کد خبر: ۲۳۱۸۶
تاریخ انتشار: ۰۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۴:۳۸-23 February 2021
این نقش ناقابل ما در موفقیت انقلاب اسلامی ایران بود، چون کار اصلی توسط ملتی صورت گرفت که به صورت اساسی وارد عرصه شد و نقش ایفا کرد.
عصراسلام: بخشی از فعالان اصلی انقلابی که در خارج فعالیت داشتند، بین اروپا و لبنان پخش بودند [ و من از قبل با آن‌ها آشنا بودم]. 

این نیروها[ی انقلابی] کجا آموزش [نظامی] می‌دیدند؟ 

اکثر پایگاه‌های نظامی در سوریه و زیر نظر فلسطینی‌ها و مشخصاً ابوجهاد بود. بعد از آرام شدن جنگ [داخلی لبنان] هم در نزدیکی صور (جنوب لبنان)، در هر حال پیروزی حاصل شد و منوهموبه ایران رفتم تا در بلوغ تفکرات سیاسی و هماهنگ‌کردن طرف‌های مختلف نقش داشته باشیم.‌ 

در همین اثنا بختیار به خارج فرار کرده و با توجه به حصور ارتش در مرزهای کردستان با عراق و بمل گذاری‌ها در تهران، از همانجا تبلیغ برای سرنگونی نظام اسلامی را شروع کرده بود. لذا همگی به این جمع بندی رسیده بودیم که بختیار خطرناک است. تظاهرات‌هایی هم در خیابان‌ها به راه می‌افتاد و شعار "مرگ بر امریکا" و "مرگ‌ بر بختیار" سر می‌دادند. موضوع این تظاهرات‌ها و درخواست مردم برای مرگ‌بختیار را به بحث گذاشتیم و به این نتیجه رسیدیم که باید اعدام شود.‌ اطلاعاتی داشتیم مبنی بر اینکه بختیار تحرکاتی قوی داردو در خارج به یک "نقطه جذب" تبدیل شده و برای سرنگونی نظام از شاه هم بیشتر فعالیت می‌کند. 

لذادیک روز عصر جلسه‌ای با حضور محمد منتظری (پسر آیت الله منتظری که در انفجار دفتر مرکزی حزب [جمهوری] به شهادت رسید) و محمدصالح برگزار شد. پیشنهاد را مطرح کردیم و محمد هم ضمن تایید آن، گفت فکر صحیحی است، چون بختیار بارها مسولیت تحرکات صورت گرفته برای سرنگونی نظام را پذیرفته است. 

یعنی تو پیشنهاد اعدام بختیار را مطرح کردی و خودت هم داوطلب [اجرا] شدی؟ 

در آن زمان، حس می‌کردم من جز کسانی هستم که در پیروزی انقلاب نقش داشته‌اند و به همین خاطر مسولیت آسیب شناسی انقلاب و استمرار بخشیدن به آن هم به عهده‌شان است. 

پس پای دستگاه [اطلاعاتی] ایران در میان نبود؟ 

بعد از طرح این ایده در آن جلسه، محمد منتظری پیشنهاد داد این نظر به اطلاع امام برسدو از ایشان کسب تکلیف شود و یک فتوا هم از دادگاه انقلاب اخذ گردد و بعد دنبال این بگردیم که چه کسی می‌تواند در اجرا کمک کند. 

محمدصالح مامور شد موضوع را با نیروهای سپاه پاسداران به بحث بگذارد و از امام مصوبه‌ای گرفته شود. [بعد از بررسی] معلوم شد که یک دادگاه انقلابی در ایران [پیشتر] برای بختیار حکم اعدام صادر نموده و امام هم (به صورت غیر علنی) فتوایی مبنی بر تایید حکم دادگاه صادر کرده است.‌ فرماندهان سپاه هم با اجرای عملیات موافقت کردند. البته باید اشاره کنم ابوشریف (فرمانده [وقت سپاه]) در این باره دخالتی نداشت و موضوع با محسن رضایی و محسن رفیق دوست (که [بعدها] وزیر سپاه شد) مورد بحث قرار گرفت. 

سپاه در آن روزها سیستم [امنیتی خاص] یا نیرو[ی امنیتی آموزش دیده] نداشت.‌ پرسیدم کسی هست این کار را انجام دهد؟ [وقتی دیدم کسی نیست] خودم داوطلب شدم. پرسیدند: "چطور [چنین چیزی ممکن است]؟" 

آن‌ها از فعالیت‌های سیاسی و مالی من در حمایت از انقلاب و یا اینکه در همان مسیر [برای مبارزین ایرانی] گذرنامه تهیه می‌کردم خبر داشتند ولی نمی‌دانستند که در خارج هم عملیات اجرا کرده‌ام و در این حوزه هم تجربیاتی دارم. برای‌شان توضیح دادم که می‌توانم عملیات را مدیریت کنم، به شرطی که آن‌ها دو یا سه نیروی ایرانی را برای کمک [و اجرای مستقیم] انتخاب کنند. 

ابتدا تصمیم بر این بود که من در مشخص کردن محل [حضور] بختیار و شناسایی و تهیه طرح و رساندن مخفیانه سلاح کمک کنم و نیروهای ایرانی عملیات را اجرا کنند و در جریان تهیه مقدمات عملیات متوجه شدم دو جوان ایرانی که انتخاب شده‌اند به انگلیسی حرف می‌زنند و به این مسئله توجه نشده بود که بختیار در فرانسه ساکن است. به این ترتیب آن دو نفر نمی‌توانستند خودشان به تنهایی فعالیت، و عملیات را اجرا کنند. لذادبه مرور کارم از نظارت و مدیریت پیشتر رفت. 

از بیروت تفنگ‌ خریدیم و گذرنامه‌ها هم آماده شد. دو جوان ایرانی هم آمدند و پانزده روز آنجا بودند. برای تکمیل عملیات شناسایی و گسترش گروه مجبور شدم دو جوان دیگر (یک لبنانی و یک فلسطینی) به آن‌ها اضافه کنم. انتقال سلاح هم از طریق فرودگاه و با ساک ورزشی انجام شد، چون تدابیر امنیتی شدیدی وجود نداشت. 

من خبر داشتم که در فرودگاه اورلی یک حفره [امنیتی] وجود دارد. هنگام‌فرود هواپیما و پیش از رفتن به بخش گمرکی، کسانی که کیف‌های کوچک داشتند [نه چمدان] بازرسی نمی‌شدند و خیلی به ندرت اتفاق می‌افتاد، چنین افرادی تفتیش شوند. لذا به کسی که کیف داشت (که همان شخص لبنانی بود) گفتیم بدون عبور از محل گمرک‌ها، بیرون برود. به این ترتیب خیلی راحت کار انجام شد. 

دو نیروی ایرانی کجا آموزش دیدند؟ 

در اردوگاه [آوارگان فلسطینی] صبرا. در آنجا یک پایگاه نظامی کوچک برای تیراندازی با اسلحه سبک وجود داشت. آن دو نیروی لبنانی و فلسطینی هم پیشتر آموزش دیده بودند. 

در بین فلسطینی‌ها چه کسی از این عملیات اطلاع داشت؟ 

از آنجا که می‌دانستم سازمان آزادی بخش [فلسطین] و فرانسه توافق کرده‌اند که این سازمان در خاک فرانسه دست به عملیات نزند، موضوع را کاملا از رهبران فلسطینی مخفی نگه داشتم. مسولیت عملیات را خودم به همراه سید محمدصالح [الحسینی] به عهده گرفتیم و با هم قرار گذاشتیم با توجه به توافق سازمان [آزادی بخش] و فرانسه، به احدی اطلاع ندهیم. 

انیس نقاش

انیس نقاش با محسن رضایی و محسن رفیق‌دوست و شهید سیدصالح الحسینی مسئول وقت روابط خارجی سپاه 

موقع مصاحبه چه حسی نسبت به او داشتی؟ 

احساس آرامش و رضایت داشتم. چون توانسته بودم وارد خانه‌اش بشوم و اطلاعات لازم را به دست بیاورم و [فهمیده بودم که] از حفاظت امنیتی شدیدی برخوردار نیست. فقط چهار نفر پلیس فرانسوی [آنجا بودند]. نشستیم و چای نوشیدیم. همه سوال‌هایم را جواب داد و در بین آن‌ها گفت: "این نظام ادامه پیدا نخواهد کرد و ما دموکراسی را باز خواهیم گرداند." 

مصاحبه با موفقیت تمام شد و بختیار برای مصاحبه‌های دیگر هم اعلام‌ آمادگی کرد. 

بعد از مصاحبه طرح [عملیات] را مطابق همین روش آماده کردم. یعنی از طریق اجرای مصاحبه دوم. طوری که در آن مصاحبه یک خبرنگار و عکاس هم (در حالیکه همه مسلح باشیم) همراهم‌ بیایند تا عملیات را اجرا کنیم. 

مصاحبه چاپ شد؟ 

نه، ممکن بود در دیدار دوم این را از من بخواهد ولی مهم‌این بود که امکان ورود به خانه‌اش برای بار دوم وجود داشت. 

در ایران چه کسی از عملیات خبر داشت؟ 

محسن رفیق دوست، مسئول بخش اداری ستاد سپاه و محسن رضایی عضو سپاه. توافق کرده بودیم که کار همینطور پیش برود ولی متاسفانه در مرحله دوم که با بچه‌ها به پاریس رفتیم [یکبار ]در کافه "دولاپیه" نشسته بودم و روزنامه می‌خواندم (تا جاییکه می‌توانستم روزنامه‌های بیشتری می‌خواندم تا از آنچه می‌گذرد اطلاع داشته باشم) که در "فرانس سوآر" صحبتی از آیت الله خلخالی به چشمم خورد که می‌گفت: "گروهی را برای اعدام بختیار فرستاده‌ایم." 

با خودم گفتم با این حرف غلط، عملیات سوخت و لو رفت. با آن‌ها تماس گرفتم که بگویم این کار اشتباه بوده است. محمدصالح [الحسینی] گفت: "این اشتباه بزرگی بوده ولی خلخالی از قضیه اطلاع ندارد." معمولاً هم خلخالی دنیا را می‌ترساند و مثلاً می‌گفت کارلوس را فرستاده به امریکای لاتین به دنبال شاه [که او را بکشد]. فقط تهدید بود، نه بیشتر. 

اطلاعاتمان از بختیار و فعالیت‌هایی که داشت همین طور بیشتر می‌شد. فعالیت هایش فقط ترساندن و تهدید و صحبت‌های رسانه‌ای نبود، عملاً یک سناریو[ی کودتا] با تأمین مالی آمریکا تهیه شده و تماس با گروهی از افسران برای انجام کودتایی به رهبری او در جریان بود. می‌دانستیم که زدن او در این زمان مهم است و همین مسئله باعث شده بود در مضیقه بیفتیم چون امکان اجرای طرح از بین رفته بود. هر بار با دفترش تماس می‌گرفتم، می‌گفتند نیست. در حالی که من می‌دانستم هست، چون از خانه‌اش محافظت می‌شد. خلاصه وضعیت غیرعادی بود. 

بعد از مدتی مشخص شد که محافظت تشدید شده است و چهار نیرو با لباس غیر نظامی هم از صبح تا شب آنجا مستقر شده‌اند و دیگر بختیار به کسی وقت ملاقات نمی‌دهد. اما ضرورت اجرای عملیات و اهمیت موضوع ایجاب می‌کرد (این الزام را به وجود آورده بود) که دست به کاری بزنیم، حتی اگر خطرناک باشد. 

لذا تصمیم گرفتیم بدون تعیین وقت [برای مصاحبه] به خانه حمله کنیم و وارد آن شویم. 

من هم تصمیم گرفتم از همه پنج نفر عضو گروه از جمله خودم [در اجرای عملیات] استفاده کنم: دو نفر در بیرون مستقر شوند و سه نفر به داخل بروند. عملاً هم توانستیم به در ورودی برسیم و اینطور که بعضی نشریات اعلام کردند نبود که ما آپارتمان را اشتباه گرفته و رفته باشیم آنجایی که آن زن کشته شد. 

سه نفرمان با ماشین تا مقابل در منزل رفتیم و قرار شد دو نفر دیگر با اتوبوس بیایند و در ایستگاه نزدیک آنجا پیاده شوند. به عنوان خبرنگار رفتیم داخل و کسی از من کارت شناسایی نخواست وارد [ساختمان] شدیم و یکی از نیروهای امنیتی از دوستش که بالا بود خواست بیاید و [از صحت ادعای ما] مطمئن شود. اینجا اوضاع سخت شد چون قاعدتاً او هم از بختیار می‌پرسید که ما وقت مصاحبه داریم یا نه [و به این ترتیب عملیات شکست می‌خورد] لذا با آن دو نفر درگیر شدیم تا بتوانیم با زور بالا برویم و خودمان را به در [ورودی آپارتمان] برسانیم. در درگیری یکی از آن دو پلیس کشته و دیگری زخمی شد. یک گلوله سرگردان هم از در منزل یکی از همسایه‌ها رد شد و از قضا زن صاحبخانه هم پشت در آمده بود که ببیند چرا در راهرو جیغ و هوار راه افتاده است. البته این سر و صدا هم جیغ و هوار ما نبود، صدای دخترهایی بود که داشتن با پلیس‌ها گپ می‌زدند. عملیات ما با صدا خفه کن انجام می‌شد. خلاصه گلوله سرگردان رفت و دقیقاً خورد به سرزمینی که پشت در ایستاده بود. 

هنوز تیراندازی با آن نیروی پلیس ادامه داشت که من به همراه یکی از بچه ها به جلوی ورودی آپارتمان بختیار رسیدیم و زنگ زدیم تا در را باز کند. این بار وقتی یکی از همراهانش آمد تا در را باز کند برخلاف همیشه زنجیر امنیتی [که معمولا پشت در آپارتمان‌ها وجود دارد] وصل بود. من منتظرش بودم. [در را که باز کرد] فقط توانست کلت را ببیند و مرا نشناخت. [تا کلت را دید] خودش را روی در انداخت و آن را بست. تلاش کردیم در را بشکنیم ولی نشد چون در قطور، ضد آتش و ضد سرقت بود و سخت می‌شد از آن رد شد و دیگر صدا خفه کن ما هم فایده‌ای نداشتند. به همین خاطر تصمیم گرفتم از مسلسل ماگ پلیس‌ها استفاده کنم آن هم فایده‌ای نداشت اینجا بود که تصمیم گرفتیم عقب‌نشینی کنیم. 

اما آن پلیس مستقر در باغچه [جلوی ساختمان] که با او درگیر نشده بودیم هنوز مانده بود او هم متوجه درگیری مسلحانه شده و با بی‌سیم درخواست کمک کرده بود. از بخت بد ما در خواست و با یک کمیسر پلیس به همراه راننده [و تیم همراهش] از همان محل همزمان شد. او هم صحبت را شنیده بود و لذا زمان زیادی لازم نبود تا پلیس‌ها برسند. بلافاصله درگیری شروع شد من زخمی شدم و سپس [همگی] دستگیر شدیم. 

بعد ما را برای بازجویی به مرکز پلیس بردند [از آنجا] مرا به بیمارستان فرستادند. در آنجا دوبار عمل شدم. بار اول برای بیرون آوردن گلوله و دفعه دوم برای اینکه پزشک متخصص استخوان، وضعیتم را بررسی کند. ده روز بعد به بیمارستان دیگری منتقل شدم که داخل زندان مشهور "فرین" قرار داشت ( همان زندانی که پیشترها رزمنده‌های الجزایری [که ضد استعمارگران فرانسوی می‌جنگیدند] در آن زندانی شده بودند). و بازجویی شروع شد.‌ 

یادت هست موقعی که عملیات شکست خورد چه حسی داشتی؟ 

بسیار دردناک بود تا چهار ماه در زندان شبیه دیوانه‌ها بودم، به هیچ چیز جز این شکست فکر نمی‌کردم. خیلی خیلی تلخ بود. چون من حساب کرده بودم این یک عملیات خیلی آسان است و باید حتماً موفق می‌شد.  طرح خوبی هم برای آن داشتیم. [اما] اشتباهم این بود که بعد از صحبت های خلخالی، تدابیر امنیتی ناگهانی اتخاذ شده را به صورت دقیق درک نکردم. از از این گذشته در منزل هم ضد سرقت و ضد آتش بود نه چوبی. خود این مانع، جلوی ما را برای ورود به خانه بختیار گرفت و اگر به خاطر وقت ملاقاتی که در آن هفته تعیین شده بود تحت فشار نبودیم، میشد عملیات را به تعویق انداخت و آن را با موفقیت اجرا کرد. 

از کتاب رازهای جعبه سیاه/ وحید خضاب

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان