کد خبر: ۲۳۲۲
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۹۷ - ۱۰:۱۵-20 July 2018
اساسي ترين ديدگاه ويتگنشتاين متقدم در رساله منطقي- فلسفي طرح مساله زبان است . او در رساله خود به دنبال زباني بود که از ابهامات زبان به دور باشد .
از نظروي زبان ما تصويري از حقايق موجود در جهان است  و ما به واسطه زبان است كه مى توانيم درباره واقعيت جهان ممكن سخن بگوييم ، هر زبان  معنا داري از قضاياى پيچيده اى تشكيل شده است كه اين قضايا را مى توان از طريق تحليل به قضاياى ساده تر تجزيه كرد تا جايي كه به قضاياى برسيم كه ديگرقابل تجزيه  به اجزاى كوچك ترى نباشد ، كه اين  جمله ، جمله‏اى اتمي يا بنيادين خوانده مى‏شود . قضاياى بنيادى ، تركيبى از نام ها هستند كه به مفهومى دقيقاً منطقى درك مى شوند  ،  و تمام قضاياى معنى دار ديگر با اين قضاياى بنيادى ساخته مى شوند ، و آنها در نهايت بايد به صورتي باشد كه معناي پايان پذيري داشته باشند و مستقيم بر شئ  خاصي دلالت نمايند ، در غير اين صورت گزاره متشكل از اين نام ها  گزاره ي بنيادين نمي باشند . 

وي چنين نتيجه گيري مي كند كه جهان از واقعيات پيچيده اى تشكيل يافته است ،  كه اين واقعيات پيچيده ، در نهايت مي تواند از طريق تحليل ، به اشياء بسيط برسد . به عبارتي از آنجا كه زبان حاكي از جهان است ، و قابل تحليل به اجزاء بسيط ، پس جهان مركب هم بايد در نهايت به اشياء بسيط برسد .

ويتگنشتاين اين نظريه را تحت عنوان نظريه تصويري معنا «picture theory » بيان نمود . ويتگنشتاين اعتقاد دارد معناي واقعي يك گزاره همان امر واقعي اتمي است كه گزاره آن را تصوير مي كند .  برطبق نظريه تصويرى معنا تنها قضاياي علمى ، قضايايى معنا دار هستند ، زيرا اين قضايا مي توانند واقعيات را در جهان تصوير كنند .

ويتگنشتاين متقدم در رساله خويش گزاره هاي فلسفي را بي معنا مي دانست اما كار فلسفه را تحليل گزاره هاي پيچيده  به گزاره هاي ساده مي دانست . 

پوزيتيويست ها گزاره هاي متافيزيكي را ، بي معنا مي دانستند و بنا بر اعتقاد آنها اين گزاره ها نه تحليلي اند ونه تركيبي . اما از نظر ويتگنشتاين قضاياى متافيزيكي و اخلاقى گزاره هايي هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا ، قابليت  تجربه را ندارند ما نمي توانيم در مورد آنها چيزي بگوييم ، نه اينكه اصلا وجود ندارند .

واژگان كليدي : – نظريه تصويري معنا– معنا داري گزاره ها –  قضاياي تحليلي و تركيبي


بيان مساله

در اواخر قرن 19 با ظهور تفكرات تجربه گرايي در اروپا جريان فکری جديدي پديد آمد . اين جريان در طول قرن بيستم رشد چشم گيری نمود به طوري كه زبان دين به عنوان موضوعی فلسفی قلمداد گرديد و زبان به عنوان يک مسئله فلسفی درآمد ، دراين ميان ويتگنشتاين يكي از مهم ترين فلاسفه اي بود كه ، با نگارش كتاب خود با عنوان رساله منطقي فلسفي ويا تراكتاتوس تاثيرات زيادي در اين زمينه درميان پوزيتيويسم ها ، علي الخصوص افكار حلقه وين گذاشته است .

آنچه اساس اعتقادات پوزيتيويست هارا شكل مي داد بحث تحقيق پذيري گزاره ها ، علي الخصوص گزاره هاي متافيزيكي بود .  مهم ترين مبحث قابل بررسي در اين زمينه ، بحث زبان و منطق بود . لذا  مسئله « تحديد » ( demarcation ) يعنى تعيين حد و مرز نظريه هاى علمى با ساير نظريه ها ، به ويژه نظريه هاى متافيزيكى ،  يكى از مطالب محورى نخستين اثر ويتگنشتاين ( رساله منطقى- فلسفى ) است  . از آنجا كه  ويتگنشتاين دو نحوه تفكر داشته است لذا دو دوره زماني براي او در نظر گرفته اند تحت عنوان ويتگنشتاين متقدم و ويتگنشتاين متاخر.  وي در هر دو دوره  با دو ديدگاه متفاوت به بررسي  مسايلي پيرامون تحليل زبان پرداخته است .

به دليل شباهت هايي كه بين برخي آراء اعضاي حلقه وين و برخي آراء ويتگنشتاين متقدم وجود داشت اعضاي حلقه وين بسيار متاثر از ويتگنشتاين متقدم بوده اند . و به اين نحو اساس برخي از ديدگاه هاي حلقه وين شكل گرفت . در واقع بين موضوعات رساله وعقايد حلقه هم نقاط اشتراك و همچنين نقاط اختلاف وجود داشت از جمله نقاط اشتراك بين آنها اين بود كه همه قضاياي اصيل توابع صدق قضاياي اوليه هستند و يا اينكه حقايق منطقي و قضاياي تحليلي قضايايي همانگويانه هستند ومفيد علم تازه اي نيستند ، همچنين در باب  گزاره‏ها هدف اصلي پوزيتيويست‏ها اين بود كه گزاره ها ي علمى را از گزاره‏هاى مابعدالطبيعي تميز دهند ، لذا ملاك معنادارى يا بى‏معنايى را از ويتگنشتاين گرفتند و آن را تغيير دادند و ملاك معنادارى وي را به همان اصل تحقيق تجربى خود تفسير كردند .  البته ويتگنشتاين معتقد بود اعضاي حلقه وين برداشت هاي متفاوتي از رساله داشته اند .

به عنوان مثال در باب متافيزيك،ازنظرپوزيتيويست ها گزاره هاي متافيزيكي گزاره هايي مهمل و بي معنا است وچيزي جز احساسات و عواطف گوينده را بيان نمي كند اما ازنظر ويتگنشتاين گزاره هاي متافيزيكي و اخلاقى گزاره هايي هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند و چون اين قضايا ، قابليت  تجربه را ندارند ما نمي توانيم در مورد آنها چيزي بگوييم ، نه اينكه اصلا وجود ندارند . ویتگنشتاین در دورة اول بیان می‎کند که زبان به خاطر محدوديت هايي كه دارد ، توانایی بيان مفاهیم مربوط به خداوند ، اخلاق و … را ندارد .

اما ویتگنشتاین در دوره دوّم فلسفه خودش ، به توسعه زبان مي پردازد ؛ یعنی قابلیتهای را به زبان اضافه می‎کند ، که این زبان بتواند مفاهیم مربوط به دین، اخلاق و زیباشناسی را هم بیان کند  ؛ یعنی این طور نیست که ویتگنشتاین در دوره‎ای بیان کند که گزاره‎های دینی بی معناست ، بعد در دوره دوّم بگوید گزاره‎های دینی با معناست .بلكه ویتگنشتاین گزاره‎های دینی را معنادار می‎دانسته ، امّا در دوره اوّل معتقد بوده که نمی‎توان اینها را بیان کرد ؛ حال آنكه در دورة دوّم نظام فلسفي اش می‎گوید اینها قابلیت بیان را دارند و این کار را با توسعه دادن و اضافه کردن قلمرو زبان انجام می‎دهد . اين مقاله به نحوه نگرش ويتگنشتاين متقدم  بر زبان دين مي پردازد .

نگرش ويتگنشتاين متقدم بر زبان دين

1  - زندگي وآثار ويتگنشتاين

يكى از نوابغ فلسفه در قرن بيستم ، « لودويگ ويتگنشتاين » است . فيلسوفي كه دو دوره فلسفى متفاوت را در مدت زندگانى اش پشت سر گذاشت و آثارش در زمينه فلسفه زبان تحليلى تاثيرات عميقى در ميان فيلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد . ويتگنشتاين در سال1889 در وين متولد ، ودر سال1951 در گذشت.

وي به خاطرعلاقه زيادي كه به تحصيل داشت، در زمينه رشته هايي چون مهندسي و رياضي و سپس مباني فلسفي رياضيات تحصيلات خود را تكميل نمود لذا در سال 1908 به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود . در آنجا به تحقيق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه رياضى لازم براى آن تحقيق باعث شد به مبانى رياضيات علاقه مند شود . به همين جهت در سال 1911 به كمبريج رفت  تا زير نظر « راسل » مبانى رياضيات بياموزد و همان جا تحت تاثير راسل به فلسفه روى آورد . ويتگنشتاين دار اي دو مرحله حيات فكرى در  نظام فلسفى خود  بود ، یکی فلسفه‎ای که به صورت جدی در کتاب رساله منطقی فلسفی به آن اشاره شده و فلسفه دوّم، فلسفه‎ای است که با بازگشت به کمبریج از سال 1929 و به صورت جدی از 1930 شروع به بیان آن می‎کند كه در هر دو مرحله به بررسي  مسايل تحليل زبان پرداخته است .

ويتگنشتاين در ارائه نظريه خود در اين باب متاثر از راسل است . راسل نظريه اي در باب اوصاف خاص ارائه مي کند که مبين رويکرد زبان ايده آل است . ( اکبري،1384، صص 98 – 97 ) ويتگنشتاين در طول زندگى اش فقط يك كتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقى- فلسفى »  يا تراكتاتوس بود . او اين كتاب را پس از چند سال يادداشت بردارى در آگوست 1918 به پايان رسانيد و سپس نسخه اي از  آن را براي « راسل » فرستاد . .

اين كتاب كه در رابطه با نظريه­ي مطرح در  اتميسم منطقي راسل بود كاملاً تحت تأثير مباني منطق رياضي بود . متن آلمانى كتاب اوبا نام ( Logisch-Philosophische Abhandlung ) در سال 1921 و ترجمه انگليسى آن با نام ( Tractates Logico-Philosophicus ) در سال 1922 به چاپ رسيد .   بنابراعتقاد ويتگنشتاين اين كتاب راه حلى نهائي براى تمام مسائل ومشكلات فلسفى بود و بدين جهت  بعد از انتشار اين رساله به مدت ۸ سال از فعاليت هاى آكادميك كناره گرفت . در سال 1926  موريتيس شليك كه از اعضاي اصلي حلقه وين و اساتيد برجسته دانشگاه وين بود ، و به شدت تحت تاثير اين اثر قرار گرفته بود به ديدار او رفت و از او درخواست كردتا در جلساتي كه با  اعضاي حلقه وين تشكيل شده بود شركت نمايد . بحث­هاي  فلسفي او با فلاسفه­ي حلقه ي وين در سال 1927 آغاز شد ، البته شايان ذكر است كه  ويتگنشتاين هيچ گاه عضو حلقه وين  نشد ، و تنها جزء فلاسفه تاثير گذار برحلقه بود . ( دانالد هادسون ، 1378 ، ص 14 )  اما افراد جمع شده  در حلقه وين  رساله منطقي – فلسفي اورا هم چون كتابي درسي خط به خط مي خواندند ودرباره آن بحث وگفتگو مي كردند . كتاب فلسفي وي يعني تراكتاتوس  زمينه هاي فلسفي جديدي را درعرصه فلسفه ايجاد نمود به نحوي كه اساس ديدگاه هاي حلقه وين كه پايه هاي اصلي پوزيتيويسم از آنجا آغاز گرديد را شكل داد .

شليك در باب اين رساله مي گويد : تراكتاتوس فلسفه جديد را به نقطه عطف تعيين كننده وقاطعي رسانده است . در واقع بين موضوعات رساله وعقايد حلقه نقاط مشتركي وجود داشت از جمله اينكه همه قضاياي اصيل توابع صدق قضاياي اوليه هستند ويا اينكه حقايق منطقي همانگويي هستند ومفيد علم تازه اي نيستند .  ( خرمشاهي ،1361  ، ص  148 ) البته بين نظرات حلقه وين وتراكتاتوس اختلافاتي هم  مشاهده مي شود به نحوي كه ويتگنشتاين معتقد بود اعضاي حلقه وين برداشت هاي متفاوتي از رساله داشته اند . به عنوان مثال در باب متافيزيك هردو باآن مخالف بوده اند اما از نظر پوزيتيويست ها متافيزيك چيزي جز احساسات و عواطف گوينده آنها نمي باشد . چنانچه كارناپ ميگويد : متافيزيك دان ها ، موسيقي دان هايي هستندكه مهارت هاي موسيقيايي ندارند .( همان  ، ص 150 )اما از نظر تراكتاتوس مي توان در قيد و بند هاي زبان ، تفكر وحقيقت ، ژرف نگري كرد ، ولي اين ژرف نگري متافيزيكي را در زبان يا با زبان نمي توان گفت . (همان  -1361 – ص 150 )

  ويتگنشتاين درسال هاي پاياني عمرخويش آثاري همچون كتاب آبي و كتاب قهوه اي را به رشته تحرير درآورد ، وكتاب پژوهش هاي فلسفي (philosophical investigations   ) و كتاب اشاراتي در باب مباني رياضيات ( remarks on the foundation of mathematics ) را نوشت . كه البته هيچ كدام از اين آثار درزمان حيات وي چاپ نشد وتمام اين آثار يادداشت هاي شخصي او بودند كه  پس از مرگ وي چاپ گرديدند . او در سال هاي آخر عمر خويش تغيير موضع مي دهد و درآثار خويش به صراحت اعلام مي دارد كه حلقه وين بسياري از نظرات وي را نفهميده اند و برداشت هاي اشتباهي داشته اند .  به جد مي توان گفت كه علي رغم اينكه حلقه وين سعي در بي اعتبار كردن گزاره هاي ديني داشت ،   اما ويتگنشتاين علي رغم اينكه به هيچ دين خاصي اعتقاد نداشت  اما شخصا فردي عارف  مسلك بود . به حدي كه قصد داشت در كليسا بماند و صومعه نشين شود ولي به توصيه كشيش وارد دانشگاه گرديد و يكي از فلاسفه تاثير گذار در انديشه فلسفه غرب گرديد  .

2 – تفكر ويتگنشتاين متقدم

 اولين مساله اي كه ويتگنشتاين به آن مي پردازد  طرح مساله  زبان ايده آل است  . او در رساله منطقي- فلسفي خود به زبان ايده آل توجه خاصي دارد . ويتگنشتاين در « رساله » هدف اصلي خود را قرار دادن تعريف معقول  و حل مسائل فلسفى نظير رابطه ميان زبان و واقعيت ، ماهيت منطق ، عليت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقي و دين و زندگى ، از طريق فهم صحيح زبان معرفى مى كند . از ديدگاه ويتگنشتاين متقدم چيزي  قابل بيان كردن است كه انديشيدن درباره آن امكان پذير است ، و در نتيجه با درك منطق زبان امكان حل مسائلى كه ناشى از عدم فهم صحيح زبان است فراهم مى آيد . (دانالد هادسون ، 1378 ، ص 22 ) در واقع وي در رساله به دنبال زباني است که از ابهامات زبان طبيعي ( زباني که در گفتگوهاي روزمره از آنها بهره مي گيريم ) به دور باشد . 

تقسيم گزاره ها به گزاره هاي مرکب و اوليه و بيان اينکه گزاره هاي مرکب تابعي از گزاره هاي اوليه هستند نشان دهنده آن است که ويتگنشتاين سعي دارد قالبي را براي زبان ارائه کند تا ابهامات زبان عرفي در آن جايي نداشته باشد . ( عليزاده ، 1382، ص 565 ) ايده اصلي ويتگنشتاين دراين نظريه اين بود كه  زبان ما تصويري از حقايق موجود در جهان است . و ما به واسطه زبان است كه مى توانيم درباره واقعيت جهان ممكن سخن بگوييم ، ودليل سخن وي آن است كه ، هر اسم داراي يك مدلول است و جملات هم از اسم ها تشكيل شده است در نتيجه هر جمله اي  چيزى را تصوير مى كند .   بنابراين ، براى اينكه سخن نشانگري از جهان باشد ، فقط اين كافى نيست كه الفاظ ، نشانگر اشيا باشند ، ما براى اينكه بتوانيم چگونگى ارتباط بين اين اشياء را در عالم بيان كنيم ، بايد الفاظ را به چينش خاصى كنار هم بگذاريم به نحوي كه  اين چينش جملات تصويرگر نسبتى باشد كه اشيا درجهان باهم دارند .  ويتگنشتاين در رساله  تراكتاتوس اين نظريه را تحت عنوان  نظريه تصويري معنا «picture theory » بيان نمود . (هادسون ، 1378 ، ص 22 )

بنابراين با توجه به ديد كلي و طبقه بندي شده  ويتگنشتاين در رساله منطقي  وفلسفي ، در باب نحوه  ساخت زبان ايده آل نتايجي حاصل مي شود :

 ۱ – در بند 221 / 4 « رساله » نخستين نتيجه اين است ، كه هر زبان  معنا داري بايد در تحليل نهايي ، تحويل پذير  به گزاره هاي ساده باشد . (همان ، ص 26 )
در توضيح اين مطلب مي توان گفت كه زبان از قضاياى پيچيده اى تشكيل شده است كه  اين قضايا را مى توان از طريق تحليل به قضاياى ساده تر تجزيه كرد تا در نهايت به قضاياى بنيادى يا ساده برسيم . در واقع زبان درپى اين تحليل بايد به عناصري بسيار ساده اي تجزيه شود تا جاي كه ديگرقابل تجزيه به اجزاى كوچك ترى نباشد . در اين حالت زبان مشتمل بر قضاياى بنيادى است كه اين قضايا  تصويري ازواقعيتند وبه واسطه  ادات منطقى كه آنها را به هم وصل مى كند ، قضاياى مركب را پديد مي آيد . (همان  ، ص 28 ) وي در ادامه مي گويد كه ما در باب زبان بايد به جمله ي ساده و تجزيه‏ناپذير برسيم كه اين  جمله ، جمله‏اى اتمي يا بنيادين خوانده مى‏شود ؛ به اين معنا كه بيش از اين تجزيه نمي شود . به عنوان مثال جمله « سقراط فانى است » را جمله اي بنيادين ويا اتمي مي داند ،  اما جمله « همه انسان‏ها فانى هستند » راجمله ي بنيادين نمي داند زيرا اين جمله را  مى‏توان به فرد فرد انسان‏ها تجزيه كرد . اين جمله‏هاى بنيادين و تجزيه‏ناپذير به منزله اصول موضوعه رياضيات و منطق مى‏باشند . درنتيجه ، اين اعتقاد « نظريه توصيفى »در باب جهان پديد آمد مبنى بر اينكه ساخت جهان خارج با ساختار درست  زبان ، تعريف‏پذير است .  در بند  ۲۲ / ۴ رساله آمده است « يك قضيه بنيادى شامل نام هاست ، اين قضيه شبكه اى يا رشته اى از نام هاست » و در توضيح اسم در بند  ۲۰۳ / ۳ مى نويسد : « يك نام يعنى شى، و شى معنى آن نام است » . (همان  ، ص 23 ) 

منظور ويتگنشتاين از نام ، معناي عرفي نام نمي باشد بلكه نام به معناي لفظي بسيط است كه مسماي خود را وصف نكند و فقط برآن دلالت داشته باشد ويا فقط آن را مشخص سازد . (همان  ، ص 28 ) ( حياوى ، 1386 ، ص 20 )  بنابراين قضاياى بنيادى ، تركيبى از نام ها هستند كه به مفهومى دقيقاً منطقى درك مى شوند  ،  و تمام قضاياى معنى دار ديگر با اين قضاياى بنيادى ساخته مى شوند ، و آنها در نهايت بايد به صورتي باشد كه معناي پايان پذيري داشته باشند و مستقيم بر شئ  خاصي دلالت نمايند ، در غير اين صورت گزاره متشكل از اين نام ها  گزاره ي بنيادين نمي باشند ، قضاياى بنيادى به لحاظ تشبيه با شيمى ، قضاياى اتمى هستند و قضاياى مركب ، قضاياى مولكولى .


۲ -  به دنبال اصل اول  رساله ، وي چنين نتيجه گيري مي كند كه جهان از واقعيات پيچيده اى تشكيل يافته است ،  كه اين واقعيات پيچيده ،  در نهايت مي تواند از طريق تحليل ، به اشياء بسيط برسد . جهان كليتى از اين واقعيات ساده است . طبق اصل اول ، زبان بايد با تحليل  به عناصري تجزيه شود كه آن عناصر به اجزاى كوچك تر قابل تجزيه نباشد ، و از آنجا كه زبان نمايانگر واقعيت جهان است ، در نتيجه جهان هم بايد متشكل از امور واقعى باشد كه آن امورواقعي كاملا بسيط هستند .  در سطح زبانى قضاياى اتمى ساده ترين احكامى هستند  كه مى توان درباره جهان صادر كرد ، وواقعيت هاى اتمى مركب از اشياى ساده اند . 

به عبارتي از آنجا كه زبان حاكي از جهان است ، و قابل تحليل به اجزاء بسيط ، پس جهان مركب هم بايد در نهايت به اشياء بسيط برسد . (همان  ، ص30 ) در تحليل نهايي وي معتقد است كه همان طور كه  زبان بايد در نهايت به گزاره اي ساده برسد كه آن گزاره مركب از نام ها است ،  جهان هم بايد در نهايت به وضع امور واقع برسد كه آن مركب از اشياء است . پس زبان جهان را تصوير مي كند . به عبارتي زبان وسيله اي است  براي باز نمايي جهان . و  بر اين اساس ، از روى ساخت و چينش جمله ها مى توان  به ساخت واقعيت در جهان پى برد . نتيجه اي كه وي از دواصل قبل مي گيرد  عبارت است از اينكه ، ماهيت زبان نيازمند قضاياى بنيادى است و قضاياى بنيادى يا اتمى به لحاظ منطقى واقعيات اتمى را تصوير مى كند .  اين نظريه به « نظريه تصويرى معنا » شناخته مى شود . برطبق اين نظريه ، زبان تصويرگر واقعيت است و واقعيات به واسطه زبان منعكس مى شوند به عبارت ديگر ساختار زبان ساختار جهان را نشان مي دهد .ويتگنشتاين در دوره متقدمش جهان را متشكل از اشيايى بسيط ، مجزا و بدون تغيير مى داند ويتگنشتاين متقدم معتقد است كه در عالم  بين اشياء حالت انعزال از هم وجود ندارند و اشيا با هم داراي نسبت هستند .

از طرفي اشياء جوهر جهان را تشكيل مي دهند و آنچه در عالم ، امر واقع است همان جوهر يا شيء است و جهان در نهايت بايد به اين امور واقع تجزيه گردد ، به نحوي كه در نهايت به امري برسد كه ديگر قابل تجزيه نباشد . هر حكمي در عالم بايد به اين جوهر نسبت داده شود . بنابراين ما براي داشتن يك گزاره نياز به يك موضوع و محمول و نسبت حكميه داريم . (همان  ، صص 36 – 37 )   تعريف جهان واقعي ، مبني براينكه از يك واقعيت تجزيه‏ناپذيرتحت عنوان ( موضوع ) و از يك معرف ساده تحت عنوان ( محمول ) تركيب شده است به كوتاه‏ترين بيان در رساله ويتگنشتاين بيان گرديده است . ( هالينگ ديل ،  1364، ص179 ) 

 البته بايد گفت كه ويتگنشتاين اين انديشه را تا حدودي  از فرگه به ارث برده بود  مبني بر اينكه واحد بنيادى  معنا  ، جمله است نه واژه . واژه فقط بنا به سياق جمله كار كرد و معنا پيدا مى كند . و جمله به اين جهت مى تواند  ساخت  امور واقعى دنيا را تصوير كند كه پيوستگى زنجيره وار واژه ها در جمله ، خودش يكى از امور واقع است . ( خاتمى ،   1385 ، ص 533 )لذا اين امور واقعي به واسطه  روابطي كه درميان آنها ايجاد مي گردد دستخوش تغيير مى گردند و وضع و حالت هاى تازه اى پيدا مي كنند . اين وضع و حال ها ( States of Affairs ) زمينه ساز ايجاد امور واقعي مى شوند كه جهان از آنها به وجود مى آيد . از ديدگاه او اتم ها يا اشياى بسيط سازنده عالم ،  به وسيله نام ها و اسم ها در زبان بيان مى شوند و وضع وحال ها در قالب قضاياى بنيادى يا اتمى ؛  توصيف امور واقع نيز به وسيله قضاياى مركب صورت مى گيرد كه از به هم پيوستن قضاياى بنيادى پديد مى آيند .

در نتيجه از ديدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال هاى موجود . پس مى توان ديدگاه ويتگنشتاين متقدم را اينگونه نشان داد كه امور واقع همان قضاياى مركب ، وضع و حال ها قضاياى بنيادى و اشياى بسيط همان اسم ها هستند . (هادسون ، 1378 ، صص31 -32  ) 

البته تفاوت عمده اي كه بين پوزيتيويست ها و ويتگنشتاين وجود داشت در اين بود كه وي به يك زبان آن ‏هم ازنوع زبان  تصويرى قائل بود ،  اما پوزيتيويست ها از زبان‏هاى متعدد و سلسله مراتب زبان سخن مى‏گفتند . يكى از اين زبان‏ها زبان علمى است كه گزاره‏هاى آن تابع نحو خود آن زبان است ، به اين بيان كه اين زبان به وسيله مشاهدات تجربى قابل تحقيق و اثبات است ، ولى واجب نيست حتما تصوير امور واقع باشند يا داراى صورت منطقى . وظيفه فلسفه براى ويتگنشتاين كشف صورت منطقى مستتر در گزاره‏هاى زبانى است و براى پوزيتيويست ها ساختن زبان كه براى اغراض مختلف مى‏باشد ؛ يعنى زبانى بسازند تا مصطلحات علوم مختلفِ تحقيق‏پذير همه متحد بشوند . (بخشايش ،  1379، ص14 )


3  –  در رساله ويتگنشتاين اصلي شبيه به اصل پوزيتيويست ها مبني بر تحقيق پذيري وجود دارد كه بنا بر اذعان حلقه وين اين نظريه تاثير مهمي در پيدايش  اين اصل داشته است . ويتگنشتاين  اعتقاد دارد معناي واقعي يك گزاره همان امر واقعي اتمي است كه گزاره آن را تصوير مي كند . لذا در باب معنا داري گزاره ها وي معتقد است كه گاهي گزاره اي صادق است و مطابق عالم واقع  ، اين گزاره اي معنا دار است ، اما گاهي گزاره اي مطابق عالم واقع نمي باشد اين گزاره معنا دار است اما گزاره اي كاذب است ، ما نمي توانيم به چنين گزاره اي ، گزاره مهمل بگوييم . 

پس يك جمله در صورتي معناداراست كه در ازاى آن جمله امور واقعى ممكن ، درجهان وجود داشته باشد . ويتگنشتاين در شرايط معنا مى‏گويد معنا بايد معين باشد و در تحليل نهايى به شى‏ءاى  بسيط منتهى  بشود . (هادسون ، 1378 ، صص 36 -37 ) بر اساس اين نظريه ويتگنشتاين كه زبان ما تصويري از حقايق موجود در جهان است به نحوي که هر گزاره اي راتصوير منطقي يک وضعيت مي دانست ، مي توان اين سوال را مطرح کرد که ،  چه شرايطي بايد احراز شود ،  تا گزاره اي بتواند تصوير منطقي وضعيتي شود ؟ با رجوع به اين نظريه در مي يابيم که اين شرايط سه شرطند :

 اولا : اجزاء گزاره بايد با اجزاء وضع امور يا امر واقع اتمي اي که باز نموده شده است  تناظر يک به يک داشته باشد . ” در يک گزاره بايد دقيقا همان تعداد اجزاء متمايز وجود داشته باشند که در وضعيتي که آن گزاره باز مي نمايد وجود دارند . ” (04/4 )  ثانيا : ويژگي هاي ساختار يا صورت وضع امور تناظر يک به يک داشته باشند .” هيات تاليفيه اشياء در يک وضعيت با هيات تاليفيه نشانه هاي بسيط در نشانه گزاره اي مطابقت دارد .”  ( 3.21)  ثالثا گزاره بايد به حکم قانون فرافکني ( ياتصوير ) ، (014/4 )  با وضع اموري که گزاره آن را باز مي نمايد همبستگي داشته باشد . "…  گزاره همان نشانه گزاره اي است از حيث ارتباط فرافکنانه ( يا تصويري ) اش با جهان ” . ( 12/3  ) اكنون  سئوال اين است كه چرا اين شرايط لازمند  . تا آنجا که به شرط اول مربوط مي شود براي اينکه معنا معين باشد گزاره هاي معنا دار بايد ، در تحليل نهايي مرکب ازامور بسيطي باشند  که حاکي از بسائط اند ،  يعني بايد مرکب از نام هايي باشند که آن نام ها  حاکي از اشياء اند .

  يک گزاره  ساده  فقط از نام ها ترکيب يافته است و بنابراين فقط به شرطي مي تواند يک امر واقع اتمي را که مرکب از اشياء است تصوير کند که به ازاء هر شيئي نامي وجود داشته باشد و بالعکس  .  به طور مثال اگر تصويري نقاشي کنيم که علي الادعا تصوير يک ليوان و يک پارچ در يک سيني است آن گاه بايد شکل و شمايل يک ليوان ، يک پارچ و يک سيني در تصوير باشد. و اما راجع به شرط دوم بايد تصديق کنيم که صرف فهرستي از نام ها نمي تواند يک وضع امور را باز نمايد . از اين رو آنچه تصوير را مي سازد امر واقع گزاره است . براي فهم شرط سوم نظريه تصويري «  يعني اينکه گزاره بايد به حکم قانون فرافکني ،  با وضع اموري که تصوير مي کند همبستگي داشته باشد »   لذا ابتدا  بايد فرق ميان گزاره و نشانه گزاره را بدانيم . نشانه گزاره ،  جمله اي است ملفوظ يا مکتوب که گزاره را بيان مي کند  "  گربه روي فرش است  ”  يک نشانه گزاره اي است  و مي توانيم بگوييم که مرکب ازچهارواژه است اما نمي توانيم بگوييم که گزاره ” گربه روي فرش است ” مرکب از چهار واژه است . 

گزاره اصلا مرکب از واژه ها نيست ؛ واژه ها فقط گزاره را بيان مي کند .و گزاره جمله اي است که از آن حکايت از واقعيت را اراده يا فهم کرده باشند . (همان  ، صص 33- 34) هادسون مى گويد : « در رساله چيزى بسيار شبيه اصل تحقيق پوزيتيويست هاى منطقى مى بينيم ، موضوع اصلى ويتگنشتاين اين بود كه معنا يا مدلول گزاره ،  يك يا چند امر واقعى اتمى اى است كه گزاره تصوير مى كند . »در نتيجه به تعبير ويتگنشتاين در بند ( 024/ 4 ) « فهم يك گزاره يعنى دانستن اين كه وضع از چه قرار خواهد بود ، اگر آن گزاره صادق باشد . »  هادسون براى توضيح بيشتر بند  ۰۲۲۳/ ۲ از رساله را بيان مى كند كه « براى آنكه بتوانم بگويم P صادق است ( يا كاذب ) بايد معين كرده باشم كه در چه وضع و حالى P را صادق مى خوانم و با اين كار مدلول گزاره را تعيين مى كنم . » و « براى آنكه P را در معرض تحقيق آوريم بايد آن را با واقعيت بسنجيم . » نظريه معنى دارى رساله ويتگنشتاين ، مبتنى بر انديشه « قضيه بنيادى » ، ( elementary preposition ) است . 

وى در بند ( ۲۱/4 ) مى گويد : « ساده ترين نوع قضيه ،  قضيه بنيادى است  كه در وضع خاصى وجود دارد . » البته ويتگنشتاين هرگز نمونه اى از يك قضيه بنيادى ارائه نمى دهد، فقط به نوع رابطه اى كه ميان يك قضيه مركب و قضيه بنيادى سازنده آن برقرار است اشاره مى كند ، او مى گويد: « يك قضيه مركب تابع ارزشى قضاياى بنيادى سازنده خود است . » (همان  ،  ص 48 ) از نظر ويتگنشتاين ، ما دو گونه زبان داريم : يكى زبان منطقى و ديگرى زبان متعارف كه داراى صرف و نحو و دستور زبان ادبى است . آنچه ويتگنشتاين در باب شرايط معنا و تعين آن مى‏گويد  به زبان منطقى مربوط مى‏باشد . و در واقع فقط يك زبان منطقى وجود دارد ، در اين زبان است كه بايد سازه‏هاى آن را به سازه‏هاى بسيط تحليل كرد و محكى آنها نيز بايد معين باشد تا بتوان آنها را نام نهاد نه آنكه صرفا وصف نمود  .  و كار كرد اين زبان تصويرگرى امور واقع است . گزاره‏هاى اين زبان  اوليه‏اند و ديگر گزاره‏هايى كه تابع صدق آنهايند  بايد در تحليل نهايى  به آنها برسند .گزاره‏هايى مثل « مربع مستدير وجود ندارد » يا « كوه زرين وجود ندارد » از دايره زبان منطقى خارجند ؛ زيرا به گزاره‏هاى اوليه‏اى كه با خارج تناظر يك‏ به‏يك داشته باشند تحليل نمى‏گردند . اينها گزاره‏هاى زبان متعارف هستند كه حقيقتا امر واقع را تصوير نمى‏كنند ، پس به موضوع خارجى نياز ندارند . (  بخشايش  ، 1379 ، ص15 ) اساسا فكر ويتگنشتاين همين بود كه فلسفه را به منطق تحويل دهد ، آن‏هم منطق تصويرگرى ، تا اشتباه اين‏گونه گزاره‏هايى را كه شبه گزاره هستند برملا سازد .

هر انسانى مجبور است با زبان متعارف سخن بگويد . ما حتى زبان منطقى ويتگنشتاينى را نمى‏توانيم با خود آن زبان بيان كنيم و ناچاريم آن را در زبان متعارف بريزيم ؛  اين به اين علت است كه زبان متعارف اين چنين ما را احاطه كرده و از ما دست برنمى‏دارد . هنر ويتگنشتاين همين است كه اين نكته را به ما گوشزد مى‏كند و حتى مى‏پذيرد كه او زبان منطقى‏اى را كه از آن سخن به ميان آورده  با همين زبان متعارف بيان كرده است .  شايد به همين جهت ، ويتگنشتاين هيچ مثالى از گزاره‏هاى اوليه ذكر نكرده است . بنا بر اصل تحقيق‏پذيرى پوزيتيويست‏ها در باب معنا داري گزاره ها ،  « يك حكم اگر ـ و فقط اگر ـ يا تحليلى باشد  يا قابل تحقيق تجربى حقيقةً معنادار تلقى مى‏شود » . (  آير ،1362،  ص 90 ) به عبارتي قضاياي تحليلي همان قضاياي رياضي ومنطق  است كه اگر صادق باشد اين همان گويي است و اگر كاذب باشد تناقض گويي مي باشد . در باب تحقيق پذيري هم مشاهده حسي را شرط لازم و كافي معنا داري مي دانستند و گزاره اي را صادق  مي دانستند كه ناظر به واقع باشد . اين گزاره ها در صورت صدق با هر وضع امور سازگارند و در صورت كذب با هيچ وضع امورى سازگار نيستند . در رساله چيزي شبيه به اين اصل وجود دارد .

( هادسون ،1378، صص 43 – 44 )ويتگنشتاين مى‏گويد گزاره‏هاي تحليلي هيچ‏وقت متعلق صدق و كذب واقع نمى‏شوند . اينها « گزاره‏هاى متكرر » هستند ؛ زيرا صدق شان به تجربه معلوم نمى‏شود و اصلاً با امر واقع سروكار ندارند اين گزاره‏ها يا هميشه صادقند كه به همانگويانه‏ها مى‏انجامند  ،  يا كاذبند كه به تناقض مى‏انجامند ؛ مثل « امروز هم باران مى‏بارد و هم نمى‏بارد » . ( هارتناك ، 1351،  ص59 )

  چنانچه كه در قبل بيان شد ويتگنشتاين معتقداست كه : « فهم يك گزاره يعنى دانستن اينكه وضع از چه قرار خواهد بود اگر آن گزاره صادق باشد » . آيا مقصود ويتگنشتاين از مطابقت با واقعيت مشاهده و تجربه حسى است ؟ پوزيتيويست ها تفسير  تجربه‏گريانه‏اى از اين جمله داده‏اند . اما اين تفسير تحليل خود ويتگنشتاين  از اين امرنمي باشد .

لذا تفاوتي اساسي بين نظر ويتگنشتاين و اعضاء حلقه وجود داشت از اين جهت  پوزيتيويست ها نظريه تصويرگر بودن معنا را نپذيرفتند .  از ديدگاه اعضاي حلقه همه قضاياي اصيل قابل تحويل به قضايايي هستند كه گزارشگر « ادراك مستقيم » يا « داده هاي بلا فصل تجربه اند » اين مساله در تراكتاتوس وجود نداشت ، حال آنكه پوزيتيويست ها بنا بر ادعاي خوداصل  اساسي اعتقادات خود را مبني بر اينكه « معناي يك گزاره در روش  تحقيق  آن است  » از اين اصل ويتگنشتايني گرفته اند   . در رساله چيزي در باب تحقيق پذيري بيان نشده است  و تنها مطلبي كه  شبيه اين تفكر است بند 024 / 4 است مبني بر اينكه « درك يك قضيه يعني دانستن نحوه صدق آن » .ويتگنشتاين در راستاي اين بند مي گويد : « يك قضيه را هر كسي كه اجزاء تشكيل دهنده آن را در يابد  ،  در مي يابد » يعني اگر كسي يكايك كلمات را به لحاظ معنا درك نمايد معناي جمله را درك مي كند ولي قيد و شرطي مبني براي به تحقيق رساندن  معناي آن بيان نشده است   . ( خرمشاهي ،1361 ، ص 149 )  برطبق نظريه تصويرى معنا تنها قضاياي علمى ، قضايايى معنا دار هستند ، زيرا اين قضايا مي توانند واقعيات را در جهان تصوير كنند .

  4 – يكى از كارهاى مهم ويتگنشتاين اين بود كه بار ديگر مطابقت فلسفه با منطق بود كه با استقبال حلقه وين مواجه گرديد  . زيرا پوزيتيويست ها فلسفه‏اى را كه به متافيزيك بپردازد و همچنين  منطق را به معناى سنتى آن ، بى‏معنا مى‏دانستند و فقط  منطقى را قابل قبول مي دانستند كه بخواهد مرز گفتار معنادار و بى‏معنا را مشخص سازد . و علت آنكه حلقه وين براى فلسفه خود نام پوزيتيويسم منطقى را برگزيدند منطق به همين معنا بود  .

ملاك اصلي پوزيتيويست ها براى معنادارى اصل تحقيق‏پذيرى بود ، در حالى كه ملاك ويتگنشتاين تحليل‏پذيرى به گزاره‏هاى اوليه و از نظر او حكايت اين گزاره‏ها از اشيا به نحو معين است .  پوزيتيويست‏هاى حلقه وين در ابتدا مى‏خواستند گزاره‏هاى علمى را از گزاره‏هاى مابعدالطبيعي تميز دهند ، اما بعدا تئورى معنادارى يا بى‏معنايى را از ويتگنشتاين گرفتند و آن را به‏ گونه‏اى تغيير دادند و ملاك معنادارى را به همان اصل تحقيق تجربى تفسير كردند ، و حال آنكه نظر ويتگنشتاين  براى معنادارى چيز ديگرى بود كه قبلاً بدان اشارت رفت . ويتگنشتاين متقدم در رساله خويش فلسفه را متمايز از علوم طبيعی می داند . به طوري که معتقد است گزاره های فلسفی وجود ندارند وتنها  گزاره اي صادق است كه در حوزه علوم طبيعی قرار گيرد . از نظر وي  کار فلسفه ايضاح و روشنگری است . کار فلسفه اين است که منطق زبان ما را روشن ساخته و ما از اين طريق پی به ساختار جهان ببريم .

از اين رو او گزاره های فلسفی را كاذب نمي داند بلكه آنها را مهمل و بی معنا می خواند ، به طوري که می نويسد : اگر کسی چيزی متافيزيکی گفت ، تنها کافی است که به او نشان دهيد به برخی از نشانه ها در گفتارش معنا نداده است . وي گزاره هاي فلسفي را بي معنا مي دانست اما كار فلسفه را تحليل گزاره هاي پيچيده  به گزاره هاي ساده مي دانست . ( 112/4  ) 

 از نظر وي گزاره ها ي فلسفي مرز ميان « آنچه مي توان گفت » و « آنچه نمی توان گفت » است ؛ که اولی عبارت است از گزاره های علوم طبيعی و دومی عبارت است از گزاره های متافيزيکی من جمله اخلاق . ويتگنشتاين در رساله مى نويسد : روش درست در فلسفه در واقع چنين خواهد بود چيزى نگويى مگر آنچه كه بشود گفت يعنى قضاياى علم طبيعى ،  يعنى چيزى كه هيچ ربطى به فلسفه ندارد و هر گاه كه كسى بخواهد چيزى ما بعد الطبيعى بگويد برايش اثبات كنى كه نتوانسته به برخى علائم در قضايايش معنى بدهد هرچند كه اين كار آن فرد را راضى نخواهد كرد ،  اين روش تنها روش اكيداً درست است . ( 53 /6 )

بنابراين در نزد ويتگنشتاين روش صحيح در فلسفه اثبات اين معنى است كه هر قضيه متافيزيكى خاص ، بى معنى است . البته او بعداً نظريه معنى دارى خود در  رساله  را نقد كرد و از آن دست كشيد . از ديدگاه او در رساله آنچه را نمی توان گفت بايد در موردش سکوت کرد .اين بندها در رساله زمينه اي شد برای پوزيتيويست ها که متافيزيک را بطور کلی بی معنا می دانستند . (مالکوم،1383، ص  36 )  البته اختلاف بين نظر ويتگنشتاين و پوزيتيويست ها در اين نكته بود كه  وي مى‏گفت : « هر آنچه را نتوان درباره‏اش سخن گفت بايد درباره‏اش خاموش ماند » . اما پوزيتيويست‏ها علت سكوت  درباره مابعدالطبيعه را اين مى‏دانستند كه چيزى وجود ندارد تا درباره‏اش سخن گفت ؛ نه آنكه چون نمى‏توان درباره‏اش سخن گفت .

  5 -  مطابق آنچه كه از ديدگاه پوزيتيويست ها بيان شد آنها گزاره هاي مابعدا لطبيعه ، از جمله الاهيات و اخلاق را ، بي معنا مي دانستند . زيرا بنا بر اعتقاد آنها اين گزاره ها نه تحليلي اند ونه تركيبي . اما اعتقاد ويتگنشتاين در باب مابعدالطبيعه در رساله تا بدين حد نمي باشد ، از منظر او قضاياى متافيزيكي و اخلاقى گزاره هايي هستند كه به لحاظ تجربى قابل شناخت نيستند چون اين قضايا ، قابليت  تجربه را ندارند و ما نمي توانيم در مورد آنها چيزي بگوييم ، نه اينكه اصلا وجود ندارند . 

وي در يكي ازسخنراني هاي خوددر باب اخلاق چنين اذعان مي دارد كه « من معتقدم همه كسانى كه تاكنون كوشيده‏اند تا درباره اخلاق يا دين چيزى بگويند يا بنويسند تمايل داشته‏اند كه مرزهاى زبان را درنوردند »( 13). ويتگنشتاين براين باور بود كه رساله منطقى فلسفى از طريق آنچه كه درباره زبان و جهان بيان كرده است اخلاق و دين را به منزله امورى كه تنها مى توانند خود را ظاهر سازند و نمايش دهند  اما توصيف پذير نيستند  ، روشن ساخته است . از ديدگاه او اخلاق و الهيات امورى هستند كه نمى توان بيانشان كرد . آنها خود را آشكار مى سازند و در واقع اموري مبهم هستند  . در بند ۴۲ / ۶ از رساله مى نويسد : « ممكن نيست كه قضاياى اخلاقى وجود داشته باشند ، قضايا نمى توانند چيزى را كه والاتر است ابراز كنند » و در بند  ۴۲۱/  ۶ مى گويد : « آشكار است كه نمى توان اخلاقيات را به زبان آورد. زيرا اخلاقيات گزاره هايي متعالى هستند . » همچنين در بند  ۰۰۳/ ۴ رساله آمده است : « غالب قضايا و پرسش هايى كه در آثار فلسفى ديده مى شوند ، كاذب نيستند ، بلكه بى معنى هستند . بنابراين ما نمى توانيم به پرسش هايى از اين دست پاسخ دهيم بلكه تنها مى توانيم اثبات كنيم كه بى معنى هستند و تعجب آور نيست كه عميق ترين مسائل فى الواقع اصلاً مسئله نيستند . » ( هادسون ، 1378، صص 32 تا 42 )

نتيجه

با توجه به نگرش ويتگنشتاين متقدم در باب بي معنايي و رد مابعدالطبيعه مي توان چنين نتيجه گيري نمود كه  : مبناي اول او اصلي است كه مي گويد براي صادق انگاشتن يك گزاره  بايد بتوان آن را كاذب نيزانگاشت ، به عبارتي يك گزاره در صورتي معنا دار و صادق است كه نقيض آن نيز امري معنا دار باشد . 

( اصل انكار پذيري معنادار ) و مبنا ي دوم او اصلي است كه مي گويد حد و مرزهاي زبان ، حد و مرز هاي جهان است و بالعكس . با توجه به اين دو مبنا ، از نظر ويتگنشتاين گزاره هاي ديني فاقد اين دواصل مي باشد . در اصل اول وي امر معنا داري را بي معنا مي داند و طبق اصل دوم وي گزاره هاي مابعدالطبيعي را واقعياتي فراتر از تصور مي داند و معتقد است كه ما چون نمي توانيم  چنين گزار هايي را تصور كنيم  بايد در مورد آنها سكوت كنيم ، پس گزاره هاي ديني از اين منظر گزاره هايي معنا دار مي شوند اما قابل تصور نمي باشند و اين در حالي است كه اصل اول منكر معنا داري اين گزاره ها شده است و اين به معني تناقضي آشكار بين دو اصل مي باشد .  از طرفي خود رساله هم داراي گزاره هايي مابعدالطبيعه است ، از جمله اين گزاره كه اشياء جوهر جهان را تشكيل مي دهند . ( 021/2 )  ونتيجه اينكه وي علي رغم بي معنا دانستن گزاره هاي مابعدالطبيعه خود در جاهاي زيادي از رساله از اين گزاره ها استفاده نموده است . و اين خوددالي بر معناداري گزارههاي مابعدالطبيعي مي باشد.

زهره رشاد/ كارشناسي ارشد فلسفه و کلام اسلامی

Abstract

The most fundamental viewpoint of early Wittgenstein in Logical-Philosophical tractate (Tractatus Logico-Philosophicus) is the design of language problem. He was searched for a bereft of ambiguity language. He believes that our language is a picture of the facts of the world, and with language we can talk about the fact of the possible world. Every meaningful language is consisted of complicated theorems that they can be separated to similar theorems; inasmuch as we reach to theorems that are not able to separate to smaller parts, this sentence is an atomic sentence or fundamental sentence. The fundamental sentence is a group of names that are realized to a perfect logical concept, and all of the other meaningful theorems are built on these fundamental theorems and finally should have an exhaustible meaning and point directly to a special thing. Otherwise, the propositions that are made of these words are not the fundamental propositions. He deduces that the world is made of complex facts that they could reach to extensive things by analysis. In other words, whereas the language is symbolic of the world and it is analyzable to extensive things, so the compound world must reach to extensive things at last. Wittgenstein has presented this theory as "picture theory”. Wittgenstein believes that the real meaning of a proposition is the atomic fact which is imagined by proposition. According to picture theory, only the scientific theorems are meaningful ones, since these theorems can figure the facts in to the world. Early Wittgenstein states in his tractate that the philosophical propositions are meaningless, but he believes that the job of philosophy is to analyze the complex propositions to simple ones. Positivists had considered the metaphysics propositions meaningless and they believed that these propositions are not compounded. But Wittgenstein believes that metaphysics and ethics theorems are the propositions that are not knowable experimentally. Because of notability to experiment, we can’t talk about them, but this not means that they basically do not exist.

منابع

1- آير ، الف .ج ، ترجمه منوچهر بزرگمهر ،  1362 ، زبان ، حقيقت و منطق ، تهران ،  انتشارات دانشگاه صنعتي شريف

2 – اکبري ، رضا ، 1384 ، ايمان گروي  ، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي

3- بخشايش ،  رضا ،  1379،  فلسفه زبان ويتگنشتاين متقدم ومتاخر ، مجله حوزه و دانشگاه ، انتشارات حوزه ودانشگاه  ،  شماره 24 و 25

4 -  حياوى ، فهد ، ۱۳۸۶  ، از زبان تصويرى تا بازى هاى زبانى ، شماره  3627 ، مجله فرهنگ و انديشه

5 – خاتمى ، محمود ،  1385 ، فلاسفه بزرگ ،  ويتگنشتاين و دين ،  مجله فلسفه ،  دوره جديد ، ش 1

6 – خرمشاهي ، بهاء الدين ،1361 ، پوزيتيويسم منطقي ، انتشارات علمي و فرهنگي

7  – دانالد هادسون ، ويليام ،  ترجمه مصطفي ملكيان ، 1378 ، لوديگ ويتگنشتاين  ،  تهران ، انتشارات گروس

8 – عليزاده ،  بيوک ،   1382 ، فلسفه تطبيقي -  مفهوم و قلمرو آن ، فصل نامه حکمت ، ش  1

9 – نورمن ، مالکوم  ،1383 ، ديدگاه دينی ويتگنشتاين ، ترجمه علی زاهد ، تهران ،   انتشارات گام نو

10 – ويتگنشتاين ،  لودويك ، ترجمه دكتر مير شمس الدين اديب سلطاني ، 1371 ، رساله منطقي فلسفي ،   تهران ، مؤسسه انتشارات امير كبير

11 – هالينگ ديل  ، ر.ج. ، ترجمه عبدالحسين آذرنگ ، 1364 ، مبانى و تاريخ فلسفه غرب ، تهران ، انتشارات كيهان

12 -  يوستوس ، هارت‏ناك ،  ترجمه منوچهر بزرگمهر ، 1351 ، ويتگنشتاين ، انتشارات خوارزمى

13- Philosophical Review, January 1965, pp. 11 – 12

این مقاله پیش از این در شماره دوم ماهنامه تخصصی فلسفه نو – فلسفه تحلیلی 1 به چاپ رسیده است.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان