کد خبر: ۲۳۳۸۵
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۲۲:۰۹-06 March 2021
در روز دهم آذرماه، اعلیحضرت با دکتر احسان نراقی، نظریه‌پرداز و جامعه‌شناس ملاقات کردند.
دکتر نراقی پیشنهادی به اعلیحضرت داده بود مبنی بر تشکیل شورای سلطنت. اعلیحضرت گفته بودند آدم زنده که وکیل و وصی نمی‌خواهد. نراقی گفت: «به هر حال، شما باید خودتان را مدتی کنار بکشید. تا وقتی که جنابعالی در ایران تشریف دارید، مردم آرام نخواهند نشست، زیرا در این دوران ۲۵ ساله رنج فراوان کشیده‌اند و حاضر نیستند دوباره ناظر فساد و تباهی بر سر کار بودن حکومتهای غیر مردمی باشند.»

اعلیحضرت گفتنند: «شما هم که حرفهای دیگران را می‌زنید. به قدری از این حرفها شنیده‌ام که خسته شده‌ام.»

احسان نراقی در پاسخ گفته بود: «وضع سلطنت همانند شرکت ورشکسته است که باید مدیر آن برای رفع خستگی مدتی از مدیریت شرکت کنار برود و فرد یا گروهی را برای مدتی معین عهده‌دار وظایف آن کند.»

پس از رفتن دکتر احسان نراقی، اعلیحضرت به من رو کردند و فرمودند: «این هم چیزی در چنته ندارد. فقط ادای فیلسوف ها و نظریه‌پردازها را در می‌آورد.»


منبع: آخرین روزهای شاه در تهران/ به تقریر امیر اصلان افشار/تهیه و تنظیم محمود ستایش/ص۸۳

***

آشفتگی در دربار

دربار موقعیت همیشگی خود را از دست داده بود و دیگر آن نظم همیشگی وجود نداشت. شب ها دلگیر و خسته‌کننده بود. بعضی از پیشخدمت ها و کارکنان مذهبی دربار به گروه های انقلاب پیوسته بودند. از خانوادۀ سلطنتی کسی نمانده بود و از اطرافیان اعلیحضرت، فقط خانم دکتر لوسیا پیرنیا بود که اغلب به دربار می‌آمد.

کارهای شریف امامی فضای دربار را به کلی دگرگون ساخته بود. هویدا از دربار رفته و به گوشۀ زندان افتاده بود. طرفداران هویدا پی در پی از من وقت شرفیابی می‌خواستند تا نزد شاه وساطت کنند. وقتی به عرض رساندم، شاه با تغیر می‌گفتند: «این دزد و دغل ها را ول کن، حوصلۀ دیدن هیچ کدامشان را ندارم.» اصولاً شاه پس از واقعۀ ۱۷ شهریور دچار شوک روحی شده بود و میل داشت بیشتر در انزوا باشد.

دکتر علیقلی اردلان، وزیر دربار، که متجاوز از ۸۰ سال داشت، فقط ناظر گذران کارهای روزمره دربار بود. عملاً در دربار کاری از پیش نمی‌رفت. همه از آینده بیمناک بودند و کسی دل به کار نمی‌داد، حتی پیشخدمتها. تنها کسی که به شاه نزدیک بود، پورشجاع پیشخدمت مخصوص اعلیحضرت بود که سعی می‌کرد دیگران را دلداری دهد.

امیراصلان افشار/سروها در باد آخرین روزهای شاه در تهران/ص ۹۸-۹۹

***

دستگیری هویدا و وساطت‌های خارجی‌ها برای آزادی‌اش

وقتی سفیر انگلیس شرفیاب شد، از شاه پرسید: «چرا هویدا را توقیف کردید؟ او دوست بیست‌سالۀ من بود.» اعلیحضرت گفتند: «زیر فشار بودم.»

پارسونز همچنان اعلیحضرت را به مقاومت تشویق کرد. شرفیابی سفیر انگلیس بیشتر به بهانۀ آزادی هویدا بود که موفق نشد.

هویدا در تابستان ۱۳۵۷ بر اثر درخواست رهبران مذهبی قم و بسیاری از سیاستمداران که با هویدا نظر خوشی نداشتند، نا‌آرامی‌ها و اغتشاش‌ها را تقصیر او می‌دانستند، توقیف شد. اعلیحضرت ابتدا مقاومت می‌کردند. روزی به من گفتند این کار در حکم محاکمۀ خودم است. یک بار اعلیحضرت به من پیغام دادند که به هویدا بگویم ایران را ترک کند تا خودش را نجات دهد. از سوی دیگر، خبردار شدیم که تیمسار خادمی رئیس هواپیمایی کشور از ترس محاکمه دست به خودکشی زده است.

دستگیری هویدا با بازتاب گسترده‌ای در جهان همراه بود. وساطت‌ها شروع شد. بیش از همه نخست‌وزیر فرانسه، توسط سفیر کبیر خود در تهران پیغام می‌فرستاد.

منبع: امیراصلان افشار/ سروها در باد آخرین روزهای شاه در تهران/ ص ۱۰۸- ۱۰۹

***

مگسان دور شیرینی!

شاه، در حالی که بسیار افسرده بود، در محوطۀ کاخ نیاوران قدم می‌زدند که تلفنچی کاخ اطلاع داد ژیسکاردستن می‌خواهد تلفنی با اعلیحضرت صحبت کند. ایشان گفتند: «من چیزی ندارم که به او بگویم. ما آنقدر به فرانسه خوبی کردیم، این همه کار انجام دادیم، حال نظرشان را تغییر داده و در کنفرانس گوادلوپ بر ضد من اظهار نظر کرده است.»

من به اعلیحضرت گفتم: «اعلیحضرتا، گذشت زمان قضاوت خواهد کرد، ولی شما می‌توانید به او بگویید اگر سعی می‌کنی روی دو چهارپایه بنشینی، قطعاً وسط آن‌دو به زمین خواهی خورد.»
اعلیحضرت سرانجام راضی شدند با او صحبت کنند.

ژیسکاردستن سلامی کرد، اما پاسخی سردتر گرفت گله کردن‌ها شروع شد، ولی کاری بود گذشته، روی هم‌رفته تلفن بیش از ۵ دقیقه طول نکشید.

اعلیحضرت گفتند: «روزی در سن‌موریتس اسکی می‌کردم، همین ژیسکاردستن، با آنکه پیر و فرسوده بود، برای گرفتن ۲۰ میلیون دلار وام تا بالای پیست آمد.» سپس به من رو کردند و ادامه دادند: « اگر دفعۀ دیگر تلفن کرد، این مطلب را به او یادآوری کن و بگو انتظار نداشتم در کنفرانس گوادلوپ به من خیانت کنی.» 

سروها در باد آخرین روزهای شاه در تهران/ امیراصلان افشار/ص ۱۱۳ و ۱۱۴

***

رقابت بر سر تملق و چاپلوسی!

در دفتر کارم نشسته بودم که صدای داد و فریادی از سرسرای کاخ به گوشم رسید. وقتی از دفتر کار خود بیرون آمدم اردشیر زاهدی را دیدم که تیمسار ایادی را زیر مشت و لگد انداخته است و مرتب به او ناسزاهای رکیک می‌دهد! رفتم آنان را از یکدیگر جدا ساختم. پس از بررسی معلوم شد مطلبی که قرار بود زاهدی به عرض اعلیحضرت برساند، ایادی پیشدستی کرده و به عرض رسانده و همین موضوع زاهدی را ناراحت کرده و او را به باد کتک گرفته است. این را بگویم اردشیر زاهدی مرتب میان واشینگتن و تهران در حرکت بود و عقیده داشت که اعلیحضرت، برای فروکش کردن تظاهرات، باید خشونت بیشتری نشان دهند.

منبع: امیراصلان افشار/ سروها در باد/ صص ۲۷ و ۲۸

***

وقتی شاه از پاسخ در می‌ماند!

انتشار فهرست خارج‌کنندگان ارز از سوی کارکنان بانک مرکزی ولوله‌ای در کاخ نیاوران انداخت و اعلیحضرت را بسیار متأثر ساخت. در میان اسامی افرادی که ارز از کشور خارج کرده بودند، نام تعدادی از والاحضرت شاهپورها و کارکنان دربار به چشم می‌خورد.

با انتشار این فهرست، روزنامه‌ها غوغایی برپا کردند که من هر روز بریدۀ آنها را به عرض می‌رساندم و هر روز شاه افسرده‌تر می‌شد و قادر به تصمیم‌گیری نبود. شایعات در اطراف خانوادۀ سلطنتی هر روز بیشتر می‌شد و روابط عمومی دربار که تنها یک کارمند آن را اداره می‌کرد، قادر به پاسخگویی نبود و اصولاً اعلیحضرت تمایل نداشتند بیش از این آبروی نزدیکانش برود و به همین جهت سکوت اختیار می‌کردند. 

منبع: سروها در باد آخرین روزهای شاه در تهران/ به تقریر امیراصلان افشار/تهیه و تنظیم محمود ستایش/ص ۱۱۷

***

دروغ پیشگو!
 
در یکی از ویلاهای هتل دربند یک نفر هندی می‌زیست که برای خانوادۀ سلطنتی پیش‌گویی می‌کرد. ملکه مادر، والاحضرت ها، شمس و اشرف و دیگر درباریان به او اعتقاد عجیبی داشتند. شهبانو فرح هم یکی دوبار از پیشگویی های وی استفاده کرده بودند.

روزی اعلیحضرت، در میان موجی از ناامیدی و هراس، از من خواستند که آن پیشگوی هندی را احضار کنم. به یکی از راننده‌های دربار گفتم برو او را بیاور. وقتی پیشگو آمد او را به دفتر اعلیحضرت هدایت کردم و من هم در گوشه‌ای ایستادم شاه به او اجازۀ نشستن دادند و دست خود را جلو بردند. وی مطالبی برای آینده شاه گفت و من می‌دیدم که چهرۀ اعلیحضرت عوض می‌شود. و آرامش بیشتری می‌یابند. وقتی از دفتر کار بیرون آمدیم از پیشگو که اسمش خان‌صاحب بود خواستم که چند لحظه‌ای به دفتر من بیاید. وقتی که آمد، دستور چای دادم و گفتم می‌دانم به اعلیحضرت دروغ گفته‌ای، حداقل به من راستش را بگو. با انگلیسی شکسته بسته‌ای گفت اعلیحضرت تا دو سال دیگر بیشتر زنده نیستند، این را من از نگاه کردن به خطوط دستشان فهمیدم. به طور کلی رژیم سلطنتی در حال پاشیدن است. اعلیحضرت به یک بیماری مهلک دچارند و بر اثر همین بیماری تا یک سال و نیم دیگر خواهند مرد. راستش زیاد حرفهایش را باور نکردم.

منبع: سروها در باد، آخرین روزهای شاه در تهران/ امیراصلان افشار/ تهیه و تنظیم محمود ستایش/ ص ۲۸

***

ول کن این دزد و دغل ها را

۲۸ آذر ۱۳۵۷ (آشفتگی در دربار)

دربار موقعیت همیشگی خود را از دست داده بود و دیگر آن نظم همیشگی وجود نداشت. شب ها دلگیر و خسته‌کننده بود. بعضی از پیش خدمت ها و کارکنان مذهبی دربار به گروه های انقلاب پیوسته بودند. از خانوادۀ سلطنتی کسی نمانده بود و از اطرافیان اعلیحضرت، فقط خانم دکتر لوسیا پیرنیا بود که اغلب به دربار می‌آمد.

کارهای شریف امامی فضای دربار را به کلی دگرگون ساخته بود. وقتی که وی به دربار آمد و حمله‌ای که به حزب رستاخیز می‌کرد، رجال رستاخیزی حساب کار خود را کردند و بساط فرار را فراهم آوردند. هویدا از دربار رفته و به گوشۀ زندان افتاده بود. طرفداران هویدا پی در پی از من وقت شرفیابی می‌خواستند تا نزد شاه وساطت کنند. وقتی به عرض رساندم، شاه با تغیّر می‌گفتند: «این دزد و دغل ها را ول کن، حوصلۀ دیدن هیچ کدامشان را ندارم.» اصولاً شاه پس از واقعۀ ۱۷ شهریور دچار شوک روحی شده بود و میل داشت بیشتر در انزوا باشد.

دکتر علیقلی اردلان، وزیر دربار، که متجاوز از ۸۰ سال داشت، فقط ناظر گذران کارهای روزمره دربار بود. عملاً در دربار کاری از پیش نمی‌رفت. همه از آینده بیم ناک بودند و کسی دل به کار نمی‌داد، حتی پیشخدمت ها. تنها کسی که به شاه نزدیک بود، پورشجاع پیشخدمت مخصوص اعلیحضرت بود که سعی می‌کرد دیگران را دلداری دهد.

امیراصلان افشار، سروها در باد: آخرین روزهای شاه در تهران، به تقریر امیراصلان افشار؛ تهیه و تنظیم محمود ستایش، تهران: نشر البرز، ۱۳۷۸، صص ۹۸-۹۹


عابدفضلی، دفتر ایام از روزگاران ایران

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان