کد خبر: ۲۶۹۸۶
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱:۴۳-04 September 2021
روایتی از هنری پاتینجر مامور انگلیسی
ابراهیم خان قاجار قوانلو ملقب به ظهیرالدوله، حاکم مشهور کرمان در دوره فتحعلیشاه، پسر مهدیقلی خان برادر کوچکتر آقامحمدخان قاجار بود.

در سال ۱۱۹۸ ه.ق که آقامحمدخان در ساری از شیخ ویس خان پسر علیمرادخان، پادشاه زند شکست خورد و به استرآباد گریخت، در طی ماه‌های محاصره استرآباد مهدیقلی خان در عین جوانی به مرگ طبیعی در این شهر درگذشت. 

اندکی بعد وقتی ستاره اقبال آقامحمدخان درخشید و از محاصره استرآباد نجات پیدا کرد و به مازندران و طهران دست یافت، همسر مهدیقلی خان را که آسیه خانم نام داشت و دختر دایی اش محمدخان قوانلو و خواهر سلیمان خان بود به خانه خود آورد و ابراهیم خان خردسال هم در ردیف باباخان و حسینقلی خان قرار گرفت. به نوشته مولف تاریخ عضدی، آقامحمدخان این سه برادرزاده اش را پسران خود می خواند. 

شرح حال ابراهیم خان در منابع و مقالات مختلف آمده است. او در سال ۱۲۰۶ با همایون خانم اولین فرزند باباخان که در آن وقت حدود هشت سال داشت ازدواج کرد. مادرش نیز به عقد باباخان درآمد و به این ترتیب نسبت ابراهیم خان با فتحعلیشاه، پسرعمو، داماد و پسرخوانده بود. 

تا زمان مرگ آقامحمدخان ذکری از او در تواریخ نیست و به نظر می رسد سنی کمتر از آن داشته است که داخل در امورات سیاسی و نظامی بوده باشد. اما در اوایل سلطنت فتحعلیشاه به حراست راه فارس و عراق و جنگ سبزوار مامور شد. 

شهرت ابراهیم خان در تاریخ به خاطر دوره درخشان حکومت او بر کرمان است. بر طبق روایات مختلف در یکی از سالهای ۱۲۱۶ تا ۱۲۱۸ به کرمان رفته و تا سال ۱۲۴۰ که در میانسالی در تهران درگذشته، در آن ولایت مقتدرانه حکومت کرده است.

کرمان آسیب دیده از جنگ بزرگ سال ۱۲۰۸ و خراب مانده از ستم آقامحمدخان، در سالهای حکومت ابراهیم خان رنگ آرامش و امنیت را بازیافت و دوباره، هرچند نه به اندازه گذشته، رونق گرفت. از دوره ابراهیم خان مدرسه و حمام و بازار و تکایا و عمارات مختلف در کرمان باقی است. عدالت و انصاف او در حکومت هم بسیار معروف بوده است. ابراهیم خان طبع شعری نیز داشته و طغرل تخلص میکرده و در تذکره های آن دوران نام او آمده است.

هنری پاتینجر مامور و مسافر انگلیسی که در سال ۱۸۱۰ میلادی برابر با ۱۲۲۵ قمری از کرمان عبور کرده است توصیفاتی از این شهر و روایتی از دیدار با ابراهیم خان دارد.
 همزمان با ارتباط ناپلئون با شاه ایران و مطرح شدن احتمال تهدید هند از راه ایران، تحرکات دیپلماتیک انگلیس شدت یافت و سرهارفورد جونز و سرجان ملکم  در سالهای ۱۸۰۹ و ۱۸۱۰ عازم دربار ایران شدند. 

در همین زمان دو نفر از نظامیان تحت امر ژنرال ملکم به نام های کاپیتان کریستی و ستوان پاتینجر ماموریت یافتند از راه هند و بلوچستان به ایران رفته و طی سفری که اهدافش مخفی بود، وضعیت راه ها و استحکامات و شهرها و زمینه های مرتبط با یک لشکرکشی نظامی را بررسی و گزارش کنند. در میانه این سفر هنری پاتینجر از همسفر خویش جدا شده و از راه بلوچستان ایران به بم و کرمان رسید و کاپیتان کریستی به سیستان و هرات رفت. پاتینجر از ۳ تا ۲۵ مه ۱۸۱۰ در کرمان توقف داشت و سپس به سوی شیراز و اصفهان حرکت کرد. 

او توصیف دقیقی از وضعیت کرمان در آن روزگار دارد. در مورد شنیده هایش از جنگ کرمان و مقاومت شجاعانه لطفعلی خان و قتل و غارت آقامحمدخان و خرابی شهر و کاهش شدید جمعیت آن در پی آن وقایع که شانزده سال قبل اتفاق افتاده بود، نوشته است.

در ادامه آورده است که کرمان تا اوایل حکومت فتحعلیشاه خرابه و نیمه ویران بود اما پس از آن رو به آبادی گذاشت. شهر در زمان حضورش دیوار و حصار و برج و چهار دروازه داشته و بازار شهر برقرار و اجناس از هر مملکتی در بازار موجود بوده است. هشت یا نه کاروانسرا در شهر بوده که او خود در کاروانسرایی متعلق به حاکم سکونت داشته است. همچنین در شهر نان گندم یافت می شده که این امر وی را متعجب کرده بود.  

پاتینجر جمعیت کرمان را سی هزار نفر تخمین زده که بخشی از جمعیت را "گبرها" تشکیل می دادند اما از ارامنه و "جهود" ها اثری نبود. شالبافی و تفنگ سازی و نمد کرمان بسیار شهرت و رواج داشته و یک سوم مردم شهر به این صنایع مشغول بوده اند. تجارت و صادرات این محصولات به خراسان و کابل و بلخ و بخارا و ولایات شمالی برقرار بوده است. مالیات و عواید شهر به دستور شاه به مخارج حکومت محلی و نگهداری قشون برای حراست از  کرمان و ولایات اطراف اختصاص داشته است.
هنری پاتینجر در کنار این نوشته ها، جزئیاتی هم از دیدار خود با ابراهیم خان -که او را به اشتباه شاهزاده نامیده- آورده است. 

این دیدار در روز چهارم ماه مه سال ۱۸۱۰ برابر با ۲۹ ربیع الاول ۱۲۲۵ و میانه اردیبهشت ماه انجام شده و احتمالا روایت منحصر به فردی از ابراهیم خان ظهیرالدوله و چهره و لباس و رفتار و تشریفات حکومت اوست. "در حدود ساعت ده صبح شخصی از جانب شاهزاده آمد و اطلاع داد که حضرت والا در دربار است و مرا می پذیرد. 

فورا خود را آرایش داده لباسهائی را که عاریه گرفته بودم پوشیدم و بهمراه قاصد از چند خیابان گذشتیم تا بقصر رسیدیم. پس از اینکه از سه یا چهار حياط تو در تو عبور کردیم، عرض بیگی یا رئیس تشریفات مرا دیده اسمم را پرسید و نزد شاهزاده رفت و سپس آمادگی شاهزاده را برای پذیرفتن من اطلاع داد. عرض بیگی بمن دستور داد که از هر حرکتی که او می‌کند من نیز پیروی نمایم. پس از اینکه در معرض دید شاهزاده که نزد پنجره ای بارتفاع ده فوت نشسته و بتماشای فواره ای که در حیاط كوچك روبرو میجهید مشغول بود رسیدیم تعظیم کوتاهی کردیم و پس از اینکه چند یارد جلوتر رفتیم تعظیم دوم و همین طور تعظیم سوم را انجام دادیم که شاهزاده بتمام آنها با تکان دادن سر جواب میداد. 

انتظار داشتم که پس از ورود بدربار بمن اجازه جلوس داده شود ولی چون لباس من از نوع درجه اول و عالی نبود، تصور میکنم که بهمان جهت مرا آن اندازه محترم ندانستند که افتخار نشستن بمن داده شود و بنابراین در مقابل شاهزاده در توی حیاط ایستادم. در دور این حیاط در کنار دیوارها تمام صاحبان مناصب و مشاغل دولتی در حالی که دستهای آنها روی سینه بود ایستاده بودند. 

عرض بیگی بنحوی از من خواست که مانند آنها یعنی دست بسینه بایستم ولی چون میدانستم که در ایران چنین مرسوم است که نوکر در برابر اربابش دست بسينه بایستد و در نتیجه شامل حال من و شاهزاده نمیشد از انجام دادن آن خودداری کردم. پس از اینکه در مقابل شاهزاده جای گرفتم بصدای بسیار بلند پرسید که از کجا میایم و قصدم از انجام این مسافرت چه بوده و چگونه توانسته ام از خطراتی که در راه می بایستی با آن مواجه شده باشم صحیح و سالم بیرون بیایم.

پیش از اینکه بقصر بروم قصه ای جعل و سرهم کرده بودم و گفتم من و يك افسر دیگر را بکلات فرستاده بودند تا برای ارتش هند اسب انتخاب کنیم و از آنجا از طریق دریا نزد ژنرال مالكم که در ایران است بیائیم ولی چون راه تا دریا بسیار دور و فصل هم مناسب نبود من ترجیح دادم که از خشکی و از راه بلوچستان مسافرت کنم. این قصد و حکایت جعلی برای قانع نمودن و راضی کردن شاهزاده کافی واقع شد و پس از اینکه نیم ساعت در حضور شاهزاده بودم بمن اجازه مرخصی داد و با همان ترتیب و شکل که داخل شده بودم حضور وی را ترك گفتم.

قصر شاهزاده عظمت و وضع جالبی داشت و اشخاصی که در حضور شاهزاده بودند ملبس بالبسه فاخر بودند. اطاقی که شاهزاده در آن جلوس کرده بود کوچک و از لحاظ تزیینات نسبت بجاهائی که بعدها دیدم چندان جالب نبود و حتی بپایه بسیاری از خانه های شخصی نیز نمیرسید ولی چندتا از تالارهای پذیرائی و رسمی آن بسیار عالی بود. شاهزاده شخصا مرد خوش سیمائی است، رنگ پوست او زیتونی است و ریشی کوتاه و سیاه دارد. لباس او قبائی بود از پارچه گلدار اروپائی و نیز کلاهی سیاه از پوست بره بخارائی بسر داشت.

شاهزاده از سه طرف با شاه نسبت دارد، او داماد شاه و پسر برادر و همچنین ناپسری وی می باشد. در زندگی خصوصی مردی است میانه رو و واجد صفات انسانی و در مقام حکمرانی بسیار عادل و با انصاف است. در ایران يك نفر حکمران مستبدانه حکومت میکند و قدرت خود را ملازم با جبر و ستمی که معمولا همراه آن قدرت می‌باشد اعمال می‌کند. 

حکومت استبدادی و جبر و ستم آنرا تا حدودی عادی دانسته اعمال عوامل آنرا از صفات ناپسند محسوب نمی‌کنند، ولی درباره این شاهزاده حکایاتی چند رواج دارد و میگویند از این حیث برعکس رفتار می‌کند. البته باید سختگیریهائی را که در بعضی از موارد بمنظور جلوگیری از شرارتها اعمال میکند، نادیده گرفت زیرا شهر کرمان و اصولا ایالت کرمان از این لحاظ در ایران ضرب المثل می باشد."


منبع: مسافرت سند و بلوچستان، هنری پاتینجر، ترجمه شاهپور گودرزی، تهران: کتابفروشی دهخدا، ۱۳۴۸، ص ۲۳۷ و ۲۳۸

نویسنده: سعید میرسعیدی

ممالک محروسه ایران
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان