کد خبر: ۲۶۶۷۶
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۲:۴۶-16 August 2021
شاید اینجا پیش از این نوشته بودم که من از کودکی با افغانستانی‌ها حشر و نشری ویژه داشتم.
خانه ما واقع در منطقه شهر قائم قم بود. جایی که بیشترین تمرکز مهاجران افغانستانی را در سطح شهر دارد. غالب همسایه‌های ما از آن دیار بودند و شعرها و زمزمه‌ها و بازیهایشان را می‌شناسم. دوستانی نزدیکتر از برادر داشتم و دارم و هنوز هم با برخی‌شان ارتباط نزدیک دارم. 

آن روزها همسایه‌ای داشتیم که در دو قدمی خانه ما مستأجر بودند. خانواده‌ای هشت نفره که چهار پسر و دو دختر داشتند و سال هشتاد و شش به افغانستان بازگشتند. اهل هرات بودند و من با یکی از پسرها که اسمش یاسین بود خیلی دوست بودم. یاسین خواهری به اسم نرگس داشت که یکی دو سالی از ما کوچکتر بود. هر روز که برای رفتن به مدرسه به دنبال یاسین می‌رفتم، چشم می‌دواندم تا نرگس را هم ببینم. 

گاهی می‌آمد پشت در و با هم حرف می‌زدیم. پدرش کارگری بی‌حواس بود که خیلی در این دنیا زندگی نمی‌کرد. برادرهای بزرگترش در افغانستان بودند و بزرگترین پسر خانه همان یاسین بود. گاهی هم بخت یار بود و شیفت‌ ما و نرگس یکی می‌شد و تا در مدرسه‌اش که نزدیک مدرسه خودمان بود همراهی‌اش می‌کردیم. صدایی نازک و ضعیف داشت و چشم‌هایی مهربان که وقتی می‌خندید، چیزی از گرمی نگاهش کم نمی‌کرد. 

من عاشق نرگس بودم و در خیالات نوجوانی‌ام همیشه او را کنار خودم فرض می‌کردم. بارها پیش آمده بود که بدون چادر و تنها با یک روسری شل و ول جلوی من و یاسین نشسته بود؛ همین بود که هیچ برای تصور عاشقانه او کم نداشتم. 

دوران راهنمایی تمام شد و من به حوزه آمدم. سال اول طلبگی بودم که نرگس را به یک خانواده افغان فروختند. چهارده سالش بود و هنوز چشم‌های مهربانش وقت زیادی برای دیدن دنیا لازم داشتند. اما خانواده داماد از خانواده‌های مهم هرات بودند و پیشکش‌هایشان قابل‌تر از آن بود که پدر مریض‌احوال یاسین پا پس بکشد. دختر را در قبال چند ملیون تومان پول و چند تخته پارچه و لباس و دو سه چمدان خرت و پرت به داماد ارزانی کردند و من دیگر نرگس را ندیدم. 

آن روز از مدرسه برگشته بودم که یاسین را سر کوچه دیدم و گفت که نرگس امروز رفت. وقتی به خانه برگشتم بی‌اختیار کمی اشک ریختم. البته آنقدر هم برایم جدی نبود. خصوصا که من در آن دوران تصور می‌کردم که قرار است آینده جهان اسلام را دگرگون کنم. این بود که کتاب صمدیه را برداشتم و مشغول به خواندن شدم. اما هجوم تصاویر خیالاتم با نرگس، امانم را برید و آن روز چیزی از متن شیخ بهایی نفهمیدم. اگر خود شیخ بهاء بود،‌ احتمالا در گوشم این بیت را می‌خواند: «وه چه خوش می‌گفت در راه حجاز/ آن عرب شعری به آهنگ حجاز/ کلُّ مَن لم یعشق الوجه الحسن/ قرّب الجلّ الیه و الرسن/ یعنی آن کس را که نبود عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار».

در این وانفسای پیشروی طالبان و به قول آقای جعفریان دانلود کردن،‌ و نه فتح شهرهای افغانستان، وقتی خبر تصرف هرات را شنیدم، یاد نرگس افتادم. حتما حالیه خانمی شده و بچه‌هایی دارد. چه می‌کند؟ نمی‌دانم. ولی نگران بودم که چه بلاهایی می‌تواند سر نرگس‌ها بیاید. خب البته من از این موج طالب‌هراسی بیم برنداشتم. 

شواهد نشان می‌دهد که بدنه‌ای نسبتا معتدل زمام را به دست گرفته‌اند. امیدوارم محض دلخوشی ما هم که شده کار در دست این بدنه بماند و نرگس‌ها کمتر آسیب ببینند. آن وقت دلخوش به این خواهم بود که با نرگس در یک شرائط مشابهی زندگی می‌کنیم. هر دو زمام امورمان در دستان نیمه‌معتدل‌هایی است که بر خاک‌مان حاکم شدند. کاش هرات و نرگس شب‌های آرامی در پیش داشته باشند. 

عباس حائری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان