کد خبر: ۲۳۲۲۷
تاریخ انتشار: ۰۷ اسفند ۱۳۹۹ - ۲۲:۵۳-25 February 2021
" خاطرا مهم و فراموش نشدنی دیگری که از صمد بهرنگی دارم این است که اینجا و آنجا شنیده بودم که مشغول نگاشتن یک کتاب درسی جدید است.
این کتاب بر اساس کلمات مشترکی نوشته شده بود که هم در زبان ترکی آذربایجانی و هم در زبان فارسی مورد قبول قرار می گیرند. او فکر میکرد که استفاده از این روش باعث میشود که بچه ها در کلاس اول ابتدایی هم الفبا یعنی صداها، حروف و همچنین کلمات را که چون در هر دو زبان، مشترک استفاده‌ می شوند، راحت تر بفهمند و یاد بگیرند. او با این هدف یک سری کلمات مشترک جمع آوری و بر اساس قرار دادن آنها شروع به نوشتن کتاب می کند. در آن موقع جلال آل احمد با همکاری دکتر ساعدی به تبریز آمده بود و به مسائل آذربایجان علاقه نشان می داد. او بعد از خبردار شدن از این کار صمد، برای نشر این کتاب تلاش می کرد. 

صمد خودش در این مورد به من چیزی نگفته بود و من هم از او سوالی نکرده بودم. روزی نزد من آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با هیجان زیادی گفت: " اگر جای دنجی پیدا کنیم مسئله مهمی هست که باید با شما در میان بگذارم. "

محل دنجی پیدا کردیم و روبروی هم نشستیم. او از پاکتی که در دستش بود، دفتری را بیرون آورد و گفت: " این همان کتاب درسی است که من برای بچه های آذربایجان نوشته ام. وقتی به تهران آمدم قبل از هر کسی می خواستم آن را به شما نشان‌ دهم ولی خدا دکتر ساعدی و آل احمد را انصاف دهد، من را چنان گیچ کردند که یک دفعه دیدم که در کانون پرورش فکری هستم و قرارداد را جلویم گذاشته اند. خیلی بد گیر افتاده‌ بودم. فعلا خودم را نجات داده ام ولی دنبال‌ من هستند و من هم نمی توانم بیشتر از یکی دو روز در تهران بمانم. از شما خواهش میکنم که نگاهی به این کتاب بیندازید و نظرتان را واضح به من بگویید. راستش من خودم از این کتاب که نوشته ام، می ترسم. 

به او قول دادم کتاب را همان شب بخوانم و نظرم را به طور روشن به او بگویم. بعد از او پرسیدم که این دست نوشته نوشته کتاب را چطور از دست آنها در آوردی؟ با خنده گفت:" توضیحش طولانی است. نمی خواهم سرتان را درد بیاورم. اول چیزی نگفتند ولی همین که حرف قرارداد پیش آمد، گفتند که باید روی کتاب از شاهنشاه، شهبانو، و دودمان سلطنت‌ نام ببری. بعضی چیزها باید برداشته شوند و بعضی هم عوض شوند. به آنها گفتم که اگر می خواهید کتاب را همین طور که هست چاپ کنید و اگر هم نمی خواهید بدهید به خودم. آنها هم گفتند این کار ممکن نیست چون که صدای کتاب تا بالاها رسیده است. کتاب باید برسی شود و امکان این که آن‌ را به تو بدهیم وجود ندارد. وقتی این طور شد، من به بهانه کنترل دوباره‌ کتاب آن را گرفتم و در فرصتی که پیش آمد آن را پنهان کردم.( الان هم می دانم دنبال من می گردند )"

وقتی روز بعد صمد را دیدم، کتاب را با دقت برسی کردم و نظراتم را آماده کرده بودم. برای همین به او گفتم: " صمد، همانقدر که این کتاب تو را ترسانده، من را هم ترسانده است. نمی دانم تو را کجای آن ترسانده ولی چیزی که من را ترسانده این مطالب هستند: اولا تو در کتاب خواسته ای که مشکلات کودکان ترک زبان را به وقت یادگیری الفبا و زبان تسهیل کنی. در این راستا این یک عمل مدنی و فرهنگی است ولی مسئله در این‌جاست که اگر در مدارس درس به زبان ترکی آذربایجانی تدریس می شد، تالیف کتاب بر اساس کلمات مشترک به جایی می رسید. چون این کتاب با کلمات مشترک باعث یادگیری دو زبان می شد ولی چون یادگیری زبان ترکی ممنوع است، این نوع کتاب به جای با سواد نمودن بچه ها، انها را به سمت فارسیزه شدن سوق می دهد. همین که کتاب تو را به خوانچه گذاشته‌ اند و دور می گردانند، به جز پیشبرد سیاست فارس نمودن ترکهای آذربایجان مقصد دیگری هم دارند؟ ثانيا کتابی که تو آن را با خیرخواهی آماده ساخته ای، از جهت قواعد و قوانین زبانشناسی یک سری نارسایی هایی دارد. خوب می دانیم وقتی کلمات از زبانی به زبان دیگر وارد می شود و یا به حالت مشترک استفاده می گردند، در موارد زیادی هنگام سلام تلفظ آنها تغییراتی پیش می آید و..‌‌‌"

صمد در حالی که با دقت به من گوش می کرد، نگاهش را به زمین دوخته بود و همین که سخنانم تمام شد، دستانم را محکم فشار داد. او با نگاهایش از این که به خاطر این کار یک شب تمام مرا از خواب باز داشته است، عذرخواهی کرد و سپس مرا در آغوش گرفت و با صدای غمگین گفت: " آخر درد ما یکی دو تا نیست. اگر دستم به دستت می رسید، الان با این ناکس ها روبرو نبودم. من به تبریز برمیگردم. ( میدانم که این ناکس ها من را راحت نخواهند گذاشت ولی هر چه می خواهد بشود، بگذار بشود.  کتاب را از چنگالشان درآورده ام. مگر فقط در خواب دوباره بتوانند آن را ببینند. ")
( ما به امید اینکه در روزهای آینده با صمد و دوستانش در تبریز دیدار خواهیم داشت، از هم جدا شدیم. ولی این دیدار به شکل یک آرزو باقی ماند. کسانی که به دنبال کتاب بودند، همانطور که صمد هم می دانست، تا آخرین روزی که زنده بود، پی ان را رها نکردند. )

خاطرات محمد علی فرزانه / "سالهای سپری شده" صفحات ۳۸۶ - ۳۸۷ - ۳۸۸/ صدیقه عدالتی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان