کد خبر: ۲۶۱۶۵
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۰ - ۱۱:۲۴-18 July 2021
تابستان شمال به رطوبت بالا و گرمای برنج پزان معروف است. اما دو هفته‌ای است که لباس‌های گرم را از کمد درآورده بودند و شب‌ها پنجره‌ها را می‌بستند و زیر پتو می‌رفتند. سرمای عجیبی شده بود، هر روز و شب بارندگی بود و گاهی طوفانی میشد.
صدای باد که در بین برگ‌های درخت سپیدار می پیچید و جیغ پرستوها، همه چیز را لذت بخش‌تر می‌کرد. اما او عاشق صدای جیرجیرک های نر بود که آن همه می خوانند تا جیرجیرک‌های ماده را به سمت خود جذب کنند. آواز جیرجیرک‌ها برای او مانند اپرای عاشقانه بود.

آنروز صبح، جلوی آیینه نشسته بود و موهایش را شانه می‌کرد و به سفیدی موهایش نگاه می کرد، فکر کرد که هر چه زودتر آرایشگاهی پیدا کند و به این موی چند رنگ شکننده و زبر شکل بهتری بدهد.

چند سالی بود که موهایش کم شده بود و دیگر هرگز صاحب آن موهای بلند و مشکی که روزگاری باد آن ها را به رقص در می‌آورد، نشده بود. گاهی دلش می‌خواست تقویم را نگاه نکند و گذر ماه و سال را نشمارد؛ اما گذر زمان در کم شدن بینایی و موها و توان جسمی و از دست دادن سه دندان خودش را خوب نشان می‌داد.

دلتنگ تک فرزندش بود که در تهران تنها زندگی می‌کرد. در حال شانه کردن موهایش بود که که گوشی را برداشت و به دخترش تلفن کرد. آنقدر زنگ خورد تا خودش قطع شد.

گوشی را به کناری گذاشت، بلند شد و خود را روی تخت انداخت از شیشه ی پنجره به آسمان خیره شد، دو تا پرستو روی درخت نشستن، چشمانش را بست و به رویای سال‌ها قبل رفت. صدای مادرش در گوشش پیچید، دختر باید مراقب باشد زود برگرد به خانه.

چشم‌هایش باز شد و از جا پرید به دستشویی رفت و به صورتش چند مشت آب سرد پاشید و بعد رفت به آشپزخانه و مشغول مرتب کردن ظرف‌ها شد که تلفن زنگ خورد. دوید به سمت تلفن، دخترش بود. سلام عزیزم کجا بودی؟ نگرانت شدم. حالت چطوره؟ 

مامان من خوبم. چرا انقدر تلفن میزنی؟! خب عزیزم نگرانت بودم، من را از خودت بی خبر نگذار..
چشم مامان. اما آنقدر هم نگران نشو من دیگر بزرگ شدم از عهده خودم برمی‌آیم.
مامان! مامان! چرا جواب نمیدی؟ آخ ببخش. یک لحظه توی فکر رفتم. به چی فکر میکنی؟ هیچی مهم نیست.  فقط لطفا به کسی اعتماد نکن و منزل کسی نرو. مامان چه حرف هایی می زنی!
مگر من بچه ام! نه عزیزم تو بزرگ شدی اما من هنوزم نگرانتم. 
مامان تو از بچگی مدام نگرانم بودی واقعا دیگه خسته شدم برای همین دلم تنهایی می‌خواد، من برم کار دارم خداحافظ.

گوشی در دستش خشک شد صدای شکستن قلبش را شنید. چند لحظه نشست و باز به خود آمد و بلند شد و خود را مشغول کار کرد، تلاش کرد تا ذهنش را ساکت کند گاز را تمیز کرد و زمین را دستمال کشید و موسیقی گذاشت اما موسیقی تمام شد و او چیزی از موسیقی نشنید.

با ذهنی آشفته روی کاناپه دراز کشید و کتابی برداشت تا بخواند ، مدام خواند و تکرار کرد با صدای بلند خواند و آرام خواند آما اصلا تمرکز نداشت و چیزی نمی‌فهمید. کتاب را بست و روی سینه‌اش گذاشت و به سقف خیره شد، صدای تیک تاک ساعت را می شنید این صدا آرامش کرد و کم کم به خوابی عمیق فرو رفت.

غزال
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان