کد خبر: ۲۵۶۱۰
تاریخ انتشار: ۰۳ تير ۱۴۰۰ - ۲۳:۱۵-24 June 2021
در اردوگاه جديد، اكثريت با اوكرائينى ها بود. در باراك ما دو بريگاد بود. يكى از سربريگادها اوكرائينى و ديگرى روس بود.
ميان آنها به ظاهر آشتى بود. من در بريگاد روس ها كار مى كردم. رئيس آن پطروف نامى بود كه پس از چندى مرا به معاونت خود برگزيد. كار من گرفتن نان از نانوائى و تقسيم آن بود. توزيع شام و ناهار بريگاد نيزبا من بود. آشپز به من كمى شيله اضافى مى داد. در جنگل كار من كندن علف هاى دور محوطه كار بود. بعد چوب هائى به شكل صليب درست مى كردم و دور محوطه نصب مى كردم كه زندانى از آن تجاوز نكند. روزى خود من به اشتباه از اين سرحد گذشتم. سربريگاد متوجه شد و دست مرا گرفت و به داخل محوطه پرتاب كرد. بلافاصله صداى تير به گوشم رسيد كه به فاصله يك مترى من گذشت. به سربازها تلقين كرده بودند كه ما دشمنان شوروى هستيم. يكى از سربازها مى گفت اگر ما تمام دستوراتى را كه هر روز تكرار مى كنند گوش مى كرديم، نصف شما هم زنده نمى ماند! ما مى دانستيم كه اگر سربازى خارج از محوطه كار، زندانى را بكشد چند روزى مرخصى شامل او مى شود تا برود و خانواده خود را ببيند. كم نبودند سربازانى كه كشتن ما را از خدا مى خواستند!

روزى يك آذربايجانى و يك روس به جمع ما اضافه شدند. چون پطروف با عده اى به اردوگاه ديگر منتقل شدند، آذربايجانى سر بريگاد ما شد. من خوشحال شدم، ولى شادى من طولى نكشيد. ديدم كم كم اوكرائينى ها رفتارشان با من عوض شده است. گويا به اوكرائينى ها خبر رسيده بود كه دو نفر تازه وارد با رئيس اردوگاه قبلى همكارى كرده و با اوكرائينى ها هم زد و خورد كرده بودند. معلوم شد كه لابد جان اين دو نفر در خطر بوده كه رئيس اردوگاه با عجله آنها را به اردوگاه ما فرستاده است. من اين را حدس نزده بودم.
آذربايجانى همان روز اول سر بريگاد شد، اين نشان مى داد كه توصيه شده اند. آذربايجانى مرا مثل سابق در معاونت بريگاد نگه داشت. حق بود قبول نمى كردم، ولى از همه چيز بى خبر بودم. به هر حال اين وضع دوام چندانى نداشت. شبى اوكرائينى ها در جاى خلوتى آذربايجانى را گير آوردند و كتك حسابى زده، بينى او را شكاندند. روز بعد او و ايوان كه با وى آمده بود، تبرى به من دادند و با تهديد و ترغيب مى خواستند آن اوكرائينى را كه اورا مجروح كرده بود، بكشم! البته من سر باز زدم، چون آدمكش نبودم. اساساً آدمكشى كار هر كس نيست؛ خود آنها نيز جرأت اين كار را نداشتند. وضع اين دو نفر در اردوگاه داشت بدتر مى شد تا از پيش ما رفتند. اوكرائينى ها همچنان با من سرسنگين بودند، تا بالاخره فهميدند من از كشتن اوكرائينى سر باز زده ام و دوباره دوستى ما برقرار شد.
در اين اردوگاه با يك آذربايجانى به نام عاصم خان رحيم اُف آشناشدم كه آدم شريف و مهربان و باسواد و به زبان انگليسى مسلط بود. به طورى كه مى گفت او و چند نفر از دانشگاهيان مختلف كه حس ملت پرستى در آنها قوى بود و به صمدوورقون شاعر آذربايجان نامه نوشته و او را به همكارى دعوت كرده بودند كه با هم تشكيلاتى درست بكنند و با روس ها كه منابع آذربايجان را به غارت مى برند، به مبارزه بپردازند. صمدوورقون از ترس اين كه مبادا دام اِم.گِ.ب. باشد، موضوع را به اطلاع مقامات مى رساند. در عرض ۲۴ساعت همه آن جوانان را مى گيرند و محاكمه كرده و به هر يك ۲۵سال زندان مى دهند و به سيبرى مى فرستند. دوستى ما روزبروز مستحكم تر مى شد. هر شب پس از شام پيش من مى آمد و تا موقع خواب با هم بوديم. دوستى ما پس از زندان هم در باكو ادامه يافت كه بعداً آن را شرح خواهم داد.

مرگ استالين و جشن و شادى زندانيان
روزى پس از زنگ صبحگاهى، ديدم هر كس از باراك بيرون مى رود زود برمى گردد و با نزديكان خود پچ پچ مى كند. پرسيدم چه خبر است؟ مرا به بيرون بردند، ديدم پرچم بالاى در خروجى نيمه افراشته است. باز نفهميدم. يواشكى گفتند مثل اين كه سبيل مرده است! خوشحالى شان از مرگ استالين بود، ولى من هيچ نوع احساس شادى در خود نمى كردم. هنوز زندانى بودنم را به گردن استالين يا رژيم شوروى نمى گذاشتم، بلكه هاشم زاده و پاوارف ها را مسئول مى دانستم! تا روزى كه خروشچف از فجايع استالين پرده برداشت و اشخاص معروفى چون باقراُف و ژنرال يميليانوف اعدام شدند. آنگاه فهميدم كه ساده لوحى من تا حد حماقت بود! البته به زودى معلوم شد كه استالين هنوز زنده است و پرچم نيمه افراشته مربوط به مرگ ديميتريف، دبيركل حزب كمونيست بلغارستان بوده است! چند ماهى نگذشت كه دوباره پرچم بالاى در نيمه افراشته شد. ولى اين بار واقعاً استالين مرده بود. خيلى ها جشن گرفتند و به هم تبريك گفتند. بسيارى حدس مى زدند كه به زودى تغييراتى پيش خواهد آمد و زندانى ها آزاد خواهند شد. فرداى آن روز لكوموتيوها سوت كشيدند و زندانيان ۳دقيقه دست از كار كشيدند و اداى احترام كردند.
روزهاى اول كه مرا به اردوگاه فرستادند، هر روز تمام زندگى ام مانند فيلم از جلو چشمم مى گذشت. من هم مثل ديگران دنبال كسى مى گشتم تا بدبختى خود را به گردن او بيندازم؛ تا خود را از عذاب روحى نجات بدهم، ولى كسى را نمى يافتم. چون هر چه به سرم آمده بود ناشى از اشتباهات و سادگى خودم بود. به پند و اندرز ديگران توجه نداشتم. فكر مى كردم همه چيز را بهتر از آنها درك مى كنم و قادرم همه چيز را انجام بدهم. به همان بيمارى دچار بودم كه اغلب جوانان به آن گرفتارند. عذاب روحى من بيشتر از اين بابت بود كه نمى دانستم من اينجا چكاره هستم؟ من نه مانند بقيه اسير جنگى بودم و عليه شوروى جنگيده بودم و نه عليه شوروى تبليغ كرده بودم! برعكس دوست صميمى شوروى ها بودم. چرا و به چه علت راضى شدند جوانى و عمرم را در اين اردوگاه ها تباه كنند؟ با گذشت زمان، رفته رفته كارها به اندازه اى طاقت فرسا شد و گرسنگى گريبانگيرم شد كه قدرت فكر كردن را از دست دادم و به يك ماشين مبدل شدم كه بايد امر ديگران را بى چون و چرا اجرا نمايد. مدت ها بود كه درباره خود و خانواده فكر نكرده بودم. خبر مرگ استالين و صحبت هاى زندانيان درباره تغييرات قريب الوقوع و آزادى زندانيان، نور اميدى به دلم تاباند و براى آينده به فكر افتادم.

باز هم وسوسه خودكشى به سرم زد!
در اين اردوگاه، كارها هر روز سخت تر و تحمل ناپذيرتر مى شد. دلم مى خواست مريض شوم تا چند روزى استراحت كنم. در عرض ۹سال زندان تنها دو روز تب كردم و از كار معاف شدم. روزى يك اوكرائينى كه از پارتيزان هاى ناسيوناليست و متعصب بود و با هم دوستى داشتيم، گفت مى خواهى كارى بكنى كه معلول بشوى و از كارهاى سخت معافت كنند؟ بلادرنگ گفتم آرى. ديگر از سرما و كارهاى سنگين و كمرشكن جانم به لب آمده بود. نقشه او اين بود كه توسط اوكرائينى ها سرنگى به دست بياورد و مقدارى توتون را خيس كرده، آب آن را به عضله پا تزريق كنم. قانقاريا موجب مردن بافت هاى عضلات شده و ديگر قابل معالجه هم نبود. سرنگ را با كمك اوكرائينى ها و نيز توتون را به دست آوردم و خوشحال بودم. رئيس نگهبانان داخلى كه بسيار آدم بدجنسى بود، توسط جاسوسان خود فهميده بود كه دوست اوكرائينى من سرنگ به دست آورده است. او كه از اين كارها زياد ديده و كاركشته بود، يكراست سراغ دوست من رفت با فحاشى و تهديد سرنگ را گرفت و خود او را به انفرادى انداخت، ولى كارى جز نثار چند فحش با من نكرد. خيال مى كنم مى دانست كه اين كارها از من ساخته نيست. آن روز بغض گلويم را گرفته بود، چون تنها راه نجات كه به نظرم رسيده بود، از دست داده بودم. البته امروز شكر مى كنم كه پايم نجات پيدا كرد.
پس از ده، يازده ماه، ما را به اوسكى منتقل كردند. اين اردوگاه بزرگ بود و بيش از ۱۵۰۰ زندانى داشت. كار ما احداث ساختمان پالايشگاه نفت بود. همان روز اول با دو آذربايجانى آشنا شدم: شميل از اسراى جنگ و در اين اردوگاه سر بريگاد بود. بريگاد او مقام اول را داشت؛ دومى محمدعلى ستاراُف، مورد احترام زندانيان و نيز رؤساى اردوگاه بود. در اين اردوگاه چچن، اينگوش، اوستيائى، تاتار و از مليت هاى مختلف آسياى مركزى ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفرى درميان زندانيان بودند. همه اينها در اختلافات شان، با وى به مصلحت مى نشستند. غير از كره اى ها كه با من به اردوگاه آمدند، اساس زندانيان را روس ها و اوكرائينى ها تشكيل مى دادند. ستاراُف موفق شده بود بين آنها صلح برقرار كند. شيوه كار او اين بود كه با اقتصاددان ها و سركارگرهاى دولتى به بحث و گفتگو مى نشست، چانه مى زد تا ميزان كار تعيين شده را به نفع زندانى ها پائين بياورد. روز اول ستاراُف همراه با شميل پيش من آمدند و به گرمى از من استقبال كردند. پس از سال ها يك چاى خوش طعم و با كمى شيرينى مرا ميهمان كردند. ستاراُف پيشنهاد كرد يك بريگاد درست كنم و رياست آن را به عهده بگيرم. گفتم هيچ اطلاعى از اين كار ندارم. گفت تو تحصيلكرده اى و به سرعت مى توانى فوت و فن كار را ياد بگيرى؛ شميل هم به تو كمك مى كند. برو ۲۰ تا ۳۰نفر از كسانى كه با تو آمده اند و مى شناسى و خوب كار مى كنند جمع كن و صورت آنها را بده. همين كار را كردم و اينچنين سر بريگاد شدم! بهترين بريگاد در اين اردوگاه از آنِ شميل بود كه تا ۱۵۰درصد كار خواسته شده را انجام مى داد- البته روى كاغذ و به يارى ستاراُف. بريگاد من همراه با ساير بريگادها به محل ساختمان پالايشگاه برده شد. كار ما كندن كانال هائى به عمق ۳ تا ۵/۳متر بود كه لوله هاى آهنى را در آن كار مى گذاشتند. كندن زمين يخ زده كار بسيار مشكلى بود. كلنگ كارساز نبود و با ديلم مى كنديم و بازدِه بسيار كمى داشت. كار من در مسئوليت جديد، پيدا كردن راه حلى براى انجام كارِ خواسته شده بود، ولى تجربه اين كار را نداشتم و راه و چاه را بلد نبودم. هر شب به ديدار ستاراُف و شميل مى رفتم بلكه سر نخى به دست بياورم. بالاخره پس از يك ماه موفق شدم و پس از سه ماه بريگاد من جاى دوم را گرفت. كره اى ها كه در بريگاد من بودند و اكثريت داشتند مثل سابق كار نمى كردند و به تحريك يكى از آنها كه مى خواست سر بريگاد شود كم كارى مى كردند. موضوع را با ستاراُف درميان گذاشتم. او با نفوذى كه همه جا داشت مرا به عنوان بيمار در بيمارستان اردوگاه بسترى كرد. بدين ترتيب عملاً كار دست آن كره اى افتاد كه سايرين را تحريك مى كرد. يك هفته طول نكشيد كه بريگاد مقام دوم خود را از دست داد و نان روزانه آنها به ۳۰۰گرم كاهش يافت. هر چه اصرار كردند ديگر به آن بريگاد برنگشتم و بريگاد ديگرى را تحويل گرفتم و صفر افغانى را با خود آوردم و دوباره بريگاد من مقام دوم را گرفت. از سوى رئيس اردوگاه به بريگاد من باراك نمونه دادند كه هر زندانى يك تختخواب جداگانه و تشك و پتو و بالش نو داشت. هر وقت كميسيونى مى آمد، آن را مستقيماً به باراك من مى آوردند. وضع اردوگاه بهتر شده بود.
كم كم در مقابل كار به زندانيان پول پرداخت مى شد. زندانى مى بايست مخارج خوراك و پوشاك خود را بپردازد. در اردوگاه مغازه باز كردند كه مى شد قند و چاى و شيرينى و سيگار خريد. دريافت دستمزد روح تازه اى به زندانيان بخشيد. دولت هم از مخارج اردوگاه خلاص شد. دولت تنها مخارج معلولين را برعهده داشت. پول از روى ميزان كار زندانى در يك ماه پرداخت مى شد. صفر افغانى هميشه سه برابر ديگران پول دريافت مى كردم. كم كم رشوه دادن باب شد. مقدارى از پول ها را به ستاراُف مى داديم تا سبيل سر كارگر و اكونوميست دولتى را چرب كند. خودم هم مقدارى به دو سر كارگر كه طرف من بودند مى دادم. رشوه دادن برايم مشكل بود. سه روز تمام كوشيدم به آنها رشوه بدهم ولى نتوانستم. بالاخره با پادرميانى يك سربريگاد روس موفق شدم هر ماه مقدارى پول به آنها بدهم. آنها نيز متقابلاً تصديق مى كردند كه بريگاد من فلان مقدار اضافه كار كرده است. كارها به خوبى مى گذشت. روزى رئيس اردوگاه مرا به دفتر خود احضار كرد و دو نفر دزد را به بريگاد من اضافه كرد. مى دانستم كه دزد كار نمى كند. لذا كار آنها را هم بايد بريگاد من انجام بدهد. از اين امر خيلى ناراحت شدم، ولى چاره نداشتم. روز بعد تا به محل كار رسيديم هر دو ناپديد شدند! چند روزى گذشت، دزدها ديدند من اصلاً كارى به كار آنها ندارم. آمدند پيش من كه تو خيالت راحت باشد ما نمى گذاريم درصد تو پائين بيايد. سر ماه كاغذى آوردند كه كارفرما امضاء كرده بود كه كارشان را با ميزان ۱۲۰درصد انجام داده اند! البته نامه را با تهديد از كارفرما گرفته بودند. دو ماهى اين وضع ادامه داشت تا به اردوگاه ديگر منتقل شدند و ما نفس راحتى كشيديم.
چيزى كه در اردوگاه ها ديدم و برايم غير مترقبه بود، نفرت روس ها و اوكرائينى ها از يهودى ها بود. آنها را براى تحقير، «يهودى سگ صفت» خطاب مى كردند؛ حال آن كه اهالى قفقاز و آسياى مركزى نسبت به يهودى ها اين روحيه را نداشتند. من يك دوست يهودى داشتم و از صحبت هاى او خيلى بهره مى بردم.
كم كم هوا گرم مى شد. كندن كانال ها گرچه آسان شده بود ولى ميزان كار خواسته شده خيلى بالا رفته بود. از سوى ديگر در دو مترى آب نمايان مى شد و يك متر آخر را بايد در داخل آب كار مى كرديم. بدى ديگر كار در آن بود كه ديوارهاى كانال فرو مى ريخت و كار كردن را مشكل مى نمود. براى جلوگيرى از ريزش ديوار، چوب بست به كار مى برديم، ولى چون وقت گير بود، زندانى ها كوتاهى مى كردند. در نتيجه گاه ديوار فرو مى ريخت. دو نفر از زندانى ها در بريگاد بغل دستى ما جان خود را زير خاك از دست دادند.
پس از چند ماه، ستاراُف ده سال زندانش سپرى شد و رفت. بعدها او را در باكو ديدم كه در يك آپارتمان دو اتاقه بسيار كوچك با همسرش زندگى مى كرد. بچه هايش به ديدنش نمى آمدند و زنش با او بدرفتارى مى كرد. خودش نيز دائم الخمر شده و از آن ستاراُف چيزى باقى نمانده بود.
روزى عده اى را به اردوگاه آوردند. در ميان آنها، چهار جوان ايرانى به نام هاى كمال صادقيان، فرامرز، بهمن دوست كه هر سه آذربايجانى بودند و تانقير، كه تركمن و جوانى كم حرف و خيلى شجاع بود. فرامرز همه اش دروغ مى گفت. بهمن دوست يك روستائى ساده بود و هر دوى آنها در نزديكى هاى مرز زندگى مى كردند. كمال صادقيان جوان خوب و خوش تيپ و اهل بابلسر بود. علاوه بر اين ها، ايرانى ديگرى در اين اردوگاه بود به نام سبزعلى كه ۵۰سال داشت و در يكى از باراك ها نظافتچى بود. آدم كثيف و دوبه هم زنى بود و ايرانى ها را به جان هم مى انداخت.

زمزمه آزادى از زندان
روزى ما ايرانى ها و عده اى از كره اى ها و آلمانى ها را جمع كردند كه به جاى ديگر منتقل كنند. زمزمه اين بود كه ما را آزاد خواهند كرد- البته كسى باور نمى كرد. همين قدر مى دانستيم كه امر از بالا بالاها صادر شده است! ما را به قزاقستان آوردند. در اينجا تعداد ايرانى ها به ۵۰نفر رسيد. اين اردوگاه با ديگر اردوگاه ها فرق داشت. در ظاهر همان برج ها و همان ديوارها و نگهبانى ها برقرار بود، ولى رفتار نگهبانان و رئيس اردوگاه با ما خيلى بهتر و ملايم تر شده بود. من در اينجا از ايرانى ها يك بريگاد درست كردم. كار ما ساختمان سازى بود كه تحت نظارت مهندس هاى دولتى انجام مى گرفت. زندانى هاى ديگر مثل سابق كار نمى كردند. همه حس مى كرديم كه خبرى هست، اما كسى اطمينان نداشت كه ما را آزاد خواهند كرد. ايرانى هائى كه در اينجا بودند و ايرانى هائى كه بعداً ملاقات كردم، جز چند نفر، همه شان بى سواد، روستائى، جيب بر، آفتابه دزد و يا از فدائيان بودند كه در دوره دموكرات ها در آذربايجان تفنگ به دست گرفته بودند. اغلب اينها در سيبرى مثل موش به سوراخ ها پناه برده بودند، ولى حالا بين ايرانى ها رجزخوانى مى كردند. تحمل اين وضع بسيار سخت بود. چون شروع كرده بودند به دسته بندى و موجب آزار خارجى ها مى شدند. من با يارى ايرانيانى كه از اُمسك با من آمده بودند توانستم آنها را سر جايشان بنشانم.
در اين اردوگاه بود كه با محمد بى ريا، شاعرى كه در زمان حكومت يك ساله فرقه دموكرات آذربايجان وزير فرهنگ بود، آشنا شدم (جريان اين ديدار قبلاً آمده است). در اين اردوگاه، كره اى ها زياد بودند. تقريباً همه آنها را از اردوگاه هاى قبلى مى شناختم. كره اى ها و چينى ها و ژاپنى ها اشخاص تودار و صبور و كارى بودند. اغلب كارهاى دشوار را به آنها مى سپردند. هميارى و همبستگى در ميان آنها زياد بود. در بين ژاپنى ها انضباط و مقررات نظامى برقرار بود: اگر كسى در خارج افسر و ديگرى سرباز بود، در اردوگاه هم همان سلسله مراتب حاكم بود. در ميان اينها و ساير مليت ها همجنس بازى رايج بود. جز يك ژاپنى و يك آلمانى كه همه آن دو را مى شناختند، سايرين اينگونه روابط را پنهان نگه مى داشتند. بين كره اى ها دوستان خوبى داشتم و به شوخى آنها را «سگ خور» خطاب مى كردم. در كره از گوشت سگ غذاهاى متنوعى درست مى كنند- البته نه هر سگى. به گفته آنها سگ هاى مخصوصى را براى اين كار پرورش مى دهند. در يكى از شب هاى عيد كره اى ها، بدون اين كه بدانم، به من گوشت سگ خوراندند! فرداى آن روز، وقتى نماينده كره اى ها را ديدم و طبق معمول به شوخى گفتم «سگ خور» و از مهمانى شب قبل و از لذيذ بودن غذا تشكر كردم. مرا متوجه كرد كه آنچه خوردى گوشت سگ بود! چه حالى به من دست داد، قابل توصيف نيست. از قرار، چند روز قبل سگ زن رئيس اردوگاه گم شده بود. دو روز تمام گشتند ولى پيدا نشد. معلوم شد گوشت همان سگ را به خورد ما داده اند!
ايرانى ديگر عباس زاهدى، جوانى بود خوش تيپ و خنده رو. از جمله جوانانى بود كه از سوى فرقه دموكرات براى آموزش فن خلبانى و تانك به آذربايجان شوروى فرستاده بودند. پس از شكست دموكرات ها و پناهندگى شان به آذربايجان شوروى، عده اى از آنها به كنسولگرى ايران در باكو مراجعه كردند و خواستار بازگشت به ايران شدند. عباس زاهدى از جمله آنها بود. او را دستگير و به سيبرى مى فرستند (درباره او در بخش هاى قبلى اشاره هائى شده است.)
من پس از آزادى او را در باكو ملاقات كردم. او با يك خانم آذربايجانى كه قبل از زندان با او ازدواج كرده بود، زندگى مى كرد و در عين حال درس مى خواند. زنش با او خيلى سرسنگين بود و حتى پيش ما او را سرزنش مى كرد كه ما را گذاشت و رفت زندان! حالا كه به او نيازى نداريم، برگشته است! عباس مناعت طبع داشت، ولى جائى نداشت كه برود؛ نه حقوقى داشت و نه پشتوانه اى در دستگاه فرقه در باكو. ديدن اين وضع برايم خيلى ناگوار بود. ديگر به آنجا برنگشتم. گاه در كوچه او را مى ديدم، خيلى كلافه شده بود و از آن شوخ طبعى ها و خنده هاى دوران زندان ديگرى اثرى نبود.

آخرين اردوگاه
چند ماهى گذشت و ما را به اردوگاه تازه اى كه فكر مى كرديم آخرين باشد، منتقل كردند. در اينجا عده ايرانى ها به ۲۰۰نفر رسيد. مى گفتند ۱۰۰نفر ديگر هم در راه است. در اين اردوگاه از كار خبرى نبود. رئيس كِ.وِ.چ. (شعبه فرهنگى) در اينجا افسر خوش اخلاقى بود. اتاقى در داخل اردوگاه داشت و به شكايات زندانيان رسيدگى مى كرد. در اين اردوگاه عمدتاً ايرانى ها، اروپائى ها، ترك ها و به ويژه كردهاى تركيه بودند. با ايرانى ها باراك بزرگى گرفتيم و تخت و تشك و پتو و بالش گذاشتيم. وارد يك زندگى تقريباً عادى شديم. حمام گرفتيم، لباس هاى خود را كه غير از اونيفورم هاى زندان بود به تن كرديم. هر كسى به دنبال آشنا در اردوگاه مى گشت. در باراك ديگر، كردهاى ايرانى و ترك ها بودند. فرداى آن روز ما را به چاى دعوت كردند. رفتيم و با هم آشنا شديم. دو نفر كرد مسن كه مورد احترام بودند شكايت مى كردند كه چند نفر ايرانى هستند كه خارجى ها را آزار مى دهند و اموال آنها را مى دزدند. خواهش مى كردند جلو كارهاى خلاف آنها را بگيريم. نگران بودند كه بين ما و اين ها زد و خورد پيش بيايد و در روزهائى كه همه اميد به آزادى و ديدار خانواده خود داشتند، كشت و كشتارى راه بيفتد. راست مى گفتند، چون در اينجا تقريباً همه چاقو داشتند؛ زيرا ديگر جستجو و كنترلى در كار نبود. چند روزى گذشت، آلمانى ها آمدند و شكايت كردند كه چند ايرانى ديشب به باراك آنها رفته چاقو كشيده، زندانى ها را تهديد كرده و مقدارى خوراك و پوشاك آنها را برده اند. خاصه به هر مصيبتى بود خطر آنها را كم كرديم و تا حدى تحت كنترل گرفتيم. ديگر چاقوكشى نمى كردند، ولى با تمهيدات مختلف به دله دزدى خود ادامه مى دادند.
از گرفتارى هاى ما در اين اردوگاه حضور چند زن در ميان ما بود: يك زن آلمانى با بچه خردسالش بود كه با يك جوان بلندقد و خوش تيپ از اهالى يوگسلاوى به سر مى برد؛ زنى از لهستان و يكى دو زن ديگر، كه مليت هايشان را نمى دانستيم. يك زن جوان ايرانى به نام زهره و يك زن ۴۵ساله ترك نيز جزو زندانيان بودند. زهره در كنسولگرى ايران در باكو كار مى كرد و از خوش پوش هاى باكو بود. در كنسولگرى على اكبر نامى كار مى كرد كه حفاظت كنسولگرى به عهده او بود و براى روس ها جاسوسى مى كرد (در ماجراى بى ريا از او سخن مى رود). زهره مى گفت: على اكبر مدتى به قصد همخوابگى با من تلاش مى كرد و چون من مايل نبودم برايم پرونده سازى كرد. توسط ام. گ. ب. دستگير و روانه زندان شدم. هنگامى كه به باكو رفتم از على اكبر داستان هائى شنيدم. از روزى كه زهره وارد اردوگاه شد اختلاف بين ايرانيان شروع شد. بيشترشان دلبسته او شده مى خواستند با او ازدواج كنند. هر روز مى رفتند اتاق زهره و آمادگى شان را براى خدمت به وى اعلام مى كردند. زهره زن بسيار زرنگ و در عين حال خوش اخلاق و كمى هم عشوه گر بود. هر كدام فكر مى كردند كه زهره تنها او را دوست دارد! كار عده اى از جدال لفظى به برخورد فيزيكى رسيد. من مداخله كردم و بالاخره با رضايت عمومى، جوانى را كه در ايران چوپان بود مأمور كردم به كارهاى زهره و آن بانوى ترك كه در يك اتاق زندگى مى كردند، برسد. در بين كردها هم همين امر باعث اختلاف شد. آنها هم زن ترك را به اتاق ديگرى منتقل كردند و يك نفر را مأمور انجام كارهاى او كردند. چند نفر از كردها هم مى خواستند زن آلمانى را از دست جوان يوگسلاوى دربياورند! هر شب مى رفتند به اتاق آنها عربده مى كشيدند و چاقوهاى خود را به جولان درمى آوردند. جوان يوگسلاو از من يارى خواست. كوشيدم ابتدا زن آلمانى را كه نگران خود و بچه اش بود با كمك رئيس اردوگاه به خارج منتقل كنم. معلوم شد كه برپا كنندگان اين معركه دو نفرند. ساير كردها با اين كارها موافق نبودند. بالاخره موفق شديم اين دو نفر را به خارج از اردوگاه منتقل كنيم و وضع آرام شد. دوستى بين من و جوان يوگسلاو، روز به روز محكم تر مى شد و در مشكلاتى كه پيش مى آمد مرا راهنمائى مى كرد. او فردى بود باتربيت، باسواد و باهوش و به چند زبان مسلط بود. روزى او و چند خارجى را آزاد كردند. نامه كوتاهى نوشته به او دادم كه به خانواده ام برساند. اين جوان بامعرفت اين كار را انجام داده بود و به اين ترتيب پس از سال ها، خانواده ام را از زنده بودن من آگاه كرده بود.
احساس مى كنم وقت آن رسيده است كه كمى درباره خودم صحبت كنم تا خواننده مرا بهتر بشناسد و داورى نادرستى نكند. تصور نشود كه من مردى قوى هيكل، بزن بهادر و بى باك بوده ام، تا توانسته ام اين همه ايرانى از هر رنگ و نشان را دور خود جمع كنم و احترام آنها را برانگيزم. قد من يك متر و ۶۲ سانتيمتر، وزنم از ۵۸كيلو تجاوز نمى كند.
در ايران هم زندگى عادى داشتم. از جوانان خوشگذران نبودم. ولى ورزشكار بودم، بارفيكس و پارالل و كشتى و هالتر را دوست داشتم. جز تن ورزيده و اخلاق ورزشكارى فروتنانه، امتيازى نداشتم. تنها طى ۹سال زندان و زندگى در اردوگاه هاى گوناگون و تماس با اشخاص مختلف، از دزد گرفته تا تروريست، از روستائى گرفته تا عضو بلندپايه حزبى و آپاراتچيك ها و سر و كله زدن با افراد دو به همزن حرفه اى و اشخاص بوقلمون صفت و كلاً به خاطر زندگى در شرايط طاقت فرساى زندان ها، به تدريج آزموده و آبديده شدم. بى گمان اين قدرت جسمانى من نبود كه آن هم به ويژه در اثر ابتلاء به بيمارى معده و كيسه صفرا به تحليل رفته بود. نقطه قوت من از نگرش به زندگى و بى تفاوتى در برابر آن و خونسردى در مقابله با خطرات ناشى مى شد. اطرافيان اين را حس مى كردند و از درگيرى با من دورى مى جستند و سر به سر من نمى گذاشتند و حرف هاى مرا جدى مى گرفتند و گوش فرا مى دادند. اينها و تجربيات چند ساله موجب گرديد كه توانستم طى ۸-۷ ماه اين همه ايرانى لجام گسيخته را از توسل به كارهاى خلاف باز دارم.

چه شد كه در شوروى ماندگار شدم؟
من با رئيس «كِ.وِ.چِ» كه افسرى خوش اخلاق بود دوستى برقرار كردم. بعضاً در اتاق وى با هم شطرنج بازى مى كرديم. او از شكايات زندانيان صحبت مى كرد؛ از خانواده من مى پرسيد و مى خواست بداند بعد از آزادشدن چه خواهم كرد و غيره. من در جواب مى گفتم كه خانواده من امكان مادى دارند مى توانند به من كمك كنند تا تحصيلاتم را تمام كنم. بعد از دو سال مى توانم روى پاى خود بايستم. او نيز از وضع شوروى صحبت مى كرد و از اين كه تحصيل در شوروى مجانى است و همه مى توانند به تحصيلات عالى برسند و غيره. اين ها بعد از مرگ استالين در خود احساس آزادى مى كردند و مى توانستند با يك زندانى بنشينند و صحبت كنند. شايد هم چون مى دانست ما به زودى آزاد مى شويم، به خود همچو اجازه اى مى داد. روزى در ضمن صحبت به من گفت تو چرا به ايران مى روى؟ اگر مقصود تو تحصيل است مى توانى در اينجا تحصيل كنى. من هم در اين راه به تو كمك مى كنم و به هر شهرى كه بخواهى مى توانم ترا بفرستم. من اول گفته او را شوخى حساب مى كردم، ولى روز بعد تكرار كرد و ديدم در گفته خود خيلى جدى است. از وى خيلى تشكر كردم و گفتم تو اولين كسى هستى كه داستان زندگى مرا شنيدى و با من همدردى كردى، اما من مدت ها است كه از فاميل خود دورم و پدر و مادر و خواهران و برادرم از من بى خبرند و مرا مرده به حساب مى آورند. تنها آرزوى من ديدن آنها است. جوابى نداد، تنها گفت روزى كه تو مى روى ترا بدرقه مى كنم.
دو سه روزى از اين گفتگو گذشته بود كه دو ايرانى از روستاهاى مرزى با رئيس اردوگاه تماس گرفتند و گفتند كه مى خواهند در روسيه بمانند، چون با دو زن روس آشنا شده بودند و مى خواستند با آنها ازدواج كنند. در عرض ۲۴ساعت به آنها اجازه دادند و هر دو آزاد شدند. من همراه با كمال صادقيان و اصغر پهلوان و پرويزپور با اجازه رئيس اردوگاه براى بدرقه آنها به ايستگاه راه آهن رفتيم. رئيس «ك.و.چ» كه همراه ما آمده بود، ما را همانجا گذاشت و رفت تا يك ساعت ديگر برگردد. من و پرويزپور در كافه ايستگاه راه آهن نشستيم. ده دقيقه اى نگذشته بود كه دو روس جوان كه با دو دختر روس دورِ ميز ديگرى نشسته و مشروب مى خوردند، ناگهان از جاى خود برخاسته به ما حمله كردند. پرويزپور دويد تا ايرانى ها را كه براى بدرقه آن دو نفر رفته بودند خبر كند. تا بجنبم چند دسته چاقو به سر و صورتم خورد و چشمم ضربه ديد. تا ايرانى ها برسند، آنها فرار كردند و در خانه اى نزديك ايستگاه مخفى شدند. اصغر پهلوان و سايرين كه عرق خورده و سرمست بودند، به آن خانه حمله كردند و هر قدر خواستم نتوانستم جلو آنها را بگيرم. اهالى آنجا همه روس بودند و داد مى زدند بيائيد كه وحشى ها دارند روس ها را مى كشند.
آنها با چاقو و تبر به ما حمله كردند. به غير از پرويزپور همه ما يك يا دو ضربه چاقو خورديم. ما را روانه بيمارستان كردند. خون زيادى از من رفته بود. چند ساعتى نگذشته بود كه ما را عمل كردند. جراح مى گفت تو خيلى شانس آورده اى؛ چاقوئى كه از پشت به تو زده اند، درست روى قلب تو نشانه رفته بود! تنها استخوان كتف مانع از عبور آن شده است. چاقوى ديگر روى شانه من خورده بود. به آن ديگر اهميت نمى دادم. چاقو به جائى در بدن اصغر اصابت كرد كه عكس استالين خال كوبى شده بود. موقعى كه اصغرمى خواست چاقو را از دست روس ها دربياورد، دستش بريده شده و انگشتانش از كار افتاد. كمال و شاطر نيز هر كدام يك ضربه چاقو خورده بودند. بعد از ۹ روز ما را از بيمارستان مرخص كردند. رئيس «ك.و.چ» به ديدن من آمد و از حادثه اى كه پيش آمده بود، اظهار تأسف كرد. من گفتم كه تقصير تو بود كه ما را آنجا تنها گذاشته رفتى. گفت من يك رفيق زن در اينجا دارم، از فرصت استفاده كرده به ديدن او رفته بودم. اظهار تأسف وى حقيقى بود او چاقو خوردن ما را پيش بينى نكرده بود، تنها حادثه اى كه در كافه رخ داد با نقشه قبلى بود.
ايرانى ها وقتى شنيده بودند كه ما را چاقو زده اند در اردوگاه شورش كرده و پنجره هاى زيادى را شكسته بودند. بدين لحاظ سربازان زيادى به محل آورده و اردوگاه را محاصره كرده بودند. اين بود كه ايرانى ها را با شتاب با قطار به ايران فرستادند. بعد از مرخص شدن از بيمارستان حال من زياد خوب نبود. بسيار ضعيف شده بودم. درد معده و كيسه صفرا نيز عود كرده بود. تمام بدنم زرد شده بود.
همچنان با رئيس «ك.و.چ» تماس داشتم. روزى ضمن صحبت پرسيد براى رفتن چه تصميمى دارى؟ گفتم منتظرم كه ايرانى هاى ديگر بيايند و با دسته دوم به ايران برگردم. به شوخى گفت ديدى كه من حق داشتم؛ گفتم بمان و تحصيلات خود را در اينجا تمام كن، تو به حرف من گوش ندادى. رفتن به ايران قسمت تو نبود. من تا امروز هم نفهميدم كه چرا او براى ماندن من در شوروى اصرار مى ورزيد.
بعد از چند روز يك افسر و چند نفر ديگر و يك مدعى العموم به ارودگاه آمده و كسانى كه چاقو خورده بودند، يكى يكى صدا كرده و شروع به بازپرسى كردند. وقتى نوبت من رسيد ديدم كه چند چاقوى بزرگ آشپزخانه روى ميز گذارده اند و دو عكس بزرگ از خانه اى كه پنجره هايش شكسته بود همانجا نصب شده بود. گفتند كه شما مست بوديد و با اين چاقوها به اهالى حمله كرده ايد. درست است كه ما همه چاقو داشتيم ولى آن روز هيچكدام از ما چاقو همراه نداشت. گفتم كه اين چاقوها به ما تعلق ندارد وگرنه بايد اثر انگشتان ما روى آن باشد. افسر و دادستان به هم نگاه كردند؛ مثل اين كه به اين سئوال فكر نكرده بودند. چاقوها را در كشوى ميز گذاشته و گفتند، گيريم كه چاقوها مال شما نيست، اين پنجره ها را كه شما شكانده ايد. درست است كه اصغر يكى از پنجره ها را شكانده بود، ولى شكستن پنجره هاى ديگر تقصير ما نبود. خلاصه من تمام آنها را انكار كردم و ديگران نيز همه چيز را انكار كرده بودند. روز بعد آمدند پرسيدند كه شما شكايتى داريد؟ همه ما گفتيم كه ما از هيچكسى شكايت نداريم؛ چون مى دانستيم كه اگر شكايت كنيم بهانه به دست آنها خواهيم داد كه به عنوان تكميل پرونده ما را مدت زيادى در آنجا نگه دارند يا به اردوگاه ديگر منتقل كنند. خلاصه، ورقه هاى زيادى را در حضور رئيس اردوگاه رئيس «ك.و.چ» امضاء كرديم و از اين خطر هم جستيم!
دوستى من با رئيس «ك.و.چ» ادامه داشت. شبى با يك لباس شخصى كه به عنوان دوست خود معرفى كرد شطرنج بازى مى كردند. من وارد اتاق شدم. بعد از سلام و عليك شروع كرد از من تعريف كردن و از اين كه توانسته ام در اردوگاه نظم برقرار كنم، اظهار رضايت كرد. در ضمن گفت كه من به وى پيشنهاد كردم در شوروى بماند، ولى او قبول نمى كند بلكه تو او را سر عقل بياورى. بعد شروع كرد به خنديدن و شوخى كردن. دوستش شروع به صحبت كرد ديدم كه وى به خوبى از پرونده من آگاه هست و خود را به بى اطلاعى مى زند. او هم مقدارى از مزاياى تحصيل و زندگى در شوروى صحبت كرد و مرا براى ماندن در شوروى تشويق كرد و گفت اگر بمانى ما به تو يك توصيه نامه خوبى هم خواهيم داد. وقتى ديد كه من براى رفتن به ايران جدى هستم قيافه اش عوض شد و عين بازپرسانى شد كه در زندان باكو ديده بودم! گفت مواظب باش كه عوض ايران از زندان سر درنيارى.
افسر «ك.و.چ» اضافه كرد حادثه اى كه چند روز قبل اتفاق افتاد بايد براى تو درس عبرتى باشد. بعد صحبت را عوض كردند و بناى شوخى را گذاردند. چون شب و ديروقت بود، من خداحافظى كردم و رفتم، ولى تا صبح نتوانستم بخوابم. فكر مى كردم چرا اينها اصرار دارند من در شوروى بمانم؛ حادثه چاقو خوردن من به اين قضيه چه ربطى دارد و ترس وجود مرا فراگرفته بود. پيش خود مى گفتم من ديگر نمى خواهم به سيبرى برگردم. در هر حال شوروى كه زندان نيست، مى مانم و تحصيل مى كنم و با شرايط بهتر به ايران برمى گردم. گمان مى كنم چون من يك زندانى سياسى بى گناه بودم و طى ۹سال آن همه مصيبت كشيده بودم، مقامات امنيتى شوروى نگران بودند مبادا شرح سرگذشت من در ايران وسيله تبليغات عليه آنها قرار بگيرد. اما من كه در ايران كاره اى نبودم. هيچ نوع مسئوليتى در تشكيلات حزبى و غير حزبى نداشتم. جوانى بودم كه تحت تأثير تبليغات حزب توده به چپ گرايش پيدا كرده بودم و خواهان عدالت اجتماعى بودم. بايد اذعان كنم در آن روزها نه من و نه ديگر جوانان از ماركسيسم و لنينيسم اطلاع چندانى نداشتيم بلكه تمام بدبختى ايران را از خاندان پهلوى مى دانستيم؛ وزراء و وكلا را خائن و جاسوس بيگانه تلقى مى كرديم. فكر مى كرديم سرنگونى اين رژيم و برپائى سوسياليسم تمام مشكلات ايران را حل خواهد كرد و ايران ما به بهشت روى زمين مبدل خواهد شد. خلاصه، نه آن روز و نه امروز كه ۴۵سال از آن مى گذرد، نفهميدم چرا با تشويق و تهديد مى خواستند من در شوروى بمانم.
نزديكى هاى صبح بود كه تصميم گرفتم در شوروى بمانم و فقط كمال صادقيان را از اين امر آگاه كردم. البته نگفتم چه اتفاقى افتاده است. از وى خواهش كردم وقتى به ايران رفت، خانواده مرا از زنده بودنم خبر بكند. كمال گفت اگر تو به ايران نروى من هم با تو مى مانم؛ هر جا بروى من هم با تو هستم. هر قدر اصرار كردم بى فايده ماند. فرداى آن روز پيش رئيس «ك.و.چ» رفتم و او را از تصميم خودآگاه كردم. گفت تصميم ات عاقلانه است. گفتم دوست من هم مى خواهد بماند. گفت اشكالى ندارد، فردا هر دوى شما آزاد خواهيد شد.
به ايرانيان گفتم كه ما دو نفر را رئيس اردوگاه به اردوگاه ديگرى منتقل مى كند. ايرانيان به خيال آن كه در نتيجه چاقوكشى ما را دوباره به سيبرى مى فرستند آمدند جلوى در اردوگاه صف كشيدند و گفتند ما نمى گذاريم شما را از اينجا ببرند. چند ساعتى اين وضع طول كشيد تا آنها را قانع كنم كه مسأله سيبرى در ميان نيست، دوباره پيش شما خواهيم آمد. آنها آرامش پيدا كردند و ما خلاص شديم. رئيس «ك.و.چ.» ما را تا ايستگاه راه آهن بدرقه كرد. كمى پول از جيبش درآورد به من داد و خداحافظى كرد. همراه با كمال به طرف آذربايجان حركت كرديم. در ضمن زهره به محض آن كه به ايران رسيده بود به ديدن خانواده من رفته و آنها را از وضع من آگاه نموده بود.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان