کد خبر: ۲۳۲۶۸
تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۵:۵۸-01 March 2021
عصراسلام: سلیمان بهبودی زاده ۱۲۷۵ در تهران – درگذشته ۱۳۶۰ از مسئولان دربار رضاشاه پهلوی بود، بهبودی یکی از مهره‌های مهم واسطه رضا شاه با انگلیسی‌ها بود و از محرمانه‌ترین اسرار رضا اطلاع داشت و هیچ‌کس دیگر به اندازه او دربارهٔ وقایع پشت‌پرده حکومت رضا شاه مطلع نبود.
در یکی از جلسات به مناسبتی بنده(سلیمان بهبودی) را احضار فرمودند. وقتی وارد جلسه شدم موقعی بود که میخواستند جلسه را ترک فرمایند و (رضا شاه پهـلوی) فرمایشاتی به این مضمون شرح فرمودند:

 "من میدانم در خیابان یا شهری که میخواهند آسفالت کنند اول باید کابل برق و کابل تلفن٬ حتی مجرای فاضلاب بسازند و بعد خیابان را آسفالت کنند٬ ولی چه باید کرد که ما پول نداریم و از عهده این قبیل کارها فعلاً بر نمی آییم؛ ولی به دلیل این که از عهده ان بر نمی آییم نباید خیابان ها را در زمستان با گل و لای و تابستان با خاک باقی بگذاریم٬ ما نباید منتظر پول کابل کشی پیدا کنیم٬ خیر٬ خیابان ها را امروز که میتوانیم آسفالت میکنیم٬ وقتی (که پول) پیدا کردیم آسفالت را می کَنیم٬ کابل تلفن میکشیم باز آسفالت می کُنیم٬ بعد وقتی که پول پیدا کردیم آسفالت را می کَنیم و کابل برق می کشیم و باز آسفالت می کنیم٬ باز خراب می کنیم مجرای فاضلاب می کشیم. من میخواهم همه بدانند ما هم می توانیم آسفالت کنیم٬ چیزی که هست جوانها دور هم جمع می گویند فلانی اروپا را ندیده که بداند وقتی می خواهند خیابانی را آسفالت کنند٬ بگذارید این حرفها را به من بگویند من همه این حرفها را به خود قبول میکنم٬ به شرط آن که شما آسفالت را خیابانها را شروع کنید٬ عیبی ندارد به من بد میگویند نه به شماها." سپس از جلسه خارج شدند 
{کتاب خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۵۳}

- یک شب سلیمان بهبودی بستر رضاشاه را برای خواب آماده می کند و رضاشاه مشغول خواندن آواز برای خودش بوده. بعد از بهبودی میخواهد که او نیز آوازی بخواند که بهبودی می گوید اعلیحضرت بهتر میخوانند. بهبودی می نویسد؛ فرمودند؛ سلیمان من بداخلاق هستم؟ (همه کسانی که برخورد شخصی با رضاشاه داشته اند بشدت از او حساب می بردند) عرض کردم خیر قربان. بعد نشستند روی تخت و با تشدد فرمودند؛ "سلیمان من چهل سال است که برای پیشرفت کار مملکت سگرمه هایم را در هم کشیده ام. این مردم به ممحض اینکه لبخند به آنها بزنم فورا می آیند روی دوشم. والا دلیل ندارد که دایم خودم را زحمت بدهم و اینطور وانمود کنم. اگر افراد و کارکنان دستگاه کارشان را روی حساب و قاعده انجام بدهند چرا من خود را این طور نشان بدهم؟ من بد اخلاق نیستم، مرا وادار به این طرز می کنند.


موضوعی که اواسط کار ساختمان اتفاق افتاد و قابل شرح است این بود که در زمستانها معمولاً در تهران ساختمانها را تعطیل می کردند٬ به همین مناسبت برف و یخبندان که شروع شد کارگران تعطیل کردند. طبق معمول بعد از ظهر که (رضا شاه پپهلوی) تشریف اوردند و ملاحضه فرمودند کارگران تعطیل کرده اند بازخواست فرمودند و فرمودند تا یکی دو ساعت دیگر باید کارگران مشغول شوند و برای اجرای امر٬ مأمورین هرطور بود چند نفر از بنایان را امادهء کار کردند و برای جلوگیری از سرما برای انها چند منقل اهنی اتش ذغال درست کردند و مشمع از بالای چوب بست به پایین کشیدند که برف ایجاد ناراحتی نکند و پس از ساعتی مجدداً تشرف فرما شدند و ملاحضه کردند کارگران مشغول هستند٬ آن وقت فرمودند: 

"میگویند سیبری تمام سال یخبندان و زمستان است و عمارات مجلل دارد٬ میخواهم بدانم آن ساختمان ها را چه وقت ساخته اند؟ آنها گِل کار نمی کنند٬ شما هم مثل آنها تمام کارتان را با سیمان بکنید" و بعد فرمودند :"بروید دعا کنید که قدرت ندارم شب را مثل روز روشن کنم و الا شب هم از شماها استفاده می کردم٬ هنوز نمی دانید ما چقدر عقب هستیم. " 
{کتاب خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۶۹}

سلیمان بهبودی از یک شب عید که حقوق و پاداش اهل دربار داده می شد در حضور رضاشاه بود و صحبت شیرینی اضافه حقوق و عیدی شب عید از جانب سلیمان بهبودی مطرح می شود. بهبودی می گوید وقتی که رضاشاه را سر کیف دیدم عرض کردم؛ قربان بین ما ایرانیان مثالی هست. فرمودند: مثلا؟  عرض کردم می گویند از دریا چه یک جام آب برداری و چه یک جام آب بریزی فرقی نمی کند، خداوند به اعلیحضرت همایونی همه چیز داده و به اندازه یک مملکت بلژیک شاید بیشتر ملک و نقدینه داده است. به محض اظهار این مطلب چنان تغییر حال دادند که واقعا رنگ صورت برافروخته شد و سفیدی چشم به کلی تغییر کرد و ازپشت میز تحریر بلند شدند و آمدند وسط اتاق و چند بار نفس عمیق کشیدند، دستهای خود را به هم مالیدند و طوری تغییر حال دادند که حال سکته به بنده دست داد و می خواستم از دفتر فرار کنم٬ ولی پاهایم قدرت نداشت ساکت و بی حرکت ایستادم. بعد از اینکه چند مرتبه طول اتاق را قدم زدند و آههای سرد کشیدند با رنگ پریده به این شرح فرمودند؛ من خیال می کردم کارهایی که می کنم شماها که مثل پیراهن تن من می مانید میدانید و به دیگران که نمی دانند می گویید؛ امشب فهمیدم که متاسفانه شما هم نمیدانید و خیلی باعث تاسف من شد. آن وقت به بنده نزدیکتر شدند تا حدی که نفس اعلیحضرت همایونی به بنده می خورد و سوال فرمودند؛ پدر شما مرده یا زنده هست؟ خواستم جواب بدهم خودشان فرمودند؛ میدانم، مرده. باز فرمودند ؛ چه ثروتی داشت؟ خودشان فرمودند میدانم چه داشت. میخواهم بگویم که وقت مردن من نیز مانند پدر تو خواهم مرد؛ در وقت مردن دو ذرع و نیم چلوار خواهم برد، آنچه هست و من دارم همین جا می ماند. اینها که من دارم آبروری مملکت است. اگر منظور املاک است تمام شان می ماند. من می بینم صاحبان املاک مزروعی به این خوبی اصلا به آنها توجه ندارند و بکلی ویرانه شده است. سرتاسر شمال بهترین املاک مزروعی است که میتوان از عایدات آن بودجه مملکت را تامین کرد. تو که جغرافیا و تاریخ خواندی می دانی سوئیس کجاست و چه دارد، آیا سوئیس مثل ما نفت دارد؟ معدن دارد؟ جز چند کارخانه ساعت سازی چیز دیگری دارد؟ هیچ میدانی مملکت به این کوچکی بودجه اش از بیشتر ممالک بزرگ بیشتر است؟ از کجا این عایدات را می آورد؟ فقط منظره های زیاد دارد، ولی آن منظره ها ر ا تمیز نگاه داشته و زینت کرده و وسیله آسایش برای جهانگردان تهیه کرده است. این است که از بیشتر نقاط دنیا جهانگردان در موقع معین پولهای خود را می برند و در آن جا خرج می کنند و بر می گردند. ما که هر گوشه از مملکت مان سوئیس است چرا وسیله تهیه نکنیم که از این پولها در مملکت ما هم خرج شود و استفاده ببریم؟ مگر فراموش کردید که من دستور دادم در مازندران به متمولین اطلاع دهند و اعلان کنند هرکس بهترین عمارات را که دارای تمام وسایل زندگی باشد بسازد من جایزه میدهم ولی کسی اقدام نکرد. منظورم این بود که اگر خارجی ها در ایران به شمال خواستند بروند اقلا جای خواب راحتی داشته باشند به همین مناسبت دستور دادم کنار راه آهن نزدیک شهرها و قصبات عمارتهای کوچک بسازند آن هم از پول خودم. شنیده ام در سوئیس اگر کسی بخواهد جنگل ببیند باید برود به جنگل و اگر دریا بخواهد ببیند برود جای دیگر و جلگه و دشت بخواهد ببیند باید برود جای دیگر. اما در رامسر ما در یک نقطه که بایستد با حرکت دادن سر، هم جنگل و هم جلگه و هم دریا خواهد دید. خداوند محل به این خوبی به ما داده آنوقت به آن کثافت افتاده بود، عاقبت مجبور شدم خودم این کار را بکنم. آب معدنی رامسر کجا پیدا می شود؟ چرا نتوانستیم استفاده ببریم؟ به تجار و سرمایه داران سفارش و تاکید کردم کارخانه بیاورید نیاوردند، خودم آوردم، باز تاکید و سفارش کردم مهمانخانه بسازید و تشکیل شرکت بدهید نکردند. حتی شنیده بودم نزدیک دریا حمام دریا تهیه می کنند٬ سفارش کردم نکردند٬ باز هم خودم کردم. میگوینند من از آب کره می گیرم. این چه کره ای است که من میگرم؟ در بابلسر٬ رامسر و چالوس مهمانخانه ساختم٬ از سوئیس متخصص مهمانخانه استخدام کردم و عده ای مستخدم در این مهمانخانه ها از اول تا اخر سال می خورند و می خوابند فقط دو ماه فصل شمال و دریاست٬ در این دو ماه چه عایدی می دهد که مخارج ده ماه دیگر را تأمین کند؟ جز خرج و کار دیگری هست؟ اینها را برای چه می کنم؟ تمام اینها را برای آبروی مملکت است. من می بنیم بهترین آب و هوا و بهترین منظره طبیعی را داریم چرا استفاده نبریم؟ من امروز پادشاهی هستم مالک و زارع، مهمانخانه چی، کارخانه چی، و حمامی. مگر من نمیدانم پادشاه مملکت نباید این کارها را بکند؟ اما ملاحظه می کنم که فرد ایرانی امروز که صد تومان خرج می کند میخواهد فردا صد تومان از خرجی که کرده عایدی بردارد، درصورتی که خارجیها میلیونها تومان خرج می کنند و سالها فعالیت می کنند، و بعد از سالها زحمت بهره بردای می کنند. منهم مملکتم را دوست دارم، بنابر این شخصا اقدام می کنم. فردا هم که رفتم تما آنچه که کردم می ماند برای مملکت. بعد از یک ساعت فرمایش، درحالی که واقعا به گریه افتاده بودم بنده را با کمال تاثر و ناراحتی مرخص فرمودند.
 {کتاب خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۷۸-۳۷۹}


 به خاطر دارم که حسابداری مخصوص سیاهه(صورتحساب) مخارج ماهیانه تقدیم میداشت وقتی حسابداری سیاهه مخارج را آماده می کرد٬ برای ان که مبادا در موقعی که تقدیم می کند اشتباهی داشته باشد٬ کمیسیونی درحسابداری از سه نفر: سرگرد صفاری معاون حسابداری٬ سلطان روح الله و خشور و حسین مقدم تشکیل می شد و چنیدن مرتبه بار رسیدگی می کردند و کریم آقا خان هم باید امضا کند. دو روز هم به این خاطر رسیدگی می کردند و بعد از اطمینان آقای بوذرجمهری امضا می کرد و به عرض می رسید.
 یکی از دفعات که دوسیه(پرونده) برای ملاحضه اعلیحضرت همایونی تقدیم شده بود٬ در حاشیه سیاهه مرقوم فرموده بودند(نوشتن):"این حساب غلط است."
از عجایب این بود که سه نفر حسابدار دو روز حساب را شاید بیست یا سی مرتبه جمع زده بودند و با اطمینان به صحت آن امضا و تقدیم کرده بودند ولی یک اعلیحضرت همایونی(رضا شاه پهلوی) که جمع حافظه کرده بودند به نظرشان غلط آمده بود. حسابداری مجدداً چندین مرتبه محاسبه کردند و معطل مانده بودند که غلط در کجا بود. بعد از دو روز اعلیحضرت بنده(سلیمان بهبودی) را احضار و فرمودند: من این سیاهه حسابداری ایراد کردم جواب مرا ندادند٬ شاید غلط آن را پیدا نکردند٬ بگویید حسابداری که این حساب را نوشته و جمع کرده سیاهه بیاورد.بنده اطلاع دادم و حسابدار با سیاهه شرفیاب شد بنده در آن را موقع حاضر بودم٬ اعلیحضرت همایونی به حسابدار فرمودند: چرا جواب من را ندادید؟ حالا جمع بزن. به محض ان که در حضور اعلیحضرت همایونی یک دفعه جمع زد غلطش پیدا شد و حسابدار عرض کرد: "بلی قربان اشتباه شده و چیزی نیست٬ فقط بیست دینار است." به محض ادای کلمه "چیزی نیست" فریاد اعلیحضرت همایونی با خشونت بلند شد که چطور چیزی نیست؟ من میخواهم حساب منظم و بی عیب باشد. و کتف حسابدار را گرفته با ناراحتی تمام او را از دفتر بیرون کرد و حقیقتاً برای نظم حساب بود نه برای بیست دینار.
 {کتاب خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۲۹}

باز به خاطر دارم اواخر هر سال٬ وزیر دارایی بودجه مملکت را که تهیه شده بود می آورد و به شرف عرض میرسانید این قبیل کارها را سپرده بودند عصرها بیاورند که وقت کافی برای رسیدگی داشتند و همچنین درجات نظامی را رئیس ستاد و یا رئیس دفتر ستاد به شرف عرض می رسانید. در موقعی که سرتیپ امیر خسروی وزیر دارایی بود٬ بودجه مملکت را به اتفاق معاونش الهیار صالح به حضوز آوردند در موقعی که مواد مختلف را به عرض می رسانید٬ اعلیحضرت قلم به قلم و جزء به جزء را با کمال دقت ملاحضه می فرمودند٬ تا آن که به مخارج و هزینه اضافی برخوردند که باعث ناراحتی شد و غفلتاً فریادشان بلند شد و به صدای بلند سلیمان را صدا زندن که بنده فوراً وارد دفتر شدم(در این قبل مواقع طبق دستور بنده ملزم بودم که خیلی نزدیک باشم) دیدم تمام پرونده ها را به زمین ریخته و رو به وزیر دارایی می فرمودند من صد دینار صد دینار از پیر زنهای نخ ریس دهات پول جمع میکنم و شما برای دربان در اتاقت چکمه برقی میخری! و هردو را بیرون کردند و بنده مشغول جمع آوری پروده ها شدم٬ بلافاصله فرمودند :برو معاونش بگو بیاید توضیح دهد و مجدداٌ شروع به رسیدگی کردند...
 {کتاب خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۸۸}

به اندرون(کاخ گلستان) داخل شدیم چیزی که بلافاصله جلب نظر میکرد درخت چنار خشک و قطوری بود که تا ان جا که دست میرسید به شاخه های خشکیده ان با تکه پارچه دخیل بسته و قندیل هایی نقره اویخت و اشک شمع زیادی در اطراف درخت چنار ریخته شده بود پیدا بود در ان جا شمع روشن میکردند یک منبر دوبله هم پای چنار دیده میشد چنار به اندازه سه نفر که دست به هم میدادند قطر داشت چنار به اندازه سه نفر که دست به هم میدادند قطر داشت ولی خشکیده بود . در این جا چند نفری از رؤسای قدیمی دربار من جمله صدیق همایون (محمد ابراهیم توفیقی) که سرپرست معماران بود حضور داشت.

رضا شاه سؤال فرمودند که تاریخچه این درخت را کسی میداند؟ 

صدیق همایون عرض کرد :"رسم ناصرالدین شاه قاجار این بود که اول شب به اندرون بیاید و قدم زنان از جلو اتاقهای خانمها و اهل حرم عبور کند در ان موقع خانمها جلوِ درِ اتاقها ایستاده و تعظیم میکردند٬ ناصرالدین شاه با بعضی از انها صحبت میکرد و گاهی هم داخل اتاق میشد. ناصرالدین شاه شبی به رسم معمول وارد یکی از اتاق ها شد داخل اتاق به هم ریخته بود خانم ان اتاق از خدمتکارش شکایت داشت که منظم نیست . ناصرالدین شاه به شوخی میگوید فردا میدهم سرش را ببرند و بعد از ان اتاق دور میشود و به محل دیگری میرود و بلاخره پس از مدتی شوخی با اهل حرم به اتاق خواب خود که وسط کاخ قرار داشت وارد می شود و استراحت میکند . فرداری ان شب نامه ای از حاج ملا علی کنی برای ناصرالدین شاه میرسد که بلافاصله به عرض میرسانند مضمون نامه شفاعت از خدمتکاری بود که ناصرالدین شاه با شوخی گفته بود میدهد سرش را ببرند. حاجی در این نامه به ناصرالدین شاه نوشته بود:" در هیچ مذهبی سر زن را نمیزنند ٬ اعلیحضرت چگونه در مذهب اسلام نسبت به زن مسلمه چنین تنبیهی را روا میدارند؟" بعد از قرائت نامه ناصرالدین شاه ناراحت میشود و میفرستد به همان اتاقِ دیشبی و در جستجوی ان خدمتکار.خانم جواب میدهد : دیشب بعد از رفتن اعلیحضرت(ناصرالدین شاه) نمیدانم کجا رفته و تاکنون هرچه جستجو کرده ام معلوم نشده است. بعد از تحقیق معلوم میشود خدمتکار از گفته ناصرالدین شاه ترسیده وشبانه فرار کرده و با این که نگاهبان بدون اسم نمیگذاشتند کسی خارج و داخل شود از اندرون ناصرالدین شاه گریخته و به اندرون حاجی ملا کنی رفته و بست نشسته است. در هر حال ناصرالدین شاه دستور میدهد جواب حاجی را بدهند که این حرف را به شوخی زده ام و بی جهت خدمتکار فرار کرده است . ولی بعداً ناصرالدین شاه به فکر میافتد که تدبیری باید اندیشید تا دیگر چنین اتفاقی نیفتد . در این زمینه با خانم انیس الدوله و تبادل نظر میکند و سرانجام با هم قرار و مداری میگذارند و مطابق همین قرار چند شب بعد خواب میبیند که در زیر این درخت چنار امامزاده مدفون است. شاه بعد از این خواب نیمه شب هراسان و بدون لباس سرو پا برهنه دوان دوان با سرو صدا و جنجال به پای این درخت میافتد و شاخه و برگهای ان را می بوسد و درخت را در بغل میگیرد. در همین اثنا خانم انیس الدوله هم که ظاهراً نظیر شاه خواب دیده که زیر این درختِ چنار امامزاده ای مدفون است٬ ازخواب بیدار میشود و به دنبال شاه سراسیمه خود را به پای چنار می رساند و تنه درخت را در بغل میگرد و به شاخه ها و برگها بوسه میزند . بعد از این پیشامد شاه قسم یاد میکند که اگر کسی خون هم کرده باشد یعنی ادم کشته باشند و به این درخت متوسل شود من از گناهش میگذرم. فردای ان شب چند رأس گوسفند پای درخت قربانی کردند٬و مِن بعد هریک از اهل اندرون نذری داشت پای این درخت شمع روشن میکرد . شبهای جمعه هم چند نفر روضه خوان پای چنار روضه میخواندند.چنار هم معروف به چنار امامزاده عباسعلی شد."

رضا شاه این حکایت را که شنیدند به بنده دستور فرمودند:برو تبرداران را بیاور.
بلافاصله تبرداران امدند و حسب الامر اعلیحضرت رضا شاه ان چنار خشکیده بی مصرف را که علامت نشانی امامزاده دروغی و ساختگی بود و نشانی از خرافات در عرض یک ساعت انداختند روی زمین.

{خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۲۷۱-۲۷۲}

اعیلحضرت رضا شاه پهلوی بی اندازه به نظافت پای بند بودند٬ چه از نظر عمارت و باغ و چه در مورد لباس و بدن. اتاقهای عمارت را هم اگر هر روز بازدید نمی کردند یک روز درمیان بازدید می کردند.مخصوصاً روی میزهای جلوِ مبل و یا تحریر را دستمال سفید جیبی می کشیدند٬ اگر دستمال گرد می گرفت بی اندازه ناراحت می شدند و این کارو همچنین بازدید را بدون حضور اتاقدار و با سرایدار می کردند و برای این که بدانند زیر و اطراف فرشهای داخل اتاقها را نظافت می کنند اغلب ته سیگار را اقلاً نیم متر زیر فرش می انداختند و پس از چند روز دیگر فرش را بلند می کردند. اگر ته سیگار بود که با ناراحتی از مسؤولین بازخواست می کردند که چرا نظافت نمی کند و اگر ته سیگار که دفعه پیش انداخته بودند نبود٬ قبول می کردند که نظافت شده است. حتی شیشه های در و پنچره را بازدید میکردند که کثیف نباشد. وقتی که در باغ سعد اباد گردش و بازدید می کردند از خیابانها عبور نمیکردند بلکه بیشتر از بیراهه و از سنگ چینها بالا و پایین می رفتند که همه جا را ببینند و هرگاه بارندگی می شد اغلب خیابانهای سعد اباد دست انداز پیدا می کردند و ناهواری می دیدند از مسؤولین بازخواست می کردند. این سرکشی ها و توجه نه تنها در خانه و باغ شخصی بود٬ بلکه در مسافرتها اگر در جاده کوچکترین نقصی پیدا می شد رئیس راه و وزیر راه مورد بازخواست قرار میگرفتند. خاطرم هست از سفر شمال مراجعت می فرمودند٬ در راه چالوس تا گچسر دست انداز زیاد بود٬ وقتی پیاده شدند به اقای منصور وزیر راه فرمودند٬ برو دعا کن که پادشاه مشروطه هستم والا همین جا سرت را جدا می کنند و با فریاد که این راه٬ راه است یا کوهستان؟ و دفعه دیگر که سرلشگر فیروز ناصرالدوله وزیر راه بود و راه خراب شده و توجه نشده بود٬ به قدری با عصبانیت و ناراحتی از ایشان بازخواست می کردند که نزدیک بود قبض روح بشوند. ولی هرگاه راه خوب و تمیز بود بی اندازه تشویق می کردند و محبت می کردند و اغلب دیده شد که با مدال نشان تقدیر می کردند.
 {کتاب خاطرات سلیمان بهبودی صفحه ۳۵۸}
***

اما نکته جالب این بود که سلیمان بهبودی قبل از خروج شاه از ایران، با او دیدار داشت : ۲۶ دی ۱۳۵۷ روز خروج شاه از ایران است. برنامه دیدارهای شاه در صبح ۲۶ دی ۱۳۵۷ به شرح زیر است: ساعت ۱۰:۳۰ صبح محمد باهری، ساعت ۱۱ امیدی، ساعت ۱۱:۳۰ سلیمان بهبودی.

ساعت ۱۳:۰۸ محمدرضا پهلوی از طریق فرودگاه مهرآباد ایران را ترک کرد.

  او پس از صعود رضا خان به سلطنت (آذر ۱۳۰۴)، بعنوان رئیس سرایدارخانه قصر سلطنتی منصوب شد و همچنان نوکر مخصوص و محرم اسرار رضا شاه بود. در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی نیز، با مناصبی چون رئیس تشریفات دربار، چهره مهم و تأثیرگذار دربار پهلوی بود. بهبودی فراماسون بلندپایه و از بنیان‌گذاران لژ پهلوی در ایران بود.

از سال ۱۳۳۶ در اسناد ساواک برخی مخالفت‌های سلیمان بهبودی با امیر اسدالله علم منعکس شده. بهبودی سرانجام در آبان ۱۳۴۳ به دستور شاه، که حسین قدس نخعی، وزیر وقت دربار، تلفنی ابلاغ کرد، از مناصبش برکنار و خانه‌نشین شد. (سند ساواک، مورخ ۲۵ آبان ۱۳۴۳)
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان