کد خبر: ۲۵۵۶۱
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۴۰۰ - ۲۳:۲۶-22 June 2021
دست‌پخت مادرم خوب‌ترین بود. او زیباترین، داناترین و تواناترین و اصلا قهرمان جهان بود برای منِ شش‌ساله و با رفیقش، طیبه‌خانم، که مثل همه‌ی آدم‌های معمولی و بی‌اهمیتِ عالم بود، در آشپزی کل‌کل داشت.
عصراسلام: طیبه‌خانم با مادر من که چشمان درشت سیاه داشت، موهای سیاه براق داشت، روی مهتابی داشت و سرانگشتش وقتی سُر می‌خورد لای موهایم قوی‌ترین و اطمینان‌بخش‌ترین بود کل‌کل آشپزی داشت. او گاهی شوخی‌شوخی به پروپای مادرم می‌پیچید.
چه جسارت‌ها!

بعد از ظهر بود و هوا سرد و نیمه‌تاریک. یک نفر که آشنای طیبه‌خانم بود مُرد و قرار شد مادرم و رفیقش بروند خانه‌شان برای کمک. مادرم فورا وضو گرفت و سیاه پوشید. موهای مرا بست و زودتر با طیبه‌خانم راهی‌ام کرد به خانه‌ای که نمی‌دانم خانه‌ی که بود و می‌دانم دور و تهِ دنیا نبود. مادر رفت که زعفران بگیرد و خودش را برساند به ما. 

من و طیبه‌خانم زودتر رسیدیم. خانه‌ای قدیمی و دوطبقه. بالا مردانه، پایین زنانه. همه سیاه‌پوش. گریه‌‌های آرام و جیغ بچه‌ها، صدای قرآن و پچ‌پچ زن‌ها در آشپزخانه. من منتظر مادر بودم و چشمم به در بود. از یکی شنیدم پایین شلوغ است و بالا خلوت، و شنیدم یکی برای بالا و سه تا برای پایین بس است.

مادر آمد. نرسیده دست‌به‌کار شد؛ با بهترین دست‌های جهان. تا چشم بر هم زدیم بوی گرم آرد برشته و روغن جامد و زعفران دم‌کرده به عطر شیرین گلاب آمیخت و آشپزخانه‌ی نیمه‌تاریک را پر کرد. طیبه‌خانم که مثل مادر قدبلند نبود و قهرمان جهان نبود هم لِک‌ولِکی می‌کرد. کنار دست مادر قِل می‌خورد و مشغول بود. در چشم‌برهم‌زدنی چهار سینی حلوا روی میز بود. دو تا را مادر پخته و تزئین کرده بود و دو تا را او. حلوای مادر بهترین حلوای جهان بود و قهوه‌ای مایل به طلایی. حلوای طیبه‌خانم مثل همه‌ی حلواهای عالم بود و قهوه‌ای تیره. 

من با افتخار به حلوای خوش‌رنگ مادر نگاه کردم و خزیدم کنارش. خودم را مالیدم به پروپایش و سرم را فرو کردم در پهلویش. او هم دستش را گذاشت روی موهایم. خانم‌ها از مادر تشکر کردند و مادر نشست چای بنوشد. من همه‌ی حواسم به حلواها بود. طیبه‌خانم فورا دو سینی خودش را فرستاد زنانه و دو سینی مادر را مردانه. بعد تن فربهش را کنار مادر و چند زن دیگر جا داد. 

مدتی گذشت و مجلس تمام شد. دو سینی طیبه‌خانم خالی خالی، صاف و صیقلی برگشت به آشپزخانه و دو سینی مادر یکی تقریبا خالی و یکی دست‌نزده! مادرم از گوشه‌ی چشم نگاهی به سینی دست‌نخورده‌ی حلوایش انداخت و خودش را زد به آن راه. طیبه‌خانم زیرجلکی به خنده و شوخی به رویش آورد و شیطنت کرد. یادم نیست چه گفت، چون از لحظه‌ای که سینی مادر پر برگشته بود، گلویم درد گرفته بود و چشم دوخته بودم به صورتش که رنگ‌به‌رنگ می‌شد. مادر دست می‌کشید به موهای من و لبخند کمرنگی می‌زد.

 آن روز اول بار بود که شکست خوردم و در دنیای شش سالگی‌ام قهرمان زندگی‌ام فرو ریخت.

نویسنده: عاطفه طیّه


ادبیات پست مدرن
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان