کد خبر: ۲۳۴۹
تاریخ انتشار: ۰۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۱:۳۸-23 July 2018
در مكالمات ما واژه‌اي وجود دارد كه از والاترين معاني تا دم‌دستي‌ترين كاربردها در باب آن صدق مي‌كند: «عشق» . اين واژه را مكررا و در زمينه‌هاي معنايي مختلف مي‌شنويم و مي‌گوييم، اما اگر از ما خواسته‌ شود كه آن را تعريف كنيم، متعجب و متحير مي‌مانيم.
اگر هم تعريفي از آن ارائه كنيم درخواهيم يافت كه با بسياري از كاربردهاي اين واژه، همخوان نيست. آنچه هم‌اكنون مي‌خوانيد بخشي از گزارش نويسنده از يك نشست، درباره «عشق» است؛ نشستي كه چند نفر از اهل فلسفه به تامل در باب اين اصطلاح پرداختند. شايد چنين تاملي براي جامعه ما، بسيار ضروري به نظر برسد، چرا كه به نظر مي‌رسد بعضا ماهيت «عشق» را درنيافتيم و ملزوماتش را فراموش كرديم و از ضرورتش غافل شديم. اين گزارش ناتمام است، ولي مبحث مطرح شده فارغ از پاسخ افراد درباره ماهيت عشق، گوياي پيچيدگي اين مفهوم است.

داشتم از كتابفروشي فويلز در خيابان چرينگ كروس لندن خارج مي‌شدم كه ناگهان با ويراستار مجله «فيلسوف‌ها» برخورد كردم. فكر كردم شايد او هم مثل من قصد دارد به نمايشگاه كتاب مراجعه كرده و نگاهي به كتاب دنياهاي گمشده نوشته «مايكل بيواتر» بيندازد. البته تمام اين اطلاعات بعدا دستگيرم شد و اقرار مي‌كنم كه در آن موقع اطلاع چنداني از كتاب يا محل برگزاري نمايشگاه نداشتم.

ويراستار به من گفت: «اين كتاب اساسا پيرامون هر چيز ريز و درشتي كه ديگر وجود خارجي ندارد، بحث مي‌كند: چيزهايي مثل پرنده عظيم‌الجثه دودو، صندلي مورد علاقه پدر يا لباس‌هاي شناي پشمي!» مطمئن نيستم كه آيا واقعا اين چيزها را ذكر كرد يا خير، اما فكر مي‌كردم سمپوزيوم يا همان جلسات ضيافت نيز متعلق به دنياهاي گمشده باشند. البته تجار يا دانشگاهيان هريك تعاريف خاصي از سمپوزيوم دارند، اما به هر تقدير، تعريف آنها هرچه باشد، به هيچ عنوان به پاي جلسات ضيافت يونان باستان با آن غذاها، نوشيدني‌ها، فلوت‌نوازان و... نمي‌رسد.

پرسيدم: «آيا اين جلسات واقعا برچيده شده‌اند؟ خود شما از اين جلسات برپا نمي‌كنيد؟ جوزف چندلر زماني برايم از نوعي جلسه ضيافت سخن گفته بود كه شما و ميشل در آن شركت كرده بوديد. ظاهرا در آن جلسه تلاش داشتيد ببينيد كه آيا به يك جوان توصيه مي‌كنيد كه عاشق شود يا او را به كل از اين قضيه منع مي‌كنيد او ضمنا اضافه كرد كه حتي منازعه بدي هم ميان 2 نفر از فلاسفه درخصوص تفاسير دارويني در آن جلسه رخ داد.»

ويراستار خنديد و گفت: «البته ميان آنچه شما تعريف مي‌كنيد، با آنچه من در خاطرم است تفاوت وجود دارد؛ اگرچه زمانه به من آموخته است كه حتي به خاطرات خودم هم به‌طور كامل اعتماد نكنم. البته بخشي از گفته‌هاي جوزف حقيقت دارد، اما در جلسه ما مثلا خبري از فلوت‌نوازها نبود! در عوض مباحثه درخصوص ماهيت عشق به وفور وجود داشت.»

از او خواستم آنچه يادش مي‌آيد را برايم تعريف كند. از آنجا كه محل قرارمان در آن طرف شهر بود و تقريبا يك ساعت تا شروع آن زمان داشتيم، او قبول كرد در حين اين‌كه قدم مي‌زنيم، آنچه از آن ضيافت در خاطرش مانده را برايم تعريف كند. با اين‌كه باز هم بر ضعف حافظه‌اش تاكيد دارم، اما مطمئنم كه او شاهد قابل اعتمادي است.

البته آنچه از نظر خواهيد گذراند از بدحافظگي خود من هم مصون نمانده است. علي‌اي‌حال، از آنچه او گفت، موارد زير در ذهن من مانده است.

پيتر و عقايدش پيرامون عشق

در رستوراني در منطقه سوهو دور هم گرد آمده بوديم. شهرت اين منطقه به خاطر پرداختن مردمش به اروس (خداي عشق) زبانزد خاص و عام است. مهمان‌ها اكثرا يكديگر را نمي‌شناختند. دليل اين‌كه آنها را جمع كرده بودم اين بود كه فكر مي‌كردم شايد نظرات گوناگوني پيرامون مبحث عشق داشته باشند. يادم است كه اندكي طول كشيد تا مهمان‌ها با يكديگر خودماني شدند و نظراتشان را بي‌پرده بيان كردند. خوشبختانه فيلسوف «پيتر كيو» هم در ميان مدعوين حضور داشت؛ كسي كه هرگز از بيان ديدگاه‌هايش خودداري نمي‌كند. او با نظراتش پيرامون عشق، تنور بحث ما را روشن كرد. از حرف‌هايش اين جملات يادم مانده است:

«در نمايشنامه پايان بازي ساموئل بكت نوعي مبادله و تقابل وجود دارد. در اين نمايشنامه كلاو از هام مي‌پرسد: «آيا به زندگي‌اي كه قرار است بعد از اين برايت واقع شود (آخرت) اعتقاد داري؟» هام پاسخ مي‌دهد: «تا حالا كه هرچه اتفاق برايم افتاده است، زندگي بعد از اين بوده است!»

اين مبادله مرا به ياد عشق، يا حداقل عشق زميني، يا دست‌كم آنچه كه عشاق به دنبالش هستند، مي‌اندازد. عشق شامل تقاضايي براي يك هدف ثابت است، اما در عين حال مشتمل بر يك زوال‌ناپذيري اجتناب‌ناپذير براي آن تقاضا يا تسليم در قبال آن تقاضا است.

يكي از داستان‌هاي كافكا كه در آن مردك بيچاره‌اي به دنبال دست يافتن به قانون بود نيز مرا به ياد بحث عشق مي‌اندازد. آنچه براي او اميدبخش مي‌نمود، وجود شاهراهي به سمت قانون بود كه البته درباني ناملايم، راه رسيدن به قانون را سد كرده بود. مرد به دربان رشوه ‌داد، اما در نهايت دربان جلوي ديدگان مرد، در را بست.

بسياري از ما مثل اين مرد كه به دنبال [قانون و] عدالت بود، به دنبال عشق مي‌گرديم؛ عشقي كه به مثابه زندگي پس از مرگ است. ما در واقع به كساني كه زندگي‌شان فاقد عشق است يا كساني كه حتي تمنايي براي نيل به سمت عشق ندارند، به ديده ترحم مي‌نگريم. ما گاهي عشق را پيدا مي‌كنيم، آن را تنفس مي‌كنيم، رنگ و بوي آن را در دنيايمان احساس مي‌كنيم، با اين‌كه مي‌دانيم صرفا بازيگران يك داستان هوسبازانه هستيم: بيولوژيك ما از راه رسيده و در را مي‌بندد و بدين‌سان قدرت انجام هرگونه فعاليتي را از ما سلب مي‌كند.

عشق يعني عدم تطابق ميان 2 ديدگاه: ديدگاه پارمنيدسي (كه مي‌گويد همه يك چيز هستند و هيچ حركتي متصور نيست) و ديدگاه هراكليتي (كه مي‌گويد همه چيز در حركت است). از يك سو عشق درصدد دستيابي به امنيت، ثبات، وحدت و ابديت است: اين‌كه ما در اصل براي يكديگر ساخته شده‌ايم، اين‌كه در هر شرايطي «دوستت خواهم داشت». اما عشق از ديگرسو به تغييرات، ابهامات، حسدورزي‌ها و جمع اضداد (نوعا بين زن و مرد) دامن مي‌زند. ما به دنبال قله‌هاي بلند، آسمان آبي و ابديت با هم بودن مي‌گرديم كه بتواند از فراسوي احتمالات، به ما پر پرواز ببخشد؛ اما چون وجود ما متشكل از ذرات بيولوژيكي الاكلنگي است، در حصول اين تعالي ناكام مي‌مانيم.

عشق هوسناك هم كه در سطح پايين‌تري قرار دارد، ما را به جستجوي تماس‌هاي فيزيكي وامي‌دارد. در تركيب ماده مخدر عشق، ضرر و وحشت هم دخيلند. كندوكاو براي سعادت به هم رسيدن، ما را نسبت به هم آسيب‌پذير مي‌كند.

افلاطون بر اين باور است كه يك تراژدي‌نويس بايستي كمدي‌پرداز نيز باشد. درك طلب عشق مستلزم آن است كه ما چنگال‌هاي تراژدي و لبخندهاي كمدي در يك اثر را تشخيص دهيم.

ببينيد كه ما با جسم يكديگر با چه جديتي برخورد مي‌كنيم؛ در عين حال به خنده‌دار بودن اين كار نيز دقت كنيد. شوپنهاور مي‌گويد: «عشق مي‌داند چگونه نامه‌هاي عاشقانه‌اش را به چمدان‌هاي سلطنتي و دست‌نوشته‌هاي فلاسفه بچسباند. عشق به عنوان عامل پيچيده‌ترين و بدترين منازعات و مناقشه‌ها، همه روزه جلوه‌نمايي مي‌كند. ميل جنسي ماهيتا داراي اضطرار است كه در پس آن مرگ كوچك حاصل مي‌شود.»

نوبت به اِلي جوان رسيد

سخنان پيتر سوالات زيادي را در ذهن حضار برانگيخت، اما همگي متفق‌القول پذيرفتند كه پيش از شروع بحث بايد نظرات ديگران را نيز جويا شد. سپس «الي لونسون»، روزنامه‌نگار جواني كه در ستون خود اغلب به موضوع عشق مي‌پرداخت، شروع به صحبت كرد.

«حرف‌هايم را با يك اعتراف آغاز مي‌كنم. نمي‌دانم آيا تا به حال هرگز عاشق كسي شده‌ام يا خير. البته اين مساله مرا از سخن گفتن پيرامون عشق وانمي‌دارد. به نظر من عشق نوعي مرض رواني غيرقابل كنترل و هولناك است كه البته از چند عنصر خوب نيز بي‌بهره نيست. تنها عشق است كه مي‌تواند مُهر سكوت بر لبان منطق و عقلانيت بزند.»

بدون خواندن يك قطعه شعر، قطعا هر نوع اظهارنظري پيرامون عشق ناقص خواهد بود. اما شعري كه در اين شرايط به ذهن خطور مي‌كند، شعر «همسر جوان» اثر دي.اِچ.لارنس است با اين مطلع: «درد عشق فراتر از حد تحمل من است....»

با اين‌كه مي‌دانم خود لارنس با من همعقيده نخواهد بود، اما از نظر من «درد دوست داشتن تو» به فاصله اندك ميان عشق و نفرت يا درد و لذت دلالت ندارد، بلكه به احساس و غم يك موجود ذاتا عقلاني اشاره مي‌كند كه در يك حالت رواني گرفتار آمده كه در آن عقلانيت جايي ندارد.

يادم مي‌آيد در نوجواني‌ام نسبت به يكي از دوستانم بسيار علاقه‌مند شده بودم. دوستي فوق‌العاده صميمانه ما سبب شده بود سخن گفتن در مورد مباحث مسخره‌ برخي كتاب‌ها، برايمان لذت‌بخش گردد. رفته رفته علاقه من نسبت به اين فرد افزايش يافت و احساس كردم كه واقعا عاشق او شده‌ام. حالا كه به اين ماجرا فكر مي‌كنم، خنده‌ام مي‌گيرد؛ اما آن زمان اگر سارق مسلحي وارد مي‌شد و مي‌گفت يكي از ما 2 نفر را بايد بكشد، من خودم را انتخاب مي‌كردم؛ چرا كه حس مي‌كردم زندگي او از زندگي من ارزشمندتر است.

اسم اين قضيه را به خيالم گذاشته بودم عشق؛ و حالا مي‌فهمم كه فقط نوعي افسردگي دوران نوجواني بوده است. البته شايد هم عشق بوده است، چراكه هركس تعريف منحصربه‌فردي از عشق دارد. از آنجا كه عشق نه يك شيء، بلكه احساس است، بنابراين غيرممكن است بتوان فهميد عشق 2 فرد با هم سنخيت دارد يا خير. از اين‌رو آنچه از نظر يك نفر عشق است، شايد از نظر من شهوت باشد و شايد فردي ديگر آن را شيفتگي نام نهد. بدين‌سان برداشت من اين است كه تعريف از عشق يك تعريف صرفا شخصي است. نمي‌توان گفت كه 2 نفر آيا عاشق يكديگرند يا خير؛ نمي‌توان وقتي كسي ادعا مي‌كند كه ما يا ديگري را دوست دارد، با او موافقت يا مخالفت كرد. پس چنانچه كسي فكر ‌كند عاشق ديگري است، آن‌گاه عاشق او شده است.

تويه در ترانه «ويولون‌نواز بر روي بام» از همسرش گالد مي‌پرسد: «آيا مرا دوست داري؟» او كه اين سوال گيجش كرده است پاسخ مي‌دهد:«من زن تو هستم!»

تويه پافشاري كرده و مي‌گويد: «بله! مي‌دانم... اما آيا مرا دوست داري؟» گالد سپس چنين مي‌خواند:

«آيا دوستش داري؟ 25 سال است كه با او زندگي كرده‌ام، با او جنگيده‌ام، با او گرسنگي كشيده‌ام، 25 سال است. اگر عشق اين نيست، پس چيست؟»

ديروز داشتم با يكي از دوستانم در مورد تاب‌آوري در زير يك سقف حرف مي‌زدم. به دوستم گفتم تنها چيزهايي كه من مي‌خواهم داشته باشم كتاب‌هايم هستند. دوستم پرسيد: «پس تو با شريك زندگي‌ات چطور كنار مي‌آيي؟!» ما نهايتا به اين نتيجه رسيديم كه شايد اين تعريف از عشق براي شبه‌عقلا (مثل خود من!) مناسب باشد: «عشق يعني دوست داشتن كسي كه شما براحتي مي‌توانيد كتاب‌هايتان را با او به اشتراك بگذاريد. اگر عشق اين نيست، پس چيست؟!»

اين ادعا كه تنها عشاق مي‌توانند بگويند كه آيا واقعا عاشق يكديگر هستند يا خير، صداي برخي از فلاسفه كه معتقد بودند ممكن است مردم تصور كنند عاشق يكديگر هستند، اما در واقع در اشتباه باشند را درآورد. خود اِلي هم در پايان سخنانش به يك مثال نقض اشاره كرد. او گفت زن و شوهري را مي‌شناسد كه 10 سال طول كشيده است بفهمند احتياجي نيست از كتابي كه هر دويشان قصد خواندنش را دارند، حتما 2 نسخه تهيه كنند! همه حضار بر قطع نكردن حرف‌هاي فرد سخنگو تاكيد داشتند. اما نوبت به فيلسوف ديگري به نام هلن كرونين رسيد. او كه نوبتش با آوردن شام همزمان شده بود، بايد علاوه بر عقايد ديگران، با قارچ‌هاي با مغز پنير و سوپ سبزيجات هم دست و پنجه نرم مي‌كرد!

منبع:

B aggini and stangroom ,what more philosophers think

مترجم: محمدهادی کرامتی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان