کد خبر: ۲۶۴۹۶
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۸:۲۱-05 August 2021
آقای حاج شیخ [عبدالکریم حائری] نقل کرد گفت من در سامراء بودم نامه‌ای از فرزند حاج شیخ فضل الله [نوری] برای ایشان رسید. نامه را باز کرد و خواند و رو به من کرد و گفت من می‌ترسم که این فرزند مرا به دار ببرد.[آیت الله العظمی اراکی.]
سر قضیه‌ی مشروطه ی مشروعه پسر با پدر بنای مخالفت را گذاشت. امر مسلمی است که هنگام دار زدن پدرش بالای ایوان نظمیه ایستاده بوده است و دست می زده است.ابوالقاسم بهزادی شوهر خواهر او- شوهر منیره- خودش برای من نقل می کرد که هنگام دار من از دهنه‌ی لاله زار می‌خواستم بروم جلو، ولی نتوانستم، از بس جمعیت بود. 

وقتی که آب ها از آسیاب ها ریخت و کوره راهی باز شد خود را هر طوری بود از راه دیگری به پای دار رسانیدم. هوا طوفانی بود. باد می زد و جسد آن بالا تلوتلو می خورد. دور دار حلقه ی مجاهدین بود و می زدند و می رقصیدند. خودم به چشم خودم از نزدیک، همین طور که الان شما رامی بینم، دیدم که میرزا مهدی جلوی نظمیه برای مردم فین فین نطق می‌کرد (گویا تو دماغی حرف می زده)، نتوانستم تاب بیاورم و به سرعت رد شدم و رفتم! [شمس الدین تندر کیا نوه حاج شیخ فضل الله نوری،نگاه دوم ص۷۶]

اینکه می گویند پدرم هنگام دار زدن مرحوم شیخ دست می زده یک دروغ بی شرمانه است . بر عکس او چند روز پیش از بازداشت شیخ به او گفته بوده که در محافل مشروطه خواهان چنین نقشه ای برای او مطرح شده و به او پیشنهاد کرده بود که به قم برود تا اوضاع آرام شود.[خاطرات کیانوری ۲۳۶]

هنگام اعدام شیخ فضل الله ، شیخ مهدی به چنار تنومند ورودی کاخ گلستان تکیه داده و در حالی که زار زار گریه می کرد گفت: اگر اختلافی هم بین من و پدرم بود ، هیچ راضی به این روز نبودم [به نقل از میرزا محمد نجات خراسانی عضو دادگاه انقلاب و عضو فراماسونری]

من از شیخ حسن لنکرانی که هنگام اعدام حاج شیخ فضل الله در صحنه اعدام حضور داشته سؤال کردم آیا مهدی نوری فرزند شیخ‌فضل‌الله نوری و پدر نورالدین کیانوری رئیس حزب،در زمان اعدام شیخ فضل‌الله نوری دست زد .گفت نه، مشروطه خواهان چون از شیخ فضل‌الله نوری متنفر بودند در پایتخت هو انداختند.[موسی نجفی]

یک شب زمستانی بود من خیلی بچه بودم، پنج شش ساله بودم، در حیاط عمویم آقا ضیاءالدین، تنها ایستاده سرگذر را تماشا می کردم. سر شب بود. عمویم تنها در اتاق حسینیه قدم می زد و فکر می کرد. هیچ کس دیگری نبود. یک مرتبه دیدم کلبعلی نوکر عمویم سراسیمه رسید و پرید توی حیاط خلوت و گفت:«آقا، میرزا مهدی را زدند!» صبح شد...ولوله ای در محله راه افتاده بود. می گفتند میرزا مهدی دیشب که از گذر تقی خان به خانه اش می رفته سر پیچ او را تیر می زنند. یک تیر زیر گلویش گذشته از پس گردنش بیرون می آید، یکی تیر به سینه اش می خورد و تیر دیگری توی عمامه اش آتش می گیرد. 

میرزا مهدی به طرف تکیه ی سنگلج شروع می کند به دویدن و فریاد کردن که:«آی مرا کشتند! آی مرا کشتند!» و عمامه اش را که می سوخته از سرش برداشته دور می اندازد و خودش هم در چند قدمی می افتد. عمامه می رود توی کاه گلی که سرراهش برای پشت بام درست کرده بودند. اهل محل جمع می شوند. البته او را می شناسند. 

عمامه‌ی نیمه سوخته اش را از توی زرد آب های کاه گِل در آورده به پاهای او می پیچند و او را خراخر تا تکیه‌ی سنگلج روی زمین می کشند و می برند وخیال داشته اند که او را همین طور به خانه اش رسانیده تحویل خانوده اش بدهند، خانه ی او توی کوچه ی قاپوچی باشی نزدیک تکیه بوده. در این کشاکش مأمورین نظمیه می رسند و او را می برند. وقتی که مأمورین سر می رسند هنوز زنده بوده، گویا چند کلمه‌ی نامفهومی هم گفته باشد. فردایش از نظمیه او را حرکت داده می‌برند و دفنش می کنند. [شمس الدین تندر کیا ، نگاه دوم ص۷۵]



تاریخ شفاهی حوزه علمیه 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان