کد خبر: ۲۶۵۳۵
تاریخ انتشار: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۳:۱۹-07 August 2021
《... با ورود امام خمینی به ایران نه تنها حزب پان ایرانیست، که سایر احزاب هم دیگر بحث درباره‌ی نظام مشروطه  سلطنتی و قانون اساسی ۱۲۸۵ و متمم آن را کنار گذاردند، و بسیاری از مقامات با اعلام استعفا و بیشتر حزب‌ها با اعلام همبستگی با امام، بر یگدیگر پیشی گرفتند، و پزشکپور و ۴۶ تن از سایر نمایندگان نیز استعفا کردند، و ملاقات‌های بسیاری با امام انجام دادند.
خود پزشکپور، همان اوایل ملاقاتی در حضور فرزند امام خمینی، مرحوم حاج احمدآقا، و شهید ربانی شیرازب و چند تن دیگر، با حضرت امام داشت،  در این دیدار نظریات خود را درباره‌ی تشکیل دولت و مسائل جاری مملکت با امام در میان گذارد(!)...》 

می‌بینیم که این سرور آرمانخواه، در درازای سه-چهارماه، چند بار، ناگهانی یکصد و هشتاد زینه (درجه) می‌چرخه و نمک را خورده، نمکدان را می‌شکند. ص ۲۵۵ 

بیشتر لبه تیز حمله‌ی من در این روزنامه متوجه حزب‌های فرمایشی بویژه "حزب پان‌ایرانیست پزشکپور" بود.‌و همین مسئله سبب شد که بعدها پزشکپور در مجلس شورا با "دکتر حسین تجدد" که از حزب ایرانیان بنمایندگی برگزیده شده بود درگیر لفظی بشود و دکتر تجدد به او بگوید: "شنا مانند نازی‌ها زمان‌ هیتلر لباس می‌پوشید و بمانند آن‌ها سلام می‌دهید. شما هنوز مانند اس.اس‌های آلمان نازی گارد دارید... شما سالها است که عوام فریبی و تظاهر به میهن پرستی می‌کنید. شما می‌خواهید با ده- بیست نفر، عنوان رهبری و سروری داشته باشید..." ص۲۳۷ 

بهر روی، در روز ۱۵ شهریور ۱۳۲۶ مکتب پان‌ایرانیست پایه گذارده شد و فعالیت خود را آغازیر، و کار خود را پی گرفت.‌ ولی تازه آغاز ماجرا بود، و کمتر کسی می‌دانست که "گروه انتقام" یا بگفته‌ی دیگر "انجمن" هنوز از میان‌ نرفته، و نقش ساز است.‌ زیرا همانگونه که در بالا آمد، تنی چند از هموندان انجمن در پایه گذاری این سازمان، و نگرش پیوسته بر آن، نقش و حضور داشتند، بی‌آن که خود را آفتابی کنند. 

مکتب پان‌ایرانیست نیز همانند "انجمن" نشانی را برای خود برگزید که خود این نشان، بهترین گواه بر زیر نفوذ بودن پنهانی "مکتب" و فرمانبری آن از "انجمن" بود. نشان یاد شده، همان (=) بود. 

بنیان‌گذاران مکتب در توجیه و انگیزه‌ی گزینش این نشان که در دانش هندسه بمعنای "مخالف" آمده است، می‌گفتند که چون ما مخالف هر گونه سازش با بیگانه  و مزدور بیگانه و مخالف با هر جنبش ضدملی و مخالف با هر نوع گذشت و چشم پوشی از گناهان خائنان هستیم، این نشان را برگزیدیم. ولی در حقیقت این نشان، محور همان شکل دو استخوان موازی اسکلت ران و نیمرخ جمجمه‌ای بود که ارم انجمن را تشکیل می‌داد.‌ صص ۲۸-۲۷ 

جنگ سختی میان دو گروه از جوانان پاک و میهن خواه که تا دیروز شانه به شانه یکدیگر در برابر توده‌ای‌ها می‌ایستادند و سینه‌های خود را سنگر یکدیگر می‌کردند، بانگیزه‌ی خیانت یکی- دو تن از رهبران آنان درگرفت، و چند سر و دست شکست، یکی- دو تن در جوی آب افتادند که سر یکی از آن‌ها به جدول کنار جوی خورد و خونین شد. دو-سه تن دیگر هم گریختند. ولی بیشترینه‌ی درگیرهای دو سویه زدوخورد، یکدیگر را بسختی می‌کوبیدند. و این درگیری هراسناک که باعث وحشت همسایه‌ها شده بود مدت نزدیک به ده دقیقه دنبال شد. 

[...] 

افسر نگهبان گیج شده بود که چگونه دو گروه که هر دو خود را "مصدقی" می‌دانستند و هر دو از هواداران ملی شدن نفت هستند، و هر دو گروه دشمن حزب توده‌اند و هر دو خود را پان‌ایرانیست می‌نامند چنین بی‌رحمانه یکدیگر را کوبیده و زخمی کرده‌اند؟! صص ۹۶-۹۵ 

و من همیشه نگران حیدر رقابی (هاله) بودم که مبادا دستگیر شود ("هاله" نام ساختگی حیدر رقابی بود که در ترانه‌ها و چامه‌هایی که می‌سرود بکار می‌برد). 

سرانجام تظاهرات بزرگی در روز شانزدهم آذر ماه ۱۳۳۲ در دانشگاه تهران رخ داد. در شب پیش از روزی که حادثه دانشگاه رخ دهد، رقابی به چاپخانه مطمئنی می‌رود و اعلامیه نهضت مقاومت را چاپ می‌کند و به دوستان خود می‌رساند، تا آن را پنهانی در سراسر تهران پخش کنند. و چون حدس زده بود فردای آن شب، روزی توفانی خواهد بود در ساعت دوازده شب همراه یکی از دوستان یکدل خود که از پان ایرانیست‌ها بود، به دیدار دختر دلخواهش برای بدرود می‌رود. زیرا می‌دانست که چه بسا دیگر نتواند او را ببیند. شبی تاریک و سرد بود و دو تن یاد شده در حالیکه بیم دستگیرشدنشان می‌رفت کوچه‌ها و کوه یخ‌زده‌ی تهران را پشت سر نهاده به سوی خانه مورد نظر پیش می‌رفتند. 

پیش از رسیدن به خانه دلدار، رقابی دو بیت نخست ترانه مرا ببوس را که می‌گوید: 

مرا ببوس مرا ببوس
که می‌روم به سوی سرنوشت... را می‌سراید و برای دوست همراهش می‌خواند. 

رقابی برای نخستین بار، در حالیکه هیچگاه اینگونه به دیدار دلبر خود نرفته بود، بیاری دوستش از دیوار خانه بالا می‌رود و به آنسوی می‌پرد و اینکار را به گونه‌ای انجام می‌دهد که هیچ آوایی برنمی‌خیزد، مبادا پدر و مادر دختر بیدار شوند. زیرا پدر و مادر دلدارش، از بیم پلیس و فرماندار نظامی غدغن کرده بودند که دخترشان دیگر با "حیدر" روبرو نشود. 

ولی نیروی عشق بسیار نیرومندتر و کوبنده‌تر از این غدغن‌ها بود. 

دختر که چشم براه او بود، سایه وی را در تاریکی می‌شناسد و آهسته نزد او می‌رود تا واپسین لحظه‌های دیدار را با ریختن اشک‌هایی که یک جهان سخن در خود داشتند، در سکوت سنگین نیمه‌شب در نهایت پاکی و صداقت سپری کنند. 

حیدر رقابی بعدها به نزدیکانش گفت:《پس از دهها بار بوسیدن او، از همان راه که آمده بودم بازگشتم و بیاری دوست پان‌ایرانیستم که در آن سرمای جانکاه نیمه‌شب چشم براه من در تاریکی ایستاده بود از دیوار پایین آمده، همراه با وی به پناهگاه خود رفتم.》 

رقابی در راه بازگشت این چامه‌ی پراحساس را می‌سراید
چون یک فرشته، ماهم 
نهاده، دیده برهم
میان پرنیان غنوده بود 

او، پس از رسیدن به پناهگاه، ترانه‌ی "مرا ببوس" را تکمیل می‌کند، و برای "مجید وفادار" می‌فرستد و مجید نیز تنها ظرف ده-پانزده دقیقه، آهنگ آن را می‌سازد. ولی دیری نمی‌گذرد که حیدر رقابی گرفتار پنجه‌ی ماموران "تیمور بختیار" می‌شود. 

نخستین خوانندگان این ترانه، دانشجویان ملت‌گرای دانشگاه تهران بودند، که بر سر خوان هفت‌سین نوروز ۱۳۳۳ آن را خواندند. در حالیکه سراینده‌ی آن در زندان زاهدی و تیمور بختیار بود. 

پس از آن، "حسن گلنراقی" این ترانه را خواند، نکته اندوهبار آنکه در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) یعنی درست ده سال پس از انقلاب ۱۳۵۷ که در لوس آنجلس بسر می‌بردم، شنیدم که حیدر رقابی، در بیمارستان UCLA بستری است. از زندگی و زناشویی و فرزندان من پرسید. 

گفتم: دو پسر دارم که در دانشگاهی که این بیمارستان از سازمان‌های وابسته به آن است سرگرم آموختن دانش هستند. 

آهی کشید و چیزی نگفت. 

دانستم که هرگز زناشویی نکرده و مهر آن دختر را از دل بیرون نرانده است و ... چندی پس از آن واپسین دیدار، در روز نوزدهم آذرماه ۱۳۶۷، دکتر حیدر رقابی درگذشت. 

خلاصه ص ۱۵۳-۱۴۹ 

به جای "سلام" ، "درود" یا "پاینده ایران" می‌گفتند و بجای "خدانگهدار"، عبارت "پاینده ایران" را بر زبان می‌راندند. همچنین از بردن نام آقا یا خانم  پرهیز می‌کردند و به هموندان مرد "سرور" و به هموندان زن "دوشیزه" یا "بانو" می‌گفتند. از این گذشته اگر کسی درخواست هموندی می‌کرد، او را بسادگی و بی‌درنگ، به درون سازمان راه نمی‌دادند. بلکه می‌باید در "نیروی آمادگی" نام‌نویسی کند، و پس از دیدن آموزش‌های شایسته و فراگیری آرمان‌های پان‌ایرانیسم و شرکت در کلاس‌های "آرمان‌شناسی" و سپس گذرانیدن یک آزمایش کتبی (که پرسش‌های گوناگونی در زمینه‌ی باورهای پان‌ایرانیسم، شناخت کمونیسم و اندکی از تاریخ ایران، که در آن‌ها گنجانیده شده بود،) در صورت پذیرفته شدن، در برابر پرچم ایران و قرآن و یا یک کتاب آسمانی که مورد باور درخواست کننده بود، سوگند می‌خورد که تا پای جان برای رسیدن به آرمان خود بکوشند و هرگز به آن خیانت نکنند. ص ۳۰ 

جالب‌تر از همه، در روز بیست و پنجم یا بیست وششم دی ماه۱۳۵۷، به هنگام‌ معرفی کابینه روانشاد دکتر شاپور بختیار به مجلس و درخواست رای اعتماد، پزشکپور بپاخاست و سخنانی به این مضمون گفت: 
- آقای بختیار، خیانت و دشمنی با مردم ایران‌ شاخ و دم ندارد. شما در لحظه‌ای که مردم فریاد می‌زنند و خواهان 《زیست سرفرار》 هستند، در برابر آن‌ها ایستاده‌اید و آنها رو می‌کوبید. 

دکتر بختیار در پاسخ او سخنانی با این محتوا بر زبان راند.‌ 

- آقای پزشکپور. خوب بیاد دارم ک۶ شما تا چندی پیش با عربها و عرب‌گرایان و لغات عربی بسختی مخالف بودید، حالا چطور زیر سایه آخوندها رفته‌اید و برای آنها سینه چاک می‌کنید؟ 

پزشکپور می‌گوید: آقای دکتر بختیار، هیئت حاکمه‌ی ایران طی سال‌های متمادی به گونه‌ی خشن‌ترین و ظالمانه‌ترین و فاسدترین نوع حکومت‌های استبدادی بر جامعه‌ی ایرانی تحمیل گردید. 

دکتر بختیار، صمن سخنان خود می‌گوید: متاسفانه تمام کسانی که نماینده ساواک هستند و از سوی ساواک تعیین شده بودند، حال آزادیخواه شده‌اند. 

و... سرانجام در تاریخ بیست و هفتم دیماه، سرور! پزشکپور جزو نخستین دسته از نمایندگان مجلس شورای ملی بود که بدستور امام خمینی از نمایندکی مجلس استعفا کرد! 

صفحه ۲۵۴ 

بهمن ماه ۱۳۵۷ فرا می‌رسد، آتشی که سالها زیر خاکستر بود، زبانه می‌کشدو هستی رژیم پادشاهی را می‌سوزاند. و وضع اجتماعی و سیاسی ایران یکسره دگرگون می‌شود.‌ پان ایرانیستهای راستین مخالف رژیم پیشین می‌پندارند که با رفتن شاه، از آن پس میدانی گسترده‌تر برای عرضه و گسترش اندیشه‌های ناسیونالیستی خود پیدا کرده‌اند.‌ [...] 

شگفتی من از آن‌ روی بود که یکی از وزیران کابینه مهندس بازرگان (داریوش فروهر) پان‌ایرانیست بود.‌ و وی هنگامی که امام خمینی در پاریس به سر می‌برد، بدیدن او رفت و امام خمینی در آنجا چیزی نگفت و وی را پذیرفت. 

صص ۲۶۶- ۲۶۵ 

بگذریم چون در ان روزها آیت الله شریعتمداری دزدرون کشوز مطرح بود. پزشکپور در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۵۷ با وی تماس می‌گیرد و به وی قول می‌دهل که خواست‌ها و دستورهای او را اجرا کند. 

پس از خروج شاه از ایران، دیگر پزشکپور نه تنها سخنی از شاه و شاهنشاهی بر زبان نراند، بلکه اصولاً مسئله قانون اساسی ۱۲۸۵ مشروطیت را نیز فراموش کرد و آنگونه که از زبان سرهنگ غلامرضا نجاتی در کتاب "تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران" آمده است نوشتم، بمحض آمدن امام خمینی به ایران به دستبوس او رفت و درباره تشکیل دولت و مسائل جاری با امام خمینی، نظرات خود را در میان گذارد. غافل از اینکه 

این بود که پون محیط را نامساعد دید روز ۱۲ تیرماه ۵۹ از راه کردستان به فرانسه گریخت و در آنجا نخست خواست با دکتر بختیار پیوند برقرار کند. که با آن پیشینه‌ی ناخوشایند و برخوردش با دکتر در مجلس مورد بی‌اعتنایی رهبر نهضت مقاومت ملی قرار گرفت و تیرش بهدسنگ خورد. 

پس انگاه دست به دامن تنی چند از دست‌اندرکاران سیاسی هوادار پادشاهی در برون مرز زد تا شاید بتواند، زیر پرتو مهر و پشتیبانی رصا پهلوی برود. ولی شاهزاده نیز پخته‌تر و زرنگ‌تر از آن بود که پزشکپور گمان می‌کرد، و روی خوش به او نشان نداد. در پاریس هم پیوسته آماج تیر اهانت و رفتارهای مخالفت‌آمیز و خشم ایرانیانی که او را بخونی می‌شناختند شده بود. و حتی روزی یکی از ایرانیان ماندگار در پاریس در خیابان به وی تف انداخت. 

صص ۲۷۹-۲۷۸ 

درباره پزشکپور 

هنگامی که از سوی اپوزیسیون ناامید شد به اندیشه پیوند با جمهوری اسلامی افتاد و با نزدیک شدن به مهدی روحانی، آخوندی که خود را رهبر شیعیان اروپا می‌دانست و در پاریس بسر می‌برد، به جلسه‌های روضه خوانی که در خانه‌ی این آخوند برپا می‌شد رفت، و مکقع مرثیه خوانی‌ها، در پای منبر گریه می‌کرد و به پیشانی می‌زد! به این امید که جاسوسان رژیم در آن مجلس گزارش صداقت! و ایمانش را به آخوندها بدهند.‌ 

یکی - دو تن از آنها گزارشی در این باره تهیه می‌کنند و به تهران می‌فرستند.‌ و پس از گفتگوی فراوان، از تهران دستور می‌رسد که پزشکپور نامه‌ای برای رفسنجانی ( که در آن زمان رئیس جمهور بود) بنویسد و در ضمن ستایش از رژیم و اظهار بندگی، درخواست بازگشت کند. 

پزشکپور نیز بی‌درنگ این دستور را اجرا می‌کندو نه تنها یک، که دو سه نامه‌ای سراسر ستایش و چاپلوسی و التماس برای رفسنجانی می‌فرستد، و در آنها از تنگدستی خود در یک کشور بیگانه می‌نالد و درخواست بازگشت می‌کند. ( یکی از این نامه‌ها در کیهان هوایی چاپ می‌شود) پرونده‌ی او از سوی علی فلاحیان وزیر اطلاعات وقت برای رسیدگی و اظهارنظر و گرفتن تصمیم به حسین شریعتمداری که مورد اعتماد سعید امامی (معاون وزارت اطلاعات که بعدها با واجبی خودکشی کرد) بود، احاله می‌شود، و گزارشی را برای رفسنجانی تهیه می‌کند. 

سرانجام بازگشت پزشکپور، مورد موافقت رفسنجانی قرار می‌گیرد، و هنگامی که وی مطمئن می‌شود که دیگر خطری او را تهدید نمی‌کند، در روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۷۰ (۷ ماه می ۱۹۹۱) به ایران بازمی‌گردد. خبر ورود او به ایران، با واکنش‌های چندی روبرو می‌شود. و چند روزنامه علیه او مطالبی می‌نویسند. 

از آن میان روزنامه "سلام" در شماره ۲۶ تیرماه ۱۳۷۰ مقاله‌ای زیر سرنویس "بازگشت بدون بازداشت" در نخالفت با او، منتشر کرد. ولی پزشکپور زیر حمایت رفسنجانی بود این نوشته تاثیری در وضع او نکرد. 

صص ۲۸۱-۲۸۰

ناصر انقطاع

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان