکه پدر و مادرم می خوابیدند، در انباری زیرزمین، پنهانی گاه تا خود صبح کتاب می خواندم و بلکه کتاب ها را می بلعیدم. براستی کجا رفت آن شور و شوق شگفت انگیز دوره کودکی؟ از چه وقت و چرا چنین تلخ شدیم و ایمان خود را از کف دادیم؟ اما این خود داستان دیگری است که شاید زمان دیگری به آن بپردازم.

 بی آنکه هیچ آموزشی دیده باشم تندخوانی آموخته بودم. هر چه دستم می رسید  می خواندم، از داستان های ژول ورن گرفته تا هدایت و هر چه فکرش را بشود کرد. بیشتر کتاب ها متناسب سن من نبودند و من به شیوه ناقص و دیگرگونه ای آنها را درک و هضم می کردم. پنجم دبستان با آموزگارمان که هدایت را مسخره کرده بود، مشاجره کردم. در دوم راهنمایی هنگام خواندن مخفیانه جنایت و مکافات داستایفسکی سر کلاس گیر افتادم. اما آموزگار که از حجم و عنوان رمان جا خورده بود رهایم کرد. فقط با تعجب پرسید آیا اصولاً من از چنین کتابی سر در می آورم؟

موجب شرمساری است که من براستی خیال می کردم همه آنچه را می خوانم می فهمم. آه...دوره زیبای جوانی و جهالت...این دوره در عین نادانی دوره اعتماد به توانایی خود است، دوره زرینی که تو ساده لوحانه خوشبین هستی، خوشبین به خودت و به آینده ات و به توانایی هایت. به طرز احمقانه ای ایمان داشتم که نویسنده ای بهتر از هدایت خواهم شد و روزی نوبل ادبی را خواهم گرفت. چه ایام شیرینی بود، ایام بیخبری، ایام خوش خیالی....گرداگرد من جهانی پربحران در تلاطم بود و من بیخبر از آن همه غوغا و آشوب، در جهان افسانه ها می زیستم. دور و بر من جنگ جریان داشت و کار حتی به بمباران شهرها کشیده بود، گروه های سیاسی همدیگر را تکه پاره می کردند و بگیر و ببندهای سیاسی سخت رایج بود، دوره ای بود پر از خطر، پر از آشوب، پر از محدودیت و انقلابی گری و شعار و هیاهو.....اما این دنیا برای من وجود نداشت. هیچ کدام اینها را نمی دیدم. کتاب هایی درباره بودیسم و گیاهخواری می خواندم و پاک بودایی شده بودم، اما نویسنده هنوز نه! به هر حال برخلاف نگرانی پدر و مادرم و تحقیر به قول خودشان زندگی من در دنیای قصه ها، جهان غیر واقعی داستان ها نجاتم داد. بی علاقه بودن من به جهان واقعی و سیاست در زمانه ای که داشتن یک کتاب یا اعلامیه سیاسی سرت را به باد می داد، نجات بخش بود. اما این داستان دیگری است که شاید یک روز دیگر به آن بپردازم. سال ها بعد که نخستین کتابم را چاپ کردم که البته نه مجموعه داستان، بلکه پژوهشی بود فاضلانه در باب رمان معاصر غرب، در چهار صد و اندی صفحه وزیری، کتاب را با بدجنسی خاصی به پدرم تقدیم کردم ، برای شرمنده کردنش، که تیرم به هدف هم خورد و مرد بیچاره را درباره پسر نویسنده اش معذب ساخت. 

این هم همان حکایت همیشگی کمپلکس ادیپ است، تنازع پایان ناپذیر پسران و پدران. اما این هم داستان دیگری است که شاید روزی دیگر به آن بپردازم. به هر حال گرچه نویسنده شده بودم و نخستین اثرم نزد اهل فن خوش درخشیده بود، هنوز داستان نویس نشده بودم.

تا سیزده چهارده سالگی افزون بر سیاه کردن چندین دفتر خاطرات، دو سه داستان نیز نوشته بودم، اما هنوز دیوانه وار کتاب می بلعیدم. برای نوشتن گمان می کردم هنوز وقت هست. شاید هم از همان هنگام ناخودآگاهانه دریافته بودم امر مقدس داستان نویسی کاری راحت نیست. ( به قول توماس مان نویسنده کسی است که نوشتن برایش از همه افراد دیگر دشوارتر است) شاید در اعماق قلبم ترسیده بودم به خودم ثابت شود هدایت نویسنده ای بهتر از من است و من نخواهم توانست نوبل ادبی بگیرم. با این حال کماکان می خواستم داستان نویس شوم و نه هیچ چیز دیگری. چهارده یا پانزده ساله بودم که بر حسب اتفاق با نویسنده ای آشنا شدم که بزودی نقش مشاور ادبی مرا بازی کرد. او همان سه چهار داستان خام مرا خواند و حال به تعارف و یا به حقیقت گفت استعدادی در این کار دارم و وعده داد بگذار هجده سالت شود تا من با ناشر معتبری برایت قرارداد چاپ مجموعه داستانت را تنظیم کنم؛ وعده ای که هرگز تحقق نیافت.

در گپ و گفت هایم با آقای نویسنده، او یک روز از من درباره آینده ادبی ام پرسید و اینکه در آینده در شاخه های گوناگون ادبی چه کارهایی می خواهم انجام دهم و چه طرحی برای فعالیت هایم در حوزه های گوناگونی چون ترجمه، نقد، روزنامه نگاری و غیره دارم. این پرسش او سخت به من برخورد. شگفت زده بودم که چطور متوجه نشده است یگانه رسالت بزرگ من در زندگی این است که داستان نویس شوم و نه اینکه دست به پیشه های پیش پاافتاده و مبتذلی مانند ترجمه یا نقد یا روزنامه نگاری ببرم!

اما بازی روزگار چیز دیگری بود. رفته رفته هراس از بزرگی رسالتم مرا فلج کرده بود. داستان نوشتن را چنان برای خود مقدس کرده و رویایی چنان بلندپروازانه برای خود بافته بودم که اکنون دستم به نوشتن داستان نمی رفت. همواره به خود می گفتم هنوز وقت دارم و از نوشتن داستان می گریختم. روزی کلامی از شیللر را خواندم. او به نویسندگان جوان توصیه کرده بود از انتشار نوشته هایشان پیش از سی سالگی خودداری کنند. ناخودآگاهم، این کلام را مناسب هراس هایم تحریف کرد و من آن را چنین تعبیر کردم: تا پیش از سی سالگی داستان نخواهم نوشت. بگذار پخته تر شوم و سپس بنویسم.

به همین سادگی من بهترین سالهایی را که نویسنده ای می تواند و باید به آزمون و خطا و تمرین بپردازد تا ورزیده شود، تلف کردم. طنز ماجرا اینکه در همه این سال ها، از همان نوزده سالگی تا به امروز با اکراه و بی میلی فراوان در همه حوزه هایی که به گمان دوره نوجوانی ام دون شاءن من بود سرک کشیدم و کار کردم. سال ها روزنامه نگاری کردم، کتاب های فراوانی ترجمه کردم، نقد ادبی نوشتم، ادبیات درس دادم، مجری تلویزیونی یک برنامه ادبی شدم، ویراستار چندین نشریه بودم و بسیاری کارهای دیگر. اگر نه همواره اما دست کم در اوایل به همه این پیشه ها با خوارشماری نگریستم و شاید از همین رو در همه این پیشه ها موفق بودم و به عنوان یک حرفه ای اعتباری در همه آنها کسب کردم. اما داستان نوشتن! داستان نوشتن هنوز چنان مقدس بود که می هراسیدم قدم به بارگاهش بگذارم! سال ها گذشت و من سی ساله شدم. در نخستین شب پس از سی سالگی با وحشت دریافتم توانایی من ذره ای بیشتر از گذشته نشده است.

 تلخی غریبی به جانم افتاد. دیگر خبری از آن خوش خیالی ها و اعتماد به نفس دوره نوجوانی در میان نبود. ایمانم به داستان نویسی ام را از دست داده بودم. دوره تیره و تار شک و بلکه نا امیدی فرا رسید. باز سال ها گذشت و دست بردن به نوشتن داستان هر روز بیش از پیش هراسناک تر به چشمم نمود. در گذر ایام حرفه اصلی من بیشتر نقد شده بود و حال یک رضا نجفی دیگر، رضا نجفی منتقد، بالای سر رضا نجفی بینوای داستان نویس ایستاده بود و به شکلی سادیستی خط بطلان بر ایده ها و پیشنویس های او می کشید. کار به دشواری پیش می رفت گاه در طول یک سال تنها یک داستان از زیر دست رضا نجفی منتقد جان به در می برد و در نشریه ای یا سایتی ادبی منتشر می شد. نویسنده گرفتار بحران آفرینش داستان بود. به سرعت برق و باد سال ها سپری شد. زمانی که ناامیدی و بحران به جایی رسید که تصور بدتر از آن ممکن نبود، داستان نویس دل به دریا زد و مجموعه داستانش را به ناشر سپرد. اما هنوز ماجرا ادامه داشت. مجموعه از سوی ناشر پذیرفته شد اما یکسال و اندی در انتظار کسب مجوز نشر منتظر ماند. سپس مجوز به شرط حذف نیمی از داستان ها و چند تغییر در برخی جملات دیگر داستان ها صادر شد. با تلخکامی مجموعه را از ناشر بازپس گرفتم و بار دیگر چندین سال کتاب توی کشوی میزم خاک خورد.

چند سال پس از مهاجرت به ولایت فرنگ، بار دیگر کتاب از کشوی میزم بیرون آمد و به ناشر دیگری سپرده شد و این بار بخت یار بود که از زیر تیغ ممیزی سالم بیرون جست. کتاب در غیاب نویسنده چاپ شد اما ناشر زمان را برای توزیع آن مناسب ندانست. کتاب من در بدترین دوره اقتصادی کشور چاپ شده بود. چنین بود که من داستان نویس شدم. شاید قدری دیر. شاید هنوز باید منتظر پخش کتاب باشم تا رسماً به جرگه داستان نویسان درآیم. به هر حال آن رویایی که در پنج سالگی داشتم تازه در پنجاه سالگی به تحقق پیوسته است. کنار رضا نجفی های دیگر، رضا نجفی داستان نویس نیز سرانجام زاده شد و راستش خودم هم منتظرم ببینم کار این نوزاد به کجا می کشد؟ آیا به موفقیت رضا نجفی منتقد و مترجم خواهد شد؟ آیا دیگر دیر است؟ نمی دانم. آدمیزاده را از حدس و گمان آینده سود و بهره ای نیست!

رضا نجفی/داستان نویس
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان