کد خبر: ۲۶۵۶۸
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۵:۲۰-10 August 2021
کودتا در ایران یک واژه قرن بیستمی است. حال آنکه قدمت آن در جهان به قرن‌های گذشته باز می‌گردد. نخستین بار وقتی مشروطه‌خواهان سلطنت محمدعلی شاه را به ‌زعم او مورد تهدید قرار دادند، او بساط مشروطه‌خواهان را در میدان بهارستان برچید و خود مجددا به تخت سلطنت نشست. این جابه‌جایی قدرت اگر چه کمی بعد ناکام ماند اما نامش به کودتا معروف شد.
واقعه اسفند ۱۲۹۹ که سیدضیاء‌ به همراه رضاخان قدرت را در تهران به دست گرفتند و نیز واقعه ۲۸مرداد ۱۳۳۲، که سرنگونی دولت مصدق را به دنبال داشت از جمله دیگر کودتاهای تاریخ معاصر ایران است. 

با دکتر غلامحسین میرزاصالح پیرامون تعریف کودتا در ایران و جهان و تبعاتی که به دنبال داشت به گفت‌وگو پرداختیم که در زیر می‌آید. 

بیش از صد سال است که ما در کشورمان تجربه کودتا داریم. سه کودتای مهم در همین صد سال رخ داده است. کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ از جمله مهم‌ترین آنها است. به نظر شما مفهوم کودتا چه تغییراتی در یک نظام سیاسی ایجاد می‌کند و اساسا چه ویژگی‌هایی دارد؟

اگر کودتا را به معنی سرنگون کردن سردمداران حاکم وجلوس کودتاگران بر کرسی فرمانروایی بدانیم، سابقه‌ای بسیار طولانی دارد. در منابع اروپایی معمولا به اقدام یولیوس سزار رهبر حزب مردم رم در تصاحب مقام دیکتاتوری مادام‌العمر اشاره می‌شود و یا به قدرت رسیدن کلودیوس، و در منابع ایرانی به آرتکسارس برای سرنگون کردن داریوش دوم و پیش از آن توطئه گئومات مغ و حکومت هفت ماهه او، و بعضی از منابع شیعی هم به قدرت رسیدن ابوبکر را نوعی کودتا می‌خوانند.

تعریفی کلاسیک از کودتا را ادوارد لوتویک به دست می‌دهد که در همین سال‌جاری ۲۰۰۶ مقاله «سه دلیل برای عدم بمباران ایران» را نوشت. او معتقد است که کودتا عبارت از رخنه یک جناح کوچک اما بانفوذ دولتی است در ارکان حساس حکومت و کسب قدرت سیاسی با توسل به ابزارهای گوناگون و گاه خشونت‌آمیز. ولی نگاهی به فهرست ۱۲۵گانه کودتاهای مهم جهان، که به استثنای ۹مورد آن همگی از ۱۹۱۰ تا به امروز اتفاق افتاده است، نشان‌دهنده چنان تنوع و گستردگی است که کاملا با تعریف لوتویک همخوانی ندارد.

به اعتقاد‌ هانتینگتون کودتاها را باید به سه قسمت تقسیم کرد:

نخست کودتاهای اساسی و کامل مانند کودتای سال۱۹۱۱ میلادی چین، ۱۹۴۴میلادی بلغارستان و ۱۹۵۲میلادی مصر.

دوم کودتاهای خیرخواهانه که هدف اصلی آن اصلاح امور کشور و مبارزه با فساد و این جور چیزهاست. نمونه قدیم این نوع کودتا، مقابله سولا سردار رومی‌بود با ماریوس قانونی و نمونه جدید آن کودتاهای پاکستان، ترکیه، تایلند و موارد مکرر در سوریه و بولیوی.

نوع سوم استفاده کودتاگران از حق وتو ارتش و ارتشیان است به قصد مقابله و سرکوب مشارکت مردم در کسب حقوق سیاسی و اجتماعی‌شان. مانند کودتای ۱۹۷۳میلادی شیلی و ۱۹۷۶میلادی آرژانتین و تا حد زیادی ونزوئلا در سال۲۰۰۲میلادی .

کودتای نوع دوم و سوم به وسیله افسران ارشد شکل می‌گیرد، و بانیان نوع اول افسران رده پایین و سربازان هستند.

دو نوع کودتای دیگر هم داریم: یکی کودتای بدون خونریزی که کودتاگران با تهدید دستگاه حاکم را سرنگون می‌سازند، که نمونه بسیار معروف آن کودتای ناپلئون در ۱۰نوامبر۱۷۹۹ بود که مارکس با کتاب هیجدهم برومر خود به آن شهرت جهانی بخشید. نمونه جاری این نوع کودتا اقدام پرویز مشرف در سال ۱۹۹۹ است.

دیگری کودتای خودساخته است که کودتاچی پا از حدود مشروعیت قانونی خود فراتر می‌نهد مانند کودتای لوئی بناپارت در برابر مجلس ملی فرانسه و یا اقدام پادشاه نپال در سال‌جاری میلادی.

بعضی از پژوهشگران علوم سیاسی اخیرا به تظاهرات مداوم و به اصطلاح آنها ماراتنی شهروندان یک دولت برای تغییر حکومت اشاره می‌کنند وآن را کودتای مخملی می‌نامند، مانند تظاهرات صربستان در ۲۰۰۰، اوکراین و اکوادور و بولیوی در دو سال اخیر میلادی.

به این نکته هم اشاره کنم که عمده‌ترین هدف کودتاگران معمولا ساقط کردن نهادهای نظامی‌یا بوروکراتیک حاکم و جایگزین کردن نظام ایده آل خویش است. آنها بلافاصله پس از تصاحب ارکان حکومت( قوای سه گانه) اقدام به برکناری یا دستگیری یا ترور و یا اعدام دولتمردان کرده، و پس از پاکسازی عناصر وابسته به رژیم سرنگون شده، اقدام به لغو یا معلق کردن قانون اساسی یا منشورهای رسمی ‌کرده و با صدور فرامین به اداره امور کشور می‌پردازند و تدوین و تصویب قانون اساسی و سایر مقررات جدید را به آینده موکول می‌کنند.

حال با توجه به آنچه که درباره انواع کودتا در جهان از آغاز تا به امروز گفتید، من از شما می‌پرسم که آیا می‌توان دگرگونی و بلوا و آشوب ایران در دوم تیرماه ۱۲۸۹، سوم اسفند ۱۲۹۹ و ۲۸مرداد ۱۳۳۲ را به معنای دقیق آن در علوم سیاسی کودتا نامید؟

به اعتقاد من، خیر. در هر سه به اصطلاح کودتا، رژیم سیاسی دستخوش دگرگونی اساسی نشد. هیچ یک از شاهان حاکم برکنار و یا تبعید و کشته نشدند. قانون اساسی نه تنها لغو یا معلق نگردید، بلکه مورد تایید قرار گرفت. اصولا در طول هفتاد و چند سال عمر قانون اساسی قبلی هرگز هیچ گروه و حزب و شخصی خواستار لغو یا تعویض آن نشد. حتی حزب توده در اوج قدرت نمایی خود که چندصدهزار عضو و طرفدار داشت، خواهان «استقلال ملی و قانون اساسی مشروطه» بود.

واقعه اول که به کودتای محمدعلی شاه معروف شده است در حقیقت از اختلاف میان رییس قوه‌مجریه (بر اساس اصل ۲۷متمم قانون اساسی) و قوه‌مقننه بود که شاه بر اساس اصل۴۸ قانون اساسی از حق انحلال آن برخورداربود.

دعوای شاه و مجلسیان بیشتر جنبه لج و لجبازی داشت و معرکه‌ای بود که روزنامه‌های تندرو آتش بیار آن بودند. به قول سیداحمد تفرشی: «در آن موقع تنگ باز هر آنچه نباید بنویسند می‌نوشتند و با قلم شلیک می‌کردند.»

اس و اساس حرف شاه این بود که: «یازده نفر از نمایندگان تندرو باید تبعید شوند، عدلیه برپا شود و انجمن‌ها نظامنامه داشته باشند و در اجراییات دخالت نکنند و احدی نباید اسلحه داشته باشد».

مجلس هم پاسخ می‌داد که: «تبعید و نفی احدی قبل از محاکمه و ثبوت تقصیر جایز نیست و خلاف قانون اساسی است، منع اسلحه هم باید بعد از حصول امنیت انجام پذیرد».

در حقیقت اگر گروه ظاهرا انقلابی و ششلول بندهای آن بر سر عقل می‌آمدند و دست پنهان آن نماینده تندروی آذربایجان از آستین آن جوان تبریزی در نمی‌آمد و اتابک ترور نمی‌شد، برقراری مصالحه میان شاه و نمایندگان، در این مورد و موارد دیگر، امکان‌پذیر بود. از سوی دیگر آتش افروزی و تفرقه‌افکنی‌ هارتویک وزیر مختار روسیه و همچنین سابلین کاردار سفارت روس را در به خشونت کشاندن دعوای شاه و مجلس نباید از نظر دور داشت، که اینجا جای پرداختن به آن نیست. باز به قول تفرشی: «در حالی که سفرای فرانسه و آلمان و انگلیس و اتازونی به فکر اصلاح بودند و به مجلس می‌آمدند و می‌رفتند روس‌ها در فکر برهم زدن بودند و تحریک کردن شاه به اعمال خشونت».

شاه در فرمان ۱۴ربیع‌الثانی ۱۳۲۷ خود، ضمن گلایه از بی نظمی‌های چند ماه گذشته و اقرار به این که«اصول مشروطیت در تامین آسایش حال رعیت و ترتیب امورات دولت و مملکت بهترین اساس است» متعهد می‌شود که در اول ماه رجب همان سال مجلس بازگشایی گردد. البته باید متذکر شد که در صورت اعمال اصل۴۸ قانون اساسی، مجلس باید ظرف سه ماه تشکیل و شروع به کار می‌کرد. گفتنی است که حوادث دیگر مشابه آنچه در ایران در آن زمان به وقوع پیوست و گاه به بلوا و شاه کشی هم انجامید، اقدامی‌ کودتایی خوانده نشده است. 

در واقع در اجرای همین اصل از قانون اساسی است که شاه به صدراعظم می‌گوید: «به تمام بلدان ایران تلگراف کردیم که وکلای خودشان را انتخاب کنند و سه ماه دیگر روانه نمایند» گفتنی است که حتی مخالفان سرسخت قانون اساسی و نظام مشروطه هم، اداره مملکت به شیوه سابق را ناممکن می‌دانستند و با تداوم نوعی حکومت مشروطه موافق بودند. کما این که وقتی سلطان العلماء در باغشاه و در حضورشاه می‌گوید: «لفظ مشروطه منافی با دین است، شیخ فضل‌ا... در مخالفت با او متذکر می‌شود: «مشروطه خوب است، شاه دستخط مشروطه را دادند... مشروطه باید باشد، ولی مشروطه مشروعه و مجلس محدود نه هرج و مرج».

در واقعه سوم اسفند۱۲۹۹، حدود دوهزار نفر قزاق لنگان و خیزان با سر و وضعی آشفته، گرسنه و تشنه، در ۲۸ بهمن ۱۲۹۹ از قزوین حرکت و در سوم اسفند وارد تهران شدند و دو روز بعد احمدشاه فرمان نخست وزیری سیدضیاءالدین طباطبایی را صادر کرد. او در همان روز کابینه نه نفره خویش را که رضاخان در آن هیچ سمتی نداشت، در قصر فرح‌آباد به شاه معرفی کرد. 

وقتی در هفتم فروردین ۱۳۰۰و بار دیگر در هفتم اردیبهشت، مسعودخان کیهان از وزارت جنگ کناره گرفت، رضاخان سردار سپه به وزارت جنگ منصوب شد و وزیر جنگ مستعفی به سمت وزیر مشاور مشغول کار گردید. در این تغییر و تحول داخلی نه تنها کسی کشته نشد، بلکه قزاقان برای آگاه کردن مردم تهران از ورود خود چند تیر توپ شلیک کردند که باعث سقط جنین چند زن از ترس شد. پنج سال و هفت ماه بعد از ورود نیروی قزاق به تهران و صدور فرمان نخست وزیری سیدضیاء، طرح تشکیل دومین مجلس موسسان با ۸۰رای از ۸۵نفر نماینده حاضر در مجلس شورای ملی به تصویب رسید و پس از انجام انتخابات ۲۸۷نماینده مجلس موسسان در تکیه دولت گرد آمدند و با۲۶۱ رای موافق و ۴مخالف (۲۶غایب) اصول۳۶ و۳۷ و۳۸ و۴۰متمم قانون اساسی را تغییر دادند. شش سال و تقریبا دو ماه بعد از ورود قزاقان به تهران رضاخان سردار سپه بر تخت سلطنت نشست.

وقایع اتفاقیه۱۳۳۰ تا مرداد ۱۳۳۲ از چند جهت به ایام نهضت مشروطه شباهت داشت. در این مورد نیز در نهایت دو قوه‌مقننه و مجریه کانون رویارویی و اختلاف بودند و هر کدام با استناد به پشتوانه‌های توده‌ای و حزبی بر حقانیت قانونی خود پافشاری می‌کردند. این بار نیز روزنامه و روزنامه‌نگاران، دانسته و ندانسته راه افراط پیمودند و باعث از میان رفتن انسجام توده‌های برانگیخته شدند.

وقتی که در زمان حکومت حسین علاء کمیسیون نفت در ۱۷اسفند سال ۱۳۲۹ یک روز بعد از ترور رزم آرا، پیشنهاد ملی کردن شرکت نفت انگلیس و ایران را به مجلس شورای ملی فرستاد، در واقع آرزوی آن زن آبادانی را در نخستین تظاهرات عظیم سیاسی خاورمیانه برآورده که ۴سال پیش، ملی کردن صنعت نفت را فریاد زده بود. پیشنهاد کمیسیون نفت ۷روز بعد در مجلس شورای ملی و ۵روز بعد از آن در مجلس سنا به تصویب رسید. 

دکتر مصدق با ۷۹ رای موافق و ۱۲رای مخالف رای اعتماد گرفت و چهار روز بعد کابینه اول خویش را معرفی کرد. قوه‌مقننه در ۱۰ اردیبهشت قانون ملی شدن نفت را تصویب نمود و در ۱۱اردیبهشت شاه براساس اصل۴۹ متمم قانون اساسی، رسما قانون ملی شدن صنعت نفت و خلع ید از شرکت«سابق» نفت و تاسیس شرکت ملی نفت ایران را اعلام کرد.

اینک قوه‌مجریه با برخورداری از چنین پشتوانه قانونی و محکمی‌موظف بود نسبت به اجرای آن پروژه سیاسی- اقتصادی بزرگ تاریخ ایران، به شکلی سنجیده، سیاست‌سازی و تصمیم‌گیری کند و با سپردن امور به دست افراد متخصص در زمینه‌های مورد نیاز و به‌خصوص در رشته حقوق و روابط بین‌الملل، به جنگ بزرگ‌ترین امپراتوری جهان برود.

این را هم بگویم، که درباره هیچ یک از وقایع تاریخ طولانی ایران به اندازه آن سه سال منتهی به اواسط ۱۳۳۲ کتاب و جزوه و مقاله نوشته نشده است و متاسفانه، به‌جز چند مورد مختصر، تماما متاثر از دیدگاه‌های گروهی، رفیق بازی و نسبت‌های فامیلی است. مدیریت آن پروژه که کاملا جنبه رسمی ‌و قانونی یافت به خرد و اندیشه و آگاهی از شرایط اقتصادی و سیاسی حاکم بر جهان آن روزگار احتیاج داشت تا «در خواب دیدن پیرمردی نورانی که گفته بود نفت را ملی کنید».

مطالعه صورت مذاکرات مجلس ۱۶ که در آن دوران بحرانی، شش ماه‌ونیم بعد از مجلس قبلی افتتاح شد، هوش از سر انسان می‌رباید. این که بخوانیم دو تن از دارندگان دکترای حقوق، بدون بررسی مشکلات بگویند: «اگر بر فرض نتوانیم مانند شرکت نفت انگلیس و ایران سی میلیون تن استخراج کنیم، ده میلیون تن که می‌توانیم...در این صورت سالی سی میلیون لیره درآمد خواهیم داشت و دولت انگلیس هیچ کاری نمی‌تواند بکند...اگر صنعت نفت در دست ملت باشد... آن انقلاب اقتصادی و رفاه که می‌خواهیم فوری فراهم می‌شود... فقر و مسکنت و بدبختی جایش را به رفاه و آسایش می‌دهد. همه دهات برق پیدا می‌کنند، لوله کشی می‌شود (مقصود لوله کشی آب تهران بود)، قوای موتوری به کار می‌افتد...قرارداد ۱۹۳۳ هم باطل می‌شود...بنابراین با یک تیر دو نشان زده‌ایم. اگر ملت نتوانست این کار را اداره کند، گردن مرا بزنید.»

وقتی در سه ماه بعد اصل ملی کردن نفت به تصویب دو مجلس رسید، مجریان آن برنامه عظیم در چنین خواب و خیالی بودند. به قول یکی از سرشناسان آن زمان: « نفت را ملی کردیم ولی نه توانایی اداره آن راداریم، نه متخصص فنی، نه نفتکش و در فروش آن عاجز مانده و باید از روسیه و آمریکا و انگلیس کمک بخواهیم».

به هر حال من در اینجا قصد پرداختن به اوضاع و احوال آن دوران پرآشوب و تنش را ندارم. فقط همین قدر بگویم در زمانی که اجرای چنان برنامه سرنوشت سازی مستلزم حفظ نظم و آرامش بود تا دولتمردانی آگاه و آشنا با مسائل اقتصادی و سیاسی و بخصوص فن دیپلماسی، حقوق و ثروت از دست رفته این مردم را به آنان بازگردانند، برعکس شاهد هستیم که مرتبا و در اواخر کار تقریبا هر روز عده‌ای در آشوب و بلوای احزاب و گروه‌ها و هیات‌های رنگارنگ کشته می‌شدند و گردانندگان این دسته جات هر یک خواهان کسب منافع ملت و ملی کردن نفت به شیوه خویش بودند. 

در اینجا نیز مانند نهضت مشروطه روس‌ها از هیچ گونه توطئه و خرابکاری ابایی نداشتند. در واقع روسیان می‌خواستند مردم ایران با لاینحل ماندن قضیه ملی کردن نفت دچار بحران اقتصادی شوند و بیش از پیش از حکومت خویش ناراضی گردند. آنان نه تنها هیچ کمکی به ایران نکردند، بلکه با عدم پرداخت ۲۰میلیون دلار هزینه استهلاک و کرایه راه آهن در زمان جنگ و یا زمانی که با ورود اورل هریمن امکان حل مناقشه نفت دور به نظر نمی‌رسید، گروه طرفداران صلح وابسته به حزب توده با سر دادن شعارهای ضدآمریکایی، چون آمریکایی به خانه‌ات برگرد، باعث رویداد خونینی شدند که ۳۰۰کشته و زخمی‌بر جای گذاشت. 

همین‌طور در مورد جورج مک گی که با ملی کردن نفت ایران موافق بود و نخست وزیر هم ظاهرا علاقه و اعتماد خاصی به او داشت. در آن زمان رویه نابخردانه حکومت شوروی که در نهایت باعث فروپاشی آن نظام شد، وحشت سقوط ایران به دامان امپراتوری سوسیالیستی روسیه را به دل آمریکاییان افکند. ترسی که انگلیسی‌ها در ایام منتهی به سال۱۳۳۲ از آن بهره برداری کردند و حکومت آیزنهاور را که با چرچیل از زمان جنگ دوستی و همکاری داشت، مقهور امپراتوری بریتانیا کرد.

این مقوله و نقش روسیه تزاری و بلشیویک در مقابله با روند توسعه سیاسی در ایران بجز دوران نهضت مشروطیت هرگز از طرف وقایع نگاران و حادثه نویسان روسوفیل معاصر ایرانی مورد توجه و تحلیل قرار نگرفته بود. در مورد گروه‌های دیگر چه می‌گویید؟

این موضوع در مورد سایر گروه‌های سیاسی دیگر هم صادق است. رفتار دسته‌جات طرفدار حکومت وقت هم مصداق دوستی خاله خرسه بود. قانون‌شکنی و زیر پا نهادن قانون اساسی از سوی این گروه‌ها هم کم نبود. مثل جنجالی که بر سر اوراق موجود در خانه ریچارد سدان رییس سابق شرکت نفت به راه انداختند، یعنی در همان روزهایی که مهندس مهدی بازرگان به عنوان اولین مدیر عامل شرکت ملی نفت منصوب شد و ۴۵۰۰تن از کارکنان فنی شرکت در حال ترک ایران بودند. پس از بازبینی اوراق و دفاتر موجود در خانه سدان، که اساسا چندان ارزشی نداشت، بازار تهمت و افترا رواج یافت و باختر امروز و شاهد هر روز به دروغ نام یکی از مخالفان خود را که معمولا از افراد سرشناس بودند به عنوان جاسوس انگلیسی‌ها اعلام می‌کردند.

کیفیت تعاملی که قوام در سیاست داشت را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ به نظر شما این تعامل چرا در عصر و زمانه خود مغفول ماند؟ چرا واقعه ۳۰ تیر مورد توجه ملی‌گرایان قرار نگرفت؟

همان طور که باید متوجه شده باشید من تمام این وقایع را در نهایت با محک قانون اساسی می‌سنجم، بنابراین کاری به منفور و محبوب بودن افراد یا احساسات و عقاید این حزب و آن گروه ندارم. در مورد واقعه سی تیر۱۳۳۱ در حقیقت با استعفای دکتر مصدق و پس از مخالفت شاه با دادن زمام امور نیروهای مسلح به دست نخست وزیر شروع شد. شاه پس از ناامید شدن از تغییر رای دکتر مصدق طبق روال معمول و قانونی نظر مجلس را درباره نخست وزیر جدید جویا شد. مجلس نسبت به نخست وزیری قوام ابراز تمایل کرد و طبق رای مجلس فرمان نخست وزیری قوام صادر شد. 

قضیه‌ای که باعث سقوط قوام و صدور حکم جهاد بر ضد او گردید اعلامیه قوام بود که در عصر روز ۲۷تیر از رادیو پخش شد. قوام در اعلامیه خود پس از اشاره به این که «درد عمیق ملت با داروهای مخدر درمان نمی‌شود»، و از عوامفریبی در امور سیاسی متنفر است و در مسائل مذهبی اهل ریا و سالوس نیست، می‌گوید: «کسانی که به بهانه مبارزه با افراطیون سرخ، ارتجاع سیاه را تقویت نموده اند، لطمه شدیدی به آزادی وارد ساخته زحمات بانیان مشروطیت از نیم قرن به این طرف را به هدر داده‌اند. من در عین احترام به تعالیم مقدسه اسلام، دیانت را از سیاست دور نگاه خواهم داشت و از نشر خرافات و عقاید قهقرایی جلوگیری خواهم کرد.»

آنچه نوشته اند این است که در آن حادثه حدود ۱۳۰نفر کشته و ده‌ها نفر زخمی‌شدند.

البته قوام که سیاستمداری با تجربه بود، منتهی کهولت سن و بیماری پروستاتی که سال‌ها از آن رنج می‌برد او را ناتوان ساخته بود. زمانی که شاه پس از مشورت با تقی‌زاده و مستشارالدوله و توصیه آن دو، اقدام به اصلاح اصل۴۸ قانون اساسی به نفع خود کرد، این قوام بود که از تخت بیمارستان به او نوشت: تشکیل مجلس موسسان حاصلی« جز متزلزل ساختن قانون اساسی کشور که بقای حکومت ملی و مشروطیت است، در بر نخواهد داشت. برای مملکت هیچ خطری بزرگ‌تر و لطمه‌ای عظیم‌تر از این نیست که تنها وثیقه بقای ایران، یعنی قانون اساسی بازیچه و دستخوش تغییر و تبدیل شود».

قوام عصر همان روز سی تیر استعفای خود را به شاه داد و شاه از مجلس خواست تا رای تمایل خویش را نسبت به نخست وزیر جدید اعلام کند. مجلس هم در روز ۳۱تیر با اکثریت ۶۱رای از ۶۴نفر حاضر به نخست وزیری دکتر مصدق رای داد. ۳۳نفر از نمایندگان حاضر در مجلس سنا هم به توصیه شاه که خواستار رفع آن بحران خونین بود، به نخست وزیری دکتر مصدق رای دادند و فرمان نخست وزیری او در دوم مرداد از طرف شاه صادر شد، در حالی که روز قبل از آن قرآنی برای شاه فرستاده بود که در پشت آن سوگند یاد کرده بود که: «دشمن خدا باشم اگر بخواهم خلاف قانون اساسی عمل کنم»و الخ.دکتر مصدق سه روز بعد کابینه خود را معرفی کرد و مقام وزارت دفاع ملی را هم خود عهده دار شد.

پس از جابجایی قوام و دکتر مصدق و واگذاری مقام وزارت دفاع به دکتر مصدق چنین پیداست که کشور یک تکان تاریخی خورده است. این جابه‌جایی و تغییر، ماهیت سیاسی حکومت پهلوی را نیز تغییر داده بود؟

نکته مهم در این تغییر و تحول این است که نخستین نشانه‌های جدال سیاسی میان مجلس، رییس حکومت و رییس دولت از همین زمان پدیدار می‌شود، که من به چند مورد آن اشاره می‌کنم. قبلا بگویم که در این زمان آیت‌‌ا... کاشانی ریاست غیابی مجلس را به عهده داشت.

از نکات اختلاف‌برانگیز یکی آن بود که دکتر مصدق دستور تبعید مادر و خواهر شاه را صادر کرد و دفاتر خواهران و برادران او را بست و مجلس طی ماده واحده‌ای قوام را مفسد فی‌الارض شناخت. این قبیل اقدامات که نتایج روانی شدیدی به دنبال داشت نوعی تسویه حساب سیاسی تلقی می‌شد و مانند صدر مشروطه و دوره اول قانونگذاری باعث رویارویی شاه و مجلس و صدراعظم شد. 

موضوع دیگر که خلاف قانون اساسی هم محسوب می‌شد کسب اختیار قانونگذاری در هفتمین روز زمامداری دکتر مصدق به مدت شش ماه بود، و دیگر این که از ملاقات افسران ارشد ارتش با شاه جلوگیری کرد و به سرتیپ ریاحی و یک سرتیپ دیگر که معاون بودند دستور داد که کلیه امور ارتش را به شخص او گزارش دهند و از همه مهم‌تر بروز اختلاف میان آیت‌ا... کاشانی رییس مجلس و دکتر مصدق بود. کار اختلاف آنان به جایی رسید که آیت‌ا... کاشانی مصدق را صیاد آزادی ایران نامید و کسی دانست که با تمام وسایل در صدد است که برخلاف قانون اساسی، کشور را به قبل از مشروطه بازگرداند.

هر چند تصاحب وزارت دفاع ملی از سوی دکتر مصدق برخلاف اصل۵۰ و ۵۱متمم قانون اساسی بود، اما انحلال مجلس، یعنی مجلسی که خود ۸۰درصد آن را نماینده واقعی مردم دانسته بود، به بهانه استعفای ۵۲تن از نمایندگان و انجام رفراندوم، به قول رایج، در آن ایام نوعی اقدام بر ضد نظام مشروطه محسوب می‌شد. غلامحسین خان صدیقی که مانند پارسا، رضوی، معظمی ‌و سنجابی و آیت‌ا... کاشانی و جز آن، با انحلال مجلس و رفراندوم مخالف بود، می‌گوید به دکتر مصدق متذکر شده بود که:

چون شما خود انتخابات این مجلس را انجام داده‌اید و گفته‌اید که ۸۰درصد نماینده واقعی مردم هستند و این مجلس تمام لوایح شما را انجام داده، نباید آن را منحل کنید. صدیقی می‌افزاید: «به او گفتم آیا از ۱۲۸۵ تاکنون دیده‌اید که غیر از شاه کس دیگری نخست وزیر تعیین کرده باشد؟ بنابراین پس از انحلال مجلس شاه شما را فرمان عزل می‌دهد. جواب دکتر مصدق آن بود که شاه جرات نمی‌کند.»

واکنش کاشانی بسیار تندتر از دیگران بود. او در اعلامیه‌ای خطاب به مردم نوشت: «اکنون ۲۸ماه است که ایشان (دکترمصدق) زمامدار است و در این مدت یک قدم مفید به حال شما که بتواند از آن اسم ببرد برنداشته...هر روز وعده بزرگ می‌دهد و فردا عذر می‌خواهد... این مجلس وقتی به دکتر مصدق اختیارات غیرقانونی می‌دهد ملی و وقتی او را استیضاح می‌کند عامل اجنبی است. رفراندوم می‌کنند که رژیم مملکت را معین سازند والا در مملکتی که رژیم آن معین و قانون اساسی دارد و حکومت آن مشروطه است هیچ راهی برای فرار از استیضاح و دست زدن به رفراندوم نیست...»

آیت‌ا... کاشانی در اعلامیه‌ای دیگر رفراندوم ۱۲مرداد را خانه برانداز، مبغوض حضرت ولی عصر... و حرام دانست، و بالاخره خلیل ملکی چشم در چشم دکتر مصدق به او گفت: این راه به جهنم منتهی می‌شود.

نتیجه رفراندوم با همه معایب حقوقی آن حیرت‌آور بود و نشان دهنده حمایت گسترده مردم از دکتر مصدق. مردان کشور ظرف سه ساعت حدود دو میلیون آرای موافق خود را به صندوق ریختند. این پیروزی که حاکی از وجاهت ملی دکتر مصدق بود، باعث برانگیختن احساس غرور بیشتر او شد و چنین اندیشید که دیگر نیازی به حفظ حمایت همکاران سابق و لاحق خود ندارد و می‌تواند یک تنه همه کارها را سامان دهد. 

وزیران کابینه دکتر مصدق در واقع نقش منشیان او را به عهده داشتند. با توجه به حوادث ده روز بعد از پایان کار رفراندوم چنین به نظر می‌رسید که ۱۵۵هزار و ۵۴۴ نفر رای‌دهندگان موافق به ۱۱۵نفر صاحبان رای مخالف تهرانی پیوسته‌اند و به نوعی با دکتر مصدق وداع کرده‌اند. اینک دکتر مصدق درمی‌یافت که دیگر «هرجا ملت است آنجا مجلس نیست»

یکی از یافته‌های سال‌های اخیر وضعیت نامساعد اقتصادی دوران دولت مصدق است، هیچ تحلیل اقتصادی از این دوران هست که آشکار کند که نتیجه این بحران به کدام بخش اقتصادی آسیب رساند؟

وضع اقتصادی مملکت را می‌توان در یک جمله دکتر شاخت، اقتصاددان سرشناس آلمانی خلاصه کرد که به دعوت رسمی، همراه با هیاتی به ایران آمده بود. او پس از چهار بار ملاقات با نخست وزیر و همچنین وزیر دارایی و دیگران، گفته بود: «اقتصاد ایران اصلا مدیر و سرپرست ندارد». در واقع عقل اقتصادی زیر پای غول سیاست له شده بود و حکومت تنها به بانک ملی ۴۵۲میلیون تومان بدهی داشت وبا ۴۰۰میلیون تومان کسربودجه مواجه بود و ناگزیر باید سالی ۱۲۰میلیون تومان به کارکنان بیکار صنعت نفت بپردازد. 

پروژه ملی کردن و کلنجار و گفت‌وگو با نمایندگان و فرستادگان خارجی و مشکلات داخلی چنان اوقات نخست وزیر را می‌گرفت که دیگر فرصتی برای پرداختن به مسائل اقتصادی و امنیتی باقی نمی‌ماند. حال آن که او رسما اختیار امور بانکی و مالی کشور را در دست داشت و در این زمینه موفق به کسب اختیارات کامل شده بود.

دکتر مصدق به خوبی از شرایط مالی و امنیتی کشور مطلع بود. کما این که در یکی از نطق‌های خود در مجلس ازتذکراین مطلب به ترومن یاد می‌کند و می‌گوید:«از نظر اقتصادی به ترومن عرض کردم:آقا،بودجه ما ۳۰۰ تا۴۰۰میلیون کسر دارد. شما چطور تصور می‌کنید ملتی که این قدر بودجه‌اش کسر دارد می‌تواند امنیت و نظامات را حفظ کند. ترومن حرف مرا تصدیق کرد»

دکتر مصدق - آیت‌الله کاشانی روزهای شیرین وحدت و اتحاد ملی

حکومت به روزمرگی افتاده بود و حتی در مسائل سیاست داخلی دست به اقدامات موضعی می‌زد و برای تحکیم موقعیت خود گاه کارهای خلاف قانون انجام می‌داد. یک نمونه آشکار آن کاهش دوران شش ساله مجلس سنا به دو سال بود، تنها به خاطر آن که مصونیت پارلمانی فضل‌ا... زاهدی را از او بگیرد. 

بنابراین مجلس سنا که بر اساس اصل۴۳ قانون اساسی در بهمن۱۳۲۸ همزمان با مجلس افتتاح شده بود، در اول آبان ۱۳۳۱تعطیل گردید. موضوع حیرت انگیز در این اقدام که یک روز پس از قطع روابط با دولت انگلستان اتفاق افتاد، نطق سیدعلی شایگان دارنده دکترای حقوق است. او ضمن تحریف آرزوی بنیانگذاران مشروطه می‌گوید: « آزادی‌خواهان صدر مشروطه، یعنی آزادی‌خواهان واقعی منظورشان این بود که مجلس سنا تشکیل نشود و اگر مشکلاتی نداشتند، حتی ذکر نام آن را هم نمی‌کردند.» البته شاید نمی‌دانست ریاست مجلسی را که قصد انحلال آن را دارد به عهده یکی از همان نمایندگان و آزادی‌خواهان صدر مشروطه است. جناب دکتر حقوق بعد به پرت و پلاگویی می‌افتد و می‌گوید: «در دوران اخیر که مردم در تعیین سرنوشت خود شرکت کردند، وزیر خارجه ایران به لندن رفت و ترتیب تشکیل مجلس سنا را داد... لذا قهرمان سنا در ایران دولت انگلیس بود.»

حضرت استادی ظاهرا حتی یکبار هم قانون اساسی را نخوانده بود، چون آدم باید «روشندل» باشد که اصل‌های ۳۰ و۳۱ و۳۴ و۳۸ و۳۹ و۴۱ تا ۴۴قانون اساسی و۶۰ و۶۵ و۶۷ و۷۰ متمم آن را نبیند که ۴۶سال قبل از سفر آن وزیر خارجه کذایی به وظایف مجلس سنا در حکومت مشروطه پرداخته است. اصل سی‌ام قانون اساسی مشروطه می‌گوید: «وکلای مجلس شورای ملی و مجلس سنا از طرف تمام ملت وکالت دارند...» سلطان احمدشاه به هنگام افتتاح مجلس سوم در ۱۴آذر ۱۲۹۳ ضمن صحبت از لزوم استقرار امنیت در کشور خواستار گشایش هرچه زودتر مجلس سنا شد.

نخستین رویارویی دو جناح موافق و مخالف حکومت پنج ماه و چند روز پیش از صدور فرمان عزل دکتر مصدق اتفاق افتاد. نخست وزیر برای جلوگیری از هرج و مرج و کنترل فعالیت مخالفان، قانون امنیت اجتماعی را که یاران سابق و مخالفان فعلی دکتر مصدق آن را قانون «آزادی‌کش» نامیدند، به تصویب مجلس رسانید. بر اساس ماده دوم این قانون، که به وسیله دو تن از دارندگان دکترای حقوق و استاد دانشگاه، یعنی سنجابی و شایگان تهیه شد «هر کس که کارمندان موسسات عمومی ‌یا ادارات دولتی را وادار به اعتصاب می‌کرد و.... یا جنجال و داد و فریاد به منظور توهین و ارعاب...و یا برای جلوگیری از اجرای قانون و مقررات ازدحام...و یا هر گونه تظاهر می‌کرد فورا بازداشت و مجازات و از سه ماه تا یک سال تبعید محکوم می‌شد و اگر متهم کارمند دولت بود حقوق و مزایای او قطع می‌گردید.»

دکترمصدق به چه دلیل خواهان آن بود که شاه از صحنه سیاست خارج شود، یا حتی ایران را‌ترک کند؟ با چه چارچوبی در فکر تاسیس نظام جمهوری بود، چه ساختاری را فراهم کرده بود؟

دکتر مصدق احساس می‌کرد تا زمانی که شاه در مملکت است، قادر به مبارزه با مخالفان سیاسی خود نیست. بنابراین در پی ملاقات چهارم اسفند (۱۳۳۱) با شاه از او خواست بی سر و صدا و بدون آن که کسی بفهمد برای مدتی کشور را‌ترک کند وبه مسافرت برود. یک حواله ۹هزار دلاری حواله بانک‌های خارجی و هزار دلار نقد هم برای مخارج سفر شاه در اختیار علاء وزیر دربار گذاشت. شاه در دیدار روز ششم اسفند به دکتر مصدق می‌گوید: «توقف من در ایران موجب خواهد شد که عده‌ای به دربار رفت و آمد کنند و این رفت و آمدها باعث شود که در جامعه سوءتفاهماتی ایجاد شود. 

بنابراین صلاح شخص من و مملکت در این است مسافرتی که از دو ماه تجاوز نکند برای استراحت و معاینه طبی به خارج بکنم.» شاه طبق قولی که در محرمانه نگاه داشتن علت سفر خویش به نخست وزیر داده بود، روز بعد از دستگیری سرلشکر زاهدی، (۶اسفند) به دروغ به وزیر دربارش می‌گوید که حالش خوش نیست و می‌خواهد فردا با اتومبیل به بغداد برود و پس از زیارت در نجف و کربلا عازم اروپا شود. اما علاء از شاه می‌خواهد تا سفر خود را چند روز به عقب بیندازد.

من از شرح رویدادهای بعدی که به داستان‌های ملودرام پلیسی- اجتماعی شباهت دارد، در می‌گذرم و فقط می‌گویم که قضیه پنهان نماند و آیت‌ا... کاشانی رییس مجلس پس از اطلاع از ماجرا ساعت ۱۰صبح روز شنبه جلسه خصوصی مجلس را تشکیل داد و از همانجا به شاه تلفن کرد و از او خواست که برنامه سفر خود در عصر همان روز را فراموش کند و این در حالی بود که مامور رادیو با دستگاه ضبط صوت به دربار آمده بود تا پیام شاه را خطاب به مردم ضبط کند تا پس از خروج او از کشور از رادیو پخش نمایند. 

شاه در پیام رادیویی خود از مردم خواسته بود که: «از همراهی و مساعدت با جناب دکتر محمد مصدق نخست وزیر و از پشتیبانی کامل دولت فروگذار نکرده و... برای موفقیت دولت در حل مشکلات و نیل به هدف مقدس قلبا و قدما ساعی باشند.» دکتر مصدق برای انجام مراسم تودیع با شاه ناهار میهمان او بود و اطمینان داشت که شاه و ملکه چند ساعت دیگر به راه می‌افتند. کما این که بعدا گفته بود: «دستور دادم پاسپورت‌های مسافرت را بیاورند پیش خود من. من با دست خود عکس‌ها را به پاسپورت‌ها چسباندم و مهر کردم و به دربار فرستادم. دستور داده بودم که نیروهای انتظامی‌مسیر ایشان را تقویت کنند و نگذارند کسی در منزل شاه یا منزل من جمع شوند.» اما هنوز صرف ناهار به اتمام نرسیده بود که سر و کله آیت ا... بهبهانی و آیت ا... شیخ بهاءالدین نوری پیدا می‌شود و در اتاقی دیگر از شاه می‌خواهند که به خارج نرود. آیت ا... کاشانی نیز با پخش اعلامیه‌ای در سطح شهر سفر شاه به خارج را باعث آشفتگی کشور قلمداد می‌کند و از مجلس و مردم و روحانیان می‌خواهد که با او همصدا شوند.

فراموش کردم بگویم که قرار بود در همین جلسه به اصطلاح خداحافظی شاه و مصدق، یعنی حدود ساعت۵/۱ وزرا هم طبق قرار قبلی با شاه ملاقات کنند و دکتر حسین فاطمی‌که از۲۷ مهرماه جانشین حسین نواب شده بود، پاسپورت شاه و ثریا و همراهان را تحویل دهد. دکتر مصدق پس از خروج وزرا از کاخ مرمر همچنان نزد شاه می‌ماند تا شخصا شاهد عزیمت شاه باشد. اما در همین هنگام، یعنی اندکی بعد از ساعت۱۴ صدای عده‌ای که در خارج از کاخ به نفع شاه و در مخالفت با سفر او شعار می‌دادند به گوش می‌رسد. 

دکتر مصدق به گفته خود از پله‌های کاخ مرمر پایین می‌آید و به کمک «امیرصادقی» راننده شاه از در خروجی کاخ شمس از محل خارج می‌شود و با اتومبیل به منزلش می‌رود و پس از حمله مهاجمان و تیراندازی سربازان گارد به سوی خانه‌اش، به توصیه مهندس احمد مصدق و دکتر حسین فاطمی‌با پیژامه و قبا از پشت بام به ساختمان اصل چهار که مالک آن بود، می‌رود و خود را به ستاد ارتش می‌رساند و وارد اتاق سرلشکر بهارمست می‌شود.

شرح حال نویسان و وقایع‌پردازان و طرفداران پر و پا قرص دکترمصدق و یا «چیز نویسان» توده‌ای سابق و لاحق در شرح حوادث آن روز همصدا هستند و همگی این گروه و افراد مخالف حاضر در اجتماع را مشتی اوباش، رجاله، اراذل، چاقوکش، جنوب شهری، فاحشه، خود فروخته، دشمن، نوکر اجنبی، وطن فروش و اندکی بعد مزدوران سیا و اینتلیجنت سرویس و جز آن خوانده‌اند. در توصیف شخصیت و رفتار و وضعیت ظاهری گروهی که آن روز در مقابل کاخ گرد آمده بودند و به قول خود دکتر مصدق «می‌خواستند کار او را بسازند، اما خدا او را حفظ کرد» معلوم نیست با وجود قانون امنیت اجتماعی که براساس آن حکومت می‌توانست حتی یک کارمند خاطی را تبعید و جریمه کند و با برقرار بودن حکومت نظامی‌ چگونه این تعداد زیاد از اراذل و اوباش و غیره می‌توانستند آزادانه در شهر به سر ببرند و از آن بدتر تشکیل اجتماعات سیاسی بدهند و به نفع جناح مخالف حکومت تظاهرات به راه‌اندازند و اگر این شهروندان اوباش و اراذل و چاقوکش امثال عباس کاوسی، حسن عرب، عشقی، شهمیرزادی، حسین نافی، شعبان جعفری و امثالهم حق داشتند راحت و آسوده در شهر به کار خویش مشغول باشند، بنابراین از حق اظهار نظر سیاسی هم برخوردار بودند. 

از سوی دیگر با توجه به آمار مخالفان در رفراندوم پیش رو که از آن به عنوان حمایت یکپارچه مردم از حکومت و سیاست‌های آن یاد شد، تعداد مخالفان در تهران ۱۱۴نفر و در بقیه کشور ۱۰۹۲نفر بودند. آیا این تعداد اندک می‌توانست ارکان حکومت قانونی را به مخاطره‌اندازد؟ البته گروه مخالف نیز از شیوه تبلیغاتی مشابهی استفاده می‌کرد. در اعلامیه آیت ا... کاشانی در مورد رفراندوم می‌خوانیم: «...یک حکومت نظامی‌دایم مثل شمشیر بران بالای سر مردم نگاه داشته و یک عده رجاله و چاقوکش توی کوچه‌ها راه می‌اندازد...»

تظاهرکنندگان آن روز، بدون آن که خواسته باشیم نسبت به درستی و یا نادرستی کارشان قضاوت کنیم عبارت بودند از تعدادی روحانی، جماعتی کفن پوش، بازاری، وابستگان به حزب زحمت کشان، گروهی افسر بازنشسته، جمعی درجه‌دار و عده‌ای ورزشکار و جماعتی از نسوان و از جمله «ضعیفه‌ای» میکروفن به دست و سوار بر اتومبیلی روباز که حزب توده و کنوانسیون ساختگی احزاب پشتیبان دکترمصدق بعدها او را تا حد کنتس دوباری و مادام بواری و ماتاهاری (رقاصه هلندی) برکشیدند.

مقصود من از شرح این حوادث این است که بگویم آنچه درپنج ماه و چند روز بعد اتفاق افتاد شکل بزرگ‌تر و گسترده‌تر و خونین همین ماجرای نهم اسفند بود و دکتر مصدق و همفکرانش می‌بایست قبل از بروز واقعه دوم از آن درس می‌گرفتند و چیزها می‌آموختند.

حوادث این ایام یا روزگار شروع به کار نخست وزیری بعدی بیشتر به مسابقه دو با مانع شباهت داشت. شرکت کنندگان در این مسابقه هر چه به انتهای آن نزدیک‌تر می‌شدند ناتوان‌تر می‌گردیدند و پریدن از موانع برایشان سخت‌تر بود. اما به هر جهت به پایان رسید. زمانی که متن بی امضای فرمان نخست وزیری فضل ا... زاهدی تهیه شد، شاه در سفر کلاردشت و رامسر بود، شاه در واقع روز یکشنبه ۱۸مرداد تهران را‌ترک کرده بود. به لطایف‌الحیل و کوشش دشمنان خارجی و داخلی فرمان عزل نخست وزیر وقت در رامسر به امضا رسید و نصیری دیر هنگام مامور ابلاغ آن گردید. 

سرهنگ ممتاز پاکت حاوی فرمان را به دکتر مصدق داد و اوپس از قرائت فرمان روی کاغذی نوشت: «دستخط اعلیحضرت همایونی رسید» و بلافاصله دستور بازداشت آورنده نامه را صادر کرد. نخست وزیر موضوع عزل خویش را از همه پنهان نگاه داشت، در حالی که فضل ا... زاهدی روز قبل متن فرمان را دریافت کرده بود و پسرش کلیشه آن را برای جراید فرستاد و بیگانگان نیز آن را در بوق و کرنا نهادند و با صدای بلند نواختند.

روز ۲۵مرداد همه چشم به روزنامه‌ها و اعلامیه‌ها دوخته بودند و گوش به رادیوها و شایعات سپرده بودند. یک بار دیگر روزنامه‌ها مثل ایام پیش از «یوم التوپ» هر چه خواستند به قلم دادند و به قول وقایع نگاری که از او یاد کردم با قلم شلیک کردند. باختر امروز روزنامه دکتر حسین فاطمی‌وزیر امور خارجه کشور، پا از فحش نویسی صور اسرافیل و مساوات فراتر نهاد و در شماره ۲۵مرداد ضمن چاپ عکس نصیری، دکتر مصدق، آزموده و جلسه ستاد ارتش و خودش نوشت:

«من در طول ۱۲سال اخیر هرگز به آستان این جوان خوش خط و خال که مثل مار افسرده در موقع ضعف و جبن سر درهم می‌کشد و در فرصت مناسب نیش جانگزای خود را می‌زند سر فرود نیاوردم... یکی نیست که از او بپرسد دیگر شما و فامیل شما از این یک مشت پابرهنه و لختی که ۲۰سال پدرت آنها را به نفت جنوب... فروخت چه می‌خواهید؟... حالا هم مثل دزدها و بدهکارها از تاریکی شب برای کودتا استفاده می‌کنید و برای استراحت به کلاردشت تشریف می‌برید؟ آقای دکتر مصدق چقدر باید صبر کرد... از دربار بپرسید دیگر از جان مردم و مملکت چه می‌خواهد؟»

فاطمی‌در شماره بعد روزنامه خود با چاپ عکسی از سرنگون کردن مجسمه رضاشاه نوشت: «در میدان بهارستان مجسمه دیو مهیب قلدری به زمین می‌افتد.»

در مقاله خود او می‌خوانیم: «برو ای خائن که تو را آن قدر اجانب نیز پست و حقیر شناخته‌اند که دیگر برای این جنایت هولناک... مزدی به تو نخواهند داد... ملت ایران تشنه انتقام است و می‌خواهد تو را... بر چوبه‌دار ببیند... مردم در قطعنامه میتینگ با شکوه بی‌سابقه دیروز در تهران خواستار شده‌اند که وظایف «فراری بغداد» به یک شورای موقتی سپرده شود.»

و در شماره آخر آمده است:

«همان روزی که دکتر مصدق از مجلس رای تمایل گرفت تقی‌زاده و حکیم‌الملک و رجال دیگری که از آستین سفارت در آمده بودند بلافاصله شاه را ملاقات و به او گفته بودند فرمان نخست وزیری دکتر مصدق را امضا نکن... «فراری بغداد» نوکری و بردگی انگلیس را بر پادشاهی ملت خود‌ترجیح داد.»

در صفحه آخر این شماره می‌خوانیم: «یکصد هزار ریال جایزه برای کسی که محل اقامت سرلشکر زاهدی را نشان بدهد تعیین گردیده‌ است.»

در همین شماره تحت عنوان اعلامیه شماره ۴۱ فرمانداری نظامی‌آمده است که: «چون در تظاهرات روزهای اخیر شهرستان تهران عده‌ای از اشخاص ماجراجو از موقعیت استفاده نموده و به بعضی از مغازه‌ها حمله کرده‌اند... لذا فرماندار نظامی‌به اطلاع عموم می‌رساند که هر نوع تظاهرات بدون جلب موافقت فرمانداری نظامی‌ممنوع بوده و به مامورین انتظامی‌دستور داده شده است که متخلفین را دستگیر و طبق مقررات تحت پیگرد قرار دهند.»

همزمان با این حوادث شاه در بغداد اعلام کرد که: «من سرلشکر زاهدی را... به نخست وزیری تعیین کرده‌ام، چون مصدق از حدود قانونی تخطی و تجاوز می‌کرد».

به‌رغم دستور فرمانداری نظامی‌برخورد و درگیری در خیابان‌های تهران ادامه یافت. حزب توده طی بیانیه‌ای خواستار برافکندن نظام سلطنتی و برقراری جمهوری از طریق برگزاری یک رفراندوم شد. حزب ایران در روزنامه خود «جبهه آزادی» بر ضرورت برقراری رژیم جمهوری تاکید داشت و «باختر امروز» نیز در آخرین شماره خود از امکان تاسیس نظام جمهوری سخن گفته بود. 

دکتر مصدق نیز در اندیشه ایجاد شورای سلطنت بود و علی اکبر دهخدا سرمقاله نویس روزنامه صوراسرافیل را به ریاست شورای سلطنت منصوب کرد و اندکی بعد به وزیر کشور دستور داد که مقدمات یک رفراندوم را آماده سازد. تظاهرات به صورت ماراتن ادامه داشت، از هر گوشه شعاری به گوش می‌رسید: عده‌ای فریاد می‌کشیدند: «شاه فراری شده، سوار گاری شده.» جماعتی زنده باد شاه می‌گفتند. 

وقتی فرمانداری نظامی‌به قصد جلوگیری از بلوا و درگیری و چپاول مغازه‌ها سربازان و پاسبانان را به خیابان‌ها فرستادند، آنها به عوض دستگیری آشوبگران به مخالفان حکومت پیوستند و به دسته جات حزب توده که شعار مرگ بر آمریکا و برقراری جمهوری دموکراتیک می‌دادند حمله می‌کردند. روزنامه کیهان در شرح حوادث عصر و شامگاه ۲۷مرداد نوشت: «دسته‌های مختلف... در خیابان‌های مرکزی شهر به راه افتادند... این وضع تا ۸ شب ادامه یافت...جمع کثیری از جوانان حزب توده در میدان سپه جمع شدند و یک پارچه سفید که روی آن نوشته شده بود «زنده باد حزب توده ‌ایران» به وسط میدان آوردند. 

طولی نکشید که چند کامیون پاسبان و سرباز وارد میدان شدند... سربازان در جلو صف تظاهرکنندگان قرار گرفتند و درحالی که تفنگ خود را روی دست بلند می‌کردند شعار می‌دادند: «زنده باد شاه، مرده باد خائنین، برقرار باد مشروطه، نابود باد حزب توده...» مامورین انتظامی‌و افراد حزب ملت ایران و نیروی سوم، هنگام فروش روزنامه مردم به توده‌ای‌ها حمله می‌کردند و روزنامه آنان را گرفته پاره می‌کردند...»

آیت ا... کاشانی در همین روز پر آشوب ۲۷مرداد نامه‌ای خطاب به دکتر مصدق نوشت و ضمن نصیحت، به طور ضمنی از او خواست که فرمان شاه را در مورد انتصاب نخست وزیر جدید بپذیرد و آبرومندانه کناره‌گیری کند. آیت ا... در عین حال با اعزام مصطفی کاشانی و ناصر قشقایی وخامت شرایط مملکت را برای نخست وزیر شرح داد. اما دکتر مصدق قانع نشد و پاسخ داد که: «مرقومه آقا زیارت شد. اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم.»

دکتر مصدق به هنگام نوشتن این دستخط قطعا به حمایت ۹۸/۹۹درصد از مردمی‌می‌اندیشید که در رفراندوم ۱۲مرداد تهران و ۱۸مرداد شهرستان‌ها از تصمیم انحلال مجلس حمایت کرده بودند. او نمی‌دانست که آن ایام، در واقع ده روزی بود که جهان را تکان می‌داد و دو ابر قدرت و چند کشور بزرگ جهان چشم به ایران دوخته بودند. البته کاخ‌نشینان یکی از این دو ابر قدرت، یعنی اتحاد شوروی از زمان مرگ استالین، شاه پرولترها، در ۱۴اسفند سال پیش گرفتار جنگ قدرت بر سر تصاحب اختیارات سیاسی بودند.

دولت انگلیس که پس از ملی کردن صنعت نفت در ایران لطمه روحی شدیدی خورده بود و از نظر اقتصادی نیز متحمل ضرر و زیان فاحشی شده بود لحظه‌ای از اوضاع حاکم بر ایران غافل نبود و در همان آغاز سعی داشت با همراه کردن ایالات متحد که در آن ایام جنگ سرد از زاویه سیاسی دیگری به ایران می‌نگریست، آبروی از دست رفته خویش در خاورمیانه را بازیابد و منافع اقتصادی خود را حفظ کند. در مورد منافع اقتصادی امپراتوری بریتانیا باید بگویم که شرکت نفت انگلیس از آغاز بهره برداری در ۱۹۰۸ تا ۱۹۵۰ حدود ۴میلیارد دلار سود خالص به دست آورده بود و فقط ده دوازده درصد آن را به حساب ایران واریز می‌کرد. این شرکت از زمان تجدید قرارداد تا یکسال قبل از ملی کردن نفت ۸۹۵میلیون درآمد خالص داشت. ایران بابت ۳۰ میلیون تن نفت تولیدی در سال ۱۹۵۱ فقط بشکه‌ای هشت سنت دریافت می‌کرد. درهمین زمان شرکت‌های آمریکایی با عربستان و ونزوئلا قراردادهایی برمبنای ۵۰-۵۰ منعقد کرده بودند.

در مورد سیاست آمریکا چه می‌گویید؟

یکی از نتایج ضربه‌ای که حکومت دکتر مصدق به وجهه و اعتبار امپراتوری بریتانیا در منطقه وارد ساخت، بیداری افکار عمومی در خاورمیانه بود که در تصرف کانال سوئز از سوی مصر در همین ماه مرداد در سه سال به اوج خود رسید. با این که اهمیت کانال سوئز برای روابط بازرگانی جهان از ملی کردن نفت ایران مهم‌تر بود، ایالات متحده نه تنها به انگلستان کمکی نکرد، بلکه به طرز بی‌سابقه و توهین آمیزی از آن متحد سنتی خواست که بلافاصله نیروی خود را از کانال و اطراف آن خارج سازد. روزی که دالس در مصاحبه مطبوعاتی خود در ۲۸ژوئیه ۱۹۵۳ (۶مرداد۱۳۳۲) از خطر گسترش نفوذ توده‌ای‌ها در ایران سخن می‌گفت، فقط یک روز از پایان جنگ سه ساله ایالات متحده با کمونیست‌های کره شمالی گذشته بود. 

ضمنا آمریکایی‌ها دراین ایام دچار نوعی کابوس کمونیسم هراسی بودند که سناتور جوزف مکارتی در تبلیغ و گسترش آن نقش اساسی داشت. انقلاب چین و تاسیس جمهوری خلق در آن کشور در اول اکتبر ۱۹۴۹ که ضربه‌ای به سختی حمله به پرل‌هاربر بود و تجاوز کره شمالی به بخش جنوبی شبه جزیره در حدود هشت ماه بعد و بالاخره انفجار بمب اتمی ‌شوروی چونان کابوسی وحشتناک باعث هراس آمریکاییان شد. مکارتی با ارائه فهرستی شامل ۲۰۵ عضو رسمی حزب کمونیست که به ادعای او به عنوان عناصر نفوذی در استخدام وزارت امور خارجه بودند، ارکان دولت آمریکا را به لرزه ‌انداخت. ماموران تفتیش عقاید شب و روز درپی شکار به اصطلاح کمونیست‌ها و چپ‌گرایان بودند و کسانی را چون پل سوئیزی، چارلی چاپلین، دشیل همت، اورسن ولز، آرتورمیلر، اشتاینبرگ و دیگران را به دادگاه فراخواندند. در همین ایام بود که روزنبرگ‌ها به اتهام جاسوسی اتمی‌برای شوروی اعدام شدند.

با این وصف اگر ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مرز مشترک نداشت و حزب توده که به‌رغم ادعاهای واهی هرگز موفق نشد حتی یک نماینده روانه مجلس نماید، شعار‌های پوچ ضدامپریالیستی سر نمی‌داد حکومت آمریکا و به‌خصوص کارتل‌های نفتی، تحت هیچ شرایطی در قضیه ملی کردن نفت ایران با انگلیس همصدا نمی‌شدند و می‌دانیم که در روزهای آخر توده‌ای‌ها و توده نفتی‌ها در‌ترساندن آمریکایی‌ها سنگ تمام گذاشتند. در واقع دل نگرانی ژئوپولتیک آمریکایی‌ها نسبت به قلمرو استراتژیک ایران به سال‌ها قبل باز می‌گشت. 

زمانی که روزنامه نیویورک تایمز پیش‌بینی کرد که چهل درصد آرا دوره پانزدهم مجلس ازآن توده‌ای‌ها خواهد بود، ناقوس خطر درآمریکا به صدا درآمد. و طنین آن با سخنرانی ماه مارس‌ترومن و اعلام دکترین منسوب به خود او در برابر کنگره، در جهان پیچید و این آغاز دوران معروف به جنگ سرد بود. جنگی که فاتحه آن واقعه آذربایجان بود و خاتمه آن تخریب دیوار برلین (۹نوامبر۱۹۸۹)

گفتنی است که دکترمصدق در یکی از نطق‌های خود در مجلس کوشید تا از سقوط چین به دامان کمونیسم بهره‌برداری کند: «آمریکا فریب سیاست انگلیس را خورده است...ایران به چین شبیه‌تر است. برفرض که (آمریکا) قشون بیشتر از حریف (روسیه) داشته باشد، اما چون نمی‌تواند به ایران قشون بیاورد، فاتح کسی است که هزاران کیلومتر مرز مشترک دارد...دخالت برخی از دولت‌ها در ایران سبب خواهد شد که دیگران هم دخالت کنند و دیکتاتوری سیاه به دیکتاتوری سرخ تبدیل شود. چنان که چین به همین درد دچار شد.»

با این حال و به‌رغم روابط دوستانه آیزنهاور و چرچیل که به روزگار سخت جنگ باز می‌گشت، به روایت اسناد سیا درباره حوادث ۲۸مرداد، آمریکایی‌ها بسیار دیر و در ۲۰تیر ماه ۱۳۳۲ به انگلیسی‌ها قول همکاری دادند. سخنان رییس جمهور آمریکا در ۱۳مرداد به روایت «ماجرای عملیات پنهانی» که: «ایالات متحده دست روی دست نخواهد گذاشت که شاهد سقوط ایران به پشت پرده آهنین باشد»، حاکی از آن بود که آمریکایی‌ها اینک واقعا نگران تسلط اتحاد شوروی بر ایران هستند. دل نگرانی‌ای که انگلیسی‌ها به جان خریدار آن بودند و بر آن دامن می‌زدند. عناصر نفوذی آنان نیز همین سیاست را دنبال می‌کردند. در ماخذ یاد شده آمده است هدف از ملاقات گاه و بیگاه «اعمال فشار بی‌وقفه بر شاه و کوشش نافرجام برای رفع تذبذب و دودلی عمیق او بود». 

حتی پس از رفراندوم هم «هنوز شاه حاضر نبود بر ضد مصدق دست به اقدامی ‌بزند» تا آن که روزولت به ناگزیر به ‌ترفندی معجزه‌آسا متوسل می‌شود و به شاه می‌گوید: «ارتش پشت سر او است. نتیجه تغییر رویه ارتش احتمالا می‌تواند ایران را به سوی کمونیسم سوق دهد، یا آن را مبدل به یک کره دیگر سازد.» در اینجا بود که شاه تسلیم شد و به روایت «ماجرای عملیات پنهانی» در ۱۹مرداد حاضر به ملاقات با فضل ا... زاهدی شد و چند روز بعد فرامین عزل دکتر مصدق و نخست وزیری زاهدی را امضا می‌کند. همان طور که می‌دانیم پروژه کودتای ۲۵مرداد با شکست رو به رو گردید و زمانی که شاه در همان روز عازم بغداد گردید،«چشم انداز احیای عملیات به کلی تیره و تار شد». 

مرکز سی.آی.ا با ارسال یک تلگراف فوری به تهران از رییس پایگاه عملیاتی می‌خواهد که بدون فوت وقت تهران را‌ترک کند»، اما وقتی «در صبح روز ۲۸مرداد چندین روزنامه چاپ تهران، پس از مدتها چشم انتظاری فرامین را چاپ کردند، اندکی بعد جماعت طرفدار شاه به خیابان‌ها ریختند. آنها فقط به هدایت و رهبری احتیاج داشتند.»

ما از چگونگی حوادث روزهای ۲۵مرداد تا پایان روز ۳۰مرداد اطلاع داریم و حتی از ساعت و دقیقه بعضی از اتفاقات آگاهیم، اما از روحیه و واکنش وزرای کابینه در مورد وقایع سرنوشت سازی که وزرا و مقامات عالیرتبه دستگاه حاکم، مسوولیت عمل و عکس‌العمل نسبت به آن را به عهده داشتند، منابع صحیح زیادی در اختیار نداریم. گفته می‌شود که غلامحسین صدیقی از با وفاترین و عین حال منتقدترین وزیر مصدق بوده‌است. او تصویری از همان روزها داده است. ارزیابی او را چقدر واقع گرایانه می‌دانید؟

افشاگری دکتر صدیقی، یکی از با پرنسیب‌ترین و صادق‌ترین وزیران مملکت در دوران پس از مشروطیت، آموزنده و در عین حال دردناک است. پیش از این به مخالفت او با «پیشوایش» در مورد انحلال مجلس و رفراندوم اشاره کردم. کاری که شجاعانه بود، چرا که مخالفت با دکتر مصدق که آدمی‌به قول معروف یکدنده بود آسان نبود. من فرازهایی از یادداشت‌های این مردشریف را برای شما نقل می‌کنم تا متوجه شوید که چگونه پس از ناامید شدن عناصر بیگانه در اجرای پروژه براندازی و فراخواندن آنان، دستگاه حاکم باعث سقوط خود شد.



دنیای اقتصاد 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان