کد خبر: ۲۶۶۷۸
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۲:۵۶-16 August 2021
بیشتر "ایرانشناسان"(!؟) و گذشته نگاران دنباله رو آنان، آغاز شهریاری صفویان را در خیزش شاه اسماعیل اول در سال ۹۷۸ خورشیدی و سپس برخی دیگر از تاجگذاری او در ۹۸۰ (۱۵۰۱ زایشی) یاد کرده‌اند،
حال همانگونه که در این نوشتارها تا کنون  دیده شد، سلطان علی سیاهپوش، شاه رودبند، در سال ۷۷۴ خورشیدی خود را پادشاه صفوی خوانده بود و فزون بر مغان و اران، بخش بزرگی از باختر ایران را به زیر فرمان داشت. از سوی دیگر همین تاریخ نویسان چه بیگانه یا "وطنی"، پایان شهریاری صفویان را در کشتن شاه سلطانحسین می‌دانند (۱۱۰۲ خورشیدی) و سپس به شاه تهماسب دوّم (از  سال ۱۱۰۲ تا ۱۱۱۲) و شاه اسماعیل سوم (سالهای ۱۱۱۲ تا ۱۱۱۶) اشاره‌ای می‌کنند. 

حال چرا ۱۱۱۶ را آخرین سال پادشاهی صفویه نمی‌شمارند خود معمایی است. ولی فراتر از شاه اسماعیل سوّم، دوتن از نوادگان  شاه سلطانحسین از دخترانش، شهبانو بیگم و مریم بیگم، هر یک به نوبه خود داعیه شهریاری صفوی را نمودند، که نخستین آنها با برنام سلیمان دوّم از ۱۱۲۶ تا ۱۱۲۹ برای بازگیری تاج و تخت در کنار قزلباشان وفادار به صفویان جنگید تا کشته شد و دیگری از ۱۱۲۹ تا ۱۱۴۰ در جنوب ایران و دور از دسترس دیگر مدعیان، با برنام شاه اسماعیل سوّم فرمانروایی کرد. در همان سال ۱۱۲۹ نیای نگارنده از شا خه گرجستان به نام  محمد حسین شاه صفوی از تفلیس به مازندارن رفت و قزلباش و صوفی و اهل فتوت پیرامون او گرد آمده، می‌رفتند که دست به تعرض به ری و همدان بزنند که در برابر سپاهی از ایل قاجار و ترکمان به فرماندهی حسن بیگ قاجار در سال ۱۱۳۶ خورشیدی کشته شد، که درباره او پس از این خواهیم نوشت.

 بر این پایه دوران فرمانروایی خاندان صفوی در ایران را باید از ۷۷۴ تا ۱۱۴۰ یعنی ۳۶۶ سال دانست، و می‌توان آن به دو بخش کرد، دوران امپراتوری صفویان از ۸۸۰ تا ۱۱۰۲ خورشیدی یعنی دویست و بیست و دو سال و دوره‌های خرده شهریاری آنان یک دهه پیش از امپراتوری و یک سد و سی و چهار سال پس از آن.

سخن دیگر در همین زمینه داستان ساختگی "سلسله افشار" و "سلسله زندیه" به عنوان شهریاران ایران است که باید آن را موشکافی کرد.

کشتار شاهزادگان صفوی، که از دوران شاه تهماسب اول به بعد پیشینه داشت، پس از استیلای محمود و اشرف افغان به ایران و سپس تهماسبقلی افشار و آغا محمد شاه قاجار ادامه یافت و تا بدآنجا رسید که در زمان فتحعلیشاه قاجار تنها انگشت شماری از بازماندگان این خاندان در ایران زنده مانده بودند. در سال ۱۰۷۳ خورشیدی شاه سلیمان نخست، که در بستر مرگ بود،

 شاهزادگان و صدر اعظم را فرا خواند و گفت "اگر می‌خواهید پادشاهی آرام و اهل مصالحه داشته باشید پسر بزرگم سلطانحسین را به جانشینی من بگذارید، لیک اگر هنوز می‌خواهید این پادشاهی با شکوه‌تر شود عباس میرزا را سر تخت بنشانید.” سلطانحسین فرزند ارشد پادشاه در دامان مادری بسیار مذهبی تا به پایه خرافات بزرگ شده بود. زندگی در حجره‌ای در مسجد ساخته مادر خود را به زیستن در کاخ ترجیح می‌داد. اوقات خود را به خواندن و رونویسی متون دینی زمان، که سراسر از حدیث و روایت در جای کلام الله  انباشته شده بود، می‌گذراند، تا بجایی که تنها به قضا و قدر معتقد بود. عباس میرزا از سوی دیگر از مادری که شاهدختی گرجی بود زاده شده، رزم آور، میهنی و مردمی به مانند نیای خود می‌بود. در دربار شاه سلیمان نبرد بر سر قدرت میان دولتمردان هوادار همسر ایرانی و قزلباشان هوادار شاهدخت النای  گرجی از دوران شهریاری سلیمان به روشنی برقرار بود و سرانجام با در گذشت شاه، دیوانسالاران و خواجگان حرمسرا پیروز شدند و شاه سلطانحسین بر تخت نشست. 

زمانی که احمد افغان اصفهان را گشود و نخست به عنوان نایب السلطنه، هنگامی که پادشاه را در کنار خود می‌نشاند و به نام او فرمان می‌داد، دست به کشتار همگی پسران و برادرزادگان شاه سلیمان یازید، تا جایی که گاه در هر نشست تا چهل شاهزاده صفوی را در برابر دیدگان پادشاه سست رای گردن می‌زد و سلطانحسین این همه را کار قضا و قدر می‌خواند. آنگاه که شهزاده ارزشمندی دیگر باز نمانده بود سر سلطانحسین نیز از تن جدا شد. اشرف افغان نیز پس از برانداختن محمود به یاری عثمانی‌ها، به این کشتار ادامه داد، پس آن اندک شماری از شهزادگان، که در گوشه و کنار کشور از صدمه تیغ افغان‌ها در امان مانده بودند، با شنیدن خبر برخاستن شاه تهماسب دوّم به خونخواهی و با یاری فتحعلی خان قاجار و قزلباشان آن ایل، به دور او گرد آمدند. اینک نیاز به سپاهیان بیشتر می‌رفت تا بتوان به براندازی اشرف پرداخت. فتحعلی خان از یک سوی کوشش می‌کرد از مغان واران سربازگیری کند و از سوی دیگر بر آن شد تا گروهی از راهزنان ایل افشار را، که در شمال مازندران و دشت ترکمن گردنه‌گیری می‌کردند و با افغان‌ها نیز در جنگ و گریز در می‌افتادند، به نیروی خود بپیونداند. رهبر این راهزنان مردی به نام ندرقلی بیگ، پیک پیشین حاکم استرآباد به دربار اصفهان در دوران پادشاهی سلیمان اوّل بود، که در یکی از سفرهای خود پیک دیگری را که به همراه داشت به قتل می‌رساند و چون به اصفهان می‌رسد و سبب را از او بازجویی می‌کنند می‌گوید که پیک کشته شده آهنگ باز کردن بستۀ حاکم برای پادشاه را داشته و او در جدال برای بازداری وی ازآن کار ناگزیر به کشتن وی می شود.

 صدر اعظم کهنسال و زودباور که این رسیدگی را برعهده داشت گفته ندرقلی را پذیرفته، او را با خلعت و انعام راهی شمال می‌کند. ندرقلی بیگ که اینک خود را سروگردنی از یک پیک عادی بالاتر می‌بیند، پس از چندی از حاکم خواستگاری دختر او را می‌کند، و چون جواب رد می‌شنود و از آنجا که با دختر سر و سری داشته، حاکم را می‌کشد و با دختر پای به گریز گذاشته به دشت ترکمن پناه می‌برد. در آنجا نادر و دختر حاکم دارای فرزند پسری می‌شوند که او را رضا قلی می‌نامند. پس از آن گروهی از بستگان ندرقلی به او پیوسته، به سرکردگی او به راهزنی و گردنه گیری می‌پردازند تا آنکه با دعوت فتحعلی خان قاجار به مازندران می‌روند و به سپاه شاه تهماسب دوّم می‌پیوندند. ندرقلی در فرماندهی گروه خود چنان با جسارت به سپاهی که ملک محمود برادر اشرف و حاکم خراسان برای سرکوب شاه تهماسب دوّم فرستاده بود، می‌تازد و پیروز می‌شود که یک شبه عزیز کرده شاه می‌گردد، آنچنان که به پیشنهاد خود او، شاه لقب تهماسبقلی (غلام تهماسب) به او می‌دهد. پس از چندی تهماسبقلی در گوش پادشاه می‌خواند که خان قاجار در پنهان با ملک محمود در تبانی است تا او را در یک شبیخون ساختگی تحویل افغان‌ها بدهد. شاه هراسیده از مرگ پدر و برادران و عموزادگان، رای تهماسبقلی را جویا می‌شود و او پیشنهاد می‌کند در یک مجلس خصوصی که با خان قاجار برقرار خواهد کرد کار او را یکسره خواهد ساخت، بی‌آنکه پای پادشاه به میان آید. 

چنین نیز می‌کند و مردی را که عامل ناموری او بود از پای در می‌آورد. شاه تهماسب از او می‌خواهد که پاداش خود را نام ببرد و او درخواست می‌کند که یکی از عمه‌های شاه، راضیه بیگم بیوه سپهدار داود خان (پرنس داویدام باگراتیونی) را به همسری وی در آورد. بدینسان پسرهیزم فروش بیسواد و راهزن دیروزی، اینک داماد ارشد خاندان صفوی و امیرالامرای پادشاهی است که برای باز پس گیری تخت و تاج پدری از این پس به او تکیه کرده است. 

سرانجام سپاهی بزرگ به گرد پادشاه آمده است و دوران راندن افغان‌ها از ایران فرا می‌رسد. در پایان همین سال تهماسبقلی با ریختن ماده‌ای در جام شراب تهماسب دوّم، او را که دچار هذیان گویی شده بود، به بزرگان درباری و قزلباش نشان داد و بر پایه این گفته "که همگی می‌بینید شاه دیوانه شده است"، به عنوان بزرگ خانواده صفوی او را از سلطنت خلع کرده، فرزند خردسالش را با برنام شاه عباس سوّم بر تخت می نشاند و اعلام می کند تا زمانی که پادشاه به سن بلوغ نرسیده است، او سمت نیابت سلطنت را بر عهده خواهد گرفت. با فراغت از کار افغان‌ها تهماسبقلی اینک در پی باز پس گیری سرزمین‌های باختری ایران از عثمانی‌ها و ولایات شمال باختری ایران از روسها بر می آید. سرانجام در همکاری با واختانگ پنجم پادشاه گرجستان، نقشه پنهانی یک حمله ناگهانی و یک زمان به عثمانی و روسیه ریخته شد.

 این تکش پیش بینی نشده سبب گردید تا از یک سوی سپاه ایران با در هم کوبیدن عثمانی‌ها بار دیگر عراق عرب را به ایران بازگرداند و از سوی دیگر رزمندگان گرجی کشور خود و ارمنستان همسایه را از تصرف روسها بیرون آورده، بار دیگر به دامان حکومت صفویان و ممالک محروسه ایران درآوردند. در سال ۱۱۱۵، پس از آنکه دشمنان شمالی و باختری ایران، بر پایه پیمان نامه رشت، فرمانروایی ایران بر عراق عرب و همگی قفقاز را پذیرفتند، تهماسبقلی، که همگی بزرگان، دیوانسالاران و سپهداران را برای بزرگداشت این پیروزی به ضیافتی در دشت مغان دعوت کرده بود، اعلام داشت اینک که وطن را از شر دشمنان پاک کرده و آن را یک بار دیگر به مرزهای دوران عباسی بازگردانده، چون خسته است مایل است از نیابت سلطنت کناره‌گیری کند و خواهان آن شد که فرد دیگری را در جای او برگمارند. ناگهان فریاد "واویلا" و حتی تهدید خودکشی از سوی گروهی که از پیش آماده کرده بود برخاست و تقاضاها، که او باید خود بر تخت بنشیند، فضا را پر کرد. تهماسبقلی دستی به علامت ناچاری تکان داد و در همانجا خطبه به نام ساختگی او "نادرشاه افشار" خوانده شد.

از اینجا بود که راهزن قدیمی سرشت پلید خود را نشان داد. بار دیگر کشتار شاهزادگان صفوی، که اینک در پناه او بودند، آغاز شد، تا جایی که تهماسبقلی برای نمونه در یک نشست ۱۳۶ شاهزاده صفوی را دستور به سر بریدن در مقابل خود داد و چون جلاد او به آخرین قربانی خود، که نوزادی چهارماهه و در قنداق بود، رسید سر از کار پیچید، پس تهماسبقلی کودک را از وی بگرفت و به میان استخر کاخ چهل ستون افکند تا خفه شود. از همین روی برنام وی در خانواده من "نادر قنداق انداز" است و این تنها موردی است که ما او را "نادر" می‌خوانیم.

با رسیدن خبر قتل عام صفویان به گرجستان، و با توجه به اینکه گروه اندکی از شاهزادگان صفوی، چه به سبب ازدواج با خاندان پادشاهی آن سرزمین یا درمقام والی و دیوانسالار، در آن سرزمین می‌زیستند و شاه واختانگ پنجم از آن بیم داشت که تهماسبقلی به بهانه حضور آنان پیمان شکنی کرده به سرزمین او نیز حمله کند، عموزاده خود شاهزاده خانلرمیرزا باگراتیونی فرزند امامقلی خان (شاه داویت دوم گرجستان) را به سفارت از سوی همگی شهریاران و فرمانروایان قفقاز نزد تهماسبقلی فرستاد، که در نامه‌ای ضمن اعلام پشتیبانی از وی و به رسمیت شناختن شهریاری او، بدینوسیله  دو درخواست خود را به آگاهی وی می‌رساندند: نخست آنکه همگی آنان در یک همبستگی به عنوان بخشی از ممالک محروسه ایران، در برابر عثمانی و روسیه خواهند ایستاد و در مقابل انتظار کمک از سپاه ایران در صورت تهاجم هر یک از این دو متخاصم را دارند، دیگر آنکه همگی شهزادگان صفوی و خانواده‌های آنان در هر کجای گرجستان که مقیم هستند از هرگونه گزند در امان خواهند بود. 

تهماسبقلی از هر دو پیشنهاد به گرمی استقبال کرد و با تاکید بر اینکه اکنون او خود بزرگ خانواده صفوی نیز می‌باشد و مرزهای شمال و باختر را به گرجیان می‌سپارد، پس جای نگرانی نیست، خانلرمیرزا را به تفلیس باز گرداند، چرا که اینک اندیشه کشور گشایی در خاور ایران را داشت. پس از این بود که وی به سوی خراسان راهی شد. 

وی در محاصره هرات با چندان ایستادگی و رزمندگی پدافندان روبرو گردید که سپاهش از یکدیگر پاشید، خود و منشی حضورش اعتماد الدوله در پشت دیوار مخروبه‌ای پناه گرفته بودند. وی از اعتماد الدوله خواست تا پیامی فوری نوشته برای رضاقلی افشار، که همراه با سپاه پشتیبانی در سرخس بود، بفرستد و او را به یاری بخواند. چون دید که منشی چندی به نوشتن سرگرم است، و از آنجا که سواد خواندن نداشت، پرسید "چی می‌نویسی؟" اعتماد الدوله آنچه را که نوشته بود آغاز به خواندن کرد: " به حضور حضرت والا، رضا قلی میرزا، سلطان ابن سلطان و خاقان ابن خاقان دام مستد...". در آنجا تهماسبقلی پیام را گرفته، پاره کرد و روی به اعتماد الدوله گفت "دیوث، دو کلمه بنویس خواهر پدرت در هرات ..... شد. خودت را برسان". رضاقلی افشار به هنگام رسید، هرات گشوده شد و سپاه ایران از آنجا تا قلب دهلی پیش رفت، پایتخت هند فرو افتاد، قشون هند از هم پاشید و خزانه هند به دست تهماسبقلی غارت شد و او به ایران بازگشت.
 
شکست هرات، از آنجا که او خود را شکست ناپذیر می‌دانست، بیماری روانی تهماسبقلی را سد چندان کرد، آنچنان که در بازگشت همسرش شهزاده راضیه بیگم و فرزندان او را یک پارچه گردن زد "تا خونی از صفویه نماند"، رضا قلی جسور و رزم آور و دانا را نابینا کرد و به زندان انداخت "تا هوس جانشینی من را نکند"، فرزندان دیگر خود را که از یک مادر با رضا قلی بودند فرمان به گردن زدن داد، دو برادرزاده خود را زنده به گور کرد، و سرانجام چون سپهداران او راهی برای پایان دادن به رفتار و کردار دیوانه‌وار او نمی‌یافتند و او را کشتند، برادرزاده‌ای که از چنگال او گریخته بود با برنام "عادل شاه" به مدت کمتر از یکسال (۱۱۲۷) قدرت را در دست گرفت و کاری مگر کشتار بازمانده بزرگان ایل افشار ننمود. سپس برادر او ابراهیم، که به خوارزم گریخته بود، با کمک ازبکان به خراسان حمله کرد، عادل را کشت و خود ادعای پادشاهی کرد. 

حوزه قدرتش مشهد تا مرز سرخس بود و تنها نامی از شهریاری داشت، چه اینک کشور از هم بکّلی پاشیده شده بود. گلستان و دشت ترکمان در دست ایل قاجار بود، مازندران و گیلان در دست خانواده مرعشی- صفوی، که خود را پادشاه ایران می‌خواندند، بغداد و کردستان عراق را عثمانی به تصرف درآورده، برای همیشه از ایران جدا می‌سازد، در کرمان و شیراز صفوی دیگری فرمانروایی می‌کند و خان‌های لرستان شورش کرده، در حال گشودن خوزستان و عراق عجم برای پیوند دادن به سرزمین تحت نفوذ خود بودند.

در سال ۱۱۲۸ سید محمد مرعشی حسینی، داماد شاه سلطانحسین، مشهد را گشود، ابراهیم افشار را به زندان افکند و فرزند رضاقلی افشار، "شاهرخ"، از دختر دیگر شاه سلطانحسین را که خواهرزاده همسر خود او نیز می‌شد و از بیم تهماسبقلی به افغان‌ها پناه برده بود، به نیابت خود و به امیرالامرایی محمد حسن خان شاملو، ایلخان کردهای شاهسون خراسان، به حکمرانی مشهد می‌گمارد. شاهرخ افشار در دوران حکومت ۹ ماهه ابراهیم به مشهد بازگشته ، ولی به مجرد ورود توسط ابراهیم نابینا و زندانی شده بود. شاهرخ افشار تا دوران به قدرت رسیدن کریم خان زند به مقام صدر اعظمی، همچنان به نیابت مرعشیان، حاکم مشهد باقی بود. در سال ۱۱۴۴ فرزند او به نام نصرالله افشار به حضور صدراعظم می‌رود و فرمان تداوم حکمرانی مشهد را برای پدر نابینا و نزار خود می‌گیرد.

 پس از شاهرخ معین نیست که این حکمرانی به چه فردی رسید، چون دیگر نامی از افشاریان نمی‌آید، تا سال ۱۱۵۸ که آغامحمد خان قاجار به مشهد وارد شده، همگی سرکردگان افشار یا تسلیم او می‌شوند و یا به افغانستان می‌گریزند. بازماندگان آن بخت برگشتگانی که سرنوشت خود را به قاجارها سپرده، و از خونخواری چون آغا محمد امان گرفته بودند، همگی در سال ۱۱۷۲ به فرمان فتحعلی شاه قاجار نابینا می‌شوند و به زندان می‌افتند.


اینک پرسش من از تاریخ نگاران و پیشینه نویسان اینست؟ چگونه می‌توان دوران قدرتمندی یک خانواده، از تهماسبقلی به مدت ۱۱ سال، عادل برای یکسال و ابراهیم افشار برای ۹ ماه یک سلسله یا خاندان پادشاهی ساخت و آن را در کتابهای خود اینچنین جا زد؟  چگونه است این "نادر"، که به سبب بغض نسبت به صفویان، مذهب کشور را شیعه ۶ امامی کرد تا حضرت موسی الکاظم، که صفویه خود را به او نسبت می‌دادند، میان امامان نباشد، صاحب تندیس و آرامگاه با شکوه و تقدیرتاریخی می‌شود، ولی نامی از اسماعیل دوم یا شاه عباس دوّم صفوی، که مذهب دوازده امامی را در ایران با آرامش و بدون خونریزی استوار کردند، آنچنان نمی‌آید؟

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان