کد خبر: ۲۵۶۰۳
تاریخ انتشار: ۰۳ تير ۱۴۰۰ - ۲۲:۳۱-24 June 2021
سيد حسن تقى زاده در تاريخ ۵/۷/۱۲۵۷ هجرى شمسى مطابق با ۲۹ رمضان سال ،۱۲۹۵ هجرى قمرى، برابر با ۲۷ سپتامبر ۱۸۷۸ ميلادى، در تبريز به دنيا آمد. او فرزند سيد تقى، نوه ميرمحمد، نتيجه سيد ابراهيم، نبيره حاج نصير و نديده ميرهاشم بود كه پس از ۹۱ سال زندگى پر حادثه سياسى روز چهارشنبه ۸/۱۱/۱۳۴۸ خورشيدى، برابر ذى القعده ۱۳۸۹ هجرى قمرى چشم از جهان پوشيد و در قبرستان ظهيرالدوله به بستر خاك آرميد.
سيد حسن كه پس از مرسوم شدن نام خانوادگى نام پدرش «تقى» را برگزيد و به عنوان خانوادگى «تقى زاده» شناسنامه گرفت، همچون برادر بزرگترش ابتدا همان راه پدر را در پيش گرفت، و در مكتب خانه سواد آموخت و پس از طى مراحل مقدماتى تحصيلاتى آن زمان به مطالعه كتابهاى دينى پرداخت و به لباس روحانيت ملبس شد و نزد بعضى از روحانيون زمان خود به درس هاى حوزوى روى آورد و زبان و ادبيات عرب را آموخت و در دوران جوانى و طلبگى لحظه اى از آموختن باز نايستاد. وى علاوه بر مطالعات دينى در دوره طلبگى، به مطالعات تاريخى پرداخت. كتابها و مقالاتى كه از او در اين زمينه باقى مانده، نشانه عمق آگاهى او به مسائل تاريخى است مانند: گاه شمارى تاريخ ايران، تاريخ زردشت، كانى و دين او، از پرويز تا چنگيز- تاريخ عربستان و قوم عرب در اوان ظهور اسلام و قبل از آن، تاريخ علوم در اسلام، تاريخ اوايل انقلاب مشروطيت ايران، تاريخ مجلس ملى ايران.

وى به مطالعات و تحقيقات ادبى نيز بسيار دلبسته بود و نوشتار او زير عنوان «تحقيقى در احوال ناصر خسرو قباديانى» و مقالات ديگرى از اين قبيل نشانه آگاهى و علاقه عميق او به مسائل ادبى است.

تقى زاده به چهار زبان: عربى، فرانسه، انگليسى، آلمانى به همراه دو زبان مادرى و ملى اش (تركى و فارسى) تسلط داشت. حوادث عمده و قابل توجه زندگى تقى زاده را ميتوان به دوران هاى طلبگى، نمايندگى تبريز طى ادوار مختلف در مجلس شوراى ملى، پناهندگى به سفارت انگليس و تبعيد به اروپا پس از به توپ بستن مجلس توسط محمد على شاه قاجار، صدور حكم فساد سياسى عليه او از طرف علماى نجف و اجبار به خروج از ايران براى بار دوم، همكارى با آلمان ها براى مبارزه با روس و انگليس و تشكيل كميته مليون ايرانى و نشر مجله «كاوه» در برلن، مأموريت براى عقد قرارداد بازرگانى با شوروى، مخالفت با لايحه تغيير سلطنت و انتقال قدرت از قاجاريه به پهلوى، والى گرى خراسان، وزير مختارى (و بعداً سفارت) در انگلستان، وزارت طرق، وزارت ماليه و امضاى قرارداد تمديد امتياز نفت با انگلستان، وزير مختارى در فرانسه، مغضوب شدن او از سوى رضا شاه و ترس او از بازگشت به ايران، تدريس در دانشگاه هاى انگلستان، امريكا و تهران، نمايندگى ايران در شوراى امنيت سازمان ملل متحد براى طرح شكايت ايران عليه شوروى به مناسبت خارج نشدن قواى روسيه از آذربايجان، سناتورى و رياست مجلس سنا، طبقه بندى و مشخص نمود.
بيرون آمدن تقى زاده از لباس روحانيت و سپس اقامت طولانى او در كشورهاى اروپايى و مطالعه فرهنگ غرب اين روحانى زاده را به سوى سياست و تمدن غرب بسيار نزديك كرد و او را در سلك دولتمردانى در آورد كه شديداً معتقد به غرب گرايى بودند و تقليد از فرهنگ غرب را براى تحول اجتماعى ايران ضرور مى دانستند.

آنچه كه از اين شماره زير عنوان «زندگى طوفانى» مى خوانيد خاطرات اين دولتمرد نام آور ايرانى است كه خود او به زبان ساده نگاشته يا اظهار كرده و نزديكانش نوشته اند و مجموعاً آيينه تمام نماى افكار و انديشه هاى سياسى و اجتماعى او و نمايان گر اوضاع ايران در دوران طولانى زندگى اين سياستمدار اديب و دانشمند معاصر است.

در اين مجموعه خاطرات كه روشنگر بسيارى از تحولات سياسى و اجتماعى كشور ماست، تقى زاده از شخصيت هايى مانند حضرات سيدين (سيد عبدالله بهبهانى، سيد محمد طباطبايى) شيخ فضل الله نورى و ستارخان، ميرزا كوچك خان جنگلى در گيلان، شيخ محمد خيابانى در تبريز، كلنل محمد تقى خان پسيان در خراسان، رضا شاه، قوام السلطنه و برادر بزرگترش وثوق الدوله و دكتر مصدق و شخصيت هاى عمده ديگرى ياد كرده و نظر تحليلى خود را درباره آنها بيان داشته است.
مجموعه خاطرات تقى زاده پس از انقلاب اسلامى ابتدا به كوشش آقاى ايرج افشار انتشار يافت و پس از چندى از سوى شخصى به نام عزيزالله عليزاده، مجدداً با حذف نكاتى كه ايرج افشار جا به جا (داخل پرانتر) به عنوان توضيحات لازم و غالباً مستند به متن خاطرات افزوده بود ، و با مقدمه اى برابر سياست روز و سليقه جمهورى اسلامى، و اظهار عقيده شخصى ناشر در مورد مرحوم تقى زاده و ذكر عللى كه به زعم وى سبب تزلزل پايگاه سياسى و اجتماعى تقى زاده شده است منتشر شد.
«نيمروز» از اين شماره به نقل اصل خاطرات مرحوم تقى زاده بدون حشو و زوائد مى پردازد به اين اميد كه خوانندگان گرامى ما با مطالعه اين خاطرات به گوشه هاى تاريكى از تحولات سياسى و اجتماعى ايران (قبل از انقلاب اسلامى) آگاهى يابند.


خاطرات سيد حسن تقى زاده

پيشگفتار
امروز كه پنجم مهر ماه سنه ۱۳۳۷ هجرى شمسى و ۱۳ ربيع الاول ۱۳۷۸ هجرى قمرى است، درست هشتاد سال از عمر من مى گذرد و مطابق روز تولد من مى باشد. چه من در روز آخر رمضان (ظاهراً ۲۹ ماه) سنه ۱۲۹۵ هجرى قمرى در تبريز متول شده ام كه مطابق بوده با ۲۷ ماه سپتامبر فرنگى سنه ۱۸۷۸ مسيحى و با حساب قهقرايى با ۵ مهر ماه (حساب جديد) ۱۲۵۷ هجرى شمسى با حساب فرضى ماه و سال ايرانى و هجرى شمسى، اگر چه آن زمان حساب زمان با ماه هاى ايرانى و سال هاى هجرى شمسى معمول نبوده و برقرار نشده بود.

از بيش از چهل سال به اين طرف به كرات و هميشه آشنايان و دوستان در ايران و خارجه از من تقاضا و حتى به تأكيد خواسته اند كه شرح زندگانى و يادداشت هاى خود را تحرير و تدوين كنم و بدبختانه تا اين وقت هيچ انجام اين آرزو كه خود نيز مال ميل به آن داشتم ميسر نگرديد.
تقلبات زمان و دوران زندگى طولانى من حصول اين مقصود را مساعد نبود تا آنكه حالا كه به قول معروف آفتاب عمرم به لب ديوار رسيده بر آن شدم كه اگر مانعى پيش نيايد صفحاتى به اجمال تسويد نمايم.
غرض تقاضاكنندگان بيشتر ظاهراً معطوف به اطلاع بر وقايع عهد اول مشروطيت ايران بود كه شايد به تصور اينكه من سهمى در آن حوادث داشته و به اصطلاح جديد «نقشى بازى كرده ام» گمان مى كردند خاطرات من از آن ايام براى تاريخ جديد ايران مفيد باشد. خودم گمان ندارم كه سرگذشت من به درد كسى بخورد يا مفيد فايده اى باشد.

يادداشتى كتبى هم از هيچ نوع ندارم و فقط محفوظات من شايد اندك جنبه تاريخى پيدا كند. بعلاوه به سلك تحرير كشيدن دوران زندگى براى هر كسى يك نوع مورد علاقه و هوسى تواند شد، لذا سطور ذيل را در واقع مانند يادداشت براى خود مى نويسم و شايد براى ديگران مطلقاً خالى از فايده باشد.

گاهى بعضى از اشخاص كه تاريخ زندگى خود را نوشته اند شرح مفصلى با اطناب راجع به جزئيات اوايل زندگى و خانواده خود و پدر و مادر و برادران و مولد خويش درج كرده اند كه به كار خوانندگان نمى آيد و كمتر كسى علاقه به آنها دارد كه فلان شخص در كجا متولد شده و كجا شير مادر خورده و در كدام مكتب خانه درس خوانده و همشاگردان وى كيان بوده اند.
البته اين قسمت از شرح زندگى به درد عامه نمى خورد و فقط شايد فعاليت شخص صاحب سرگذشت در امور مهمه و يا مشاهدات شخصى او در وقايعى كه خود حاضر و ناظر بود به سمت شاهد عينى بكار آيد و خصوصاً احوال شخصى او به ويژه در اوايل زندگانى فقط شايد مورد علاقه منسوبين و بستگان و افراد خانواده و اولاد و اعقاب او تواند شد.
بنا بر اين من آنچه را كه مى نويسم بر دو قسم بايد تقسيم كنم: يكى همان داستان اوايل زندگى و خانواده و سرگذشت شخصى در بدايت عمر تا موقع ورود در ساحت زندگى اجتماعى و ديگرى شرح حال دوران فعاليت خارج از شخصى يعنى وقايع مملكتى و ملى يا سياسى و اجتماعى يا ادبى كه در آنها يا خود بالذات سهمى داشته و شركت كرده و يا شاهد و ناظر بوده ام.
قسمت اول فقط يادداشتى براى خود شخص و خانواده و منسوبين او است ولى خالى از مورد علاقه و هوس شخصى بودن نيست و البته عذر مشغول كردن وقتِ عزيز خوانندگان را به اين قسمت كه شايد كمترين فايده براى آنها ندارد قبلاً مى خواهم.
سيد حسن تقى زاده

۱- خانواده پدرى:
پدر من سيد تقى كه روحانى و آخوند و پيش نماز و به قول خود آن طبقه از «اهل علم» بود، ظاهراً در حدود سال ۱۲۵۱ قمرى در قريه اى از نواحى ماوراء رود ارس و نزديك به مسير همان رودخانه به اسم «ونند» از حومه و توابع قصبه اردوباد به دنيا آمده است.

چند كلمه درباره قفقازيه:
قفقازيه به اصطلاح معمول در ايران (قبل از انقلاب روس) خاكى را مى گويند كه فرنگى ها ماوراء قفقاز خوانند (يعنى در مشرق كوه هاى قفقاز) كه نسبت به اروپا اين طرف جبال قفقاز مى شود و فرنگى ها به ناحيه مغربى و شمالى آن كوه ها كه در سمت اروپا است قفقاز (يا قفقاز شمالى) مى گويند كه مشتمل بر داغستان و حوالى آنجا است. در صورتى كه نسبت به ايران در واقع اين قسمت اخيرا ماوراء قفقاز مى شود.

بهر حال قسمت جنوبى و شرقى را كه ماوراء قفقاز اروپائى ها باشد ما هميشه قفقازيه مى گفتيم و اين قفقازيه مملكتى بود از اوايل قرن نوزدهم مسيحى از مستملكات روسيه و قلمرو امپراطورى هاى روس و اگر چه در واقع شامل سه ناحيه يعنى گرجستان و ارمنستان و قسمت اسلامى بود در حكم يك مملكت يا در واقع يك ايالت عظيم روس بود كه مركز حكومتى آن تفليس پايتخت گرجستان بود. مقر حاكم و فرمانفرماى كل روسى كه نايب السلطنه و به قول خود روس ها «نامنيك» بود همان شهر تفليس بود كه چند ايالت در قلمرو فرمانفرمايى وى بود، مانند گرجستان و باكو و ايروان و غيره.

ايالات مزبوره كه «گوبرنيا» خوانده مى شود هر كدام يك والى داشت كه «اوبرناتور» ناميده مى شد، معادل والى ولايت در ممالك عثمانى. (مانند گوبرناتور ايالت ايروان كه حاكم نشين آن همان شهر ايروان- به روسى اريوان- بود.) هر ايالت تقسيم به چند ولايت نسبتاً بزرگ مى شد كه به روسى «اويزد» خوانده مى شد شبيه «سنجاق» در تقسيمات ولايتى عثمانى و حاكم آن «نچالتيك» ناميده مى شد شبيه «متصرف» عثمانى ها.
مثلاً يكى از ولايت هاى (اويزدهاى) ايالت ايروان، ولايت نخجوان بود كه تابع والى ايروان بود و مركزش همان شهر نخجوان بود. هر ولايت يا «اويزد» هم به ولايات كوچكى تقسيم مى شد به اسم «اوچاستكا» (شبيه قضا در مملكت عثمانى) و حاكم آن ولايت «پريستاو» ناميده مى شد (شبيه قائم مقام عثمانى ها).
يكى از ولايت هاى كوچك تابع ولايت بزرگ نخجوان، اردوباد بود در حوالى رود ارس و محاذى ناحيه علمدار و گرگر ايران كه قصبه اى بود تقريباً به بزرگى مرند يا شبستر.
ولايت هاى كوچك يا اوچاستكاها هم تقسيم به بلوكات مى شد كه هر بلوك يا محال را ظاهراً «چاس» مى گفتند مشتمل بر عده اى قراء كه همه تابع «اوچاستكا» بودند شبيه به ناحيه در تقسيمات ولايتى عثمانى و حكومت هر «چاس» با «گلاوا» بود شبيه مدير در عثمانى. مثلا بلوك اكليس (اكواليس) قسمت عمده ارمنى نشين كه قسمت عليا و سفلى داشت و بلوك «دسته» كه هر كدام يك حاكم كوچك «گلاوا» داشت از توابع اردوباد بود.

ونند:
هر ناحيه هم مشتمل بر دهاتى بود. مثلاً ده تا بيست ده كه كدخداى ده را «كتا» مى گفتند و يكى از دهات ناحيه «دسته» قريه ونند مسقط الرأس پدر من بود.
در آن زمان در همه ولايات مسلمان نشين قفقاز تعليم و تربيت مردم بيشتر دست آخوندها بود و عيناً مثل ولايات آذربايجان با سوادها فارسى و شرعيات ياد مى گرفتند، و مكاتبات به فارسى بود.
مثلاً ياد دارم كه اهالى ونند در باب قريه خودشان و قريه خيلى كوچك مجاور به نام «ولاور» شعرى مى خواندند به اين عبارت:
ونند و ولاور الا اى اخى
زمينش بهشت، آدمش دوزخى
امور شرعيه از نكاح و طلاق و نماز ميت و غيره در دست آخوند قريه بود و همچنين كار سجل احوال از مواليد و وفيات به موجب دفاتر رسمى دولتى و آخوند رسماً مأمور دولت بود و ترتيب ادارى متصديان روحانى همه نواحى هم تنظيماتى داشت و مثل تقسيمات حكومت هاى ايالات و ولايات و نواحى براى شيعه ها از شيخ الاسلام تفليس و براى سنى ها از مفتى تفليس منشعب و به درجات تابعه تقسيم مى شد.

ونند قريه مهمى بود و شايد صد تا صد و بيست خانوار بود و رودخانه كوچكى از طرف نشيب آن جارى بود و باغات خوب و حاصلخيز داشت. اصل كلمه ونند معلوم نيست از كجا است. در اوستا ونند اسم ستاره نسر واقع است.
اجداد من:

خانواده ما از سادات حسينى بود و اسم جد جدم ميرهاشم بود كه گويا قسمت بزرگى از ونند در كنار رود و با طول نهر متعلق به او بوده است.

پسر او جد پدرم حاج نصير نام داشت و اعقاب بلافصل او به دو شعبه منشعب شده بود كه يكى خانواده سيد ابراهيم جد من و ديگرى خانواده (ظاهراً) مير مناف پدر حاج مير صالح شخص عمده و متمول قريه بود كه من او را -يعنى حاج مير صالح- و اولاد او را شخصاً ديده ام.
مير ابراهيم پسر حاج نصير چهار پسر و گويا دو دختر داشت كه ارشد آنها عموى بزرگ من آقا سيد على مرد با احترام و كمال و دانا بود كه من او را خيلى ديده بودم و در موقع وفات او در همان قريه ونند آنجا حاضر بودم و از پسران او آقا سيد ابراهيم و مير صادق و ميرقاسم و مير احمد اولى ملا و آخوند شد و تا چند سال پيش كه وفات كرد در تبريز مسجد و محراب داشت.
بعد از او (يعنى بعد از آقا سيد على) مير محمد بود كه من او را نديده ام و دو پسر داشت به اسم سيد جعفر و سيد مرتضى كه من هر دو را ديده بودم و سيد مرتضى كدخداى آن ده بود.
و بعد از او پدرم (يعنى بعد از مير محمد) سيد تقى و پس از او عموى كوچكتر من ميركريم بود كه شعردان و كتاب خوانده بود.
آنها همه ملاك بودند، به جز پدرم كه از اوان جوانى شوق تحصيل پيدا كرد و به حمايت و پرستارى مير على برادر بزرگ خود آن راه را پيمود و به تبريز رفت و آنجا سال ها در مدرسه حاج صفر على تحصيل مى كرد.

پدر من:
پدرم مدتى در تبريز تحصيل كرد، آنگاه به نجف براى تكميل تحصيلات رفت و هفده سال تمام در آنجا بود كه بيشتر اين مدت را در محضر درس مرحوم شيخ مرتضى انصارى استفاضه نمود.
عموى بزرگ من (سيد على) همه نوع كمك و مواظبت به او مى كرد. مثل اولاد خودش و خود براى سرپرستى او به عتبات رفت و بعد در بلاد مختلفى سياحت كرد و به شيراز هم رفت و به قريه خود ونند برگشت و به ملك خويش و ملك پدرم يعنى باغ او كه متصل به باغ عمو بود مراقبت داشت تا وقتى كه من در حدود سنه ۱۳۱۷ قمرى يعنى دو سال بعد از فوت پدرم از تبريز به آن قريه رفته و به اجازه عمو باغ پدرى را فروخته و حاصل آنها را براى وارث آوردم.
چنانكه گفته شد در آن زمان ها از حيث عقايد و آداب فرقى ميان تبريز و ماوراى ارس يعنى نواحى جنوبى و شرقى قفقاز نبود و مردم آن نواحى در مسلمانى راسخ و بلكه خود را مثل ايرانى مى شمردند و در واقع پيرمردان كهن آنجا در عهدى متولد شده بودند كه آن ولايات جزو ايران بوده است.
پدر من به اين انديشه كه در عهد ولادت او اسمش در دفتر نفوس مسقط الرأس خود ثبت شده و اين موجب آن تواند شد كه تبعه روس شمرده شود اقدام كرد كه اسم را در آنجا از دفتر خارج كنند و اين كار به عمل آمد لذا وى خود را ايرانى كامل مى شمرد.

مثالى از احساسات اسلامى و ايرانى مردم آنجا قصه اى است كه در مسافرت خودم به آن صوب در حدود سنه ۱۳۱۶ قمرى، وقتى كه پس از سه روز طى مسافت از تبريز به چاروادار در آخرين منزل كه قريه سوج نزديك به جلفا باشد خوابيدم از اهالى آنجا شنيدم كه يكى گفت وقتى به آن طرف رود ارس يعنى خاك قفقازيه رفته بود در دهى به اسم «ياجى» نزديكى رود ارس روزى ديد جمعى از اهل قريه در ميدان ده دور هم نشسته اند و چند نفر پيرمرد در ميدان نهال چنار كاشته اند و هر روز مراقبت و آبيارى مى كنند. پس روزى به آنها گفت عمو چرا اين همه زحمت به خودتان مى دهيد. اين چنارها سال ها مى خواهد كه درخت تناور و سايه دار شود و شما با اين سن و سال رشد و بزرگى آها را نمى بينيد. پيرمردها گريه كردند و گفتند پسر ما از خدا همين قدر عمر مى خواهيم كه اين چنارها بلند و تناور شود و اينجاها باز ملك ايران گردد و مأمورين مالياتى ايران اينجا براى جمع آورى ماليات بيايند و ما قادر به اداى دين مالياتى خود نباشيم و آن مأمورها پاهاى ما را به اين چنارها بسته و شلاق بزنند.
پدر من و خانواده او داراى همين احساسات بودند. پدرم در نجف بعد از سال ها، عيالى اختيار كرد و از آن يك يا دو اولاد (گويا يك پسر و يك دختر؟) پيدا كرد ولى هم زن و هم اولاد او فوت كردند. پدرم پس از فراغ از تحصيل در حدود ۱۲۸۸ يا ۱۲۸۹ هجرى قمرى به ايران مراجعت كرد و وارد تبريز شد و پيش يكى از آخوندهاى ملاك (حاج ميرزا على قراچه اى) در كوچه قنبر على خن (محله نوبر) كه آن كوچه هنوز هم باقى است منزل كرد و اندكى بعد با دخترى از همسايگى بلافصل خود يعنى دختر برادر حاج مناف پسر حاج جبار شبسترى ازدواج نمود كه مادر من معصومه خانم باشد.
مادرم دختر آقا محمد جعفر پسر حاج جبار سابق الذكر بود و مادر او خيرالنساء خانم دختر حاج ابوطالب شبسترى برادر حاج جبار بود و اين هر دو برادر از ملاكين عمده و معروف شبستر بودند.
حاج ابوطالب چهار دختر و يك پسر داشت و پسرش حاج محمد ابراهيم پدر ميرزا اسماعيل خان آصف الوزراء بود كه چند سال قبل قنسول ايران در طرابوزان بود و آنجا خود را كشت.
در همان كوچه قنبرعلى خان مسجد خيلى كوچكى بود كه گاهى هم به مكتب دارى آنجا اطفال را تعليم مى كرد. مردم حوالى آنجا پدر مرا به آن مسجد بردند كه امامت كند. چندى امام جماعت آنجا بود تا آنكه مسجد بزرگى در نزديكى آنجا در بازارچه خيابان خالى شد. يعنى حاج سيد باقر يزدى عموى آقا سيد ضياءالدين طباطبايى و پدر حاج سيد محمد يزدى معروف به طالب الحق كه امام جماعت آن مسجد بود از تبريز قطع علاقه نمود و با خانواده خود به عتبات رفت و لذا اهل محل پدر مرا به آن مسجد بردند و تا آخر عمر آن مسجد متعلق به او ماند و بعد از او به پسرش (يعنى برادر بزرگ من) تا چند سال قبل كه وفات كرد، متعلق بود.

برادران و خواهران:
پدر من هشت اولاد از مادر من پيدا كرد و شش تا از آنها دو قلو بودند، يعنى ابتدا در سنه ۱۲۹۱ (سال ها در اين مشروحه همه هجرى قمرى است) دو پسر دوقلو متولد شد كه يكى مصطفى و ديگرى مرتضى ناميده شد و مصطفى چند روز زنده نماند و مرتضى تا سال ۱۳۱۸ يا ۱۳۱۹ زنده بود.
در سال بعد يعنى سنه ۱۲۹۲ در ۲۰ محرم آن سال باز دو پسر دوقلو متولد شدند كه يكى نقى و ديگرى باقر خوانده شد. نقى باز پس از چند روز فوت كرد و باقر تا هفده سال قبل يعنى تا ۷ شوال ۱۳۵۹ قمرى حيات داشت.

در سنه ۱۲۹۴ پسى ديگرى به دنيا آمد كه اسمش را حسين گذاشتند و زود فوت شد.
و در سنه ۱۲۹۵ هجرى قمرى روز آخر ماه رمضان باز پسرى متولد شد كه اسمش حسن شد كه نگارنده اين سطور است.

در سنه ۱۲۹۸ باز دو فرزند دوقلو متولد شدند كه يكى پسر بود و زود فوت شد و ديگرى دختر بود به اسم ربابه كه تا سى و هفت سال قبل حيات داشت و پس از طلاق از شوهر اول خود عيال مرحوم ميرزا محمد على تربيت شد.
«ادامه دارد»

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان