کد خبر: ۲۵۸۶۳
تاریخ انتشار: ۱۶ تير ۱۴۰۰ - ۰۸:۱۳-07 July 2021
داستان زدن یا دستانزد از آرایه‌های ادبی هم است که پیشتر ارسال المثل می‌گفتند.
مو را از خمیر بیرون آوردن

این بیت از داستان ضحاک است، آنجا که ضحاک در کشور حضور ندارد و وزیرش به نام کندرو به کار ها رسیدگی می کند. در این هنگام فریدون به کاخ ضحاک نفوذ کرده و شهرناز و اَرنواز مطیع او گشته اند ...

کندرو که از این جریان با خبر می شود بامداد سوار بر اسب به سوی ضحاک می تازد و ماجرا را برایش شرح می دهد ، ضحاک پریشان از ترس از دست دادن پادشاهی ، نمی تواند بپذیرد می گوید شاید مهمان باشد ...

کندرو می گوید مهمان به خود جسارت نشست و برخاست با دختران جمشید را نمی دهد و در کنارشان به می گساری نمی‌پردازد ...

ضحاک به شدت عصبانی گشته و به کندرو می گوید که دیگر در بارگاه من جایی نخواهی داشت ...
کندرو که کار را تمام می داند و می فهمد که ضحاک دیگر جایی در کشور ندارد می گوید چگونه وقتی پادشاهی از دستت رفته به من دستور می دهی؟

تو اگر می توانی برای کار خودت چاره اندیشی کن:
چرا تو نسازی همی کار خویش 
 که هرگز نیامدت ازین کار پیش

《ز تاج بزرگی چو موی از خمیر 
       برون آمدی مهترا چاره گیر》 

روی سخن ما با بیت دوم است از زبان کندرو: تو اگر چاره اندیشی در مورد کار خودت چاره اندیشی کن که چون موی از خمیر که یکباره و به آسانی با زیرکی بیرون می آید ، از پادشاهی و تختت بیرون آمدی.

به نظر می‌رسد که موی را از ماست بیرون کشیدن صورت دیگری از همین دستانزد باشد که زمانی به کار می رود که کسی زیرکانه و پنهانی متوجه نقض در کاری یا آگاه شدن از مساله ای که دیگران سعی در پنهان نمودن آن دارند، شود و آن را به آسانی آشکار کند. چو موی از خمیر بیرون آمدن در این داستان نیز همین مفهوم را دارد که فریدون زیرکانه و به یکباره به آسانی پادشاهی را از ضحاک باز ستاند .

اما چرا به آسانی؟ شاید این تصور به وجود آید که مو بیرون کشیدن از خمیر و ماست بسیار مشکل است... دقت کنید که مو سیاه است و ماست و خمیر سفید، بنابراین به آسانی دیده می شود ....

این دستانزد در اشعار دیگر شاعران نیز دیده شده:

ز آب رویت پخته شد نان وجودت، لاجرم 
صانع از خاکش برون آورد چون موی از خمیر 
(انوری)

تا دی مثل او مثل موزه و گل بود 
اکنون مثل او مثل موی و خمیر است
(انوری)

این دو دستانزد بارها در مواردی به کار می رود که مناسب آن نیست زیرا به کار برنده به باریکی و ظرافت مو توجه داشته نه تضاد رنگ بین مو و ماست و خمیر. 

دست بردن به چاشت پیش از شام خوردن

سری می زنیم به داستان فریدون، آنجا که سلم و تور از بخش کردن پدر نا راضی هستند و فرستاده ای می فرستند ... فریدون که از هر کسی بهتر فرزندان خود را می شناخت ، ایرج را فراخواند و از دشمنی دو برادر او را آگاه کرد ، فریدون گفت: آنها تا زمانی برادرت هستند که تو تاج بر سر داری اگر روزی گرفتار شوی به بالین نخواهند آمد. 

شایسته است که تو دست به کار شوی:

گرت سر به کارست بپسیچ کار 
 در گنج بگشای و بر بند بار 

《تو گر چاشت را دست یازی به جام 
      و گر نه خورند ای پسر بر تو شام》

روی سخن ما با بیت دوم است: 
یعنی تو برای چاشت کردن به جام دست ببر پیش از آنکه آنها بر تو شام خورند (کار تو را تمام کنند)

 مفهوم کنایی شام خوردن بر کسی چنین است: به دیگری مهلت ندادن و پیشی گرفتن از دیگری که موجب کامیابی و پیروزی گردد... کار را تمام کردن پیش از آنکه دشمن دست به کار شود. تاختن نابهنگام یا شبیخون بر دشمن 

اما اینجا سخن از چاشت کردن نیز هست و چاشت به معنی صبحانه و وعده اول روز 

پس اگر کسی بر چاشت دست یازد یعنی تمام کار ها را انجام داده و زود تر اقدام کرده اما شام خوردن پس از چاشت می باشد و به معنی دیر اقدام کردن.

پس مفهوم بیت چنین می باشد: قبل از آنکه کار تو را بسازند و بر تو پیروز شوند تو چنان پیشی بگیر که قبل اقدام آنان تو کار هایت تمام شده و پیروز شده باشی. اینجا نیز فریدون به ایرج می گوید تو زودتر پیش قدم شو و کار ها را بساز پیش از آنکه آنها کاری انجام دهند و بر تو پیروز شوند. 

این دستانزد در پند و اندرز های زیادی کاربرد دارد چنانچه در آثار دیگر شاعران و نویسندگان بزرگ نیز دیده می‌شود: 

خواجه رفت از جهان چه تن زده اید
 به جهان شور و فتنه در فگنید 
هین! که ایام شام خورد بر او 
سنگ در شیشه‌ سحر فگنید 
(مجیرالدین بیلقانی)

چون در کارزار باشی آنجا سستی و درنگ شرط نباشد چنانچه تا خصم تو بر تو شام خورد تو بر او چاشت خورده نباشی 
(عنصر المعالی)

چو برتو دهر به آفات خویش چاشت کند
ترا به صبر بر او قصد شام باید کرد.
(ناصرخسرو)

چون چاشت کند بخویشتن پیوست 
تو ساخته باش کار شامش را.
(ناصرخسرو)

چون با پدرت چاشت خورد گیتی 
ناچار خورد با تو ای پسر شام 
(ناصرخسرو)

امیدوارم همیشه بر دشمنان خود دست به چاشت برید پیش از آنکه بر شما شام خورند.

به دام خود نهاده آویختن

این بیت از داستان رزم خاقان چین با هیتالیان است، زمانی که انوشیروان اردشیر را فرا می خواند و می گوید که نامه ای به خاقان بنویس... و در آن از رزم و پیروزی خاقان بر هیتالیان می گوید که آنها خود آغازگر جنگ و بدی بودند و بیهوده خون بی گناهان را می ریختند اکنون به دست خود و به دامی که خود برای دیگران پهن کرده بودند گرفتار شدند و تو آنان را شکست دادی....:

نخست آنک گفتی ز هیتالیان 
کزان گونه بستند بد را میان 

ببیداد بر خیره خون ریختند 
《به دام نهاده خود آویختند》

آویختند در این بیت معنی گرفتار شدن می دهد 
به دام خود نهاده گرفتار شدند 

شاید بتوان این را معادل ضرب المثل : 
چاه مکن بهر کسی 
اول خودت دوم کسی 
دانست که برای کسی به کار می رود که نقشه ای برای نابودی کسی می کشد و دامی پهن می کند و خود نیز گرفتار آن می شود ....
فردوسی جای دیگری نیز صورت دیگری از همین مفهوم را به کار برده ، در پادشاهی نوشین روان :
هرآنکس که اندیشه بد کند 
به فرجام بد با تن خود کند 

امیدوارم هرگز برای حال کسی به کار برده نشود، هر چند برخی لایق آن هستند ...


به آبشخور آمدن میش و گرگ 

این بیت از ابیات ابتدای داستان پادشاهی اورمزد می باشد که پس از مرگ پدرش شاپور بر تخت می نشیند و  .... زمانی که حکیم می خواهد اوضاع آن روزگار مردمان بعد به تخت نشستن اورمزد به تصویر بکشد چنین می گوید : 

چو بنشست شاه اورمزد بزرگ 
به آبشخور آمد همی میش و گرگ. .... 

می دانیم که میش و گرگ در تضاد با یکدیگر قرار دارند مانند همان گرگ و گوسفند و در ادبیات و گفتگوی عامیانه هم وقتی از میش و گرگ سخن می گوییم یعنی دو چیز متضاد را در نظر داریم ....

در این بیت مفهوم سخن حکیم این است که در پادشاهی اورمزد آنچنان داد و عدالت برقرار شد که دست ستمکاران کوتاه گشت و میش و گرگ با هم برای آب خوردن به کنار جوی یا آبشخور می آیند و کسی با کسی کاری ندارد . 

این دستانزد زمانی کاربرد دارد که در جایی آنچنان عدالت برقرار است که همه در خوشی کنار هم هستند و کسی با کسی کاری ندارد. در شاهنامه نمونه هایی از بیت ها را داریم که مفهوم همین بیت را دارند:

از این پس نه آشوب خیزد نه جنگ 
به آبشخور آید گوزن و پلنگ

همان از دل پاک و پاکیزه کیش 
به آبشخور آری همی گرگ و میش.

چنین روزی را برای سرزمینم آرزومندم.

جوی نداشتن آب

در داستان خاقان چین و در ادامه جنگ های کین خواهی سیاوش وقتی پیران به نزد رستم می رود و می گوید که خون بیگناهان زیادی ریخته شده، آشتی بهتر است، رستم شرط می گذارد که اگر می خواهی جنگ تمام شود باید هرکس را که در خون ریختن سیاوش نقش داشته را دست بسته نزد من بفرستی و با من نزد کیخسرو بیایی... 

پیران در دل می گوید: این کاری بزرگ است چگونه باید از توران به نزد کیخسرو رفت و اگر از بیگناهان بگذرد از خویشان افراسیاب نخواهد گذشت و این آرزو به وقوع نخواهد پیوست و اینجا با این بیت رو به رو خواهیم شد:

همه زین شمارند و این روی نیست
مر این آب را در جهان جوی نیست ....

روی سخن با لت دوم بیت می باشد، آب زمانی حرکت می کند که جوی و مسیری داشته باشد و اگر جوی نباشد پس آب هم حرکت نمی کند. جوی نداشتن آب کنایه از امکان پذیر نبودن کاری است و اینجا هم پیران می گوید که گذشتن از خون سیاوش و آشتی ایران و توران کاری است که امکان نمی پذیرد. 

این دستانزد را حکیم چندین بار به کار برده است:

همی‌گفت کاین رزم را روی نیست
ره آب شاهان بدین جوی نیست

ولیکن به گفتن مگر روی نیست
بود کاب را ره بدین جوی نیست

و
چنین گفت نرسی که این روی نیست
مر این آب را در جهان جوی نیست

امیدوارم در کارهایتان چنان برنامه ریزی کنید که جویی برای آب هم باشد و انجام پذیرد.

بوی شیر از دهن یا لب کسی آمدن

اینبار نیز به سراغ داستان زیبای سیاوش رفتیم در بخش پنجم داستان طبق بخش بندی چاپ مسکو، گرسیوز که عقب نشینی کرده از جنگ ، سیاوش وارد شهر بلخ شده و نامه ای به پدر می نویسد: 

سیاوش در بلخ شد با سپاه
یکی نامه فرمود نزدیک شاه
نوشتن به مشک و گلاب و عبیر
چنانچون سزاوار بد بر حریر

سیاوش در نامه به کاووس خبر داد که سه روز جنگیده اند و روز چهارم پیروز شده و وارد بلخ شده اند ، سپاهیان وی تا جیحون را فرا گرفته اند و افراسیاب در سغد است .... اگر شاه فرمان دهد من سپاه را به حرکت در آورده و جنگ را آغاز کنم ....

نامه به کاووس می رسد و او شادمان خدا را سپاس می گوید و با شادمانی پاسخ می دهد : همیشه پیروز و شاد باشی ، سپاه آراستی و خواهان جنگ شدی زیرا هنرمند هستی و راستی در کارت است و در ادامه:

《همی از لبت شیر بوید هنوز
       که زد بر کمان تو از جنگ توز》

بوی شیر از لب یا دهن کسی آمدن کنایه از کم سال و نوجوان بودن است و در ادبیات فارسی و ادبیات عامه به صورت ضرب المثل بسیار مورد استفاده قرار گرفته است. در شاهنامه فردوسی نیز علاوه بر داستان سیاوش،  در داستان های دیگر نیز دیده شده است:

در داستان سهراب،  وقتی خبر لشکر کشی سهراب به افراسیاب می رسد در ادامه شاهد این بیت هستیم:

هنوز از دهن بوی شیر آیدش
همی رای شمشیر و تیر آیدش

همچنین در داستان اسکندر ، زمانی که به کید خبر می دهند که شاه می خواهد آن چهار چیزی که هیچ کس در جهان جز تو ندارد، را بداند چیست ؟ نخست جای را از بیگانه تهی می کنند و با فرستاده سخن می گویند و نخستین چیزی که از آن یاد می کنند دخترش است که در وصف وی این بیت را می گوید:

کمندست گیسوش همرنگ قیر
همی آید از دو لبش بوی شیر

همچنین در داستان زو طهماسب که پس از درگذشت زو وقتی رستم را برای جنگ آماده می کنند زال به دنبال اسبی قوی برای رستم است و می گوید این اسبان تاب تحمل رستم را ندارند ... نخست باید به رستم گویم تا همداستان است یا نه و وقتی به سراغ وی می رود می گوید هنوز زمان جنگ تو فرا نرسیده و چنین می گوید :

هنوز از لبت شیر بوید همی
دلت ناز و شادی بجوید همی 

علاوه بر شاهنامه، این دستانزد در اشعار دیگر شاعران نیز دیده شده است:

می چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گرچه در شیوه گری هر مژه اش قتالیست
(حافظ)

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید 
گرچه خون می چکد از شیوه زلف سیهش
(حافظ)

آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر
می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر
(صائب تبریزی)

شير مردان را بجان از رشك شور افكنده ام
گرچه مي آيد چو طفلان از دهانم بوي شير
(طالب آملی)

نمک بر سوخته پراگندن = نمک بر زخم پاشیدن

در بخش دهم داستان سیاوش طبق چاپ مسکو، گرسیوز که از سیاوش کین به دل گرفته است درصدد دل چرکین کردن افراسیاب نسبت به سیاوش است. پس از گفتگوی بسیاری که میان افراسیاب و گرسیوز انجام شد، افراسیاب می گوید که سیاوش را به ایران نزد پدر خواهد فرستاد اما گرسیوز بدنشان این کار را نمی پسندد و می گوید که اگر سیاوش زنده بماند بر و بوم ویران خواهد شد.

و ادامه می‌دهد: هرگاه بیگانه ای با تو خویشاوند شد همه راز های تو را خواهد دانست پس زمانی که او را از خود برانی چون دشمنی که برای خود اندوخته ای بر تو آسیب می رساند و نمک بر زخمت می پاشد:

(یکی دشمنی باشد اندوخته 
نمک را پراگنده بر سوخته) 

نمک پراگندن بر سوخته صورت دیگری از همان دستانزد معروف (نمک بر زخم پاشیدن) است که در ادبیات ما بسیار پر کاربرد است. زخم یا سوخته خود به خود می سوزد و درد دارد و اگر نمک بر روی آن بپاشید درد آن دو چندان شده و حتی منجر به بدتر شدن آن می شود.

زخم یا سوخته در اینجا نماد یا استعاره از نقطه ضعف است و اگر کسی که با شما دشمنی دارد و در صدد آسیب رساندن یه شماست، از آن زخم یا سوخته یا نقطه ضعف اطلاع داشته باشد آن را به روی شما می آورد و از نقطه ضعف شما سو استفاده می کند و نمک بر روی آن می پاشد....

پس مفهوم دستانزد این چنین است: آسیب رساندن و سو استفاده از راز ها و نقطه ضعف های دیگری .

در آثار دیگر شاعران نیز دیده شده است:
درخت خرمی را شاخ مشکن 
نمک بر سوخته کمتر پراکن 
(فخرالدین اسعد گرگانی)

خلقی به تیغ غمزه ٔ خون خوار و لعل لب 
مجروح می کنی و نمک می پراکنی
(سعدی)

ریش فرهاد بهترک بودی 
گر نه شیرین نمک پراکندی
(سعدی)

این چه نمک بود به داغم زدی 
(وحید)

نگار من چو در آید به خنده نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان 
(سعدی)

مرد محب را آتش شوق زیادت گردید،  آتش بر آتش ریختند و نمک بر سوختگی بیختند دل سوخته و گرینده و نالنده آمد تا به سر کوی
(احمد جام)

نعره زنان چون نمک بر آتشم ایرا
غم نمکم بر دل نگار بر افکند 
(خاقانی) 
   
و...

امیدوارم هرگز کسی زخمی نداشته باشید تا کسی هم نمک بر آن نپاشد.
 
گلیم خود را به آب نفکندن یا افکندن

به سراغ داستان نوذر می‌رویم، آنجا که ویسه پسرش را غرق در خون میبیند و خشمگین به قارن پیام می دهد که پیروزی فرا رسیده و سپس به سوی پارس به راه می افتد ... در دشت دو سپاه روی به روی یکدیگر قرار می گیرند که در این هنگام ویسه به قارن آواز می دهد که تخت پادشاهی شما بر باد رفته و تمام سرزمین شما در دست ماست وقتی پادشاه شما گرفتار ماست تو چگونه جان به در خواهی برد ....؟ 
که قارن چنین پاسخ می دهد: 

چنین داد پاسخ که من قارنم 
          گلیم اندر آب روان نفکنم 

اصل سخن و دستانزد امروز در مصرع دوم است : گلیم اندر آب روان نفکنم

در بین دستانزد ها و ضرب‌المثل های ادبیات فارسی، یک ضرب المثل داریم به این صورت: گلیم از آب روان بیرون کشیدن و بیت امروز صورت دگرگونه همین ضرب المثل است .

می‌دانیم که آب روان در حرکت است و اگر چیزی در آن بیفکنیم بیرون آوردنش از آب راکد سخت تر است، زیرا آب روان گلیم را باخود می‌برد ...

نکته دیگر اینکه جنس گلیم معمولا از پشم یا پنبه است و آب بیشتری را جذب می کند ، در نتیجه از آب بیرون کشیدن آن سخت تر می باشد و نیاز به نیروی بیشتری دارد.

پس منظور از این دستانزد دست زدن به کاری نسنجیده و بیهوده است که جز دردسر چیزی در پی ندارد و ممکن است جان آدمی نیز به خطر افتد. اما قارن در این بیت می گوید : گلیم اندر آب روان نفکنم یعنی دست به کار نسنجیده نمی زنم و اگر به میدان جنگ آمده ام با برنامه ریزی بوده است ، از پسرت کین گرفته ام و اکنون به کین جویی از تو آمده‌ام. 

البته در برخی دستنویس‌ها و چاپ مسکو به جای نفکنم واژه افکنم آمده است، می دانیم که دستانزد گلیم خود را از آب بیرون کشیدن به معنی توانایی در حل مشکلات و نجات دادن خود از سختی ها است و اگر این دستانزد را ما اساس کار برای تحلیل این بیت قرار دهیم چنین می شود :
قارن می گوید من گلیمم را بر آب می افکنم و دست به کاری سخت می زنم زیرا توانایی از پس مشکلات آن بر آمدن را نیز دارم. به نوعی در این بیت نوعی تفاخر دیده می شود که من آنقدر قوی ام که دست به چنین کاری که پر از مشکل است، می‌زنم.

گلیم در آب افکندن در ادبیات فارسی نمونه هایی نیز دارد:
من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آب  
دیگری را از رفیقان دست گیری چون کنم؟
(صائب)

گلیم خویش برآرد سیه گلیم از آب 
وگر گلیم رفیق آب می برد شاید ...
(سعدی)

امیدوارم یا هرگز گلیم خود به آب نفکنید و اگر افکندید با خرد و اندیشه خود آن را از آب بیرون بکشید.

جوی به دریا بردن و زیره به کرمان بردن

سری می‌زنیم به داستان بهرام گور که پس از اقدامات بسیار و دادگری، موبدان را فرا می خواند و لب به پند و اندرز آنان می گشاید که دادگر و خردمند باشند و از بی خردی کاووس می گوید که چگونه در بند دیوان گشت و اطرافیان را نیز به دردسر انداخت.

اطرافیان پس از شنیدن سخنان بهرام، اشک در چشمانشان جمع شد و او را آفرین گفتند ...
پس از پایان این سخنان، وزیرش نزد بهرام رفت و گفت که همه جهان از رنج و گنج در امان هستند جز کشور هند که دزدانش گاهی به ایران نیز دستبرد می زنند و شنگل پادشاه هند با اینکه تو پادشاه هستی و فرمانران جهان ، از چین و هند خراج می گیرد. بهرام بعد از شنیدن سخنان وزیر ، نامه ای به شنگل نوشت و چون فرستادگان راهی هند شد. 
 
در نامه پس از ستایش خداوند، به شنگل می گوید : اولين نشانه خرد حد و اندازه خود را دانستن است، تو و پدرت دست نشانده شاهان ایران هستید، بهتر است به عاقبت خاقان چین بنگری که همه چیزش به تاراج رفته....

آگاه باش که من هم خواسته دارم و هم سپاه بسیار و لشکریان هند یارا و تاب رویارویی با سپاه ایران را ندارند و در ادامه می گوید:

《تو اندر گمانی ز نیروی خویش 
همی پیش دریا بری جوی خویش》

روی سخن ما با لت دوم این بیت است:
همی پیش دریا بری جوی خویش 
بهرام به شنگل می‌گوید که تو به نیروی خود خیلی مطمئن هستی که به جنگ با ایران می آیی اما کاری بیهوده و دور از خرد انجام می دهی چنانچه گویی جوی کوچکی را به دریا می بری ...

می دانیم که در دریا آب فراوان است و جوی های بسیاری به آن می ریزد پس چیزی که در دریا بسیار یافت می شود (جوی) یا آب است و جوی بردن به دریا کاری بیهوده و دور از خرد است چنانچه شنگل کاری بیهوده انجام می دهد که به جنگ با ایران می‌آید. 

جوی به دریا بردن صورت دیگری از همان دستانزد معروف: زیره به کرمان بردن است که زیره در کرمان بسیار یافت می شود و بردن آن کاری بیهوده و عبث است همچون دُرّ به عمان بردن و لعل به بدخشان بردن.

در ادبیات فارسی نیز وقتی می خواهند مثال بزنند که کاری داری انجام می دهی بیهوده رنج بردن است اینگونه می گویند که آنجا فلان چیز بسیار است.... چون همان زیره در کرمان و. ... 
البته به همین چند مثال ختم نمی شود و در اشعار بسیاری از شاعران دیده می شود که معروف ترین و کامل ترین آن در اشعار قاآنی دیده می شود:

گیرم که در کلام تو تاثیر کیمیاست
دانا به کان زر نکند عرض کیمیا 

گیرم که عنبرین سخنت نافه ختاست 
کس نافه ارمغان نبرد جانب ختا

ختلان و خنگ و چاچ و کمان، روم و پرنیان 
توران و تیر و مصر و شکر، هند و توتیا

کرمان و زیره، بصره و خرما، بدخش و لعل
عمان و دُرّ، حدیقه و گل، جنت و گیاه

و البته دیگر شاعران نیز اشاره کرده اند: 

جان چه ارزد كه برم تحفه به جانان هيهات 
همه دانند كه كس زيره به كرمان نبرد
(خواجوی كرمانی)

البته مثال های دیگری از همین دستانزد به شیوه های گوناگون در اشعار ادبیات فارسی یافت می شود:

دست و پايي هـمي زن انـدر جـوي 
چون به دريا رسي ز جوي مگـوي (سـنائي)

چو چشمه بر ژرف دریا بری 
به دیوانگی ماند این داوری 
(فردوسی)

نمي دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
به دریا قـطره آوردن بـه کـان گـوهر فـرستادن 
(سيف فرغانی)

اگر نه بنده نوازي از آن طـرف بودي
من اين شکر نفرستادمي به خوزستان (سعدي)

گفتم بدو کابن یمین جان تحفه می آرد بتو 
خندید و گفت از بیخودی قطره به دریا می برد 
(ابن یمین)

حبه ای زر جانب کان چون برم
قطره ای را سوی عمان چون برم
(مولوی)

گل آورد سعدی سوی بوستان 
به شوخی و فلفل به هندوستان 
(سعدی)

و صدها نمونه دیگر ...... 

امیدوارم هرگز کاری نکنید که چون زیره به کرمان بردن و جوی به دریا بردن و گل به بوستان بردن و ..... باشد.

مبر پیش دیبای چینی تبر

در داستان رستم و اسفندیار، وقتی رستم از آرام گرفتن اسفندیار نا امید می شود به ایوان خود باز می گردد و به زواره می گوید : جوشن و کمان و ببر و .... مرا آماده کن ، زواره چنین می کند و وقتی چشم رستم به سلاح نبردش می افتد آه می کشد و به راز و نیاز با او می پردازد که او را در میدان جنگ پیروز گرداند. زال، سخنان رستم را می شنود و لب به دلداری و پند رستم می گشاید که بیخیال جنگ شود و مطیع اسفندیار گردد.

در بین سخنان زال یک بیت شاهکار دیده می شود:

 به گنج و به رنج این روان بازخر 
             مبر پیش دیبای چینی تبر

روی سخن با لت دوم این بیت است:
 
دیبای چینی پارچه ای نازک و لطیف است و با تبر بریدن آن در حالی که خیلی راحت می توان برید ، کاری عبث و بیهوده است و رنج بیهوده بردن. پس باید برای هر چیزی متناسب و هماهنگ با آن چاره اندیشی کرد.

(مبر پیش دیبای چینی تبر) را شاید بتوان معادل دستانزد: (گره ای که با دست باز می شود با دندان نباید گشود) ، دانست، زال به رستم می گوید که دنبال جنگ نرود و مطیع اسفندیار گردد ، مشکل و گره ای که با دست می توانی باز کنی چرا با دندان بگشایی؟
متناسب با خوی و منش اسفندیار دنبال چاره باش.

پس در حل مشکلات باید ابتدا به شیوه های متداول و مرسوم روی آورد و اگر حل نشد با تدابیری دیگر، گره را گشود. گره را نخست باید با دست گشود چون همان پرنیان چینی که با دست نیز پاره می شود نه با دندان و تبر.

معادل این دستانزد را در اشعار سعدی شیرین سخن شیرازی نیز می بینیم:

چو کاری بر آید به لطف و خوشی
چه حاجت به تندی و گردن کشی؟

و:
و گر می بر آید به نرمی و هوش
به تندی و خشم و درشتی مکوش

به راستی که سرتاسر شاهکار حکیم توس، برای ما پر از پند و اندرز و نکته های آموزنده است....

اگر تشنه آموختن باشیم، اگر ...

خشت خشک بر آب افکندن

در داستان پر پند و اندرز انوشیروان، پس از پایان جنگ خاقان چین با هیتالیان، نوشین روان باز بزمی با بوزرجمهر دارد که در پایان این بزم، انوشیروان می پرسد: 

چه چیزی از همه چیز زیباتر است و مرد خردمند از آن سرفراز می گردد؟

که بوزرجمهر پاسخ می‌دهد:

چنین داد پاسخ که ای پادشا
مده گنج هرگز به ناپارسا 

《چو کردار با ناسپاسان کنی 
     همی خشت خشک اندر آب افکنی》

اصل سخن در بیت دوم است که جنبه ضرب المثل و دستانزد دارد ، خشت آجر خام و نپخته است اگر خوب خشک نشده باشد و همانگونه مورد استفاده قرار گیرد، فایده ای ندارد زیرا آن بنا به زودی فرو می ریزد. و اگر خشت خشک را در آب بیاندازی تمام زحماتت که برای به دست آوردن خشت کشیده بودی بر باد خواهد رفت ... خشت باید خشک بماند 

و این کاری بیهوده و عبث است، در این ابیات نیز بوزرجمهر می گوید : گنج را هرگز به فرد ناسزاوار و ناسپاس نبخش، وقتی با فرد ناسپاس نیکی کنی کاری بیهوده انجام داده ای زیرا او قدر آن را نمی داند.

این دستانزد زمانی کاربرد دارد که کسی کاری انجام می دهد و خوبی در حق کسی می کند که فایده ای ندارد و یا کار اشتباهی را مرتکب شده که اصلاح آن مشکل است ، چنین ضرب المثل هایی در ادبیات ما فراوانند که از معادل های آن می توان به:

آمد ابرویش را درست کند زد چشمش را نیز کور کرد
وسمه بر ابروی کور کشیدن
و 
نقش بر آب زدن ، اشاره کرد ...

حکیم در جای دیگری نیز این دستانزد را به گونه ای دیگر نیز به کار برده است :

بدانست بهرام کان بود زشت 
به آب اند افکند و تر گشت خشت 

شاعران دیگر نیز از این دستانزد در اشعار خود استفاده کرده اند :

خیام:

تا چند زنم به روی دریا ها خشت 
تا کی غم مسجد برم و فکر کنشت  
  
شیرین سخن شیراز، سعدی:

نیکخواهانم نصیحت می کنند 
خشت بر دریا زدن بی حاصل است 

امیدوارم سرانجام کارهایی که انجام می دهید چون سرانجام خشت خشک بر آب افکندن نباشد و به نتیجه مطلوب برسید. 


نیره حسین زاده 


گنجینه‌های ادبی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان