کد خبر: ۲۳۳۷۷
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۷:۱۱-06 March 2021
زهرا امامی، شمس السلطنه که پس از وفات مادر ملقب به ضیاءالسلطنه شد، مادرش دختر ناصرالدین شاه (ضیاء السلطنه) و پدرش زین العابدین ظهیرالاسلام امام جمعه وقت تهران بود.
عصراسلام: در ربیع الاول ۱۳۲۲ هجری قمری به عقد دکتر محمد مصدق (پسر نجم السلطنه و وزیر دفتر ) درآمد. مادر مصدق به خواستگاری زهرا، نوه دختری ناصرالدین شاه رفت. این وصلت سر گرفت و به فرخندگی ازدواجِ دختر امام جمعۀ پایتخت و نوه پادشاه، آیین بستند و تهران را چراغان کردند ۱. 

شیرین سمیعی، همسر محمود، نوه مصدق هم در کتاب خود «در خلوت مصدق» تصریح می کند که شنیده در زمان ازدواج این دو، شهر تهران را آذین بسته اند.وی در کتابش می نویسد: «از همسرش زهرا بگویم که مصدق بسیار دوستش می داشت. هفته ای یک روز دوستان و خویشان برای ناهار در سرای او به دور هم جمع می شدند. زمستان ها در شهر در خیابان حشمت الدوله منزل داشت و تابستان ها در باغ فردوس. بارها داستان عقد و ازدواج این دو را از اطرافیان شنیده بودم. 

می‌گفتند نجم السلطنه مادر مصدق، نخست به نزد خواهرش رفت و از خواهرش، فخرالدوله، دختر مظفرالدین شاه را خواستگاری کرد. خواهر او این وصلت را به سود هیچ یک از آنان ندانست و دختر خود را به محمد نداد؛ چرا که هم دختر و هم خواهرزاده خود را سرسخت می پنداشت و امیدی به دوام زندگی زناشویی آن دو نداشت. فخرالدوله همان زنی است که رضاشاه درباره او گفته بود در خاندان قاجار یک مرد موجود است و آن هم فخرالدوله است. نجم السلطنه از خواهر خود سخت بر آشفت و برای پسر بیست ساله اش در جستجوی دختری شده، به والایی و والاتر از خواهرزاده خود، پس به خواستگاری زهرا دختر امام جمعه تهران رفت که مادر او دختر ناصرالدین شاه بود. 

زهرا زنی بود ساده و سنتی، بردبار و خانه دار، اهل دعا و نماز و بیگانه با سیاست و عوالم شوهر ۲. محمد که بنا به رسم زمان تا پیش از پیوند زناشویی همسر آینده اش را ندیده بود، شصت و چهار سال با او زندگی کرد و از او صاحب سه دختر به نام های ضیاءاشرف، منصوره و خدیجه و دو پسر به نام های غلامحسین و احمد شد. مصدق و ضیاءالسلطنه بیشتر زندگی مشترک شان را به دور از هم گذراندند.این خصوصیاتی است که در کتاب زندگینامه مصدق از ضیاءالسلطنه به تصویر کشیده شده است. ۳

شیرین سمیعی در کتاب «در خلوت مصدق» درباره ضیاءالسلطنه مطالبی ارائه می‌دهد که بخشی از آن ازین قرارست که :... او نازنین زنی بود، پاکدامن، بی آلایش، ساده و کم توقع. گله ای از روزگار نداشت و همواره با بد و خوبش می ساخت. در مصائب بردبار بود و هیچگاه سر از کار شوی بدر نیاورد. بیشترین سالهای عمرش را بدور از همسرش زندگی کرد، چون شوهر او یا در تبعید بود یا در زندان. خانم چند صباحی با مصدق به فرنگ رفت، اما زندگی در فرنگستان به مذاق او سازگار نبود.


این خانم از سیاست به دور بود و بی اعتنا به حال و احوال و مرام اطرافیان خود روزگار می‌گذرانید. با تمام بزرگان خویشی داشت، سید حسن آخرین امام جمعه دوران پهلوی از اقوام نزدیک این خانم بود، پدر سید حسن ، ابوالقاسم پسر زین العابدین بود. درب سرای ضیاء السلطنه بروی همگان باز بود. و هر کس را از هر تیره و طایفه ای به نزد او راه بود. ...، در بامداد روز ۲۸ مرداد هم زمان با شروع اغتشاش در شهر تهران دختر ضیاء السلطنه خانم متین دفتری به دنبال او آمد و مادرش را به نزد خود برد، پس از ویرانی خانه مصدق، همچنان از او در خانه خود پذیرایی می کرد. مصدق هنگامی که به گوشش رسید همسرش به منزل داماد پناه برده، سخت بر آشفت و بر او خُرده گرفت که چرا ترک خانه و کاشانه را کرده و در همان سرای ویرانه چادر نزده و ماندگار نشده است. ۴

غلامحسین مصدق نیزدر جایی از خاطرات خود می نویسد: «از ۱۳ مرداد ۱۳۳۵ پدرم به روستای احمدآباد منتقل شد تا دوران حصر خود را بگذراند. احمدآباد روستایی است که پدرم آن را پیش از جنگ جهانی اول از عضدالسلطان خریده بود. پس از آن که ازدواج کرد، سه دانگ آن را مهریه مادرم نمود. چند سال بعد مادر بزرگ مان، خانم نجم السلطنه به عروسش گفته بود این سه دانگ مهریه ات را هر چه زودتر به بچه هایت واگذار کن، زیرا محمد ولخرج است و در اولین فرصت سهم خودش و سه دانگ تو را می فروشد... مادرم به توصیه مادربزرگ، سهمش را به من و احمد و خواهران مان بخشید. ». 

محمد مصدق همیشه آرزو داشت پیش از ضیاءالسلطنه با مرگ رو در رو شود. بر این نکته بارها در نامه هایش تاکید کرده است، اما در نهایت سال ۱۳۴۴ و زمانی که مصدق روزهای حصر خودش را سپری می کرد، ضیاءالسلطنه در ۸۴ سالگی درگذشت. هنگامی که ضیاءالسلطنه یک سال پیش از مرگ شوهرش از دنیا رفت، مصدق از او به عنوان «همسر عزیزی که با همه چیز ساخت و بعد از مرگ مادرم تنها امید زندگی ام بود» یاد کرد و در نامه ای به تاریخ دوم مرداد ۱۳۴۴ به آیت الله زنجانی نوشت: 

از این مصیبت وارده بسیار رنج می کشم،دردهایم زیاد بود این درد هم مزید بر بدبختی های بنده گردید. همیشه از خدا می خواستم که قبل او از این دنیا بروم ولی چه می توان کرد که تقدیر غیر از این بود. او رفت و مرا به جای خود گذاشت. ۵

مصدق در شهریور ۴۴ در جواب نامه ای که دختر دایی اش برای تسلیت به او فرستاده بود، نوشت: «بسیار از این مصیبت رنج می کشم. چون که متجاوز از ۶۴ سال همسر عزیزم با من زندگی کرد و هر پیشامد که برایم رسید تحمل نمود و با من دارای یک فکر و یک عقیده بود و هر وقت که احمدآباد می آمد، مرا تسلی می داد،در من تاثیر بسیار می کرد و آرزویم این بود که قبل از او من از این دنیا بروم و اکنون برخلاف میل، من مانده ام و او رفته است و چاره ای ندارم غیر از این که از خدا بخواهم که مرا هم هر چه زودتر ببرد و از این زندگی رقت بار خلاص شوم. اکنون حدود ده سال است که از این قلعه نتوانسته ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده ام... گاه می شود که در روز چند کلمه هم صحبت نمی کنم.... ۶ دکتر محمد مصدق در سال ۲۱ خرداد۱۲۶۱ ه.ش. پا به عرصه هستی نهاد و در سال ۱۳۴۵ یک سال بعد از مرگ همسرش و در ۸۴ سالگی درگذشت. یادش گرامی، نامش جاودان و راهش پر رهرو باد.


۱. مصطفی اسلامیه ،فولاد قلب ،زندگی نامه دکتر محمد مصدق، تهران ، انتشارات نیلوفر، ۱۳۸۱ اسلامیه – نسخه الکترونیکی ص۴۹
۲. شیرین سمیعی، در خلوت مصدق، ۱۳۸۴ ،فرانسه ،شرکت کتاب ، صص۱۲۱-۱۲۳
۳. مصطفی اسلامیه ،همان
۴. شیرین سمیعی ، همان
۵. زندگینامه اسناد و نامه های آیت الله حاج سید رضا زنجانی،گرد آورنده بهروز طیرانی، تهران، صمدیه ۱۳۸۸ ، ص۶۵
۶. - ر.ک . روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد.

فاطمه قاضیها،دختران ناصرالدین شاه(شرح حال و اسناد) ،تهران، اسفند ۹۹ . صص۱۳۴-۱۳۶

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان