کد خبر: ۲۶۷۳۸
تاریخ انتشار: ۲۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۶:۴۱-19 August 2021
کلاس دوم دبستان که بودم هر روز امیرخان دهدشت (مرحوم پدر بزرگ مادریم) با بنز ۲۲۰ مدل ۷۱ سفید رنگ منو پسر داییام رو میبرد مدرسه و بر میگردوند...
یه روز صبح که ما سه تا رو رسوندن مدرسه فرمودند که امروز کار دارم خودتون بیاین خونه! از برِ شمرون میاینا، از پشت رودخونه نمیاینا! مام گوش گرفتیم و رفتیم سر کلاس و مشقمون! ظهر که زنگ آخر خورد و ما رو از اون مدرسه آلکاتراز ارشاد ته قلهک آزادمون کردن، با دو تا پسر داییام رووونه خونه شدیم منتها نه از برِ شمرون! نفری ۵ زار دادیم از بقالی آقا رضا بستنی کیم گرفتیمو یه تیکه سنگ انداختیم جلو پامونو راه افتادیم به سمت امارت علی اکبر خان دهدشت رو به روی باغ سفارت انگلیس از کنار رودخونه زرگنده! بستنی لیس میزدیم و خوشحال از ایکه امیر خان امروز نیومد پِیمون… 

سر زرگنده از اون دوتا جووونور جدا شدمو رفتم سمت امارت! بیژن سلمونی مشغول قیچی زدن بود و مقصودی لحاف دوز با تلفن حرف میزد! تیمور زادگان هم مشغول دلالی بود و آسمون ریسمون بهم میبافت! ممد میکانیکم رو پیکان جوانان گوجه ای مشغول کار بود!

به در سفید که روش پلاک بیضی برنجی داشت و اسم علی اکبر دهدشت روش هک شده بود رسیدم و دکمه زنگ رو فشار دادمو درب امارت باز شد! تو راه پله بوی قرمه سبزی مامان عترتم (عترت الشریعه ذوالریاستین زاده نعمت الهی که جانم به قربانش میرفت، خدا رحمت کنه!) پیچیده بود! آقا جون تو حیاط امارت با روبدوشامبر طوسی که کمربند زرشکی داشت، قدم میزد و پری خانم (همسر دوم آقا جون علی اکبر خان) مشغول شستن تشت مسی کنار حوض بود! با تعجب دیدم که بنز ۲۲۰ سفید رنگ مدل ۱۹۷۱ (تهران- ق) مرحوم اَبَویم تو حیاط امارت پارک بود! تنم لرزید… 
پله ها رو دو تا یکی دویدم و‌ پشت در رسیدم؛ هنوز انگشتم به دستگیره در نخورده بود که در باز شد و امیر خان دست به کمر و عصبانی و قرمز مثه گوجه فرنگی وایستاده بود! 

گفت از کجا اومدین؟؟؟ هنوز کلام تو دهنم منعقد نشده بود که دیدم زیر دست امیر خان دارم حمل میشم به اتاق وسطی (والده میدونه کدوم اتاقه!) صندلی تاشوی قهوه ای رو کشید بیرون و پاهامو با کمر بند بست به صندلی و با چوب دست اهدایی رضا شاه به آقا جون (که الان کانهو طلا ازش محافظت میکنم) و به همراه ترکه آلبالو که تو حوض خیس خورده بود افتاد به جونمو! آقا فلکم کرد… فریاد میزد که چرا از پشت رودخونه زرگنده اومدین؟! مادربزرگم هم از پشت در گریه میکرد که بچم رو کشتی مرد! 

خودش مصداق کودک آزاری بود اصن!  

کاشف به عمل اومد که سه تامون رکب خوردیم و زاغمون رو چوب زدن که ببینن حرف گوش میدیم یا نه!؟ 

اون دوتا جووونور هم، وضعیتشون کم از من نداشت ولی فرصت اینو داشتن که بپرن وسط باغچه دایی جان و تهدید کرده بودن اگه دست بهشون بخوره باغچه رو با خاک یکسان میکنن، و اینجوری از سرشون گذشته بود.. 

و اینطوری بود که این نخست زاده نرینه خاندان مادری فلک شد و یک هفته پاش ورم داشتو و مدرسه نرفت… 

و از همون زمان بود که گوش گرفت به حرف امیر خان!

امیر برادر
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان