کد خبر: ۲۵۸۸
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۸:۵۶-25 August 2018
روایت دیدار تابستانی با نجف دریابندری، در خانه ی خیابان ولیعصر به بهانه ی اول شهریور که سالگرد تولد اوست
تلفن كه زنگ خورد پشت خط، صداي گس علي دهباشي بود كه به من گفت: «آقا فردا ساعت 10 صبح، مقابل منزل نجف دريابندري!» مي‌خواستم به ديدار مترجم «وداع با اسلحه» بروم. كتابي كه تمام خاطرات كتابخواني‌هاي نوجواني‌هايم درونش معلق بود، گفتم: «چشم‌ آقا». ساعت 10 صبح بايد بدون يك دقيقه جابجايي علي دهباشي را جلوی منزل نجف دريابندري ملاقات مي‌كردم. خلف وعده با او گناه نابخشودني است و اين را تمام كساني كه دهباشي را مي‌شناسند به خوبي مي‌دانند.

«صبح،خیابان ولیعصر،آغاز یک مهمانی»

وقتي از تقاطع نيايش ـ ولي‌عصر به خيابان رحيمي رسيدم نخستين چيزي كه توجهم را به خودش جلب كرد، سفارت لبنان بود كه در همسايگي خانه ی آقای دريابندري قرار داشت. وارد خيابان که شدم، در پياده‌ رو چند مرد و چند زن ميانسال مشغول پياده‌ روي بودند. مثل یک مستند زیبا كه آدم را مجذوب خودش مي‌كند، مشغول تماشای آنها و رفت و آمد دم صبح خیابان ولیعصر شدم. به هر روي از كنار آنها گذشتم و مقابل در منزل نجف دريابندري علي دهباشي را ديدم كه ايستاده بود و با تلفن همراهش حرف مي‌زد.علي دهباشي به تنهايي پديده‌اي است كه نيمي از تاريخ ادبيات ايران و بزرگانش به او مديونند. نامي كه هرگز در تاريخ ژورناليسم ايران پاك شدني نيست. او بهترين شاگرد دكتر عبدالحسين زرين‌كوب است كه عاشقانه و با وسواس بسيار به مقوله انعكاس مسائل فرهنگ ايران در مجله بخارا مي‌پردازد. مثل هميشه چند نسخه از مجله بخارا همراهش بود و در میان آن ها شماره صد این مجله، ويژه نجف دريابندري، درون كيسه‌اي آبی ‌رنگ به چشم مي‌خورد. مقابل در منزل دريابندري كمي ايستاديم كه ساعت دقيقاً 10 شود تا زنگ خانه آقای مترجم را بزنيم و داخل شويم.

«آقای مترجم، به آرامی کوچه های پر درخت»

زنگ خانه را كه زديم،در باز شد و ما وارد حیاط خانه ی دريابندري شديم. حياطي كه در حاشيه ی غربي آن گل هاي نيلوفر شكوفه كرده و حالت خاصي را به فضاي حياط بخشیده بودند. نزديك پله‌هاي كرم‌ رنگي شديم كه مدخل ورودي به ساختمان اصلي را شكل داده بود. طبقه ی سوم؛ در كه باز شد به فضايي آرام نگاه كردم كه در ميان تمام آنها نجف دريا بندري بود كه آرام بر مبلي سفيد نشسته بود. برف گرمي كه روي موهاي سرش نشسته بود، با سفيدي تمام كاغذهايي كه سياهه ی آثارش را يدك مي‌كشيدند، تضاد پرمعنایی درست کرده بود. او نجف دريابندري بود. مترجمي كه سال‌ها با كتاب‌هايش زنده گي كرده بودم، از «نازي‌آباد» تا هر جاي دنيا، او با ترجمه‌هايش مرا به دنبال خود كشيده بود. ديدار شد میسر و ...حالا صداي فلا‌ش‌هاي عكاس بود و دست دادن با نجف دريابندري. نجف مثل هميشه آرام بود انگار. بی صدا نشسته بود و كهولت سن اجازه ايستادن به او نمي‌داد. اما او در متن ترجمه‌هايش هميشه ايستاده است، ايستاده نفس مي‌كشد و ايستاده حرف مي‌زند. نجف مثل هميشه آرام و بي‌تكلف نشسته بود و حتا هيچ قيد و بندي صمیمیت چهره‌اش را مخدوش نمی کرد. سكوتي عميق برفضاي خانه مستولي شد. او آرام پلک می زد. به آرامی کوچه های اطراف خیابان ولیعصر. به آرامش چنارهای محله، شبیه وقار کلماتی که در کتاب هایش پشت هم می نویسد. دلم می خواهد یک دل سیر با او حرف بزنم اما می دانم که حرف زدن برای او سخت است و ترجیح می دهد دیدار ما به سکوت بگذرد. ما آمده ایم تا او را ببنیم و از حال و روزش برای مخاطبان و اهالی هنر گزارش تهیه کنیم. حتی اگر حرف هم نزند،نشستن در میان کتابخانه پر کتاب پیرمرد جنوبی به آدم اعتماد به نفس می دهد. او نجف دريا بندري است، مردي كه از تمام فصول ترجمه رختي بر طناب حروف انداخته است.

«اینجا دود از كنده بلند مي‌شود»

آرام كه به خانه نگاهي كردم، ديدم در جهاني شبيه همين سكوت، با ديوارهايي پر از نقاشي‌هاي متفاوت زنده گي مي‌كند و فرش دستبافي كه بر كف پاكوبه ی خانه نشسته بود، همه چيز را سر راست به هر بيننده‌اي مي‌گفت. كمي‌ آن‌طرف‌ تر، نزديك بالكن خانه یدريابندري كه مملو از گلدان‌هاي رنگا‌رنگ بود، ساعتي به ديوار بود كه پاندول‌هايش حركت نمي‌كردند و روي ساعت 5 عصر به خواب رفته بود. مثل ساعت 5 عصر «لوركا.» كنج اتاق، آينه و شمعداني‌هاي قديمي ديده مي‌شد كه حال و هواي خانه را به كهنگي عمارت‌هاي قديمي مي‌كشاند و بوي كودكي‌هاي نجف دريابندري را در هوا پخش می کرد. همان روزهایی که در کوچه های بوشهر می دوید، همان روزهایی که هنوز پیرمرد نشده بود و «پیرمرد و دریا» را ترجمه نکرده بود. همان روزهایی که هنوز همسایه ما نبود. باز كه چشم چرخاندم نجف دريابندري بود و تورق بي‌صداي مجلات و کتاب هایی که در اطرافش بود. علي دهباشي از نجف دريابندري مي‌پرسد: «آقا كتاب جديد و خوب چه خوانده‌ايد؟» و آقای دريابندري با طنزي جالب و لحني فراموش ناشدني گفت: «من كتاب زياد نخوانده‌ام، چون اصلان گيرم نمي‌آيد!» دهباشي كوتاه نيامد و پرسيد: «فيلم چه مي‌بينيد؟» كه باز هم دريابندري گفت: «فيلم هم نمي‌بينم، چون گيرم نمي‌آيد!» دهباشي با خنده‌اي به لب فهميد كه انگار نمي‌شود حريف زبان نجف شد. هر چه باشد دود از كنده بلند مي‌شود و بس.

«بله، نجف دریابندری»

دوباره سكوت بود و عطر چاي كه در هواي خانه مي‌پيچيد. به قفسه‌ كتاب‌هايش خيره شدم و در ميان كتاب‌هايش حتا يك نسخه از ترجمه‌هايش ديده نمي‌شد! ديدار با مردي كه اغلب اهالی فرهنگ و کتاب، ترجمه یا تالیفی از او در کتابخانه شان دارند، بسیار جذاب است. اگر نمی گویید این حرف خیلی شاعرانه است، باید بنویسم مردی مانند مترجم رمان پیرمرد و دریا، در این سن و سال هنوز مثل دریا آرام است. نجف دريابندري مردي براي تمام فصول است، پس می توان به نماینده گی از همه مردم برایش نوشت: «دوستت داریم!»

از خانه دريابندري كه خارج شديم، همراه خودمان بخشي از خانه را بیرون آوردیم. آرامشی که درست نمی دانستیم در شلوغي و همهمه ی شهر، بايد کجا خرجش كنيم. ولی با کمال افتخار و خرسندی در گوشه ی دفترچه یادداشتی که در دست داشتم، نوشتم : «نجف دريابندري فعلن سه نقطه تا بعد...»

پ.ن: بعد از مدتی که از این دیدار گذشت دوباره به دیدار نجف دریابندری رفتم دیگر شرایط سختی را دارد سپری می کند و هیچ چیز را نمی تواند درک کند و آلزایمر وحشتناک تار و پودش را در بر گرفته بود. تصاویر درد ناکی را با خودم از آن خانه بیرون آوردم و تا امروز ذهنم را درگیر کرده بود. هر چه کردم نتوانستم دیدار آخر را بنویسم و دلم با من گفت این دیدار تابستانی را برایتان بگذارم که در روزنامه ی فرهیختگان منتشرش کرده بودم.

مهدی وزیربانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان