کد خبر: ۲۶۳۲۳
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۳:۱۰-25 July 2021
نطق دفاعي مورخ 14/12/1342 آقاي مهندس بازرگان در اولين جلسه دادگاه تجديد نظر دادرسي ارتش در عشرت‌آباد
بسمه تعالي

« يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن ‌لَّمْ تَفْعَلْ‌ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ »

ي پيغمبر آنچه برتو از ناحيه پروردگارت نازل شده است‌ ( به‌مردم) برسان

 اگر نكردي پس رسالت او را نرساندي و خدا تورا از مردم حفظ مي‌كند.

 

اين دستور خدا به پيغمبرش بود. به‌ما هم اين‌طور دستور داده است:

« لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ »

و بري شما پيروي نيكويي در پيغمبر خدا است.

 *              *                 *

قبل از صحبت، سپاس خدا را بجا مي‌آوريم كه سلامتي و صبر و ايمان به ما عطا فرموده، ما را پيش مردم و وجدان خودمان محبوب و سرافراز كرده‌است. خوشحاليم كه با توكل و نشاط بيشتري در اين دادگاه حاظر شده‌ايم:

آن‌را كه حساب پاك است                                            از محاكمه چه باك است

اينكه می‌گوييم از محاكمه چه باك است ، مقصودم در دادگاه عدل الهي است ، زيرا هرقدر پرونده ما در دادگاه شما قطورتر و سنگين‌تر باشد در دادگاه خدا سبك‌تر

است و حسابمان پاك‌تر خواهد بود. بنابر اين اگرطرف ما يعني هيئت حاكمه نگراني نداشته باشد، بري ما نگراني نيست. اين محاكمه، محاكمه دو جانبه است. همان‌طور كه دادگاه ما است‌، دادگاه هيئت حاكمه نيز مي‌باشد شما دادرسان پرونده ما هستيد و ملت ايران‌دادرس شما و هيئت‌حاكمه‌خواهد بود.

فعلاً مرحله مقدماتي دادگاه است. تكليف فرموده‌ايد هر گاه در زمينه مرور زمان ـ نقص پرونده ـ صلاحيت دادگاه ايرادي داشته باشيد بيان نمايم . بنده هم درباره اين سه موضوع از طرف دوستان و خودم صحبت مي‌كنم.

 

١- مرور زمان:

از اين بابت ما ايرادي نداريم‌. ما به‌خاطر چيزي به زندان انداخته و به دادگاه كشيده شده‌ايم كه به هيچ وجه مشمول مرور زمان نيست‌. يعني مطالبه حقوق مردم ايران و مبارزه با استبداد و استعمار.

از انقلاب مشروطيت ايران كه مبدأ آزادي‌خواهي ‌و تحول اجتماعي كشور ما است‌،‌پنجاه يا شصت سال بيشتر نمی‌گذارد. پنجاه‌ و شصت سال در حساب عمر يك مملكت‌، لحظه‌ي حساب می‌شود. بنابراين آزادي‌خواهي در ايران مسأله كاملاً تر و تازه است. اتفاقاً متهمين رديف١و٢و٣ شما از نسل و نژاد همين‌ حادثه اجتماعي هستند. خود من زائيده سال صدور فرمان مشروطيت مي‌باشم. دو نفر از آقايان هم‌، يكي دو سال جلوتر و عقب‌تر.

ما در دوران آزادي‌خواهي و مشروطيت‌طلبی‌، يا مبارزه با استبداد به دنيا آمده‌ايم، در اين فكر زندگي مي‌كنيم و آخر سر اميدواريم در حالي‌كه آزادي و قانون اساسي واقعاً در مملكت حكمفرما شده باشد بميريم :

 «‌السَّلامُ‌ عَلَي يَوْمَ وُلدِتُّ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا »

 

٢- نقص پرونده:

در اين قسمت حرف زياد داريم. پرونده ما سراسر نقص و ناجوري است. قبل از دادگاه اول كه ما را بري پرونده خواني مي‌آوردند و نامه‌هي اعمالمان را جلومان مي‌گذاشتند، با چيزهايي عجيب روبرو شديم‌. قبلاً خيال می‌كرديم دستگاه‌هي انتظامي مملكت‌، خصوصاً سازمان اطلاعات و امنيت كشور با آن طول  و تفصيل و بودجه سنگينی‌كه بر ملت فقير ما تحميل مي‌نمايد و اين‌همه اعضي رسمي و جاسوس كه در همه جا دارد‌، دستگاه‌هي با اطلاع مو شكافِ با دقت و وجداني هستند‌، اما ديديم كاملاً تو خالی‌. غير از گرفتن و زدن و كشتن وآزار مردم‌، كار ديگري بلد نيستند. اطلاعات آنها سطحي و ناقص، غالباً غلط و گاهي ضد و نقيض است.

وكلاي مدافع محترم نمونه‌ها و نظاير بسياري از اين بي دقتي‌ها و نواقص را نشان داده و خواهند داد. در يك گزارش محرمانه كه در پرونده بنده است‌، ديدم اداره اطلاعات شهربانی‌كل‌كشور نه تنها از وضع نهضت‌آزادی‌، بلكه از قسمت اجرائيات و كلانتري‌‌هي خودش هم بي‌خبر است‌. در گزارش مورخ ١١/١/13٤١ ، محل نهضت آزادي ايران را خانه شماره ١٤١ خيابان كاخ مي‌نويسد. در حالي‌كه اين خانه در يك‌سال و هشت ماه قبل از آن (مرداد ١٣٤٠) به‌وسيله پاسبانان بسته و تا چند روز كه ممنوع‌الورود بود از طرف آنها نگهباني مي‌شد. تابلو را شبانه برداشتند و ما مجبور شديم اجاره محل را فسخ كنيم و در به در باشيم ...  .

پرونده تنظيمي، آئينه خلاف‌كاري‌ها و ناشيگري‌‌ها است‌. نشان مي‌دهد كه دادرسي ارتش‌، اصلاً دادرسي بلد نبوده و نمي‌دانسته يا نمي‌خواسته است پرونده لااقل محكمه پسند تنظيم كند. آقايان وكلي مدافع ما در جريان ٢٠ جلسه جمعاً ٣٢ فقره نقص تحقيقات و نقص و خلاف قانون پرونده‌ها را در مراحل بازجوئي و باز‌پرسي به‌اتكي مدارك و د‌لائل قانوني نشان دادند‌. ولي دادستان و دادگاهِ گذشته جوابي ندادند، يعني نداشتند كه بدهند.

مجدداً آقايان موارد نقص پرونده و اعتراض‌‌ها و ايرادهي قانوني خود را به‌مراحل دادرسي و به دادگاه غير قانوني بدوي بيان خواهند كرد‌. اگر دادگاه فعلي تشخيص داد و قرار صادر فرموديد كه پرونده ناقص است و بايد برگردد. اميدواريم حكم شما بري دادرسي ارتش به‌منزله تعليم و تنبيهي باشد و خدمت غيرمستقيم ما گردد. انتظار داريم مانند آن دفعه خستگي به تن آقايان وكلي مدافع نماند و در ميان دادرسان محترم گوش شنوا و قلم و زبان گويا‌ و‌جود داشته باشد كه با شهامت لازم قرار نقص صادر نمايند.

در هر حال ما نگراني و امتناعي از كشف حقيقت و بيان مطلب نداريم ‌. از معرفي نهضت آزادي ايران  و افكار و اعمال خودمان آن‌ طور كه هست‌ ، خوشنود و راضي خواهيم شد.

دادگاه بدوي نگذاشت ما چهره‌نگاري از نهضت و خودمان و آئينه‌داري بري دادگاه بنمائيم. ما را وادار به‌سكوت نمود.

چرا ما سكوت كرديم؟ چون نمي‌خواستيم بري در و ديوار و بري تماشاچيان معدودي‌كه زن و بچه خودمان بودند صحبت كنيم‌. ما سكوت كرديم تا مردم ايران و دنيا بدانند در چه شرايطي محاكمه مي‌شويم. روزي‌كه دادگاه بدوي وارد بحث در ماهيت شد و به‌‌ما تكليف دفاع‌كرد ، دولت ايران با سر و صدي فراوان جشن سالگرد پانزدهمين‌ سال اعلاميه جهاني حقوق‌بشر را مي‌گرفت و خود را مدافع و مجری‌كامل آن مي‌دانست‌. ما بدون بحث و تفسير‌، ماده دهم آن اعلاميه را خوانديم:

« هركس با مساوات كامل حق دارد كه دعوايش به‌وسيله دادگاه مستقل و بي‌طرفي، منصفانه و علناً رسيدگي شود . »

توقع و تقاضي ما علاوه بر اين چهار مطلب چيز ديگري نبود، اما به‌ما داده نشد علي‌رغم ماده ديگري از همان اعلاميه كه مي‌گويد :

 «آزادي برای‌كسب اطلاعات و افكار و اخذ و انتشار آن به‌تمام وسائل ممكن‌‌»

در مملكت و مطبوعات ما از آنها خبري نبود (سازمان امنيت مانع درج اخبار دادگاه در روزنامه‌ها بود و شهربانی‌ كل‌كشور، آقاي مهندس حسن عبوديت را به‌جرم اينكه حامل اوراق پلی‌كپي شده خلاصه اخبار قسمتي از جلسات دادگاه بوده‌ است، زنداني و بي‌رحمانه شكنجه كرده و هنوز هم ايشان در زندان است) .

دادگاه غير مستقل و غير علني و غير قانوني بود. ما سكوت كرديم اما سكوت ما از صحبت كردن، خيلي رساتر و گوياتر درآمد. به پنج هزار كيلو متري دادگاه رسيد. اعتراض‌نامه‌ي به‌امضي بيش از چهل نفر از استادان طراز اول سوربن پاريس و دانشگاه‌‌هي فرانسه و مكتشفين معروف مراكز تحقيقات علمي فرانسه و همچنين مورخين و فلاسفه و نويسندگان نامي و رؤسي اتحاديه هي بين المللي حقوق بشر‌، به‌ايران طرفدار صلح و آزادي ! ، عليه دادگاه نظامي و محاكمه ما در اروپا منتشر شد.

اعتراض ما در آن دادگاه اين بود كه دادگاه غير علني و بنابراين غير قانوني است. حال مي‌گوئيم جلوگيري دولت از انتشار مدافعات ما در دادگاه نه فقط خلاف قانون بلكه خلاف مردانگي و مروت است. آيا شرافت سربازي و رسم آدمي، به‌شما اجازه

مي‌دهد‌ كسي را به‌دوئل دعوت‌كنيد ولي فقط خودتان اسلحه به‌دست بگيريد؟

هئيت حاكمه از افشي عمل خود و جواب‌‌هي ما ترس دارد. حتما حرف‌‌هي ما را منطقي و قانوني و مقبول ملت و دنيا می‌داند‌ كه نمی‌گذارد كسی‌آنها را بشنود. دستگاه‌با‌چنين عملي زيرِ حكم برائت‌ما و‌محكوميت خود‌را‌امضاء مي‌گذارد.

به‌گفته ولتر:

«در نظام ديكتاتوري و حكومت زور، ممكنست آرامش و آسودگي ظاهري بري طبقه حاكمه به‌وجود بيايد، ولي اين آسودگي همراه با سعادت مردم نيست. جامعه تنها در‌صورت آزادی‌عقيده و بيان‌ می‌تواند‌روی‌سعادت‌را ببيند.»

وقتي ما ديديم بحمدالله فرياد مظلوميت و حقانيت ما (ولو يك كلمه از هزاران كلمه آن) به‌هموطنان و همنوعان رسيد و مراجع تقليد بزرگ و علمي اعلام پيغام و دستور دادند كه حرفمان را بزنيم. دانشگاهيان و بازاريان و طبقات ملت نيز از ما خواستند در اين دادگاه دفاع و اتمام حجت نمائيم‌، اين اوامر و خواسته ها بري ما وظيفه و رسالت شد. به‌ياد امر خدا افتاديم كه فرمود:

«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.»

دانشگاه تهران كه در تاريخ25 ديماه گذشته [25/10/1342] در آن شرايط خفقان و اخراج و زندان به‌عنوان اعتراض به ري دادگاه، چنان اعتصاب يكروزه پرشكوهي كرد. اين اعتصاب و اعتراض بري خاطر آزادي و عدالت و بري تأييد مرام و مقصد نهضت بود. بري ما مأموريت و وظيفه شد.

مردم تهران و روزه بگيران ماه رمضان كه از بالي منابر وعاظ با شهامت فداكار‌، به‌نام آنها و از زبان آنها فرياد عليه‌ زنداني بودن و محكوميت حضرت آيت‌الله طالقاني و سايرين را بلند كردند و با وجود دستگير‌شدن‌هي متوالي ديگري مي‌آمد و همين اعتراض و همدردي را ابراز مي‌داشت ، آنها نيز به ‌ما مأموريت و رسالت ابلاغ و دفاع

مي‌دادند...   .

پس ما ديگر اين بار خود را موظف به دفاع و صحبت می‌دانيم. يقيناً ملت پشتيبان

و هم صدي ما خواهد بود و از وري ملت ، خدا نگهبان ما است.« وَالله ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ » ـ ا‌ن‌شاءالله.

يك علت ديگر نيز ما را تشويق به‌كلام و دفاع مي‌نمايد و آن اينكه دادگاه آنقدرها هم بی‌تماشاچي و بي مستمع نيست.‌در دادگاه قبلی‌گفتند نواري‌كه اينجا ضبط صوت مي‌كنند، به‌حضور اعليحضرت برده مي‌شود و ايشان استماع مي‌فرمايند، ... چه بهتر.

ما از خدا مي‌خواهيم شخص اول مملكت بلاواسطه، بي تحريف حرف‌هي ما را بشنود. پادشاه مملكت نيز احتياج دارد دو كلمه حرف حسابي از زبان اشخاصي‌كه نه ترس دارند و نه طمع‌، بشنود. چه حرف‌‌هي ما و چه اظهارات با صراحت و با ارزش اين افسران رشيد شجاع ما.‌

چه بهتر كساني از طريق اين نوار ضبط‌صوت برابر شخص اول مملكت بايستند و صحبت كنند كه قرون طولاني استبداد قامت آنها را نتوانسته است خم كند و جز در پيشگاه ذات ذوالجلال ركوع و سجود و تعظيم و تسبيح نمي‌كنند.

شاه مملكت بايد افتخار نمايد كه در ميان ملت ايران اشخاصي پيدا می‌‌شوند كه «غلام خانه زاد» و «نوكران جان نثار»  نيستند. و بحمدالله ما تنها چنين نيستيم. هيئت حاكمه در هر حمله نفرات خيلي بيشتري از اين نوع افراد را در مقابل خود ديده و مي بيند.

ايشان سال‌هي سال حرف‌‌هي مردم را از زبان نوكران و چاكران استماع فرمودند. يك‌بار هم از زبان آزاد مردان (ولي نه آزاد مردان‌كنگره‌ي سازمان امنيتی‌‌كه نه آزاد بودند و نه مرد) بشنوند، يقيناً فايده و ثمر بيشتر خواهد داشت. همين پريشب گذشته روزنامه‌ها چنين نوشته بودند:

«اعليحضرت همايوني در افتتاح بيستمين دوره اجلاسيه كميسيون اقتصادي آسيا و خاور دور فرمودند:

ملل آسيا اكنون چشم بازكرده‌اند. آن‌ها ديگر سرنوشت خود را مقدر نمي‌دانند ... دولت‌هي منطقه ما مسئوليت عظيمي بري برآوردن آرزوهي مشروع مردم كه با ايدآل‌هي سازمان ملل نيز هماهنگ است، برعهده دارند.

آنچه به‌مراتب مهم‌تر از اعزام انسان به‌كره ماه است انساني است كه در روي زمين زندگي مي‌كند...

انساني‌كه از آزادي و حقوق اوليه انساني محروم است.»

در هر حال‌گفتني زياد داريم و مي‌خواهيم از هم اكنون به ‌درگاه « أَحْكَمُ الْحَاكمينَ » رو كرده بگوئيم:

بار الها تو شاهدی‌كه ما و وكلي مدافع ما به‌پيروي از فرماني‌كه به‌پيغمبرت دادي آماده ابلاغ هستيم. اگر نرسانيم‌، دادگاه و دستگاه‌، دهان ما را بسته است.

 

٣- صلاحيت دادگاه:

دادگاه حاضر حائز كليه شرايطِ ... عدم صلاحيت است.

اگر ده دليل بر اثبات اين مدعا باشد، بنده يكي از آنها را عرض كرده، بقيه را به حضرات وكلي مدافع عزيز واگذار مي‌كنم. تنها دليل را كه دليل لازم ندارد و خودتان هم قبول داريد، عرض مي‌كنم. نه فقط دادرسان محترم آن‌را قبول داريد و اذعان مي‌كنيد، بلكه افتخار هم به‌آن می‌نمائيد.

اگر از شما بپرسند مختصراً لطفاً بفرمائيد چه‌كاره هستيد؟ سينه جِلو داده مي‌فرمائيد «سربازم». كجا كار مي‌كنيد؟ در ارتش شاهنشاهی‌‌. كلام ما و دليل سلب صلاحيت دادگاه هم همين جا است.

وارد اين بحث نمي‌شوم كه اتهام ما سياسي است و بر طبق اصل ٧٦ متمم قانون اساسي بايد با حضور هيئت منصفه محاكه شويم و در باره ساير شرايط و ايرادها نيز حرف نمي‌زنم. فقط به‌عنوان خاطرات دوران نظام وظيفه اين شعار را كه در سرباز خانه ها به‌دور ديوار زده بودند، به‌يادتان مي‌آورم:

« ارتش روح كشور است و انضباط روح ارتش است. »

«ف»گفتم خودتان تا فرحزاد تشريف خواهيد برد. يقيناً فهميديد ازكجا می‌خواهم سر در بياورم. مع‌ذالك بري حفظ در پرونده و نوار و بري آنكه باز پيراهن عثمان درست نكنند، توضيح و تصديع مي‌دهم:

آقايان چون  خود را سرباز و ملزم به اطاعت  از دستور و انضباط ارتش مي‌دانيد ،

استقلال ري نداريد. خوب كه همه كارها را كرديد و سر ما را بريديد با تأسف و تواضع مي‌فرمائيد، «اَلْمَأمُورُ مَعْذُور!».

البته خواهيد فرمود «خير، چنين نيست. دادگاه مستقل است و بر طبق قانون و دستور عدالت ما ري مي‌دهيم»(1)

به‌خود اجازه تكذيب فرمايشات‌تان‌ را نمي‌دهيم و دليل و سابقه خصوصي از آقايان نداريم. اما تا آنجا كه دادگاه‌هي نظامي را ديده و شنيده‌ايم موارد و شواهد عديده‌ي در نظرمان هست‌كه قضات و حتي وكلي مدافع به‌محض اينكه خواسته‌اند با استقلال ري بدهند و از وجدان و قانون اطاعت كنند گرفتار خيلي چيزها شده‌اند. (2)

در هرحال بري آقايان و در هر مقام و كاري، انضباط و اطاعت، اساس‌كار افسران ارتش است.

ما هم انضباط و احترام و اطاعت سرمان مي‌شود. در ارتش كار نمي‌كنيم ولي در فرهنگ و دانشگاه پيوسته به معلمين خود احترام گذاشته و از شاگردان انضباط و اطاعت خواسته‌ايم. بحمدالله احترام و اطاعت هم هميشه ديده‌ايم. اما ما و شاگردانمان آن احترام و اطاعت را بري خاطر درس و علم مي‌فهميم. هيچ‌وقت توقع نداريم اگر معلمي بگويد٦=٢×٢ يا مسلمات عقلي‌را ناديده بگيرد،كسي كوركورانه از او اطاعت نمايد. تمام اطلاعات و احترام در مدرسه به‌خاطر علم و حقيقت است. ما نوكر علم و حقيقت هستيم، نه آنكه علم و حقيقت قرباني و فرع بر احترام و عنوان ما بشود. در چنان مكتب و مدرسه‌ای‌، نرفتن بهتر از رفتن است.

درباره افسران و ارتش نيز مي‌گوئيم و يقين داريم، تصديق مي‌فرمائيد كه ارتش و ارتشيان به‌خاطر امنيت مملكت و برقراري عدالت هستند. انضباط و اطاعت از دستور، از آن ‌جهت روح ارتش شده است كه مردم در حريم امنيت نفس بكشند و به‌اميد عدالت زندگي و رشد نمايند.

انضباط و اطاعت از دستورهي مافوق هر قدر هم لازم و مقدس باشد تا پشت در دادرسي و دادگاه اجازه ورود و عمل دارد. نبايد در حريم قضاوت پا بگذارد. حكم، ديگر با عدالت و انصاف است. حال اگر استقلال ري و حكومت قانون وجود ندارد و قرار است از مافوق دستور و نظر گرفته شود، نبودن دادگاه و دادرسي بهتر از بودن آنست.

همان‌طوركه ما معلمين خود را نوكر دانش و خدمت‌گزار دانشجو مي‌دانيم، افسران و دادرسان نيز بايد خود را خدمت‌گزار عدالت و امنيت بدانند. اميدواريم اين گفته «استوارت ميل» را قبول داشته باشيد كه:

«با پيشرفت امور مردمان، زماني فرا رسيدكه ديگر مردمان نمي‌توانستند بپذيرند كه حكمرانان آنان بايد بالضروره قدرت‌هي مستقل و مستبدي باشند و هميشه منافع حكمراني با منافع توده مردمان متناقض باشد. متوجه شدند حق آنست ‌كه دارندگان نيروي حكمراني وكيل و خادم آنها باشند و تنها با رضايت آنان حق حكمراني يابند. تنها با اين ترتيب است‌كه ملت مي‌تواند از ستم حكمرانان خود مصونيت كامل داشته باشد.»

دادرسان محترم با توجه به‌اينكه در تمام طول خدمت بر حسب وظيفه سربازي از مطالعه و دخالت در سياست ممنوع و محروم بودند و حق دارند كه الفبي سياست را بلد نباشند، مأموريت يافته و به‌حكم همان اطاعت و انضباط سربازي، حاضر شده‌اند با علم به‌عدم صلاحيت و سابقه، در محاكمه يك عده‌ي اشخاص و جمعيت صد در صد سياسي قضاوت نمايند.

اين خود تأييد عرض بنده و دليل بارز بر عدم صلاحيت دادگاه نيست؟ خصوصاً كه غالب دادرسان دادگاه‌هي نظامي در‌ حقوق و قوانين هم‌كمترين سابقه و سررشته‌ي ندارند. اطاعت و خدمت وقتي توأم با صلاحيت و تربيت قبلي نباشد، چه بسا كه با وجود منتهي حسن‌نيت و عشق به‌وطن، منتهي به خسارت و خيانت مي‌شود. مثلاً اگر حضرت آيت‌الله كه فن جنگ نياموخته‌اند در موقع حمله از فرط فداكاري و خدمت‌گزاري به مملكت، بروند پشت تانك يا جت بنشينند و آنها را برانند، چه خواهد شد؟ جز آنكه خودشان و تانك و جت را به‌دست دشمن بدهند، كار ديگري خواهند كرد؟... كار قضاوت و سياست هم فني نيست كه به‌صرف افسر وظيفه‌شناس بودن كسي وارد آن بشود. اين قبيل قضاوت‌ها نتيجه‌اش ظلم و حق‌كشي و خيانت به ملت و مملكت است.

در پايان عرايضم ضرر ندارد نكته‌ي را به‌عنوان اتمام حجت يا دلالت (هر طور كه خودتان قبول داريد) يادآور شوم، خصوصاً كه دادرسان محترم را به‌عنوان افراد مسلمان و عامل به فرائض ديني به‌ما معرفي كرده اند. اتفاقاً در محيط دادرسي ارتش بيش از همه جاهي ديگر به فرمايشات و شمايل حضرت امير مؤمنان برمي‌خوريم. همين علي ابن ابيطالب(ع)‌، مولي بزرگوار و خليفه جهاندار،‌ به مالك اشتر فرماندار اعزامي خود به مصر، چنين دستور مي‌فرمايد (نقل از ترجمه مرحوم جواد فاضل):

«وَ لٰا تَقُولَنَّ اِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَاُطَاعُ... فَانْظُرْ اِلَي عِظَمِ مُلْكِ اللهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَي مٰا لَا تَقْدِرُ عَلَيْنا مِنْ نَفْسِكَ.

ي مالك هرگز مگو كه من مامورم و معذور. هرگز مگو كه به‌من دستور داده‌اند و بايد كوركورانه اطاعت كنم. هرگز طمع مدار كه تو را كوركورانه اطاعت كنند... مالك هر قدر كه خود را فعال و قادر می‌بيني به ياد‌آر كه خداوند از تو فعال‌تر و قادر‌تر است.»

بعد از قرائت ري كذائي دادگاه بدوي، حضرت آيت‌الله طالقاني بري اخطار و انذار‌، سوره شريفه و الفجر را تلاوت‌كردند. حالا بنده قبلاً بري تيمن و تذكر، آياتي از آن سوره را قرائت مي‌كنم:

«أَلَمْ تَرَ‌كَيْفَ‌ فَعَلَ‌رَبُّكَ بِعَادٍ. إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ. الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ.»

آيا نمي‌نگري پروردگارت چه رفتاري با عاد كرد؟ . با آن كاخ‌هاي ستون افراشته ارم .كه مانند آن در كشورها ايجاد نشده بود

« وَ ثَمُودَ ‌الَّذِينَ ‌جَابُوا ‌الصَّخْرَ ‌بِالْوَادِ وَ ‌فِرْعَوْنَ‌ ذِي ‌الْأَوْتَادِ .‌ الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ.»

و قوم ثمودي‌كه صخره‌ها را از صخره‌‌ها مي‌شكافتند . و فرعون صاحب ميخ‌هاي محكم . همان كساني‌كه در سرزمين‌ها طغيان نمودند.

«فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ. فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد.»

و تا مي‌توانستند فساد را زياد كردند . تا آنكه بالاخره تازيانه عذاب خدا بر سرشان ريخت . بدان‌كه پروردگارت حتماً در كمينگاه ستمكاران است.

 

(1)  اتفاقاً قاي رئيس دادگاه هم بلافاصله بعد از شنيدن جمله فوق‌كلام ناطق را قطع‌كرده و همين‌طور گفتند.

(2) و اتفاقاً پس از محاكمه سران نهضت، وكلي مدافع ايشان را به‌جرم دفاع از سران نهضت و با استناد به مدافعات آنان، محاكمه كردند.


 
 

 

 

متن خطابه آقاي مهندس بازرگان

در دادگاه تجديد نظر نهضت آزادي ايران،

در مرحله ماهيت

 

 

بِسْمِ الله الرَّحْمـَنِ الرَّحِيمِ

« رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي 

وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي...» [1]

 «اَلسَلامُ عَلَي الْحُسِينْ وَ عَلي اَوُلٰادِ الْحُسِينْ وَعَلي اَصْحٰابِ الْحُسِينْ » و همچنين بر پيروان او چه معاصرين چه امروزي‌ها.

تيمسار رياست دادگاه‌، دادرسان محترم‌،‌حضار گرامی‌،‌جناب دادستان‌، وكلي مدافع معظم‌، دوستان عزيز .

شايد دفعه چهارم باشد كه اين آيات شريف كه دعي حضرت موسي بود در اين دادگاه عنوان كلام قرار مي‌گيرد. اول دفعه آقاي دكتر سحابي به آنها توسل و تيمن جستند، بعد سركار دادستان در مدافعات خود اين دعا و تمني حضرت موسي را كه مأمور دعوت وتنبيه فرعون شده بود تكرار كردند، يك مرتبه هم جناب سرهنگ غفاري، وكيل مدافع بلند پايه‌ام، و حالا هم بنده.

اگر تكرار در مطلب و ماده ديگري قابل ايراد بوده باشد، اين تكرار مسلماً مذموم نيست. اولاً پرگوئي دركلام خدا خوش است و ثانياً بيش‌از هرچيز همه ما چه متهمين حاضر در دادگاه، چه وكلي مدافع، چه دادستان و حتي خود آقايان دادرسان، احتياج به‌ اين معني و دعا داريم و داريد.

خدايا دل ما و فكر ما را باز كن، ما را صاحب سعه صدر و وسعت نظر و ظرفيت قرار بده. خدايا كار ما را آسان بگردان چون حقيقتاً همه ما در اين دادگاه و هر كدام به‌دليلي و از جهتي در برابر كار مشكلي قرارگرفته‌ايم.‌كي از دل‌ها و آنچه در آنجاها مي‌گذرد، خبر دارد؟ و كي مي‌داند در ضمير شما آقايان چه گره‌ها و عقده‌هائيست؟ خدايا نارسائي و گرهي‌كه در زبان من است بگشا. دفاع در اين دادگاه، نمونه كامل سهل و ممتنع است. تجربيات مرحله صلاحيت نشان داد كه چگونه بديهی‌ترين بديهيات از طرف آقاي دادستان انكار مي‌شود. اثبات نقص و عدم صلاحيت بسيار آسان بود، اما مي‌ديديم وكلي مدافع چه خود‌كشي‌ها مي‌كردند وقتي مي‌ديدند عبارات ساده فارسي مواد قانون و مندرجات پرونده با همه سلاست و صراحت مثل تير چوبي كه بر سنگ بخورد بي اثر و بي‌حاصل است. بايد از عقب مدرك و دليل بروند. اينجا است كه از خدا زبان و منطقي تقاضا مي‌كنيم خدا پسند و هم تيمسار پسند باشد.

يَفْقَهُوا قَوْلِي ـ تا كلام همديگر را بفهميم، تفقُّه كنيم، درك كنيم، يا دادستان و شما آقايان متقاعد و تسليم منطق ما خواهيد‌شد، يا ما تسليم‌كلام و منطق شما مي‌شويم. حتي بنده مي‌خواهم محيط و مقصد اين دعا را از حدود دادگاه هم بالاتر و وسيع‌تر نمايم و بخواهم كه كلام ما را در خارج دادگاه هم همه تفقُّه و قبول كنند.

 

تصفيه حساب گذشته:

مرحله‌ي از دادگاه تجديد‌نظر را پشت سر گذاشته و به‌سلامت و ميمنت وارد مرحله دادرسي مي‌شويم. آقايان علي‌رغم دلائل و حجت‌ها، قرار صلاحيت و عدم نقص صادر فرمودند. بسيار خوب.

قاعدتاً بايد تكليف ما روشن باشد و نمره صفري را كه بنا به‌خاصيت و عادت مكتب‌داري به‌دادگاه بدوي دادم، خدمت آقايان نيز تقديم و سكوت‌كنيم. اما نظر به ‌دلائلي‌كه در جلسه اول دادگاه به‌عرض رسيد، اين‌كار را نمي‌كنيم و از ورود به‌ماهيت استقبال مي‌نمائيم. علاوه بر اين لازم است كه حساب گذشته را تسويه‌كنيم، به‌طوري‌ كه ناراحتي و گلايه‌ و ‌حسابي از‌ مرحله قبلي رسيدگي فيمابين وجود نداشته باشد.

بري اين‌كار، يعني بري تصفيه حساب گذشته و همراه شدن با آقايان در سفر طولاني ماهيت، بايد سعه صدر داشت و زاويه ديدمان را تغيير و يا لااقل توسعه بدهيم. با منطق خشك و خالي و از دريچه منافع و نظريات خودمان اگر نگاه كنيم به‌جائي نمي‌رسيم. در فرانسه ضرب المثلي است كه مي‌گويد «دل منطقي دارد كه منطق آن‌را درك نمي‌كند» ما هم بايد قدري تغيير منطق بدهيم. بنابراين از گذشته مي‌گذريم و ديگر از ماده ١٣٨ حرف نخواهيم زد چون خودمانيم اين پرونده امر تعقيب دارد. حالا مصلحت ندانسته‌اند ظاهر و آشكار باشد و دستِ‌ غيب در‌كار باشد، قبول مي‌كنيم.

عدم حضور هيئت منصفه هم اشكال ندارد،‌چون هيئت‌منصفه بري نظارت و دفاع از حقوق ملت است. ما كه تخطي به‌حقوق ملت نكرده‌ايم. ملت كه مدعي نيست و ملت بري ما اشك مي‌ريزد،‌ به‌عوض هيئت منصفه سه نفري در دادگاه،‌هيئت اجتماع چند ميليون نفري علما و بازاريان و دانشجويان ري خود را در باره ما داده‌اند و مي‌دهند.

از آقايان دادرسان محترم هم تعجب و گله‌ي ندارم. از اول ما مي‌گفتيم كه روح ارتش انضباط است و افتخار افسران ، اطاعت ، و وقتي ‌كه جناب دادستان در رد استدلال‌هاي ما فرمودند، انضباط در ارتش وجود دارد اما انضباط معنوي است، بري اثبات استقلال قضات ارتش و روح معنوي دموكراسي كه حاكم بر انضباط است، مثالي زدند:

 «فرمانده،‌ افسران ستاد را جمع مي‌كند، از آنها مي‌خواهد هر كدام آزادانه نظرشان را بدهند، آخر سر فرمانده فرمان صادر مي‌كنند كه برويد آن تپه را اشغال كنيد... و همه اطاعت می‌كنند...»

 ما هم غير از اين چيزي نگفتيم.

آنجا كه گفتيد نواقصي وجود ندارد و مدارك كافي است ما شاخ درآورديم. هيچ انتظاري نداشتيم وقتي قضايي دست‌غيب و شكنجه‌هاي آقاي عدالت‌منش و فرزند آيت‌الله طالقاني و جعلي بودن نامه رئيس‌جمهور هند و امثال آنها آن‌طور تشريح و ثابت شد و هر بچه مكتبي هم حس مي‌كند كه مدارك اصلي اين پرونده كاملاً مورد ترديد و مخدوش يا لااقل مبتني بر تحقيقات ناقص است‌، چنين ادعائي از قلم آقايان دادرسان بيرون آيد... به بنده كه گيجي دست داد... اما بعد از مدتي كه به‌خود آمدم ديدم حق با شماست و راست مي‌گوئيد. يعني كافي بودن مدارك‌‌كاملاً قبول‌كردني است. مدارك‌ كافي ‌است ‌همين ‌مدارك ‌بري محكوميت ما كافيست. از كجا معلوم كه نظر دادرسان بري برائت ما در نظر ملت كافي نباشد؟

در قرار صادره جمله‌ي بودكه با ايجاز و رسائي كامل جواب ٣٤ جلسه كه ما و وكلي مدافعمان صحبت‌كرديم‌، را مي‌داد و به‌نظر بنده بسيار زيبا بود. در اين دادگاه كه غالباً چه از طرف دادستان و چه از طرف بعضي وكلي مدافع دانشمند سخندان ما، مثل تيسمار بهار‌مست، توسل به اشعار و استفاده از بزرگان ادب چون فردوسي و حافظ و مولوي شده است. بنده هم آن استدلال بسيار زيبا و رسي قرار صلاحيت دادگاه را مصداق اين بيت لسان‌الغيب دانستم:

 

پدرم ‌روضه ‌رضوان ‌به ‌دو ‌گندم‌ بفروخت

نـاخلف ‌باشـم ‌اگر‌ من ‌به‌ جُـوِي ‌نـفروشـم

آقايان با عبارت :

«عملاً هيچ‌يك از دادگاه‌هي نظامي كه به‌ اين قبيل جرائم رسيدگي نموده، حضور هيئت منصفه را قانوني ندانسته و شركت نداده اند علي‌هذا دادگاه اين ايراد را وارد نمي‌داند»

به‌ما فهمانديد كه  «شما از ما توقع زيادي داريد كه مي‌خواهيد عملي برخلاف آنچه دادگاه‌هاي نظامي ديگر و دادرسي ارتش تا به‌حال‌ كرده‌اند و رويه قضائي نظامي شده است بنمائيم. دادگاه‌هاي نظامي ديگر و مؤسساتي چون سازمان امنيت، برادران و خواهران ما هستند و ما همه از يك پدر هستيم.»

كاملاً صحيح است ما و وكلي مدافع در اشتباه بوديم و عمل استثنايي و ناخلفانه از اين دادگاه انتظار داشتيم.

 

جي ديگر با عبارت:

«امر تعقيب بري مهتمين اين پرونده به‌موجب ماده ١٣٨ قانون دادرسي و كيفر ارتش با توجه به‌‌اينكه مقررات ماده مزبور مخصوص متهمين نظامي است، نظر آنها وارد نيست»

بيدار باش ديگري به‌ما داد و باز ما در اشتباه بوديم كه خودمان «غير نظامي‌ها» را با شما نظامي‌ها در يك رديف مي‌گذاشتيم. در‌‌صورتي‌كه همان عنوان غير نظامي كه در اوراق بازداشت و بازپرسي و كيفر‌خواست و برگ معرفي به زندان و غيره وجود دارد وخيلي شبيه به اصطلاح Continental است‌كه انگليسي‌ها از قلعه اشرافي جزيره بريتانيا بري مردم اروپا گذاشته‌اند، مي‌باشد. يا عنوان عجم كه عرب‌ها بري ايرانيان و روميان و ترك‌ها و هندي‌ها به‌كار مي‌برند. اتفاقاً آقاي دادستان دادگاه گذشته‌، همين معني را در جواب وكيل مدافع اينجانب‌‌، تيمسار شايانفر با بيان ديگري اعلام داشتند .تيمسار شايانفر در ابتدي ايرادهاي به نقص پرونده‌‌، مسئله، عدم اجازه حضور وكيل مدافع بنده را در جلسات بازپرسي بر طبق تبصره‌ي از مواد اصول محاكمات جزا‌، عنوان كرده بودند. بعد از اينكه نوبت كلام به دادستان رسيد‌، در جواب تيمسار شايانفر فرمودند، همان‌طور كه وكلي دادگستري (يعني غير نظامي‌ها ـ غير آدم‌ها يا عجم‌ها ) را راه به محاكم غير نظامي نيست‌، مقررات دادگستري هم حق ورود در اينجا ندارند...

بلي، تيمسار ! ما بوديم كه نمي فهميديم . ما پا از گليم خود درازتر كرده به‌خود اجازه همطرازي با صنف اشرف ارتشيان را كه دولتي در دولت و كشوري ما فوق كشور ايران هستند‌، مي‌داديم .

فقط اين نكته را متذكر مي‌شويم‌: با قبول اينكه اين دادگاه و دادگاه بدوي و ساير دادگاه‌هاي نظامي و سازمان امنيت‌، همه با هم خواهر و برادر و از يك پدر هستيد، ولي ما متهمين اگر غير نظامي هستيم‌، غير ايراني نيستيم. پدر شما پدر ما نيست‌، ولي پسر عمو هستيم. پدر بزرگمان يكي است‌. در جد اعلي هم، باز اشتراك داريم . يعني همه انسان هستيم (اگر ما را به ‌انسانيت قبول داشته باشيد ) و از يك تنه بزرگ و يك ريشه هستيم. تن و بدن شما‌، وقتي لباس افسري ‌را در آورد‌يد‌، فرقي با تن و بدن آقاي عدالت‌منش ندارد. بنابراين توقع داشته و داريم، فكر كنيد زير شلاق سياست‌گرها، تن و بدن شما هم درد خواهد گرفت و مجروح خواهد شد. بنابراين جا داشت خاطره درد‌ي‌كه به‌تن هر‌كس مي‌آيد و با تصور اينكه شما هم مثل آيت‌الله طالقاني فرزنداني داريد يا خواهيد داشت.  بنابراين بري اينكه آنها گرفتار شلاق سيمي سياست‌گرها و فرزندان سياست‌گرها نشوند،خيلي بي اعتنا به پسر عموها و نوه عموها‌ي‌تان نباشيد.

همان‌طور كه عرض كردم، اگر به‌لحاظ صنف و موقيعت با هم برادر و همكار نيستيم، ولي شاخه‌هائي هستيم از يك تنه «ايرانيت» و يك ريشه «انسانيت» و همگي از يك آسمان باران و آفتاب و هوا دريافت مي‌داريم. قديم هم بري رساندن خويشاوندي، مي‌گفتند، پدرانمان پيراهنشان را زير يك آفتاب خشك كرده‌اند. اتفاقاً اين خويشاوندي و مشاركت درسود و زيان است. به‌عبارت ديگر همه بندگان يك خدا هستيم .بنابراين جا دارد خيلي از آقايان خود را محفوظ و مجبور در چهار ديواري اوامر و انظباط ارتشي نبينند . فوق اين دستگاه و مملكت ايران‌، خودِ قانون وجود دارد (همان قانون دادرسي و كيفر ارتش را هم ما قبول داريم )و « فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ » ـ و « يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ».

اميدوارم در مرحله ماهيت همان‌طور كه در دعي ابتدي عرايضم متوسل شدم‌، آقايان با سعه صدر و وارستگي و نظر عالي‌تري به مدافعات و استدلال‌هي ما گوش دهند. مع‌ذالك با وجود تمام آن سوابق، نمره صفر نمي‌دهيم و قطع اميد از دادگاه و دادرسان محترم نمي‌نمائيم.

« وَلاَ تَأَيَّسُواْ مِن رَّوْحِ اللهِ ».

 اين كلام حضرت يعقوب، دين ما و شعار ماست به‌هيچ‌وجه من‌الوجوه خود‌خواه نبوده شرافت و شهامت را منحصر به‌خود و وكلي مدافع غيور خود نمي‌دانيم.آقايان هم مثل ما ايراني و مسلمان هستيد،وجدان داريد، مغز داريد، روح داريد، خدا داريد.

ما حق نداريم از روح حياتبخش خدا و از امداد غيب نا‌اميد باشيم. همان روحي‌ كه بعد از سال‌‌ها فراق و بي‌خبري و قطع تمام امكانات و احتمالات زنده ماندن يوسف، او را به يعقوب رساند. همان روحي‌كه در پيغمبران خصلت‌ها و نيروهائي ايجاد مي‌كرد. پسري چون عيسي را بدون پدر در رحم مريم ايجاد مي‌كرد. همان خدا قادر است در دل و روان دادرسان آن جرئت و شهامت و فداكاري را كه ما انتظار داريم، ايجاد نمايد. همه كس در دنيا تا آخر ، راه اطاعت سرافكنده و بهانه «المأمور معذور» را ادامه نداده است. در چنين ايامي‌كه به عاشوري حسيني نزديك مي‌شويم، حرّهائي هم پيدا مي‌شده‌اند...

در هر حال ما تا آخرين لحظه دادگاه از دادرسان محترم و از آن خدائي كه به پيغمبرش و به‌ما فرمود:

«قُلْ جَاء الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا»

 قطع اميد نمي‌نمائيم.‌آنچه به‌عقلمان مي‌رسد و موافق حقيقت و قانون و حق مي‌دانيم، مي‌گوئيم. از ما بيان، از شما استماع و ري، از ‌خدا ‌هم دادرسي و قضاوت نهائي.

 

دفاع از خود و از شرافت:

دفاع كردن ما البته نبايد حمل بر جان دوستي و خود‌پرستي بشود. ما اين عمل را هم من‌باب وظيفه شرعي و طبيعي و انساني مي‌نمائيم. ما در عين آنكه مانند هر بشري آزادي و آسايش و زندگي در آغوش گرم خانواده با عزيزان خود و پرداختن به معيشت و معاشرت را دوست داريم، شرافت شخصي و خانوادگي و مخصوصاً مكتب فكريمان را هم دوست داريم، خيلي دلمان مي‌خواهد آزاد شويم و از محكوميت و زندان بيرون بيائيم، اما شرافتمندانه و مردانه مي‌خواهيم بيرون بيائيم.

در سال ١٣٣٤ كه بري اولين بار سعادت زنداني شدن به‌جرم حق‌گوئي را پيدا كردم و پنج ماهي در لشكر زرهي به‌سر بردم، به‌جناب سروران بازجو كه (حالا سرهنگ تمام و باجناق يكي از فرزندان يكي از متهمان حاضرند) حرفي زدم. ايشان اصرار داشتند و با ملاطفت و مناصحت به‌اصرارشان توأم بود كه شما چند تا اسم اينجا بگوئيد كه چه اشخاصي چه كارهائي مي‌كردند، من شما را خلاص خواهم كرد. بنده از لطف ايشان تشكر كردم، اما گفتم جناب سروان چرا اصرار داريد كه فرمانداري نظامي يا ارتش ايران، دستگاه بي‌شرف سازي شود؟ اشخاص با شرف و انسانيت، اينجا بيايند و بعد با متهم كردن و مقصر ساختن ديگران (يا لو دادن اشخاص اگر به‌فرض چنين موردي باشد) از اينجا سرافكنده و شرف فروخته بروند؟ بعد در روزنامه‌‌ها وقتي خبر تبعيد آقايان ميرزا سيد باقر خان كاظمي و دكتر عبدالله معظمي و امير علائي را نوشته بود، خواندم كه به دروغ نوشته بودند «آقاي مهندس بازرگان گفته است چون مرد مسلماني هستم و نبايد دروغ بگويم، اينها عليه دولت اخلال مي‌كرده‌اند. آن‌وقت شما ملاحظه مي‌فرمائيد در كيفر‌خواست ذيل عنوان نتيجه تحقيقات و دلائل اتهام مي‌نويسد :

« ... لكن با استدعي عفو از پيشگاه مبارك ملوكانه و عذر تقصيرات از زندان آزاد شده...»

اين عبارت خيلي مرا تكان داد. ما مقصر نبوديم، گناهي و كار بدي نكرده بوديم كه عذر تقصير را بخواهيم و استدعي عفو بنمائيم. ما مورد ظلم و حق‌كشي قرار گرفتيم. ديگران مي‌بايستي از ما معذرت بخواهند.

حقيقتاً عجيب است كه سازمان امنيت چه اصراري بر كشتن هر گونه شخصيت و غيرت و شرافت در اين مملكت دارد. در ماه‌هي آخر سال ١٣٤١ كه در حدود ٧٠ نفر جبهه ملي ها در زندان قصر بوديم و از همه جور افراد در ميان ما بود، از وزري سابق، استاد، دانشجو، كاسب، بازاري،‌كارمند،‌كارگر، راننده تاكسی‌... شما نمي‌دانيد شب عيد كه شد چه صحنه‌هائي مأمورين سازمان امنيت راه می‌انداختند. در ايامي‌كه درِ ملاقات و ديدار خانواده و دوستان به‌روي ما بسته بود، يكي از آقايان بازاري را مي‌خواستند، او هم با خوشحالي كه حالا به‌ديدار كسانش مي‌رسد لباس مي‌پوشيد، كراوات مي‌بست، سر شانه مي‌كرد. او را به‌اطاق افسر نگهبان مي‌بردند. پدرش، مادرش، زنش، فرزندانش از بزرگ و شير‌خوار، خواهرش، همه جمع بودند. اما همه گريان. به‌دست و پي او مي افتادند، خواهش مي‌كردند ... نمي‌فهميد چه خبر است. در اين موقع آقاي افسر سازمان امنيت يا شهرباني با قيافه برادرانه خيلي دلسوزانه مي‌آمد و مي‌گفت آقا به‌ اين مادرت پيرت، به‌ اين زن جوانت، به‌ اين بچه‌هايت رحم كن، دو كلمه‌ بنويس،‌از اين جبهه‌ملی‌ها كه شما را آلت دست خودشان‌كرده‌اند و مي‌خواهند وزير بشوند اظهار تنفر كن. از همين جا من آزادت مي‌كنم با خانواده برو خانه‌ات. او مي‌گفت و باز سيل اشك و نگاه‌هي تمنا راه می‌افتاد ... ناچار با دلداري به كسان و با دليل و برهان گوئي به آقاي افسر و با يك عالم تعجب و تأثر به زندان برمي‌گشت.

خدايا چه خبر است؟ اينها را كي جمع كرده و چرا چنين بياناتي مي‌كردند؟ ... بعدها معلوم شد به‌پدر و مادر و زن اين آقا تلفن مي‌كردند و مي‌گفتند قرار است پسر شما تيرباران شود، حالا اگر مي‌خواهيد نجاتش دهيد بيآئيد زندان.

تيمسار محترم، اين صحنه يك‌بار و دوبار و يك‌جور و دو جور بازي نشد.

با همان آقاي بازاري آذربايجاني شايد پنج مرتبه، با دانشجويان يك‌بار و دوبار تك تك يا دسته جمعي، با كارگر پيراهن دوز، يا راننده تاكسي... بري هر كدام به‌ نحوي بساط تهديد يا تطميع درست مي‌كردند و مي‌گفتند اگر مي‌خواهي بري شب عيد آزاد شوي، نامه بنويس ـ استعفا كن، استفعا نمي‌دهي، تعهد كن، بنويس و بعد برو هر كاري می‌خواهي بكن.

 

ولي باور بفرمائيد، و اينجا است‌كه آدم زنده مي‌شود و به نسل ايران و به آينده ايران اميدوار مي‌گردد. حتي يك نفر آنها هم، حتي آن كارگر پيراهن دوز ، حاضر نشدند پا روي شرافت و غيرت و عقيده بگذارند ... .

 

شب چهار‌شنبه‌‌گذشته‌كه اين يادداشت‌ها را تنظيم مي‌كردم، به‌مناسبت شب اول ماه محرم‌،‌ زبان حال آن مردان را منطبق با فرمايش حضرت سيدالشهدا ديدم، آنجا كه مي‌فرمايد:

«اَلٰا اِنَّ هٰذَا الدِّٰعي بِنْ الدَّعِي، قَدْرَ‌كَزنِي بِيْنَ اِثْنَتَيْن، بِيْنَ السِّلَةَ وَ الذِّلَةَ، هِيْهاتْ مِنَّا الذّله»[2]

نهرو هم بياني دركتاب «زندگاني من» در همين زمينه‌،‌در‌ آن سال‌هي فشار زندان حكومت بريتانيا دارد:

«ما فكر مي‌كرديم كه خيلي بهتر است به‌ اين‌صورت بر ما حكومت كنند تا آنكه خودمان جان و روحمان را به‌ايشان بفروشيم و به فحشي اخلاقي تسليم شويم. ما كه در زندان نشسته بوديم و هيچ قدرت مادي بري مبارزه نداشتيم و به‌عدم فعاليت محكوم بوديم، احساس مي‌كرديم كه از همين راه و به‌همين شكل ، خيلي بيش از بسياري كساني‌كه آزاد بودند به‌وطن خدمت مي‌كنيم.»

بنده چند‌سال قبل‌، از يك تيمسار مطلع شنيده‌بودم كه در سازمان امنيت متخصصين و مشاورين زبردستي وجود دارند و آنها گردانندگان پشت پرده هستند. اما به‌زحمت مي‌توانستم اين حرف را قبول‌كنم. قضايي بعدي و اين شخصيت‌كشي‌ها را كه ديدم مسئله برايم قدري آسان شد. خوي شخصيت‌كشي به‌لحاظ اجتماعي و ملی‌، از شخص‌كشي بدتر و جنايت‌آميز‌تر است. خودي هيچ‌گاه دست به شخصيت‌كشي كه افتخار ملي است نمي‌زند. همان‌طور كه برادر ممكن است در اثر اختلافات بري منافع برادرش را بكشد اما فحش خواهر و مادر به‌او نمي‌دهد و نفي نسل و نژاد و طبيعت خانوادگي او را نمي‌كند‌‌.‌ در هر حال خوشحاليم كه چنين اقدامات‌، مبشر و مسبب احيي شخصيت و عِرق مليّت مي‌شود.

خلاصه اينكه قصد داريم از خود دفاع‌‌كنيم. دفاع به‌قصد برائت آزادي ولي آزادي شرافتمندانه. از هم اكنون بايد بگويم به‌هر دو طرف سر مي‌نهيم، چه برائت و چه محكوميت. زيرا همان‌طور كه در دادگاه بدوی‌گفتم خود را مشمول « هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ »[3] مي‌دانيم.

 

ري دادگاه بدوي:

ري صادره از دادگاه بدوي را كه آقاي منشي قرائت كردند با اين جمله ها شروع مي‌شود:

 «گردش كار ـ به‌موجب كيفر خواست شماره 517/ د.م ،   6/5/1342دادستان دادگاه ارتش ... ولي جمعيت مزبور داري هدف و مقصد ديگري بود ... و معلوم مي‌شود كه هدف و منظور آنها مخالفت با رژيم مشروطه سلطنتي بوده ... صريحاً به‌مقام شامخ سلطنت اهانت نموده‌اند.»

ري صادره اولاً استناد به كيفر‌خواست و پيروي از آن مي‌نمايد. ثانياً روي هدف و مقصد و منظور تكيه مي‌كند. ثالثاً ما را متهم به‌مخالفت با رژيم مشروطه سلطنتي و اهانت به‌مقام سلطنت مي‌نمايد.

اگر دادگاه بدوي كيفر‌خواست را تأييد ننموده يا لااقل دادستان دادگاه حاضر، قسمت‌هائي از آن‌را مسترد مي‌داشت و فقط مدارك مزبور در ري دادگاه بدوي را مورد ايراد و استناد خود قرار مي‌داد، عمل دفاع بنده و استماع دادرسان محترم ساده‌تر و كوتاه‌تر مي‌شد ولي چون چنين اظهاراتي نشده و كيفر‌خواست در هر حال بري دادستان معتبر و بري دادرسان مورد نظر و قضاوت مي‌باشد بنده همان‌ را مبني و مرجع دفاع و بحث خود قرار مي‌دهم.

 

تابلوي كيفر خواست:

درمتن كيفر‌خواستِ ٢١ صفحه‌ي كه به‌طور كلي متوجه نهضت آزادي ايران است و در مرحله دوم كه به اشخاص مي‌رسد بار عمده را روي دوش اينجانب گذارده است به‌جمله‌هائي از اين قبيل بر مي‌خوريم:

«كارگردانان اين جمعيت هدف ديگري داشته‌اند كه بري رسيدن به اين هدف از هيچ عملي فروگذار ننموده و نه تنها به قوانين اساسي و عادي كشور احترام نمي‌گذاشته‌اند بلكه به‌اصول اخلاقي و ملي نيز پای‌بند نبوده و از احساسات مذهبي مردم سوء استفاده ...

لازم است كه قبلاً با تذكر سوابق، بی‌ثباتي عقيده سياسي نامبرده (بازرگان) توضيح داده شود كه ...

به جبهه‌ملي كه با برنامه وسيع عوام‌فريبي در تلاش تحصيل قدرت بوده، نزديك مي‌شود ...

ظاهراً مرد آرامي مي‌شود ولي چون هدف شيطاني دائماً در او در وسوسه بوده و او را راحت نمي‌گذاشته است‌، در سال ١٣٣٤ اقدام به تشكيل سازماني به‌نام نهضت مقاومت ملي مي‌نمايد...

مهندس بازرگان و همفكران او همزمان با فعاليت در نهضت مقاومت ملي، در خارج از كادر نهضت نيز فعاليت‌هائي ... در لوي انجمن‌هي اسلامي داشته و تحت پوشش جلسات مذهبی‌، سعي داشتند از تفرقه و پراكندگي هواخواهان و طرف‌داران خود جلوگيري و آنان ‌را تا فرا رسيدن فرصت مناسب و تجديد فعاليت علني در اطراف خود نگاه دارند‌...

به‌علت اصطحكاك منافع شخصيتي با منافع شخصي گردانندگان جبهه‌ملي بني عناد و لجاج و اهانت به‌سران جبهه‌ملی‌، را مي‌گذارد...

كه با دريافت مبلغی‌، از هدف‌هي مقدس خود دست برداشته و به دستياري بعضي از عمال دولت بري ضربه زدن به جبهه ملی‌، در تلاش هستند ...

به‌فكر بازي نو افتاده...

در مقام فراهم ساختن زمينه‌هي مساعد جهت برهم زدن اساس امنيت و حاكميت كشور و تغيير رژيم مشروطه سلطنتي ...

افسران و سربازان را هم تشويق به طغيان و عدم اطاعت مي‌كند...

آزاديخواهان وطن‌پرست كه هلاك و كشته وطن بوده و از توسل به بيگانگان و تمني كمك و همراهي آنان و تقاضي دخالت آنها در امر داخلي كشور خود داري نكرده ...

و اين بی‌خبرِ بی‌اطلاع‌، نمي‌داند كه رفقي صميمي ايشان چه گفته اند... »

 

پناه بر خدا؛ اگراين نسبت‌ها و صفات و روحيات راست باشد بايد اعتراض كرد كه چرا فقط ده‌سال محكوميت تقاضا شده‌است. تابلو از اين سياه‌تر و زشت‌تر مي‌شود بري كسي كشيد؟ از تصوير دوريان گري هم بدتر است.با چنين شكل و شمايلی‌كه دادرسي ارتش يا سازمان امنيت بري من روي پرده افكار عمومي و دادگاه آورده است، من آدمي هستم‌كه قصد و هدفي جز شيطنت، مقام و منفعت نداشته‌، مقدس‌ترين كمال مطلوب‌ها و ارزش‌ها را كه خداوند و مذهب است، ملعبه و وسيله قرار داده، جوانان ‌را اغوا كرده‌ام، جبهه ملي را بر هم زده‌ام، مملكت را به‌فنا سوق داده و به دشمنان التماس و التجاع كرده ام ...

نقاش‌هي قديم ما‌، ديو و شيطان را هم اين چنين نقاشي نمي‌كردند. شايد هم درست باشد، من خودم حاليم نيست.

« وَ ما اَبْرَءُ نَفْسِي وَ ما اَزْكيهـا »

كه هـر چه نـقل كننـد از بشر در امكان است

ولي چه راست باشد چه دروغ، وظيفه طبيعي و قضائي و دينی‌ام حكم مي‌كند كه از خود دفاع كنم. اما چگونه مي‌توان اين تابلوي وحشتناك را كه هر خط و هر نقطه‌اش ننگ و جنايت درشتي است از مقابل چشم و خاطر و درون شما پاك كنم؟ و به‌جي آن يك تابلوي دلخواه مطبوع بكشم؟ ملاحظه مي‌فرمائيد كار بس دشواري است.اگر مجال نباشد به‌آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد. اينجا است كه از خداوند مسئلت كردم :

« وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي. يَفْقَهُوا قَوْلِي »

 

به ياد: شعرسعدي افتادم:

 

نــدانـم كـجـا ديــده‌ام دركــتـــاب

كــه ابـلـيــس را ديد شخصي بـه‌خواب

بـه‌قامــت صـنـوبـر به‌طلعت چو مـاه

بــــرازنــده بـــزم و ايـــــوان و گــــاه

فرا رفت و گفت ي عجب اين توئي

فـرشـتــه نــبــاشــد به‌ ايـن نـيـكـوئـــي

تـو كـايـن روي داري بـه‌حـسن قـمر

چـــرا در جـــهـاني بـه‌زشــتي سـمـر

چــرا نـقــش بـنــدت در ايـوان شـاه

دژم روي كـرده اسـت و زشـت و تـبـاه

بخنديد و گفت آن نه شكــل منست

وليـــكن قــلم در كــف دشـمـن اسـت

 

اي‌كاش مثل آن شيطان خوشگل خيالي شاعر مي‌توانستم شب به‌خواب شما بيايم و كار را درست كنم. اما متأسفانه و برخلاف ادعي كيفر‌خواست ، قدرت شيطاني ندارم. ناچارم با وسائل انساني به‌سراغ شما دادرسان ان‌شاءالله دور از شيطان، بيايم. باحرف و منطق، حرف زياد و منطق محكم، مثل اينكه دو راه بيشتر بري دفاع نداشته باشم:

1.  توسل به قسم و تمنا؛ بري شما قسم بخورم كه به پير و به پيغمبر، به‌خدا قسم‌، اين حرف‌ها و اتهامات دروغ است. نهضت آزادي ايران جمعيت صلحا و پاكان و فداكاران است. بندة كمترين هم آدم خيلي بدي نيستم... معلوم است چنين راه حلي نه شايسته بنده است نه پذيرفته دادگاه.

2.  تابلوي سازمان امنيت را خط به‌خط و رنگ به‌رنگ پاك كنم و جايش خطوط و رنگ‌هي واقعي را بگذارم. البته خراب كردن يك بنا و افترا بستن به‌يك شخص و لجن‌مال كردن يك مكتب و فكر، كار سهل و سريعي است. ولي خراب را تبديل به آباد كردن و از نو چيزي ساختن و اثبات حقانيت كردن مشكل است.

راه حل دوم كه يگانه راه حل محكمه پسند معقول است اين عيب ‌را دارد كه مشكل و طولاني است. يقيناً آقايان را خيلي خسته خواهد كرد. ولي بدانيد كه من تقصير ندارم. گله و اعتراضش را به اداره خودتان بايد بفرمائيد. البته يك راه حل يا راه فراري وجود دارد: اگر آقايان قبلاً بفرمائيد ما كيفر‌خواست را كاملاً خوانده‌ايم و به‌ اين نتيجه رسيده‌ايم كه بي پايه و مغرضانه است. بنده كارم و زحمتم خيلي كم خواهد شد. اما مادامي‌كه دادرسان محترم و جناب دادستان هيچ قسمت آن‌را پس نگيرند هر متهم و وكيل مدافعي ناچار است روي تمام آنها انگشت بگذارد و با وجود بداهت و خلاف واقعيتي كه داشته باشد ، يك يك را رد كنند...

در هر حال اختيار با آقايان است.

 

ورود به‌دفاع:

 اينك كه معلوم مي‌شود از نظر دادستان و دادگاه،‌كيفر‌خواست و ري دادگاه بدوي به‌قوت خود باقي است و آمادگي خود را بري استماع مدافعات و نظريان ما اعلام فرموده‌ايد، در واقع به‌ما مي‌گوئيد:

بيار آنچه داري ز مردي و زور          كه دشمن به‌پي خود آمـد به‌گور

ما هم مي‌گوئيم سلاح ما گرز و بمب نيست، منطق و قانون است. بيان است و سخن. و به‌فضل خدا از اين بابت بی‌بضاعت نيستيم، ولي بستگي به پذيرش و قبول دارد. با استاد سخن مي‌گوئيم:

فسحت ميدان ارادت بـيـار          تا بزند مرد سخن‌گوي گوي

پس:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيم

« رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا. »[4]

 

عداوت شخصي در بين نبوده است:

قبل از هر چيز بايد بگويم و ذهن آقايا‌ن ‌را از اين تصور خالي كنم كه نه ما كينه خصوصي نسبت به‌تنظيم كنندگان كيفر‌خواست داريم و نه فكر مي‌كنيم كه بازجوها و بازپرس‌ها و سراسرِ داد‌ستاني و اداره دادرسي ارتش‌كوچك‌ترين خصومت شخصي و حساب خورده با ما داشته‌اند. به‌عكس‌گاهي اوقات از ادب و انسانيت هم فرو گذار نكرده اند.

اگر قلمشان اين‌طور برخلاف ادب و اصول انسانيت و مخصوصاً رسم و قرار قضاوت، تند رفته، مثل مقاله نويسانِ روزنامه‌هاي مبتذل مزدور، فحاشي كرده‌اند، هدفشان به هيچ وجه شخص آيت‌الله طالقاني يا بنده يا افراد نهضت آزادي ايران ، به‌طور‌كلي نبوده‌است. اگر چنين بود و با جنبه شخصي و خصوصي مورد بدگوئي و توهين قرار گرفته بوديم ، به مصداق:

« ... وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا »   و « وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا »[5]

مي‌گذاشتيم و مي‌گذشتيم.

مسلماً كيفر‌خواست و اين پرونده‌هي شداد و غلاظ از جهت شخصي و خصوصي نيست، بلكه خواسته‌اند با اين اوصاف و الفاظ و ‌با چنين طرز معرفي مؤسسين، خود نهضت و مخصوصاً مكتب و مرام نهضت آزادي را لجن مال و محكوم نمايند.

روي اين حساب، كيفر‌خواست را با همه ابتذال و كودكانه بودن آن يك ورقه بی‌اهميت بی‌هدف نمي‌گيريم. اين‌،كاملاً معرف روحيات و طرز فكر حريف است. حريفي كه خواسته است مؤسسين را پست و فرومايه و خائن جلوه دهد تا مكتب و مقصد‌مان ‌را از ارزش بياندازد. بنابراين دفاعيات بنده هم در عين دفاعيات شخصي بودن و رد كردن نسبت‌هي خصوصي و اخلاقی‌، دفاع از نهضت و از مكتب و مراممان خواهد بود.

اگر  بفرمائيد يا گفته شود كه  كيفر‌خواست و ري صادره  از  دادگاه بدوي خود

اقرار  كرده‌اند كه مرامنامه نهضت آزادي ايران مورد  ايراد و  اتهام نيست ، مي‌گوئيم

بلي چنين نوشته شده است، ولي كيفر‌خواست چنين افزوده است كه :

 « ... و اما در عمل روشن شده است كه مرام و رويه جمعيت مزبور خارج از حدود مرامنامه آن بوده...»

 و دادگاه بدوي در ري نهائي خود تصريح كرده است كه :

 «جمعيت مزبور داري هدف و مقصد ديگري بوده كه اين هدف و مقصد از اعلاميه‌هائي‌كه چاپ و منتشر نموده‌‌اند و يا نشريات رسمي جمعيت كه چه در دخل كشور و چه در خارج از كشور منتشر مي‌شده ، مشخص و معلوم مي‌شود كه هدف و منظور آنها...»

ملاحظه مي‌فرمائيد كه همه جا صحبت از هدف و مقصد است و يكي از عناوين كيفر‌خواست « رويه و هدف واقعي چيست؟ » مي‌باشد.

 

تمنيات باطني:

بنده كار ندارم به‌ اينكه از نظر قضائي اصلاً هدف و مقصد و نيت باطني كسي و حتي رويه او مادامي‌كه به منصه عمل در نيامده، قانوناً جرم و قابل تعقيب هست يا نيست.

اين مطلب و ساير‌ مطالب و مسائل قضائي و حقوقی ‌كيفر‌خواست و بحث و بررسي مدارك و مستندات مربوطه را حضرات وكلي مدافع محترم و متبحر، با صلاحيت و شايستگي پر افتخاري كه دارند، بيان خواهند فرمود. بنده صرفاً در زمينه‌ي تصديق و توضيح مي‌دهم كه از دسترسي كامل آقايان خارج است. يعني در زمينه نيت و هدف و مقصد.

مي‌خواهم به سئوال « رويه و هدف واقعي چيست؟ » كه در كيفر‌خواست است جواب بدهم تا آقايان بتوانند قضاوت صحيح نمايند. اتفاقاً آقاي دادستان دادگاه بدوی‌كه خيلي با احتياط و حتي انصاف بيشتري از آقاي دادستان فعلي عمل مي‌نمود و خود را با مسائل و مواردي‌كه مي‌دانست حقاً و قانوناً قابل دفاع نيست، نزديك نمي‌ساخت و امضاء كننده كيفر‌خواست نيز مي‌باشد، در جلسه٢١ بر طبق صفحه ١٦١ پرونده صريحاً گفتند:

«عرض مي‌كنم، مثل اين پرونده، مثل اين موضوع، اينجا صحبت بر سرعقيده است، بر سر فكر است، بر سر نيت است. عمل خارجي واقع نشده، چيزي محسوس نيست. اينجا وكيل نمي‌تواند در فكر كسي رسوخ كند. فكر در مغز است. بري بيان آن،‌كسي‌كه مي‌تواند، شخص متهم است‌كه در اينجا به‌بهترين وجه و روشن‌ترين طريق مي‌تواند بی‌تقصيري خود را ثابت‌كند. توضيح بدهد،

تشريح كند... واقعيت امر را تنها خود شخص است كه بايد بيان كند»

حالا بنده در نوبت اول و ساير دوستان در نوبت خود مي‌خواهيم «به بهترين وجه و روشن‌ترين طريق بی‌تقصيري خود را ثابت كنيم، توضيح بدهيم، تشريح كنيم و واقعيت امر را بيان نمائيم... » .

شما در ري دادن و صدور حكم نهائي در باره ما آزاد هستيد. ولي خوب است درست بدانيد كه ما كيستيم و مخصوصاً ما چه مي‌گوئيم. آن‌وقت با علم به‌نظريات و اعمال ما وجدانتان حكم كند (اگر وجدانتان حاكم باشد) پس دقت فرمائيد عقايد ما چيست؟

 

گردش كار:

نمي‌دانم اين اصطلاح گردش كار ترجمه كدام اصطلاح فرنگي است. يا ابتكار كدام يك از ادارات قضائي است؟ در هر حال عمل‌كاملاً به‌جائي است. كيفر‌‌خواست حق داشته است ٥/٤ صفحه يعني ٢٠% مندرجات خود را به‌عنوان مقدمه به آن اختصاص بدهد. هيچ عمل اعم از خدمت يا جرم مثل قارچ نيست كه بدون ريشه و مقدمه از وسط زمين سردرآورد. خصوصاً اعمال و افكار سياسي دسته جمعی‌، محال است مسبوق به سوابق و تأثير عواملي نباشد. قبل از آنكه افكار و اعمال اعم از مقبول و غير مقبول روي كاغذ مرامنامه و اعلاميه‌ها و در صحنه تظاهرات و اقدامات درآيد، سال‌ها در دل‌ها و مغزها و زبان‌ها در گردش و جريان است و روي آن كار مي‌شود تا رفته رفته به‌صورت حزب يا جمعيت درآيد.

اتفاقاً عمل دادستاني ارتش كه متوسل به تدوين و تقديم گردش كار شده است بسيار صحيح بوده و برخلاف فرمايش آقاي دادستان فعلي« بحث و دعوي بر الفاظ نيست.» هيئت حاكمه با ما و ما با او بر سر الفاظ دعوا نداريم. نخست وزيرها و شخص اعليحضرت در عالم لفظ و ادعا و اظهار علاقه‌‌مندي به اجري احكام اسلام و اصول دموكراسي گاهي از نهضت آزادي ايران تندتر رفته اند. كلمات قصار و بيانات آنها الهام‌بخش ما مي‌تواند بود. ايراد و دعوي ما با آنها سر عمل است. ما مي‌گوئيم:

بــزرگي سـراسـر بـه گـفتار نيست          دو صد گفته چون نيم كردار نيست

ايراد و دعوي آنها هم با ما به‌طوري كه كيفر‌خواست و ري دادگاه‌ بدوي و توضيحات صريح دادستان امضاء‌كننده كيفر‌خواست، حكايت دارد، بر سر نيت و مقصد است.

بر سر الفاظ اشتراك كلام و وحدت‌كامل داريم. اختلاف بر سر عمل آنها‌، به‌نظر ما و نيت ما به‌نظر آنها است. آنها و كيفر‌خواست كه ما را متهم به‌قيام عليه امنيت كشور و مخالفت با رژيم سلطنت مشروطه مي‌نمايند كوچكترين نمونه و اثري كه جنبه قيام يا عمل را داشته باشند، سراغ نمي‌دهند.

بحث و دعوي و دشمني بر سر نيات و اهداف و مقاصد است. اما استخراج نيت و استنباط هدف كار آساني نيست كه به‌يك مشاهده و عكس‌برداري و يا استماع شخصي و اثر انگشت روي قبضه هفت تير انجام گيرد. بايد به‌عمق سوابق اعمال و روحيات و افكار شخص يا اشخاص رفت. آدم‌شناسي، جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و خيلي شناسائي‌هي ديگر لازم است.

بنابراين مأمورين تنظيم كننده كيفر‌خواست حق داشته‌اند گردش كار را مفصل بگيرند و خود را ده سال به‌عقب برده قضايي ٢٨ مرداد را مبني قرار دهند و پي فعاليت‌هي غير‌سياسی‌ انجمن‌هي اسلامي را به‌ميان بكشند و حتي از اعمال و خلقيات خصوصي شخصي از قبيل وسوسه شيطاني و بی‌ثباتي در عقيده سياسي و جاه طلبي و غيره‌، وارد شوند.

 

وصف نفس بهانه بري وصف اجتماع:

بنده هم منطقاً و ناچار همين‌كار را بايد بكنم تا شايد موفق شوم «هدف و مقصد خود را» بيرون بزنم. سهل است كه بنده بري آنكه بهتر و رساتر توفيق استخراج و ارائه حقيقت را پيدا نمايم، لازم است كه قدري عقب‌تر و نزديك‌تر به مظهر قنات بروم. اگر آقايان دادرسان محترم و تماشاچيان خسته نشويد و واقعاً كنجكاو و جويي حقيقت باشيد و نخواهيد گول ظواهر و مراحل ساخته و پرداخته را بخوريد‌، بنده آقايان را مانند يك كارشناس قنات و ژئولوگ آب‌شناس به مادر‌ چاه‌ها و آنجا كه آب قطره قطره از لي شكاف‌هي زيرزميني می‌چكد و می‌جوشد‌، خواهم برد. در آنجاها است كه شما مي‌توانيد به‌ريشه و طرز تشكيل و تجمع اين افكار و اهداف ما پي ببريد.

بنده گردش كار را از سال اعزام اولين كاروان محصلين ايران به ‌اروپا شروع مي‌نمايم. ضمناً چون موضوع « ما نَحْنُ فِيه » دفاع از خود است و شخص بنده مورد اتهام و محكوميت هستم كه شرعاً و عرفاً بايد دفاع نمايم، مستقيم و غير مستقيم پي افكار و اعمال شخصي در بين خواهد آمد. طرفين ناگزيريم تن به‌يك عمل خلافِ ميل و كار نامطبوع بدهيم. يعني بنده به‌توصيف نفس و بحث از خود بپردازم، آقايان هم به‌چنين سخنان گوش‌خراش تسليم شوند.

البته همان‌طور كه عرض شد،  عذر و تسلي بنده اين است كه شخص در اين جا واسط و بهانه‌ي بري دفاع از يك جمعيت و معرفي يك مكتب است. علاوه بر آن و با يك نظر عام‌تر از مرام و مقصد نهضت آزادي ايران، از آنجا كه اينجانب تصادفاً داري چنين موقعيتي بوده‌ام كه با مواريث ‌و ‌ريشه‌هي يك خاندان قديمي تاجر‌پيشه‌ي خالص ايراني آذربايجان در انقلاب و اعلام مشروطيت به دنيا آمده‌ام. سنين صباوت و كودكي و بلوغ خود را پابه‌پي سلطنت سه پادشاه از قاجاريه طي نموده‌ام. سپس ناظر كودتي سوم اوت ١٢٩٩ وتغييرات و تحولات شگرف مملكت بوده، تحصيلات به‌سبك جديد را‌، تا آنجا كه در ايران امكان داشته است‌، به‌پايان رسانده با اولين كاروان منظم محصلين اعزامي ايران به‌خارج از كشور اعزام گشته‌، در مراجعت به‌وطن در عداد پايه‌گذاران صنعت و تعليمات دانشگاهي عصر حاضر مملكت بوده، دو پادشاه از سلسله پهلوي را ديده‌‌ام. همراه و همدوش نسل اخير ايراني كه مسلماً نقش مؤثري در اين پيچ عظيم سير تاريخ كشورمان دارد و در حال تخليه و تحول به نسل ديگر است مي‌باشم. تا حدودي مطلع و معرف افكار نسل روشنفكر ايران اخير هستم.

 نسل حاضر كه ما مؤسسين نهضت آزادي ايران متعلق به آن مي‌باشيم. در حكم نسل لولا يا مفصلي در تاريخ ايران به‌شمار مي‌رود ، واسطي هستيم ما بين نسل‌هي قديم ايران كه قرن‌ها به‌يك منوال و افكار راكد و ساكت بوده‌اند و نسل آينده‌اي‌كه بايد ان‌شاء الله استقرار و استقلال و عظمت پيدا كند.

بنابراين سرگذشت بنده از جهت ارتباط و استشهادي‌كه نسبت به افكار و آمال قشر جديد مملكت پيدا مي‌كند، مي‌تواند قابل توجه باشد. قبلا به‌عرض برسانم آنچه كه نقل خواهم كرد، سرگذشت يك زندگاني مهم سراسر حادثه و عمليات افتخار‌آميز نخواهد بود. خيلي عادي و در سطح يك فرد متوسط ايراني است. «قصه

بي غصه هاست.»

حال اگر علاقه و التفاتي داريد و آماده شنيدن يك تاريخچه ملالت‌آوري هستيد، اصل مدافعات خود را شروع كنم.

 

در باغ سعد‌آباد‌، سال ١٣٠٧؛

سرگذشت خود يا به‌قول كيفر خواست، گردش كار را از سال ١٣٠٧ شمسي از باغ سعد‌آباد از يك روز شهريور ماه شروع مي‌نمايم. قبلاً تحصيلات ابتدائي و متوسطه را در تهران به‌پايان رسانده بودم، در سال‌هي ابتدي متوسطه‌، روزنامه و انتخابات و مجلس وجود داشت. حتي در ميان شاگردان تازه بالغ شده مدارس هم صحبت‌هي سياسي و بحث‌هي مجلس نقل مي‌شد. نام وكلائي از قبيل مدرس و مؤتمن الملك را پير و جوان شنيده بودند. همه‌كس از مخالفتي كه ٥ نفر وكلي ليدر اقليت مجلس پنجم (مرحوم مدرس‌، آقاي دكتر مصدق، آقاي تقی‌زاده‌، آقاي علاء و مرحوم ملك الشعراء بهار) با تغيير سلطنت و قانون اساسي كرده و هر كدام به ‌سرنوشت‌هائي دچار شده بودند، خبر داشتند.

در هر حال با وجود موافقت و مخالفت‌ها، شش سال از رژيم جديد مي‌گذشت و مملكت روي چرخ‌هي تازه‌ افتاده‌بود.‌ يكي از اقدامات با سر و صدا و مؤثر آن زمان‌، اعزام محصل به‌ اروپا از طريق مسابقه ميان فارغ‌التحصيلان متوسطه بود. وزارت فوائد عامه‌، ده نفر بري راه‌آهن و ذوب‌آهن مي‌فرستاد و وزارت معارف ١٠٠ نفر بري انواع رشته‌هي تربيتي و علمي و فني و طبي و حقوق. بنده در هر دو مسابقه با رتبه پنجم قبول شده بودم، ولي وزارت معارف را انتخاب كردم.

ما را بري خدا‌حافظي رسمي و اصغي اوامر شاهانه به باغ سعد‌آباد بردند.

اعليحضرت شاه سابق با بيان خيلي ملايم و در عين حال مطمئن و متين و با نگاه خفته و بيدار مخصوص به‌خود در حالي‌كه تيمورتاش وزير دربار و مرحوم اعتماد الدوله قره‌گزلو وزير معارف در طرفين‌، قدري عقب‌تر ايستاده بودند ما را خطاب صحبت قرار دادند. بيانات ايشان ربع ساعتي طول كشيد. من تمام آنها را فراموش كرده‌ام ... جز يك مطلب آن‌را كه از سه جمله تشكيل مي‌شود. جمله اول انگار هنوز در گوشم صدا مي‌كند و با اطمينان ١٠٠% نقل مي‌نمايم، روي جمله دوم ٧٠% يقين دارم و در جمله سوم كمتر از ٥٠%  . گفتند:

«يقيناً تعجب مي كنيد ما شما را به كشوري مي‌فرستيم كه رژيم آن با ما فرق دارد، آزادي و جمهوري است، ولي وطن‌پرست هستند. شما وطن‌پرستي و علوم و فنون به ايران سوغات خواهيد آورد.»

اين توصيه و تأكيد را نه تنها شاه مملكت در باغ سعد‌آباد به‌ما مي‌كرد، بلكه روز بعد  مشايعيني كه به باغ وزارت  معارف آمده بودند و  همچنين آنها  كه سر راه به‌ ما

برمي‌خوردند. تا موقع سوار شدن بر كشتي كه اعضي اطاق تجارت بندر پهلوی‌، آخرين نطق وداع را رئيسشان بري ما ايراد نمود‌، همه به زبان حال و به زبان مقال از ما مي‌خواستند به فرنگ برويم و علم و تمدن و تربيت بياوريم.

خوب به خاطر دارم آقاي ميرزا احمد‌خان اشتري كه گويا رئيس اداره بازرسي وزارت فرهنگ بودند، موقعي كه خانواده‌ها و دوستان‌، ما را گل باران كردند، نطق مختصري كرده گفتند :

 «گل‌هي مملكت را همين جا بگذاريد و از اروپا بري ما گل بياوريد»

 بالاخره كاروان اولين دوره محصلين اعزامي به‌فرنگ مركب از اتومبيل‌هي سواري شورلت، هودسن، دوج‌ كروكي و كالسكه‌ي، اول آفتاب از پارك ظل السلطان به ‌راه افتاد. به ز‌ودي مهرآباد و كرج و شريف‌آباد را پشت سر گذاشته غباري كه رفته رفته ضخيم‌تر مي‌شد‌، از خاك جاده همراه خود مي‌برديم. در قزوين توقف نكرديم و ماشين‌ها‌، راه رشت را پيش گرفتند.

موقعي‌كه از پيچ و خم‌هي گردنه كوهين به‌طرف آب‌ترش سرازير مي‌شديم و چشم من بري اولين بار به آن كوه‌هي رنگارنگ و دره‌هي پست و بلند مي‌افتاد، به رفيق پهلو دستي كه داوطلب مهندسي معدن بود گفتم: « حالا مفت و بي خيال به‌ اين زمين‌ها نگاه می‌كني اما موقع برگشتن بايد آهن و مس از آنها در بياوري ... »

بعدها دوست ديگري از همسفران و همدوره‌هايم تعريف مي‌كرد كه يك دو روز به تاريخ عزيمت مانده ، با رفيقش (كه اسم او نيز محمد است و در آن دوره يا در مسابقه قبول نشده و يا اسم ننوشته بود، ولي سال‌هي بعد به اروپا آمد و در ايران وكيل عدليه شد و نيز وكيل مجلس گرديد) از خيابان لاله‌زار مي‌گذشتند. تصادفاً يك دختر جوان ارمني با آستين كوتاه و شايد شكل و اندام زيبا‌، از مقابلشان رد مي‌شود. آن آقا با حسرت به رفيقش آرنج زده مي‌گويد: ببين، شما يك هفته ديگر در پاريس در ميان اينها هستيد. خوش به‌حالتان.

اين دو خاطره را از آن‌ جهت آوردم كه طرفين طرز فكرها و آرزوهائي‌كه بدرقه

راه محصلين اعزامي بود برايتان روشن شود. البته سفارش‌هي ديگري هم تصريحاً و تلويحاً به‌عمل مي‌آمد. بسياري از پدرها و مادرهي ما و خود ما نگراني و اصرار داشتيم كه اگر در اين سفرِ تحصيلي موفق نشويم چيزي به‌دست بياوريم، لااقل سرمايه قبلي و اخلاق و دين خود را از دست ندهيم.

 

تجدد خواهي و اصلاح طلبي:

مسئله و توصيه‌اي‌كه در ميان  طبقه درس‌خوانده يا به‌اصطلاح آن زمان فكلي‌ها كمتر مطرح بود (البته طرز حكومت وقت هم سازگاري نداشت) موضوع دموكراسي و استعمار و‌ استقلال و اين‌قبيل حرف‌ها بود. در عوض مملكت در تب تجدد و اصلاحات مي‌سوخت‌. اصول و آثار تمدن اروپائي بيشتر مورد نظر و مُد روز بود. غالباً چنين عقيده‌ داشتند‌ كه اگر ما رو به‌تحصيلات عاليه و تخصص بياوريم، ‌كارخانه بسازيم‌، تشكيلات فرنگي به‌ادارات و زندگيمان بدهيم‌‌، درمان دردها و رفع بيچارگي‌ها وعقب‌افتادگي‌هاي ‌ما خواهد شد.

قانون اعزام محصل و شش يا هفت دوره فارغ‌التحصيلان مدارس متوسطه ايران كه به خرج دولت به اروپا فرستاده شدند بيشتر روي اين فكر و بي نياز كردن و نوكردن مملكت بود.

 

دنيي نو:

در بندر پهلوي سوار كشتي روسي شده به جانب اروپا روان شديم. از اين به بعد همه چيز بري ما تازگي داشت.‌كشتي و دريي خزر‌،‌ شهر باد‌كوبه با تاكسي و مهمانخانه‌ي كه اولين بار مي‌ديديم‌، قطار راه آهن و دشت پهناور روسيه‌، مسكو با قبر لنين‌، شهر سرحدي شبتفسكا‌، و گردش چمدان‌ها و لباس‌هايمان در گمرك روسيه بلشويك وحشتناك (مانند تفحصی‌ كه حالا در زندان از ما و در ورود به‌دادگاه از تماشاچي‌ها مي‌شود)، مملكت لهستان كه هر قدر به مغرب مي‌رفتيم بر زيبائي و آبادي و جمعيت آن افزوده مي‌شود، آلمان با آن صنايع و نظم و نظافت و شعله‌هائي كه از دهان دودكش‌هي بلندش خارج مي‌شود ... بالا‌خره بلژيك و فرانسه و پياده شدن در ايستگاه شمال پاريس، در حالي‌كه سفير كبير و عده‌ي از ايرانيان و علاقه‌‌مندان به استقبالمان آمده بودند.

تمام اين مناظر و وقايع بري ما كه در ايران پا از جاده خاكي بيرون نگذاشته بوديم و بري اولين بار كراوات‌زدن را در تالار وزارت معارف يادمان داده بودند، بسيار جالب و عجيب و گيج‌كننده بود. عيناً مثل كودك ده پانزده ماهه كه به‌هر چيز حمله مي‌كند و مي‌خواهد آن‌را به‌دست بگيرد و ورانداز كند‌، با ولع فوق‌العاده‌اي به همه‌ طرف نگاه مي‌كرديم‌ . مي‌خواستيم  تمام آثار تمدن و مزايا و دارائي‌هي آنها را ببلعيم و به كشورمان ببريم.

دو سه‌ روز اقامت در پاريس در يكي از مدارس شبانه‌روزي دولتي به‌منظور انتظار و ترتيب توزيع محصلين به شهرستان‌هي فرانسه و چند نفري به آلمان و انگليس و سوئيس. در آن دو سه روز به‌دستور سفارت و به راهنمائي بعضي از محصلين ايراني سابق‌،‌يا راهنماهي حرفه‌ای‌،‌ما را به‌بازديد شهر و تماس با محيط جديد‌گردش دادند. موزه ها‌، كليساها‌،  قصرها‌، خيابان‌ها و غيره.

يادم هست‌در‌كليسي نوتر‌دام پاريس‌(DameـNotre)‌ يا ‌انواليد‌(Invalides)  مردم زيادي را ديدم با سر و وضع شيك و خيلي فرنگی‌، پشت صندلي‌هي مخصوص زانو زده و در حال سكوت يا ذكر ركوع و سجود بودند. يكي از همسفرها زمزمه‌ای‌كرده گفت:

 «عجب ، اين فرنگي‌ها هم نماز می‌‌خوانند، آن‌هم با چه خضوع» .

پاريس به‌قول استاد مرحوم ميرزا ابوالحسن‌خان فروغي، خلاصه دنيا بود. آن‌همه مناظر و عجايب زياد كه در مدت سه روز يك‌مرتبه از چشم و مغز ما مي‌گذشت، نمي‌توانست هضم و جزم شود و اثر صحيحي بنمايد.

پس از آنكه به شهرها Provinces پخش ‌شديم‌ و‌ در مدارس شبانه‌‌روزي، پهلوي رفقي فرانسوي قرار گرفتيم، به تدريج كه با زبان و عاداتشان مأنوس شديم و سر در مدارس عالي و فعاليت‌هي اجتماعي آنها گذاشتيم،‌توانستيم مختصر اطلاع و تجربه‌ي از اوضاع و امور آنها پيدا‌كنيم. البته متنِ برنامه، درس‌ خواندن و به‌دنبال رشته تحصيلي رفتن بود. اما طبيعي است كه بيش از متن برنامه‌، حواشي برنامه و كادري‌كه در آن زندگي مي‌كرديم در هر كسي اثر مي‌گذاشت. مشهودات شبانه روزي و واقعياتي‌كه دائماً از محيط جديد وارد مغز و جان ما مي‌شد ذخائر مغزي و ره‌آورد ما را تشكيل مي‌داد.

معمولاً  مسافر تازه وارد  به ‌فرنگ ، بيش از هر چيز  تحت تأثير خيابان‌هي  وسيع پاكيزه با عمارات چند طبقه‌، آب لوله‌كشی‌، آسانسور‌، برق شبانه‌روزی‌، سر و وضع و لباس جالب مردها و زن‌ها‌،سينماها و  تماشاخانه‌ها‌، تفريح‌گاه‌ها و غيره قرار مي‌گرفت. امروز هم متأسفانه خاطرات و‌تعريف‌هي اروپا و آمريكا روندگان‌‌، از همين قبيل است. ولي اينها بيشتر اثرات روزهي اول و مسافرت‌هي كوتاه مدت كسانيست كه بري تماشا و تفريح مي‌روند.

بري بسياري از محصلين و از جمله اينجانب، چيزهي ديگر تازگي و تأثير عميق داشت كه بايد با حوصله و توضيح، يك به يك به‌عرض برسانم. در آنجا بود كه پي در پي، به مباني و مظاهر وطن‌پرستي فرانسوي‌ها و رموز برتري و ارزش فرنگي‌ها پي ‌مي‌برديم. ارمغاني را كه با آن‌همه تأكيد و سفارش از شاه تا گدا از ما خواسته بودند از آنجاها جستجو مي‌كرديم.

 

مدرسه شبانه روزي Lycže:

چهارده نفر ما بنا به قرعه يا سليقه سرپرست كل‌، به شهر نانت (Nante) اعزام شديم. تصادفاً راهنمي دسته ما كه يكي دو سال زودتر از ما به‌فرنگ رفته بود و بر اثر اين ارشديت‌، يك محل در اطاق درجه يك قطار بري خود گرفته بود، جواني بود كه به‌نام منوچهر خان اقبال به‌ما معرفي كردند. از قطار كه پياده شديم يك راست به ليسه كلمانسو Lycže Clemanceau رفتيم. مدير انتظار ما را داشت و پس از آنكه آقاي منوچهر خان اقبال ما را تحويل پرويزور دادند، خداحافظي و مراجعت كردند.

ليسه را فهميديم يعني چه، ولي كلمانسو چيست يا كيست؟ قهراً اين اولين كنجكاوي و سئوالي بود كه پيش می‌آمد. دانستم كه كلمانسو شاگرد سابق همين مدرسه و نماينده راديكال سوسياليست خيلي تند‌روي پارلمان فرانسه بوده است كه در سال‌هي آخر جنگ گذشته وزير جنگ و نخست‌وزير شد و اراده و مقاومت شديد او سبب پايداري و بالا‌خره پيروزي فرانسه گرديد. اين دومين اثر روحي عميق و توشه سفري بود كه بر طبق نصايح و اوامر سفارشي در ايران، وارد خورجين ارمغان روز مراجعت كردم. اثر يا ارمغان اول مشاهده آن جمع مردم متمدن و مؤدب در كليسا بود.

چند سال بعد در مجله ايلوستراسيون (Illustration) تاريخچه‌ي به‌قلم كلنل بك (Colonel  Becque) رئيس سابق كابينه نظامي كلمانسو خواندم :

«در آن اولين بمباردمان پاريس ازطرف توپخانه سنگين و برد بلند آلمان‌ها كه وحشت فوق العاده در مردم ايجاد نموده بود، به كلمانسو گزارش مي‌رسد كه وزير كشورش دستور داده است فوري سرويس‌هي وزارتي و ادارات را به طبقه پائين و زيرزمين عمارت كه محفوظ‌تر است منتقل نمايند. پيشخدمت‌ها مشغول اين‌كارند و بايگاني‌ها و اثاثيه را جابه‌جا مي‌كنند. ولي معاون وزارتخانه اين‌عمل را يك‌نوع ضعف و سبب خرابي روحيه مردم ‌دانسته و نگذاشته ميزش را از آنجا تكان دهند...

كلمانسو بلافاصله سوار ماشين مي‌شود و يكراست به‌اطاق جناب معاون متمرد مي‌رود، بدون آنكه كلمه‌ي به‌زبان آورد، يك نشان لژيون دو نور (Legion d’honneur) به‌سينه او مي‌زند، دست مي‌دهد، و برمي‌گردد.

وقتي به‌دفتر نخست‌وزيري مي‌رسد نامه استعفي وزيركشور و گزارش برگشت ادارات را به‌ طبقات عمارت دستش مي‌دهند.

 

صفات اخلاقي:

همه‌ي ما را، چون در تهران دوره متوسطه را تمام كرده بوديم به كلاس رياضيات مخصوص‌(‌‌mathematiques speciales)يا‌تهيه‌مدارس‌عالی‌مهندسي (‌Preparation des Grandes Ecoles) بردند البته عده‌ي بعداً به‌كلاس ديگر يا شهر ديگر منتقل شدند. در هر حال‌، روزها در كلاس بوديم يا در حياط بازي مي‌كرديم و موقع ناهار به ناهار‌خوري مي‌رفتيم.‌سر شب شاگردان انترن‌، يعني شبانه‌روزي را‌، در اطاق مطالعه (‌Etudes) زير نظر يك سورويان مي‌نشاندند. شب اول سر و صدي جيغ مانند خارج (كه بعداً فهميديم سوت قطارهائيست كه به گار مي‌رسند يا سوت كشتي‌هي بزرگ و كوچكي كه در لوار(‌Loire) رفت و آمد مي‌كردند) و تازگي و غريبي محيط، مجالي بري كتاب خواندن نمي‌داد. به در و پنجره و ديوارها نگاه مي‌كرديم. خيلي تعجب مي‌كرديم كه در ايران پنجره‌هي ما نازك و كج و معوج با درز باز است كه اصلاً يا گير كرده و باز نمي‌شود و يا آنقدر لق و بی‌بند و بار است كه با مختصر بادي از جا كنده مي‌شود. و خيلي محكم‌كاری‌ كرده باشيم يك ميله قلاب مانند، مثل نوك لك لك به آن كوبيده‌اند. ولي آنجا با آنكه اطاق كلاس و محيط آسايش و عادي است، پنجره‌‌ها مثل در قلعه‌، كَت وكلفت است با لوله‌هي جانانه و هر لنگه در‌، به‌وسيله يك كِشوي قدّي قطور با دستگيره ورشوئي گوشت‌داري سرجايش ميخكوب شده است. ‌بالي اين پنجره‌ها نزديك سقف هم پنجره‌هي مستقل كوچكتري وجود دارد كه نيم باز است (‌Vasitas‌) و يك سلسله اهرم بندي و يد و بيضي مفصل و در عين حال راحت بري باز و بستن آنها وجود دارد ... جل الخالق، اينجا مگر قلعه وردن است و پنجره‌ها مگر سر و كارشان با رستم است؟ سيم‌كشي‌هي برق را نگاه مي‌كرديم. در ايران ديده بوديم يك جفت سيم بهم پيچيده را با چهار تا ميخ به‌وسط ديوار يا سقف مي‌كوبند و بين چراغ و كليد را اتصال مي‌دهند. اما آنجا سيم‌كشي‌ها از رو است (هنوز سيستم لوله برگن و سيم‌كشي داخلي اختراع نشده بود.) ولي با چه كرشمه و اطوار از كنج‌ها و كنارهي در عبور داده، رعايت موازي بودن با ساير اضلاع و خط‌الرأس‌هي در و ديوار را كرده و بعد ناودانك چوبي مخصوصي به شكل قاب دو‌شياره و روپوش‌دار برايش ساخته‌اند‌ و ‌با بست‌هي ‌نامرئي مخصوصي به ديوار كوبيده و به رنگ اطاق در آورده‌اند ...

باور كنيد كه اين سفت و سخت كاري‌ها و آن قر و اطوارها خيلي به‌نظرم مسخره و بي‌‌خاصيت آمد. فكر مي‌كردم حقيقتاً اين فرنگي‌ها يا بيكارند يا پول زيادي دارند. اما بزودي فهميديم فرق آنها با ما اينست كه هر كاري را جدي مي‌گيرند و با دقت و مطالعه و نقشه به‌صورت قطعي مي‌سازند، به‌صورتي مي‌سازند كه مطمئن و مداوم باشد.

مستشرقي در كتاب نوشته بود كه ايراني‌ها (‌La Vie  Nomade‌) يعني زندگي صحرا‌گردي و چادر‌نشيني دارند. چادر‌نشين، چون خود را هميشه موقتي مي‌داند، زياد در بند تفحص و انتخاب محل مناسب و پی‌ريزي و استحكام خانه و زندگيش نيست. اما ديدم اروپائي‌ها اصولي و اساسي فكر می‌كنند و كار مي‌نمايند.خلاصه آنكه اين سه تا تأثير، حالا برويم سراغ چهارمي.

چند روزي از استقرار ما در شبانه‌روزي نگذشته بود كه تعطيل هفتگي يكشنبه رسيد. دسته جمعي ده دوازده نفري مثل يك عده زنداني آزاد شده‌، از مدرسه خارج شديم. اول دفعه بود كه بدون سرپرست و راهنما و رئيس و برنامه و مسير‌، با پي خودمان توي خيابان‌هي دنيي تازه راه مي‌رفتيم‌. خيابان و مغازه و اتومبيل ديگر برايمان تازگي نداشت. اما چشممان به‌يك نوع كاغذهايي به‌شكل تمبر ولي به ابعاد بزرگتر، از اندازه عكس شناسنامه‌گرفته تا تابلوي ديواری‌، مي‌افتاد كه دست اشخاص بود و آزادانه به رهگذرها مي‌فروختند. پشت شيشه خيلي از مغازه‌ها و حتي شيشه تاكسي‌ها و كاميون‌ها هم از آن چسبانده بودند. نزديك شديم، ديديم به‌شكل تمبر دندانه‌دار و پشت چسب است و رويش عكس زن رنجور بچه به بغلي را كشيده و به خط درشت نوشته شده است (‌ ‌antituberculeux Timbres) هر‌كدام هم يك‌رقم و مبلغی‌در‌گوشه‌اش دارد. اينها تمبرهائي بود‌ كه انجمن مبارزه با سل (كه بعداً فهميديم غير‌دولتي است)، چاپ و در تمام فرانسه در يك ‌روز پخش كرده است تا از عايدات فروش آنها آسايشگاه مسلولين و آزمايشگاه و غيره راه اندازند. مردم فرانسه هم ور و ور از فقير و غني از يك فرانكي تا صد فرانكي مي‌خريدند و باطل مي‌كردند. ما در مملكتمان نه چنين چيزي ديده بوديم نه چنين كاري، نه چنين انجمن‌هائي و نه چنين استقبالي، ما هم از آن تمبرها خريديم و مثل سايرين يك روز نگاه داشتيم و دور ريختيم. اما اثري كه آن مشاهده در ما ايجاد كرد و تمبري كه در خاطره‌ام چسبيده شده بود و ديگر باطل و محو نگرديد ، تمبر با مُهر«‌همكاري و اعتماد ملي».

در آن روز يكشنبه ، بعضي از رفقي ما به مغازه بزرگ شهر به‌نام Decre رفته خريدهائي كرده بودند موقع خروج از مغازه ، يك جفت دستكش را جا گذاشته و گم كردند.‌فردا پاكتی‌و يادداشتی‌از آن مغازه‌‌به ليسه‌كلمانسو رسيد‌كه نوشته بود، ما حدس زديم‌كه اين يك جفت دستكش را جوانان تازه وارد به شهر كه قاعدتاً محصل شما هستند‌در اينجا گذاشته باشند. اين پنجمين تأثير‌بود ‌«امانت و درستي» .

تمام اين مشاهدات بري ما حقيقتاً تازگي داشت. مدتي نقل مجلسمان مي‌شد. هر قدر بيشتر‌آشنا به‌زبان و زندگي آنها مي‌شديم و نفوذ ‌مي‌كرديم،‌نظاير بيشتر و ديگري مي‌ديديم.

با آنكه در ورود به مدرسه‌، ما خيلي هاج و واج و ناشي و مورد مسخره بوديم، ولي اين‌حالت گيجی‌و‌بی‌دست ‌و ‌پائي خيلي طول ‌نكشيد. در اولين امتحانات سه ماهه كلاس، آقاي سيد عبدالله خان رياضی‌(رئيس فعلي مجلس) در رياضيات بهترين نمره را آورد و حقير سراپا تقصير در فيزيك. تعجب كرديم كه اولاً معلم چنين نمره‌ي به‌ما داده است‌و ‌ثانياً انتظار داشتيم بچه‌هي فرانسوي فوري سرهايشان را به‌طرف ما برگردانده چپ‌ چپ نگاهمان‌كنند و از آن روز به‌بعد با حسادت و دشمني با ما رفتار كنند. چون در مدارس خودمان ديده‌بوديم وقتي يك بچه سمناني يا شهرستاني ديگر را به كلاس مي‌آوردند، تهراني‌ها پيسی‌و بيچارگي نبود كه به ‌سر او نمي‌آوردند. و اگر اتفاقاً آن بچه غير تهراني جواب درستي به سئوال معلم مي‌داد، سيل مسخره و آزار و حسادت به رويش مي‌ريخت ... اما ديديم فرنگي‌ها انگار نه انگار. خودماني و دوست با ما ماندند ... ديگر نمي‌گويم اين تأثير چندم بود. چون از شمارش بيرون مي‌رود. همين قدر خودتان تصور بفرمائيد كه اين خصال و پاكي طينت و روحيات چقدر ما را تحت تأثير قرار مي‌داد و افكار و خيالاتمان را نسبت به آنچه راجع به فرنگ و فرنگي شنيده بوديم دگرگون مي‌ساخت.

البته نمي‌خواهم بگويم فرانسوی‌ها فرشته بودند و هيچ كدام پيرامون زشتي و بدي نمي‌گشتند، اما از آن‌جهت هم با ما خيلي فرق داشتند و فكر مي‌كنم همه اروپائي‌ها كمابيش مثل آنها هستند. يكشنبه‌ها،‌شبها مي‌ديديم بعضي از اين بچه‌ها را در حالي‌كه دو نفر زير بازويش را گرفته و اعتدال در حركت ندارند، به مدرسه بر مي‌گردانند. اما با كمال تعجب مشاهده مي‌كرديم آن جواني كه روز تعطيل سر به اماكن هرزگي زده است در شش روزه هفته، يك پسر زرنگ معقول، كاري، درس‌خوان و تكاليف مدرسه‌اش را انجام مي‌دهد.

ما در ايران عادت كرده‌ بوديم همشاگردي‌ها را دو دسته كاملاً متمايز ببينيم يك‌عده سر‌به‌زير و خوش‌اخلاق‌هاي غالباً متدين و درس‌خوان و يك‌عده افراطي‌هاي در ولگردي و بداخلاقي و تنبلي. در آنجا ما با يك ملّت اعتدالي و ميانه‌رو كه نه فرشته است نه ديو Ni l’ange ni bête) ) روبرو شويم.

 

توفيق در مسابقه و تحصيلات مهندسي عالي:

شما را بيش از اين در سال تحصيلي 29-1928 معطل نمي‌كنم.

در آخر آن‌سال بنا به تمايل مرحوم ميرزا اسماعيل‌خان مرآت،‌ رئيس اداره سرپرستي، در مسابقه اول مدرسه مركزي هنر و صنايع پاريس Ecole Centrale) (des Arts et Manufactures  شركت كرده بودم با رتبه 247 روي بيش از 1000 داوطلب قبول شدم. اداره سرپرستي اين موفقيت را به كليه محصلين ايراني بخشنامه كرد، چون اولين محصل ايراني بودم كه در مسابقه يك مدرسه عالي فرانسوي قبول شده بودم.

البته قصدم خودستايي نيست، خواستم ‌به‌‌نويسنده‌ و ‌به دستور دهنده كيفر‌خواست گفته باشم كسي كه وسوسه‌هاي شيطاني در سرش باشد در كشوري كه شيطان لانه‌هاي فراوان دارد، به عوض قبول شدن در مسابقات سانترال، در مسابقه‌هي قمار و رقص موفق می‌شد. ضمناً اضافه نمايم كه موفقيت در تحصيل را به هيچ وجه امتياز خود نمي‌دانم. در ميان همدوره‌ها كساني بودند كه بنده خود را شاگرد‌كوچكه ‌آنها هم نمي‌دانم و باعث اميد و افتخار ايراني‌ها بودند.امثال تقي فاطمی‌ها‌، تقي رياحی‌ها‌، محمد قريب‌ها‌، علی‌اصغر خمسوي‌ها‌، صفی‌اصفياها‌... .

مدرسه سانترال دو مسابقه داشت ‌كه مي‌بايستی‌ لااقل با يك سال فاصله و فرا‌گرفتن دروس جديد انجام گيرد. سال بعد هم بنده در همان ليسه نانت بودم، ولي نظر به اعتمادي كه اداره سرپرستي پيدا كرده بود، مجازم ساخت شاگرد غير شبانه‌روزي باشم و در هتل منزل كنم. آخرِ سال در مسابقه دوم سانترال و همچنين در مسابقه مدرسه معادن پاريس شركت كردم. در اولي شاگرد صدم روي پانصد نفر شدم (روي پانصد نفر قبول شدگان رديف اول پارسال) يعني  ١٤٣٧ نفر رتبه بالا آمدم. و در دومي در بين خارجيان شاگرد پنجم، اما بين ايرانيان اول شدم.

 اينها را به‌لحاظ تكميل و تأييد كيفر‌خواست كه وساوس شيطاني را جزو تركيب وجوديم دانسته است، عرض كردم .

در مدرسه سانترال با ٢٥٠ همكلاسي و در شهر پاريس با آن جمعيت و فعاليت‌‌‌هي گوناگون، البته افق ديد و ميدان اخذ و هضم ارمغان‌هي مورد احتياج وطن خيلي وسيع‌تر بود. تعطيلات تابستان‌، يا به كوه و كنار دريا مي‌رفتم يا به ايران مي‌آمدم و هميشه قسمتي از آن‌را در كارخانجات و‌‌ مؤسسات فني استاژ مي‌دادم و با كارگران و كارمندان محشور مي‌شدم. يك سال تمام بعد از فراغ از مدرسه سانترال را نيز در شهرها‌ و‌ دهات فرانسه ‌در كارخانه‌هي ‌مختلفي ‌از ‌قبيل تلمبه‌سازي، ‌لكوموتيو‌سازي، توربين بخار، و ماشين‌هي الكتريك‌سازي و در شركت‌هي توليد و توزيع برق كار مي‌كردم. البته باز هم متن برنامه، تحصيل و كسب تخصص بود . اما از روي علاقه و وظيفه به‌حواشي زندگي نيز زياد مي‌پرداختم. رفاقت و همكاري‌هي در مدرسه‌،‌حضور در سخنراني‌هي فني و اجتماعي و حتی‌‌در اجتماعات و حوزه‌هي تبليغات انتخابي و حزبي ، و نمايشگاه‌هي صنعتي و تجاري. مثل يك فرانسوي، مقيد به خواندن روزنامه بودم و در مواقع حساس سياسی‌، دو روزنامه از دو قطب مخالف را با اشتياق مطالعه مي‌كردم . به‌ اين ترتيب در آن مدت طولاني پنج سال در پاريس و مسافرت‌هي مكرر به خارج‌، خيلي چيزها ديده و دريافت مي‌شد ولي نمي‌خواهم وقت دادگاه را به آن تناسب‌‌‌‌‌، اشغال نمايم و از هر دري سخن بگويم . فقط به ذكر نمونه‌هي شاخصي چند كه هر يك به‌طريقي در ساختمان فكري و در فعاليت‌هي بعدي ما كه به زعم كيفر‌خواست‌، منتهي به قيام عليه امنيت و بر هم زدن رژيم قانوني مملكت شده است، موثر مي‌باشد،مي‌پردازم .

 

سرباز گمنام:

قلب پاريس و نقطه‌اي‌ كه توجه وارد شوندگان به ‌‌اين شهر بدان معطوف است و معرف‌آن‌شهر ‌مي‌باشد ‌و‌ همه ‌اسمش‌را شنيده‌ايد طاق پيروزي (Arc de Triomphe) است. خيابان‌هي درجه يك و زيبي شهر پاريس كه هر كدام به دليلي شهرت و اهميت تاريخي دارند، ستاره وار از اين نقطه شهر متشعشع مي‌شوند:

L’avenue de la grande Armee ،Wagram ،Champs Elysees …

مردمي‌كه از چهار گوشه دنيا به پاريس مي‌آيند چه سياح‌، چه سياستمدار‌، چه مستعمراتي، چه لشگری‌، به زيارت آنجا مي‌روند، لختي مي‌ايستند و شاخ گلي در زير آن طاق مي‌گذارند‌. اگر خيلي مورد احترام باشند، دمي به شعله مي‌دهند و آن‌را فروزان مي‌كنند. آنجا نه قبر پادشاه كبير و رئيس‌جمهور فقيد است‌، نه قبر سردار فاتحي است (با آنكه فرانسه سردار و دلاور فاتح زياد داشته است) و نه حتي كاشف و مخترع و خدمت‌گزار شهير. آنجا يك فرد فرانسوي بي‌نام و نشان ، يك سرباز گمنام بي درجه و مقام را به‌خاك سپرده‌اند. يك سرباز و يك فردي كه مانند هزاران هزار سرباز و فرد ديگر در راه استقلال و آزادي فرانسه جان داده است. مردم پاريس و فرانسه و مردم دنيا در برابر يك فرد به خاك رفته خم مي‌شوند و تعظيم و تجليل مي‌كنند.

ملت فرانسه و دولت فرانسه بري فردِ فرانسوی‌، مقام و احترام قائل است. پايه‌هي طاق پيروزي خود را روي پيكر فرد فرانسوي كه صاحب حقوقي است و بنابراين فداكاري مي‌كند بنا نهاده‌اند. آنها و ساير ملل راقيه نيرومند و متمدن جهان‌، عظمت و ارزش خود را مديون و مربوط به نقش افراد مي‌دانند. بنابراين بري فرد حقوق و آزادي قائل شده‌اند. خفه‌اش نمي‌كنند تو سرش نمي‌زنند، تحقير و توهينش نمي‌كنند، او را وادار به تبعيت و تعظيم نمي‌نمايند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

يكي از درس‌هائي كه بنده از پنج سال اقامت و آمد و رفت در پاريس و هفت سال زندگي در فرانسه و مسافرت به‌كشورهي اروپا فرا گرفتم و در چنته ارمغان‌هي

بري وطن گذاشتم در مطالعه Arc de Triomphe و سرباز گمنام بود.

 

فداكاران و خدمت‌گزاران‌ به‌‌جي سخنوران:

پاريس غير از طاق پيروزي و سرباز گمنام آثار تاريخي و هنري ديگر هم داشت. وسط هر ميدان و در هر خيابان مجسمه‌ي ديده مي‌شد (همين‌طور در پايتخت‌هي ممالك ديگر اروپا) ، بسيار متنوع. نه تنها مثل شهر‌هي ما كه دو خيابان عمود بر هم يكي به‌نام پهلوي و ديگري به‌نام شاهپور انداخته و در وسط كه فلكه‌ي احداث شده، مجسمه معيني برپا كرده‌اند. مجسمه‌هي آنجا بيش از هر چيز ياد‌بود و مظهر كشته‌شدگان يا شهدي جنگ‌اند‌، (Monument  aux  mortes)، يا‌مخترعان ‌و دانشمندان، فاتحان،‌ رهبران‌ سياسی‌ و خدمت‌گزاران ‌ملي،‌ از‌قبيل: پاستور (Pasteur)، پلتيه( Pelletier) كاشف كينين، كامبتا، ژان ژورس (Jean Jaures ‌) و امثال اينها.

در آنجا احترام و ارزش بري همه است. فرانسه مال همه است، همه بري آن خدمت مي‌كنند. اگر همه چيز به‌نام يك‌نفر، بري يك‌نفر و به فرمان يك‌نفر و اختيار يك‌نفر بود، فرانسه فرانسه نمي‌شد.

دنيا دار بده و بستان است. جامعه اروپائي و حكومت‌هي اروپائي به فرد ارزش و حق آزادی‌ مي‌دهند و در مقابل‌،‌ خدمت و فداكاري دريافت مي‌كنند. مملكت به‌سود همه كس آباد و آزاد مي‌شود.

 

انجمن‌ها:

فرد اروپائي از چه طريق خدمت و فداكاري مي‌كرد؟

 اينجا باز يكي از موارد اختلاف و از تعليماتي بود كه گرفتيم. البته در ايران هم افراد خيِّر با حسن نيت و خدمتكار وجود داشتند و ديده بوديم. امادر آنجا خارج از برخوردها و برنامه‌هي خصوصي و خانوادگي مردم، بري مشاهده و مطالعه خدمات‌، كمتر با فرد روبرو مي‌شويم. آنچه مي‌ديديم و فرانسوي‌ها از اين جهت خيلي تأسف مي‌خوردند كه از ممالك و ملل بزرگ عقب هستند، اجتماع و انجمن بود.

قبلاً نامي از انجمن مبارزه با سل بردم.‌اگر در‌ آن روزهي اول ورود به‌نانت تصور مي‌كرديم آن انجمن مبارزه با وجود نام ملي غير‌دولتي مثل انجمن‌هي تقليدي و دستوري ما ساخته و پرداخته و حمايت شده از طرف دولت است، ديري نگذشت كه به اشتباه خود پی‌برديم. ما قبلاً در ايران انجمن‌ها و اجتماعاتي از قبيل شير و خورشيد سرخ با شعار  « تَعَاوَنُواْ عَلَى الْبرِّ وَالتَّقْوَى » ديده بوديم و بعداً با جمعيت‌هي ديگر مثل باشگاه هواپيمائي ملي ، انجمن آثار ملي، انجمن تربيت بدني و جمعيت طرفداران حقوق بين‌الملل، گروه آسيا و آفريقا و غيره آشنا شديم . بيشتر آشنائي ما از اين جهت بود كه مثلاً موقع گرفتن حقوق ، آخر  هر ماه و حتي با كمال وقاحت موقع مراجعه به بانك ملي و دريافت مبلغ چكي كه به باجه داده شده است ، مي‌ديديم به‌جي قسمتي از پول ، قبضي ضميمه اسكناس‌‌ها كرده‌اند و اگر كسي می‌خواست شكايتي و اعتراضي كند ، مي‌ديد رؤسا و عاملين اين جمعيت‌هي خيريه و خصوصي تماماً صاحب مناصب و مشاغل دولتي و مأمورين از طرف دولت هستند.

باز بري آنكه جبران نواقص پرونده شده ، قلمي بر سيئات اعمالم به كيفر‌خواست مزيد شود ، اين قضيه كوچك را بگويم كه قبل از اعزام به اروپا در كلاس چهارم دارالمعلمين مركزي بودم. جناب آقاي صديق اعلم ، معلم انگليسي ما مأمور توزيع و فروش بليط‌هي اعانه‌ي شده بودند كه نمي‌دانم بري كمك به زلزله‌زدگان روسيه يا ساختمان فلان مجسمه و درهر حال اصولاً بري يك كار خيري بود. اما نه مثل فروشندگان تمبرهي انجمن مبارزه با سل در شهر نانت كه جعبه‌ي به گردن آويزان كرده در پياده‌روها قدم مي‌زدند تا هر كس بخواهد برود و تمبري بخرد. خير، با لحن نا‌صحانه ولی‌كاملاً آمرانه استادانه و با تعهد‌گيري فی‌المجلس و موظف ساختن مبصر كلاس به جمع‌آوري و پرداخت وجه‌ها ، يك دسته از آن بليط‌ها را دادنند. بنده چه در اين مورد و چه در مورد ديگري در فرانسه كه جناب سفير‌كبير بخشنامه‌ي به كليه محصلين صادر فرمودند، به رگ غيرتم برخورد و سرسختي كردم. جناب سفير‌كبير در آن بخشنامه گفته بود: چون به علاقه‌‌مندي و ميل به همكاري آقايان در كمك به زلزله‌زدگان يقين داشتم،‌ دستور دادم اداره سرپرستي از حقوق هر يك از آقايان فلان قدر فرانك كسر بگذارد. بنده در مورد اول امتناع كردم و گفتم پدرم چنين پول را تمكن دارد بدهد و اگر بگويم خواهد پرداخت، ولي چون تحميلي و الزامي عنوان شده است،‌ نخواهم گفت در مورد دوم چون خودشان برداشت كرده بودند، به صرف اعتراض اكتفا كردم.

اما در فرانسه اين انجمن‌ها و اجتماعات زوركي و دولتي نبود.‌كاملاً آزاد، اختياري، مشتاقانه و فراوان بود. در ايران تا آنجا كه به‌خاطر دارم فقط يك اتحاديه يا اجتماع غيردولتي و واقعاً ملي ديده بودم كه اتفاقاً مرحوم پدرم معاونت و زماني رياست آن ‌را داشت. اتحاديه تجار ولي اين اتحاديه در دوره پهلوي گويا تعطيل شد.

انجمن از همه نوع ؛ انجمن‌هي فارغ التحصيلان يا دوستداران فلان مدرسه ، سازمان‌هي دانشجويان ( صنفي ، ورزشي ، علمي ، سياسي و ديني ). مثلاً در همان مدرسه سانترال ٦٨% از شاگردان عضو ثبت شده و شهريه بده انجمن كاتوليك بودند و بنده هم گاه‌گاه در اجتماعات مختلفشان حاضر مي‌شدم. مهندسين فرانسه علاوه بر اتحاديه‌ها و گروه‌هي تخصصي و محلي بي‌شمار كه جنبه‌هي مختلف صنفي ، فنی‌، تعاوني، اقتصادي و اداري داشت.

 انجمن‌عمومی‌و‌متحركي نيز به‌نام Socižtž des Ingžnieurs Civil de France  داشتند‌كه بنده از بسياري از سخنراني‌هي ماهانه و مقالات آنها استفاده مي‌كردم. اين چنين انجمن‌ها و اتحاديه‌ها و سنديكاها ديگر از جنگجويان سابق‌، از حاميان اطفال‌، حاميان حيوانات‌، مبارزين با الكل ‌، مطالعات ايراني ‌، طرفداران صلح ‌، كارگران ‌، كارفرمايان‌، مصرف‌كنندگان‌، صادر كنندگان‌، توليد كنندگان ( «فولاد»‌، «آلمينيوم»‌، «شير»‌، «چرم» ) و ده‌ها هزار جمعيت‌هي ديگر ، بدون در نظر گرفتن احزاب سياسي و شركت‌هي مالي.

منظور آنكه جامعه غربي از يك قرن و نيم‌گذشته در جهت تجمع افراد و جانشين ساختن جمع به‌جي فرد سير كرده با سرعت تمام در پيشرفت و توسعه بوده است و الا اين‌همه عمليات عجيب‌‌، كارخانه‌هي عظيم‌، موسسات وسيع توليدي و اقتصادي و خدمات اجتماعی‌، جز آنكه در سايه تجمع و تمركز سرمايه‌هي فكري و مالي و دستي افراد كثير تحت نظام واحد نيرومندي فراهم شده باشد، چگونه مي‌توانست به وجود بيايد و چنان قدرت‌هي اقتصادي و نظامي و سياسي را تأمين نمايد. آن‌وقت بري آنكه ما زير دست و پي آنها له نشويم و اسير و اجير آنها نباشيم، چگونه مي‌توانيم با نيروهي ضعيف فردي و با دست‌هي خالي پراكنده ناتوان ، در برابرشان قد علم كنيم، چه رسد كه جلو هم بيفتيم.

بنابراين و با بداهت قاطع و حتمي مي‌بايستي يكي از ارمغان‌هي اصلي ما بري مملكت ايجاد اجتماعات و انجمن‌ها باشد. و تبديل افكار فردي به اجتماعي آن‌هم نه اتحاد و اجتماعات يك‌درجه‌ي مستقل و جدي از يكديگر، بلكه يك اجتماع و اتحاد درجه عالي‌تر كه تمام افراد و واحدهي اجتماعي را در كادر منظم مطمئن متحركي با هم مرتبط و هم‌قدم و همكار نمايد.‌يعني در بالي تمام افراد و اجتماعات و حاكم بر ملت و مملكت، دستگاهي كه همه در آن سهيم و مسئول و موظفند ، وجود داشته باشد، «يعني دموكراسي» .

 

ماشين و دموكراسي:

البته تحصيلات و اشتغال بنده در زمينه‌صنايع و‌كارهي ‌مهندسي بود. با ماشين و مكانيك بيشتر سر و كار داشتم تا با تحصيلات و مطالعات جامعه شناسي و حقوق اداري و سياسي . ولي تا اين اندازه هوش و حواس و تجربه و مطالعه در همان حواشي دور و برِ متن برنامه پيدا كرده ‌‌بودم كه بفهمم ميان ماشين و دموكراسي وجوه شباهت و سنخيت فوق‌العاده وجود دارد.

آقايان دادرسان محترم كه افسران ستاد دانشگاه جنگ خوانده و دنيا‌ديده هستيد، به خوبي مي‌‌دانيد كه امروزه وقتي از پتانسيل جنگي يك كشور حرف مي‌زنند توجه تنها روي تعداد تانك‌ها و هواپيماها و زير دريائي‌ها يا نفرات زير سلاح نيست. تفكيك نيروهي نظامي يك كشور از نيروهي علمي و صنعتي، ظرفيت اقتصادي، تشكيلات اجتماعي و امكانات سياسي آن كشور، ديگر قابل قبول نيست. همه اينها مجتمعاً و مرتبط در پيروزي يا شكست وارد مي‌شوند.

جامعه متمدن همه چيزش به هم مربوط و متناسب است. ميان ماشين و دموكراسي يعني روح ماشين و صنعت از يك طرف و روح دموكراتيك از طرف ديگر تشابه و توافق فوق‌العاده وجود دارد. ماشين و زندگي صنعتي ، دموكراسي را به وجود آورده است. دموكراسي هم ماشين را به وجود مي‌آورد. بدون دموكراسي توسعه و توليد صنعتي به مقياس امروزي ميسر نيست.

همان‌طور‌كه ماشين يك مجموعه‌ي از عناصر مختلف از قبيل پيچ و دنده و دسته و ميله و رشته و چرخ و پايه و پيستون و اهرم و غيره است كه بر طبق نقشه دقيق و نظام صحيح و بري انجام منظور و عمل‌ معيني در حركت و فعاليت‌بوده و با يكديگر همكاري مي‌نمايند و هيچ‌يك را نمي‌توان از جي خود برداشت و بيكار كرد، يك جامعه دموكراتيك مترقي نيز ماشين نيرومند بزرگي است، متشكل از عناصر يا افراد بي‌شمار كه هر يك ممكن است وضع و وظيفه و روحيه خاص داشته باشند ولي در سايه يك نقشه واحد و برنامه و منظور خاصِ تنظيم شده‌ي ، همگي در فعاليت و انجام وظيفه بوده، همكاري و تشريك مساعي مي‌نمايند. در هر دو جا نظم و حساب و دقت و مديريت و نقشه و ارتباط و انضباط و هماهنگي وجود‌ دارد. فقط يك تفاوت هست، يك تفاوت اساسي. ماشين از عناصر بي‌روح، بي‌عقل و بی‌اختيار تشكيل شده است و به فرمان و ميل و به سود يك آمر خارجي عمل مي‌كند ولي در جامعه دموكراتيك عناصر تشكيل دهنده صاحب فهم و اختيارند. فرمانده و ذي‌نفع نيز خودشان را مي‌دانند.

قطعات يك ماشين اجسام جامدي هستند كه داري مشخصات و مقاومت ثابت و معين بوده، مهندس سازنده يا گرداننده ، با اطلاع از آن مشخصات ، هر قطعه را سر جي خود مي‌گذارد و عملي را كه بري آن قطعه امكان دارد به عهده‌اش مي‌گذارد. اما عناصر يا مصالح تشكيل دهنده‌ي اجتماع انساني بر حسب آنكه مجبور يا بي‌خبر از برنامه باشند‌، يا اطلاع و علاقه داشته باشند ، امكاناتشان از «منهي بينهايت» تا «به علاوه‌ي ‌بينهايت» تغيير مي‌كند.

قطعات ماشين را مي‌شود سر جايش و بري كار منظور، مهار و محدود كرد. اما هيچ‌گاه يك دنده نمي‌تواند خود را جمع كرده از گردش و از زير كار در برود يا كلاه سر قطعه مجاور بگذارد و اخلالگري نمايد و وارونه بچرخد. اما ماشين اجتماع اين‌طور نيست. مهندس و راننده ماشين اجتماع ، بايد هم حساب و طرح نقشه جمع را بكند، هم حساب و رعايت فرد فرد را ...

معذرت می‌خواهم كه مطالب فوق ممكن است ناهموار و نامتناسب با مرحله‌ي كه الان در‌تحت آن‌هستيم وحتي ناقص بوده‌باشد.‌ مقصود بنده فعلاً اشاره و مقدمه‌ي بود كه بعداً بايد به‌سراغ و به تكميلش بيايم، ضمناً بايد عرض كنم كه اين تشبيه و قياس ماشين و دموكراسي را نه من و نه هيچ‌يك از داوطلبان مهندسي در آن سال‌ها نمي‌كرديم. بلكه بعدها با استفاده از خاطره مشاهدات و عصاره مطالعات آن زمان و بعد از آن زمان ، پيش آمده است. نه تنها در ميان محصلين پزشكي و فني و تربيتي، بلكه تا آنجا كه برخورده‌ام ، در ميان محصلين حقوق و علوم سياسي هم اين قبيل مسائل به‌عنوان مسائل اساسي مورد احتياج فوري وطنمان مطرح نمي‌شد.

بري شخص بنده، افكار و آرزوهايمان در زمينه فعاليت‌هي فوق تخصصي شغلی‌،

از حدود اجتماعات به‌صورت انجمن‌هي فني و صنفي و خدمات عمومي تجاوز نمي‌كرد.

در هر حال به‌طور خلاصه آنچه ما را تحت تأثير عميق مي‌گذاشت، همبستگي و همكاري ملت در جهت وظايف و هدف‌هي عمومي مشترك بود.

 

به‌دنبال كيميي اجتماع:

هر چيزي به خواستن و گفتن آسان است، اما به‌دست آوردن و نگاهداشتن و مخصوصاً وا داشتن ديگران به تحصيل و تأمين آن ، مسأله و مشكل ديگري است.

ما مي‌بايستي پي به‌پايه‌ها و قاعده‌هي اجتماع ببريم و الا زيبائي و ضرورت قدرت اتحاد و اجتماع امری‌ است بديهي. همه‌كس‌كما بيش مي‌فهمد و مي‌خواهد.اين بري ما وظيفه و مسأله‌ي بود كه بايد به حل آن بپردازيم و كيميا يا كليد توفيق در اجتماع را پيدا كنيم.

روز ‌اولي‌كه‌ در‌آمفی‌تأتر‌كلاس اول مدرسه سانترال، مدير مدرسه Lean Gillet  دانشمند متالورژيست و عضو آكادمي علوم ، بري خير‌مقدم‌گوئي و ابلاغ‌ وظايف كلي ، پشت تريبون آمد، خطابش به ما شاگردان تازه‌وارد Mes chers camarades (‌رفقي عزيزم‌)، بود. ما دانشجويان جوان بري آن مرد مقتدر مسن‌، رفقي عزيز بوديم. او هم در تمام مدت سه سال بري دانشجويان مدير محبوبي بود كه هر وقت از حياط مي‌گذشت برايش هلهله و خنده راه مي‌ا‌نداختند و چه بسا دستش مي‌ا‌‌نداختند.

نظرِ چنين محبت و رفاقت ، در ميان رئيس و مرئوس و سابق و لاحق ، همه وقت به‌طور عجيب برقرار بود (كارآموزها در موسسات و‌كارخانجات S.F.M.V) رفتارها رفيقانه و تقريباً خانوادگي بود.

تا اينجا يك جهت و يك‌جواب مسأله بود،«محبت و صميميت»،‌اما همه جواب‌ها و جوانب كار نبود.

لوازم تشكيل ، دوام ، عمل يك اجتماع ، به‌هر صورت كه بخواهيد (شركت‌، باشگاه، انجمن، حزب، اتحاديه)، فكر مي‌كنم سه چيز باشد كه يك چيزش را گفتم:

1.  وجود يك هدف يا مقصد ‌و مطلوب مشترك كه علت اجتماع و قبول زحمات آن مي‌شود.

2.  علاقه‌مندي و صميميت و دوستي كه افراد و عناصر را به هم می‌پيوندد و محيط را

گرم و محبوب و محفوظ نگاه مي‌دارد.

3.  اعتماد و انضباط كه از يك طرف سبب اطمينان اشخاص و عدم فرار آنها از يكديگر مي‌شود و از طرف ديگر دستگاه مي‌تواند كار كند.

اين شرط سوم هم جنبه اداري و نظامي و مقرراتي دارد و هم مخصوصاً جنبه اخلاقي و تقوي. بديهي است آنجا كه نادرستي وكلاه‌گذاري و فريب‌كاري و دروغ‌گوئي وجود داشته باشد و مردم به‌يكديگر و به وظيفه‌شناسي و صداقت همديگر اعتماد نداشته باشند، نه دل‌هايشان ‌را پيش هم باز مي‌كنند ، نه همقدم و همكار مي‌شوند.

من مي‌ديدم در محيط اروپا، درستي و امانت (به وجه عجيبي و به وجه كاملاً طبيعي و بديهي از نظر خودشان) حكومت دارد (مقايسه خريدن گوشت از قصاب در ايران كه با هزار حقه و فريب است و وضع تحويل خواربار به منازل در آنجا يا گذاردن شير به در منازل)، اينها ظاهراً چيزهي جزئي و كوچكي است ولي حكايت از حقيقت و واقعيت و اختلافات بزرگي می‌نمايد. در هر حال مرا تكان مي‌داد و رازي را جواب مي‌گفت:

اگر اروپائي‌ها توانسته‌اند بالا‌جتماع كار كنند و قدرت عمل خود را در زمينه‌هي مختلف اقتصادي ، علمي ، صنعتي ، اداري ، سياسي و غيره ، فوق العاده نمايند بري اينست كه امين و درست‌‌كارند و به هم اعتماد دارند. ولي ما تا وقتي كه به‌يكديگر نارو مي‌زنيم و اعتماد نداريم، نخواهيم توانست دور هم جمع شويم.

اين خصلتِ وظيفه‌شناسي و ‌رعايت‌ حقوق ‌در ‌تمام‌ طبقات، حتي تحصيل‌كرده‌ها، بسيار عجيب بود . حكايات و برخوردهي زياد به خاطر دارم.

فكر مي‌كنم به قدر كافي نمونه‌هائي از دومين اسباب و لوازم تشكيل و دوام و عمل اجتماعات دادم و بيش‌از اين تصديع لازم نباشد. اما عامل يا اسباب اول و اصلي كه‌گاهي از فرط بديهي بودن فراموش‌ مي‌شود،‌وجود هدف مشترك و عالي يا كمال مطلوب و ايده‌آل است.

طبيعي است‌كه كمال مطلوب بري تحولات عظيم و محرك دروني بري فعاليت‌ها و فداكاري‌هي لازمه ، نمی‌تواند از جنس ماديات و آسايش‌جويي و راحت‌طلبي و نفع پرستي باشد. چون نقض غرض مي‌شود و آن دو شرط قبلي را ضعيف مي‌نمايد . بري بنده و عده‌ي از هموطنان بنا به سابقه ملي و خانوادگي و عقيده استدلالي ، آن كمال مطلوب و هدف و محرك اصلي چيزي جز خدا و دين نمي‌توانست باشد. (جواب كيفر خواست) خصوصاً كه ريشه دشمني‌ها و نادرستي‌ها و خرابي‌هي ملت خودمان را در نافرماني از احكام و اصول اسلام ديده بوديم و آنچه در مطالبات و مشاهدات خود در اروپا به‌مكاتب فلسفي و اجتماعي و معالم اخلاقي و مزايي انساني برخورده بوديم، مي‌ديديم كامل‌تر و بهتر و بالاتر ‌آن در تعليمات اسلام و در آيات قرآن هست. زندگي در اروپا، آن عده معدود ما را ، به‌درك و قبول «اَلْاِسْلامُ يَعْلُوا وَلا يُعْلٰي عَلَيْهِ » خيلي نزديك‌تر كرده بود.

نظر به‌ اينكه بحمدالله رياست محترم دادگاه و دادرسان و دادستان نه تنها منكر اين حقيقت نيستند، بلكه به آن اعتراف و افتخار دارند و مقامات رسمي مملكت نيز مرتباً گوشزد مي‌نمايند كه ديانت اسلام مترقی‌ترين‌اديان دنيا است.‌ در اين زمينه و ‌بري ‌اثبات فوقانيت ‌و جامعيت اسلام بحثي ‌نمي‌نمائيم‌ وآن‌را ‌«‌مفروق‌عنه‌» مي‌گيريم.

در هر حال بري عده‌ي از دوستان همسفر اروپا و اينجانب چنين مطلبي جنبه عقيدتي و تجربتي و علمي داشت. پس به‌طور خلاصه و بنا به تمايل و تأكيد پدر و مادر و معلم و هموطن و شاه مملكت به اروپا رفتيم كه ديانت و مليّت خود را از دست ندهيم و تخصص و تمدن از آنجا سوغات برگردانيم . انتظارات و تأكيدات مردم بري به‌وجود آمدن دانش و تمدن در موقع عزيمت آنقدر بود و آنقدر كيسه‌ها و خور‌جين‌هي خالي همراهمان كرده بودند كه حمل خالي آن به دوش جوان و ناتوان ما سنگيني مي‌كرد تا چه رسد به پر شده آنها.

 

سوغات‌هي سفر:

آن كيسه‌ها و خورجين‌هي خالي را طي هفت سال تحصيل به تدريج از افكار و ارمغان‌هي چهارگانه ذيل پر كرده بودم:

1.  مختصري معلومات مهندسي و تمرينات تخصصی‌، تا حدود‌ي كه استعداد اخذ و هضم آنها را داشتم و موضوع آنها خارج از بحث دفاعي حاضر است.

2.  قاد و علاقه فزون‌يافته به اسلام، ولي نه اسلام خرافي و انحرافي تشريفاتي، فردي، بلكه اسلام اصلي اجتماعي زنده و زنده كننده .

3.  احساس اين واقعيت بزرگ كه سازنده و صاحب تمدن و سروري ممالك اروپا، يك شخص و يك مقام نبوده، تمام افراد در آن سهيم‌اند و تمام افراد از اين جهت سهيمند و قبول زحمات و خدمات را مي‌نمايند كه می‌بينند داري ارزش و احترام و آزادي هستند.

4.  كشف اين راز بزرگ‌كه زندگي اروپائي و ضامن بقاء و پيروزي ملت‌ها در شكل و نظام اجتماعي است، نه انفرادي و شخصي. اجتماع و اتحاد تأمين نمي‌شود مگر آنكه كمال مطلوب‌هي معنوي محرك مشترك افراد بوده و دوستی‌، آنها را به هم نزديك‌كند و درستي به‌آنها ارتباط و اعتماد ببخشد‌ تا آنكه مجموعه،متحرك و مستحكم و زاينده گردد.

اينها اصول و تعليمات دروسي بود كه به‌عنوان ارمغانِ هفت سال مسافرت‌، جمع آوري نموده بودم. ولي نبايد تصور شود كه فكر تقليد و تبعيت از فرنگی‌ها را داشته‌ام. بلكه از افكار سطحي و اقدامات تظاهري و تقليدگري وحشت داشتم و اولين سخنراني در زندگيم ، در محل سفارت ، بنا به دعوت اداره سرپرستی‌، روي تقليد و طرد تقليد بود.

نسل متعلق به‌ ما، نسبت به نسل آقاي تقی‌زاده و كاروان‌هي اولي كه به اروپا رفته و خود‌باخته و وحشت‌زده‌ي تمدن اروپائي شده بودند، چند سال اختلاف داشت. بنده و بسياري از همدوره‌هي بنده‌، به هيچ وجه طرفدار آن گفته آقاي تقی‌زاده كه سابقاً در ايران در مجله كاوه برلين خوانده بودم ، نبوديم. ايشان در آن ايام چنين اظهار عقيده كرده بودند كه ما بايد از ناخن‌هي پا تا مغز سر فرنگي شويم (البته بعدها آقاي تقی‌زاده از اين طرز فكر برگشتند و بنا به اصطلاح خودشان توبه كردند. يعني در يك سخنراني ، چهار پنج سال قبل ، در باشگاه مهرگان فرمودند : اكنون به اشتباه قديمم پي برده‌ام).

معدودي از ما اين اندازه جلو آمده و شخصيت پيدا كرده بوديم كه طرفدار تقليد و تبعيت از اروپائي‌ها نبوديم. فقط توجه و تبعيت از اصول مي‌كرديم. اصول هم همان‌طور كه از اسمش پيدا است اصول است و عموميت و كليت داشته مخصوص به زمان و مكان نيست و هر كس بايد تسليم اصول شود.

سال‌هي آخر، اروپا برايم سال‌هي بسيار ملامت آوري بود. آنچه آبادي و زيبائي مي‌ديدم، به عوض تحسين و تمتع معذبم مي‌ساخت. چون مملكتم را از آن‌ها محروم و خود را در ايجاد و اداره آنها بی‌نصيب و بركنار مي‌ديدم. احساس بيكارگي و مفت‌خوري مي‌كردم و بی‌حوصله شده بودم. با آنكه مرحوم مرآت، رئيس اداره سرپرستي، با اعتمادي كه ابراز مي‌داشت و هر مسافرت و هزينه‌ي را كه تقاضا مي‌كردم، بدون سند و گواهي مي‌پرداخت و توصيه می‌فرمود يكي دو سال هم در آلمان و انگلستان و جاهي ديگر به تكميل و تمرين بپردازم، ديگر طاقت نياورده و به ايران مراجعت نمودم. مراجعت به ايران بري فعاليت و خدمت.

 

بازگشت به وطن:

در طول هفت سال تحصيل ، دو بار در تعطيلات تابستان ، به ايران مراجعت كرده بودم، جهت تجديد ديدار پدر و مادر و وطن عزيز . همچنين جهت مطالعه در اقدامات و احتياجات فني و صنعتي كشور به‌منظور تداركات تحصيلي و عملي (از جمله در راه‌آهن شمال و در پاره‌ي از كارخانجات موجود در كشور).

در آن سنوات دو مقاله نوشتم. يكي در روزنامه اطلاعات تحت عنوان «فكر مهندس» (؟) و ديگر در مجله فرانسوي، در جواب يك مقاله انتقادي از اسلام . محصلين اعزامي ‌كه بعد از سال‌ها تحصيل و تدارك با روحي سرشار از عشق و تحرك به ايران برگشتيم، مواجه با اوضاع عجيبي مي‌شديم. مثلاً با همين آقاي دكتر سحابي و دكتر محمد قريب پزشك عالي‌قدر و مهندس خليلي و مرحوم دكتر سياسي رئيس جدي دانشكده دندانپزشكي ، با يك اتومبيل سواري به ايران آمديم. رفتار مأمورين گمرك و قرنطينه آدم را از برگشت به‌وطن پشيمان می‌كرد. از شهرها و دهكده‌هي در طول راه كه رد مي‌شديم در ورود و خروج ، با پاسبان‌هي دَمِ دروازه‌ها و سئوالات عجيب و غريب مواجه مي‌شده، خود را مانند يك جاسوس در اين مملكت مي‌ديديم. علاوه بر نام خودمان و پدرمان و شغل پدر و شماره شناسنامه و غيره ، آدرس و محلي را كه در آن منزل خواهيم كرد می‌پرسيدند؟.. يادم هست در طول راه دَمِ در قهوه‌خانه‌ي ( شايد قصر شيرين) يك مسافر بين راه پيدا شد. از شوفر خوا‌ست او را تا كرمانشاه برساند. بر سر مبلغ كرايه حرفشان شد. او پنج تومان می‌خواست بدهد و شوفر ده تومان می‌گفت. بالاخره شوفر گفت من كاري ندارم و پول نمی‌خواهم، فقط خرج آژان‌هي ضمن راه را به‌عهده بگير.

حس مي‌فرمائيد‌كه اين مشاهدات و مسموعات چه تأثير سوء در جوان تازه برگشته از اروپا مي‌كرد. ما‌درِ وطن ، در لباس مأمورين دولت ، با چه وضعي از فرزندان خود پذيرايي مي‌كرد.

يكي از دوستان (آقاي مهندس حسيبي) وقتي وارد سرحد مي‌شود همين‌كه شناسنامه‌اش را ارائه مي‌دهد، مأمورين ژاندارمري بلافاصله او را توقيف و به‌عنوان سرباز مشمولِ فراري ، در كاميون می‌اندازند. هر چه مي‌گويد «بابا من دانشجوي اعزامي دولتي هستم، اگر فراري بودم كه به پي خود به مملكت بر نمي‌گشتم.» نتيجه‌ي نمی‌بخشد. مانند اسير او را مي‌آورند تحويل پادگان كرمانشاه مي‌دهند. تصادفاً در ميان همسفران يا حاضرين در گمرك خانقين ، آشنائي همين جريان را به رئيس فرهنگ كرمانشاه آقاي ميرزا محمد خان پور‌سينا معلم سابق ايشان مي‌رساند. وساطت‌و ضمانت رئيس فرهنگ كرمانشاه ‌سبب آزادي ‌حسيبي مي‌شود.

اين وضعي بود كه محصلين اعزامي هنگام مراجعت بري خدمت به وطن با آن مواجه مي‌شدند. حكايات فوق البته كهنه است و حالا پاسبان جواز‌بين ، جلوي دروازه‌ها وجود ندارد. اما باز هم به‌طوري‌ كه مي‌دانيد، غالباً موضوع بحث نخست وزيران و وزري فرهنگ و مسئولان دلسوز و حتي شخص اعليحضرت مي‌شود. عدم مراجعت محصلين آمريكا يا اروپا‌رفته بري مملكت ما مسئله‌ايست. علت آن‌را بايد در همين قبيل چيزها جستجو نمود.

بعد‌از يكي دو روز به‌تهران رسيديم.‌در تهران و بسياري از شهرها حكومت نظامي بر‌قرار بود. بري هر مسافرتي مي‌بايست جواز گرفت و سخت‌گيري‌هي فراواني از طرف كلانتري‌ها به عمل مي‌آمد. لازم بود انسان ضامني را معرفي كند. و مثل يك مجرم متهم ، بازجوئي‌هائي را جواب بدهد. در سال ما قبل آخر در اروپا كه از پاريس به لندن رفته بودم به ياد جريان‌هي جوازگيري مملكتمان افتاده بري مرحوم پدرم نوشتم امروز من از مملكتي به مملكت ديگر سفر كردم اما خيلي راحت‌تر از آن دفعه‌اي كه در خدمتتان از تهران به دماوند رفتيم. زيرا با يك مراجعه ساده‌ي دو سه دقيقه‌ي به كنسولگري انگليس و بدون معرفي و ضامن، ويزا گرفتم.

ما از خود مردم بدي نمي‌ديديم. مأمورين دولت بودند كه شخص را منزجر مي‌ساختند. البته در شهرهي و در قيافه اشخاص ، به پاره‌ي اصلاحات و اقدامات كه از چند سال قبل شروع شده بود، برخورد مي‌كرديم. اما مي‌ديديم كه اصلاحات و اقدامات ، ازحدود سفيد‌كاري ديوارها و مغازه‌ها و تغيير لباس مردها و روپوش زن‌ها ، كمتر تجاوز مي‌كند. آنچه هست ، ظواهر خيلي سطحي امور ، تقيلدهي بسيار كودكانه فرنگ است. ندرتاً توجه و تمايل به عمق و اساس است. شعر كليله و دمنه به خاطر مي‌آمد:

كم‌كن بر عند‌ليب و‌طاووس درنگ

كانجا ‌همه بانگ آمد و اينجا همه رنگ

 

 با ملاحظه آن رفتار و روحيات و اصلاحات ، چنين حس مي‌كردم كه انگاره آورده‌هي بنده و كالي در چنته ، خريداري ندارد. يا آنكه مي‌بايست ماه‌ها و سال‌ها چنته به‌دوش در شهر بگردم و فرياد و تبليغ كنم تا مشتري پيدا نمايد.

 

خدمت نظام وظيفه:

چند روزي از مراجعت به‌ ايران نگذشته بود كه داوطلبانه وارد خدمت نظام وظيفه شدم. از يك ساله نظام وظيفه كه پنج ماه آن در دانشكده افسري و هفت ماه در سربازخانه مي‌گذشت صحبت زيادي كه مناسب اين مقام باشد ندارم. ملول بودم كه بعد از ٢٠ سال درس و زحمت ، يك وظائف خيلی‌كوچك بي‌خاصيت‌، ولي تحت انضباط سخت ، از ما مي‌خواهند.

در همين عشرت‌آباد در گردان مستقل مهندسي لشگرها، فرمانده دسته گروهان‌٤ مخابرات بودم. ولي اغلب روزها مأموريتي كه به‌ما و به‌سربازان ما داده مي‌شد، اين بود كه معاون فرمانده گردان می‌آمد قطعه ريگي را نشان مي‌داد و مي‌گفت آنچه سنگ و ريگ بزرگتر از اين‌است بايد از محوطه جمع‌آوري شود. بري چنين عملي، البته نه تنها تحصيلات مهندسي اروپا، بلكه متوسطه و ابتدائي ايران هم لازم نبود. اما كوچك‌ترين تخلف سبب تنبيه انضباطي شديد مي‌شد.

يكي دو ماه كه گذشت ، مأموريت مخصوص‌ و مناسبي در خور معلوماتمان به‌ما دادند. چهار نفر از ما را انتخاب كردند ، بعد از ظهر‌ها به اداره مهندسي ارتش رفته نظامنامه از فرانسه ترجمه كنيم. در آن دوره‌ها‌، بعد از ظهرهي دوشنبه ، كليه افسران دعوت داشتند كه به باشگاه افسران بروند، سخنراني‌هي تاكتيك‌ و ‌غيره‌ گوش‌دهند.‌ تيمسار‌ شاهزاده، سرتيپ ‌كيكاووسي،‌ رئيس ‌اداره مهندسي ‌ما را از اين عمل معاف كرده، دستور داده بودند بنشينيم آئين‌نامه بنويسيم.

مبارزه با تمركز اداري و جلوگيري از تورم‌كارها در مركز ، حرف تازه‌ي نيست. آقاي نجم الملك در دوران وزارت دارائي خود خيلي اصرار به‌ اين قسمت داشتند. نخست وزيران و شخص اعليحضرت نيز بارها از دخالت دادن مردم در امور مربوطه و از شوري شهرستان‌ها صحبت‌كرده‌اند.‌اما متأسفانه آنچه در ميان و در‌ عمل می‌بينيم دائماً در پيشرفت و تقويت است، نه تنها تمركز امور در وزارتخانه‌ها و ادارات دولتي مقيم پايتخت، بلكه توجه و تمركز و تبلور همه چيز در يك مركز خيلي محدودتر و خاص‌تر، يعني در مقام سلطنت است.‌اصرار مي‌رود. همه شخصيت‌ها و ابتكارها و مسئوليت‌‌ها محو شده، هر كار و هر فكر و هر دستور، پيروي از منويات ملوكانه باشد. هر گزارش به شاه منتهي شود و هر دستور و تصميم از شاه ساطع و صادر گردد.

حال به‌ ياد آوريد كه تذكر ميرزا محمد عليخان گرگاني چه بود و نظريه جيمز برايس كار را به‌كجا مي‌كشاند و چرا آقاي دكتر مصدق مدافع حقيقي و واقعي رژيم مشروطه سلطنتي ، مي‌فرمود:

«در مملكت مشروطه ، شاه بايد مصون از تعرض باشد و بري آنكه مصون از تعرض باشد بايد از دخالت در امور مملكت و طرفيت با مقامات داخلي و خارجي خودداري كند.»

باز هم‌ عرض مي‌كنم علاقه‌مندان به‌ملت و دولت و سلطنت‌،‌از اين اشارات عبرت

بگيرند.

مي‌روم دنبال مطالب جا مانده.

 

دوران خدمت:

از دوره وظيفه به‌دوره خدمت مي‌آيم. سال١٣١٥. فوق‌العاده در آتش‌ حسرت خدمت به مملكت و كسب معاش مي‌سوختم. سرشار از فعاليت بودم. در «شركت ساختمان » كه از طرف وزير دارائي داور، تأسيس شده بود، استخدام گرديدم. در دانشكده فني عهده‌دار درس ماشين‌هي حرارتي و ترموديناميك شدم. ولي اين مقدار كار كفاف عطش و علاقه‌ام را نداده با عده‌ي از رفقي فرنگ‌برگشته و نظام‌وظيفه كرده، يك شركت هفت نفري همه‌فن‌حريف ، به‌نام «اما»  (اتحاد مهندسين ايران) با مبلغ هنگفت

هفت هزار تومان تأسيس كرديم...

« شركت ساختمان » با يك برنامه دولتي بسيار وسيع ، داري شعب و رشته‌هي فعاليت متعددي بود كه هر كدام به‌وسيله يك متخصص خارجي، غالباً آلماني يا اروپي شرقي، اداره مي‌شد. آقاي مهندس حسين شقاقي معاون فني شركت، زير دست هر مهندس يا متخصص عالي‌مقام فرنگي، يك مهندس تازه وارد ايراني را قرار داد. كه بعد از پايان قرار‌داد ، جي آن فرنگي را بگيرند. بنده را هم زير دست L’Hiraut  معاون شعبه تأسيسات « شركت ساختمان » كردند. برنامه اين شعبه‌، ايجاد كوره‌هي آجرپزي مكانيكي ، كارخانجات پيچ و مهره‌سازي ، كوره چدن‌ريزي و از اين قبيل كارها بود.

«شركت ساختمان» با داعيه‌هي خيلی‌زياد‌كه داشت و با تعجيل و بي‌مطالعگي كه در تشكيل آن شده‌ بود، عمري نكرد و كار دولتي من ، يكسره دانشياري دانشكده فني شد.

در سال ١٣١٩ در اداره ساختمان بانك ملي ايران وارد شدم. خاطرات «باقيات الصالحاتي» كه به‌عنوان متصدي دايره تأسيسات بانك انجام داده‌ام ،  هنوز دلشادم مي‌كند:

استفاده از قنات، موتورخانه بانك ، اولين چاه عميق بعد از جنگ ، ساختمان فروشگاه فردوسي، مناقصه‌گذاري ساختمان‌ها و تاسيسات شوفاژ و برق و آبِ شعبه‌هي مختلف بانك در شهرستان‌ها و بالا‌خره شعبه بزرگ مجهز بازار.

اين قبيل مراجعات و عمليات مهندسي متنوع و مطالعات درسي دانشكده فني ، تا حدودي احتياج و عطش مرا به خدمات ، از طريق فعاليت فني و تخصصي تحصيلي اقناع مي‌كرد و لازم نيست از اين جهت سر آقايان را درد بياورم.

 

شروع فعاليت‌هي اسلامي، اجتماعي:

در اداره ساختمان بانك ملي در همان سال١٣١٩ بودكه يك روز دو نفر جوان خوش قامت، يكي عضو بانك و ديگري عضو فرهنگ، به‌سراغم آمده،‌ سلام عليكی‌كردند و مجله كوچكي را روي ميز گذاشتند . خواهش همكاري و يك مقاله داشتند. نام مجله دانش‌آموز بود‌(كلمه دانش‌آموز را هنوز فرهنگستان بري شاگرد دبيرستان عَلَم نكرده بود)‌، ناشرِ مجله‌«كانون اسلام» و نويسندگان آن اشخاص مختلف بودند‌. بالي

يكي از مقاله‌ها‌، بري اولين بار نام آقاي سيد محمود طالقاني را ديدم.

مقاله‌اي كه بري آن مجله تهيه كردم و در دو شماره چاپ شد «مذهب در اروپا بود» اين مقاله بعدها و موقعي‌كه در زندان بودم، مستقلاً چاپ شد.

همان‌طور كه در شرح حال و افكار دوران تحصيل اروپا عرض كردم، بنده در حاشيه وظايف تحصيلي و تخصصي، مهم‌ترين مأموريت، مأموريت و رسالت بري هموطنانم، فهماندن اين مطلب بود كه اروپاي متمدن مترقي و اروپاي واقعي‌، اروپي سينما و رمان نيست . اروپا با شاپو و كراوات مردها و زلف و ماتيك خانم‌ها، اروپا نشده است. اروپا معنويت و مذهب و ايده‌آل دارد، فعاليت و فداكاري دارد، تقوا و روح اجتماعي دارد.

بنابراين اولين ارمغاني كه هفت سال بعد از مراجعت به كشور، تحويل هموطنان و مخصوصاً جوانان دادم، مقاله «مذهب در اروپا» بود و اينك يك نسخه‌‌اش را به‌قصد مطالعه، تقديم دادگاه مي‌نمايم.

اگر حكايات و سرگذشت‌هي گذشته ، به‌نظر مي‌آمد با موضوع دفاع و دادگاه ارتباط مستقيم و صريح نداشته باشد، ولي اين مقاله و مطالب بعد از اين مستقيماً وارد كيفر‌خواست مي‌شود و پابه‌پي آن پيش مي‌رود.

ملاحظه‌مي‌فرمائيد‌كه‌كاملاً برخلاف ‌اد‌عي كيفر‌خواست و آنجا كه مي‌گويد:

« مهندس بازرگان و همفكران او همزمان با فعاليت در نهضت مقاومت ملي (يعني سال ١٣٣3 بنا به مندرجات صفحه اول و ١٣٣٤ بنا به مندرجات صفحه ١٠ كيفر‌خواست و به مصداق دروغگو فراموشكار است) نيز فعاليت‌هايي در لوي انجمن‌هي مختلف اسلامي داشتند و تحت پوشش جلسات مذهبي سعي داشتند از تفرقه و پراكندگي هواخواهان و طرفداران خود جلوگيري و آنان را تا فرا‌رسيدن فرصت مناسب و تجديد فعاليت علني در اطراف خود نگاه‌دارند‌».

 چقدر دور از حقيقت يا از روي بي‌خبري و يا غرض‌ورزي نوشته است‌. اينجانب و حضرت آيت‌الله طالقاني و آقاي دكتر سحابي و آقاي مهندس سحابي در انجمن‌هي مختلف اسلامي فعاليت داشته‌ايم، خيلي هم داشته‌ايم، اما درست برعكس ادعي كيفرخواست، فعاليت‌هي مذهبي ما، جنبه فرعي و پوششي، يا فرصت‌يابي نداشته‌است.

اگر ورود بنده به سياست به‌طوري‌ كه بعداً ارائه خواهد شد (و كيفرخواست نيز جلوتر از آن نمي‌رود) از سال ١٣٣٢ شروع شده است، ولي فعاليت منظم من در زمينه‌هي اجتماعي و مذهبيـ اولين مدرك آن همين مقاله « مذهب در اروپا‌‌» ‌است ـ در سال ١٣٢١ در «كانون اسلام» آغاز شده و در آنجا بود كه بري اولين بار با آقاي طالقاني آشنايي و ارادت پيدا كرده و يك همكاري صميمانه مداوم پيدا كرديم.

حضرت آقاي طالقاني با شيوه روشن و اصيل و مؤثري، تفسير قرآن می‌گفتند و دائماً عده‌ای‌‌از دانشجويان و جوانان ‌و اينجانب‌، از محضرشان بهره‌مند مي‌شديم.

در محيط «‌كانون اسلام » آن روز كه در خيابان اميريه به منظور تبليغات اسلامي و خيريه تأسيس شده بود و همچنين در« انجمن اسلامي دانشجويان » كه بعداً تأسيس شد، بنده زمينه‌ي بري تحويل دومين ارمغان ره‌آورد سفر فرنگ ، يا اجري ماده ٢ برنامه‌ي كه بري خدمت به خلق و ايفي وظيفه ، برخود فرض كرده بودم، مي‌يافتم.

 

همكاري و فعاليت موروثي:

اتفاقاً همكاري اينجانب با حضرت آقاي طالقاني خيلي ريشه‌دار‌تر و موروثي بود. آن عشق و فعاليتي كه كيفر‌خواست، به رنگ ريا و يك‌نوع پوشش تظاهري جلوه داده، در خون ما وجود داشته و اصل و منشاء ساير افكار و اعمالمان بوده است. زيرا بيست سال قبل از آن در حوالي سال ١٣٠٣ بنا به پيشنهاد مرحوم حجت الاسلام آقاي حاج سيد ابوالحسن طالقاني، والد معظم حضرت آقاي طالقاني حاضر و استقبال و اقدام مرحوم پدرم ، يك مجلس منظم تبليغ ديني و جواب‌گوئي به‌مخالفين اسلام ، در منزل ما تشكيل‌گرديده،افراد زيادي از مبلغين و يا معتقدين اهل‌كتاب و اديان جديد، آمد و رفت مي‌كردند و با حضور مردم به بحث مي‌پرداختند. به‌طوري‌ كه من شاهد مسلمان شدن عده‌ي از آنها بودم. اين مجلس يا مجمع، مجله‌ي نيز به‌نام«بلاغ» منتشر می‌كرد كه از جمله ميرزا ابوالحسن خان فروغي و مرحوم حاج محتشم السلطنه از همكاران آن بودند.

در‌آن دوره چون هر‌گونه اجتماع و جنب و جوش و آثار حياتي مردم بري دولت نامطبوع و غير قابل قبول بود، بزودي مخالفت آغاز شد. مرحوم پدرم را رئيس نظميه وقت با تهديد و ارعاب فراواني احضار كرد ولي در مقابل مقاومت منطقي نرم شد و مرحوم حاج ابوالحسن طالقاني نزد شاه رفته، حقيقت و ضرورت قضيه را در ميان گذاشتند و رفع مخالفت نمودند، ولي بعداً وزير درباري كه خود مطرود و محكوم قرار‌ گرفت، مانع ادامه عمومي آن مجلس گرديد و مجلس به‌صورت تفسير و موعظه درآمد.

منظور آنكه آقاي طالقاني و بنده بنا به ارث و عقيدت ، چنين تربيت شده بوديم كه به‌موزات شغل خصوصي و وظيفه فردي و وظيفه خانوادگي، يك خدمت اجتماعي و اسلامي را نيز جزء برنامه خود بدانيم. مسافرت اروپا و مطالعات آنجا خاصيت و ضرورت اين طرز فكر را در بنده تقويت نموده بود.

قضايي شهريور 13٢٠ با همه مصيبت‌ها و خفّتي كه بري ايران پيش آورد اين تسلي مختصر را همراه داشت كه بري ملت يك فرصت نفس‌كشيدن و مختصر امكان آزادي موقت دست داد و بلافاصله آثار آزادي در افكار و ذوقيات و اعمال مردم پديدار شد. به‌طور محسوس سطح مطبوعات بالا رفت و در ميان مقالات دشنام‌آميز و ستيزه‌جوي كه لازمه مردمِ از زنجير گريخته‌ي كينه اندوخته است ، مقالات تحقيقي و اجتماعي ارزنده نيز پيدا شد. روزنامه‌هي فكاهي و كاريكاتورهي انتقادي بري اولين بار‌، خنده در چهره خوانندگان ظاهر مي‌ساخت و هنر نقاشي و كاريكاتوركشی‌، ترقي سريعي نمود. كتاب نوشته شده‌، تأتر به‌روي صحنه آمد، اجتماعاتي تشكيل شد. مردم در آن نوشته‌ها و گفته‌ها ديگر كلمات و حركات دستوري تو خالي بازيگرهي دولتي را نمي‌ديدند.

 

كانون اسلام:

بديهي ‌است همان‌طور كه در هوي مساعد بهار و در زمين حاصلخيز همه نوع گل و علف سر در می‌آورد و در باغ، جانورهي گزنده هم ديده مي‌شود و باغبان وظيفه دارد نهال‌هي خوب را پرورش دهد، وظيفه يك مجتهد روشن ضمير دل‌سوخته و وظيفه يك‌ معلم تشنه خدمت نيز ايجاب مي‌كرد دركشتزار دل و دماغ جوانان‌كشور، افكار پاك و زنده را بارور كنند. در ايرانيان عقب‌افتاده شيفته تمدن و ترقي، عمل اروپائي و علم اروپائي به اصطلاح حقوق‌دانان و فقها ، حجت كامل داشت و وحي مُنزَل بود.

بنابراين ، همان‌طور كه قبلاً نام بردم بسيار طبيعي و مناسب بود كه اولين مقاله غير درسي و مواجهه عمومي بنده با طبقه‌جوان، «مذهب در اروپا» باشد.قبل‌از هر چيز اين  مطلب را با هموطنان ترقي‌خواه و تجدد‌خواه خود قطع‌كنم كه اروپائي متمدنِ مقتدر، 

بي‌دين نيست. در پايان آن مقاله چنين گفته شده بود:

«پس به‌طور خلاصه در اروپا ، دين بوده و هست. شيوع كامل دارد ، مرتب و پاكيزه مي‌باشد. يعني بر دل‌هي صاف و مغزهي روشن ، استوار گشته است. ولي ديني است كه بري امروز كاملاً ناقص مي‌باشد ...»

كانون اسلام محل معارفه و برخورد افكار و اشخاص بود. از سرتيپ مقدس و صاحب‌منصب عالي‌رتبه وزارت پست و تلگراف‌ گرفته تا دانشيار و آموزگار و دانشجو و دانش‌آموز و كاسب دكاندار. در يكي از آن مجالس سخنراني و بحث‌، سئوالي را بنده عنوان كردم :

 «موضوع كُر و ابعاد ٥/٣ وجب چيست؟ »

 بري حاضرين كه مسائل شرعي را به‌صورت قالب‌هي منجمد شده در عرش نگاه مي‌كردند، سؤال اصلاً بي‌جا و بي‌مورد بود.‌حاضرين‌ديگر هم جوابي نداشتند و معما لاينحل ماند. ولي بعداً و تصادفاً ضمن مطالعاتي كه بري تهيه درس تأسيسات ساختمان، در كتاب « تأسيسات بهداشتي» Installation Santinair در بحث و تخليه و تصفيه فضولات مي‌كردم، به مطالبي برخوردم كه شباهت به بحث شرعيات‌ها روي مواد جائزالتيمم داشت و دنباله آن، جواب مسئله‌كُر و بسياري از مسائل‌كتاب طهارت را از نظر علمي مي‌داد. همان‌را عنوان اولين سخنراني خود در كانون اسلام نموده پس از تحقيق بيشتر و تكميل به‌صورت اولين كتاب خود در سال ١٣٢٢ تحت عنوان «مطهرات در اسلام» منتشر ساختم. اين كتاب تابه‌حال چند بار چاپ شده است. در آنجا كليه احكام طهارت و نظافت اسلامي از دريچه تصفيه بيو شيمي Filtration biochimique و به استعانت قوانين فيزيك و شيمي و فورمول‌‌هي رياضي مطالعه شده بود. طرح ورود در مطلب منطبق با احتياجات و روحيات زمان بود و مي‌توانست از طرف درس خوانده‌هي متدين‌مورد استقبال واقع شود. يكی‌از آنها‌ گفته بود ايكاش بري ساير احكام هم چنين كتابي نوشته مي‌شد.‌ يعني ‌از ‌دريچه افكار ‌و‌ علوم جديد،‌ كليه مباحث اسلامي مورد مطالعه و مطابقه قرار مي‌گرفت.

آرزوي آن دانشجو بري بنده آرزو و دستورالعمل شد.

 

انجمن اسلامي دانشجويان:

بديهي است كه علاقه به دين و به ايران و مجاهده در راه كشف و رواج حقيقت و اصلاح خود جامعه به‌هيچ‌وجه من‌الوجوه انحصار به‌ اين حقير نداشت. چه در همان همدوره‌ها و همسن‌ها ، و چه در ميان قشرهي جوان‌تر يا پيرتر ، علاقه‌‌مندان مجاهد فراوان بودند.

از جمله جنب‌و‌جوش‌ها و آثار حيات‌كه بعد از رهائي از ديكتاتوري ظاهر گرديد تأسيس انجمن اسلامي دانشجويان در سال ١٣٢١ بود. بر خلاف اظهار كيفر‌خواست كه مي‌گويد: در سال١٣٣٤ و بعد از تعطيل نهضت مقاومت ملي ما بري جلوگيري از تفرقه هواداران خود دست به‌تأسيس انجمن اسلامي دانشجويان زديم. اين انجمن كه يك نسخه اساسنامه چاپي كهنه آن‌را تقديم دادگاه مي‌نمايم در سال ١٣٢١ و بدون آنكه آقايان طالقاني و دكتر سحابي و بنده از آن اطلاعی‌ داشته باشيم، در دانشكده پزشكي به دنيا آمد.

به‌طوري‌كه بعدها از مقدمين انجمن شنيدم،دنيا آمدن آن،جنبه دفاعي و عكس‌العمل مبارزه‌ي داشت.در دانشگاه تهران دو دسته يا دو دست به‌كار افتاده و در ميان جوانان ما سخت تبليغ‌ مي‌كردند.‌ توده‌اي‌ها و بهائي‌ها.‌ مخصوصاً بر دانشجويان غريب شهرستان‌ها، عرصه را خيلي تنگ مي‌كردند. بچه مسلمان‌ها كه شايد عده‌ي از آنها در كانون اسلام پي تفسير قرآن آقاي طالقاني آمده بودند به رگ غيرتشان برخورده بود. انجمني تشكيل دادند‌كه اساسنامه چاپي آن‌را تقديم‌كردم. آقاي مهندس سحابي در مرحله نقص و صلاحيت دادگاه، عدم تفحص و توجه به‌اين اساسنامه را از نواقص عمده پرونده‌ها شمردند. بنابراين لازم است كه حالا ما رفع نقيصه نمائيم و انجمن اسلامي دانشجويان را آن‌طور‌كه هست معرفی‌كنيم. بر‌ طبق كتابچه چاپي مرام انجمن در چهار ماده به‌شرح زير اعلام شده است:

1.  اصلاح جامعه بر طبق دستورات اسلام.

2.  كوشش در ايجاد دوستي و اتحاد بين افراد مسلمان مخصوصاً‌جوانان ‌روشنفكر‌

3.  انتشار حقايق اسلامي بوسيله ايجاد موسسات تبليغاتي و نشر مطبوعات.

4.  مبارزه با خرافات.

 برای‌آنكه آقايان‌دادرسان از‌ طرز فكر و روحيات آن‌روز جوانان مسلمان دانشگاه تهران و دردِدل‌هي آنها اطلاع حاصل فرمايند، قسمتي از مقدمه اساسنامه يا «هدف ما» را مي‌خوانم.خصوصاً از آن‌جهت‌كه بذر‌كاشته‌شده بلافاصله در تمام دانشكده‌هي تهران سر از خاك درآورد و علي‌رغم فقدان وسائل‌، تسليم مشكلات و مخالفت‌هي فراوان نشده‌اند و بحمدالله هنوز برقرار است. بلكه در تمام دانشگاه‌هي ايران و حتي آمريكا و پاره‌ي ممالك اروپا ، شعبه يا دامنه و نظير پيدا كرده‌ است . و بعداً كه دانشجويان عضو انجمن ، فارغ التحصيل گرديدند و مهندس و پزشك و معلم و غيره شدند، انجمن‌هي اسلامي مهندسين، پزشكان، معلمين و غيره تأسيس شده است و اين شبكه بزرگ يك مكتب و نيروئي را تشكيل داده است:

 « هدف ما: پيدايش و تشكيل اين انجمن هنگامي وقوع يافت كه مربيان و پرچمداران و زمامداران امور از خود سلب مسئوليت نموده و وظايفي را كه از لحاظ اجري مقررات اسلام و تربيت اجتماع به عهده داشتند انجام نداده و از طرف ديگر گروهي برخلاف حق و عدالت مقاماتي را اشغال كردند كه شايسته آن نيستند و ظلم و تعدي خود را بر ديگران تحميل مي‌كنند و در نتيجه اين روش ، مسلمين و افراد جامعه ايراني از جاده اصلي منحرف و مفاسد اخلاقي به حدي رو به ازدياد نهاد كه حالت رقت و تأثر عجيبي در قلوب طبقه بيدار و روشنفكر و عده ي از دانشجويان مسلمان با ايمان پديدار گشت و راه علاج را تنها آن دانستند كه با داشتن بار سنگين تحصيل، انجمني تشكيل داده و افراد مردم، بخصوص دانشجويان را به‌حقوق و موازين اسلام به‌وسيله برنامه‌ها و جلسات مرتب ديني آشنا سازند و عموم طبقات را به‌وظايف و تكاليف فردي و اجتماعي واقف كنند و نگذارند گروهي خود‌خواه و نادان ، خرافات را در نظر ايشان اساس دين جلوه داده و از طرف ديگر گروهي هوسران و شهوت‌پرست اين دسته را به‌رخ مردم ساده كشيده و آنها را از دين و ايمان بيزار سازند.»

ملاحظه مي‌فرمائيد كه جوانان بيست ساله از ما تندتر و روشن تر بودند.

انجمن‌اسلامی‌دانشجويان‌ از وعاظ و استادان و نويسندگانی‌كه به‌نظرشان مي‌رسيد، برای‌همكاري و سخنراني دعوت مي‌كردند.‌از جمله از آقايان طالقاني و دكتر سحابي و از اينجانب. همچنين، از امثال آقايان راشد؛ فلسفي، حبيب‌الله آموزگار‌، دكتر شفق ، دكتر عميد ، دكتر آذر، صدر بلاغي و غيره كه غالب آنها نه در آن زمان و نه حالا عنوان و افكار سياسي موافق‌ما‌(يعني نهضت آزادي ايران) نداشته و ندارند و بسياري از سخنرانی‌هايشان چاپ شده و موجود است، طبيعي است بنده با آغوش باز چنين دعوت  و فعاليتي را كه منطبق  با  ماده دوم و تا حدودي  ماده  چهارم برنامه  خدمتي ارمغان اروپا بود، استقبال مي‌كردم.

 

سلسله گفتارها و نوشته هي مذهبي:

چشمان درخشان، مغزهي روشن، دل‌هي داغ و پيكرهي سراپا‌گوش‌كه اين جوانان‌ مؤدب ‌و‌ مهربان نشان مي‌دادند، ‌بهترين عامل و ‌مشوقي بود كه ‌هر زبان‌بسته‌اي را به سخن مي‌آورد و هر ذهن كور را باز مي‌كرد. به زبان حال مسائل و مطالبي مطرح مي‌كردند و وقتي جواب آنها را مطابق افكار و استعدادشان مي‌شنيدند، مي‌بلعيدند و مي‌قاپيدند.

سلسله سخنراني‌هي بعدي بنده كه به‌زحمت سالي دو سه بار انجام و بسياري از آنها چاپ مي‌شد از اين‌جهت قابل ذكر در دادگاه است كه سير تحول افكار و انتظاراتي را كه روشنفكران از معتقدات مذهبي داشتند، نشان مي‌دهند و به تناسب آنها و در جواب مسائل مطروحه ، پيش رفته است.

بعد از«مذهب در اروپا» و «مطهرات در اسلام»كه جنبه‌دفاع از ديانت و از حقيقت و عمق اسلام داشت چون چنين ادعا شده‌بود كه اسلام جوابگوي كليه مسائل معنوي و مادي زندگي اعم از فردي و اجتماعي مي‌باشد، هر موضوع و مشكلي به آن عرضه مي‌شد. يكي از مسائل و مطالب آن دوره كه كاملاً جهاني و نسبتاً كهنه بود، ولي انعكاس آن به‌تازگي در اذهان و شئون كشور ما طنين انداخته و محافل سياسي و ديني و اداري و اجتماعي را به‌خود مشغول داشته بود، افكار ماترياليست و كمونيست بود. حزب توده ايران با ميراث وسيع سوابق تشكيلاتي بسيار قوي كمونيسم بين‌الملل و با پشتيباني كه از سياست‌هي خارجي داشت و همچنين با منطق و اصول تازه و تيزِ آن ، جوانان ايران را در معرض تهديد و تسخير قرار داده بود . مرام و مسلك توده ، تنها جنبه سياسي ضد دولتي نداشت، بلكه به‌سراسر افكار و آداب و عقايد تجاوز مي‌نمود. بديهی‌ است‌كه چنين وضعي نمی‌توانست قابل‌ قبول و تحمل همه‌كس باشد. مخصوصاً از نظر يك مسلمان كه مرام كمونيسم با وجود نقاط اشتراك چند از نظر طرفداري از مظلوم و‌كارگر و داعيه مساوات و عدالت،‌اختلاف‌هي اساسي و اصولي مهمي «به‌لحاظ جهان بيني و مبدأ و مقصد زندگي»، با اسلام دارد.

فكر مي‌كنم لازم نباشد در اين‌دادگاه از تأثير و موقعيتی‌كه افكار توده‌ي مخصوصاً در سنوات( ١٣34-١٣21 ) در كليه شئون كشور ما بازي كرده است ، صحبت بنمايم و تزلزلي را كه در مقامات دولتي و دربار ايجاد نموده بود گوشزد كنم . در هر حال اركان خانوادگي و ديني و ملي و اداري ما را تهديد مي‌كرد يا لااقل تحت تاثير گذارده بود . در برابر اين سيل همه چيز برانداز ، از سه طريق يا در سه جبهه امكان مقابله يا مبارزه وجود داشت:

1.  از طريق نظامي و پليسي يعني با زور،

2.  از طريق سياسي و ملي و دولتي،

3.  از طريق فكري و عقيدتي .

 

راه اول را نيروهي انتظامي(بخصوص بعد از كودتي ٢٨ مرداد) در پيش گرفتند.

راه‌ دوم در داخله كشور با تشكيل و توصعه احزاب و افكار ملي و اجتماعي امكان‌پذير مي‌شود و در خارج كشور با مذاكرات و معاملات ديپلماسي و بر‌‌گرداندن نفوذهي خارجي.

چنين اقداماتي در آن سال‌ها به هيچ وجه از طرف دولت‌هي بر سر كار ، اجرا نگرديد و احزاب و اجتماعات ملي نيز يا تشكيل نشده بود يا اگر شده بود، عنايت و عمقي نداشت.

راه سوم كه مبارزه در زمينه فلسفي و فكري و ارائه مكتب رقيب و مافوق باشد، همانست كه ما انتخاب كرديم.

 

وظيفه ديني و ملي ما بدون آنكه دستور يا دستمزد از جائي بگيريم و بدون آنكه دولت ايران و دولت‌هي غربي ضد شوروی‌، اصلاً اطلاع و اعتنائي به آن حركت ضعيف اوليه داشته باشند ، ايجاب مي‌كرد كه با اين مكتب مبارزه نمائيم. اما نه مبارزه به‌وسيله سر نيزه و خدعه و با زندان و شكنجه‌هائي كه دولت‌هي بعد از ٢٨ مرداد [1332] در پيش گرفتند. با سلاح عقيده و منطق اولاً ، و از طريق فعاليت و خدمت ثانياً .

وجهه‌ي ملي مبارزه با كمونيسم را در بحث ديگري بعداً به‌عرض خواهم رساند و فعلاً به وجهه ديني آن مي‌پردازم.

يك عده از سخنراني‌ها و انتشارات اينجانب در انجمن اسلامي دانشجويان از سال‌هي ١٣٢٢ به بعد مستقيماً متوجه و متعرض افكار مادي و اشتراكي بود. از جمله آنچه بعداً تحت عنوان«اسلام يا كمونيسم» چاپ و منتشر مي‌شد. مندرجات و منظور از آن سخنراني دو سه جلسه‌ي ، در صفحه اول در سه عبارت «از خدا پرستي تا خود پرستي ، اسلام يا كمونيسم ، آخرالزمان» خلاصه و معرفي شده است. در آنجا سعي شده نشان داده شود كه سير طبيعي و فعلي دنيا طوري است كه آينده دنيا آئيني و چاره‌ي جز توسل به اسلام يا كمونيسم ندارد و تمام مكاتب و مذاهب ديگر از بين رفتني است و آخر الزمانِ مورد اشتياق و انتظار ما ، چگونه مي‌تواند باشد. اين كتاب جواب و حمله به آن دو عاملي بود كه عرض كردم موجد انجمن اسلامي دانشجويان در دانشگاه شده بود؛ كمونيسم و بهائيت.[6]

حضرت آقاي طالقاني نيز در آن ايام و خيلي زودتر از انقلاب شش ماده‌ي اصلاحات ارضي و حتي قبل از عنوان شدن قانون ملي شدن نفت ، يك سخنراني در زمينه‌ «مالكيت در اسلام» ايراد كردند كه دو بار چاپ شده است. در آن كتاب هم مسئله عمومي و ملي بودن منابع زير زميني از نظر شرعي عنوان شده است و هم اشكال و ايرادهي شرعي فوق‌العاده‌اي كه به سيستم ارباب و رعيتي و مالكيت‌هي عمده رايج مملكت وارد است.

انجمن‌اسلامی‌دانشجويان مجله‌ي به‌نام«گنج شايگان» داشت. در آنجا سخنراني‌ها و مقالات و نظريات خودشان و ديگران را‌كه تأليف يا ترجمه شده‌بود منتشر مي‌ساختند و اثر و انعكاس بسيار مفيدي داشت. دو مقاله سخنراني شده بنده نيز، در جواب همان موج فلسفي و سئوالي بود كه در اذهان متفكرين و معتقدين وجود داشت. يكي «دل و دماغ» (در ارائه اينكه مبدا تحرك و فعاليت‌هي انسان عوامل دروني و عشق است نه عقل و علم كه وسيله مي‌باشد) و ديگر «پراگماتيسم در اسلام» (استناد و استنباط از قرآن وسنت و حديث درباره اصالت عمل و ملازمه حق با نفع).

در سخنراني چاپ شده «كار در اسلام» نيز اين حقيقت و دستورالعمل قرآن و اسلام كه شرط پيروزي و رستگاري ، چه براي دنيا و  چه بري آخرت ، فعاليت يا عمل صالح مي‌باشد و كليد ورود به بهشت ، يك كليد سه شاخه‌ي است از «ايمان» و «تقوا» و «عمل» بري جوانان ومردم تشريح شده بود.

بري آنكه بيشتر به استقبال آرزوي آن دانشجو رفته، به قدر فهم و توانائي ضعيف خود جواب جامع و يكجا به‌ مسئله تأييد يا عدم تأييد اصول و احكام اسلام از نظر دانش و تمدن معاصر داده باشم ، يك سخنراني چهار جلسه‌ي و يك كتاب ١٤٠ صفحه‌ي تحت عنوان «راه طي شده» در سال ١٣2٧  ايراد و منتشر شد كه تا به‌حال چهار بار تجديد چاپ گرديده است. منظور و محتوي اين كتاب بررسي و اثبات اين مطلب است كه بشر خاكي به‌پي خود و با تجربه و دانشي‌كه طي هزاران سال كسب كرده است، همان راهي را طي كرده و مي‌كند كه انبياء تعيين و ترميم نموده‌اند. بيش از اين در زمينه سخنراني‌ها و نشرياتي‌ كه از دولتِ سرِ انجمن‌هي اسلامي و بري خاطر آنها و جوانان درس‌خوانده مملكت ايراد گرديده است (و ‌بحمدالله دنباله‌اش قطع نشده و تا ده روز قبل از زندان اخير ادامه داشته و آخرين آنها «حكومت جهاني واحد» است) تصريع نمي‌دهم.

اگر صحبت به‌درازا كشيد غرض به‌‌عرض رساندن ‌اين‌ مطلب‌ و فهماندن ‌اين نكته بود‌كه دادگاه محترم و حاضرين در مجلس ملاحظه‌كنند تا‌چه حد تحقيقات و نظريات كيفر‌خواست بی‌ پايه‌ و  برخلاف حقيقت مي‌باشد . با چه بی‌اطلاعي و بی‌انصافي خواسته‌اند انجمن‌هي اسلامي را حوزه‌هي تبليغاتي منحرف شده‌ي ساختگي معرفي نمايند. طبيعي است كه «كافر همه را به كيش خود پندارد». چه خوب است آقايان اين كتاب‌ها و شماره‌هي مجله «گنج شايان» را بگيريد و بخوانيد و قضاوت كنيد. آيا موسسه‌اي كه از سال ١٣٢١ شروع به‌كار كرده‌است و اين‌اندازه ريشه ‌و ‌وسعت داشته،بري تظاهر و پوشش اغراض سياسي و وسوسه‌هي شيطاني(به‌قول‌كيفرخواست) بوده است؟ يا هدف‌هي عالي انساني دينی‌....؟

ضمناً اين‌نكته را هم‌بايد موكداً اضافه نمايم‌كه كليه انجمن‌هي اسلامي به‌شهادت اساسنامه‌هي مربوطه، و شهادت اجتماعات و انتشارات و مجلات و شهادت اسامي اعضي مؤسس و هئيت مديره كه اكثريت آنها غير نهضتي و غير‌جبهه‌ي هستند، به هيچ وجه من‌الوجوه ، نه در زير پرده و نه در پشت پرده ، غرض و عمل سياسي به معني مخالفت با اشخاص و زمامداران يا رياست طلبي و وكالت و وزارت‌جوئي و غيره  نداشته و ندارند . البته مانعي ندارد‌ كه افرادي از  اين انجمن‌ها در احزاب و اجتماعات سياسي نيز عضويت و فعاليت داشته باشند و يا جزو برنامه و عمليات آنها، بنا به‌وظيفه امر به‌معروف و نهي از منكر ‌، مبارزه با محرمّات و معاصي متداول در اجتماع ايران نيز باشد.

دليل زنده اينكه انجمن‌هي اسلامي از فعاليت‌هي سياسي و وابستگي به نهضت آزادي يا جبهه ملي به‌كلي بر‌‌كنار بوده‌اند و اظهار‌ و استدلال كيفر‌خواست صد در صد بی‌اساس مي‌باشد. اين است كه سال قبل وقتي زلزله كذائي قزوين آمد و طبقات مختلف مردم بري كمك به زلزله‌زدگان قيام كردند، با آنكه بر طبق دعو‌تي كه در مسجد هدايت از مردم به‌عمل آمده بود و حساب مشتركي در بانك صادرات بري جمع‌آوري وجوه اعانه دهندگان باز شده بود، بلافاصله بنا به تمايل و تصميم هيئت مديره كنگره انجمن‌هي اسلامی‌، حساب و پول و محل كار انجمن‌هي اسلامي، از نهضت جدا شد. نهضت‌آزادي در قريه حسين‌آباد مجاور بوئين‌زهرا ١٨‌باب ساختمان احداث و اهداء كرد و صندوق تعاون انجمن‌هي اسلامي فعاليت و خدمات خود را در قريه آب‌باريك نو متمركز ساخته يك حمام نسبتاً بزرگ با دوش و ده -  پانزده باب خانه ساخت.

حال اگر آقاي دادستان نگويند كه اين تمايل و تصميم از طرف افراد غير نهضتي كنگره بوده‌است و بنده و آقاي طالقاني در سال‌هائي‌كه خودمان هم از سياست اعراض داشته‌ايم، انجمن اسلامي دانشجويان را به عدم دخالت و اختلاط در سياست توصيه مي‌كرده‌ايم كافي است يك سند زنده تازه مربوط به‌سال ١٣٤١ يعني بحبوحه فعاليت نهضت‌آزادي ايران‌ را‌كه تقريرات و استلال‌ها و تأكيدهي خود‌ اينجانب است جلوي ايشان بگذارم؛رساله «مرز ميان دين و سياست» صفحه٢٠ تا وسط، و آخر صفحه٥١ :

همچنين بعضي از احزاب يا افرادي كه از روي غرض يا حتي حسن نيت، دينداري را وسيله‌ي و فرصتي بري هدف‌هي مشروع و مسلك‌هي سياسي خود مي‌گيرند و مي‌خواهند آن‌را به‌عنوان عاملي جهت جلب‌نظر يا قدرت اثر فكري و حزيي خود قرار دهند، اين دسته نيز پا از حق و مرز صحيحي كه بايد ميان‌ دين و سياست رعايت شود بيرون مي‌گذارند، همين‌طورند مسلمان‌هي مؤمني‌كه بخواهند در لوي عقايد ديني و در داخل جمعيت‌هي اسلامی‌، مرام‌هي سياسي خود (ولو مشروع) را ترويج نمايند. «ص 20 و 21»‌.

  ...  انجمن‌هي اسلامي در عين آنكه معتقد به وظيفه فعاليت سياسي هستند در كادر انجمن‌هي خود،‌فعاليت‌هي روز و دخالت در مصاديق شخصي يا مقامي را نبايد بكنند. «ص 51.‌»

آن‌چه از انجمن‌هي اسلامي گفته شده بيشتر از جهت توضيح و جواب دفاعي به اظهارات جاهلانه و مغرضانه كيفرخواست بود تا ذهن دادرسان محترم و تماشاچيان و هموطنان به مقام و ارزش اين تشكيلات آگاه شده در تكريم و تقويت آنها در راه خدمت به مملكت بكوشند.

كيفرخواست بري ساختمان زندان ده‌ ساله بنده ، مصالحي به‌كار برده و بر طبق نقشه‌ي،‌مصالح را روي هم چيده‌است.‌بنده هم چيزي جز همان مصالح به‌كار نخواهم برد. يعني؛ روي حزب توده، انجمن‌هي اسلامي، نهضت مقاومت ملي، جبهه ملي و نهضت آزادي، حرف خواهم زد، منتها برخلاف كيفرخواست كه مصالح بدلي و خراب را به ميدان آورده است و از همه اينها معرفي ناقص و غلط كرده است عمل دفاعي بنده اين است كه دفاع مزبور را بر طبق مشخصات صحيح بشناسانم و بياورم و سپس با آنها و طبق نقشه مستدلِ محكمه پسند، به جي زندان قصر، گلستان بسازم. فكر می‌كنم ديگر لازم نباشد از انجمن‌هي اسلامي و فعاليت‌هي خودمان در آن انجمن‌ها صحبت كنم.

 

 سه نوع طرز فكر در ايران:

برمي‌گرديم به‌دنباله مطلب و تعقيب و‌ گردش به‌‌دور محور اصلي يعني مطالعه اوضاع و احوالي‌كه در تشكيل افكار و روحيات مردم مملكت و از جمله اينجانب و رفقي موسس نهضت مؤثر بوده‌، با آنها در سلوك يا در نبرد بوده‌ايم.

در ربع آخر دوران بيست‌ساله سلطنت ‌پهلوي،‌قدرت نظامي و نظام اداري و تسلط فكري حكومت به قدر كافي استقرار يافته و اقدامات قبلي به مرحله استوار و بهره برداري رسيده بود. شغل بنده در آن سنوات استادي دانشكده فني (به‌عنوان استخدام دولتي) و همچنين كارهي آزاد دفتر فني و مقاطعه كاري بود كه تبديل به‌خدمت در اداره ساختمان بانك ملي گرديد.

اما جريان‌هي اجتماعي و فكري مشهود در ميان طبقات با سواد و علاقه‌‌مند و اصلاح طلب مملكت، بر حسب سن و سوابق به‌طور تقريب قابل تقسيم و تفكيك به سه نوع زير مي‌شد :

1.  در نزد مرتجمع‌ها مانند اعيان و رجال سابق يا صاحب منصبان عالي‌مرتبه و كارمندان جا افتاده وزارتخانه‌ها و بعضي تجار معتبر قديمي، پيوسته صحبت از مندرجات روزنامه‌ها و اخبار خارجه و جريان‌هي داخلي به‌ميان مي‌آمد و بی‌اطلاع و بی‌نظر در اوضاع نبودند ولي به‌طور‌كلي يك حالت يأس و انكار بر افكار و نظريات آنها‌ حكومت‌مي‌كرد. كوچك‌ترين‌حسابی‌روی‌عوامل داخلي مملكت و افراد ايراني نمي‌كردند و نسبت به‌هر تغيير و ترتيبي كه پيش مي‌آمد يا ممكن بود پيش آيد ؛ بی‌اعتنا و نااميد بوده سرنخ همه كارها و تصميم‌ها را در خارج ايران و در دست سياست خارجی‌(غالباً انگلستان) سراغ مي‌دادند.‌طبيعي است كه اين دسته حركتي از خود نداشتند و هر حركتي را چه از ناحيه دولت و چه از ناحيه ملت تخطئه مي‌كردند.

نمونه شاخص اين دسته، يك آقاي محترمي بود كه بعدها در اداره لوله‌كشي با هم مواجه شديم. ايشان كه سابقاً سمت سفارت كبري ايران در بلژيك و وزارت معارف را داشته و دوران بازنشستگي و بهره‌برداري و دارائی‌هي اندوخته را طي مي‌نمود،‌يك روز بري وصول باقي‌مانده مطالبات‌ خود از بابت بهای‌اراضي متعلق به‌ايشان كه بر طبق قانون لوله‌كشي مورد استفاده ساختمان يكي از منابع بزرگ آب شمال شهر قرار گرفته بود، به بنده مراجعه كرد. ضمن آداب‌و تعارفات معموله بر سبيل دلالت و دلسوزي اظهار فرمودند: البته شما حسن نيت داريد پول زمين مرا مي‌دهيد، زحمت هم خيلي مي‌كشيد ولي بدانيد كه بالاخره آب به مردم اين شهر نخواهد رسيد و تهران داري آب لوله نخواهد شد، چون انگليسی‌ها نمی‌خواهند و تا به حال هم نگذاشته‌اند ...

بنده گفتم فكر نمي‌كنم به‌ اين اندازه بد‌بيني روا باشد. همان‌طور كه تهران، برق شبانه روزي و خيابان‌هي اسفالت نداشت و حالا دارد. آب لوله‌‌كشي هم خواهد داشت و اگر من اطمينان يا لااقل اميد به‌ اين عمل نداشتم حاضر نمي‌شدم چك بهي زمين شما را امضاء كنم ...

2.  همدوره‌هي ما و مخصوصاً از فرنگ برگشته‌ها. اين طبقه با توجه و قبول اينكه سياست خارجي در ايران دخالت‌ داشته و دارد و با عدم رضايتی‌كه اصولاً (منتهي به تفاوت) از دولت و مأمورين حس مي‌كردند، مع‌ذلك بد‌بين و بيكاره نبودند. نه‌آن‌طوري‌كه بعد از سقوط‌ معلوم شد‌كسي متوجه دخالت پشت‌پرده و سرپرستي عاليه سياست انگلستان در كودتان ١٢٩٩ و حكومت ايران بود و نه عمليات دولت را بی‌ارزش و بی‌اثر مي‌گرفتند. علاقه و اعتماد به حركات اصلاحي و تغييرات اجتماعي و اقدامات فرهنگي و عمران، يعني تحقق آمال تجدد‌خواهي و تحول، عده زيادي را اميدوار به نجات و مشغول خدمت به مملكت كرده بود.

3.  طبقه ده پانزده سال جوانترهي از ما،يا همسن‌هي تندروتر از ما، نظرشان را خيلي دورتر و در يك سطح كلی‌تر مي‌گرفتند. اين دسته هم مثل دسته اول چشمشان از اصلاحات و اقداماتي‌كه در چهار‌چوب دستگاه موجود به‌عمل مي‌آمد آب نمي‌خورد و به‌علت دخالت و استفاده‌‌هائي‌كه بري سياست‌هي خارجي در حكومت ايران قائل بودند خود را از اين جهت نااميد نشان مي‌دادند. ولي برخلاف دسته‌اول مايوس و بي‌حركت نبودند. به مسائل اجتماعي و اقتصادي و طبقاتی‌ توجه‌داشتند و اصولاً به‌شكل حكومت و اساس دولت و سياست، به‌معني كلي آن، اهميت مي‌دادند. كم و بيش، افكار سوسياليستي و چپ نيز داشتند و تحت تأثير و تعليم مكتب‌هي اجتماعي غربي رفته بودند. تصريحاً و يا تلويحاً خواهان تغيير كلي نظام موجود بودند.

 

خدمات تجدد خواهي و اصلاحات:

فعلاً كاري به‌دسته‌هي اول و سوم ندارم. اولي‌ها كه رفتني بودند و نقشي نداشتند. سومي‌ها نيز هنوز تازه رسيده و كم اثر بودند، بعداً به‌سراغشان بايد بروم. بنابراين فعلاً روي دسته خودمان صحبت مي‌كنم.

هدف و خواسته‌هي مشترك اين دسته و اصولاً آن طبقه‌اي‌كه بذر آن در دوره قاجاريه پاشيده شده، در مشروطيت نوبر داده، به استقبال پهلوي رفته، به او ميدان داده، و بالاخره طرفدار و خدمتگزار دوران معاصر شده بود، يك چيز بود، تجدد ايران و نفوذ و بسط تمدن در مملكت.

اما‌ اگر همه‌افراد اين‌طبقه،‌يك چيز را مي‌خواستند ‌يا مي‌گفتند، همگي يك‌ جور‌ فكر ‌نمي‌كردند. ‌راه‌ وصول به مقصد‌ و ‌حتي خود مقصد برايشان‌يكي نبود.

بسياري بودند كه مفهوم تمدن و تجدد در نظرشان از حدود كلاه وكراوات يا خيابان آسفالت و بلندي و زيبائي عمارات تجاوز نمي‌كرد. يا تصور مي‌نمودند كه اگر بري وزارت دادگستري يك ساختمان چند طبقه مجلل مدرن ساخته شد و تشكيلات و تشريفاتي در ادارات و دادگاه‌ها و مقررات آن دادند، مثلاً قضات لباس و كلاه مخصوص به تن كردند، عدالت  و حقوق درست مي‌شود. يا وضع واژه‌هي جديد فارسيِ سرِه و تأسيس پاره‌ي سازمان‌ها و تصويب قوانين كافي است كه ملت عقب افتاده‌ي هزار سال خفته، يك شبه‌ره صد ساله بپيمايد. بسياري اشخاص و از جمله بنده از اين طرز فكرها سخت در رنج و عذاب بوديم و خود را مي‌خورديم، دلمان مي‌خواست كاري از دستمان برآيد كه آن‌را عوض كنيم.

به خاطر دارم در سال اول بعد از خدمت وظيفه كه در شركت ساختمان (متعلق به وزارت دارائي) مشغول كار شده بودم، يك روز صبح، آقاي حسين شقاقي معاون و سر مهندس شركت، آقاي مهندس حسيبي و آقاي مهندس فرنگي را كه رئيس او بود صدا زده سه نفري سوار اتومبيل از اداره و شهر خارج شدند. عصر كه برگشتند، حسيبي گفت: «رفته بوديم ساوه و تصميم گرفتند سدي ساخته شود. حالا مشغوليم، مدارك مناقصه را تهيه‌مي‌كنيم. تاريخ‌ها و مدت‌ها درست يادم نيست،‌ولي مثل اينكه قرار شد تا سه هفته كار به مناقصه گذارده شده و تا سه ماه بعد ساختمان سد شروع شود ... من به تعجب آمده و در دل گريه‌ام گرفته، به ياد سد كمبس Kombs روي رودخانه رن Rhon افتادم كه آخرين بازديد فنی‌ام در فرانسه بود. سانترال برق سد كمبس را كه داري ٢٢٠٠٠٠ كيلو وات قدرت توليد و دو سه سال قبل توسط رئيس جمهور فرانسه افتتاح شده بود در يك روز باراني با تفصيل بازديد نموده و قبلاً بري مزيد اطلاع، شرح و تاريخچه و تفصيل آن را در مجله ژني سيويل Genie civile خوانده بودم. صحبت ايجاد اين سد و مطالعات فني و اقتصادي و سياسي مربوطه (چون سد در سرحد آلمان و فرانسه واقع است) از جهات عديده زمين شناسی‌، ئيدورليك، كشتيرانی‌، توليد برق‌، كشاورزي ، تنظيم آب ، حقوق مكتسبه ساكنين اطراف و غيره، از زمان ناپلئون سوم، يعني صد و چند سال قبل، به‌طور جدي و دقيق شروع و دنبال شده‌بود. هيئت‌هي مختلف علمی‌، فنی‌، اقتصادي، نظامي و ديپلماسي، گزارش‌هي مفصل روي اين‌كار داده و آزمايش‌ها و حساب‌هي زياد به‌عمل آمده، طرح‌هي مختلف تهيه و گفتگو و حلاجي‌ها شده بوده است. نمونه‌هي كوچك ساخته‌بودند تا بالا‌خره پروژه نهائي با نقشه و برآوردِ مشخصات قطعي، به‌مرحله اجراء گذارده مي‌شود... آن‌وقت در ايران خودمان، معاون شركت و معاون مهندس، با يك مذاكره شبانه و بازديد دو ساعته بر طبق دستور وزارتي يا مقام ديگر، تصميم به ايجاد سد ساوه مي‌گيرند. بديهي بود و شكر خدا كه چنين تصميم سريع و سطحي جامه عمل نپوشيد. اما چقدر وقت و پول به هدر رفت.

روزي‌كه آقاي مهندس امين، مدير كل وقت اداره كل صنايع و معادن (در سال ١٣١٦ شايد) بنده را كه تازه به ايران مراجعت كرده بودم احضار و تكليف نمود در يكي از كارخانجات نساجي شمال متعلق به اعليحضرت قبول خدمت نمايم (مثلاً متصدي چهار دستگاه بافندگي شوم)‌و بنده‌ ترجيح می‌دادم يك دفتر فني بري مطالعه كليه اقدامات فني آن وزارتخانه تأسيس نمايند و بنده را در آنجا بگذارند. ضمن صحبت‌هائي كه رد و بدل شد، به‌ايشان عرض كردم شما در ايران كارهائي مي‌كنيد كه اگر در سوئيس و يا فرانسه و انگليس بشود، به‌عنوان يك افتضاح Scandal  در روزنامه‌ها هياهو مي‌كنند. و اگر در روسيه اتفاق افتد كمترين مجازاتش اعدام خواهد بود ... ايشان با تعجب پرسيدند مگر چه شده است؟ گفتم مثلاً يك كارخانه چغندر قند سفارش مي‌دهيد مي‌آورند در شهر شاهي نصب مي‌كنند ... بعد متوجه مي‌شويد كه آن محل بري چغندر مناسب نيست و كار غلطي شده است. آن‌وقت كارخانه را مثل بوته چغندر از شاهي مي‌كنيد و در ورامين مي‌كاريد ... به‌ اين دليل است كه بنده مي‌گويم كارها بايد قبلاً مطالعه و حساب شود و وجود يك دفتر فني، مطالعات قبلي، و تهيه و طرح پروژه‌ها واجب است.

البته آقاي مهندس امين خيلي تقصير نداشت، مأمور بود. امر و قرار بر اين بود كه كارها با دستپاچگي و شاه دستوري باشد.

بنده مهندس بودم و سر و كارم با اين قبيل امور بود. از بي‌فكري يا سطحي بودن فكرها رنج مي‌بردم. ولي مي‌فهميدم و شما هم كاملاً توجه داريد كه مسائل فني هر قدر دقيق و غامض و مشكل باشد، چون بالا‌خره سر و كارش با مصالح بي‌جان و با قطعات ماشين و مصنوع انسان است، فقط يك وجهه دارد و به مقياس مسائل انساني و اجتماعي، فوق‌العاده ساده‌تر و سهل الحصول‌تر است. خيلي با موجود هزار پيچ و خم و هزار معّما، يعني بشر و با اجتماع بشري فرق دارد. آن‌وقت می‌بينيم در اين مملكت مي‌آيند با يك بخشنامه و با يك امريه، يك سُنَّت يا عقيده و يا رويه هزار ساله را بدون توجه به سوابق و به عواقب و بدون مطالعه علل و نتايج، به صرف تقليد اروپائي و تصور سطحي فوائدِ خيالي، زير و رو مي‌كنند يا وضع جديدي را به خيال خود مي‌سازند ...

البته من و همدوره‌هي من و حتي بزرگتران ما، كاره‌ي در اين مملكت نبوديم، جز آنكه در جمع كوچك دوستان و در محيط محدود كلاس، در زمينه مطالب درسي خود درد دل بكنيم. تذكري بدهيم، عقده‌ها را بري موقع فرصت نگاه داريم و يا حداكثر در پاره‌ي انجمن‌ها و مطبوعات، اگر را‌همان مي‌دادند و آزادي پيدا مي‌شد، حرفي بزنيم. يعني سخنراني بكنيم و مقاله‌ي بنويسيم.

طرز فكر ديگري كه خيلي مرا به درد آورد، اعراض و گاهي انزجاري بود كه به‌بهانه اصلاح‌طلبي و تجدد‌خواهی‌يا مذهب‌و با معنويات‌و‌اخلاق نشان‌داده مي‌شد.

در اين باره هم قصه‌ي دارم كه خوشبختانه به تريج قبي بالائي‌ها بر نمي‌خورد. ولي روحيه و طرز فكر عده‌ي از فرنگ رفته‌ها و اصلاحات‌چي‌ها را نشان مي‌دهد. در سال‌هي 13٢٦ و 13٢٧ بود كه تابستان، دوهفته به مقصد استراحت و تفريح با خانواده، به ييلاقات طالقان رفته بودم. در مراجعت ناچار شدم شب را در سمغ‌آباد، در يك اطاق دهاتي بخوابم و فردا صبح با الاغ تا كنار جاده آمده به انتظار جي خالي، در ماشين‌هي رو به تهران ايستادم. تصادفاً يك ماشين سواري شخصي كه آقاي محترمي به تنهائي پشت رل نشسته بود، رسيد و دست كه بلند كردم ايستاد و سوارم كرد. يكي از آقايانِ دكتري حقوقِ فرانسه ديده بود كه بري كار وكالتي به قزوين رفته و به تهران برمي‌گشت. بعدها همين آقا مدير عامل شركت بيمه ايران و وزير شد. در راه با هم صحبت ازگرفتاري‌هي اقتصادي مملكت و مشكلات عمومي و مخصوصاً سوء استفاده‌ها و افتضاحات دستگاه‌هي دولتي به‌ميان آمد. بنده علت و عامل اين وظيفه نشناسي‌ها و خرابي‌ها را نادرستي اخلاقي و فساد كارمندان دولت مي‌دانستم. ايشان استدلال مي‌فرمود كه خير چنين نيست. مردم در همه جي دنيا يك طورند و در تمام ممالك سوء استفاده و دزدي هست. منتهي چون در مملكت ما مقياس كارها پائين است و نظرها كوتاه و تنگ مي‌باشد، يك دزدي مختصر و مداخلي كه فلان عضو حسابداري يا مباشر اداره مرتكب شود باعث لنگي كار و سر و صدا مي‌شود. اما اگر مقياس كارها بزرگ بود (يعني مخارج سنگين و كارهي بزرگ در دست مي‌گرفتيم و سرمايه‌هي هنگفت و بودجه‌هي كلان مثل اروپا و آمريكا به‌كار مي افتاد) اين سوء استفاده‌ها و دزدي‌ها در قبال حجم عمليات، ناچيز و بي اهميت جلوه مي‌كرد ...

بنده چون مرهون محبت و مسافر مجاني آقاي دكتر بودم، جسارت و سماجتي نشان

ندادم و چون به‌خيابان‌هي تهران رسيده بوديم، خداحافظي و تشكر‌ كرده پياده شدم. اما تلافي آن را بر سر اعضاء و مستمعين حاضر در يك مجلس سخنراني حزب ايران در آوردم.

قبل از آنكه به سخنراني‌ها و مقالات ناقابل اجتماعي خود برسم و بحث از حزب ايران كه يكي از موارد اشاره و مصالح به‌كار رفته كيفر‌خواست است، بنمايم. لازم است كه مكث بسيار كوتاهي در شهريور ١٣٢٠ بنمايم :

 

ضربه شديد يا تكان شهريور 13٢٠:

كليه اجتماعات ديني و سياسي و افكار ‌و احزابي كه كيفر‌خواست در «گردش كار» نام برده است و مقدمه و مبني مدارك اتهام قرار داده است مواليد بعد از شهريور 13٢٠ مي‌باشند. بعضي از آنها بعد از شهريور 13٢٠ به دنيا آمدند و محيط فعاليت و فكر ما شدند و بعضي ديگر و از جمله حزب توده قبلاً زائيده شده‌بود،‌ ولي نام‌گذاري و جولان آن بعد از شهريور 13٢٠ ظاهر گشت و احزاب ديگري از قِبَلِ آن زائيده يا منشعب شدند كه هنوز هم وجود دارند.

در هر حال، شهريور 13٢٠ يك واقعه مهم و يك نقطه عطف حساس در تاريخ ايران است.

از جنبه‌هي نظامي ‌و سياسي و خارجي آن و مصائبي كه به بار آورد به‌هيچ‌وجه نمي‌خواهم در اينجا صحبت كنم، چون مربوط به دفاع و دادگاه نيست و جلويم را خواهيد گرفت. فقط از جهت تأثير داخلي و تحول و تكاني كه در افكار ايجاد نمود و يك شاخه يا گوشه آن منتهي به‌تأسيس نهضت‌آزادي ايران‌ گرديد، حرف مي‌زنم.

عرض كرده بودم كه قبل از شهريور 13٢٠ فكر حاكم و روحيه عمومي طبقات درس‌خوانده و موثر بر محور اصلاحات بود.‌نسل فرنگ‌رفته خود را كم و بيش عاملي و كارگري در اين‌برنامه اقدامات تجدد‌خواهانه و مكتب مدرنيسم‌ مي‌دانست.‌در عرض ٢٠‌سال، يك حمله همه جانبه‌ي در جبهه اصلاحات و اقدامات به فرماندهي و ابتكار شاه سابق به‌عمل آمده و نتايج و موفقيت‌هي بزرگي نصيب شده بود: ارتش نوين و نيرومند، راه آهن سرتاسري، شاهكار هنر و صنعت، كارخانجات نساجي و قند و برق شاهي و دولتي،تسليحات،دانشگاه، فرهنگ،وزارت‌كشاورزي، دادگستري پر طول و عرض با كاخ مجلل و تشكيلات مفصل، دارائي با شعب و فعاليت‌هي اقتصادي متنوع.

در زمينه آداب و رسوم نيز بدون اينكه كاري به بد و خوب آن داشته باشيم تحول‌هي عظيمي در لباس و حجاب و غيره انجام شده بود.

همه سرگرم برنامه‌هي مربوطه بودند. ملت حق خروج از اين برنامه‌ها را نداشت. هر گونه اجتماع جدي و اصلاً فكر كردن و قدم برداشتن در راه ديگري غيراز آنچه دولت تعيين كرده بود، ممنوع بود. دولت فكر همه چيز و حتي طرز فكر كردن و تربيت مردم را نموده، كانوني به‌نام پرورش افكار تأسيس نموده بود كه بنده نيز بنا به دستور وزير فرهنگ وقت، يك سخنراني در آنجا كردم (راجع به مواد نساجي) ...

در گرما‌گرم اين احوال و اعمال،‌يك‌مرتبه جنگ درگرفت.‌ از خواب بيدار شديم (كار هم خودش خواب است) متفقين آمدند، شاه مملكت رفت ... يا او را بردند ... شاه كه رفت، همه چيز رفت، همه كارها و اقدامات روي هم ريخت. نه تنها متوقف و بي‌خاصيت بري ما شد، بلكه مورد استفاده دشمنانمان قرار گرفت. كارخانجات و ذخائر ارتش به‌دست متفقين افتاد، راه آهن سرتاسري ايران كه با عوارض قند و شكر و خون جگر يك نسل ايران ساخته شده بود، پل پيروزي آنها گرديد. بيمارستان پانصد تختخوابي پهلوي، ستاد ارتش قشون انگليسي‌ها شد. راه‌هي جديد ما معبر كاروان‌هي سنگين و پيوسته حامل اسلحه‌هي تحويلي به شوروي شد. ساختمان نوظهور بانك اهواز كه خود در تنظيم قرارداد و نظارت و تأسيسات آن كار كرده بودم، بري بيمارستان سربازان و افسران امريكائي‌ها اجازه داده شد.

وضع مملكت و اقدامات دولت مانند قطار راه‌آهن بود كه با سرعت ٤٠ كيلومتر در ساعت (در آن زمان اين سرعت خيلي بود) سوت زنان و غريو‌كشان سربالائي گردنه‌هي ترقي را مي‌پيمايد، ولي يك مرتبه به مانعي بر مي‌خورد، ضربه و تكان شديدي بر ماشين و مسافرها وارد مي‌شود. قطار از خط خارج و لكوموتيو از آن جدا و واژگون مي شود ... رشته‌ها پنبه مي‌شود. در ميان كشته‌ها و كوبيده‌ها و ناله‌ها و فرياد‌ها، اميدها به باد داده مي‌شود ...

ولي در عوض مسافرين بيدار مي‌شوند. ملت بيدار شد و ديد و فهميد كه وقتي همه چيز مملكت و دولت مثل واگن‌هي قطار آويخته و بسته به‌يك فرد باشد، اين خطر عظيم هست كه تا آن فرد به‌نحوي از انحاء از بين رفت (يا او را از بين بردند)، همه چيز از بين مي‌رود.

اين‌درسي بود، درس عملي بزرگي بود‌كه ضربه شهريور13٢٠ به‌ما داد.از بزرگترها

شنيده و در روزنامه‌ها و كتاب‌ها خوانده بوديم كه در جنگ بين‌الملل اول با آنكه دولت، قدرت و چنين مركزيتي نداشت، پس از هجوم قشون‌هي متخاصم، اگر چه دولت ساقط شد،‌ مملكت فوري تسليم نشد، مقاومت‌ها و جنگ‌هائي در غرب و جنوب و شمال ايران در برابر مهاجمين صورت گرفت. عده‌ي از رجال و وطن دوستان به مهاجرت و به شكايت پرداختند...اما اين دفعه هيچ صدائي از هيچ جا برنخاست و ملت ايران كوچك‌ترين اظهار شخصيت و مقاومت نكرد.دولت ايران بلافاصله جمع و جور شد، كه قرارداد ببندد و  خود عامل دشمنان شده، اموال و تأسيسات و حتي افراد‌ ايران را تحويل آنها دهد. نهضت‌آزادی‌ايران اگر مخالفت‌هائي با سلطنت و با استبداد ابراز داشته و مي‌دارد، از همين جهت است. ما مي‌گوئيم نبايد همه چيز مملكت آويخته و وابسته به شخص پادشاه باشد. بلكه مبدا و مقصد افكار و افعال در مملكت بايد ملت و مردم باشند و شخص شاه(يا رئيس‌جمهور بري ممالك جمهوري ) مظهر و معرف فعاليت‌هي ملي باشد. اين عقيده و بيان ما به هيچ وجه اهانت به شخص اول مملكت و نفي سلطنت نبايد تلقي شود. كما آنكه هيچ‌كس در دنيا منكر مقام و موقيعت رئيس جمهور پيشين و مقتدر و محبوب امريكا نيست، مع‌ذالك خود ترومن رئيس‌جمهور پيشين و مقتدر و محبوب امريكا، چنين مي‌نويسد (ترجمه در روزنامه ترقي، نقل از مجله خواندني‌ها ١٩/٢/13٤٣ ):

«مردم عادي تصور مي‌كنند كه اگر شخصي رئيس جمهور شد، آن شخص حلال تمام مشكلات جهاني بوده در تمام موارد مي‌تواند قضاوت و اظهار عقيده نمايد، ‌و  حال آنكه چنين چيزي نيست. زيرا در تمام مدتي كه من در كاخ سفيد امريكا رياست مي‌كردم، با وجود‌ي‌كه تصميمات بزرگي به‌دست من اجرا شد، مع الوصف من در كاخ سفيد هيچ‌وقت حس نكردم مقدرات جهان در دست من مي‌باشد . به‌همين جهت هر تصميمي‌كه در كاخ سفيد گرفته مي‌شود، من با خود مي‌گفتم اين تصميمي است كه رئيس جمهور آمريكا گرفته است نه هاري ترومن. اگر من در زمان رياست جمهوري، اين‌طور فكر مي‌كردم مثل بسياري از مردان سياسي جهان كه خود را مافوق ديگران مي‌دانند به كمپلكس دچار مي‌شدم. در كاخ سفيد و در واشنگتن به‌قدري مردان فهميده و روشنفكر وجود دارد كه رئيس جمهور، خواهي نخواهي تحت تاثير افكار آنها قرار مي‌گيرد».

ما هم مي‌خواستيم و مي‌خواهيم در ايران نيز مردان فهميده و روشنفكر زياد باشند

و پادشاه، خواهي نخواهي تحت تاثير افكار آنها قرار گيرد.

 

كانون مهندسين ايران 

پس از تصادم و تكان شديد شهريور 13٢٠ و پس از آنكه قطار سرنوشت و حيات مملكت بدون لكوموتيو و راننده، به وضع زار و نزاري به‌حال خود افتاد، مسافرين قطار يعني مردم از جا برخاسته، در صدد برآمدند روي پا بايستند و خود قطار را حركتي بدهند و به‌جائي برسند. چون در اثر سرگرمي سياست‌هي خارجي به مسائل جنگ و بعد از جنگ و تضادهي فيمابين، مختصر آزادي و امكان نفس كشيدن و ابراز وجود كردن بري مردم پيدا شده بود، به‌طوري‌ كه قبلاً نيز اشاره كرده‌ام، از هر طرف جنب ‌و جوش‌هائي پديدار شد.

يكي از آن جنب و جوش‌ها كه فرصتي به‌‌اينجانب بري عرضه ارمغان سفر فرنگ داد و به قدر كافي روي آن صحبت كرده‌ام، «كانون اسلام» و «انجمن اسلامي دانشجويان» بود.

اجتماع ديگري كه بلافاصله بعد از آزادي شهويور 13٢٠ تشكيل شد و بنده نيز در آن وارد شدم، «كانون مهندسين ايران» بود (سال ١٣٢١).كيفرخواست ذكري از كانون مهندسين نمي‌نمايد ولي من براي دفاع از خود و اثبات خلاف‌گوئي‌هي آن در زمينه خدماتم، پي آن‌را در ميان مي‌آورم. و همچنين به‌دليل ارتباطي‌كه با احزاب مورد بحث در كيفر‌خواست و از جمله حزب ايران پيدا مي‌كند.

 كانون مهندسين كاملاً جنبه صنفي داشت و تقريباً كليه مهندسين ايراني آن زمان را در خود جمع كرده بود (منهي دو سه نفر از قديمي‌ها كه خود را كنار كشيدند).

با تأسيس كانون مهندسين، يكي از آرزوها و مواد برنامه ارمغان اروپا كه در مغز بسياري از همدوره‌هي ما وجود داشت،‌ جامه عمل پوشيد.‌كانون مهندسين در دومين سال تاسيس گاهواره‌ي بري يك قيام مهم و تكاني در ارگان مملكت گرديد. كه چون جنبه سياسي و آلودگي به اغراض و جنجال را نداشته، مجهول مانده است.

 

اعتصاب مهندسين:

اين‌اعتصاب از مهندسين اداره صنايع و معادن شروع‌گرديد و بزودي به‌كليه مهندسين كارمند دولت و بسياري از ادارات و طبقات دكتر و ليسانسه، مخصوصاً به از اروپا برگشته‌ها و فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ تهران، سرايت‌كرد. هدف اصلي يا شعار اعتصاب «سپردن‌كار به‌دست‌كاردان» و در حقيقت شكستن سدي بود كه نسل قديم و صاحب رتبه‌هي اداري در برابر نسل جديد ايجاد كرده، مهندس‌ها و دكترها و ليسانسيه‌ها را به هيچ‌يك از پست‌هي رياست و مسئوليت مشاغل فني و علمي راه نمي‌دادند. آن اعتصاب را همان طبقه و نسلي راه انداخته بودند كه در تقسيم‌بندي قبلي گفته بودم توجه چنداني به مسائل اجتماعي و سياسي عمومي نداشتند و نظرشان بيشتر روي اصلاحات تجددي و خدمات اداري و فني بود. به‌ اين جهت جنبه سياسي پيدا نكرد و به افراد معدودي از چپي‌ها كه مي‌خواستند اعتصاب را به‌طرف خود و به حساب خود بكشانند، ميدان داده نشد. اعتصاب دو سه هفته‌ي طول كشيد و قرين موفقيت كامل گرديد. تحول عميقي در ادارات ما پيدا شد. مدير كل معادن و مدير ساختمان راه آهن و روسي نواحي وزارت راه و همچنين چندين رئيس‌كارخانه و رئيس يكي دو دانشكده كه قبلاً از اداري‌ها بودند، به جايشان مهندسين و متخصصين گماشته شدند. حق دو نماينده منتخب از هر دانشكده در شوري دانشگاه و استقلال دانشگاه نيز از همان زمان مي‌باشد. در هر حال، بري ارجاع مسئوليت و رياست ميدان فعاليت به نسل تخصص يافته طرفدار تجدد و اصلاحات باز شد : اگر انقلاب را انحصار و اختصاص، به‌صورت توده‌ي و منظورهي سياسي ندهيم اعتصاب مهندسين را كه در سال ١٣٢١ رخ داد بايد يك انقلاب در خور اهميت و توجه تلقي كنيم.

ولي از آن پس ديگر كانون مهندسين مركز و مبداء چنين حركاتي نشده، جنبه علمی‌و‌فني و خانوادگي آن‌بر جنبه سياسی‌و‌حتي صنفی‌و سند‌يكائي، كاملاً چربيد.

تنها يادگار سياسي و اجتماعي و نموداري كه از تحول فكري آن دوران، نسل تحصيل كرده متوسط مدرن ايران در كانون مهندسين (بعد از پيروزي اعتصاب) ، به ظهور پيوست و در محيط‌كانون، تظاهر اولين و آخرين از اين نوع بود، در يك مقاله كوتاه اولين شماره «مجله صنعت» مورخ فروردين ١٣٣٠ نشريه كانون [مهندسين] ديده مي‌شود كه به قلم آقاي مهندس پرخيده، تحت عنوان «كانون و اجتماع» درج شده و «صدي كانون» را منعكس كرده است.

بد نيست آن مقاله داخلي را از جهت ارزش تاريخي آن و آشنائي با تحولات فكري مورد بحث، بخوانيم:

«روزي‌كه كانون [مهندسين] به پا شد به‌نظر مي‌رسيد كه به‌هيچ‌وجه با جريانات سياسي كشور تماسي نخواهد داشت. آرزوي بيشتر مهندسين هم همين بود و ايكاش چنين چيزي ممكن مي‌شد. متأسفانه در دوره كوتاهي كه از عمر آن گذشت، معلوم شد در محيطي كه ساليان دراز بازي سياسي به جانبازي مي‌كشيده و چرخ‌هي گوناگون به‌هوس اين و آن مي‌چرخيده، اتخاذ روش بی‌اعتنائي كامل به جريانات سياسي، پشت پا زدن به آمال ملي است و بس. جائي‌كه خواباندن يك ماشين و يا گشودن يك گالري در معدن با زد و بندهي سياسي بستگي پيدا مي‌كند، نقشه‌هي اصلاحي و اساسي مهندسين به آساني ميسر نمي‌شود.

آري معلوم شد كه بي‌خوابي كشيدن شب‌هي دراز جواني، به اميد روزهي آباداني كشور و تحمل زحمات طاقت‌فرسا در معادن و كارخانه‌ها بري كسب علم و هنر .... كافي نبوده و امروزه هم بايستي متفقا بري پيشرفت آرزوهي خود فداكاري نمائيم. ‌هنگام تحصيل زحمت ما انفرادي بود،حالا جنبه اجتماعي آن هم واجب شمرده مي‌شود ... با آنكه در اين نبرد (مقصود انتخابات دوره چهاردهم است) پر دردسر وسائل پيشرفت در دسترس ما نبود و به ظاهر دريچه‌هي موفقيت به‌روي ما بسته‌ بود، در نتيجه تبليغ و فداكاري اعضاء‌كانون و همفكران ديگر بخصوص دانشجويان آراء پر بهائي به مقدار زياد به‌نام دو نفر از اعضاء‌كانون تحويل انجمن‌هي نظارت‌شد و اگر آراء معلوم‌الحال حومه باعث آلودگي صندوق‌هي شهر نشده بود، هر دو حائز اكثريت مي‌شدند.

انتخاب بی‌آلايش يك مهندس نشان داد كه محيط به‌ خوبي بري رشد پاكدامنان مساعد است و اگر درست و به‌موقع تبليغ شود، بي نتيجه نخواهد بود. به نوبه خود اين موفقيت را به اهالي تهران عموماً، و جامعه مهندسين و روشنفكران، خصوصاً تبريك مي‌گوئيم.»

«كانون مهندسين» در ابتدي پيدايش خود مبداء يك حركت اداري و صنفي و يك حركت اجتماعي و سياسي نسل تحصيل‌ كرده گرديد.‌ولي به‌زودي به‌طوري‌ كه تربيت و عادت مهندسين است اين دو جوانه يا پا‌جوش غير خالص از تنه اصلي كه كانون مهندسين‌ است جدا‌گرديده عده‌ي از موسسين و اعضاء، مهم‌كانون مهندسين، «حزب ايران» را تأسيس كردند و يكي دو سال بعد عده ديگري كه اكثريتشان افكار چپي داشتند «سند يكي مهندسين» را درست كردند و از آن پس «كانون مهندسين» خالصاً مخلصاً فعاليت علمي و فني و خانوادگي مهندسين را تعقيب كرد.

نظر به‌همين دليل  صميميت و صداقت و طرد ناخالصي‌ها و نادرستي‌ها ، كانون مهندسين ايران توانسته‌است در ميان تلاطم‌هي مختلف سياسي و اداري مملكت دوام بياورد‌ و داري خانه‌اختصاصي و تشكيلات و اعضا شود‌كه تقريباً كليه مهندسين ايران را در خود جمع نمايد.[اين كانون] دو سال قبل، جشن بيستمين سال خود را برپا كرد.

در هيئت مركزی‌ كانون كه سال به‌سال تجديد مي‌شود، از همه نوع افكار سياسي و سليقه هي مختلف، مهندسين همكاري داشته‌اند.

اينجانب نيز از همان روز تأسيس و بلا انقطاع همه ساله به عضويت هيئت مركزي كانون و يك يا دو بار نيز به‌رياست كانون انتخاب گرديده‌ام. اتفاقاً در سال ١٣٤٢ كه در زندان قصر بودم و كوچك‌ترين فعاليت تبليغاتي خصوصي برايم امكان و احتمال نداشت، حد اكثر آراء تمام ادوار‌گذشته را آورده، رتبه دوم را در ليست بيست نفري منتخبين احراز نمودم.

يقيناً مي‌دانيد كه در انتخابات كانون مهندسين، دستور و دسته‌بندي وجود ندارد. ازطرف‌كلانتري‌ها و سازمان‌ امنيت فشار و تحميل به‌كسي وارد نمي‌شود.‌اتوبوس‌هي شركت واحد بري ريختن آراء‌كوپني در صندوق‌ها، به‌راه نمی‌افتند.‌ حقوق‌كارمندان و دستمزد كارگران را گروكشي نمي‌نمايند.يعني آراء كاملا طبيعي و واقعي است. مهندسين ايران هم مسلماً جزو عوام و ساده‌لوحان مملكت به‌شمار نمي‌آيند كه كيفر‌خواست آنها را مشمول«عوام‌فريبي» بنده نمايد. يعني در مقام دفاع و رد نظريات كيفر‌خواست مي‌توانم خود را منتخب و محبوب لااقل طبقه هم‌صنف خود به دادگاه معرفي نمايم.

كانون ‌مهندسين ايران محل مناسبي بود‌كه مي‌توانستم ‌به‌قول‌‌كيفر‌خواست «تمنيات باطني» خود را اجراء نمايم. علاوه بر عضويت و خدمت در هيئت مركزي، مأموريت دو كار را پيدا كردم: يكي اداره صندوق وام مهندسين و ديگري امتياز و اداره مجله «صنعت»، ارگان كانون.

شماره‌هائي از اين مجله‌ها را به دادگاه ارائه مي‌دهم. ملاحظه مي‌فرمائيد اين مجله بر حسب امكانات و جمع شدن مقالات هر دو سه ماه يكبار، منتشر مي‌شد و گاهي سالي يك يا دو شماره در مي‌آمد. بنده حقير در كليه شماره‌هي آن يك مقاله فني ابتكاري يا مطالعاتي و تحقيقاتي داشته‌ام. حال بري آنكه ميزان آزادي و عدالت اجتماعي حاكم بر مملكت و درجه عناد دستگاه را بشناسيد، بايد عرض كنم كه يك‌ماه قبل، يكي از رفقي مسئول كانون، برايم پيغام فرستاد كه از طرف مقامات انتظامي مانع انتشار مجله هستند و مي‌گويند اسم فلان كس نبايد روي آن باشد ... (توضيحاً لازمست اضافه نمايم كه چند سال است به واسطه گرفتاري‌هي دانشگاهي و شغلي و اجتماعي، بنده ديگر نه مدير مجله صنعت هستم، نه عنوان صاحب امتياز را دارم. بلكه رفقا از جهت محبت و سابقه خدمت خواسته‌اند اسم بنده در پشت جلد مجله به‌عنوان «مؤسس مجله» ثبت باشد).

سخنراني‌ها و مقالات بنده در مجله صنعت، جنبه تحقيقاتي يا طرح پيشنهادهي فني مورد احتياج مملكت را داشته است‌ (از قبيل: صفحه محاسبه، ترسيمه عمومي گازها، سازمان مسافربري شهرستان تهران، وسائل خنك كردن هوا بري تابستان، و آخري آنها حل مشكل عبور ومرور خيابان‌ها در تهران).

 

حزب ايران وسخنراني‌ها و مقالات اجتماعي:

احساس ضرورت فعاليت اجتماعي و سياسي از ناحيه نسل تحصيل كرده بر سر كار مملكت كه بعد از بهم ريختگي شهريور 13٢٠ دست به اعتصاب مهندسين زده و مواجه با حقه‌بازی‌ها و كار‌شكني‌هي ميدان‌داران سياست شده بود، به شرحي كه در مقاله «كانون و اجتماع» ملاحظه كرديد، عده‌ي را به فكر تشكيل حزب سياسي انداخت. تا آنجا كه به خاطر دارم و مخصوصاً اگر احزاب و اجتماعاتي را كه عمر و اثري نداشتند و احياناً تأسيس شده باشند، كنار بگذاريم، اولين حزب دوران جديد تاريخ ايران (يعني بعد از پهلوي) پس از حزب توده، حزب ايران مي‌باشد.

مؤسسين حزب ايران متعلق به همان دسته دوم از «سه نوع طرز فكر در ايران» بود كه گامي به‌پيش‌گذاشته لازم ديده بودند فكر تجدد‌خواهي و اقدامات اصلاحي خود را در يك سطح بالاتر از فعاليت‌ها و خدمات اداري و فني يعني در سطوح وكالت و وزارت نيز توسعه دهند. متوجه و معتقد شده بودند كه تا مقامات سياسي و زمامداري در اختيار طبقات دانا و سالم و افراد خودشان قرار نگيرد كار مملكت سامان و صلاح پيدا نخواهد كرد. ولي مكتب فكري آنها از اين حد بالاتر و وسيع‌تر نرفته، ايراد و عنايت‌ چندان به‌ تغييرات عميق سازمان اجتماعي و اعتقادي و سياسي مملكت نمی‌كردند. كاري به اساس و سازمان و رژيم، مانند حزب توده نداشتند.

شعار حزب ايران، معرف كامل طرز فكر و تحول كاملا طبيعي است كه در زمينه دومين نوع طرز فكر در ايران و به‌دنبال هدف اعتصاب مهندسين، پديدار گشت: «بري ايران ، بافكر ايراني ، به‌دست ايراني».

حزب ايران ايدئولوژي خاصي نداشت و يك حزب ناسيوناليست ملي بود كه مدرنيسم و سوسياليسم را هم بري خاطر ناسيوناليسم بر خود ضميمه مي‌نمود.

كيفر‌خواست با لحن تحقير‌آميز، اعلام مي‌دارد كه بنده عضو حزب ايران بوده‌ام و در سال ١٣٢٤ در اثر ائتلاف آن حزب با حزب توده «ظاهراً» از آن حزب استعفا دادم. علاوه بر آن اضافه مي‌نمايد كه عضويت خود را كتمان مي‌كنم، ولي دوستي با سران حزب ايران و شركت در سخنراني‌هي حزب، دليل قطعي بر عضويتم در آنجا (و بنابراين دروغ‌گوئيم) مي‌باشد ....

صرف‌نظر از آنكه عضويت در حزب ايران عمل خلاف قانون و خلاف شرافت و اخلاق نيست كه اصرار بركتمان‌كردن آن داشته باشم و استدلال بر دوستي با سران يك‌حزب و شركت‌ در مجالس سخنراني از نمونه استنادهي واقعاً قضائي و محكمي است كه شايسته كيفر‌خواست مي‌باشد! علت عدم عضويت بنده در حزب ايران اولاً امتناعي بود كه اصولاً در آن ايام نسبت به فعاليت‌هي سياسي و حزبي داشتم و ثانياً بري بنده درد اصلي مملكت در نداشتن تشكيلات حزبي و مرامنامه‌هي سياسي نبود. بنده خيلي بيش‌از اين مطالب، به‌معتقدات فكري و تربيت معنوی‌ و تدارك شخصيت، اهميت می‌دادم.

اينست‌كه وقتي از طرف رفقي حزب ايران بري سخنراني دعوت شدم موضوع صحبـت را در يـك سخنـراني «ضريـب تبادل ماديـات و معنويـات» و در سخنراني ديگر« فحش و تعارف در كشور ايران» قرار دادم.

سخنراني اول كه يكبار در روزنامه «جبهه» ارگان حزب ايران و سپس دوبار جداگانه چاپ شده است، ‌بري ارائه‌و‌ايراد اين‌مطلب به روشنفكران و حزب‌سازان مملكت بود كه معنويات و اخلاق صرف‌نظر از ضرورت و ارزش ديني يا انساني آن، از جهت ضرورت زندگي و ا‌رزش مادي نيز بسيار قابل توجه مي‌باشد و كنار ‌گذاردن آن در مرامنامه‌هي سياسي و اصلاحي اشتباه بزرگ است. زيرا مثلاً درستكاري و تقوي اخلاقي يك جامعه حداقل سبب مي‌شود كه در بودجه پليس و هزينه‌هي بازرسي و دادگستري و هزاران احتياط‌كاري و عملياتي‌كه به‌لحاظ جلوگيري ‌و ‌پيش‌بينی‌خلاف‌كاري‌هي محتمل، به‌عمل مي‌آمد، صرفه‌جوئي قابل ملاحظه‌ي بشود و يا راندمان برنامه‌هي مورد نظر و محصول بودجه‌هي مصرفي، چندين برابر افزون گردد. پس از جهت مقايسه و مبادله با ماديات هم كه باشد، ‌معنويات داري ‌ارزش و‌‌ يك نرخ مبادله يا معادله‌ي می‌باشند.

در سخنراني ديگر انواع فحش‌هائی‌كه در زبان فارسي متداول است و از امتيازات و ثروت زبان ملي ما به قياس ساير زبان‌هي دنيا مي‌باشد، تقسيم بندي گرديده بود. در مقابل فحش كه بيشتر در طبقات پائين و عوام جامعه معمول است، تعارف و مبالغه‌گوئي‌ها را كه در طبقات فاضل و خواص ديده مي‌شود نمونه آورده بودم و بالا‌خره اين‌طور نتيجه گرفته مي‌شد كه از بس بی‌حقيقتي و تصنع در روحيه و منطق ما وجود دارد،‌زبان و دل يا‌كلام و عقيده در نژاد ما هر‌كدام بري خود مسير جداگانه پيدا كرده، كلمات و اصطلاحات تحريف كلي يافته‌اند. به‌طوري‌ كه بري رساندن مكنونات قلبي خود مجبوريم دائماً بر تندي و سر‌بلندي كلام بيفزائيم و مع‌ذلك تأثير مطلوب را در مخاطب خود كه عادت به شنيدن مبالغه و دروغ‌گوئي پيدا كرده است نتوانيم ايجاد كنيم. بنابراين بايد ‌بيش از آنچه ‌به ظواهر ‌و‌ تشريفات و تشكيلات مي‌پردازيم، به‌حقيقت‌و‌صداقت توجه نمائيم.

در همين زمينه‌ها و در جستجوي اين تأثير و تلقين كه بايد به باطن و ماهيت افراد اهميت فوق‌العاده داد و هر گونه بدبختي يا خوشبختي هر جامعه، مرهون روحيات نژادي و عوامل تاريخي و عوامل جغرافيائي بوده، اصلاحات اجتماعي بايد از عمق و ريشه و عموم سرچشمه بگيرد. يك مقاله در روزنامه كيهان نوشتم و دو سه سخنراني در «كانون هدايت افكار» ايراد نمودم، مقاله‌كيهان تحت عنوان «بينهايت كوچك‌ها» جداگانه چاپ شده است و آخرين سخنرانی‌ام در كانون هدايت  افكار «ساختمان دماغي ايراني ها و نقشه شهرها» بود.

روح و محرك من در اين سخنراني‌ها، اولاً آيه شريفه «اِنَّ اللهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَومٍ حَتَّي يُغَيِّرُ‌و‌اْ مَا بِأَنفُسِهِمْ»[7] بود كه در دوره متوسطه اولين دفعه كه تفسير قرآن مي‌شنيدم از مرحوم ميرزا ابوالحسن خان فروغي، معلم و مدير دارالمعلمين مركزي، تعليم گرفتم (و همين آيه بعداً سرلوحه مرامنامه نهضت آزادي ايران گرديد.) و همچنين عبارتي بود كه در سه سال تحصيلي در مدرسه سانترال روزي دو بار همه شاگردان در موقع قدم‌گذاردن روي پله‌هي سرسري ورودي به خط درشت در ديوار مقابل مي‌خوانديم:

Ce n′ est qu′avec le passe cu′on fait l′avenir

Une terre sans morts est une terre inhabitable

(فقط با گذشته است كه مي‌توان آينده را ساخت. يك زمين بدون مردگان يا ميراث گذشتگان، زميني غير قابل سكونت مي‌باشد.)

آن‌آيه‌و اين سخن به وجه بارزي با طرز اصلاحات تجدد‌خواهانه دوره‌پهلوي و با افكار و مرام‌هي سياسي و اجتماعي دوره بعد از شهريور1320‌، مباينت داشت.

 

فعاليت دانشگاهي:

زير بنا و اساس اتهامات كيفر‌خواست بر اينست‌كه بگويد موسسين «نهضت آزادي ايران» در مرامنامه يك چيز مي‌گويند و مي‌نويسند، ولي در عمل چيز ديگري را مي‌خواهند و مي‌كنند. ضمناً سعي دارد تأسيس نهضت آزادي ايران را يك عمل سطحي و تصنعي، به منظور فرصت‌جوئي و نفع‌طلبي جلوه دهد. سعي بنده اينست‌كه نشان دهم، تأسيس «نهضت آزادي ايران» و تشكيل افكار و آمال ما معلول جريانات و حوادث كشور و جزئي از يك جريان متحول كننده ملي مي‌باشد. مرام و رويه «نهضت آزادي» كه روي احتياجات كشور و بري جواب‌گوئي به مسائل و مشكلات ملي درست شده است، برخلاف ادعي كيفر‌خواست، خدمت به مملكت مي‌باشد. مؤسسين نهضت نيز در كار خود اهل خدمت و مورد اعتماد بوده‌ايم. بري اثبات اين ادعا و رد كيفر‌خواست، ناچار بايد سوابق زندگي و مشاغل خود را مثال بياورم.

ممكن است شخص در باره خود در اشتباه و مبالغه باشد و من ابتدا از دادرسان و شنوندگان انتظار ندارم به صرف ادعاهي بنده اعتماد نمايند. ولي وقتي استادان يك دانشكده در آن سال‌هائي‌كه دستور از خارج و از بالا بر دانشگاه تحميل نمي‌شد، كسي را بري اولين بار به نمايندگي خود در شوري دانشگاه و سپس با اكثريت به رياست انتخاب مي‌نمايند و بعد از يك دوره سه ساله به اتفاق آراء تجديد انتخاب مي‌نمايند، انگيزه آنها چيزي جز اعتماد (اولاً)، و ابراز فعاليت و خدمت (ثانياً)، نمي‌توانست باشد.

در شش سال رياست بنده، دانشكده فني از جهاتي زير و رو شد. تقريباً كليه آئين نامه‌هي انضباطي و تعليماتي و اجتماعي و معلمين دانشكده فنی‌كه بعداً سرمشق بري ساير دانشكده‌ها شد،در آن‌دوره تنظيم‌گرديد و سهم‌ عمده آن از بنده بود. برنامه‌هي ساليانه درسي دانشكده فني كه آن زمان تنظيم شد، هيچ دانشكده‌ي هنوز به‌خود نديده است. آزمايشگاه‌هي فعلي دانشكده كه از مجهزترين دانشكده‌هي فني خاور ميانه و از جهاتي كاملتر از بعضي مدارس مهندسي اروپا و آمريكا مي‌باشد، بيش از ٧٠%  لوازم و تشكيلاتش  يادگار آن دوره است . در حاشيه  تعلميات و تجهيز آزمايشگاه‌ها و كارخانجات، در آمد اختصاصي دانشكده فني، تا‌آنجا‌كه‌حافظه‌ام ياری‌مي‌كند، از000‚14‌تومان به‌بيش از ٠٠٠‚٢٠٠‌تومان رسيد.‌انجمن فارغ‌التحصيلان دانشكده فني را كه فكر مي‌كنم‌‌ اولين انجمن فارغ التحصيلان دانشكده‌ها در ايران باشد، بنده مؤسس آن بودم‌...

بنده اين حرف‌ها را زدم كه شما و ملت ايران بدانند دستگاهي‌كه دم از قانون و عدالت و سازندگي مي‌زند، چقدر دروغگو و پا روي حق گذارست.

راجع به وظيفه و خدمت اصلی‌ام در دانشگاه يعني از استادي و تدريس حرف زيادي نمي‌زنم. از يك ربع قرن تدريس در دانشكده فني و ٠٠٠‚٢٠٠ جلسه درس در آنجا (و تدريس در دانشكده ها و مدارس و كلاس‌هي ديگر)، به‌يك جلسه آن اكتفا مي‌كنم. يقيناً اجازه خواهيد فرمود. زيرا به‌لحاظ درس‌دهنده اگر نباشد، حتماً نسبت به شنونده و گيرنده درس حداكثر احترام را داريد:

والاحضرت وليعهد (در سال ١٣١٥) و اعليحضرت پادشاهِ پنج سال بعد، ايشان به تازگي از سوئيس مراجعت كرده، بنا به امر و ميل پدر تاجدارشان، از قسمت‌هي مختلف مملكت بازديد مي‌كردند. يك‌روز هم به دانشكده فني كه آن‌زمان در طبقه بالاخانه دارالفنون بود آمدند. كلاس بنده را بري ملاحظه والاحضرت و همراهان (وزير فرهنگ، رئيس شهرباني، و رجال ديگر)، انتخاب كردند. از اين‌جهت كه در ميان دانشياران دانشكده فقط دو نفر لباس مخصوص دانشياري داشتند و جناب وزير فرهنگ خيلي علاقه‌‌مند به‌ اين قبيل تشريفات بودند. يكي معاون دانشكده و ديگري بنده بودم كه مي‌توانستيم با لباس مخصوص حاضر شويم. بنده بر خلاف معمول اين قبيل مواقع كه منظور برگزار كردن مراسم و تظاهر و نمايش است، موضوعي را بري درس در حضور وليعهد مملكت انتخاب‌كردم‌ كه شايد مفيد فايده‌ قرار‌گيرد. شاگردان سال‌هي سوم و چهارم را بري درس در حضور وليعهد، در يك كلاس جمع كرده بودند وچون بنده عهده‌دار تدريس ماشين‌هي حرارتي و ماشين‌هي ئيدروليك، هر دو بودم، موضوع درس نمايشي آن روز را مقايسه قيمت واحد كيلو وات توليدي به‌ وسيله سه نوع ماشين بخار، ديزل و آب قرار دادم.

حساب‌ها و ارقام، در سه ستون مجزا مقابل يكديگر آماده شده بود، به‌طوري‌ كه وقتي والاحضرت وارد مي‌شوند جمع زدن آنها باقي باشد. قيمت توليد برق از طريق توربين آبي، البته ارزانتر از سايرين و در حدود نصف در مي‌آمد. سپس در تشريح و تأييد مطلب، چنين توضيح دادم كه نه تنها به‌لحاظ هزينه اقتصادي تهيه برق از طريق استفاده از رودخانه و سد و توربين آبي با صرفه‌تر است،بلكه اگر ما به‌وسيله توربين‌هي بخار و ديزل، ايجاد نيرو ننمائيم مي‌توانيم ذغال سنگ يا نفت مصرفي مربوطه را به ‌كار ديگر بزنيم و ارز به‌مملكت بياوريم. اما اگر از نيروي آبي استفاده نكنيم،‌آن منبع انرژي همين‌طور به هدر مي‌رود و خوشبختانه با مسافرت‌‌هائي‌كه به شمال كرده‌ام، رودخانه كرج و رودخانه‌های‌آن‌طرف البرز كه به ‌بحر‌خزر مي‌ريزند،‌امكانات بسيار مساعدي برای‌ساختن سد و توليد برق دارند‌...

پس‌از اتمام‌ درس بنده‌كه قدري بيش‌از انتظار و تشريفات طول‌كشيد،‌والاحضرت رو به شاگردان كرده، پس از تقدير و تشويق‌هايي كه مربوط به كارهي آنها و يك ماكت ارائه شده بود، فرمودند:

«اما در مورد اظهارات استاد شما، به عقيده من، چون كشور ما كشور زراعتي است و آب كم داريم، حيف است آب رودخانه‌هايمان را در ماشين بريزيم ... اگر به مصرف كشاورزي برسانيم بهتر خواهد بود ... »

والاحضرت وليعهد ، آن‌زمان به‌درس بنده‌ عنايت نكرد ، نظرم را قبول نفرمودند، ولي بعدها‌كه پادشاه مملكت شدند،افتخاركردند‌ و مي‌كنند‌كه به‌دست خود، سدهي 

كرج و سفيد رود را افتتاح نمودند ...

من يقين دارم ساير درس‌ها و نظريات ما از همين قبيل است و اگر به آنها عمل فرمايند، همان‌طور كه ساختمان سد، هم بري كشاورزي مفيد است و آب بيشتر به زراعت مي‌رساند و هم اجازه توليد نيرو مي‌دهد، نظريات ما هم در مورد سلطنت، هم بر رونق و دوام و مقام سلطنت خواهد افزود و هم اجازه توليد نيروهي فوق‌العاده ملي را مي‌دهد...

 

مبارزه با توده‌ای‌ها:

در‌آن روزگار اداره يك ‌دانشكده‌كار آساني نبود. مشكل‌تر از مسائل تعليماتي و فني و اداري و مالي و انساني، نبرد با توده‌اي‌ها بود. يقيناً مي‌دانيد كه حزب توده، سنگر اصلي خود را دانشگاه قرار داده بود و حداكثر قدرت و فشار توده‌اي‌‌ها در همان سنوات(‌٣٠-١٣٢٤‌)از حكومت قوام السلطنه تا دولت ملي جناب آقاي دكتر مصدق بود. ما از همه طرف، از ناحيه دانشجويان‌، استادان‌، كارمندان‌، پيشخدمت‌ها در محاصره بوديم. شاگردهي توده‌ي باشگاه دانشگاه را تصرف كرده بودند، در كارگاه‌ها ميتينگ مي‌دادند، به‌كارگران و كاركنان دستور تعطيل صادر مي‌كردند، ادعا داشتند كه بايد در برنامه ها و تصميم‌ها در شوري دانشكده دخالت نمايند، اطاعت و انضباط از مدرسه نداشتند، به انواع اهانت‌ها و جسارت‌ها متشبث مي‌شدند. به كلي شيرازه آموزش و پرورش و اداره كار را، گسيخته بودند. حقيقتاً روزگار سياهي داشتيم. به خاطر داريد كه كار به‌جائي رسيد كه روزي شوري دانشگاه را محاصره و استادان را حبس كردند و آن فضاحت را به بار آوردند ...

علت اين جرأت و قوت اين‌ بود كه از دو جهت و در دو جبهه پشت‌گرمي داشتند و من با كمال قدرت بايد در دادگاه به صراحت بگويم. اول آنكه يك‌عده استادان در شوري دانشكده و شوري دانشگاه به وضع عجيب و يا سفسطه و مغلطه‌هائي‌كه، بيانات سركار دادستان، پس از سال‌ها خاطره‌اش را برايم زنده كرد، از بی‌نظمي‌ها و خرابكاري‌هي آنان در دانشگاه طرفداري مي‌كردند.‌با آنكه اين آقايان به‌‌هيچ‌وجه اكثريت نداشتند، ولي متأسفانه سست‌عنصري و ترس و‌ ترديد استادان و رؤسي ديگر، همه جا به آنها ميدان مي‌دادند. ثانياً، مصيبت اينجا است، از طرف دستگاه‌هي انتظامي و ارتش تقويت و شايد تحريك مي‌شدند.

اين اظهارات شايد بري شما ايجاد تعجب و اعتراض نمايد، زيرا از بس مطبوعات مأمور و راديو و تبليغات دولتي، افسانه تقويت حزب توده و همكاري جبهه ملي و جناب آقاي دكتر مصدق را در چشم و گوش‌ها، فرو كرده‌اند، اگر نتوانسته‌اند چنين خلاف حقيقيتي را به كسي بقبولانند، لااقل موفق شده‌اند كه احتمال و امكان عكس آن‌را خيلي بعيد و بلكه محال جلوه داده باشند.

 البته دادگاه حاضر محل بحث و تفصيل زياد در اين باره نيست و بنابراين به‌يك نمونه حكايت اكتفا مي‌كنم كه شخصاً ناظر آن بوده‌ام. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل :

بنده علاوه بر اداره دانشكده، كماكان دروس سابق خود را به‌عهده داشتم. غالباً مصادف با اعتصاب دانشجويان و تعطيلي كلاس‌ها مي‌شديم كه سرنخشان به‌دست توده‌اي‌ها و بهانه تراش اصليشان، اينها بودند و با آنكه در هر كلاس بيش از سه چهار نفر از آنها شناخته نبودند، ولي با تصميم و تدبير و تهديدهائي‌كه معلوم است، كاري مي‌كردند تا شاگردان ديگر هم جرأت نكنند آن روز به‌كلاس بيايند. ولي در دو دانشكده(پزشكي و فني)، عده قابل ‌توجهي دانشجويان افسري داشتيم‌كه لباس نظامي به‌تن داشتند، ‌شب‌ها در دانشكده افسري مي‌خوابيدند و هميشه‌ يك افسر فرمانده مخصوص همراه آنها و مسئول كارهايشان بود كه غالباً خود را در دسترس قرار مي‌داد. ما بري نظم كلاس‌ها و شكستن اعتصاب‌هي توده‌ي، روي اين دانشجويان نظامي حساب مي‌كرديم.

در يكي از آن روزهي تصميم به‌اعتصاب، بعد از آنكه بنده سركشي به‌كلاس‌هي ديگر و به آقايان استادان كرده تا اندازه‌ي خيالم نسبت به عده‌ي از كلاس‌ها راحت شد. جزوه درسي و دفتر حاضر غائب كلاس چهارم شعبه الكترومكانيك را زير بغل گرفته به‌طرف‌كلاس رفتم. بعضي از دانشجويان سيويل كه در سرسرا و راهرو بودند، مثل اشباح از پيش پايم فرار كردند. در كلاس كه وارد شدم احدي ديده نمي‌شد، پيشخدمت را فرستادم كتابخانه، برگشت گفت اكثريت بچه ها آنجا هستند ولي به‌ كلاس نمي‌آيند و منتظرند دو سه نفري حاضر شوند تا بقيه هم بيآيند. يك دانشجوي نسبتاً مسن و بسيار فهميده و معقول در بين افسري‌ها داشتيم، او را صدا زده گفتم برو رفقي نظامی‌ات را بگو بيايند سر كلاس، بعد از چند دقيقه دست‌خالي و خجالت‌زده برگشت و حاضر شد خودش سرِ درس بنشيند. بنده هم در دفتر ساير دانشجويان را غايب‌گذارده مدتي انتظار‌كشيدم و مثل‌اينكه عقبِ‌ سروانِ فرمانده دانشجويان افسري هم،‌ فرستادم ولي اتفاقاً در آن روز نبود يا نيامد. ساير‌كلاس‌ها بعضي تشكيل و برخي تعطيل شده بود.

فردي آن‌روز طي نامه رسمي به ‌دانشكده افسری‌گزارش‌ جريان و غيبت دانشجويان را داده، خواستار تنبيه آنها و توضيح شدم. بعد از چهار پنج روز جواب رسمي رسيد كه «ما تحقيق كرديم معلوم شد در آن روز همه دانشجويان افسري حاضر بوده‌اند ولي استادان به‌كلاس‌ها نرفته اند»!!

آن جناب سروان (يا ستوان يكم) فرمانده مسئول دانشجويان افسري را كه در روزِ بخصوص، غيبت كرده بودند و بعد از چهار و پنج سال كه به‌درجه سرگردي رسيده بودند، در سال ١٣٣٤ در فرمانداري نظامي تهران، موقعي كه بري اولين بار بازداشت و مورد بازجوئي قرار گرفتم، در اطاق بازجو ديدم !!

ضمناً اولين فرمانده مسئول دانشجويان افسري قبل از جناب ايشان و قبل از دوره رياست بنده، سروان روزبه معروف بود.

منظور آنكه مباني سازمان افسري متشكل و بسيار قوي حزب توده كه مربوط و منسوب به‌دوران حكومت‌ دكتر مصدق مي‌نمايند در دوره‌هي جلوتر و با چنين حمايت و هدايت‌هائي در محيط خود دانشكده افسري و ارتش ريخته شده و پرورش يافته بود. تعداد زيادي از دانشجويان غير نظامي ما نيز كه توده‌ي شدند، تحت تأثير و تعليمات سروان روزبه و شاگردان افسر ايشان بودند.

اين مسئله‌ بسيار شايان توجه و در‌خور انصاف است‌كه برخلاف شايعات مغرضانه و تبليغات دامنه‌داري‌كه خواسته‌اند،‌ جناب آقاي دكتر مصدق را عامل خطر‌كمونيسم معرفي نمايند و كودتي ٢٨مرداد[1332] را به‌عنوان نجات مملكت،يك عمل ضروري و ملي جلوه دهند، تذكر داده و معلوم شود چه عوامل‌و ايادي حزب توده را در ايران قدرت داد‌و چه منظوري در كار بوده است.

حتماً فراموش نكرده‌اند كه چند سال قبل از مصدق، حكومت قوام السلطنه، سه نفر وزير از آنها را در كابينه آورد، آن‌هم در كجا، در وزارت فرهنگ كه محل آموزگارها و دبيرها است و مركز و مبدأ تعليمات و تحريكات آنها روي جوانان مملكت شد. همچنين در وزارت صناعت كه سر و كارش با كارخانه‌ها وكارگران است. پس از آن ورق برگشت و توده‌اي‌ها از وزارتخانه‌ها خارج شدند. (البته هر دو عامل روي مصلحت انديشي بوده است). واقعه ١٥ بهمن ١٣٢٧ دانشگاه پيش آمد (يا پيش آوردند) و بهانه و موجبي پيدا شد تا در وزارت كشورِ دكتر اقبال ،حزب توده غير قانوني اعلام‌شود. ظاهراً حزب توده غير قانوني اعلام شد ولي فعاليت خيلي حاد و موثري به‌صورت زير زميني در پيش‌گرفت. فعاليتی‌كه بنا به‌قرائن و امارات عديده، در ستاد ارتش و در دستگاه‌هي انتظامي بدون پشتيبان نبوده است و‌ بهترين شاهد آن ماجراي فرار‌ سران محاكمه و زنداني شده حزب توده از زندان شماره2 قصر شهرباني، به‌دستياري افسران نگهبان خارج (ستوان قبادي) و داخل (ستوان محمدي)، در روز ٢٤ آذر ١٣٢٨ مي باشد (رجوع به مجله خواندني‌ها، شماره‌هي ١٤ تا ٢٨ فروردين 1333شود).

خلاصه آنكه حزب توده درختي بود كه بذر آن در سلطنت پهلوي كاشته و روئيده شد، در ده‌ساله بعد از شهويور، پيوندكاري و آبياري و پرورانده شد. ميوه‌اش را در حكومت مصدق به‌بار آورد. ميوه آن اولا انواع كارشكني‌ها و مزاحمت‌ها در جريان ملي شدن نفت و در فعاليت‌هي ملي و دولتي زمان مصدق، ورود در صفوف ملّي‌يون به‌مصداق «حاجي انا شريك» آن عرب بياباني، به‌منظور ارعاب مردم ايران و بالا‌خره ساقط كردن حكومت مصدق بود.

حالا خوشمزه است كه دائماً دكتر مصدق و جبهه ملي را متهم مي‌كنند كه آنها توده‌اي‌ها را ميدان دادند و مملكت را  به آستانه سقوط كشاندند.

پس از ٢٨ مرداد كه پرده از روي خيانت‌هي دو طرف برداشته و خدمات و محبوبيت دكتر مصدق بر همه آشكار شد، حزب توده بني استغفار از گذشته و اصرار به تشكيل جبهه واحد را گذاشت و اين قضيه مستمسك جديدي در دست تبليغات دولتي داد كه بگويند جبهه ملي و‌ فعاليت‌هي دانشجويان و بازاريان دستور و الهام از توده‌اي‌ها مي‌گيرند.

بسيار لازم بود كه اين ندي حقيقت و انصاف و دفاع از حق در اين دادگاه گفته شود.

پس از آنكه حزب توده (توده نفتي) وظيفه مقدّر را انجام داد وحكومت بعد از مصدق محكم و مستقر شد. هيئت حاكمه ما با تمام وزن و فشار خود و به‌طور جدي و با استمداد از شكنجه ها و جاسوسي‌ها به‌وسيله نيروي انتظامي به سركوبي حزب توده پرداخت. ولي در باطن و واقع اين شدت عمل و خشونت‌هي خلاف انسانيت، سبب ‌مظلوميت ‌و محبوبيت‌آنها ‌و حفظ‌ و ‌احيي ‌ايدئولوژيشان‌ گرديده است.

اگر بنده ‌از حزب‌ توده در مدافعات خود زياد صحبت‌كردم و بايد باز صحبت‌كنم

از جهت اهميت و عواقبي است كه داشته و دارد . و دادرسان محترم مسلماً منكر آن نيستند زيرا به‌طوري‌ كه در روزنامه اطلاعات ١٥/11/1341مي‌نويسد :

«شاهنشاه در مصاحبه‌اي كه با مفسر آسوشيتد‌پرس در امور خاورميانه كرده‌اند، صريحاً چنين فرموده اند:

« ... خطر كمونيسم در ايران كاهش يافته ولي خطر از راه فعاليت‌هي خرابكارانه باقي مانده است و احتمالاً اين خطر تا وقتي كه مسلك و مرام كمونيسم در جهان وجود داشته باشد، ادامه خواهد داشت ...

شاهنشاه سپس فرمودند: پاسخ اين سئوال كه آيا كمك‌هي آمريكا به ايران كه پس از جنگ دوم تاكنون به‌ميزان 000‚000‚500‚1 دلار (تقريباً ١٢ ميليارد تومان معادل بودجه دو سال مملكت) بري مبارزه با كمونيسم در اين كشور كافي است، مشكل خواهد بود. ما از كمك‌هائي كه در گذشته شده سپاسگزاريم ولي اين امر بستگي به‌ اين دارد كه مسائل را بايد از كدام جنبه سنجيد. به‌عقيده من،  ما مي‌خواهيم كه بيش از اينها در اين راه پيشرفت كنيم. آيا شما هم مي‌توانيد اين كار را بكنيد؟...»

در مبارزه با توده‌ای‌ها ما نه زور و نيرنگ‌هي فرمانداري نظامي و سازمان امنيت را داشتيم و به‌كار برديم و نه يك ميليارد و نيم از آمريكا كمك بلاعوض گرفتيم. مع‌ذالك فكر مي‌كنم از طريق مواجهه فكري و عقيدتي و ابراز مكتب و خدمت عملي، بيشتر توفيق يافتيم و بيشتر حق افتخار داريم.

 

جبهه ملي:

اينك‌می‌خواهيم تحولات و فعاليت‌های‌ما قبل‌ملي شدن نفت‌و حكومت مصدق را پشت‌سر گذاشته، وارد سال ١٣٣٠ بشوم.‌يعني نصف گردش‌كار را‌ طي كرده باشم.

صرف‌نظر از جنبه‌هي سياسي و دولتي و اجتماعی‌كه در آن ايام در‌كشور صورت مي‌گرفت و بنده مانند يك فرد عادي كشور ناظر و علاقه‌‌مند به‌آنها بودم. روي كار آمدن جبهه‌ملي و نخست‌وزيري جناب آقاي مصدق، به‌طوري‌كه گفته شد در محيط دانشگاه تأثير و تسكيني عظيم بري ما ايجاد نمود.

ما با مراقبت و زحمت زياد موفق مي‌شديم علي‌رغم كارشكني‌هي حزب توده نگذاريم چرخ درس و كار دانشكده از حركت بيفتد، سهل است كه پيشرفت هم داشتيم. انضباط را به‌هر تدبير و تمهيد كه شده، حفظ مي‌كرديم ولي يك چيز از عهده و عمل و قلمرو نظر ما خارج بود. ما در دل دانشجويان و جوانان به‌طور كلي راه نداشتيم، ضمناً نمي‌خواستيم دوروئي و تزوير كرده، به‌كسي دروغ بگوئيم. يعني خود را ظاهراً مخالف ورود به سياست و اعمال غرض در دانشگاه نشان دهيم، ولي خودمان حزب‌‌سازي و دسته‌بندي و ناجوانمردي كرده موافقين را سوگلي و جاسوس نمائيم و به‌مخالفين نمره رد بدهيم يا آنها‌ را بي‌جهت تحويل مأمورين انتظامي بدهيم. ولي به‌طور محسوس مي‌ديديم نفوذ توده در ميان دانشجويان و دانش‌آموزان در بسط و شيوع بود.

قبلاً عرض كرده بودم كه دو عامل از توده‌اي‌ها پشتيباني و به‌توسعه آنها كمك مي‌كرد. آن دو عامل از جنبه عملي بود. از جنبه فكري و نظري نيز دو عامل به‌سود آنها كار مي‌كرد:

1.  نيروي ايدئولوژيك و جلب و جاذبيتی‌كه به‌لحاظ مترقي بودن و مخصوصاً تحريك ‌(ديناميسم)‌روی‌افكار داشت ‌و شالوده‌فلسفی‌و‌علمی‌كه‌به‌آن‌داده بودند.

2.  خالي بودن زمينه و اينكه در برابر موج و فشاركمونيسم، تقريباً هيچ مكتب سياسي و اميد نجاتي به جوانان عرضه نمي‌شد.

البته انجمن‌هي اسلامي سد بزرگي به‌لحاظ عقيدتي و استدلالي در برابر فلسفه ماترياليسم آنها ايجاد كرده و يك عشق و ايماني در آن عده معدود جوانان مسلمان پيدا شده بود. ولي در جنب تبليغات حزب توده كفايت نمي‌كرد و مخصوصاً خالي از ديناميسم و عمل و وجهه حكومتي بود. جوان خوراك مي‌خواهد. به‌قول يكي از دوستان، مغز و احساسات جوان‌ها مثل سنگ‌هي آسيا است كه دائماً مي‌چرخد. اگر گندم به آن رسانديد يك عمل مفيد انجام مي‌دهند. اگر خورده آهن ريختيد با آنها هم در مي‌افتد و اگر هيچ خوراكي به آن نداديد خود را مي‌سايد و از بين مي‌برد. در آن زمان غير از افكار ماترياليسم و فعاليت و برنامه‌‌هي توده‌ي، خوراك ديگري ‌به جوانان درس‌خوان مملكت عرضه نمي‌شد. بنابراين مانند يك قشون مهاجم بدون مانع و مخالف پيش مي رفت.

آن‌ موقعي‌كه جبهه ملي و مبارزات ملّي‌يون آغاز شد و عَلَمِ مبارزه بر‌عليه استعمار و ايادي آن برافراشته شد و موقعيت‌هائي در زمينه‌هي مطبوعات و انتخابات به‌دست آمد و بالا‌خره جبهه ملي روي كار آمد و يك بارقه اميد و روزنه نجاتي درخشان در مملكت ديده و بر دل‌ها تابيده شد، مكتب و مقصدي به جوانان عرضه گرديد. ما در دانشگاه يعني در قلب پيشروي افكار كمونيسم، شاهد اين بوديم كه چگونه جوانان مردد و بی‌مسلك به‌ اين مكتب مي‌گروند و در برابر توده‌اي‌ها سينه سپر مي‌كنند. شعار استقلال و آزادي مملكت و تز جبهه ملي تحت رهبري دكتر مصدق، حقيقتاً نسيم نجات بخشي بود‌كه‌كشتي شكسته‌طوفان زده‌كشور را در مسير صحيح انداخت.

از همين لحظه بود كه پيشرفت توده متوقف شد و به‌همين دليل بود كه جبهه ملي و دكتر مصدق و تز ملي كردن نفت به‌عنوان دشمن شماره يك توده‌اي‌ها شناخته و هدف اصلي تيرهي آنها گرديد. ما در دانشگاه شاهد بوديم كه در انتخابات كلاس‌ها بري سازمان دانشجويان كه سابقاً در برابر نامزدهي توده‌ي كسي قدرت ابراز وجود نداشت. ملی‌ها هم كانديدا مي‌دادند و موفق مي‌شدند. از آن پس بري هميشه سنگر دانشگاه از دست توده‌اي‌ها گرفته شد و به‌دست ملّي‌يون افتاد.

اين خدمت بزرگي بود.

حقاً و انصافاً اگر جبهه‌ ملي پيدا نمي‌شد و تز ملي شدن نفت، يعني يگانه راه نجات عملي ايران از دست استعمار عنوان و اجرا نمي‌گرديد، هيچ نيرو و تدبيري (نه شكنجه‌هي ضد انساني قوي انتظامي و نه يك ميليارد و نيم دلار كمك آمريكا) از پس افكار و عمال كمونيسم در ايران برنمي‌آمد.

بيش از اين راجع به جبهه ملي اول از نظر سياسي و اجتماعي چيزي نمي‌توانم بگويم. چون چيزي شخصاً نمي‌دانم و كاره‌ي نبودم.

 

مأموريت خلع يد و اداره شركت ملي نفت ايران:

پيش از آنكه دومين دوره سه ساله رياست دانشكده‌ام به‌سر آيد از طرف جناب آقاي دكتر سنجابي وزير فرهنگ دولت مصدق به معاونت وزارت فرهنگ دعوت شدم و علي‌رغم ميل خود از محيط تعليم و صنعت وارد محيط دولت شدم. معاونت وزارت فرهنگ طولي نكشيد كه به مأموريت جديدي مفتخر و منصوب گرديدم. مأموريتي كه خيلي بري سرم گشاد و فوق تصور و امكاناتم بود. رياست هيئت مديره موقت شركت ملي نفت و مأموريت خلع يد از شركت سابق نفت.

طرف غروب سوم ماه رمضان و عصر پنجشنبه‌ي بود كه خسته از كار اداره و گرسنه و بي‌حوصله به منزل می‌آمدم.‌گفتند افطار مهمان داريم. آقاي مهندس حسيبي بالا است. پس از صرف افطار وقتي قضيه را كه بنا به پيشنهاد در هيئت مختلط نفت (يعني كميسيون مشترك مجلس شورا و سنا بري نظارت در اجري قانون ملي شدن نفت) و تصويب آقاي دكتر مصدق قطعيت يافته بود، برايم نقل كرد. گفتم چطور شما مي‌خواهيد چند تا موش امثال مرا به جنگ گله پلنگ بفرستيد؟ من و شركت نفت؟

ولي مملكت قيامي كرده وارد معركه‌ي شده بود و بر هر فرد خدمت و فداكاري هر قدر سنگين و غير ممكن باشد فرض بود.

چون خود حسيبي در بسياري از اعمال و اقداماتش در‌ كار نفت، استشاره و استخاره از قرآن كريم مي‌نمود، من هم قبولي خود را مشروط و موكول به استخاره از قرآن كردم. بري نماز مغرب به مسجد هدايت خدمت آقاي طالقاني رسيديم. آيه عجيبي كه نشانه اميد و امر بود (از آيات مربوط به جنگ بدر) آمد. آقاي حسيبي مهلت نداد، بلافاصله دو نفري منزل جناب آقاي نخست وزير رفتيم. ايشان خوشحال شدند، مرا بوسيدند و فرمودند مي‌رويد آنجا اما خواهش‌دارم كاري به‌كار ما نداشته باشي. مبادا دست به ماشين‌ها و لوله‌ها بزني. بگذاريد همان مهندسين و كارمندان انگليسي با حقوق و مزايا و مسئوليت‌هي سابق كارشان را انجام دهند. اگر از شما پرسيدند بري چه‌ آمده‌ايد و چكاره‌ايد؟ بگوئيد ما هيئت مديره شركت ملي نفت ايران هستيم.‌اگر پرسيدند از ما چه مي‌خواهيد؟‌جواب بدهيد اولاً خودتان را مستخدم دولت ايران بدانيد و ثانياً آنچه نفت برده مي‌شود يك رسيد به‌نام شركت ملي نفت ايران بدهيد. همين و بس.

همين و بس.‌ اما متأسفانه يا خوشبختانه قضايا به‌اين سادگي نگذشت. آقاي دريك Drake رئيس كل شركت در ايران به‌هيچ‌وجه حاضر نشد ما را به سمت هيئت مديره و ما فوق خود بشناسد. كشتي‌ها هم البته رسيد ندادند و برگشتند.

ماجري بسيار طولاني و تاريخي و شنيدني است‌كه محل بيان‌ آن اينجا نيست.‌كار به خلع يد و قبول مسئوليت و مديريت كشيد.

عمل خلع يد را تا آنجا كه جنبه سياسي و دولتي و تحريك مردم را داشت بيشتر سه نفر آقايان نمايندگان اعزامي هيئت مختلط (دكتر متين دفتري ، مكي و ناصر‌قلي اردلان) انجام مي‌دادند.‌ ابتكار مذاكرات ديپلماتيك با روسي شركت و نطق‌هائي‌كه در اجتماعات مي‌شد با آقايان متين دفتري و مكي بود. در عمل خلع يد و برافراشتن پرچم ايران و گرفتن جي روسي شركت بود كه بنده وارد شدم. اما به خوبي حس مي‌كردم كه بزودي مواجه و مقابل وظيفه سنگيني خواهيم شد؛ بهره برداري و اداره يا لااقل نگاهداري اين دستگاه عظيم كه حقيقتاً دريي پهناور مخوفي بود.

عظمت دستگاه و تشكيلات و تجهيزات آ‌بادان و خرمشهر و مناطق نفت‌خيز و شبكه توزيع داخلي،‌به‌قدري بود كه به‌تنهائي با تمام وزارتخانه‌ها و ادارات و مؤسسات مملكت برابري مي‌كرد. كسي بايستي مسئوليت اين‌كار را به عهده بگيرد كه بالاترين شغل و قلمروي عملياتش يك دانشكده فني با 000‚200 تومان بودجه ساليانه و ٦٠ نفر معلم و كارمند بود و به‌لحاظ اداري، از حدود رياست دايره در اداره ساختمان بانك ملي تجاوز ننموده بود اما به‌حول و قوه الهي اولاً، و با همكاري ملي و همگاني ثانياً، و نيروي عشق و فداكاري ثالثاً، به توفيق كامل نائل شديم.

بحث و تفصيل مطلب البته در اين مقام بي‌مورد است. همين‌قدر بري تصور عظمت كار بايد بگويم كه:

بودجه هزينه روزانه دستگاه يك كرور تومان بود ، 000‚60 كارمند و كارگر داشت‌، يك ميليون تن مواد نفتي بايد بري مصرف ساليانه‌كشور استخراج و تصفيه و تا اقصي نقاط‌كشور توزيع شود.‌در مناطق سوزان و دور‌ افتاده خوزستان سرويس‌هي منظم و معظم آب و برق و يخ و حمل و نقل و خواربار و بهداري و خانه‌سازي و تعميرات و ساير عمليات و احتياجات را مانند زمان انگليس‌ها كه ٣٠٠ متخصص در اختيار داشتند و ما فقط در حدود ٢٠ نفر علی‌البدل به‌جي آنها از تهران منتقل كرده بوديم، از كار نيفتد و هيچ‌گونه وقفه و خلل وخرابي در كارها پيدا نشود.

تمام اين وظايف و عمليات بدون كوچك‌ترين توقف و تزلزل انجام گرديد. علاوه بر آنها پلنت (Plant)٧٠ كه از بزرگ‌ترين و مهم‌ترين دستگاه‌هي تصفيه جديد پالايشگاه بود در ايامي‌كه نخست وزير و هيئت اعزامي ايران به آمريكا رفته بودند، به‌راه افتاد و دستگاه روغن سازي كه كمپاني امريكائي سازنده آن هنوز به اتمام نرسانده و تحويل انگليس‌ها نداده رفته بودند، به‌كار انداخته شد....

خيلي دلم مي‌خواست در اينجا فرصت و مناسب مي‌بود تا نمونه‌هائي از عظمت مشكلات و ارزش خدمات و زيبائي شاه‌كارهائي‌كه در آن ايام از طرف هموطنان انجام شد ذكر مي‌كردم و نام كساني‌را كه باعث افتخار و اميد هستند مي‌بردم تا شما هم در دل خود شاد شويد و مباهات كنيد كه ايراني هستيد.

هيئت‌هي مشاور و متخصصيني كه بعداً به آبادان مي‌آمدند، تحسين و اعتراف مي‌كردند كه به هيچ وجه نمي‌توانستد تصور كنند بزرگترين پالايشگاه جهان چنين مرتب و منظم حفظ شده است.

مجله سپيد و سياه (شماره ٣/١٢/13٣٢ يعني بعد از كودتا) خبري راجع به نفت دارد و چنين مي‌نويسد:

«مشاره و مطالعه بري حل مسئله نفت به شدت ادامه دارد. ريبر كارشناس معروف نفت به تهران آمد و گزارش كار خود را داد. با آنكه پيش بيني مي‌شد كه ‌مخارج به‌كار انداختن پالايشگاه بيش از ٨٠ ميليون دلار باشد، ريبر در گزارش خود گفته است كه به خلاف آنچه شهرت داده‌اند وضع پالايشگاه به هيچ وجه خراب نشده، بلكه كارشناسان و متخصصين ايراني توانسته‌اند به نحو شايسته‌ي در نگاهداري و حفظ پالايشگاه آبادان نبوغ ذاتي خود را به ثبوت رسانند. حتي اضافه كرد بر اثر خدمات و تجربه‌هي گران‌بهائي‌كه كارشناسان ايراني در اين مدت آموخته‌اند، احتياج ايران به كارشناس خارجي به ثلثِ پيش از ملي كردن نفت رسيده است. ريبر مي‌گويد كه هم اكنون مي‌توان با وضع فعلي پالايشگاه، نفت تصفيه شده به خارج صادر كرد و تدريجاً پالايشگاه را توسعه داد.»

بنده ابداً نمي‌خواهم افتخار و حق آن خدمات و عمليات را به‌نام خود ثبت و عرض نمايم. بنده نه مرد اقتصاد و سياست بودم، نه مهندس نفت. افتخار و دلخوشي من فقط به‌يك چيز است، چيزي‌كه مي‌توانيد آن‌را در عين حال بسيار كوچك تلقي كنيد و هم بسيار بزرگ: عمل مديريت. اما نه مديريتي استبدادوار و انحصار‌طلب كه همه چيز را در قبضه و اختيار و دستور و دلخواه خود قرار داده باشد. وظيفه و عمل بنده كه آن‌را مي‌توان هم بي‌عرضگي و ناتواني دانست هم عرضه و توانائي، اين بود كه خواستم و گذاشتم هر كس كار خود را بكند. مانع از اين نشدم (يا باعث اين شدم) كه هر كارگر و كارمند و متخصص ايراني با حداكثر علاقه و علم خود در پستي كه قرار دارد، لياقت و امكاناتش ‌را بروز دهد و احترام و حقش رعايت شود. تمام آن كارهي بزرگ و مهم را آنها كردند نه بنده.

كاري‌كه بنده انجام دادم اين بود: دو سه روزي از ورودمان به آبادان نگذشته بود كه از تنها مساعدت يا موافقتی‌كه مديران انگليسی‌كردند، استفاده نمودم. با راهنمائي مستر راس مدير كل پالايشگاه، با رؤسي ديگر مانند شاگرد مدرسه‌اي كه بايد با عجله دروس امتحان را حاضر‌كند، به‌بازديد قسمت‌ها و سرويس‌هي مختلف شركت پرداختم.با چشم خريدار، به‌كليه قسمت‌ها اعم از تصفيه خانه،‌ آزمايشگاه، تلمبه‌‌خانه، سانترال‌هي برق، انبارها، حسابداري، حمل و نقل، آتش نشاني،كشتيراني، خانه‌سازي و غيره، در آبادان و يك يك مناطق نفت‌خيز و بندر معشور سركشي كردم. در هر قسمت با ايرانيان كه غالباً مسئول دواير و وظايف مراتب خيلي پائيني بودند، آشنا مي‌شدم. دالان رابط و كليد ورودي بنده به آن سري عظيم و مرموز، يك عده سي چهل نفري مهندسين فارغ التحصيل دانشكده فني و معدودي از هنر‌سراي‌عالي بودند كه با غالب آنها آشنائي صميمانه و اعتماد كامل داشتم. به‌طور رسمي از شركت و به‌طور خصوصي از آنها يا از دوستان مطمئن‌آنها خواستم كه لوحه‌هي تشكيلاتي سرويس‌هي مختلف شركت را با نام مسئولين مربوطه بدهند. سپس ارشد ايرانيان را كه در هر سرويس هستند يا فرد با استعداد‌‌‌تر و مورد اعتمادتر آنها را كه سوابق و امكانات كافي بري اداره آن قسمت داشته باشد، در نظر مي‌گرفتم.

پيش‌از آنكه انگليس‌ها ايران را تخليه نمايند،‌مطالعات و مشورت‌‌ها آنقدر پيشرفته بود كه با همكاري آقايان سرتيپ رياحي و دكتر فلاح بري هر قسمت (مخصوصاً قسمت‌هي حساس از قبيل آب، برق ، حمل و نقل، توزيع داخلي مواد نفتي و غيره) چه در آبادان و چه در مناطق، يك عده مسئولين از ميان ايرانيان مقيم يا از آن عده بسيار قليلي كه از مركز و از دواير دولتي انتقال داده بوديم، نامزدهائي معين شد. البته اين ايرانيان‌كه غالب آنها از مهندسين تكنيكال آبادان،هنرسري عالي يا دانشكده فني و معدودي خارجه رفته‌هي اعزامي شركت بودند. تصور نكنيد قبلاً مقام معاونت و همكاري مستقيم رؤسي انگليسي را داشتند. بلكه آنها‌، در سلسله مراتب اداري و فني، مجبور شده بوديم سه پله و گاهي پنج پله بالا آورده باشيم و به عوض يك كار، گاهي سه كار روي دوششان بگذاريم. مع‌ذالك اگر اجازه مختصر اغراق را داشته باشم، مي‌توانم بگويم معجزه كردند.

حكايات و نمونه‌هي فراوان دارم كه متاسفانه دادگاه اجازه ذكر آنها را نمي‌دهد.

آري كار خارق العاده ي كردند. چرا و از كجا اين نيرو و الهام را مي‌گرفتند؟ از آنجا كه عشق آزادي مملكت و سربلندي و نجات ايران در وجودشان شعله‌ور گشته بود. بري آنكه به شخصيت و ارزش آنها احترام گذارده و ميدان عمل در اختيارشان قرار‌گرفته بود. مديريت‌ به طريق دموكراتيك‌ اجرا شده بود‌ و با حقيقت و صميميت نه با دروغ و حرف.

بنده مديريت را اين‌طور ياد گرفته و فهميده بودم و مي‌فهمم.

روزي در شوري دانشگاه نماينده دانشكده پزشكي پيشنهاد تأسيس يك آموزشگاه مامائي را آورده‌بود كه شرط ورود در آن را تحصيلات سوم متوسطه (يا شايد پنجم، درست يادم نيست) قرار داده بودند. اين مطلب يعني كمي سطح معلومات ورود به آموزشگاه مورد‌ تعجب و ايراد بعضي از اعضي شوري دانشگاه قرار‌گرفت، نماينده مدافع دانشكده پزشكي توضيح داد ما مخصوصاً چنين‌كرده‌ايم تا فارغ‌التحصيلان آموزشگاه ادعي زياد نداشته، خود را متخصص ندانند. ما به آنها دائماً سفارش مي‌كنيم كه بهترين كار شما در برابر زن حامله، كاري نكردن و وا‌گذاشتن كار به طبيعت است. دست به اسباب جراحي و عمليات زيادي نبريد و بگذاريد بچه خود‌ به‌خود بيرون ببايد. كار شما تقويت روحيه زائو و نظافت و مراقبت است ...

 

نقش سلطنت:

بنابراين وقتي نهضت آزادي ايران مانند آقاي دكتر مصدق و بنا به نصوص صريح قانون اساسي،‌مي‌گويد در مملكت مشروطه شاه سلطنت مي‌كند نه حكومت؛ قصدش نه تنزل دادن مقام سلطنت است، نه خيانت كردن به ملت و مملكت. بلكه به‌عكس مي‌خواهيم اصول ازلي و قطعي خلقت و رسوم صحيح مديريت اجرا شود. وقتي قرار شد يك فرد دستش و نظرش و سليقه و ري و فكرش (به‌فرض كه همه اينها قوي و نافذ و صائب و پاك باشند)، در تمام كارها دخالت نمايد و تمام افكار و افراد پيرو نيات و مجري دستورهي او باشند، هيچ‌كس را حق و ارزش و آزادي و ابتكاري نباشد و سازمان امنيت مدافع ظاهری‌ سلطنت، تمام امور و شئون مملكت را زير نظارت و يا اختيار خود بگيرد، در چنين شرايطي كارها خراب مي‌شود و پيش نمي‌رود.

ملي كردن نفت و آن نهضت عجيبي كه مملكت ما و مخصوصاً مردم خوزستان را يكپارچه به حركت درآورد، صرف‌نظر از جنبه‌هي سياسي يا فني و اداري آن، از جهت راوانشناسي و اجتماعي نيز از حوادث بزرگ تاريخ ايران بشمار مي‌رود.

اي‌كاش آقايان در آن مراسم و مسافرت‌هي خلع‌يد و تظاهراتي‌كه در خرمشهر و آبادان و مسجد سليمان و آغاجاري و ساير نقاط انجام مي‌گرديد حضور مي‌داشتيد و شاهد آن غليان احساسات و فوران استعدادها مي‌شديد.

بنده ‌به‌عنوان يادگار، گوشه مختصري از‌آن ‌مظاهر عظيم و عجيب را در مقاله‌اي كه در گرما‌گرم اضطراب‌ها و انقلاب بري روزنامه اطلاعات (١٧/٤/13٣٠) فرستادم و عنوان «اشك‌هي خوزستان» را دارد، منعكس ساختم.

در آن اجتماعات و تظاهرات طبيعي، بدون تصنع و تحميل و بدون تدارك قبلي كه در نقاط مختلف خوزستان تشكيل مي‌شد و كارگران و مردم محل يا آقاي مكي و گاهي بنده سخنراني مي‌كرديم، بري سه‌كس يا با ذكر سه‌ نام غلغله مي‌افتاد و‌كف مي‌زدند: دكتر مصدق ، آيت‌الله كاشاني ، شاه.

بلي در آن زمان در نظر مردم اين سه شخص و سه مقام حكم واحد را داشت ، دولت‌، روحانيت‌، سلطنت. ملت آنها را از خود و خود را از آنها مي‌دانست.

با آنكه اعليحضرت در ملي كردن نفت و در خلع يد عمل و ابتكار خاصي ابراز نداشته بودند، اما مردم به‌نام ايشان دست مي‌زدند. چون ايشان همان‌طور كه در مورد مديريت و قابله عرض‌كردم، نمي‌بايستي هم،‌كاري بكنند.‌مي‌بايستی‌ بگذارند مسئولين و متصديان، كارشان را مبتكرانه و آزادانه تحت نظام صحيح و اصول مصوب انجام دهند. نظارت و مراقبت از بالا و رضايت دادن به فعاليت و رعايت كردن شخصيت و مسئوليت زير دستان، كار بي ارزش آساني نيست. مردم قدر اين عمل را مي‌دانستند و كف مي‌زدند.

يكبار ديگر هم سابقاً بنده به شخصه شاهد احساسات پرشور شاه دوستانه مردم ايران بودم. احساساتي كه مردم واقعي از صميم قلب انجام داده به پي خود آمده بودند. نه آنكه پاسبان و سربازان و كارگران را با لباس عوضي و با وسائل دولتي و كاميون‌هي مقاطعه‌كاران آورده به آنها تعليم كف زدن داده باشند. تلگراف‌ها و آگهي‌هي ساختگي و تحميلي هم نبود، خود مردم بودند.

در سال١٣٢٥، بري يك كار حكميت مربوط به شركت بيمه ايران، به رشت رفته بودم. اتفاقاً مصادف با مراجعت اعليحضرت از سفر آذربايجان، بعد از قيام مردم آنجا و خروج پيشه‌وري‌ها شد كه از راه آستارا و رشت به تهران برمي‌گشتند. در سر راه تهران رشت، خانه‌هي محقر دهاتي و جنگلي را ديده بودم كه قاليچه و حتي گليم و فانوس نفتي آويزان‌كرده هر كدام به‌نحوي ساده ولي متنوع و طبيعي، چراغاني نموده بودند. مثل چراغاني‌هي ٢٨ مرداد حالا و روز ولادت شاه نبود كه همه مغازه‌ها يك‌ نوع پرچم و عكس و حتي يك‌نوع شعر پشت پنجره زده و كاملاً معلوم باشد كه دستوري و تصنعي است. بعد در خود رشت در ميدان شهرداري بيش از سه ساعت مجبور ايستادم تا اتومبيل سلطنتي فاصله نيم كيلومتري خيابان سبزه ميدان را در ميان سيل جمعيت و استقبال‌ كساني‌كه‌ گرد و غبار روي ماشين را به‌سر و روي خود مي‌ماليدند، بتواند طي كند.

آن استقبال به‌طور وضوح طبيعي و صميمي بود. صف پاسبان و سرباز در طرفين خيابان رو به مردم نگذاشته و مأموران مخفي در لابه‌لي مردم نفرستاده بودند‌ و ‌به‌ كسی‌ دستور ‌كف ‌زدن ‌نمي‌دادند. ‌اعليحضرت‌ احتياج ‌به‌محافظ‌ و ‌‌مبلغ نداشت.

بلي، در‌آن‌زمان‌كه‌اعليحضرت‌سلطنت‌مي‌كردند، در‌ميان‌مردم محبوبيت داشتند. ولي متأسفانه حساب خود و راه خود را از مردم جداكردند. جي خود را از داخل مملكت و دل ملت به خارج مملكت منتقل ساختند.

 

مصدق:

اما چرا در آن روزها بري مصدق كف مي‌زدند و امروز هم  اگر دولت بگذارد او را

روي دوش از احمد‌آباد به تهران خواهند آورد. و چرا نهضت آزادي به او احترام گذارده و مي‌گذارد؟

جواب اين سئوال را ما در بيانيه روز افتتاح نهضت داده‌ايم:

مصدقي هستيم و مصدق را از خادمين بزرگ و افتخارات ايران و شرق مي‌دانيم، ولي نه به آن معني و مقصدي‌كه از روي جهل و غرض تهمت زده مكتب او را مترادف با هرج و مرج و تقويت كمونيسم و تعصب ضد خارجي و جدائي ايران از جهان معرفي كرده‌اند. ما مصدق را به‌عنوان يگانه رئيس دولتي كه در طول تاريخ ايران محبوب و منتخب واقعي اكثريت مردم بود و قدم در راه خواسته‌هي ملت برداشته، توانست پيوند بين دولت و ملت را برقرار سازد و مفهوم واقعي دولت را بفهماند و به بزرگترين موفقيت تاريخ اخير ايران يعني شكست استعمار نائل گردد، تجليل مي‌كنيم.

يك حكايت كوچك نقل از آن دوره مي‌نمايم:

در ايام مأموريت نفت، به‌تهران آمده بودم. در باشگاه دانشگاه جشني بود. به مدير كل اداره دفع آفات كه استاد دانشگاه هم بود، برخورده تبريك گفتم كه به‌طوري‌ كه در روزنامه مي‌نويسند امسال موفق شديد با آنكه سطح آلوده شده به ملخ چهار برابر سال قبل بود با بودجه‌ي معادل يك سوم آن سال دفع آفات كنيد. ايشان تشكر كرده و گفت مي‌دانيد علت آن چيست؟‌ علتش در اينست كه مردم اين دفعه با مأمورين ما همكاري داشتند، همه جا به استقبال آمده سم و وسائل مي‌گرفتند وخودشان مي‌بردند و مي‌پاشيدند. اما سابق يا فرار مي‌كردند و يا موادي را‌ كه‌تحويلشان مي‌داديم به‌ترتيبي از بين مي‌بردند. علت موفقيت بزرگ ‌ما همكاري ملت با دولت است.

تجليل بزرگ ما هم از جناب آقاي دكتر مصدق بري همين همكاري دولت و ملت مي‌باشد.

 

«قيمتي تر از نفت»:

نه ماه بيشتر در جنوب نبودم. در اين مدت دو عمل‌كامل غير قابل‌انكار انجام گرديده بود:

1.  خروج انگليس‌ها از ايران بدون آنكه آب از آب تكان بخورد و دستگاه نفت و توزيع نفت در مملكت بخوابد.

2.  استخراج و تصفيه نفت و شروع صدور و معامله آن.

بنابراين دولت ملي ايران در ملي كردن و اداره‌ نفت توفيق يافت و به مرحله نهائي رسيد. منتهي بعداً وضع عوض شد.

از اوضاع و اقدامات آن دوران مطالب و جريان‌هاي زيادي هست كه نمي‌گويم. فقط من باب ارتباطي‌كه با اتهامات كيفر‌خواست و دفاع دارد، قطعاتي از مقاله‌ي را كه درست روز خروج آخرين فرد انگليسي در شماره مورخه ١٣/٧/13٣٠، روزنامه شركت به‌نام آبادان نوشته‌ام مي‌خوانم تا دادرسان محترم از خلال آن، جريان عجيبي را كه در آن زمان در دل‌ها وجود داشت، كمي احساس كنند و روحيه و نظريه كسي را كه به زعم كيفر‌خواست بر هم زننده امنيت مملكت و مخالف ملك و ملت است بشناسند:

حال كه بعد از چهار ماه و چهار روز كم، مبارزه پر اضطراب، خانه از خودمان شده است و بعد از بدرقه مهمان، از فرط خستگي روي سكوي در نشسته و مي‌خواهم نفس راحت بكشم، به ياد ايام گذشته افتاده خاطرات شيرين و خاطرات سنگين را به‌نظر مي‌آورم و ميل دارم بري رفيقم تعريف كنم ...

بدترين لحظه و بلكه بدترين روز بنده در اين مدت مأموريت، آن روزي بود كه بعد از تخليه مناطق نفت‌خيز در خدمت عده‌ي از همكاران به مسجد سليمان رفته بودم. انتظار داشتيم در فرود از طياره، كارگران را در نشاط و صفا و كارمندان را در خنده و شادي ببينيم. ولي طوري منظره آن پارچه‌هي سفيدي كه به چوب كرده به رخ ما مي‌كشيدند و عبارات عداوت‌آميز و كينه‌انگيزي كه عليه بعضي از كارمندان ارشد نوشته بودند، ما را منقلب كرد كه خواستيم از همانجا برگرديم ...

البته با ملامت و دلالت موفق شديم طرف عصر كه خورشيد داغ در افق فرو مي‌رفت و شرجي خفقان آورِ روز جي خود را به نسيم ملايم شب مي‌داد، اين آتش كينه را قدري بخوابانيم...

اما بهترين خاطراتم ... اعلاميه‌ي بود كه هفته قبل در روزنامه‌ها و راديو به امضي اقليت مجلس ديدم و شنيدم ... حال اين اعلاميه به تأييد خدا يا به زور ملت يا به ميل و رغبت تنظيم شده بود كار ندارم. همين‌قدر چون نشان وحدت و نمونه صميميت بود، دل هر ايراني را روشن مي‌كرد و مژده موفقيت قطعي را مي‌داد ...

قيمتي تر از نفت، اين اتحاد و اتفاق و هم‌‌آهنگي و صميميتي است كه سدهي بزرگ بدبختي ملت را يكي بعد از ديگري خواهد شكست ...

حال اگر اين مقاله را مي‌نويسم ... بري اينست‌كه وقتي به خانه رفتيد، ديگر آن خاطره اول بري شما تكرار نشود و اينك كه بيگانه رفت، اين زمزمه‌هي شوم بيگانه‌پسند نيز از بين برود ... در گوش شما كارمندان و كارگران شركت ملي نفت هم كه به تازگي از استيلي خارجي بيرون آمده‌ايد بايد تا مدتي اين جمله را خواند و تكرار كرد:

بيگانه رفت ، بيگانگي هم رفت ؛ ديگر يگانه باشيم.

...فرض كنيم كه حرف شما درست باشد و كساني سابقاً دست و فكر خود را درخدمت عمال نفت گذارده بوده‌اند ... همان‌طور كه نفت خودمان را تصرف كرديم بيائيم افراد خود‌مان را و سرمايه‌هي زنده خود‌مان را هم تصرف كنيم. مگر اين افراد با آن استعداد و هنري كه دارند از نفت كمترند؟ مگر ما در مملكت آدم زياد داريم كه اينقدر افراد را بي‌قدر بدانيم؟ اندكي روح بلند و طبع عالي و مردانه داشته باشيم ... در كار نفت همه زحمت كشيدند، همه پشت به پشت هم دادند تا درست شد. پس نفت مال همه است. بنده و شما چه حق داريم عده‌ي از فرزندان اين آب و خاك را از ايفي وظيفه عمومي و همكاري در اين دستگاه ملي محروم كنيم؟ ... فرض مي‌كنيم با اين‌همه اصرار و الحاح، باز دل سنگ شما نرم نشده و در تصميم خود به انتقام پافشاري كنيد و لازم شود كه به خورده‌حساب‌هاي قبل از شروع خلع يد بپردازيم. چقدر تشخيص بيگناه و با‌گناه مشكل است و اگر درستش را خواسته باشيد، چون دستگاه، دستگاه اجنبي بود و طبق منطق شما هر خادم به آن دستگاه خائن به كشور بوده است. پس همه كارمندان و كارگران را بايد بيرون انداخت.

اگر حكم شود كه مست گيرند      در شهر، هر آنچه هست گيرند

 آن‌وقت علي مي‌ماند و حوضش. آيا چنين كاري به مصلحت است؟ اجازه مي‌فرمائيد؟...

و در آخر نوشتم:

 .... در هر حال، ما ها را كه از تهران، بري كمك و خدمت به شما آمده‌ايم، گمراه نكنيد.

ما بري وصل كردن آمديم     ‌    ‌ني بري فصل كردن آمديم

 خود شما هم مدتي اين ورد را به گوش همديگر بخوانيد:

 

بيگانه رفت ، بيگانگي هم رفت ، ديگر يگانه باشيم

قبل از ترك خاطرات آبادان و قبل از ورودِ بحث به سال ١٣٣١، يك خاطره كوچك ديگري را هم كه به‌لحاظ توضيح و دفاع در زمينه كيفر‌خواست و ارائه سير تحولات افكار، خالي از فايده نيست، به‌عرض مي‌رسانم:

در يكي از مسافرت‌هي موقتِ كوتاه كه بري گزارش وكسب دستور يا بري ديدار خانوادگي به تهران مي‌آمدم، عده‌ي از جوانان متعلق به آن دسته سوم از دارندگان سه نوع طرز فكر كه قبلاً اشاره نمودم و جا‌گذارده‌ام، به ديدنم آمدند ... آقايان همراه خود مرامنامه و اساسنامه تشكيل يك حزبي را آورده بودند. اين حزب نه چپ چپ كمونيست بود و نه راست راست.آنچه آقايان مي‌گفتند و اصرار مي‌ورزيدند و مي‌خواستند بنده هم عضويت آن‌را قبول كنم اساس تشكيل حزب و طرز فكر سياسي و اجتماعي داشتن بود. اتفاقاً آنچه را هم بنده امتناع داشتم و نسبت به آن بی‌اعتنا و بي‌علاقه بودم، همين حزبي شدن و فعاليت اجتماعي و سياسي كردن بود. به‌دنبال همان طرز فكر كه قبلاً تقسيم بندي نموده بودم و تجربه يا سرگرمي‌كه به اقدامات به خيال خودم اصلاحاتي پيدا كرده بودم، هنوز مانند بسياري از مردم هم‌دوره‌، احساس چنين ضرورتي را بري خود و مملكت نمي‌كردم. طرفين بدون نتيجه‌گيري و با مختصر دلتنگي از‌هم جدا شديم. بنده به آبادان رفتم و آنها به افكار و مشكلات خود ....

 

بازگشت به درس و آزمايشگاه:

فروردين ١٣٣١ است. يك‌سال و نيم مانده است كه گردش كار بنده به گردش كار كيفر‌خواست برسد و با يكديگر همقدم شويم. بنابراين باز بايد تشكر و خواهش كنم كه حوصله به خرج دهيد. خصوصاً كه اين يك‌سال و نيم، به‌لحاظ جريان‌ها و حوداثي كه در مملكت و همچنين در ضمير بنده و بعضي از هم‌دوره‌هي بنده روي داد، بسيار اساسي و در حكم گره‌هي اصلي زنجيرهي تحول يا تكامل است.

‌به دلائلي كه ذكر آن در اينجا بي‌مورد است، بنده از عضويت هيئت مديره موقت شركت‌ ملي نفت استعفا دادم و به‌جبران ده ماه دوري و تعطيل،‌‌سخت به‌كار دانشكده و مخصوصاً به آزمايشگاه‌حرارتي كه متصدي آن بودم برگشتم. از تعطيلات تابستان نيز استفاده نمودم كه چون تجهيزات و كار نصب ماشين‌هي آزمايشگاه‌حرارتي به واسطه اين مدت مرخصي و گرفتاري‌هي قبلي دوره رياست دانشكده از ساير آزمايشگاه‌هي دانشكده عقب افتاده و قابل بهره‌برداري نبود، فرصت خوبي يافتم كه تكميل و بري شروع سال تحصيلي آماده‌اش نمايم.

از اين فرصت و استراحت حاصله بعد از فشار و جنجال شش ساله دانشكده و نه ماهه اداره شركت نفت، يك استفاده ديگر هم نمودم، در مهرماه سال ١٣٣١ رساله‌ي بري گفتگو و دلالت دانشجويان و به‌طور كلي محصلين مملكت منتشر ساختم: «بازي جوانان با سياست» همان‌طور كه از اسمش پيدا است اين رساله كه مثل نوشته‌ها و گفته‌هي بنده از روي عقيده و منطبق با علم نوشته شده بود، به منظور نصيحت دوستانه و ممانعت منطقي دانشجويان و دانش‌آموزان از هر گونه دخالت در سياست بود.

 

لوله كشي آب تهران:

دوران فراغت و سرگرمي به‌كار دانشگاهيم زياد به طول نيانجاميد. روزي‌كه در آزمايشگاه نشسته بودم، آقاي مهندس زنگنه رئيس وقت سازمان برنامه به ديدنم آمد و گفت وضع لوله‌كشي آب تهران خراب است. ٥٠ ميليون تومان تا به‌حال خرج شده و هنوز از آب خبري نيست. مدير كل آنجا با اختيارات و قدرتي‌كه دارد دو پايش را توي يك كفش كرده و مي‌گويد تا ٥٠ ميليون تومان ديگر را كه مجلس بري وام لوله‌كشي تصويب كرده به من ندهيد و پروژه الكساندر گيپ به آخرين مرحله خود نرسد، آب داده نخواهد شد. چنين پولي هم كه فعلاً بري بانك و دولت مقدور نيست. ضمناً نماينده بانك ملي كه در آنجا ناظر كارها است كارشكنی‌مي‌كند... مردم‌ناراضي ‌و‌آقای‌دكتر ناراحت‌است.‌من‌تو‌را‌پيشنهاد كردم‌...

چنين تكليف بري بنده غير‌مترقبه و مخل استراحت درسی‌ام بود. مع‌ذالك چه كاري از آب رساندن به مردم و زنده كردن يك شهر بالاتر:

« وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ ».

آرزوي ديرينه من از دوران تحصيل در اروپا و بازگشت به ايران همين بود كه منشاء اثر و خدمتي شوم.

مع‌ذالك گفتم خدمت آقاي دكتر عرض سلام و تشكر بنده را برسان و بفرما اگر غرض اينست‌كه مدير كلي برداشته شود و ديگري جايش برود كه لوله‌كشي فعلاً لِك و لِكي بكند و جلوي سر و صداها گرفته شود، بنده اهلش نيستم. اما اگر واقعاً و عملاً قصد آب رساندن به شهر است بنده حاضرم. مشروط بر اينكه اولاً آن آقاي نماينده بانك را كه مي‌گويند كارشكني مي‌كند بردارند و بعد بانك، پولي، آنقدر كه ضرورت دارد، بدهد ...

چندروز بعد ‌آقي مهندس زنگنه برگشت و‌گفت دكتر هم‌گفتند ما جز اين نظري نداريم ... پاشو برويم.

خدمت آقاي دكتر‌رسيدم فرمودند‌ آن‌آقي بانك را‌گفتم‌عوضش‌كنند اما پول‌مول نداريم بايد خودت درست كني ولو شده از اسم حاجي آقا در بازار استفاده كن يك قرضه شهري راه بيند‌از، لوله‌كشي را تمام كن ...

بنده در آن روز اطلاعي از وضع و برنامه و احتياجات اداره لوله‌كشي، به‌هيچ‌وجه نداشتم، ولي همان‌طور كه مي‌دانيد مردم عامي وقتي مي‌خواستند دروغ بودن يك وعده و كلك و حقه‌بازي كاري را بيان كنند، سابقاً مي‌گفتند «قاسم كوري» ولي از زمان‌ حكومت قوام السلطنه كه سروصدي لوله‌كشي راه افتاد و هزار تومان قسط اول حق انشعاب را از بعضی‌‌گرفتند،‌‌«قاسم كوري» جايش را در زبان‌ها به‌«لوله‌كشي» داده بود.‌گفتم با سابقه و شهرتي كه در كار است، فعلاً حرف قرضه ملي يا شهري را بري لوله‌كشي نمي‌شود زد، مگر آنكه كاري پيش برود و آبي به لب‌هي خشك مردم برسد و اعتماد پيدا كنند، آن‌وقت دست در جيبشان كنند. بنابراين بنده بدون آنكه فعلاً تعهد خدمت نمايم و قول قبول اين شغل را بدهم، يكي دو هفته‌ي مي‌روم آنجا مطالعه‌ي مي‌كنم و مي‌بينم آيا مي‌شود با يك حداقل بودجه آب وارد لوله‌ها و خانه‌هي مردم كرد يا نه، اگر مبلغ آن‌را لطف فرموديد آن‌وقت قبول اين وظيفه را خواهم كرد و سعي مي‌نمايم بقيه مخارج را از قِبَلِ درآمدهي كار و فروش آب، در بياورم.

همين‌طور هم شد و پس از بازديد از قسمت‌ها و مطالعه نقشه‌ها و حساب‌ها و مشاوره‌ها با مسئولين قبلي كه اصلِ‌كاري‌هايشان از مهندسين فارغ‌التحصيل دانشكده و بنابراين از دوستانِ آشنا و صميمي بودند، گزارش طرح مانندي تهيه و تقاضي ١٦ ميليون‌تومان اعتبار، به‌عوض ٥٠ ميليون تومان باقي‌مانده از وام مصوب مجلس نمودم.

بنده در آنجا ديدم كه :

اولاً، چون پروژه مهندسي مشاور انگليسي الكساندر گيپ بر اساس 000‚7٠ مشترك و احتياجات پنج و بلكه ده سال بعد تهران تنظيم شده است، به هيچ وجه من‌الوجوه ضرورت ندارد برنامه كامل در عرض يك‌سال انجام شود. بلكه مصلحت در تدريجي كردن آنست و به خوبي مي‌شود به عوض ٦ منبع بزرگ بالي شهر فعلاً دو تي آنها را كه كارش جلو است به اتمام رساند و آب مورد مصرف مشتركين سنوات اول را از همان دو منبع تأمين نمائيم و به عوض دو مجري بزرگ نقل آب كه از كن تا جلاليه در نظر گرفته شده است فعلاً يكي را ساخت. و از اين قبيل تغيير و تأخيرهي در برنامه.

 ثانياً، چون در شهر تهران هفت، هشت حلقه چاه عميق وجود دارد كه شهرداري در سابق حفر كرده است چرا اين چاه‌ها را فوراً به آن قسمت از شبكه لوله‌كشي كه مخصوصاً در مناطق جنوب غربي شهر تقريباً به پايان رسيده است وصل نكنيم و به مردم آب ندهيم تا هم جلب اعتماد و اميد شود و هم بهره‌برداري و درآمد شروع شود؟

ثالثاً، عمل انشعاب را كه در مرحله دوم برنامه است و در حدود ٢٠ ميليون تومان وام ديگر لازم دارد تا به‌ اين ١٠٠ ميليون بچسبد و تازه به مردم آب برسد خودمان به‌طور آزمايش و بدون استمداد و پرداخت حق‌الزحمه به الكساندر گيپ، شروع مي‌نمائيم و پول آن‌را بدون آنكه عنوان قرضه داشته‌باشد از تقاضا‌كنندگان مي‌گيريم.

بر اساس آن فكر، كه باز تكرار مي‌كنم پس از بازديد و مطالعه و با استفاده و مشاوره از اهل فن مقيم و احترام به‌نظريات و ادامه خدمات مدير‌كل سابق اتخاذ شده بود، مبلغ مورد ضرورت به ١٦ ميليون تومان برآورد گرديد. گزارش تصويب و به همان قرار چرخ‌هي اداره لوله‌كشي به‌گردش درآمد. به‌طوري‌ كه مي‌دانيد لوله‌كشي از شهرت«قاسم كوري» بيرون آمد. دو سه ماه نگذشته بود كه در اطراف خيابان فرهنگ و اميريه و قسمتي از شاهپور به آب انبارهي مردم آب دست نخورده چاه عميق توزيع مي‌كرديم و متر مكعبي ٥ ريال پول مي‌گرفتيم. در حالي‌كه با نظارت و بر طبق نقشه‌هي الكساندر گيپ عمليات ساختمان دو منبع شمال شهر و بند بيلقان و شبكه اصلي مجري كرج - تهران در پيشرفت منظم بود و قرار‌داد تصفيه‌خانه و موتور‌خانه و مناقصه ساختمان اداره مركزي به‌امضاء مي‌رسيد، خود مهندسين سازمان آب تهران (عنوان جديد به‌جي لوله‌كشي تهران) در يك منطقه بسيار كوچكي از محلات جديدِ احداثي در باغشاه، به‌طور اماني آزمايشي، به انشعاب دادن به خانه‌ها پرداختند. آن‌وقت بر اساس آن كارگاهِ آزمايشي نمونه و مطالعات خودمان، اصول كار و برآورد هزينه انشعابات و همچنين آئين‌نامه انشعابات را تنظيم كرديم و به تصويب رسانيديم. عمل انشعاب بدون احتياج به مهندسين مشاور خارجي و بدون وام از بانك شروع‌گرديد و مركزي بري آن در جنوبِ «پارك سنگلج» ترتيب داده شد كه هنوز هم برگزده و به‌دنباله آن عمل انشعاب، نه تنها در تهران اصلي و تهران بزرگ بلكه در تمام ايران انجام مي‌گردد.

همكاري با الكساندر گيپ بر طبق قرار‌داد امضاء شده سابق با حسن تفاهم و سرعت تصميم پيش مي‌رفت، ولي طرفين مي‌دانستيم كه پس از پايان شبكه شهر و بند بيلقان، خداحافظي دوستانه با يكديگر خواهيم‌كرد و خود ايراني‌ها عمليات بعدي فاضل‌آب و لوله‌سازي وغيره را انجام خواهند داد. اما متأسفانه يا خوشبختانه و حتماً روي مصالح و ضرورت‌هائي قرار‌دادهي مشاوره مجدد بعد‌ از دوره بنده با آن مؤسسه و مؤسسات ديگر بسته شد.

معذرت مي‌خواهم‌كه از لوله‌كشی‌كه ظاهراً ارتباطی‌ با نهضت‌آزادي و كيفر‌خواست ندارد زياد حرف زدم. لازم بود كه شاهد زنده حاضر در جواب آن افراد و مقاماتي‌ كه خوش دارند دائماً ما ملّي‌يون را به عوام‌فريبي و منفی‌بافي و احياناً خرابكاري و ارتجاع متهم نمايند، جوابي داده و نشان داده باشم ناسيوناليسم مثبت واقعي چيست و چگونه مي‌توان با حسن نيت و ارزش دادن به اشخاص، همكاري و كار كرد. بدون آنكه با خارجي‌ها خصومت و ستيز داشته باشيم.

 

اخراج از لوله كشي و بي ثباتي در عقيده سياسي:

‌اواخر‌ دوران خدمت بنده در لوله‌كشي تا اندازه‌ي از حالت خالص اداري خارج شده آلوده به سياست و مسائل حكومتي گرديد. پايان آن درست به آغاز گردش كار كيفر‌خواست مي‌چسبد و‌ از اين به‌بعد ديگر‌ در متن كيفر‌خواست وارد مي‌شوم.

بعد از قضايي ٢٨ مرداد (كه كيفر‌خواست مي‌گويد، آقايان آن‌را كودتا مي‌نامند و البته دلايل اين گفتار را در دادگاه عرض خواهم كرد)، بنده كماكان در سازمان آب تهران ماندم و كار آب‌رساني و انشعاب ادامه داشت.

علتش اين بود كه يا دولت زاهدي فرصت و ضرورتي بري دست زدن به تركيب سازمان مستقل آب تهران كه در گوشه پرتي از شمال غربي تهران سرگرم ساختمان تصفيه‌خانه و انجام وظايف ميرآبي خود بود نمي‌ديد يا آنكه طرفين لااقل از جهت رساندن آب سالم به مردم پايتخت وحدت نظر داشتيم. حتي يك‌روز تيمسار زاهدي با لحني مخلوط از تهديد و تحبيب به من مي‌گفت:

«خيال نكنيد كه من نمي‌دانم شما آنجا هستيد، خيلي به من فشار مي‌آورند شاهنده را جي شما بگذارم ، ولي اين‌كار را نكرده ام...»

در هر حال بر سر آب تهران اختلافي با دولت نداشتيم و همكاري در زمينه اداري و فني ادامه داشت. ولي غير از آب، جريان‌هي حياتي ديگري نيز در آن ايام در مملكت وجود داشت: انتخابات مجلسين و قرار‌داد نفت.

دولت زاهدي بلافاصله پس‌از استقرار و نطق‌ها و وعده‌هي تبليغاتي، دست به‌كار انتخابات شد تا كوچك‌ترين ايراد قانوني به‌عمليات بعد از كودتا وارد نشود. اما همه خبر دارند چگونه انتخاباتي بود، چه انجمن‌هائي تعيين گرديد، چه تهديدها و ارعاب و اجبار در حوزه‌ها به‌عمل مي‌آمد.‌تا آنجا كه چاقوكش‌هي حرفه‌ي هفت‌تير به‌كمر (كه بنده به‌چشم خود ديدم)، كنار صف ري دهندگان پاس مي‌دادند و كساني‌را كه مصدقي تصور مي‌كردند فحش داده و مي‌زدند. حتي روزنامه‌هي آمريكائي عكس‌هي زيادي از مناظر سر تراشيدن و كتك زدن را منتشر ساختند و از معجزه صندوق‌ها كه «محمد» در آنها انداخته مي‌شد و«‌فضل الله» بيرون مي‌آمد، سخن راندند...

البته نه تبليغات آزاد وجود داشت و نه امكان معرفي نامزدها و انتقاد بر دولت.

در چنين اوضاع و احوالي عده‌ي در صدد برآمدند حداقل ابراز وجود و اعتراضي نمايند. نامه‌ي نوشتند: به‌عنوان وزير‌كشور و يا رئيس‌ انجمن مركزي انتخابات تهران. نامه‌ي بود بسيار معقول و منطقی‌كه در‌آن درخواست‌شده‌بود دستور فرمايند شرايط آزادي انتخابات تأمين شود. ‌بنده هم‌يكي از ‌امضاء كنندگان بودم. فكر مي‌كنم نه تنها در مملكت مشروطه بلكه در يك مملكت استبدادي يا ديكتاتوري كاري از اين مجاز‌تر نمي‌توانست باشد. نامه به‌صورت سرگشاده و اعلاميه هم نبود كه بگويند تحريك و اخلال شده است.

يكی‌دو روز از امضاء و تسليم نامه نگذشته‌،‌در اداره نشسته بودم‌كه تلفن زنگ زد. رئيس‌ دفتر وزارت‌ كشور‌ گفت تيمسار وزير فرمودند به‌وزارتخانه تشريف بيآورديد.

روز پنجشنبه ٨ بهمن ماه خدمت تيمسار رفتم. بعد از تعارفات و دستور چي، گفتند «آقي مهندس بازرگان، در هئيت وزيران به من مي‌گويند تو مار در آستينت نگاه داشته‌ي. اين آقاي مصدقي را چرا در لوله‌كشي باقي گذاشته‌اي؟» گفتم : من در ادره كار اداري و وظيفه آب‌رساني را كه مورد علاقه دولت است انجام مي‌دهم و عقايد سياسي و نظريات شخصي را دخالت نمي‌دهم. گفتند خيال مي‌كنيد من آدم ساده‌ي هستم؟ چطور مي‌شود هم انتصابات و اضافه حقوق‌ها و اضافه دادن‌ها دست شما باشد و مخالفين ما را سركار نياوريد و تقويت نكنيد؟ جواب دادم اعضاء سازمان آب همان‌ها هستند كه قبلاً بودند و سوابق عمل من در آنجا و در دانشكده فني نشان مي‌دهد كه هيچ‌گاه اعمال نظرهي شخصي و سياسي و مذهبي در كارهي اداري و درسي نكرده ‌و نمي‌كنم. ايشان وقتي بلاجواب ماندند، گفتند من اين حرف‌ها را نمي‌فهمم، شما بايد تكليفتان را با ما روشن كنيد. نامه‌ي نوشته‌ايد كه انتخابات آزاد نيست. عرض كردم تيمسار بر طبق قانون اساسي مملكت، مردم در عقايد سياسي آزادند و آيا همين‌كه يك هيئت ده دوازده نفري وزيران عوض مي‌شوند همه كارمندان دولت و مردم بايد تغيير عقيده بدهند؟ گفتند اولاً ده دوازده نفري نيست و مملكت عوض شده‌است ثانياً من نمي‌دانم شما اگر مي‌خواهيد در اين پست بمانيد بايد با دولت هم‌عقيده باشيد، و الا علي‌رغم علاقه‌اي‌كه به همكاري شما در لوله‌كشي دارم بايد بگويم استعفا دهيد. بنده به ياد شعر تعزيه خوان‌ها افتادم كه مي‌گفتند:

«يا بيا با يزيد بيعت كن، يا برو كَنْگِوَرْ زراعت كن».

بنده جواب دادم تيمسار حاضرم. ايشان گفتند نمي‌خواهم فوري جواب رد به من بدهيد امروز و فردا را هم فكر كنيد و شنبه صبح نظرتان را به من بدهيد.

طبيعي است كه شنبه صبح نظرم مثل پنجشنبه بود ...

اين صحبت‌ها در اطاق وزارتي ما بين ما دو نفر و بدون شاهد ثالث رد و بدل شد. جناب دادستان حق دارند بگويند طرف مقابل‌ كه فوت‌كرده و نمي‌شود از او تصديق و تأييد گرفت و بنابراين شما هر‌چه دلتان بخواهد مي‌توانيد بگوئيد. صحيح است، اما خوشبختانه عصاره و نتيجه اين مذاكرات روي كاغذ آمده است. نامه‌هائي رد و بدل شد كه در بايگاني وزارت كشور و بايگاني سازمان آب تهران حتماً موجود است و به علاوه ده روز بعد در شماره ٣١  سال اول مجله روشنفكر ، مورخ ٢٢/١١/1332 در

معرض افكار عموم گذارده شد. به‌شرح ذيل:

به تاريخ ١١/١١/13٣٢

تيمسار سرتيپ جهانباني ، معاونت محترم وزارت كشور

به عرض مي‌رساند روز پنجشنبه ٨/١١/1332 اينجانب را احضار و ابلاغ فرموديد كه بنا به‌دستور جناب‌آقي نخست‌وزير لازمست در‌صورت تمايل به ادامه خدمت در سازمان لوله‌كشي آب تهران از فعاليت‌هي انتخاباتي و سياسي كه احياناً عليه دولت تعبير شود، خودداري نمايم و مقرر فرموديد تا روز شنبه نظر قطعي را به استحضار آن‌جناب برسانم.

اينجانب روز شنبه ١٠/١١/13٣٢ حضوراً توضيح داده، تصريح نمودم كه در اداره و با وسائل اداري مانند كارمند وظيفه‌شناس و با انضباطي وظايف محوله را از روي علاقه و كوشش تمام و بدون مخالفت با نظريات دولت متبوع انجام خواهم داد، ولي در خارج اداره و در غير ساعات اداري، حق آزادي را تا حدودي‌كه‌قانون برای‌افراد كشور مقرر و‌مجاز دانسته‌برای‌خود محفوظ مي‌شناسد.

آن‌جناب تصميم در اين امر را موكول به طرح موضوع در هيئت‌وزيران فرموديد و روز يكشنبه ١١/١١/13٣٢ تلفني توصيه فرموديد كه مقتضي اداري و مصلحت شخصي اينجانب در كناره‌گيري از مديريت كل سازمان لوله‌كشي آب تهران مي‌باشد. اينك با توجه به‌اينكه از ناحيه خود ناتواني يا عدم علاقه‌ي در ادامه خدمت بزرگ آب تهران كه موجب استعفا باشد نمي‌بيند و طبق لايحه قانوني مصوب ٢١/٦/13٣٠ تغيير مدير‌كل لوله‌كشي با پيشنهاد شهردار تهران و موافقت وزارت كشور و تصويب هيئت‌وزيران صورت پذير مي‌باشد. مع‌ذالك نظر به‌ اينكه عدم هم‌آهنگي و همكاري مقامات  عاليه با مسؤلين ادارت و سازمان‌ها ،‌ عملاً موجب ركود كار و زيان مردم مي‌شود، بدين‌وسيله آمادگي خود را بري كناره‌گيري از مديريت كل لوله‌كشي آب تهران اعلام مي‌دارد و از اين تاريخ‌كه وظايف خود را تحويل آقاي مهندس روحاني معاون سازمان نموده است، از حضور در اداره خود‌داري مي‌نمايد.

در‌خاتمه از حسن‌ظن و پشتيباني جناب آقاي نخست‌وزير و آن‌جناب‌كه در مدت پنج ماه و چند روز گذشته نسبت به سازمان لوله‌كشي و شخص اين‌جانب ابراز شده و موجب پيشرفت مطلوب كار گرديده است، سپاس‌گزاري مي نمايد.

با تقديم احترامات، مهدي بازرگان

 

 

به تاريخ ١٢/١١/13٣٢

آقي مهندس مهدي بازرگان

نامه شماره ١١/١١/13٣٢ راجع به استعفا از مديريت كل لوله‌كشي آب تهران و‌اصل و مراتب تأييد و به شهرداري تهران ابلاغ شد.

وزير كشور

 

 

غرض بنده از قرائت اين دو نامه چند نكته ذيل بود:

1.   جواب به كيفر‌خواست كه مي‌گويد:

 «لازمست‌قبلاً با ذكر سوابق‌بی‌ثباتي عقيده سياسي نام‌برده توضيح داده شود‌...‌»

 قضاوت مطلب را به شما آقايان دادرسان واگذار مي‌نمايم. آيا عمل كسي را كه مديريت كل يك اداره مستقل مهم با حقوق و مزايي آن و حمايت دولت مقتدر بر سر كار را بري خاطر آنكه در عقيده و عمل سياسي خود آزاد باشد و تسليم به‌نظر دولت نمي‌شود(و نظاير اين قضيه را باز استماع‌خواهيد فرمود) بايد بی‌ثباتي در عقيده سياسي ناميد؟ در‌ اين‌صورت آيا به‌عقيده آقايان، دستگاه پر عرض و طول سازمان امنيت و دادرسي ارتش كه تنظيم كننده كيفر‌خواست هست، سوء‌نيت و غرض آشكار نداشته‌اند؟

آيا امثال بنده و مؤسسين نهضت آزادي ايران را بايد بی‌ثبات در عقيده سياسي ناميد يا بوقلمون‌صفاتي كه در صف مقابل ما در دولت آقاي عَلَمْ، معاون و وزير و غيره بودند، به اقتضي روز، دم از شاه‌پرستي مي‌زنند و در ايام رونق حزب توده از علم‌داران آن حزب و مبلغين ضد‌سلطنت و سلسله پهلوي بودند؟ رجوع فرمائيد به روزنامه ايران ما مورخ ٢٣/١٠/13٢٩ و روزنامه آتش شماره‌هي مورخ ١٤ و ١٦ و ١٧/٧/13٣٦ كه مقالات آنها را نقل كرده است. در آن مقالات نواختن سرود ملي را در سينماها موجب سردرد و سوء هاضمه مي‌شمردند و به دربار بد مي‌گفتند. ‌اما حالا يك مرد روحاني آقاي شيخ مصطفي رهنما را‌ كه در سينما موقع نواختن سرود ملي و شايد در اثر عدم توجه برنخاسته بوده است، افسري در سينما مورد فحش و‌كتك قرار مي‌دهد و بعد به‌زندانش مي‌اندازند و يقيناً دادستان به‌عنوان اتهام اهانت به‌مقام سلطنت، سه سال محكوميت خواهد. خواست[8] .

تيمسار دادستان امضاء كننده كيفر‌خواست، لابد اهل اين مملكت نبوده‌اند يا مثل كبك سرشان‌را زير برف كرده و نمي‌دانسته‌اند كه اگر من بی‌‌ثبات در عقيده سياسي مي‌بودم تا به ‌حال سر از نخست‌وزيري در آورده  بودم يا لااقل  وزارت و

دست كم رئيس دانشگاه شده بودم.

2.   ارائه يك سند زنده‌ي زبان‌دار بر عدم آزادي انتخابات، در اولين دوره بعد از حادثه ٢٨‌مرداد و بر غير‌قانونی‌بودن انتخابات مربوطه يعني مجلسی‌كه از آن بيرون آمد. سپس به سلسله تواتر طبيعي اثبات غيرقانوني و غير ملي بودن كليه دولت‌ها و مجالس ديگري كه از آن مجلس و از آن دولت‌ها زائيده شدند.

وقتي در تهران پايتخت كشور با يك استاد دانشگاه، كارمند عالي‌رتبه دولت كه تا پي اخراج از خدمت مي‌ايستد،‌چنين معامله بشود،‌تكليف مردم زبان و قلم بسته و دور افتاده‌ي شهرستان‌‌ها و دهات معلوم است.

آيا دولت‌هي قانوني و دموكراتيك و متكي به‌افكار عمومي چنين عملي را مي‌نمايند و با‌كي از آزادي ري و فعاليت سياسي قانوني اقليت مخالفين خود دارند يا دولت‌هي تحميلي و كودتائي؟

اين يك سند زنده كاملاً گويي محاكم بين‌المللي پسندي بود بر سلب آزادي در مملكت و غير قانوني بودن دولت‌هي ناشي از آن. اتفاقاً متن كيفر‌‌خواست كه سند رسمي زنده ديگري است، خود مؤيد اين مطلب و اقرار‌كننده به عدم وجود آزادي در مملكت است. تا آنجا كه مي‌گويد:

 «فرمايشات اعليحضرت همايون شاهنشاهي در مورد آزادي انتخابات و امكان شركت كليه دستجات و جمعيت‌هاي در اين انتخابات...»

3.  ارائه اولين اثر و زنگ خطري كه در گوش همفكرانِ مثل بنده نواخته و اخطار گرديد كه ديگر شرط خدمت و فعاليت در كشور، هم‌رنگ و هم‌صدا شدن با دولت يعني بي‌رنگ و بي‌صدا شدن است. دولت و دستگاه،‌كاري به صلاحيت علمي و فني و اداري و خدمات شما ندارد.آنچه بري او اصالت و ضرورت دارد، تبعيت است يعني نوكري.

خوب يادم هست همين آقاي مهندس زنگنه كه از طرف آقاي دكتر مصدق پيغام و مأموريت مديريت لوله‌كشي تهران را آورده بود. يك روز از وزير شدن آقاي مهندس عطائي برايم تعريف مي‌كرد:

جناب آقاي فرمند به واسطه خستگي و سن از وزارت كشاورزي كناره‌گيري كرده بودند. آقاي دكتر در هيئت وزيران يا مجلس خصوصي، تحقيق و كسب نظر بري فرد جانشين ايشان مي‌نمايند. آقاي مهندس زنگنه مي‌گفت من چون مهندس عطائي را در رياست دانشكده كشاورزي شناخته بودم، ايشان را پيشنهاد كردم. آقاي دكتر بري اتخاذ تصميم فقط يك سؤال كردند: آيا آدم درست و اميني است؟ گفتم بلي. آقاي مهندس منصور عطائي وزير كشاورزي شد.

البته دو نكته اخير را‌بري نقالي و مجلس‌آرائي نگفتم. ارتباط كامل با دفاعيات و آنچه بايد به تدريج در زمينه كيفر‌خواست عرض كنم داشت.

مخصوصاً نكته سوم، يعني اولين اثر و اعلام خطري‌كه خواهيد ديد چگونه منجر به تأسيس نهضت آزادي ايران گرديد.

 

قرارداد كنسرسيوم و كيفر دادخواهي از مجلسين:

آن تبادل مذاكرات و مكاتبات با تيمسار وزيركشور، تبعاتي جز محروميت از خدمت (يا به عقيده دادستاني ارتش محروميت از مقام و منافع)، در لوله‌كشي آب تهران نداشت. ولي خوشوقت بودم كه در مدت يك‌سال و نيم مأموريت با تعقيب خدمات و زحمات سلف خود و با تعيين جانشين و تشويق خلف خود، برنامه اصلي لوله‌كشي به مرحله كامل بهره‌برداري رسيد. عمل انشعابات كاملاً به جريان افتاده و مردم تهران برخوردار از يك موسسه پاكيزه منظم مفيد و مدرن شده بودند. و مي‌توانم منت بر سر تيمسار بگذارم كه از هر ليوان آب كه ميل مي‌فرمائيد، حداقل چند قاشق آن از دولتي سر من است.

‌به‌كار دانشگاهيم برگشتم. يعني كارم منحصر به آن شد. البته داشتن چنين شغلي شايد بی‌اهميت و بی‌اثر به‌لحاظ استقلال فكري (يا به عقيده دولت‌ها، گردن‌شقي) نبود.

يك وقتي كه با سه استاد دانشگاه ديگر (آقايان مهندس گوهريان ، مهندس جفرودی‌، مهندس فروغي) در‌ اداره ‌ساختمان بانك بوديم و ‌بي‌نيازي و گردن‌شقي سبب اعتبار و آبرويمان بود، ناظر مالي در اداره مرحوم نوری‌‌زاده گفت: «شما اگر زير بار حرف ناحساب نمي‌رويد و حرفتان ‌را مي‌زنيد، بري اينست‌كه خيالتان راحت است،‌ استاد دانشگاه هستيد و حقوق آنجا را داريد. بنابراين هر‌وقت خواستند تحميلي به شماها بكنند، تهديد به استعفا مي‌نمائيد. اما ما بيچاره‌ها مجبوريم هر توقعي داشته باشند، انجام دهيم.

اين يك واقعيت و حقيقتي بود. نه تنها آن پيرمرد محترم مرحوم، متوجه آن شده بود، بلكه دولت‌هي بعد از ٢٨ مرداد نيز به آن پی‌بردند. به‌همين دليل تمام مساعي را به‌كار زدند تا استقلال دانشگاه را بگيرند. نگذارند در مركز كشور جزيره‌ي وجود داشته باشد كه چهار تا استاد دانشگاه بتوانند بدون نگراني از شغل و معاش خود اگر حرفي و حقي به‌نظرشان بيايد، بزنند (گو اينكه در همان شرايط استقلال و استغنا هم كساني‌كه شهامت و شخصيت استفاده از آن‌را داشته‌اند بسيار اندك بودند.) دولت‌هي كودتا بايد همه را اسير و بنده دست به دهان، تحت فرمان خود بنمايند.

گرفتن استقلال از دانشگاه، با يك حمله سه جانبه در سه جبهه شروع شد:

1.   زهر‌چشم‌گرفتن از دانشجويان به‌شديد‌ترين وجه (١٦ آذر 13٣٢ در دانشكده فني، يا قرباني پيش پي مستر رايت كاردار سفارت انگليس و نيكسون معاون رئيس جمهور آمريكا در چند روز بعد از آن).

2.   شكستن شالوده استقلال اداره دانشگاه.

3.   فشار بر استادان.

جملات ٢ و ٣ در يك عمل معين و مهم ادغام شد كه عليه «فعاليت‌ها» (به قول كيفر‌خواست) يعني نهضت مقاومت ملي به‌ عمل مي آمد. منتها اليه حملات، روي كار آمدن آقاي دكتر صالح و انتصابي شدن كليه مقامات و انحلال عملي شوري دانشگاه و استقلال آن بود كه بحمدالله صورت گرفت!

در دانشكده فني (كه رياست آن با آقاي مهندس خليلي، يادگار دوران استقلال و انتخابات شورائي بود)، به درس و كار آزمايشگاه مي‌پرداختم. البته معني استادي دانشگاه و مهندسي، خروج از ايرانيت، بی‌اعتنائي به سرنوشت مملكت و بی‌اطلاعي از جريان‌هي عظيمي كه بعد از كودتا مي‌گذشت نبود.

همه كس به چشم خود مي‌ديد نه تنها سلب آزادي نطق و بيان و مطبوعات و انتخابات شده است، بلكه بزرگ‌ترين افتخار و ثمره اتحاد و جرأت ملت ايران را كه روزنه اميدي به‌ آينده درخشان رهائي از قيد استعمار شده بود، يعني اخراج خارجيان و ملي كردن نفت ايران ‌، دارند تحت لفافه‌ي قرارداد شركت‌هي عامل نفت (كه خودِ وزيرِ مدافع آن در مجلس گفته بود ما آزادي و اختيار عمل چندان نداشتيم)، به باد مي‌دهند.

آقايان دادرسان محترم ، جناب سرهنگ دادستان نماينده ملت ايران و مدافع دو آتشه قانون ، بفرمائيد در چنين شرايط و اوضاع ، يك فرد ساده‌ي ايراني (نمي‌گويم استاد دانشگاه و صاحب مختصر حق آب و گل در كار نفت)، از نظر طبيعي و انساني و قانوني، چه مي‌تواند بكند و تا چه حدود به‌عقيده شما اجازه‌ دارد؟ آيا عملي ملايم‌تر و قانونی‌‌تر و مسالمت‌آميزتر از اينكه بردارد نظرياتش‌را تا هنوز قرارداد به تصويب نرسيده است ، به مجلسين به قول خودشان قانوني بنويسد؟ يا اگر چنين نامه‌ي را سي چهل‌ نفر از محترمين و مطلعين مملكت امضاء‌كرده بودند، او هم امضاء كند، ايرادي هست؟ چنين‌كاری‌ گناه است يا ثواب؟ اگر چنين نامه‌ي ضمناً سر‌گشاده‌ بوده به‌اطلاع مردم هم برسد ( در مملكتي كه شما و اعليحضرت مي‌فرمايند از دموكراسی‌ترين دموكراسي‌ها است و به فرموده ايشان آزادي هر عمل جز خيانت وجود دارد و عدالت اجتماعي كامل برقرار است) ، آيا چنين عملي اخلالگري است ؟ اقدام عليه امنيت كشور است ؟ ضديت با مشروطيت سلطنتي و با سلطنت بايد تلقي شود؟

اين نامه‌ها‌را چه اشخاصي امضاء كرده‌بودند؟‌تا‌آنجا كه‌به خاطر‌دارم‌اينها بودند:

آيت‌الله حاج سيد‌رضا فيروز‌آبادي، مرد روحاني عالي‌قدر و چندين دوره وكيل ‌مجلس‌، بانی‌بيمارستان فيروز‌آبادی‌، مورد ‌اعتماد مردم‌و احترام‌خاص پادشاه.

آيت‌الله حاج سيد‌رضا موسوي زنجاني، مرد دين و سياست وكسي‌كه در نجات آذربايجان راهنما بوده است.

مرحوم علی‌اكبر دهخدا افتخار اخير قرن‌كشور، بنيان‌گزار مشروطيت و مطبوعات در ايران‌،‌نماينده سابق مجلس،‌رئيس سابق دانشكده حقوق و دانشمند‌بزرگ، صاحب فرهنگ دهخدا.

آقي مهندس حسن شقاقي،‌ پيش‌كسوت مهندسين ايران و مدير‌كل سابق راه‌آهن و سازنده راه‌هي بزرگ ايران و مورد علاقه و احترام شاه سابق.

 دوازده استاد دانشگاه كه يك‌نفرشان چندين دوره وكيل مجلس و سابقاً رئيس مجلس شورا بوده و سه نفرشان به رياست دانشكده‌هي دانشگاه تهران انتخاب شده بودند.

نمي‌دانم مي‌دانيد يا نه‌كه اثر اين عريضه به‌ساحت مقدس مجلسين چه‌ شد؟ اخراج ما دوازده نفر از دانشگاه (آن ١٢ نفر عبارتند از آقايان: دكتر معظمي ‌‌، دكتر سحابي ، دكتر قريب ، دكتر عابدي ، دكتر جناب ، مهندس عطايي ، مهندس خليلي ، مهندس انتظام ، دكتر نعمت اللهي ، دكتر بيژن ‌، دكتر ميربابائي و اينجانب). همچنين انتظار‌ خدمت عده ديگري از امضاء‌كنندگان كه كارمند دولت بودند و باز‌خواست‌هائي از سايرين ...

اگر مملكت ، مملكت آدم‌ها بود و مجلس‌ها، مجلس بودند ، مي‌بايستي حداكثر بي‌علاقگي و بی‌اعتنائی‌شان نسبت به‌چنان نامه انتقادي قانوني،‌آن باشد‌كه مثلاً به‌يكي از امضاء‌كنندگان بنويسند نظريات شما را بري رسيدگي به‌كميسيون مربوطه فرستاديم. ولي دولت به آن نامه جواب داد آن‌هم آن‌طور جواب ...

ابلاغ انتظار خدمت ما با امضي وزير فرهنگ دولت‌كودتا يعني آقاي جعفري به‌ عمل آمد.

انتظار خدمت فوري نبود. مزاحمت و عكس‌العمل فوري هم مشاهده نكرديم. ولي شنيديم بعد از يكي دو ماه سفير انگلستان آن‌را به دولتيان ما ارائه داده و استفسار كرده بوده‌است. در هر حال آنچه مسلم است اينكه يك روز در دانشكده قبل از حركت به ‌طرف‌ كلاس ، بري امضي دفتر به ‌اطاق معاون رفتم. جناب سرگردي‌كه بعداً سرهنگ و رئيس سازمان امنيت تهران شده است مؤدبانه سلام كرد و پرسيد آيا آن امضي چاپي زير نامه سر‌گشاده از جناب‌عالي است؟ گفتم درست است. گفت پس لطفاً اين ورقه را در مقابل اسم خودتان امضاء فرمائيد. دو سه روز بعد همه ما استادان امضاء‌كننده (و شايد عده ديگري را هم) به

فرمانداري نظامي احضار و مورد بازجويی‌كتبي قرار دادند. بعد فشار فراواني روي رئيس دانشگاه شروع شد.‌ آقاي دكتر سياسي رئيس دانشگاه‌گفته بودند من نمي‌توانم بي‌جهت استادي را منتظر‌خدمت كنم. مگر آنكه يك محاكمه اداري يا شوري دانشگاه را تشكيل دهم و آنها توضيح دهند و دفاع نمايند. در هر حال اگر دستم را قطع كنيد من حكم انتظار خدمت آقايان را امضاء نخواهم‌كرد.‌چنين شهامت و‌ ابراز شخصيت از ناحيه‌كسي‌كه مؤسس استقلال دانشگاه بود و در خور تقدير و تحسين فراوان مي‌باشد،‌سبب‌گرديد‌كه رياست دانشگاهي ايشان ديگر تجديد نگردد... نظر به‌اينكه مي‌دانستند رئيس منتخب شوري دانشگاه غير از آقاي دكتر سياسي نمي‌تواند باشد، قانوني از مجلس گذراندند كه شوري دانشگاه سه نفر را پيشنهاد كنند و بعد يكي از آنها به تصميم اعليحضرت به رياست دانشگاه منصوب شود. به‌ اين ترتيب بود كه آقاي دكتر اقبال رئيس دانشگاه شد.

يك روز در همان ايام آقاي دكتر سياسي مرا به دبيرخانه دانشگاه خواستند و خصوصي صحبت مي‌كردند. مي‌گفتند اوضاع را كه مي‌دانستيد، اين چه كاري بود كه كرديد و اين نامه و اعتراض چه فايده داشت؟

گفتم بلي ، من هم خوب  مي‌دانستم كه نتيجه  عملي ندارد و  جلوي قرارداد 

كنسرسيوم را نخواهد گرفت. اما اين‌كار را كردم فقط بري آنكه بعدها كه پسرم بزرگ شد نگويد پدرم مرد پفيوز و بي‌غيرت بود... نسل‌هي بعد ايران نيز وقتي به تاريخ گذشته نگاه مي‌كنند مأيوس از نژاد و خون خود نباشند و نگويند نهضت عظيمي چون ملي كردن نفت در اين مملكت به پا شد، بعد كودتائي و اوضاعي پيش آمد، تمام آن اقدامات و افتخارات را به باد داد، ولي صدا از هيچ‌كس در نيامد... ما اين‌كار را كرديم تا در آن روزگار كه نمي‌دانم ده سال ديگر، صد سال ديگر يا چه وقت خواهد بود، ايراني اميد و اعتمادي به‌خود داشته و شايد حركتي بنمايد. آقاي دكتر سياسي ديگر حرفي نزد.

 

بازگشت به دانشگاه:

 دوران انتظار خدمت ما شش هفت ماهي طول كشيد. در آن‌مدت يازده نفرمان بري تأمين معاش و خدمت، دست به تأسيس شركتي زديم، به‌نام شركت ياد (اختصاري يازده استاد دانشگاه) .

چندي كه گذشت و آتش غضب‌ها تا حدودي تسكين يافت و قبح عمل دستگاه ظاهر‌تر شد، تصميم به ترميم گرفتند. استادان را به تدريج و با احترام برگرداندند. معلوم است كه تظاهر و تجليل از ناحيه دانشجويان فوق‌العاده بود.

روزنامه سپيد‌و‌سياه مورخ ٢٠/٦/13٣٣ در يك خبر سه سطري مبهم، بازگشت ما را به دانشگاه به شرح ذيل اشاره كرده بود:

«موضوع استاداني‌كه از طرف وزارت فرهنگ منتظر خدمت شده بودند مطرح شد و اعليحضرت با بازگشت و ادامه خدمت استادان موافقت فرمودند. بايد دانست‌كه پيدا كردن جانشين بري بعضي استادان مشكل بوده‌است بدين‌جهت نيز بازگشت آنها ضروري تشخيص داده شد.»

ملاحضه كنيد، اجازه بازگشت به‌خدمت چند استاد را شاه مملكت بايد بدهد. آيا اين عمل پائين آوردن مقام سلطنت نيست. يك دانشجوي علاقه‌‌مند به استادان خود، وقتي مي‌خوانده‌است‌ كه بازگشت استادان با موافقت اعليحضرت بوده،‌آيا حق نداشته است‌كه پيش خود فكر‌كند انتظار خدمت و اخراجشان هم يقيناً به‌دستور اعليحضرت بوده است؟ با چنين اظهارات و دخالت‌ها، آيا بر موقعيت و محبوبيت شاه علاوه مي‌شد يا كسر؟ تقصير با كيست؟

 

چرا وارد سياست شدم ؟ :

 اين‌مطالب را‌كه عرض مي‌كنم ذكر مراحل و مراتبي است‌كه درست در متن گردش

كار كيفر‌خواست قرار دارد. هم معني بی‌ثباتي در عقيده سياسي را كه بازپرس و دادستانِ امضاء‌كننده كيفر‌خواست به‌ عنوان چاشني اتهامات و مدارك به ‌ما نسبت داده‌اند درك مي‌فرمائيد و هم موجباتي ‌را‌ كه پيش‌‌آهنگ ورود اينجانب به‌جبهه‌ملي و نهضت آزادي شده است يكايك از برابر چشم‌هي آقايان دادرسان مي‌گذرانم.

برای‌ اينكه دادرسان محترم به‌طوري‌كه مورد نظر‌كيفر‌خواست و منطبق با اظهارات صريح دادستان امضاء‌كننده كيفر‌خواست در دادگاه بدوي بود ، از نيت و هدف و قصد و باطن اينجانب استحضار پيدا كنيد، بد نيست مذاكراتي‌ را كه بين اينجانب و آقاي مهندس اصفياء رئيس فعلي سازمان برنامه و استاد ارزنده ولي ساده‌دل و محترم آن‌وقت دانشكده فني رد و بدل شد تا حدودی‌كه حافظه‌ام ياري مي‌كند عرض نمايم. چون اين مذاكرات را چندين بار در اين مدت به مناسباتي بازگو كرده‌ام در خاطرم محفوظ و آشكار مانده است.

در زمينه انتخابات و دولت و قرارداد كنسرسيوم و نفت با هم صحبت مي‌كرديم و شايد پيشنهاد امضاء آن نامه به مجلسين را نيز به او نموده بودم. اولاً از امضي آن نامه معذرت خواست و گفت: «اين بري من زياد سنگين است»

 و بعد با حجب و ايجاز در‌كلام مخصوص به‌خود چنين فهماند كه تو هميشه مخالف دخالت در سياست و طرفدار تخصص و تقسيم وظايف بودي‌(حتي آن كتابچة، بازي جوانان با سياست را نوشتي)‌چطور حالا از اين‌ حرف‌ها مي‌زني و از اين‌كارها مي‌كني؟ گفتم اتفاقاً اين سئوال را خودم هم قبلاً از خود‌كرده‌ بودم و جوابش آماده است. بلي من هميشه طرفدار و مُبَلِّغ اين فكر بودم كه هر وقت در مملكت نانوا نانش ‌را خوب پخت، زارع گندم و محصول خوب و فراوان بيرون آورد. معلم، معلم خوب بود، شاگرد، درس حسابي خواند، وزير كار وزارتش ‌را با درستي وصلاحيت انجام داد، وكيل و روزنامه نويس و سياستمداران هم در كار سياست متمركز و متبحر شدند، مملكت درست مي‌شود. بنابراين وظيفه ملي و سياسي هر كس اينست‌كه كار مربوط به‌خود را با حداكثر علاقه و جديت انجام دهد. حالا هم به‌ اين حرف‌ها معتقدم و هر مملكتي بايد اين‌طور باشد. نبايد يك آدمي مثل من و تو ظهر كه به‌خانه برمي‌گرديم بپرسيم نان را از كدام دكان و گوشت را از كدام قصاب خريده‌اند و آشپز چطور طبخش ‌را‌ كرده‌است. اما يك‌وقت است كه از تو سلب اطمينان مي‌شود و مي‌بيني ناني‌ كه كلفت از نانوا مي‌خرد در آن ‌از هر‌كثافتي وجود ‌دارد، گوشت قصاب، به‌عوض گوسفند، مردار سگ است، و كلفت خانه اثاثيه را مي‌دزدد و مي‌برد. در اين ‌صورت چه خواهی‌كرد؟ جز آنكه خودت در خانه تنوري بزني،‌ لباس‌هايت را خانمت بشويد، ناهار به‌يك نيمرو اكتفا كرده خودِ آدم آن‌را بپزد و قس‌علي‌هذا ... البته خيلي وضع بد و غلطي است اما آن روزي‌ كه مسئولين و متصديان به وظيفه خود عمل نكردند و بلكه خلاف‌ آن‌را انجام دادند و دزد و خائن بودند، همه كس مجبور است همه كاره شود. استاد دانشگاه هم، به داد و فرياد سياسي بپردازد.

جناب دادستان محترم، اگر بنده و اين آقايان وارد فعاليت سياسي شده‌ايم به‌ اين دلائل بوده است. ما هستيم كه حق داريم بگوئيم: 

ما‌ به‌اين در، نه‌ پي حشمت‌و‌جاه آمده‌ايم

از بـد ‌حـادثه اينجــا بـه پنـاه ‌آمـده‌ايـم

 

ما بر خلاف كيفر‌خواستي‌كه جناب‌عالي حتي نخواستيد يك كلمه آن را پس بگيريد ‌و ‌مدافع آن ‌مي‌باشيد با ‌«برنامه ‌وسيع‌ عوام‌ فريبي در تلاش تحصيل قدرت» وارد‌ گود ‌خطرناك سياست  نشديم .‌ هدف شيطانی‌در بنده ‌وسوسه اين‌ كارها را نمي‌كرد.‌ بلكه هدف رحماني و درد حق و ملت بود. اما اگر به‌دنبال تحصيل قدرت مي‌بوديم، چه داعي داشتيم همه جا پشت به قدرت كرده پله پله مقامات احرازي و اكتسابي را از دست بدهيم؟ خريدار خانه نشيني و كنج زندان شويم؟ بري من كه تا قبل از كودتا به رياست دانشكده و معاونت وزارت فرهنگ رسيده و حتي آقاي دكتر پيشنهاد و اصرار قبول وزارت پست و تلگراف را كرده‌بود، چه اشكالي داشت همان‌طور كه دستگاه مي‌خواست كاري به‌ اين‌كارها هم نداشته، رئيس دانشگاه و وزير و نخست وزير و رئيس مجلس سنا و شورا بشوم عده زيادي از آنها كه وزير و وكيل هستند مگر از شاگردان يا همكاران يا زير دستان بنده نبودند كه با هم جلو مي‌رفتيم و چه بسا خود من آنها را بالا مي‌آوردم؟‌ آيا شما خجالت نمي‌كشيد از اينكه مي‌بينيد كيفر‌خواست اداره‌كل دادرسي ارتش شاهنشاهي ايران با چنين بی‌انصافي آشكار و غرض ورزي‌ها تنظيم شده است؟ ...

ما مي‌ديديم آزادي از بين رفته و جي عدالت را ظلم گرفته است. وقتي آزادي رفت همه چيز رفته است. وضع مملكت مانند آتش گرفتن خانه بود كه هركس از بزرگ وكوچك هرچه در دست و هر كار دارد زمين مي‌گذارد و به سر و صدا و چاره‌جوئي و رساندن آب و نجات اهل خانه مي‌پردازد.

 

اولين زندان (سال ١٣٣٤):

از مراجعت به دانشگاه و از تأسيس شركت ياد چند ماهي نگذشته بود كه در طليعه روی‌كار‌آمدن دولت جناب آقاي علاء (با شعار مبارزه با فساد و به‌عنوان نوبر)، در منزل مشغول نهار خوردن بودم‌كه در زدند و بعد چند نفر وارد خانه و اطاق شده پس از تفتيش‌هي لازم و جمع كردن اسنادي كه مهم آن يك عكس آقاي دكتر مصدق از طاقچه و چند‌كتاب مختلف غير‌ سياسي بود مرا به‌فرمانداري نظامي بردند و زنداني كردند... بعد از دو سه روز نيز به‌اتفاق آقاي مهندس سحابي و يك‌ جوان ديگر‌كارمند بانك، به لشگر زرهي منتقل شديم. از اين زندان، كيفر‌خواست، مختصراً صحبت مي‌كند.‌ در آنجا سه يا چهار بار مورد بازجوئي قرار‌گرفتم. ولي چون حقيقتاً هيچ‌گونه مدارك و ايرادي عليه من (غير از همان‌ها كه عرض كردم و همان‌ها سبب اخراج از لوله‌كشي و دانشگاه شده بود)، نداشتند كه بتوانند مستمسك ظاهري كنند و دانشگاه هم نزديك به‌افتتاح بود و مي‌بايستي ملاحظه دانشجويان را بنمايند،‌خودشان خواستند و آزادم كردند. محصول آن ٥ ماه زندان چند چيز بود:

1.  كتاب «عشق و پرستش» يا ترموديناميك انسان (محرك ومبدأ همه چيز عشق است (U-TS) كه بعد چاپ و منتشر شد.

2.   تكميل كتاب «راه طي شده» از كتاب ١٤٠ صفحه‌ي به ٢٤٠ صفحه.

‌تفكر و توجه به‌ اين حقيقت كه درد ايران نه با تشكيل يك حزب سياسي حل مي‌شود و نه حتي با روی‌كار‌آمدن يك دولت ملي از طريق اكثريت در مجلس يا تحميل و تصادفات سياسي و آسماني. آنچه لازم‌تر و واجب‌تر از همه چيز است بعد از عشق و پرستش، تربيت دموكراسي و امكان مجتمع شدن و همكاري است كه ما در اثر ٢٥٠٠ سال زندگي غير دموكراتيك و غير اجتماعي، يعني انفرادي تحت رژيم استبدادي، فاقد آن هستيم. نه مي‌توانيم دور هم جمع بشويم و نه وقتي دور هم جمع شديم حاضر به گذشت و سازش و همكاري هستيم. پس بايد عجالتاً، عملاً خود را برای‌ فعاليت‌هي اجتماعي تربيت‌كنيم. اين افكار و استدلال‌ها را بعداً در يك سخنراني جشن عيد فطر انجمن اسلامي دانشجويان در دانشكده‌كشاورزي كرج مطرح‌كردم و

چاپ شده است: «احتياج روز».

 

درد دل جوانان:

با‌خروج از زندان زرهي، بنده مجدداً به خانه و ‌زندگي و ‌به دانشكده فني و دانشگاه، يعني پيش جوانان برگشتم. و‌طبيعي است‌كه مورد استقبال فوق‌العاده قرار گرفتم.

نصيب و مقدر من اين بود كه با آنكه مرتباً در جاده عمر و زندگي به سوي پيري سرازير شده‌ام، اما محيط عمل و طرف صحبت و توجهم هميشه جوانان به سن معين بوده ا‌ز اين‌جهت خود را هميشه جوان و علاقه‌‌مند به‌سرنوشت آنها ديده و مي‌بينم. البته هر ايراني، علاقه‌مند به طبقه جوان و سرمايه آينده كشور خود مي‌باشد و هر چه انسان پيرتر مي‌شود محبت و علاقه‌اش به فرزندش بيشتر مي‌شود.

ولي بري كسي‌كه شغلش معلمي در دانشگاه و حاشيه زندگيش فعاليت سياسي بوده و فعاليت سياسي هنوز كه هنوز است بيشتر اختصاص به جوانان دارد، مسائل مربوط به‌جوانان‌كهنه شدني نيست.‌ بلكه هميشه مورد علاقه و بحث محافل و مطبوعات و مسئولين امور مي‌باشد. يقيناً دادرسان محترم نيز كه مأمور قضاوت در باره يك جمعيت سياسی‌ كه عده زيادي از جوانان را در بر دارد، شده‌ايد به‌‌اين مسئله بي‌علاقه نمي‌باشيد.

اصلاً در ايران سياست و حزب، قسمت اعظمش موضوع جوانان است. به علاوه در گزارش‌هي ساواك و سئوالات بازپرس‌ها و كيفر‌خواست، همه جا ما را در زمينه اغوي جوانان، مسئول و متهم شناخته‌اند.‌كليه مدارك استنادي هم از قلم و فكر جوانان است.

بنابراين جا دارد به درد دل و به طرز فكر اين طبقه مملكت برسيم. اگر اين‌كار را نكنيم قصد و هدف از تأسيس نهضت آزادي ايران را كه مبدأ و منتهي جرم است تشريح نكرده‌ايم.

جوان‌ها از جهات ذيل با ما اختلاف داشتند:

اولاً همان‌طور كه نسل ما و نسل‌هي قبل از ما كه مشروطيت را به وجود آوردند، تحت تأثير افكار دوره‌هي رنسانس و تجدد و ناسيوناليسم و ليبراليسم اروپا بوديم، نسل بعد از ما تحت تأثير افكار اجتماعي و فلسفي جديد وسيع‌تر و عام‌تر سوسياليسم (نقض طبقات‌، مبارزات حزبی‌، عوامل اقتصادي و اينكه آزادي و استقلال، علاوه بر آزادي در ري و عقيده، بايد توأم با رهائي از قيود اقتصادي و نظامات اداري هم باشد) و كمونيسم وغيره بودند. و مستقيم و غير مستقيم تعليمات حزبي و تاحدودي مبارزات سياسي‌را ديده بودند.

ثانياً به‌قدر يك آزمايش از ما جلو بودند.‌مزه تجدد‌خواهي و اصلاحات را چشيده ‌و ديده بودند كه  دردي دوا  ‌نشده است .‌ فشار و گرفتاري‌ها و عقب‌افتادگي‌ها و ناراحتي‌ها به‌جي خود باقي است. به علاوه همه آن اصلاحات و خيالات در شهريور 13٢٠ باد هوا شد. قضايا را آنها از دريچه ديگري مي‌ديدند.

ثالثاً چشم و گوش‌ها در دنيا بيشتر باز شده و تجزيه و تحليل‌هي سياسي را ديده بودند. سياست بري آنها از محافل سري ديپلماسي و اشرافي به ميدان‌هي آشكار توده‌ي آمده بود.

رابعاً به اقتضي جواني، حرارت و آتش ديگري داشتند. بيش از نسل‌ ما به‌حركت و هيجان علاقه و عادت پيدا كرده بودند. ما سنين بلوغ خود را يا در سال‌هي آخر قاجاريه در خفت و ضعف و ترس گذرانده بوديم يا در سال‌هي اول قدرت پهلوي كه بي سر و صدائي و سكوت اجباري بود. ما بچه‌هي ترسو و معقول از آب درآمده بوديم. اما اينها بچه‌هي دوره جنجال و هياهوهي بعد از شهريور 13٢٠ بودند.

خامساً نارضايتي به‌وجه شديدتري در اينها وجود داشت. هم از جهت خرابي اوضاع مالي و اختلافات طبقاتي و هم از جهت بالا رفتن استاندارد يا‌ سطح زندگي و افزايش فوق‌العاده توقعات و حساسيت‌ها. روح عناد و بد‌بيني و كينه، خيلي بيش از سابق شده بود.

سادساً اين جوانان مستقيماً در معرض ضربات و صدمات شديد هيئت حاكمه قرار گرفته بودند. ضربات و صدماتي‌كه در ايام جواني ما، سابقه نداشت. آن‌وقت‌ها، ما مثلاً گاه‌گاه چوب و فلك مي‌ديديم امّا حالا گلوله و خون را ديده بودند، ١٦ آذر شوخي نيست.‌باطوم پاسبانان در تظاهرات خياباني به‌سر و رويشان خورده و شكنجه‌هي زندان‌ها را چشيده‌بودند.‌حتي دخترها نيز در اين‌دوران‌ها مصونيت نداشتند ‌من‌‌‌خودم در لشگر‌زرهي،‌خرسي را‌ كه در حمام‌‌تاريك به‌‌سراغ دخترها‌ مي‌فرستادند‌ ديده بودم.‌بعداً‌‌ كه قضيه‌اول بهمن‌١٣٤٠ پيش‌آمد ديگر قضيه از‌حدود تنبيه‌ و تهديد تجاوز كرد.‌كماندوها با عناد و كينه‌توزي ‌مخصوص، به‌‌قصد‌كشت همه را مي‌زدند و به هيچ‌ كس و هيچ ‌چيز ابقا نمي‌نمودند . حتي به بيماران و مجروحان پانسمان‌شده ، حتي به‌ كتاب‌ها و ميكروسكوپ‌‌ها ...

وحشي‌گري و جرح عام آن روز را روزنامه فكاهي توفيق به وضع پر معنائي در كاريكاتور روي جلد نشان داده، سالن درسي را كشيده بود كه استاد سر و دست پيچيده و پا شكسته مشغول تدريس‌ است و با اشاره به‌تنها جوان سالمی‌كه بالي آمفي تأتر نشسته است مي‌گويد: «تو كه دانشجو نيستي اينجا چرا آمده‌اي؟»

فكر مي‌كنم بهترين شاهد و مدرك زنده فجايع آن روز و رفتار خصمانه عجيب مأمورين دستگاه، اعلاميه‌ي باشد كه رئيس دانشگاه وقت (رئيس دانشگاه منصوب اعليحضرت) صادر كرده بوده است:

«امروز يكشنبه اول بهمن ماه[1340]، ساعت ١١ و ربع، عده‌ي نظامي بدون اينكه اتفاقي ورود آنان ‌را ايجاب نمايد به محوطه دانشگاه وارد شده عده‌ي از دانشجويان‌ را مجروح و مضروب نمودند.

دانشگاه‌ نسبت به‌اين روش اعتراض‌داشته و تقاضي رسيدگي و تعقيب مرتكبين را از دولت دارد. مادامي‌كه نتيجه رسيدگي به دانشگاه اعلام نشود اينجانب و روسي دانشكده‌ها از ادامه خدمت در دانشگاه معذور خواهيم بود.

خلاصه آنكه دستگاه دولت بري جوانان اين دوره قيافه‌ي غير از قيافه پاسبانان زمان مراجعت ما از اروپا را داشت.

سابعاً هم چشم و ‌گوش اينها به‌‌جريانات مملكت و شغل و سرنوشت آينده باز‌تر شده بود و هم دزدي‌ها و خيانت‌ها به‌وضع چشم‌و‌گوش بازكن‌تري در مملكت رواج پيدا‌كرده‌بود. اينها با نگراني خيلي بيشتری‌(از جهت‌ مالي و معاشي و از جهت اخلاقي و ملي) آينده را مي‌نگريستند. بنابراين بر خلاف دوره‌هي تحصيلي ما، دست و دل آنها خيلي به درس نمي‌رفت و مبارزه را وظيفه خود مي‌ديدند و دوست داشتند.

 

سير به سوي جوانان:

 سرو‌كار داشتن با‌ جوانان در دانشگاه و در انجمن‌هي اسلامي و فعاليت‌هي اجتماعي و اطلاع مختصر‌ي‌كه از درد دل‌ها و آرزوهي آنها پيدا مي‌كردم، اگر نگويم مرا متمايل به آنها مي‌نمود، ولي حداقل تا حدودي مدافع آنها مي‌ساخت. اتفاقاً موقيعت مناسبي در سال 13٤٠  پيش آمد كه چون ارتباط  نزديك و كامل با كيفر‌خواست  و

ماهيت دارد به نقل آن می‌پردازم:

 بعد از فاجعه اول بهمن دانشگاه، يك كميسيون تحقيقي از طرف دولت مأمور گرديد به عوامل و عامل اين قضيه رسيدگي و مسئولين را معلوم كنند. كميسيون تحقيق (متشكل از دو قاضي و يك سر‌لشگر) عده زيادي از استادان و دانشجويان و كارمندان و مسئولين دانشگاه و اعضائي از جبهه ملي را احضار و سئوالاتي نمود. بنده را هم روزهي آخر خواستند. در ابتدي صحبت گفتند ما مي‌دانيم نهضت آزادي و شخص شما در واقعه اول‌ بهمن دانشگاه دخالتي نداشته‌ايد و حتي نهضت آزادي مخالف هم بوده است، ولي چون شما در دانشگاه با دانشجويان محشور هستيد خواستيم از اطلاعات و نظرياتتان استفاده نمائيم.

مذاكرات طولاني شد از جمله اين مطلب را عنوان كردند:

حال‌كه خودتان عقيده داريد بعضي از دانشجويان به‌اشتباه يا خطا مي‌افتند آيا بهتر نمی‌دانيد‌در دوره‌‌دانشگاه صرفاً درس‌بخوانند و كاري به‌سياست و فعاليت‌هي خارج نداشته مهندس خوب يا دكتر و متخصص شوند و پس از آنكه وارد جامعه شدند به فعاليت‌هي سياسي بپردازند؟

جواب دادم:

‌اولاً اينكه فعاليت اجتماعي و اظهار نظر در سياست را به بعد از دانشگاه حواله می‌دهيد ، يك حواله نسيه بی‌اعتبار می‌باشد و اگر چنين آزادي بري آنها بعد از دانشگاه و بري مردمی‌كه خارج دانشگاهند وجود داشت، مي‌شد صحبت آن‌را كرد.

‌ثانياً مسئله را طور ديگر بايد طرح كرد و بايد ديد چه چيز باعث تظاهرات به قول شما سياسي دانشجويان مي‌شود و اگر ما آنها را نصيحت كنيم و از توجه به مسائل اجتماعي و مملكتي منعشان نمائيم گوش به حرف ما خواهند داد؟

چون آقايان خود را كنجكاو و علاقه‌‌مند نشان مي‌دادند چنين اضافه كردم: امروز هر بچه دبستاني به قدر كافي هوشيار و چشم وگوش باز شده است و به طريق اولي يك جوان بيست و چند ساله دانشگاهي، به‌خوبي خبر دارد عوامل موفقيت در جامعه چيست و چه تبعيض‌ها و پارتي‌ها و فسادها در مملكت جريان دارد.‌دانشجويان دانشكده ما تعطيلات تابستان به كار‌آموزي مي‌روند. در كارگاه‌ها و نزد مقاطعه‌كاران به چشم خود مي‌بينند و در مدرسه و خارج از مدرسه از رفقي ارشد مي‌شنوند‌كه چگونه يك سيتواسيون (صورت وضعيت ماهيانه) تنظيم مي‌شود و مهندس كارگاه د‌ر صورت زد‌و‌بند با مهندس ناظرِ دولت، به عوض ٤٠٠ كيلو سيمان، ٢٥٠ كيلو سيمان در بتون زده و صورت كار‌كرد مثلاً 000′600 تومان را، يك ميليون و نيم تومان به حساب مي‌آورد. چنين مهندسين مورد علاقه و تشويق شركت مربوطه خواهند بود و ابداً در موقع استخدام و بري تعيين حقوق او كار ندارند به‌ اينكه در درس مقاومت مصالح يا در درس ماشين‌هي حرارتي بنده چه نمره‌ي گرفته و در خروج از دانشكده رتبه چندم شده‌است. آن شركت مقاطعه‌كار هم اگر برنده مناقصه و صاحب درآمد سرشار و سرمايه هنگفت مي‌شود از جهت آن نيست‌‌كه تجهيزات و تجربيات فني فراوان دارد يا مهندسين و مديراني را استخدام كرده است كه با نبوغ ‌و هنر و ابتكار خود بهترين طرح را با كمترين خرج تهيه نموده‌اند، بلكه چون سهامي به‌مقامات داده و ساخت و پاخت با بالائي‌ها دارد يا خوب كمين مي‌كند، كارهي كلان گيرش آمده است.

اين جريان‌ها و اين عوامل و علت‌هي موفقيت در مملكت، چيزهائي نيست كه يك دانشجوي ايراني نداند. بنابراين از نظر مادي و منافع شخصي و معاشي خود هيچ موجبي بري قبول زحمت و رنج تحصيل نمی‌بيند. بري او همين قدر كه فورماليته‌ي ‌به ‌عمل‌آيد ‌و بتواند ‌با ‌حداقل نمره‌ ديپلمي بگيرد‌كافي است.‌ نصايح امثال‌ ما در‌ جنب پندها‌ و تعليماتي ‌كه‌ جامعه به ‌يك‌ دانشجو‌ مي‌دهد مثل ‌پر كاه‌ در مقابل كوه است. خرابي مملكت ‌و نيروهي فساد، آنها را به جانب ديگر مي‌كشد و مي‌برد.

فقط آن دانشجوياني دنبال درس و كار مي‌روند و گوش به نصيحت و دلالت ما مي‌كنند كه بخواهند معاش خود را از درآمدهي حلال و پاك تأمين نمايند و با متخصصِ كاردان شدن، نان درآورند. بنابراين اين عده مختصر هم با كمي محاسبه و استدلال به‌ اين نتيجه مي‌رسند كه دل به درس و كار دادن فايده ندارد. مگر آنكه علاوه بر ميل به نان حلال و درآمد شرافت‌مندانه، يك هدف عالي‌تري در ذات آنها باشد. يعني طالب حق و حقيقت و عاشق خدمت به ملت و دربند اصلاح مملكت باشند. در اين‌صورت علاوه برآنكه زحمت تحصيل را مي‌كشند، مشتاق آن هستند كه محيط بعد از تحصيل، يك محيط پاك و منظم باشد. نيروهي اهريمني بر آن حكومت ننمايند. چنين دانشجويان زبده‌ي ارزنده، نمي‌توانند به مملكت و به اجتماع ذي‌علاقه نباشند.

آن جواناني كه شما مي‌بينيد در دانشگاه به پيكارهي سياسي مي‌پردازند و خود را دچار خطرات و هزاران صدمات و محروميت‌ها مي‌كنند، چنين آتشي در نهادشان شعله‌ور است. نه تنها آنها را نبايد اخلالگر و از زير كار در رو تصور كرد بلكه بايد دستشان‌را بوسيد. زيرا با آنكه مي‌دانند با كمال راحتي و بدون زحمت و رنج درس خواندن و قبول خطرات،‌ مي‌توانند با همرنگ شدن با جماعت و خود‌فروختن به‌سازمان امنيت به‌حقوق‌هي گزاف و مقامات اعلي برسند. باز به‌دنبال درس وكار و به استقبال فداكاري‌هي مبارزه با فساد و با دستگاه مي‌روند.

اين‌يك واقعيت و حقيقت دو دو تا چهار‌تائي است‌كه نمي‌شود و نبايد انكار‌كرد. فعاليت‌هي سياسي در دانشگاه اگر به‌فرض كار بدي باشد جلوي آن‌را بايد در خارج و با اصلاح دولت و جامعه گرفت.

اينها توضيحات و صحبت‌هائي بود كه در آن هيئت سه نفري، در سال ١٣٤٠ شد و آقايان جوابي و ايرادی‌نداشتند. عده زيادي از افراد نسل‌معاصر بنده، و مردم ديگر، از چند سال قبل و مخصوصاً در‌حوادث بعد از ٢٨ مرداد و آن اختلاس‌هي كلان و بي بندوباري اوضاع، به‌ اين واقعيت رسيده بوديم كه:

درست ‌است‌كه تحصيل‌علم ‌و كسب تخصص ‌و هنر‌چيزي ‌خوب و واجب ‌است،

‌درست است كه بري زنده ماندن يك ملت ( ترقي كردن وجلو افتادن فعلاً پيش‌كش) اقتصاد و درآمد لازم است و درآمد از طريق تجارت و معادن و صناعت و كشاورزي وغيره تأمين مي‌شود و بايد چنين اقدامات به مقياس وسيع عمل گردد، درست است كه تربيت بدني و اخلاقي و رواج آداب و هنر و خيلي چيزهي ديگر از ضروريات و مطلوب‌ها و لوازم زندگي است ...

 اما همه اينها مادامي‌ كه در مملكت قانون و عدالت و آزادي برقرار نباشد و ظلم و نظريات خصوصي و روش استبدادي حكومت كند، حرف و بادِ هوا خواهد بود.

 ممكن است اقدامات و اصلاحات خيلي زيبا و دلفريب باشد ولي پايه و حاصلي نخواهد داشت. در مملكت و در هر جامعه بشري اختلافات سليقه و رويه قابل قبول است و لازم نيست همه ممالك يك عقيده و يك سيستم را داشته باشند ولي آنچه هيچ جامعه‌ي نمي‌تواند خود را از آن بی‌نياز بداند، عدالت و حكومت قانون است:

«اَلملُكُ يَبقي مَعَ الكُفْر وَلايَبقي مَعَ الظُلم»[9]‌

به‌ اين ترتيب و بعد از ٢٥ سال سر و كار داشتن ‌و سر و كله زدن با جوانان كشور، من به تديج به‌درد دل آنها واقف گشته و مي‌فهميدم كه نه تعليم و تمرين دروس فني و علمي؛ يعني آموختن شغل تخصصي و آماده‌ كردن معاش بعدي عطش آنها را سيراب و اميدوار و مطمئنشان مي‌كند و نه توجه دادن آنها به‌  مباني خدا‌پرستي و يا توجه به تقوي و تقويت ايمان در آنها رفع اضطراب و چاره مسائل روحي و ملّي‌يشان‌ را مي‌كند. بلكه آن افراد حساس ارزنده و هوشيار و پاك‌‌باز، كششي و التهابي دارند. نمي‌خواهند به‌صرف ايمان به‌حق و به‌علم و تأمين‌ معاش،‌اكتفا نمايند.‌كافي نمي‌دانند گليم خود را از آب درآورند. اينها گليم بخت خود را بافته‌شده در گليم اجتماع و جزئي از گليم ملت مي‌بينند. برخلاف نسل‌هي گذشته سرنوشت خود را از دريچه سرنوشت اجتماع و ايران مي‌نگرند.

 

چاره جوئي:

‌نكات و خصوصياتي‌كه درباره نسل حاضر عرض كردم هم‌‌ مايه اميد ومسرت است، هم موجب نگراني و وحشت. شايد دومي بيشتر.

ما به خوبي مي‌ديديم با آن حساسيت و روح بدبيني و عصيان كه در نسل جوان وجود دارد، مانند هر جسم متحرك متزلزلی‌، تعادلش ناپايدار مي‌باشد و بر لب پرتگاه است. پرتگاه دو طرفه: يا يأس و توسل به وسائل تخدير از قبيل هروئين و ترياك و فحشاء و مشروب، يعني به‌باد دادن سرمايه هاي انساني.‌ و يا به‌انقلاب و عناد و‌كمونيسم، يعني واژگون كردن امنيت واستقرار مملكت.

وظيفه ما در برابر چنين خطرات چه مي‌توانست باشد؟

به‌ اين سئوال دو جواب داده شده است: جواب دولتي‌ها و جواب ملّي‌يون.

دولتي‌ها با تشكيل سازمان‌هائي نظير رهبري جوانان، راهنمائي‌هائي كه بازجوها و افسران سازمان امنيت به‌كساني‌كه در دامشان مي‌افتند مي‌نمايند و با برنامه‌هي راديوئي و تلويزيونی‌ و ‌غيره، جوانان ‌را بري ‌آنكه سرگرم نمايند به ‌انواع مشغوليت‌ها و خوش‌گذراني‌ها متوجه مي‌كنند و مسافرت وحقوق و شغل‌ها را در انحصارشان مي‌گذارند. در عوض، شرافت و حيثيت و شخصيت آنها را مي‌خرند.

اما جوابي‌كه به‌نظر ما مي‌آمد اين بود كه با آنها همدردي و همگامي نمائيم. با آنكه‌خر ‌ما‌ مؤسسين‌نهضت‌آزادی‌و‌طرفداران‌فعاليت‌هي سياسي،‌به اصطلاح از پل گذشته، هركدام صاحب شغل و موقعيت و درآمدي شده بوديم و با آنكه پاهي ما ديگر سست شده و آن نيرو و حرارت را نداشتيم، فكر مي‌كرديم ولو به قيمت از دست دادن شغل و موقعيت، خود را در وضع عدم تأمين معاش و زندگي آنها بگذاريم و با آنها همدرد و هم آواز شويم.

به‌ اين ترتيب مي‌توانستيم آنها را از دو خطر بزرگ حفظ كنيم. ضمن تسكين آتش‌هي دروني، سعي نمائيم آنها را رهبري صحيح بنمائيم.

البته اگر مي‌خواستيم آنها را مجبور كنيم پابه‌پي ما پيرمرد‌ها پيش بروند و دست و پا يا قلمشان‌را ببنديم، رشته پاره مي‌شد و به آنجا كه نبايد بروند، مي‌رفتند.

اين يك نوع طرز فكر و سليقه آموزش و پرورشي است كه ممكن است خيلي‌ها نپسندند و روش‌هي اجبار و انضباط را ترجيح دهند.‌ولي ما به‌عقيده و تجربه، طرفدار اين طريقه بوده و هستيم. اساسنامه نهضت‌آزادي بري واحدهي تابعه قائل به‌استقلال نسبي و آزادي عملي، در حدود قلمرو يا محيط مربوط، در چهار‌چوب مرامنامه و خط‌مشي كلي جمعيت شده است. در حالي‌كه بسياري از رهبران جبهه ملي افراد و‌ كميته‌هي خود را مؤظف و ‌مقيد‌ به انضباط سخت و مراجعه و ‌استجازه از مقامات بالا مي‌دانستند. ما ‌معتقد بوديم‌كه ‌در نهضت اجتماعي و ملي كه سهم اصلي آن تعلق به‌نسل‌هي جوان دارد،‌افراط در محدوديت افكار و افراد، سبب خفگي يا گسيختگي خواهد شد.

نشانه اين طرز فكر و تصميم، وجود اعلاميه‌هي جداگانه با لحن‌هي مختلف در موضوعات مشترك است. يكي با امضاء و از طرف خود نهضت(شورا، هيئت اجرائيه يا به‌طور مطلق) و ديگر با امضاء و از‌ طرف جوانان نهضت‌(كميته دانشجويان‌، با‌حاشيه ‌و‌ بی‌حاشيه‌،‌ نشريات ‌داخلي) ‌از ‌آن ‌جمله ‌است اعلاميه٥/١١/13٤٠ نهضت آزادي در باره قضايي اول بهمن دانشگاه و اعلاميه نظير دانشجويان‌ نهضت در همان موضوع. و همچنين اعلاميه ارديبهشت 13٤٢ نهضت راجع به تشكيل فدراسيون دولت‌هي عربي اسلامي و اعلاميه نظير‌ كميته دانشجويان به‌تاريخ ١٨/٢/13٤٢‌ كه تماماً ‌در پرونده اينجانب جمع‌آوري شده است.

در جواب ايراد آقاي دادستان و اتخاذ سندي كه به خيال خودشان از بيانات من كرده‌ گفتند: پس خودتان اقرار داريد‌ كه دانشجويان را به‌فحش دادن تشويق مي‌كرده‌ايد، لازمست بگويم:

اولاً، ما به آنها حق و اجازه تندي كردن و بدگوئي نداده‌ايم. خدا داده است . اين را قرآن مي‌فرمايد:

«لاَّ يُحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسُّوَءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُلِمَ»

«خداوند بدگوئي به صدي بلند در گفتار را دوست ندارد، مگر بري كسي‌كه ظلم به او شده است»

يا به‌عبارت ديگر، خدا دوست دارد كسي‌كه مورد آزار قرار‌ گرفته‌است به‌صدي بلند بد بگويد.

ثانياً، شما كه آيه را قبول داريد ولي مي‌فرمائيد مصداقش صحيح نيست و دانشجويان مورد ظلم و ستم از ناحيه كساني‌كه مورد انتقاد و دشنام قرار گرفته‌اند نيستند،‌ اين‌طور نيست. بلكه درباره آنها واقعاً و مكرر به‌ناحق، ظلم و بدرفتاري شديد شده است. شاهد شاخص قضيه، همان اعلاميه رئيس دانشگاه درباره فجايع مأمورين دولتي در اول بهمن ١٣٤٠ است.

ثالثاً، با استناد و استمداد از آيه ما بعد آيه فوق، نقش تعديل كننده داشته، سعي كرده‌ايم جوانان عصباني شده را به متانت و مبارزه در حدود نظم و قانون و‌اداريم. نمونه اين دعوي، همان اعلاميه ٥/١١/13٤٠ و مصلحت‌انديشي يا دستورهائي است كه در آخرش داده‌ايم.

آيه شريفه چنين است:

«‌إِن ‌تُبْدُواْ خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُواْ عَن سُوَءٍ فَإِنَّ اللهَ كَانَ عَفُوًّا قَدِيرًا‌»[10]

سفارش‌هي پايان اعلاميه نيز چنين مي‌باشند:

«... شايسته‌ترين وسيله‌و روش‌جهت‌انجام‌اين‌مقصود(خنثي كردن توطئه‌ها)ادامه مبارزه با كمال مآل‌انديشي و تدبير و هوشياري و خصوصاً آگاهي از وضع سياست مملكت است. شما بايد در مبارزه خود متكي بر حق و قانون و مصلحت عمومي باشيد. و اما شما دانشجويان ارجمند و فداكار ضمن مطالبه تعقيب فوري مسئولين واقعه اول بهمن ماه سعي كنيد دانشگاه، به حكم قانون استقلال آن و لزوم رفع تعطيل درس، مجدد باز شود و استادان و دوستاني‌كه از طريق قانوني و به ري شورا انتخاب شده‌اند كار اداره و درس خود را از سر بگيرند و در برابر تصميم احتمالي تعطيل دانشگاه با توسّل به وسائل منطقي و قانوني، مقاومت كنيد و اجازه ندهيد چراغ قلم و فضيلت را خاموش كنند... نهضت‌آزادی‌ايران هر حركت خلاف نظم و هر اقدام خلاف مصلحت عمومي را محكوم مي‌كند.»

بسيار لازم بود من اين مطالب را در اينجا بگويم.‌زيرا هم از نظر شناسائي روحيات

جوانان و اوضاع و افكار نسل معاصر ضرورت داشت و هم از نظر سير تحولي افكار عمومي و جرياناتي‌كه منتهي به‌تأسيس نهضت آزادي ايران مي‌گردد. بحث و شواهد اخير مربوط به زمان‌هي جلوتر از سال‌هائي كه به آن رسيده بودم شد. حالا مجبورم رشته سخن را به‌همين جا متوقف كرده به آنجا كه بودم برگردم و به‌سراغ موضوعي بروم كه كلی‌تر از مسائل جوانان است و قبل از رسيدگي به‌مسئله همكاري با جبهه ملي و تاسيس نهضت آزادي بايد بررسي شود.

 

دومين تكان مملكت و مسئله كودتا:

آن سلسله قضايي پشت سر هم و پيش‌آمدهي متوالي سنوات١٣٣٠ تا ١٣٣٢ مرا تكان مي‌داد ولي يك‌مرتبه از‌ خواب بيدار نمي‌شدم. به‌كندي و كودني بالا‌خره فهميدم‌كه فرمايش تيمسار وزير كشور درست بود. حق داشت بگويد:

 «شما بايد فراموش‌كنيد‌كه همكار و منصوب دولت دكتر مصدق هستيد و حالا فقط هئيت ده دوازده نفري وزيران عوض نشده است، بلكه همه چيز مملكت عوض شده است.»

حادثه ٢٨مرداد13٣٢ مانند پيش‌آمد شهريور13٢٠ تكان‌دهنده مملكت و دگرگوني كلي بود.

قبلاً گفتم كه در شهريور 13٢٠ وضع مملكت مانند قطار سنگيني بود كه به لكوموتيوي بسته شده و با سرعت پيش مي‌رفت و ناگهان به مانعي برخورد و توقف و تكان شديد و واژگون شدن پيش آمد. پس از آنكه قطار بي لكوموتيو و بی‌راننده شد (يا راننده عوض شد)، مردم به خود آمده در محيط آزاد و تا حدودي مساعد كه پيدا شد، فعاليت‌ها و ابتكارها و حركات مختلف، امكان‌پذير گرديد. از نوع بد و از نوع خوب. آنچه مسلم است فعاليت‌هي اقتصادي آزاد و خصوصي، در زمينه‌هي كشاورزي و اقتصادي ابداً قابل قياس با دوره قبل نبود. مظهر توسعه فعاليت‌هي اقتصادي خيابان سعدي و تعدادِ بانك‌هي غير دولتي و يا افزايش عجيب حجم معاملات و ايجاد‌كار كارخانجات خصوصي فراوان در كشور مي‌باشد كه به‌هيچ‌‌وجه سابقه نداشته است.

در آن‌سال‌ها اگر فعاليت‌هي احزاب غير‌ملي و تظاهرات و اغتشاشاتي وجود داشت كم و بيش از پس‌آن برمي‌آمديم در مقابل و در سنوات آخر احزاب و افكار ملي هم پيدا شده بود.

در ‌هر‌حال شخصيت و احساس مسئوليت پيدا‌ شده، مردم ‌خود را‌ تا اندازه‌ي موثر در سرنوشت خويش و مملكت مي‌شناختند. اين قضيه البته فوق‌العاده مهم است.

منتها اليه جريان‌هي بعد از تكان شهريور 13٢٠ و مسيري كه از ميان انتخابات آزاد دوره‌هي پانزدهم و شانزدهم آن جبهه ملي توانست وارد معركه شود (و اتفاقاً با تحصن در دربار و توسل به‌مقام سلطنت بري آزادي انتخابات نيز همراه بود) بالا‌خره تصويب قانون ملي شدن نفت و روي كار آمدن حكومت ملي آقاي دكتر مصدق و خلع يد از شركت غاصب گرديد.

تنها ده سال مختصر آزادي و مختصر احساس شخصيت و مسئوليت، ملت ايران را به بزرگترين پيروزي تاريخ خود رساند. پيروزي‌كه ايران را در دنيا مفتخر و معروف ساخت. شهر لاهه افتخار مي‌كرد كه چند روزي دكتر مصدق در ديوان بين‌المللي آن شهر اجلاس كرده است و صندلي او را به بازديد‌كنندگان نشان مي‌دادند . شنيدم رئيس يكي از دانشگاه‌هي امريكا در موقع دست دادن به ا‌عليحضر‌ت گفته بوده است:

 «من مفتخرم كه دست پادشاه كشور مصدق را مي‌فشارم...»

اين پيروزي بزرگ، ثمره همكاري عمومي و نيروي ملي بود‌كه بري اولين بار در تاريخ ايران به‌منصه ظهور رسيده‌بود و تمام ملت را از شاه تا گدا همصدا و همقدم‌كرد.

اگر شهريور 13٢٠ مملكت را تكان داد ، پيروزي ملي كردن نفت و خلع يد ، استعمار را تكان داد...

استعمار به وحشت افتاد. زيرا مزاج استعمار با آزادي و دموكراسي در كشورهي ديگر و با حكومت‌هي ملي و جنب‌‌جوش‌هي ملي ابداً سازگار نيست. استعمار با استبداد سازگار است. با قطار به لكوموتيو سازگار است كه روي خط ترسيم شده محدود و به‌فرمان راننده واحد، حركت كند تا به‌فرض نافرماني، با مختصر سابوتاژ از خط خارجش ‌كنند و هر وقت و هر طور مصلحت دانستند لكوموتيو ديگر و راننده ديگر بياورند يا بگذارند قطار را بكشد... .

بنابراين تصميم‌گرفتند‌كه ورق برگردد، حكومت‌ملي مصدق ساقط شود و جريان كار مملكت عوض شود. به‌هر قيمت شده مي‌بايستي حادثه‌ي پيش آيد و بري دفعه دوم و در‌ جهت مطلوب،‌مملكت ايران تكان بخورد.‌اين تكان حادثه ٢٨‌مرداد[1332] بود.

كيفر‌خواست،‌ ما را از اينكه قيام عموم ملت را‌ كودتا ناميده‌ايم مقصر شناخته‌است و تيمسار رياست دادگاه، نظر بنده را سئوال مي‌فرمايند كه بگويم كودتا بود يا كودتا

نبود؟

متأسفانه نمي‌توانم در يك كلمه جواب بدهم. هم كودتا بود و هم نبود. مسائل و حوادث بزرگ را كه داري جهات و جنبه‌هي مختلف است نمي‌شود در يك كلمه خلاصه كرد. بر حسب اشخاص و احوال مختلف، جواب مخصوص دارد.

در آن روز كذا، بنده دير به خانه آمدم. طرف ساعت ٢ بعدازظهر بود كه به منزل رسيدم، افسر جواني را‌ كه خيلي مصدقي و از همسايه‌ها بود ديدم با اضطراب و سرعت از خانه خارج مي‌شود. در حالي‌كه هفت تيرش (كلت) را به كمر بسته و دستش را روي آن گذاشته بود. با دست‌پاچگي گفت اوضاع خرابست، نمي‌دانم چه مي‌شود... بري آن آقاي افسر كه شايد در حمله به خانه آقاي دكتر مصدق شركت كرده باشد، عمليات آن روز حكم انضباط و اجري اوامر ارتشي داشته است.

پس از صرف نهار در آن‌ حال ابهام و اضطرابي كه وجود داشت و راديو خاموش شده بود به آقاي دكتر سحابي تلفن كرده از منزل ايشان پياده به‌طرف خيابان كاخ به راه افتاديم كه لااقل ببينيم چه خبر است و چه وظيفه‌ي بر عهده ما خواهد بود.

منزل آقاي دكتر سحابي در خيابان اميريه بود. در آنجا اتوبوسي را ديديم كه از طرف شهر‌نو مي‌آمد و عده‌ي از زن‌هي معلوم‌الحال شعار به نفع شاه مي‌دادند. عمل و حركت آن زن‌هي روسپي را البته نمي‌توان قيام ملي ناميد. وقتي آقاي دادستان دادگاه مرحوم طيّب، در جواب ايراد وكلي مدافع، راجع به سياسي بودن محاكمه بگويد «اين اشخاص بيسواد هستند و مردم بيسواد سياست سرشان نمي‌شود به طريق اولي زن‌هي روسپي هم، احساس ملي و قيام عمومي سرشان نمي‌شده و مسلماً مزدور و اجير شده بودند.

وقتي نزديكي‌هي خانه آقاي دكتر مصدق رسيديم مرد ترياكي بي سروپائي را ديديم كه يك جوال ذغال با خود مي‌كشد و شكايت مي‌كرد كه شانس ما بيشتر از اين نبوده. ديگري جعبه راديوئي زير بغل داشت و به‌ما پيشنهاد فروش آن‌را كرد ... اين قبيل اشخاص هم كه به حساب قيام كنندگان ملي گذاشته شده‌اند نظرشان چيزي جز چپاول نبوده‌است.‌ بنابراين حادثه ٢٨مرداد، از نظر انواع مختلف ناظرين يا شركت كنندگان اسامي و مفهوم‌هي مختلف داشته است.

قابل‌ انكار نيست‌كه در نظر و مقصد عده‌ي از پاسبانان و سربازان يا هجوم‌كنندگان ديگر، ممكن است فكر خدمت به‌كشور و اقدام عليه خائنين وجود داشته و بري آنها حادثه ٢٨ مرداد ،چهره قيام مثلاً «ملي» را داشته باشد. ولي آنچه بري ما مهم است و كودتا بودن يا نبودن را مشخص مي‌كند اولاً به‌لحاظ خارجيان است كه چه نظر و چه عملي در اين‌كار داشته‌اند و ثانياً به‌لحاظ آثار و عواقبي كه در مملكت ايجاد نمود.

راجع به دخالت و مشاركت خارجيان در اين قضيه، قرار است يكي از دوستان صحبت كنند. بنده فقط اشاره‌ي به‌نظر خارجي‌ها، قبل از حادثه ٢٨ مرداد و اينكه در آن زمان همه‌كس، چه در داخل و چه در خارج، انتظار يك‌كودتا را داشتند، مي‌نمايم و سپس به تأثيرهي بعدي و آن تغيير و تكان كلي كه تيمسار مرحوم وزير كشور اشاره فرمودند و منظور نظر سياست‌هي متضرر شده از خلع يد بوده است مي‌پردازم. استنادهي بنده صرفاً به گفته‌هي خارجي‌ها كه در روزنامه‌هي مورد قبول و حمايت دستگاه نقل شده‌است و به‌اظهارات رسمي وزير دارائی‌كابينه سپهبد زاهدي كه مدافع و عاقد قرارداد كنسرسيوم بوده است، خواهد بود.

ما دعوا بر الفاظ و اصرار بر اينكه حادثه ٢٨ مرداد، را كودتا به‌ناميم نداريم. ما مي‌خواهيم بگوئيم قرارداد نفت (كه در حقيقت الغي خلع يد و ملي شدن نفت و حاكميت ايران است) بر ما تحميل گرديده و دولت‌ها و جريان‌هي بعد از ٢٨ مرداد، غير ملي (اگر نگوئيم ضد ملي) بوده‌اند.

جناب وزير دارائي در موقع تقديم قرارداد جديد نفت به مجلس شوري ملي، در روز ٣٠/٦/13٣٣ صريحاً چنين مي‌فرمايند (نقل از سپيد‌و‌سياه مورخ ٤/٧/13٣٣):

ما مدعي نيستيم قرارداد فروشي كه بسته‌ايم همان چيزي باشد كه ملت ايران آرزو مي‌كند. راه‌حل ايده‌آل بري ملت ايران روزي به‌دست خواهد‌آمد كه ما قدرت و ثروت و وسائل فني پيدا‌كنيم ... ما آنچه در قدرت داشتيم بري حفظ هر چه بيشتر منافع‌‌كشور انجام داديم و بيش از اين ميّسرمان نشد... ما با پافشاري در مقابل  پيشنهادات آنها و استفاده از شرايط مساعد سياسي بين‌المللي كه به نفع ما در دنيا وجود دارد، موفق شديم قرارداد فروش را به نفع ملت ايران در چهار ديوار قانون ملي شدن صنعت نفت كه مظهر مبارزات قهرمانان ملت است تنظيم كنيم. ما صريحاً به نمايندگان كمپاني‌ها گوشزد كرديم كه ملت ايران از مداخلات بي‌رويه عمال كمپاني سابق در امور سياسي و ملي خود در رنج و عذاب بودند و بري رهائي از چنگ اين تجاوزات، قيام كرده و ‌با‌ خلع‌يد از‌كمپاني سابق نفت، ريشه‌هي اسارت سياسي را از حكومت ايران قطع كرد[11]‌... ملي شدن صنعت نفت وخلع يد از كمپاني سابق در واقع جهشي بود كه ملت ايران به‌طرف كمال و ارتقاء كرد. اين جهش از نظر مالي و اقتصادي ضررهي محكمي بود ولي تمام اين خسارت‌ها مانع از اين نشد كه ملت ايران رل پيشوائي خود را نسبت به كشورهي خاورميانه مسلم كند. ما در مقابل تمام خسارت‌ها نتيجه‌ي از مبارزات خود به‌دست آورديم و آن منقرض كردن دولتي در داخل دولت ايران است... آقايان محترم،‌شركت سابق به‌عنوان صاحب امتياز نفت ايران مُرد و دستگاهي‌كه از راه امتياز نفت بر سياست مملكت چيره شده بود، ديگر وجود خارجي ندارد ...» .

اينها عين فرمايشان وزير دارائي دولت ساقط كننده حكومت آقاي دكتر مصدق و تقديم كننده قرارداد كنسرسيوم به مجلس بود.

ايشان فرمودند شركت سابق به‌عنوان صاحب امتياز كه از راه امتياز نفت بر سياست مملكت چيره شده بود از بين رفت. اين حرف صحيح است و مؤيد مبارزات جبهه ملي مي‌باشد ولي ما در آن‌وقت در آن نامه گفتيم و حالا هم مي‌گوئيم كه شركت غاصب متكي به‌يك دولت خارجي رفت ولي به‌جي آن كنسرسيوم متشكل از چهار ‌‌مليّت و متكي به چهار دولت كه يكي از آنها همان انگلستان است، وارد مملكت گرديد. يعني ريشه‌هي اسارت چهار ميخه شد. جناب آقاي وزير دارائي دولت كودتا، در همان نطق روز تقديم لايحه، به‌دنبال عبارات فوق، اين اظهارات را هم كردند:

«ما به نمايندگي كمپاني‌هي آمريكائي و انگليسي و فرانسوي و هلندي صريحاً اعلام كرديم كه اگر به‌فكر كوچك‌ترين مداخله‌ي در امور ملي ما بيفتند بايد خود را آماده قبول خشم و غضب احساسات وطن‌پرستانه مردم با شرافت ميهن ما بكنند. من مجدداً از پشت اين تريبون به نمايندگان كمپاني عضو كنسرسيوم

يادآور مي‌شوم كه :

ملت ايران به هيچ خارجي اجازه نخواهد داد كه نفوذ و مداخلات كمپاني سابق نفت را تجديد كند.»

بنده نمي‌خواهم اين حرف آقاي وزير دارائي عاقد قرارداد را تكذيب كنم. ايشان ممكن است واقعاً چنين عقيده‌ي داشته و چنين اخطاري هم به نمايندگان كمپاني‌ها كرده‌باشند. ولي اعتقاد و اخطار يك‌طرف، نصف مسئله بوده است. بايد طرف مقابل هم كه به‌قول ايشان هم زور داشته است و هم حسن‌نيت چندان نداشته، حاضر و مايل بوده باشد كه به اخطار ايشان داير به عدم مداخله در كار ايران عمل نمايد؟

ما از روي سوابق و قرائن چنين‌وحشتی‌داشتيم‌كه‌دولت‌هي پشتيبان كمپاني‌هي نفت كه طبعاً ميل دارند دخالت بنمايند، در صدد اين برآيند كه نگذارند ملت ايران، مؤثر و‌كاره‌ي باشد و تمام تدابير و وسائل را بري آنكه مجدداً فرصت و قدرت خلع يد و ملي كردن نفت را پيدا نكند، برانگيزند.

ملت ايران نيز چنين نگراني و ناراحتي را داشت و از خود مي‌پرسيد از كجا معلوم كه از كار انداختن دولتي كه ريشه‌هي اسارت سياسي را از حكومت ايران قطع كرد و روي كار آوردن دولتي كه عقد قرارداد مي‌نمايد، اينها تماماً به ميل و به‌دست سياست‌هي خارجي و پشتيبان شركت‌هي عامل نفت نباشد؟

مسئله كودتا و احتمال وقوع آن با پيشتيباني ممالك خارجي، از ابتدي اجري قانون ملي شدن نفت، ‌در ‌اذهان ‌داخلي ‌و‌ خارجی‌ ورد‌ زبان‌ها بود. با چنين چيزي، حتي به‌موجب اخبار روزنامه‌ها، خود اعليحضرت هم مخالفت داشتند. به‌طور نمونه شرحی‌را‌كه‌مجله‌خواندني‌های‌مورخ‌١٥/٦/13٣١‌پس‌از‌رد پيشنهاد «ترومن‌ـ‌چرچيل» از قول روزنامه‌هي كمبا‌(Combat)‌ و فرانس سوار (France Soire) درج كرده است به اختصار نقل مي‌نمايم:

«ولي دكتر مصدق با صراحت و سرعت غير منتظره‌ي پيشنهادات آمريكا و انگليس را رد كرد... اين شجاعت و صراحت دكتر مصدق بري رئيس‌جمهور و مقامات سياسي آمريكا‌گران آمده و آنها را متمايل به‌پيروي از سياست خشن انگليس‌ها كرده است. روزنامه فرانس سوار از قول خبرنگار خود در تهران فعاليت‌هائي را كه بري انجام اين كودتي نظامي از سر گرفته شده است، تشريح كرد ... توطئه بري انجام يك كودتي نظامي در ايران نظير كودتي پارسال نجيب در مصر، از وقايع سي ام تير و تجديد زمامداري دكتر مصدق به‌ اين‌طرف، تشكيل و توسعه يافته است ... كساني‌كه در ايران قصد كودتا دارند نقشه‌كودتي نجيب پاشا را در مصر تعقيب مي‌كنند. ولي هدف‌كودتا در ايران برخلاف كودتي مصر بالا بردن مقام سلطنت است. اگر چه خود شاه حاضر نيست قدرت از دست رفته را به وسيله كودتا باز يابد و سلطنت قانوني را بر ديكتاتوري نظامي ترجيح مي‌دهد. پس از رد پيشنهاد ترومن-چرچيل از طرف دكتر‌ مصدق، ‌انگليس‌ها و آمريكائي‌ها حاضر‌شده‌اند بري موفقيت توطئه‌كودتا در ايران، تشريك مساعي نمايند.ولي در مقابل كسانی‌كه قصد كودتا دارند دو مانع بزرگ داخلي وجوددارد و اين دو قدرت ملّي‌يون و كمونيست‌ها است...»

اين نگراني و ناراحتي از وقوع‌كودتا و دگرگوني اوضاع را نه تنها آن دو روزنامه فرانسوي نقل كرده‌اند ، ‌بلكه‌ مجله‌ خواندني‌ها مورخ ٢٥/٦/13٣١ از قلم يك آلماني ‌(هنريش‌گرتسمان)‌مخبر‌روزنامه‌دويچه ايلوستر هم‌كه با شخص اعليحضرت مصاحبه نموده است نقل مي‌كند:[12]

«در موضوع نفت پاسخ شاه اين بودكه: ملت به ‌هر طريقي‌كه صلاح بداند با نفت خود رفتار خواهد كرد، من دخالتي ندارم.

ملاقات من با شاه ايران در كاخ سلطنتي صورت گرفت. شاه از اوضاع نگران و ناراحت بود و گفت: من با تمام قوي خود مي‌كوشم كه به اوضاع فعلي سر و سامان داده شود.

از كلمات او اين‌طور استنباط كردم كه از اطرافيان خود و رجال مملكت دل خوشي ندارد. ليكن نسبت به زمامدار فعلي ايران يعني دكتر مصدق، با اينكه شايع است آنها با هم دشمن هستند، اظهار علاقه و پشتيباني مي‌كرد . راجع به عمليات احزاب چپ و تبليغات آنها، نظر شاه اين بود‌كه دولت و ارتش كاملاً مراقب و بيدار بوده وآماده بري هر پيش‌آمدي است. سپس اضافه كرد كه زندگي و سلطنت من وقف خدمت به ملت است و ملت هم دوستدار شاه خود مي‌باشند.»

بحث در اين قسمت و اثبات اين‌را كه حادثه ٢٨ مرداد كه قبلاً آن‌را چه در داخله و چه در خارجه، به‌صورت يك كودتي نظامي الهام شده از خارج تلقي و پيش‌بيني مي‌كردند، كودتي نظامي خارجي بوده است يا قيام ملي، به دوستان ديگر كه بعد از بنده خواهند آمد واگذار مي‌نمايم.

بنده به‌بعد از‌كودتا كه اسمش را تكان مي‌گذارم و تحولاتي‌كه در‌ كشور صورت

 گرفت مي‌پردازم.

اين تحولات يا دگرگوني‌ها در دو جبهه و از دو ناحيه پديدار شد. يكي ا‌ز جبهه و از ناحيه‌كساني‌كه قبل از تكان مسئول و دخيل بوده يا بعداً خواهان و طرفدار اصولي كه قبل از تكان برقرار بود، بوده‌اند، يعني ملّي‌يون و به‌عبارت ديگر مصدقي‌ها. دوم از جبهه و در ناحيه‌كساني‌كه مسئول و دخيل درحادثه ٢٨مرداد يا طرفدار و بهره‌بردار از آن جريان و حاكم بر اوضاع  مملكت بوده‌اند.

وجهه اول مرا مستقيماً وارد بحث از فعاليت‌هي مورد اتهام در كيفر‌خواست تا تأسيس نهضت آزادي ايران مي‌نمايد. وجهه دوم مرا به تشريح اوضاع اخير مملكت (البته از نظر خودمان) و انتقادي كه به آن داريم و به تشريح عقايد و هدف و دفاع از اتهامي‌كه كيفر‌خواست وارد نموده است، مي‌كشاند.

اول به جبهه‌ملي و نهضت‌آزادي مي‌پردازم. پس از آن به تحولات و تكان‌هي مملكت كه همان معكوس شدن جريان‌هي طبيعي، يعني تشكيل احزاب دولتي فرمايشي و انقلاب ‌از‌ بالا است و منتهي به‌انقلاب ٦ بهمن و بازداشت فعلي شده است خواهم رسيد.

 

تأسيس جبهه ملي:

كيفر‌خواست در دو محل يكي در گردش كار عمومي و ديگر در صفحه ١٠، آنجا كه به نتيجه تحقيقات و دلائل اتهام مي‌پردازد و از متهم رديف ١ صحبت مي‌كند؛ از جبهه ملي به‌شرح ذيل نام مي‌برد:

«.... تا بهار سال 13٣٩ وضع به‌همين منوال ادامه داشت تا اينكه به‌مناسبت انتخابات دوره بيستم مجلس شوري ملي و فرمايشات اعليحضرت همايون شاهنشاهي در مورد‌ آزادي انتخابات و امكان شركت‌كليه دستجات و جمعيت‌ها در اين انتخابات، سران و كارگردانان سابق جبهه ملي نيز در صدد برآمدند كه به‌تجديد فعاليت علني اين جبهه بپردازند و تقريباً از همين تاريخ نهضت مقاومت ملي عملاً منحل و كليه سران و رهبران آن از جمله آقايان مهندس بازرگان ـ سيد محمود طالقاني و دكتر يداالله سحابي، روز سی‌ام تير ماه سال ١٣٣٩ طي انتشار اعلاميه‌ي آغاز دوره جديد فعاليت جبهه‌ملي را اعلام داشته و در جريان دو انتخابات تابستاني و زمستاني شركت نموده و سرگرم گردآوري طرفداران و سازمان دادن به تشكيلات جبهه شدند.

عوامل وابسته به‌آقي مهندس بازرگان ضمن شركت در فعاليت‌هي جبهه‌ملي،

پيوسته‌در داخل جبهه‌ مزبور جناح خاصي ‌را تشكيل‌داده و بعضاً با ساير رهبران جبهه در زمينه‌هي مختلف اختلافاتي داشته و به‌طور‌كلي معتقد به لزوم فعاليت شديدتر و دست زدن به اقدامات حاد بودند.»

در صفحه ١٠:

 «.... اما بعد از مدتي از اين حزب، ظاهراً به‌عنوان آنكه با حزب منحله توده ائتلاف نموده است كناره گرفته و با جبهه ملي كه با برنامه وسيع عوام‌فريبي در تلاش تحصيل قدرت بوده نزديك مي‌شود و هر چند پس از قيام ٢٨ مرداد عموم ملت كه اين آقايان آن‌را كودتا معرفي مي‌نمايند دستگير مي‌شود، لكن با استدعي عفو از پيشگاه مبارك ملوكانه و عذر تقصيرات، از زندان آزاد شده و ظاهراً مرد آرامي مي‌شود ولي چون هدف شيطاني دائماً در او وسوسه مي‌كرده و او را راحت نمي‌گذاشته‌است در سال١٣٣٤ اقدام به‌تشكيل سازماني به‌نام نهضت مقاومت ملي مي‌نمايد ولي چون از اين بار هم طرفي نمی‌بندد، در سال ١٣٣٩ جبهه ظاهراً ملي به‌كارگرداني آقاي اللهيار صالح اعلام فعاليت مي‌كند به‌اين مولود جديد‌الولاده چسبيده و با‌ آنكه به‌عنوان عضو شوراي‌عالي انتخاب مي‌شود، مع‌هذا به‌علت اصطكاك منافع شخصي، با منافع شخصي گردانندگان‌جبهه‌ملي، بنای‌عناد و لجاج و اهانت‌به‌سران جبهه ملي را مي‌گذارد و در اين چند ماه اخير اعضي نهضت مقاومت ملي روسي جبهه ملي ايران را مورد حمله قرار داده و نسبت‌هي ناروا به آنها داده‌اند كه «با دريافت مبلغي از هدف‌هي مقدس خود دست برداشته و به‌دستياري بعضي از عمال دولت بري ضربه زدن به جبهه ملي در تلاش هستند »... «الي آخر .»

 

تناقضات و جعليات كيفر خواست در مورد جبهه ملي:

 قبلاً چند تناقض‌گوئي و جعليات كيفر‌خواست و اهانت‌هي آن‌را متذكر مي‌شود و سپس به‌بحث از جبهه‌ملي و فعاليت‌های‌ خودم در آن‌كه از عناصر و اركان‌كيفر‌خواست است وارد مي‌شوم:

1. اقرار كيفر‌خواست به‌ اينكه قبل از سال 13٣٩ آزادي انتخابات و امكان شركت كليه دستجات و جمعيت‌ها وجود‌نداشته و سران و‌كارگردانان جبهه‌كه قبلاً تحت عنوان‌ نهضت‌مقاومت‌ملي فعاليت مخفي مي‌كردند به‌تجديد فعاليت علني پرداختند.

اين مطلب يا دروغ محض است و قبلاً هم در مملكت آزادي انتخابات و امكان شركت كليه دستجات وجود داشته است (و نظر كليه دولت‌هي قبلي همين بوده است)‌و دادستان ارتش‌مرتكب بزرگترين تهمت و خيانت به‌دولت ايران و به‌شخص اعليحضرت شده است و يا راست است، در اين‌صورت سند خيانت و غيرقانوني بودن دولت‌هي قبل و سند برائت و مظلوميت و حقانيت افرادي است كه به‌قول كيفرخواست، نهضت مقاومت ملي را تشكيل داده و اينك به تجديد حيات جبهه ملي مي‌پردارند.

2. اظهار اينكه در صدور‌ اعلاميه سی‌ام تير، تجديد فعاليت جبهه‌ملي، آقايان سيد‌محمود طالقاني و دكتر يدالله‌ سحابي دست داشته‌اند، به‌طوري‌‌كه قبلاً توضيح دادم خلاف حقيقت و نشانه عدم دقت و بی‌پايگي كيفر‌خواست است.

3.  شركت در انتخابات تابستاني و زمستاني و گردآوري طرفداران و سازمان دادن به تشكيلات را با لحن طعنه‌آميز و از قرائن جرم‌ مي‌شناسند.‌همچنين اختلاف با ساير رهبران و تشكيل جناح خاص و اعتقاد به فعاليت شديد و اقدامات حاد را كه از امتيازات و افتخارات ممالك دموكراسي (و از جمله احزاب انگلستان) است.

4.  مسئله كناره‌گيري از حزب ايران كه قبلاً توضيح دادم و در اينجا ذكر شده است، حالا منشاء آن‌را ذكر مي‌كنم تا بدانيد «خانه از پي بست ويران است».

برگ ١٣٦ پرونده گزارش محرمانة 22141/313 مورّخ 22/9/1341 (قبل از بازداشت) ساواك به دادرسي:

«مشاراليه در سال 13٢١ وارد حزب ايران گرديده و در سال ١٣٢٤ به‌علت همكاري حزب توده از حزب ايران مستعفي و انجمن اسلامي دانشجويان را تشكيل‌و سپس در‌سال‌ ١٣٢٨‌ از عضويت اين‌انجمن نيز مستعفی‌گرديده است.»

سراپا اشتباه و غلط است.

5.  «به جبهه ملي كه با برنامه وسيع عوام‌فريبي در تلاش تحصيل قدرت بوده، نزديك مي‌شود ...»

خيلي عجيب است. جبهه ملي همان بود كه موفق به ملي كردن صنعت نفت و بزرگترين خدمت و افتخار تاريخ ايران گرديد. خدمتي كه همواره مورد تأييد و پشتيباني صريح شخص اول مملكت بوده است و روز قبل، اظهارات رسمي وزير دارائي حكومت مخالف جبهه ملي را در مجلس عرض كردم و ملاحظه فرموديد كه آن ‌را جهش ملت ايران به‌طرف كمال و ارتقاء، پيشوائي كشورهي خاورميانه، قطع ريشه‌هي اسارت سياسي از حكومت ايران خوانده است. اين برنامه را برنامه وسيع عوام‌فريبي در تلاش تحصيل قدرت مي‌نامد!

تازه مگر تلاش تحصيل قدرت در منطق و مكتب سياست و حكومت كار بدي است ؟ آيا در تمام ممالك دموكراسي جهان تمام احزاب و سران آنها اين‌كار را نمي‌كنند؟ تحصيل قدرت وقتي  بري خدمت و نجات مملكت باشد بد است؟ اعليحضرت سابق و اعليحضرت فعلي مگر‌كاري غير از اين مي‌كنند؟ دو‌گل، كندی‌، نهرو و سايرين جز آنكه اول تحصيل قدرت بنمايند و بعد به‌ خدمت بپردازند راه ديگري داشته‌اند؟ تازه من كه اصلاً كاري با جبهه ملي قبل از ٢٨ مرداد نداشتم و قبلاً تشريح كردم كه جز خدمات اداري و فني  ارتباط و اطلاعي با حزب و جبهه و فعاليت‌هي مجلس و دولت نداشته‌ام.

6.  مسئله كودتا و استدعي عفو را قبلاً عرض كردم. همين‌طور هدف شيطاني را .

7.  اقدام به تشكيل سازمان نهضت مقاومت ملي در سال 13٣٤ كه با عبارت اول كيفر‌‌خواست تناقض دارد و حتماً آقاي دادستان حاضرند اينجا را بگويند اشتباه منشي و ماشين‌نويس است.

«نهضت مقاومت ملي در سال‌هي 13٣٢ الي 13٣٤ فعاليت حادي داشت ولي به‌تدريج فعاليت‌هي آنان كاهش يافت و تنها به‌طور گاه‌گاه به فعاليت‌هي مختلف ....»

قاعدتاً مقصودش از فعاليت‌هي تقريباً حاد همان مكاتبات با وزير كشور و نامه سرگشاده به مجلسين و اظهار نظر در باره قرارداد كنسرسيوم است كه ملاحظه فرموديد ... .

8.                                  «در سال ١٣٣٩ كه جبهه ظاهراً ملي به‌كارگرداني آقاي اللهيار صالح اعلام فعاليت مي‌دارد به‌ اين مولود جديد الولاده مي چسبد».

ملاحظه مي‌فرمائيد، همه جا با لحن مسخره و تحقير از جبهه ملي صحبت مي‌كند و در اينجا نام آقاي اللهيار صالح را هم مي‌آورد. در صورتي‌كه ايشان از صاحب منصبان و رجال تحصيل كرده و خدمت‌گزار و جزو قضات عالي‌‌رتبه و مورد اعتماد دولت ومردم بوده‌اند. معاون وزير دارائي و همه كاره وزارت دارائي در زمان اعليحضرت سابق و بعد وزير دادگستري، سپس در حكومت آقاي دكتر مصدق وزير كشور و سفير كبير ايران در آمريكا بوده است. به‌طوري‌ كه در يك جلسه بازپرسي مشترك به‌آقي سرهنگ مقدم اظهار مي‌داشتند، اعليحضرت سابق به فرزند خودشان در حضور صالح توصيه مي‌كردند كه اين شخص مورد اعتماد من است و به او اعتماد و با او مشاوره بنما.

كيفر‌خواست چنين آدمي را داري برنامه وسيع‌ عوام‌فريبي و ظاهراً ملي مي‌خواند. كارگردانان جبهه ملي چه كساني بودند؟ يكي ديگرش، شخصيت بارز و حقيقتاً محترم و متشخص،‌چون آقاي ميرزا سيد‌باقر‌خان‌ كاظمي پيرمرد افتخار ايران، سفير‌كبير ‌ايران در افغانستان، در تركيه (قرارداد سعد آباد)، وزير راه‌در زمان ‌اعليحضرت سابق، وزير فرهنگ دولت قوام السلطنه‌در سلطنت‌اعليحضرت فعلی‌ و سپس وزير خارجه و وزير دارائی‌حكومت خلع كننده‌يد از شركت‌سابق نفت.

اگر من بخواهم و هركس بخواهد، يك كتاب بيوگرافي بري اعليحضرت سابق بنويسد، فكر مي‌كنم در صدر صفات و نبوغ‌هي ايشان قدرت پسيكولوژيك و مردم‌شناسي ايشان را ذكر خواهد كرد كه حقيقتاً فوق‌العاده بود. آن‌وقت چنان شخصي چطور ممكن است در انتخاب وزيران و اعتمادي كه به‌ايشان مبذول مي‌داشته است اشتباه كند؟

ديگر از گردانندگان جبهه ملي (البته از خودم و آقاي نزيه كه جزو مؤسسين آن هستيم و متهم مي‌باشيم، حرفي نمي‌زنم)، آقاي دكتر صديقي است.

دكتر صديقي استاد دانشگاه تهران، دكتر در جامعه شناسي، رئيس موسسه علوم اجتماعي دانشگاه تهران. وقتي كيفر‌خواست چنين كسي را عوام‌فريب و ظاهراً ملي معرفي مي‌نمايد، علاوه بر شخص ايشان به دانشگاه تهران، به فرهنگ و به جوانان مملكت اهانت مي‌نمايد. كما آنكه اهانت به‌امثال الله‌يار صالح و سيد‌باقر‌خان كاظمي اهانت به اعليحضرت سابق و اعليحضرت فعلي است.

عجب است در اين مملكت نه تنها جوانان و دانشجويان از دست سازمان امنيت، امنيت جاني و معاشي و فكري ندارند،‌بلكه پيرمردها و سابقه دارها هم‌كه يك عمري خدمت به‌دولت‌هي قبل از شهريور و بعد از شهريور ‌كرده وصداقت خود را به‌ثبوت رسانده اند امنيت اخلاقي و قضائي ندارند.

چطور‌ شما مي‌خواهيد مردم به‌وطنشان اطمينان و علاقه پيدا‌كنند؟ يك عمر خدمت و زحمت و آخرش اهانت و زندان؟

صرف‌نظر از اشخاص، اين قبيل اعمال، امنيت را از مملكت سلب مي‌كند. امنيت همه چيز و حتي روحي (Moral) .

 واقعاً انصاف بدهيد ما قيام بر عليه امنيت كشور كرده‌ايم يا سازمان امنيت و دادستاني كل ارتش؟

اخيراً دانشكده افسري و شهرباني كل كشور بري قبول داوطلب آگهي كرده، يكي از شرايط پذيرش را نداشتن سوء پيشينه كيفري تا بستگان درجه ١ و ٢ و ٣ قرار داده است.

آيا بزرگترين ناامني و تزلزل در اين نيست كه مردم تكليفشان را ندانند به كدام ساز برقصند؟

مثلاً بنده را كه به‌قول خودشان عضو يك حزب ناسيوناليست (حزب ايران) بوده‌ام و به‌علت ائتلاف آن حزب با حزب‌كمونيست توده، اعتراض و استعفا كرده‌ام، در همان دوراني كه دولت به شديدترين وجه حزب توده را مي‌كوبد، مرا زنداني مي‌نمايد و بعد كه از شدت خطرات حزب توده تا حدودي خيالش فارغ مي‌شود و به‌قول خودش برنامه ناسيوناليسم مثبت و شاه چاكري را مي‌خواهد تعقيب نمايد، امثال بنده مخالف حزب توده را به‌جرم اهانت به سلطنت يا مقام سلطنت و بي ثباتي در عقيده سياسي به زندان و محاكمه مي‌كشاند و توده‌اي‌هي دو‌آتشه تند‌زبان و تند‌قلم سابق يا سمپا‌تيزان‌هي آنها‌را به معاونت نخست‌وزيري و وزارت‌تبليغاتي و وزارت فرهنگ و وزارت دادگستري ارتقاء مي‌دهند؟!

9.  «به‌علت اصطكاك منافع شخصي يا منافع شخصي گردانندگان جبهه ملي»

معني اين جمله و منافع شخصي را نفهميدم. اتفاقاً در پرونده و گزارش‌هي محرمانه سازمان‌ امنيت و اطلاعات و شهرباني ‌كل ‌كشور نيز چيزی‌ از اين مقوله نديدم . خواهشمندم جناب دادستان توضيح بفرمايند اين منافع شخصي چه بوده است كه با هم اصطكاك پيدا كرده و چه ارتباطي با اتهام دارد؟

10.  اعلاميه صادره از ‌طرف آقاي دكتر سنجابي به‌نمايندگي شوري مركزي جبهه‌ملي و آن فحاشي‌ها.

پنبه‌اش ‌را آقای‌سرهنگ پگاهي زدند و سندی‌گويا‌تر ‌و‌‌زنده‌تر از ‌آن نمي‌شد كه ارائه ‌دادند. اگر ‌دستگاه تنظيم‌كننده‌ كيفر‌خواست ، كوچك‌ترين‌حسن‌نيت ‌و وجدان حقيقت‌جوئي داشت، مي‌بايستی‌لااقل، دادرس‌ها ‌بگويند اين يكی‌اشتباه است.

همان‌طور كه ملاحظه مي‌‌كنيد ما چگونه از يك اشتباه كوچك خود ناراحت مي‌شويم و در صدد تصحيحش برمي‌آئيم.

 

 فعاليت‌هي جبهه ملي:

 اينها جملات و ايرادات وارده بر كيفر‌خواست به منظور سست كردن مباني و ارئه اغراض‌كيفر‌خواست در حواشي آن بود. اما راجع به اصل جبهه ملي و متن مطلب، اينك به‌توضيح و به‌شرح مختصر مي‌پردازم‌ كه معلوم شود آيا برنامه جبهه ملي برنامه وسيع عوام‌فريبي و جبهه‌ي ظاهراً ملي و محل تصادم منافع شخصي بوده است يا واقعاً جبهه ملي مدافع ملت و قانون اساسي با شعار معروف خود كه مي‌گويد:

 «استقرار حكومت قانوني هدف جبهه ملي ايران است»؟

جبهه ملي همان‌طور كه كيفر‌خواست مي‌گويد طی‌اعلاميه ٣٠/٤/13٣٩ تجديد حيات و فعاليت خود را اعلام نمود.

باز هم همان‌طور كه كيفر‌خواست مي‌گويد تشكيل جبهه ملي به قصد شركت در انتخابات و استفاده از آزادي موعود و احتمال امكان فعاليت سياسي كه حق هر فرد و جمعيت ايراني مي‌باشد، بود.

اولين اقدام آن كه بنده هم البته همان‌طور كه كيفر‌خواست مي‌گويد مشاركت داشته‌ام، تنظيم يك نامه به‌عنوان وزير كشور دولت آقاي دكتر اقبال، جناب آقاي اتابكي بود. اين نامه نه سرگشاده بود كه ايجاد ناراحتي و نارضايتي كند و نه با وسائل زير زميني فرستاده شده بود. حاملين نامه كه با كسب وقت قبلي از آقاي وزير كشور رفتيم، عبارت بودند از آقايان كشاورز صدر‌، دكتر شاهپور بختيار، دكتر صديقي و بنده (يادم نيست كه آيا ديگران هم بودند يا خير).

مفاد نامه كه البته كاملاً معقول و منطقي بود چنين است:

به‌طور خلاصه خواسته شده‌بود اجازه دهند جبهه ملي نامزدهي خود را در جرايد و اجتماعات عمومي و نشريات معرفي و تبليغ نمايد. آقاي وزير كشور ما را محترمانه و دوستانه پذيرفتند و در همان مجلس به آقاي نخست وزير جريان را تلفن كردند و به‌ما گفتند پس از مطالعه و مذاكره با ايشان جواب خواهند داد.

چند روز منتظر شديم و جوابي نرسيد. ولي در نطق‌هي تبليغاتي جناب آقاي نخست‌وزير رهبر‌ حزب ‌ملّي‌يّون همه ‌شنيدند كه‌ ايشان مي‌فرمودند‌ به رفراندوم‌چي‌ها (و ‌شايد مصدقي‌ها)‌ اجازه ‌انتخاب‌كردن‌ و ‌انتخاب‌ شدن نمي‌دهيم‌(متن بيانات ايشان).

نظر به‌‌اينكه اجازه معرفي نامزدها و انتشار نظريات در روزنامه‌ها و تشكيل اجتماعات علني را ندادند ، ناچار چند حوزه بسيار محدود در خانه‌هي اشخاص  داديم كه جلوگيري شد و جبهه‌ملي بالاخره ناچار گرديد در چنان شرايط و اوضاع، غير قانوني بودن انتخابات را اعلام و شركت در انتخابات را تحريم كند.

گمان مي‌كنم اگر دادستان كل ارتش و دادرسان محترم با هيچ عمل و اظهار جبهه‌ملي موافق نباشند. اين يكي را حتماً قبول دارند. زيرا اعليحضرت صريحاً در مصاحبه مطبوعاتي پنج شهريور ١٣٣٩ فرمودند:

 «طبعاً و مسلماً از جريان انتخابات دوره بيستم راضي نيستم»

در حالي‌كه قبلاً در سلام عيد قربان همان سال فرموده بودند:

 «به دولت دستور خواهم داد كه انتخابات دوره بيستم مجلس شوري ملي حتماً آزاد باشد.»

جبهه‌ملي و نهضت‌آزادي ايران با جناب دكتر اقبال نخست‌وزير كه در سال ١٣٢٧‌ وقتي ‌وزير ‌كشور‌ بود به‌ناموس مادرش ‌قسم‌خورده بود به‌هيچ‌وجه مداخله در انتخابات ‌ندارد و خلاف‌آن‌را نشان‌داد، مخالفت‌ و ‌اعتراضي داشته‌است.اعليحضرت هم كه او را نخست وزير مورد اعتماد خود كرده بودند به‌همين نتيجه رسيدند.

آن انتخابات به‌صورتي‌ كه مي‌دانيد، و با استعفي وكلا ، بهم خورد و نخست‌وزير كه مورد توبيخ و نارضايتي قرار گرفته بود، استعفا داد و ساقط شد.

حكومت آقاي مهندس شريف امامي روي كار آمد. همان وعده و وعيدها و اعلاميه‌ها راجع به‌آزادي انتخابات تكرار شد. جبهه‌ملي هم، بنا به‌وظيفه ملي و قانوني، فعاليت خود را شروع كرد. تقاضي ميتينگ نمود. همان‌طوري‌كه به‌دستجات ديگر اجازه داده شده است اجازه امتياز و انتشار روزنامه خواست. آگهي‌هي انتخابي به روزنامه‌هي كثير الانتشار داد‌... ولي از هر طرف به بن‌بست رسيد. حتي اجتماعي ‌را كه در محيط ديوار‌دارِ در‌بسته خرابه‌ي در‌كنار خيابان فخرآباد تشكيل مي‌داد پس از دو سه تجمع،‌با فرستادن چاقو‌كشان حرفه‌ي در صدد اخلال برآمدند‌ و بالاخره خيلي آشكار و علني آنجا را به وسيله مأمورين پليس محاصره و ممنوع كردند و افرادي را نيز توقيف نمودند.

سران جبهه‌مليل بلافاصله در منزل آقاي دكتر سنجايي تشكيل جلسه‌ دادند.در برابر چنين ممانعت‌هي از آزادي انتخابات، تصميم گرفتند در مجلس سنا تحصن اختيار نمايند. شايد به شكايت قانوني آنها رسيدگي شود. آيا كاري قانوني تر و معقول‌تر از اين مي‌شود؟

جريان تحصن در سنا كه قريب يك ماه طول كشيد ، شنيدني است. متحصنين عبارت بودند از‌ آقايان:كاظمي،‌كشاورز صدر، مهندس حسيبي، دكتر شاهپور بختيار، دكتر صديقي، دكتر غني زاده، مهندس خليلي، نصرت الله اميني، علي اشرف منوچهري، دكتر اردلان و بنده.

مرحوم صدر الاشراف واردين يا پناهندگان را با گشاده‌روئي پذيرفت و دستور داد طالار قرائتخانه كتابخانه را كه جنب اداره بازرسي و دفتر رياست است به‌ما اختصاص دادند. روز بعد مذاكرات شروع شد و ايشان اذعان كردند به‌ اينكه اعمال خلاف آزادي وخلاف قانون در انتخابات زياد مي باشد و به عهده گرفتند مذاكرات و اقداماتي بنمايند.

روز دوم‌ و يا سوم،‌جناب آقاي تقی‌زاده و جناب‌آقي حكمت، به‌‌ديدار و مذاكره با ما آمدند. صحبت‌هائي پيش آمد كه حقيقتاً تاريخي و قابل توجه است و من تا حدودي‌كه حافظه‌ام ياري مي‌كند، اشاره مي‌نمايم.

جناب آقای‌تقی‌زاده با يك ‌نوع دل‌سوزي و طعنه،گفتند آقايان اگر مقصودتان از اين‌كارها ثواب آخرت است، خوب مانع ندارد. اما اگر طالب نتيجه و فايده عملي هستيد، مثل اينكه با توجه به اوضاع داخلي و حمايت‌هي خارجي، كار لغوي باشد ... به‌علاوه به اين جوان‌ها (مقصودشان دانشجويان) چه كار داريد و آنها را چرا به دردسر مي‌اندازيد؟...

اين كلام و بيان از ناحيه شخصيتي مثل ايشان خيلي غير مترقبه بود و چند لحظه بهت و سكوتي در مجلس افتاد. جناب آقاي كاظمي با تأثر خاطر و تعجب گفتند ما در زيارت عاشورا مي‌خوانيم:

 «لَعْنَ اللهُ اُمَةً قَتَلَتكَ وَ لَعْنَ اللهُ اُمَةً سَمِعَت بِذٰلِكْ فَرِضِيَتْ بِه»[13]

حال چطور جناب‌عالي انتظار داريد ما رضايت به‌ اين اعمال خلاف وسلب حقوق مردم بدهيم ؟...

جناب آقاي تقی‌زاده ناراحت شده گفتند:

 «من ابداً نه خودم راضي هستم و نه مي‌گويم شما راضي باشيد.»

 پس‌از آقای‌ كاظمي، آقاي دكتر سنجايي نكته‌اي را اظهار و اقرار‌كردند‌كه كاملاً مؤيد نظريات بنده در زمينه سير تحولي مبارزات اجتماعي ايران و تأثير جوانان مي‌باشد. گفتند:

 «شما تصور ‌مي‌كنيد ما جوانان و دانشجويان را تحريك به‌اين كارها مي‌كنيم؟ درست به‌عكس است ، حرارت و حدت آنها است كه ماها را به حركت و فعاليت وا داشته است ...»[14]  

آقي مهندس حسيبي نيز شرحي به آقاي تقی‌زاده اعتراض نمود كه خود جناب‌ عالي ‌وقتي ‌برای‌ مشروطيت ‌مبارزه‌ مي‌كرديد، جوان‌تر‌ از دانشجويان‌ فعلي بوديد، چطور ‌شده ‌است ‌كه در اين عصر اينها حق مطالبه حقوق سياسي را ندارند‌؟...

در مجلس سنا كوچك‌ترين رسيدگي و حسن استماع كه به شكايت ما به‌عمل نيامد هيچ، بلكه ما را به‌صورت زنداني درآورده يك افسر سازمان امنيتي بري مراقبت گماشتند و مانع هر گونه ارتباط ما با خارج شدند. حتي آقاي مهندس حسيبي را كه به‌مناسبت كسالت خانواده، مجبور شده بود با اجازه و اطمينان افسر و مراقب شب به منزل‌برود و صبح‌برگردد، بلافاصله‌بعد از خروج توقيف كردند‌...

پس از آنكه انتخابات به سلامتي و راحتي انجام و مجلس شوري ملي از طرف اعليحضرت با تجليل و تأييد صحت‌ انتخابات افتتاح‌گرديد و آب‌ها از آسياها ريخت، اجازه فرمودند متحصنين به خانه‌هي خود بروند. و به‌عنوان بدرقه ما، سيل اتهاماتِ بخشنامه‌وارِ روزنامه‌ها، عليه جبهه‌ملي و تهمت همكاري و رهبري توده‌اي‌ها به راه افتاد و البته جوابي را كه تنظيم و تسليم شده بود (علي‌رغم قانون مطبوعات)، درج نكردند.

در دولت جناب آقاي شريف امامي، آن انتخابات كه جبهه ملي غير‌قانوني و غير ‌آزاد ‌مي‌دانست ، انجام گرفت . ولي چيزي ‌نگذشت كه دولت‌عوض شد و همان مجلس به‌عنوان اينكه «مانع اصلاحات است» با فرمان ملوكانه منحل گرديد....

يعني باز معلوم شد حق با جبهه ملي و انتخابات باطل بوده است. و الا منتخبين قانوني و طبيعي ملت كه هيچ‌گاه مخالف و مانع اصلاحات نمي‌توانند باشند.

دولت پنجم  بعد از كودتا ، يعني دولت اميني ، روي كار آمد . جناب آقاي اميني

به‌ طوري ‌‌كه‌ مشروحاً‌ در ‌نامه‌ سرگشاده ‌مرداد ١٣٤٠ نهضت ‌آزادي ‌ايران بيان‌ شده است، بسياري ‌ازگفته‌های‌‌ ما‌ را در زمينه‌ خلاف‌كاري‌ها‌ و دزدي‌ها‌ و اختلاس‌‌ها تأييد كرد. [15]

آقي دكتر اميني با طرز فكر تازه و داعيه اصلاحاتي كه وجود مجلس را مانع آن مي‌دانست، برخلاف دولت‌هي سلف خود، طريقه تحبيب و تقريب و تماس با ملت، يا شيوه تودل بروئي را اتخاذ كردند و تا حدودي آزادي انتقاد و حرف دادند (اين حداقل قابل تقديس است كه تا آنجا كه متوجه و مربوط به‌خود ايشان مي‌شد، تحمل انتقاد و ايراد مي‌كردند)البته مطبوعات و اجتماعات آزادي درستي نداشتند و سانسور سازمان امنيت برداشته نشده بود، اما جبهه ملي و نهضت آزادي توانستند هر يك باشگاهي اجاره كرده فعاليت و بحث كنند.

كار اين مختصر آزادي اجتماعات و نطق و بيان بلافاصله به‌جائي رسيد‌كه به‌دعوت جبهه ملي در روز ٢٨/٢/13٤٠ يك ميتينگ عظيم 000‚80 نفري در جلاليه تشكيل شد. خبرگزاری‌هي خارجي جريان آن‌را منعكس كردند و بعد از هشت سال، يك دروغ تبليغاتي دولت‌هي كودتا كه مردم ايران منزجر يا بی‌علاقه نسبت به‌آقي دكتر مصدق و تزهي جبهه ملي هستند، بر ملا شد.

طبيعي است‌كه چنين وضعي نمي‌توانست مورد قبول دستگاه واقع‌شود. جلوگيري و تضييقات از سر گرفته شد.

پشت سر ميتينگِ جلاليه،‌ تظاهرات ٣٠ تير ‌و‌آن ‌لشگركشي عظيم و اشغال نظامي شهر تهران ديده شد و اصلاً به مردم تهران و به جبهه ملي، فرصت تظاهرات را نداده عده‌ي از سران را كه شب قبل بري فاتحه‌خواني بر مزار شهدي ٣٠ تير بدون تظاهر و جنجال به‌ ابن‌بابويه رفته بودند، توقيف كردند و بلافاصله باشگاه‌هي جبهه‌ملي و نهضت‌آزادي از طرف پليس بري هميشه بسته و هر گونه فعاليت علني عملاً ممنوع گرديد.

جبهه ملي در تمام دوران حكومت آقاي اميني، دولت را مورد انتقاد قرار داد. ايراد بزرگش اين بود كه چرا مجلس بسته و مشروطيت تعطيل شده است.

ازجريانات و حوادث قابل‌ بحث ديگر يكي واقعه اول بهمن١٣٤٠ دانشگاه بود‌كه

اجمالاً عرض شد دو هيئت رسيدگي سه نفري كه از طرف دولت مأمور شده بود، بيگناهي جبهه ملي را تصديق نمود.

از اعلاميه‌هي جبهه ملي يكي منشور كنگره است كه چون كيفر‌خواست اشاره نكرده و ارتباطي با آن نگرفته است حرفي نمي‌زنم. ديگر قطعنامه مربوط به رفراندوم ٦ ماده است كه علت بازداشت غالب ماها گرديد و قبل از آن اعلاميه ٧ آذر ١٣٤٠ مي‌باشد كه بعداً روي آن صحبت خواهم كرد.

پس به‌طور خلاصه و اگر خواسته باشم بيلان جبهه ملي را تا روز باز‌داشت خودم (٣ بهمن 13٤١) ببندم، بايد بگويم «تشكيل بري يك سلسله منظورهي قانوني كه به‌قول كيفرخواست، اعليحضرت دستور و اجازه آن‌را داده بودند، محور اقدامات و فعاليت‌ها،  روي انتخابات پارلماني، هر دفعه ممانعت از طرف قوي انتظامي علي‌رغم دستور و اجازه انتسابي به اعليحضرت، نه تنها ممانعت، بلكه زندان و گرفتاري ... اما حرفايش هم تماماً درست درآمده، چه حرف‌هائي كه در مخدوش بودن انتخابات زده چه ايرادهائي كه به دولتها داشت. عاقبت‌الامر نيز بر سر انتخابات عمومي يعني رفراندوم به زندان افتادند تا در آن فعاليت و مشاركتي ننمايند ....[16] 

خوب، حالا بفرمائيد مسئول اين خلافكاري‌ها و زندان‌ها و زيان‌ها كيست؟

اميدواريم دادستان تشريف بياورند و جواب بدهند.

 

تأسيس نهضت آزادي ايران:

قبلاً نظريه كيفر‌خواست را بخوانم؛ در صفحه ٣ : 

«....در اثر اختلاف سليقه‌ها و پاره‌ي اختلافات ديگر آقاي مهندس بازرگان و عده‌ي از دوستان و همفكران وي تصميم به تشكيل جمعيت و سازمان مستقل گرفتند و در نيمه‌دوم ارديبهشت‌ماه سال ١٣٤٠، تشكيل جمعيت نهضت آزادي ايران به‌وسيله هفت نفر به‌عنوان اعضي هيئت موسس به‌شرح اسامي زير:

آقايان: مهندس مهدي بازرگان، سيد محمود طالقاني، دكتر يدالله سحابي، مهندس منصور عطائي، حسن نزيه، عباس سميعي، رحيم عطائي رسماً اعلام گرديد. روش هدف‌هي جمعيت نهضت آزادي ايران طبق آنچه در مرامنامه آن درج شده است به قرار ذيل است ....

در صفحه ١١:

«و چون مهندس بازرگان و همكاران، خود را از اينجا رانده و از آنجا مانده مي‌بينند، به فكر بازي نو افتاده و به‌طوري‌ كه در مقدمه كيفر‌خواست توضيح داده شده، در نيمه دوم ارديبهشت ١٣٤٠ همراه شش نفر ديگر تأسيس جمعيت نهضت آزادي را اعلام مي‌دارد كه اين مراتب تلويحاً و صريحاً در جريان تحقيقات، مورد تأييد مشاراليه مي‌باشد. اما با آنكه هدف خود را از لحاظ سياست داخلي و از لحاظ سياست خارجي، ظاهراً در لفافه عباراتي متناسب با قوانين كشور اعلام مي‌نمايد ولي در عمل نه فقط از تحريك مردم به انقلاب و اغتشاش فروگذار نمي‌شود، بلكه افسران و سربازان را هم تشويق به طغيان و عدم اطاعت مي‌كنند و مدارك اين‌ادعا، اعلاميه‌هي موجود در پرونده، اوراق شماره ١١٩ و ١٢٠ و ١٦٥ است»

البته تعبير و تفسير هر‌ مطلب و موضوعي وقتي روي بد‌بيني و بدخواهي رفت، خيلي آسان است. به سهولت مي‌توان براي هر كاري، دليل و توجيهي مقابلش گذاشت و تنظيم‌كننده كيفر‌خواست، جواب سئوالاتي كه در قبال فكر تأسيس نهضت آزادي ايران ‌مطرح كرده ‌فوري داده و گفته است اختلاف سليقه‌ها‌و پاره‌ي اختلافات ديگر كه ما با جبهه ملي داشتيم ما را به‌ اين عمل وا‌داشت. خصوصاً كه از اينجا مانده و از آنجا رانده شده، احتياج به بازي نو داشته‌ايم. قصد و غرضمان نيز تحريك مردم به انقلاب و اغتشاش بوده است...

اما اگر قرار باشد روي حقيقت و تحقيق مطلبي گفته شود كار خيلي مشكل‌تر در مي‌آيد. بايد قضايا را از ريشه تعقيب كرد. حوصله و دقت، بيشتر لازم مي‌شود.

در صحبت‌هي گذشته، فكر مي‌كنم بري آقايان به قدر كافي قضايا روش شده

احتياج به‌تصديع و توضيح مجدد نباشد. عرض‌كردم كه حقيقت مبدأ تأسيس نهضت آزادي ايران را بايد در وصايي شاه سابق و در اعزام محصلين به اروپا جستجو كرد. مشاهدات و تأثيرات اروپا نقش ابتدائي را داشت. ايمان و علاقه ما به اسلام محرك و ميزان اصلي شد. تجربيات و مشاهداتي كه در مراجعت به ايران و در دوران خدمت با آنها روبرو شديم آمال و افكار همه كس را به‌طرف معيني توجيه و تنظيم مي‌كرد. تكان شهريور13٢٠، نه تنها مملكت بلكه نظريات مردم را دگرگون ساخت. جريان‌ها و تحول‌هائي در ده ساله بعد از شهريور٢٠ در ملت پيش آمد‌كه بسيار مؤثر و پر معني بود. مردم را در دو راهي انداخت: «ياتسليم و تخدير شدن و يا دست از مزايا و دارائي‌ها كشيدن و به نجات مملكت پرداختن.»

‌ورود به سياست بري ضبط و دفاع از حيثيت و شرافت و مليت. اول به‌صورت فردي تدافعي غير متشكل و تعرضي درجبهه ملي.‌

جبهه‌ملي ايران همان‌طور‌كه از اسمش پيدا است جبهه بود.‌يعني اجتماع و اتحادي از واحدها يا مكتب‌هي اجتماعي و بعضي افراد شاخص كه داري مقصد مشترك (استقلال كشور و آزادي ملت) بودند. ولي مقصد مشترك داشتن ملازم با محرك مشترك داشتن نيست. چنين انتظاري نبايد داشت. محرك ‌بعضي ممكن است ناسيوناليسم، بعضي ديگر عواطف انساني يا تعصب‌هي نژادي و محرك بعضي‌ها مثلاً سوسياليسم باشد... جبهه هي ملي در همه جي دنيا مجمعي از سنين و افكار و رنگ‌هي مختلف مي‌تواند باشد.

ولي بري ما و بري عده‌ای‌ زياد از همفكران و شايد اكثريت مردم ايران،‌محركي جز مباني و معتقدات مذهبي اسلامي نمي‌توانست وجود داشته باشد.

نمي‌گويم سايرين مسلمان نبودند يا مخالفت با اسلام داشتند، خير؛ بري آنها اسلام ايدئولوژي اجتماعي و سياسي حساب نمي‌شد. ولي بري ما مبني فكري و محرك و موجب فعاليت اجتماعي و سياسي بود. اتفاقاً چنين حرف يا جمعيتي در ايران تشكيل نشده بود يا اگر شده است فعلاً وجود نداشت.

اواخر تابستان ١٣٣٩ بود كه به‌اتفاق آقاي دكتر سحابي به‌برغان بري گردش رفته بوديم .‌ در آن دره‌يِ مصفي ‌مشجر ، قدم ‌مي‌زديم و راجع به تأسيس يك حزب كه‌ دوستان و مخصوصاً‌جوانان و حتي وجدان خودمان، يعني ضرورت زمان، خيلي فشار مي‌آوردند، فكر مي‌كرديم و حرف مي‌زديم. سه مسئله بري ما محرز بود:

1.  فعاليت سياسي و تشكيل يك حزب يا جمعيت در شرايط موجود مملكت بر ما واجب است.

2.  جمعيت مورد نظر و مورد لزوم، مرام و ايدئولوژي آن بايد بر مبنا و مأخوذ از اسلام باشد.

3.  ما ذوق و فرصت و قدرت اين كار را نداريم.

هفت هشت ماه، باز به‌ترديد و تأخير‌گذشت. بالا‌خره در آغاز سال١٣٤٠ از ترديد بيرون آمده در يك جلسه بيست سي نفري دوستان، تصميم به تأسيس نهضت آزادي ايران گرفتيم (٢٧/٢/13٤٠) در اولين اجتماع عمومي، تأسيس نهضت آزادي ايران و علت تشكيل و مرام آن‌را به هموطنان اعلام كرديم.

به مناسبت‌آن روز سخنرانی‌هائي به‌عمل‌آمد‌ و كتابچه‌ي حاوي آن سخنراني‌ها و معرفي و مرامنامه، به انضمام دستخط پيشوي ملي، جناب آقاي دكتر مصدق و پيامي از حضرت آيت‌الله حاجي سيد‌رضا زنجاني و حاجي سيد‌محمود طالقاني منتشر شد. در آن‌كتابچه كه در پرونده موجود و در دسترس اشخاص است با صداقت و صراحت تامّي، مسائل ذيل، يكايك تشريح و به معرفي مرامنامه منتهي شده است.

گريزان بودن مردم ايران از احزاب، عوامل جغرافيائي و اقتصادي و تاريخي كه اين افكار را به وجود آورده است، احتياج و الزام به تحزب علي‌رغم سوابق و مشكلات، فايده و لزوم، مشكلات خطير، فشار وجدان، روزنه اميد، دل به دريا زدن و توكل به خدا كردن بري تشكيل جمعيت سياسي با وجود ابهام‌ها و اشكال‌ها، چرا وارد احزاب ديگر نشديم، عدم مباينت و عدم مخالفت با جبهه ملي، مرامنامه ... .

حضرت آيت‌الله طالقاني در بيانيه خود  از وضع نكبت‌بار سرزمين تاريخي و كشور اسلامي، فقر اقتصادي و مادي، بدبيني و بد‌انديشي و پراكندگي، عدم امكان سكوت تا سقوط معنوي و مادی‌كشور، لزوم‌گرد‌آوردن مردان زنده، پيوستن به‌صف مبارزين سياسي(نهضت)، استخاره به قرآن وآيات مشوق مربوط به جنگ بدر، سخن گفته بودند.

چند‌كلمه‌توضيح و دفاع از مرام‌ و ‌مقصد و هدف نهضت‌و خودم :

كيفر‌خواست و ري دادگاه، از يك‌طرف مي‌گويند مرامنامه نهضت مورد قبول و منطبق با قانون اساسي است و از طرف ديگر ابراز دشمني و تهمت نسبت به مرام و مقصد و هدف ما مي‌نمايند. به‌اين‌‌ترتيب وضع دفاع و تكليف بنده بسيار مشكل مي‌شود.

تيمسار رياست دادگاه، نه مي‌گذارند از مرام و مقصدمان حرف بزنيم و حقانيت آن‌را ثابت نمائيم و مي‌گويند مرامنامه مورد ايراد نيست و اثبات مقصد و نيت هم، مطالب خارج است. از طرف ديگر ارائه و دفاع از هدف و نيت باطني با قسم و آيه نمي‌شود. بايد ازگذشته و حال و آينده و از افكار و اعمال مؤسسين نشانه و دليل آورد. مي‌گوئيد آنچه تا به ‌حال گفته‌ام خارج و بيهوده بوده است؟

اصرار داريد فقط روي مدارك و دلائل اتهام صحبت كنم. اما مدارك و دلائل اتهام‌ كه در ري دادگاه بدوي ذكر شده است، هيچ‌كدام ارتباط به‌شخص بنده ندارد و خودتان خوب مي‌دانيد. از طرف ديگر، با همه اصرار و استفسار بنده هم، حاضر نشده‌ايد تصريح نمائيد كه دادگاه فقط توجه به‌ اين پنج فقره مدارك اتهام داشته و كاري به نيات باطني و هدف و مقصد كسي جز آنچه در مرامنامه ذكر شده است ندارد و مؤسس بودن را جرم نشناخته احتياج به‌دفاع بنده از نهضت‌ و از سايرين ندارد.

دلائل مذكوره در ري دادگاه، پنج فقره است كه مسئوليت هيچ‌كدام (به‌فرض جرم بودن و وارد بودن) به شخص بنده نمي‌خورد:

1.  نشريه شماره ٩ كه نويسنده و چاپ‌كننده و نشر‌كننده آن‌را كيفر خواست ذكر كرده است و در زماني منتشر شده است كه آن چند ماه قبل، ما سه نفر اعضي موسس در زندان (زندان بدون ملاقات و بدون ارتباط با خارج) بوديم. چگونه ممكن است پي بنده حساب شود؟

2.  اعلاميه خطاب به افسران و سربازان، به‌فرض آنكه به خط و به‌دستور حضرت آيت‌الله طالقاني و اصولاً جرم باشد، وقتي خودتان مي‌گوئيد دست‌غيب نامي چاپ و احمدي نامي منتشر كرده است و اصلاً ‌امضاء و عنوان نهضت آزادي را ندارد و بنده هم در‌آن موقع در زندان بودم،‌چه ارتباطي با نهضت و يا بنده‌ مي‌تواند داشته باشد؟

3.  خطبه حضرت سيد‌الشهدا (ع) نيز صرف‌نظر از اينكه‌ اصل و فرع آن از حضرت ‌آيت‌الله طالقاني نبود.‌ايشان تصحيحي در‌قسمت‌غربی‌ روی‌‌اعلاميه چاپ شده قبلي

كرده‌اند و تازه جرمي نيست. چه ارتباطي با بنده و نهضت دارد؟

4.  اعلاميه يا نشريه داخلي «فَضَّّل اللهُ الْمْجاهِدِين» كه در ارديبهشت 13٤١ منتشر شده است و پرونده، در هيچ جا مأخذ و نويسنده و ناشر آن‌را معلوم نمي‌نمايد و اهانت و ضديّت با سلطنت مشروطه هم ندارد، آن نيز مربوط به ماه‌هي بازداشت بنده است، چگونه مي‌توان به دليل مؤسس بودن، كسي را مسئول اعمالي كه فرضاً در غياب او از جمعيت سرزده است دانست؟

5.  مندرجات نشريه «با‌حاشيه و بی‌حاشيه»، همان‌طور كه در بازرسي‌‌ها و در مدافعات بسيار متين و مدلل آقايان وكلاء مدافع، در مرحله صلاحيت توضيح داده شده است، نه اصل و اساس آن و نه مقالاتش كه كلاً نقل از روزنامه‌هي مجاز داخلي يا خارجي بوده‌است، در شورا و هيئت اجرائي‌كه بنده‌ عضويت و مسئوليت داشته‌ام، تصويب و مطرح نمي‌شده است و به ‌فرض كه خلاف تشخيص داده شود بايد به‌ سراغ مسئولين آن رفت.

من‌از جهت خالي نبودن عريضه و بلا دفاع و بلا اشاره نگذاردن پنج فقره اتهامات مذكور در ري، توضيحات فوق را دادم ولي مطلب كاملاً بديهي و بري خودتان هم مسلم بود كه اين استنادها و اتهامات بهانه‌‌ي بيش نيست.

گناه ما و اتهام اصلي ما همان‌طور‌كه كيفر‌خواست و رأی‌ دادگاه و دادستان امضاء‌ كنند كيفر‌خواست تكرار و تأكيد كرده‌اند قصد و نيت و هدف ما بوده و مي‌باشد. بنابراين مختصري هم روي آنها توضيح دفاعي مي‌دهم.

همان‌طوركه در بيانيه روز افتتاح نهضت‌گفته‌ايم ما مسلما‌نيم،ايراني هستيم،طرفدار قانون اساسي و مصدقي.

 

1.  مسلمان بودن ما سبب اقدام ما به تشكيل و فعاليت ‌در نهضت شده‌است:

§         به دليل آيه شريفه:

«‌كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ ‌أُخْرِجَتْ‌ لِلنَّاسِ‌تَأْمُرُونَ ‌بِالْمَعْرُوفِ ‌وَتَنْهَوْنَ عَنِ‌الْمُنكَرِ‌»[17]

§         به دليل واجب بودن دفاع كه يكي از احكام و فروع اسلام است.

§         به دليل حديث نبوي:

«مُنً اَصْبَحَ وَ لَمْ يَهْتَمَّ بِاُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِم»[18]

§    به دليل آنكه مواد اعلاميه حقوق بشر و كليه اصول دموكراسي را به نحو بارزتر و كامل‌تر در قرآن مجيد و در سنن اسلامي می‌بينيم (رجوع كنيد به كتاب «راه طي شده»[19] صفحه ١١٣ و همچنين كتاب «اسلام و صلح جهاني» آقاي غفوري).

2.  ايراني بودن ما و وطن‌دوستي ما به حكم «حْبْ الْوُطَنِ مِنُ الْايِمانُ»[20] و عاطفه و غريزه انساني و مقدم بودن نزديكان بر سايرين است. ايران و ايراني را دوست داريم و علاقه و دفاع از آن‌را برخود فرض مي‌شماريم، اما تعصب نداريم و با شعر «هنر نزد ايرانيان است و بس»، يا «ايران فوق همه» و مغرور شدن بي‌جهت به نياكان گذشته مخالفيم.

3.  طرفدار قانون اساسي هستيم و باطناً و عقيدتاً طرفدار آن مي باشيم، طرفدار كامل و كلي. اين طرفداري ما از قانون اساسی‌كه نوشته‌ها و گفته‌ها وكرده‌هايمان شاهد آن است، هم از جهت دلائل و موازين ملي و اجتماعي و حكومتي مي‌باشد و هم از جهت معتقدات اسلامي.

 

راجع به سلطنت مشروطه:

 يكي از اصول قانون اساسي ايران اصل سلطنت است كه لازم مي‌باشد راجع به آن بحث روشن تر و بيشتري بنمايم تا ثابت شود كه ما واقعاً طرفدار و موافق آن هستيم و طرفداري ما چگونه و تحت چه شرايطي است (يعني همان شرايط مشروطه كه در قانون اساسي مطرح است).

اگر از مسئله سلطنت جداگانه و مفصل مي‌خواهم صحبت كنم و قسمت حساس دفاع من مي باشد، نه از آن‌ جهت است كه به اصل سلطنت بيش از ساير اصول قانون اساسي اهميت مي‌دهيم و سايرين را فرع مي‌شماريم، بلكه از اين‌جهت كه مدار و محور اتهام ما و مواد استنادي دادستان راجع به اهانت به‌مقام سلطنت و ضديت با سلطنت مشروطه است. بنابراين لازمست‌كه در رد ادعي كيفر‌خواست و ري دادگاه كه گفته است ما رويه و نيّت مخالف مرامنامه داشته‌ايم بري شما به اتكي آن افكار و  معتقداتم كه قبول  داريد مورد  قبولم هست ؛ نشان دهم  چرا و  چگونه با سلطنت مشروطه بري ايران موافق مي‌باشم... .[21]

 

در اينجا رياست دادگاه آقاي مهندس بازرگان را از ادامه صحبت و دفاع باز مي‌دارند و با وجود اصرار ايشان كه قسمت‌هاي حساس و اصلي و آخرين روز دفاع است، اجازه استفاده از حقوق و بيان كامل آنچه بر طبق ماده 194 آئين دادرسي و كيفر ارتش، شخص براي دفاعِ خود مفيد مي‌داند، ندادند و سخنانشان در همين‌جا خاتمه يافت و اعتراضاً به جاي خود نشستند.

 

 

پاورقی‌ها

1. سوره طه / 25 الي 28 : پروردگارا ، سينه من بگشا و كارم را به من آسان كن و گره از زبان من بگشاي كه گفتار مرا بفهمند.

2. از امام حسين (ع) : آگاه باشيد كه زنازاده‌ي فرزند زنازاده، مرا در انتخاب يكي از اين دو كار ناگزير كرده است؛ يا دست به شمشير برم، يا تن به ذلّت دهم، هيهات كه بر ما ذلّت روا نيست.

3. سوره توبه / 52 : مگر براي ما جز (وقوع) يكي از دو نيكي را انتظار مي‌بريد؟...

4. سوره اسراء (بني‌اسرائيل) / 80 : پروردگارا، مرا [در هر امري] به شايستگي وارد كن و به شايستگي خارج كن و مرا ازجانب خود موضعي مسلط و پيروزي‌آور عطا فرما.

5. (سوره فرقان / 72 : و چون به ياوه‌اي برخورد كنند، بزرگوارانه[از آن ] در مي‌گذرند.)  و   (سوره فرقان / 63 : چون جاهلان آنان را [باسخني ناروا] مخاطب سازند، مي‌گويند: سلامت باشيد؛)

6.خوشمزه است چند سال بعد كه به‌دستور فرمانداري نظامي حكومت علاء، بري اولين بار و بعد از اخراج از مديريت كل لوله‌كشي آب تهران زنداني شدم، به اتفاق آقاي دكتر سحابي در لشگر زرهي،[در زندان] انفرادي در سلول مي‌زيستيم. يك روز كه آقاي دكتر سحابي بري شستن ظروف به نظافت‌گاه عمومي زندان رفته بود، به يكي از محبوسين توده‌ي بر می‌خورد. مشاراليه سراغ بنده را مي‌گيرد. آقاي سحابي مي‌گويد امروز ظرف‌شوئي با من و نظافت اطاق با ايشان است. آن جوان توده‌ي به شوخي مي‌گويد، حتماً بعد از خروج از زندان كتابي خواهند نوشت تحت عنوان «از لوله‌كشي تا جارو‌كشي». يك‌روز هم به مناسبت سمپاشي اطاق‌هي زندان، همه زنداني‌ها را موقتاً به محوطه آوردند. يك پيرمرد ارمني را كه در سلول انفرادي مجاور ما ممنوع‌الملاقات بود و تازه به زندان انداخته بودند، آنجا ديدم. كتابي در دست داشت كه از كتابخانه زندان به او داده بودند. با تعجب خاصي يك نگاه به كتاب و يك نگاه به بنده مي‌كرد و نمي‌فهميد چطور شده است. از يك‌طرف كتاب «مطهرات در اسلام» بنده را به او داده‌اند بخواند و از افكار كمونيستي دست بردارد و از طرف ديگر در آن بحبوحه مبارزه دولت با توده‌اي‌ها، مولف اين كتاب را نيز به زندان انداخته بودند.

7. سوره رعد/ 11 : خداوند تغييري در اوضاع گروهي نمي‌دهد تا خود آنچه در ضميرشان هست تغييردهند.

8. اتفاقاً همين‌طور شد و نامبرده را به همين اتهام تحت تعقيب قرار داده‌اند.

9. حديث نبوي : حكومت با كفر ممكن است قرار گيرد ولي با ستم قرار نخواهد گرفت .

10. سوره نساء / 149: اگر نيكي‌اي را عيان كنيد يا آن را نهان كنيد، يا از بدي‌اي در گذريد، خدا نيز بخشنده و تواناست . 

11.‌ در اينجا آقاي مهندس بازرگان با لحن تلخ و تأثر‌انگيزي افزودند كه حالا رئيس شهرباني با كمال وقاحت دستور مي‌دهد به كسي كه از قهرمانان ملت است و با خلع يد از كمپاني سابق نفت ريشه‌هي اسارت مملكت را قطع كرده است، بري مراجعه به خانه خود و جستجوي قباله زميني كه جهت معاش زن و فرزندش مي‌خواهد بفروشد دست‌بند بزنند ...

آقي رئيس دادگاه، كلام آقاي مهندس را بريده گفتند: «زنداني شدن و محاكمه آقايان كه به خاطر آن خدمات نيست... » آقاي مهندس جواب دادند: «بسيار خوب، اگر راست مي‌گوئيد لااقل بفرمائيد بري خاطر آن خدمات، از دستور دست‌بند زدن صرف‌نظر نمايند ...»

12. اين قسمت از اظهارات مخبر آلماني را آقاي رئيس دادگاه نگذاشتند كه آقاي مهندس بازرگان قرائت نمايند و ما از مجله خواندنيهي اشاره شده استفاده نموديم.

13. از زيارت عاشورا: نفرين بر آن جمعي كه تو را كشتند، نفرين بر آن جمعي كه بر تو ستم روا داشتند و نفرين بر آنها كه اين ناروايي‌ها را شنيدند و بدان رضايت دادند.

14. توضيحاً اضافه مي‌شود كه به موازات تبليغات جبهه ملي و تحصن در سنا، محصلين دانشگاه نيز دست به پرشورترين تظاهرات خود زده به عنوان اعتراض به عدم آزادي انتخابات، اعتصاب غذا و تحصن كردند. روز نيمه شعبان كه بري شركت در جشن ميلاد حضرت ولي عصر به طرف مسجد ارك سرازير شدند، شديداً مورد حمله و ضربات پليس قرار گرفتند. يك روز هم ماشين آقاي دكتر اقبال وزير دربار را در دانشگاه آتش زدند.

15. از قبيل اين اظهارات:....«وحشت آور است اگر از تعديات و تجاوزات چند سال اخير به بيت‌المال و ثروت مملكت پرده بردارم.» يا «دولتها آمدند و مردم را گول زدند... ديگر مملكت تحت عنوان اجري طرح‌هي عمراني و غيره، طاقت به‌چاپ به‌چاپ ندارد» يا « اين جناح راست هيئت حاكمه مي‌باشد كه ...»

16. خوشمزه است كه حتي آدمي مثل جمال‌زاده نويسنده معروف و مورد احترام و مراجعه دولت‌هي ضد‌‌ملي مدافع رفراندوم، نيز در روزنامه كيهان 24/4/1342 از قول او چنين نقل مي‌شود:

«مردم ايران از بس در اين قرن اخير تجربه‌هي تلخ ديده‌اند و وعده‌هي بي اساس شنيده‌اند دير باور و سوء‌ظني و شكاك و به قول فرنگيها سپتيك شده‌اند و به كسي و غيري نمي‌توانند اطمينان داشته باشند و حرف اوليي امور را به اين آساني باور نمی‌كنند و در زير هر كاسه نيم كاسه‌ي می‌بينند و ديگر به سهولت حاضر نمي‌شوند فريب وعده‌هي دروغ و بي اساس را بخورند و چشمشان در هر جا سالوس و دروغ و فريب و پليدي مي‌بينند. آشكار است كه چنين مردمي به آساني و بدون چون و چرا يار و ياور دستگاه هي دولتي نمي‌شوند ...»

توجه داشته باشيد كه اين مقاله كاملاً تازه است و شامل كليه دولت‌هي كودتا و وعده‌هي انقلاب سفيد 6 بهمن هم مي‌شود. 

17. ‌سوره آل عمران / 110: بهترين دسته‌اي كه بر اين مردم نمودار شده‌اند ، شما بوده‌ايد . به نيكي وا مي‌داريد و از بدي باز مي‌داريد و به خدا ايمان داريد. 

18. حديث نبوي: كسي كه روزي را بگذارند بي‌آنكه در امور مسلمانان تلاش كرده  باشد، مسلمان نيست.

19. كتاب «راه طي شده»، با نام «مباحث بنيادين» در سال 1377 توسط شركت انتشارات قلم چاپ و منتشر شده است.

‌20. حديث نبوي: دوست‌ داشتن «وطن» از ايمان است.

21. به مقدمه چاپ دوّم كتاب «مدافعات» كه در صفحه 135 اين مجموعه آثار قرار دارد، مراجعه فرمائيد.

در اينجا رياست دادگاه آقاي مهندس بازرگان را از ادامه صحبت و دفاع باز مي‌دارند و با وجود اصرار ايشان كه قسمت‌هاي حساس و اصلي و آخرين روز دفاع است، اجازه استفاده از حقوق و بيان كامل آنچه بر طبق ماده 194 آئين دادرسي و كيفر ارتش، شخص براي دفاعِ خود مفيد مي‌داند، ندادند و سخنانشان در همين‌جا خاتمه يافت و اعتراضاً به جاي خود نشستند.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه