کد خبر: ۲۶۸۱۸
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۴۰۰ - ۰۳:۰۵-25 August 2021
دایی من (دکتر هوشنگ احراری) تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲  از جوانان فعال توده‌ای در شهر رشت بود.
در عکس‌های آن دورانش چهره راسخ و پر امیدش را با پیراهن سفید آستین‌ دو تا زده که یونیفرم توده‌ای‌های آن زمان بود می‌شد دید. پس از کودتا کلا از سیاست برید و‌ به دنبال زندگی رفت.

 در کنار نگهداری از خانواده چهارنفره‌ی خود (سه خواهر و یک برادر)  که پس از فوت پدر و‌ مادرشان او سرپرست‌شان بود مدارج عالیه تحصیلی را گذارند. جراح شد، فوق تخصص جراحی عروق را از دانشگاه استکهلم گرفت و بخش جراحی عروق را در بیمارستان هزازتخت‌خوابی تهران به راه انداخت. اولین پیوند آئورت در ایران به دست او انجام گرفت و زمانی که من به سنی رسیدم که می‌فهمیدم او چه کاره است دیگر استاد دانشگاه بود و رئیس بخش جراحی بیمارستان هزارتخت‌خوابی.

با وقوع انقلاب او با نگاهی بسیار شکاک به جریان‌های چپ نگاه می‌کرد و مشخص بود که سرخوردگیش از حزب توده همچنان او را آزار می‌دهد. کم‌کم با هم وارد بحث‌های سیاسی شدیم و به من فرصتی داد تا از جریانات نوین چپ ایران برایش بگویم. کنجکاو می‌شد و پرسشگر. وقتی از نقدهای نسل جدید چپ به حزب توده و بلوک شرق برایش می‌گفتم راضی می‌شد. در کنار سمت‌های علمی که داشت، به خاطر بورسیه‌ای که برای دوران تخصص‌اش از انگلستان گرفته بود، پزشک سفارت انگلیس در تهران هم بود.

زمانی که فضای سیاسی کشور رو به تیرگی می‌رفت یک روز به خانه ما  آمد و گفت: هر چه کتاب بودار داری جمع کن و بگذار صندوق عقب ماشین من. «خانه را برای پذیرایی از پلیس آماده کنید!» (از رهنمودهای حزب توده به فعالین خود در دهه ۳۰)
من هم اطاعت کردم و چند گونی کتاب پشت ماشینش گذاشتم. با هم سوار شدیم و رفتیم تا جلوی در سفارت انگلیس در تهران. به نگهبان گفت: خواهرزاده‌ی من است. 
رفتیم داخل. از جلوی چند ساختمان اداری گذشتیم و در جایی باصفا خانه کوچکی بود که فهمیدم اینجا مطب اوست برای پذیرایی از بیماران سفارت. داخل خانه اتاقی بود خالی با یک مبل و چند قفسه خالی کتاب.

گفت: این اتاق مال تو. همه کتاب‌ها رو اینجا بیار و هر وقت خواستی با من بیا، وقتی من کار می‌کنم تو هم کتاب بخون. این‌قدر هم تن مادرت رو نلرزون.

چند ماهی کتابخانه مخفی من در خود سفارت انگلیس در تهران به راه بود تا اینکه من را گرفتند و او به هر دری زد و از همه‌ی نفوذش استفاده کرد تا من را بیرون بیاورد. مطمئن هستم که اگر تلاش‌های او نبود من هم سرنوشت بسیاری از هم‌‌نسلانم را داشتم.

بیرون که آمدم روزی به شوخی به او گفتم: دایی جان تجربه حزب توده به درد خورد. طبق روش سرهنگ سیامک من را نجات دادی.

جدی گفت: سیامک آدم‌ خیلی خوبی بود.

مهرداد خامنه‌ای
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان