کد خبر: ۲۳۱۸۱
تاریخ انتشار: ۰۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۸:۱۹-23 February 2021
ما در جهانى زندگى مى كنيم كه مردم با اعتقادات دينى متفاوت در آن زيست مى كنند. از سوى ديگر ارتباطات بين المللى سبب توجه انديشمندان به اديان مختلف و اختلاف آن ها گرديده است. با وجود تنوع و تكثر اديان و مذاهب ، نمى توان از ترابط و تشابه آن ها غافل ماند، گرچه شايد نتوان در ميان تمام اديان و مذاهب، يك عقيده يا عمل مشترك يافت ولى پاره اى از عقايد و مناسك و مراسم در برخى از اديان و مذاهب بى شباهت نيستند.
سخن اصلى در مساله پلوراليسم، تبيين كثرت ها و اختلافات است نه بحث از مشتركات. مساله پلوراليسم، پرسش معرفت شناسانه و كلامى در زمينه تنوع اديان دارد و از حقانيت آن ها سخن مى گويد.

آنچه پيش رو داريد متن سخنرانى استاد صادق لاريجانى است كه در نشست دوم كانون گفتمان دينى ايراد گرديده و به تبيين پلوراليزم دينى مى پردازد . در پايان ، پرسش هايى از سوى مخاطبان مطرح گرديده و توسط سخنران محترم پاسخ داده شده است.

پلوراليسم در ساحت هاى مختلف

پلوراليسم به معناى كثرت گرايى است. پلوراليسم را در حيطه هاى مختلفى مى توان تصور كرد و عملا هم در حيطه هاى مختلفى تعبير پلوراليسم به كار برده مى شود.

1 - در ساحت امور سياسى، پلوراليسم يا كثرت گرايى، به معناى رسميت شمردن آرا و احزاب مختلف است. كسانى كه در عالم سياست پلوراليست هستند، قبول مى كنند كه جريان سياست از يك مجراى كثرت گرايانه اداره بشود ; به اين صورت كه احزاب مختلف و آراى مختلفى وجود داشته باشند كه با هم رقابت كرده و امور حكومت را اداره كنند.

2 - در ساحت هستى شناسى و متا فيزيك، مقصود از نگاه پلوراليستيك به هستى يا به آنتولوژى، اين است كه بنيان اين عالم را كثرت بدانيم; در مقابل وحدت نگرى.

3 - در پلوراليسم دينى ، دو بحث عمده مطرح مى شود: الف - كثرت گرايى در فهم دين; ب - كثرت گرايى در خود دين.

مقصود از كثرت گرايى در فهم دين، معتقد بودن به برداشت ها و فهم هاى مختلفى از دين و به تعبير امروزى ، قرائت هاى مختلف از دين است. مقصود از كثرت گرايى در نفس دين اين است كه خود اديان راه هاى مختلفى به سوى حقيقت واحد هستند ، و در مقام سعادت و مصوبت و حقانيت، اديان مختلف پيروان خودشان را به امر واحدى رهبرى و راهنمايى مى كنند .

بحث پلوراليسم در فهم دين، كارى به خود دين ندارد; بحث فهم دين و كثرت در آن ، بحثى است كه به مخاطبين دين و كسانى كه كارشان فهم دين است بر مى گردد، اما برگشت كثرت گرايى در دين به نظرى در باب تبيين كثرتى كه در اديان وجود دارد مى باشد.

البته اين دو مقوله متضمن بحث هاى عمده اى است و در اين جا فقط به بعضى از ادعاهاى مطرح كنندگان اين بحث ها و به پاره اى از استدلال هاى آن ها و اين كه اين سخنان چه مقدار - هم از لحاظ عقلى و هم نقلى (آيات و روايات) - قابل قبول مى باشد، اشاره اى مى كنيم .

در پشت بحث كثرت گرايى در فهم دين و نيز در خود دين به اين صورت كه امروز در جامعه ما مطرح مى شود يك كار سياسى هم نهفته است. علماى ما - مخصوصا اصوليين - در زمينه فهم دين، سخنان بسيارى داشته اند كه از اهميت ويژه اى برخوردار است . غربى ها نيز برخلاف روشن فكران جديد ما، يك طرفه قضاوت نمى كنند بلكه فيلسوفان غربى و علماى تفسير آن ها اين مباحث را با اين افراط و تفريطى كه مدعيان روشنفكرى امروزى جامعه ما مى گويند ، مطرح نمى كنند.

وقتى كه بعضى از بحث ها وارد جامعه ما مى شود، به جاى اين كه طبق روال خود حركت كند، اين طور به نظر مى رسد كه تبديل به يك بحث سياسى مى شود و يا پشت سر آن اغراض ديگرى نهفته است. در حالى كه معلوم نيست كه صاحب اين نظر ، خود اين اغراض را داشته باشد يا نه؟

بحث نسبى گرايى در فهم دين ، يكى از بهترين سلاح هايى است كه غربى ها براى خلع سلاح كردن حكومت دينى به كار مى برند و هيچ حربه اى بهتر از نسبى گرايى نيست كه يك حكومت دينى را از محتواى خودش خالى كرده و شدت و صلابت را از آن بگيرد ; از اين رو لازم است كه مخاطبان ، يك مقدار نسبت به اين بحث ها حساسيت نشان بدهند; زيرا اين ها به اين صورت كه امروز مطرح مى شود ، صرف يك بحث دينى نيست; بلكه به حربه اى تبديل شده است كه آرام آرام به وسيله آن حكومت دينى را تضعيف كنند; زيرا كه يكى از لوازم بحث نسبى گرايى ، بحث سكولاريزم و جدايى دين از سياست است; علاوه بر اين كه آثار ديگرى نيز دارد .

الف - كثرت گرايى در فهم دين

ادعاى مطرح كنندگان بحث:

بسيارى از كسانى كه بحث تعدد قرائت از دين و تعدد افهام را مطرح مى كنند، به اختلاف آراى مجتهدين تمسك كرده و مى گويند : در اسلام مجتهدانى مختلف بوده اند كه آراى آن ها با هم متفاوت بوده است و اين معناى اختلاف افهام و اختلاف قرائت ها در دين است. ولى واقعيت چيز ديگرى است و اين حرف، يك سوء استفاده از يك امر بديهى و روشن، براى استنتاج و انتاج نتيجه اى كه قطعا درست نمى باشد، است. نزاع در بحث قرائت هاى مختلف از دين ، بر سراين نيست كه مرحوم سيد و يا مرحوم آخوند خراسانى در فلان فرع فقهى چه اختلافى با هم دارند; بلكه بحث در زمينه قرائت هاى مختلف بر سر نسبى گرايى كلى است ; يعنى اين كه آيا تمام فهم هاى ما و عالمان دين، حكما و فيلسوفان دينى و همه آن چه كه يك مفسر از سنت رسول خدا و كتاب خدا مى فهمد نسبى است؟ و ما هيچ فهم يقينى از كتاب و سنت نمى توانيم داشته باشيم؟ و الا، مگر مى شود كه مرحوم نائينى و محقق اصفهانى و مرحوم امام با آن دقت هايى كه در فقه و اصول داشته اند ، از اختلاف مجتهدين غفلت كرده باشند؟

بحث سر اين است كه آيا ما ضروريات دينى و فقهى داريم يا خير؟ و آيا مى شود كسى در زمان حاضر بگويد كه با توجه به فهم علماى اسلام از صدر اسلام تاكنون ، بنده مثلا اين آيه را اين طور معنا مى كنم؟ البته اين بحث ها در ضروريات دين است. حال ممكن ست يك آيه اى يك استفاده ها و تطبيق ها و جرى هايى داشته باشد كه شخصى بگويد من حرف نويى مى زنم. اين مساله با اشكال مواجه نيست. اما وقتى مساله ضرورى دين باشد، مثلا در باب معاد، كه در اوايل انقلاب آن را به «برآيند نيروهاى پرولتاريا» تعريف مى كردند; آيا باز هم مى توان گفت كه اين نيز يك فهم از اسلام است؟

گاهى گفته مى شود كه در توحيد هم اختلاف نظر وجود دارد . بله ! اختلاف هست; اما زمانى كه قائل به عدم توحيد در اسلام مى شوند، آيا در مقابل او سخنى براى گفتن داريم و آيا اختلاف و تغييرات فهم ها به جايى هم مى رسد كه ضروريات دينى و فقهى را كنار بزند؟ اين يك مورد نزاع است كه بعضى از نويسندگان هم بارها گفته اند: ما هيچ فهم مقدسى از اسلام نداريم; در حالى كه ضروريات دينى مسلم (توحيد، نبوت و معاد) كه از كتاب و سنت است، مقدس مى باشند.

نكته ديگرى كه محل بحث است، اين است كه در غير فهم هاى ضرورى و در غير ضرورت هاى فقهى، آيا از كتاب و سنت، مشى خاصى استفاده نمى شود؟ يعنى در فهم هاى ظنى هم آيا بين اين فهم هاى ظنى مستنبط و حجت و غير حجت فرق نيست؟ شت سر اين بحث ها چيز ديگرى نهفته است; مثلا اگر نويسنده اى بگويد: اين فرمايش فقها را ما قبول نداريم، حال مى خواهيم بدانيم كه اين سخن در افهام ظنى هم مجال دارد ياخير؟ بسيارى از احكامى كه در رساله ها وجود دارد، ممكن است از ظنيات باشد; اما ظنى حجت است; يعنى يك مجتهدى سعى خودش را كرده است و در به دست آوردن روش استنباط حكم از كتاب و سنت و عقل، راه هايى را كشف كرده و با توجه به آن ، به يك فهم ظنى رسيده است كه ظن حجت است.

صرف ظنى بودن پاره اى از آراى مجتهدين ، اين آراء را معادل مساوى ظنون فلان نويسنده كه بهره اى از اين معارف نبرده است نمى سازد; زيرا كه برداشت او مستند نيست.

ممكن است كه فهم فقيه، ظنى باشد ; اما ظنى مستند است. تمام تلاشى كه مجتهدان و فقيهان در استنباط و اجتهاد و تحقيق قواعد استنباط به خرج مى دهند، براى اين است كه روشى باشد كه بشود ظن را به آن مستند كرد كه خداو پيامبر راضى به اخذ اين ظن هستند .

در بحث پلوراليسم دينى، بعضى به يك هرج و مرج فكرى رسيده اند و مى گويند : دينى كه فهم هاى ما از آن ظنى است ، به اين صورت كه علامه طباطبايى از آن يك فهم دارد ; فخر رازى از آن يك فهم دارد; اشعرى و معتزلى و تشيع فهم هاى مختلفى از قرآن دارند; چنين دينى كه كثرت افهام در آن است، مستند نمى باشد و بار زيادى نمى توان از اين دين بربست .

مدعيان اين نظريه، در صدد هستند كه يك جور اباحى گرى عصر جديد را ترويج كنند و ما بسيارى از مريدهاى اين افكار را مى بينيم كه به يك نحو اباحى گريى رسيده اند . ادعا مى كنند كه وجوب حد و وجوب صوم و اين دقت ها كه در باب هاى احكام است ، همه فهم فقها است. اما اين كه خود دين چه مى گويد،معلوم نيست.

نقطه نزاع اين جا است كه يك سرى از اين فهم ها از ضروريات دين است و پاره اى ضروريات فقهى است و بقيه هم ظنون حجت است. حال اگر شما هم سال ها زحمت كشيديد و قواعد استنباط را تنقيح كرديد و به فهمى غير از اين فهم ها رسيديد; يك فهم حجت ديگرى مى شود، نه اين كه به راحتى بگوييد اين كه علما گفتند، افهام خودشان بوده است .

استدلال نسبى گرايان

استدلال هايى كه براى روش نسبى گرايى كلى ذكر شده است، متعدد مى باشد كه در اين جا به يكى دو استدلال آن ها اشاره مى شود.

يكى از مهم ترين ادعاهايى كه در باب كثرت گرايى در فهم دين مطرح مى كنند، تز «شريعت، صامت است » مى باشد. مدعى هستند كه خود شريعت و متن كتاب و سنت ، صامت است و ما هستيم كه اين متن را به نطق در مى آوريم و از آن مطلب مى فهميم. پرسش هايى كه به كتاب و سنت عرضه مى شود، كتاب و سنت را به نطق در مى آورد ; اما خود كتاب و سنت ساكت است. حال اين پرسش ها از كجا مى آيد؟ مسلما از خود كتاب و سنت نمى آيد; بلكه از علوم و معارف روز و فلسفه ، رياضى، شيمى و ...مى آيد; بنابراين، هر چه ذهن يك عالم از علوم اصلى انباشته تر باشد، فهم او از دين ، اصلى تر و دقيق تر و به واقع نزديك تر مى باشد و بدون تنفيح علوم اصلى، علماى ما فهم شان منقح و حجت نيست .

اين كه «شريعت صامت است »، يك پيش فرض هاى زبانى و اصولى دارد كه بايد در مورد آن بحث كرد; ولى در واقع بايد ديد كه آيا اصل اين ادعا موجه است ياخير؟ و آيا شريعت صامت است؟ به عنوان مثال ، فرض كنيد كه ما در مسجدى نشسته ايم و پيامبرصلى الله عليه وآله وارد مى شود و حكمى را بيان مى كند. دليل صامت بودن حكم چيست و چرا مى گوييد كه فهم ما از كتاب ، دائر مدار پرسش هاى ما است؟ گاهى آن قدر افراط مى كنند كه مى گويند: فهم ما درست به اندازه سؤال هاى ما است; يعنى اگر ما سؤال نكنيم، قرآن و سنت چيزى براى ما ندارند.

آيا نمى شود قبل از اين كه ما از قرآن سؤال كنيم، قرآن با ما سخن بگويد؟ اصلا اين كه قرآن داراى محتوا است و معانى و مفاهيم را به ما القا مى كند عين سخن گفتن است. بنده حدس مى زنم كه قائلين به اين نظريه، سخنى را خلط مى كنند. برخى از فيلسوفان هرمونوتيك در باب سؤال سخنى دارند: آن ها سؤال را به اين معنا نگرفته اند كه ما از بيرون چيزى بياوريم ; بلكه نفس آن حالت گشودگى در مقابل يك متن را، سؤال مى گويند و به تعبير آن ها انسان نسبت به متن گشوده است و البته اين شرط درستى است; وقتى بنده با شما رو به رو مى شوم و مى خواهم كلام شما را بشنوم، بايد نسبت به حرف شما حالت گشودگى داشته باشم; يعنى خودم را آماده كرده باشم و آن چه شما مى گوييد بفهمم و بشنوم و اين حالت ، ربطى به اين بحث ندارد.

اين كه انسان ها بايد آماده فهم يك متن باشند، غير از اين است كه بگوئيم: چون انسان، سؤال هايش را از بيرون و از معارف عصرى مى آورد ، پس متن صامت است.

در اين كه چرا شريعت صامت است؟ اين ها اين سؤال را به يك بحث زبانى برمى گردانند و مى گويند: زبان، معانى خودش را به ما القا نمى كند; بلكه ماييم كه به زبان معنا مى بخشيم; در صورتى كه تا به حال، علماى ما مى گفتند كه الفاظ، بعد از وضع يك معنايى دارند كه اين معنا دل بخواهى ما نيست. زبان طبيعى انسان ، گرچه اصل آن قراردادى است، ولى بعد از قرارداد موجب مى شود كه الفاظ در معانى ظهورات واقعى پيدا كنند و ديگر ربطى به خواست ما ندارد. اين تفكرى است كه علماى ما داشته اند ، اما اين ها مى گويند كه معنا را ما به متن مى بخشيم.

در جواب بايد گفت: اصل اين حرف نادرست است; زيرا اين سخن علاوه بر اين كه تالى فاسدى دارد، بناى معقولى نيز ندارد . تالى فاسد آن اين است كه انسان مى تواند آزاد باشد و هر معنايى به لفظ ببخشد . اگر بنا است كه ما معنا را به لفظ ببخشيم، پس - به عنوان مثال - مى گوييم: اگر بگوييد لا اله الا الله، باران مى آيد و اين جاست كه مى گويند: ما نمى خواهيم بگوييم كه متن هر معنايى را مى پذيرد.

در صورتى كه اين طور نيست. وقتى كه ما ريشه آن را مورد جست و جو قرار مى دهيم، به اين بازگشت مى كند كه رابطه الفاظ و معانى، بعد از وضع، ديگر قراردادى نيست; همان طور كه ظهورات قراردادى نيست. درست است كه وضع يك قرارداد است ، ولى ظهور الفاظ بعد از وضع، ديگر قراردادى نيست; بلكه يك امر تكليمى است و اين كه ما از الفاظ قرآن، معانى به ذهنمان خطور كند، چه به دلالت تصديقى يا تصورى ، اين ها قراردادى نيست; بلكه يك واقعيت است. لذا بنا به تعريف فلسفى و كلامى معانى قرآن و سنت، عينى است. از اين رو مى توان گفت كه من معناى قرآن را فهميدم يا نفهميدم .

قرائت هاى مختلف از دين، بنا به اعتراف آن ها، مشتمل بر خطا و صحيح و سقيم است; يعنى قرائت هايى كه از دين داريم، يك امورى است از مجموعه خطا و صحت; و اين خطا نمى تواند بطن قرآن باشد; در صورتى كه بتون قرآن - همه آن - عين حق است. پس قرائت هاى مختلف كه به زعم آن ها، امرى است مشتمل بر صحت و وثوق، اين نمى شود كه همان بتون قرآن باشد كه در روايات به آن اشاره شده است.

ب - كثرت گرايى در نفس دين

منشا اين بحث، عمدتا يك نگاه بيرون از دين است. عده اى گفته اند: ما در عالم ، اديان مختلفى داريم و بين اين ها تشابهات فراوان است و اختلافاتى هم وجود دارد.

بحث تساهل و تسامح، واقعا با اين بحث مرتبط است; به اين معنا كه عمده نتيجه اى كه از بحث كثرت گرايى دينى مى خواهند بگيرند، تساهل و تسامح است. نه تنها در مصوبت بلكه در حقانيت هم مى خواهند تساهل و تسامح قرار دهند.

سه نظريه درباره تبيين كثرت در اديان معروف است:

1 - كثرت گرايى يا Ploralism

2 - شمول گرايى يا Inclusivism

3 - انحصارگرايى يا Exclusivism

انحصارگرايى يعنى اين كه يك دين حق است و بقيه همه باطل است. شمول گرايى يعنى يك دين حق است، ولى اديان ديگر تحت پوشش همين دين قرار مى گيرند و حق مى شوند; مثلا مسيحى مدعى است كه مسيحيت حق است و مسلمان ها و يهودى ها و زرتشتى ها و ... خيال مى كنند كه به چيزى غير مسيحيت تعبد نشان مى دهند; در صورتى كه اين ها در واقع مسيحى هستند; يعنى همه اديان در واقع داخل در مسيحيت است يا در اسلام است و خودشان خبر ندارند.

ادعاى پلوراليسم اين است كه هر دينى خودش است; ولى همه اين دين ها چهره هاى يك واقعيت هستند و بنابراين، راه هاى مختلف به يك واقعيت مى باشند و اين طور نيست كه پيروان اديان ديگر، همه اهل عقاب باشند.

پيروان اين عقيده مى گويند: ما چگونه قبول كنيم كه شيعيان اثنى عشرى، پيرو حق باشند و نجات پيدا كنند و همه عالم در دوزخ باشند .

اين بدين جا منتهى مى شود كه بگوييم كه اديان ديگر هم حق مى باشند; منتها هر كدام بهره اى و چهره اى از حق هستند.

قبل از ورود به اين بحث به چند نكته اشاره مى كنم :

1 - اين سه مسلك و نظريه، دليلى بر انحصار در همين ها نمى باشد; چه بسا كه معارف قرآنى، چيز ديگرى را ذكر كند كه نه پلوراليسم باشد، نه شمول گرايى و نه انحصارگرايى; بلكه يك قسم معقول ديگرى باشد. بعضى از آيات قرآن دلالت بر اين دارد كه نظر قرآن يكى از اين سه نيست; بلكه چيز ديگر است .

2 - آيا بحث قرائت هاى مختلف از دين، در اديان الهى همان طور كه نازل شده اند، مى باشد يا در اين اديانى كه هم اكنون در دست ما است؟ يعنى بحث در اين است كه آيا اسلام و مسيحيت و يهوديت، آن طور كه انبياى الهى آورده اند، با هم اتفاق دارند و به يك جا مى رسند و يا بحث در اديان امروزى است؟ اين بحث بايد در استدلال هاى طرفين مورد توجه قرار گيرد كه بر چه اساس استدلال مى كنند .

3 - اديان الهى، تدريج زمانى داشته اند; در هر برهه اى از زمان، يك نبى از انبياى الهى براى تبليغ دين خدا ارسال شده است ; پس زمان ، مساله مهمى بوده است كه شايد شريعت اگر چه از طرف نبى بود، منسوخ شده باشد و يا احكامى از آن منسوخ شده باشد; حتى شريعت حقه مسيح عليه السلام بعد از آن ، توسط اديان و پيامبران ديگر نسخ شده است; پس مساله زمان نيز بايد مورد توجه قرار گيرد.

اگر بحث را روى اديان واقعى ببريم ، حق مساله اين است كه پيامبران الهى در امهات تعاليم ، با هم يكى بوده اند. آيات قرآن نيز صريحا بر اين مطلب دلالت مى كند و به تعابير مختلف در قرآن به اين مساله اشاره شده است; مثلا در جايى مى فرمايد: «تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم » (1) در اين آيه اهل كتاب را دعوت مى كند تا به سوى كلمه اى بيايند كه بين پيامبر اسلام و آن ها يكى است و آن اين است كه غير خداوند را نپرستند. و يا مى فرمايد: «ان الدين عند الله الاسلام » (2) همان طور كه مرحوم علامه طباطبايى استفاده مى كنند به نظر مى آيد كه اسلام در اين آيه اشاره به اسلام به معناى يك دين خاص نباشد، بلكه به معناى تسليم است.

حقيقت دين در نزد خداوند متعال، اسلام يعنى اصل خضوع و تسليم الى الله است. گرچه اديان كما و كيفا با هم فرق داشتند ، اما همه آن ها مصداق تسليم الى الله بوده اند; چه در معارف و چه در عمل. البته ممكن است برخى با نظر علامه در اينجا مخالف باشند ، بنابراين يك بحث تحقيقى است . البته در روايات، اسلام به معناى اصطلاحى است و حتى اركان آن را هم ذكر كرده اند و در مورد قرآن، احتمال زيادى وجود دارد كه به معناى لغوى يعنى تسليم باشد.

پس اگر اديان واقعى مورد بحث قرار گيرد، منكرى ندارد كه آن ها در اصول و امهات الهى يكى بوده اند; زيرا آن ها همه به توحيد و معاد دعوت مى كردند و جالب اين كه در بعضى از آيات تصريح مى كنند كه حتى انبيا بشارت به نبى بعدى مى دادند; يعنى دين مسيح فقط اكتفا به حضرت مسيح نكرده بود ; بلكه بشارت به نبى بعدى نيز جزء دين مسيح است; پس در اين ها با هم وحدت داشته اند.

اختلافى كه بين اديان است، يكى اختلاف به رتبه و ضعف و شدت است و يكى به خاطر كمال و معارفى كه القا مى كنند كه ممكن است يك دين از دين ديگر مهم تر يا كامل تر باشد.

گاهى دعاوى بر سر اين است كه اديان امروزى، متعارض است. مسيحيت فعلى ، پيامبر اسلام را نفى مى كند و غالبا قائل به تثليث، اقانيم ثلاثه و نعوذ بالله خدا و يا ابن الله بودن حضرت مسيح است. در قرآن به صراحت آمده است كه اين عقيده كفر است و در مورد به صليب كشيده شدن حضرت مسيح نيز قرآن به صراحت مى گويد كه اين ها اشتباه كردند . اين بدين معناست كه يك سرى از اعتقادات در اين اديانى كه در دست ما است باطل بوده و اين اديان تحريف هايى را پذيرفته اند. جمع اين اديان و قول به اينكه همه اين ها حق هستند و راه هايى به سوى خدا مى باشند، اصلا نامعقول است; حتى اگر ما كارى هم به قرآن نداشته باشيم; چرا كه پلوراليسم به اين معنا كه هم اسلام حق است و هم مسيحيت و هم يهوديت، نامعقول است; زيرا يهوديت و مسيحيتى كه فعلا وجود دارد داراى دعاوى متعارض اند و مگر مى شود دعاوى متعارض، همگى حق باشند؟

ما مى گوييم تثليث باطل است; در صورتى كه آن ها قائل به تثليث هستند و اين ها با هم قابل جمع نيست و پلوراليسم به اين معنا باطل است. يك انسان متدين به دين اسلام، نمى تواند اين پلوراليسم را بپذيرد. آيات قرآنى به صراحت برخى از اين تعاليمى را كه در دست اين اديان است ، نفى مى كند; پس پلوراليسم به معناى جمع بين اين اديان در حقانيت و رسيدن به سعادت، به نظر نامعقول مى آيد.

مقوله هاى سه گانه

ما در اين جا بايد سه مقوله را از هم جدا كنيم:

1 - مقوله سعادت;

2 - مقوله مثوبث و عقوبت;

3 - مقوله حقانيت;

ما اگر معتقديم كه فقط اسلام حق است، معلوم نيست اين طور بگوييم كه همه پيروان اديان در دوزخ اند يا هيچ بهره اى از سعادت ندارند. مرحوم علامه در يكى از كتاب هاى خود مى فرمايند: ما نمى توانيم مدعى شويم كه غير مسلمانان، هيچ بهره اى از سعادت ندارند; چون سعادت دائر مدار اطاعت است; چه بسا كه يك مسيحى، جست و جو و فحص و بررسى كرده است و به دليل شرايط خاص اجتماعى، نتوانسته باشد به حق هدايت يابد ; ولى به همان كه مى دانسته عمل كرده است. اين شخص از حق اطاعت كرده و داخل در دوزخ نمى شود; علاوه بر اين كه مساله قبح عقاب بلا بيان هم داريم كه بيش تر علماى ما آن را قبول دارند كه اين دليل، هم در معارف و هم در احكام مى آيد و كسى كه فحص مى كند و بيانى بر واقع پيدا نمى كند، عقاب او قبيح است و خداوند چنين نمى كند. صرف گرويدن به اديان ديگر، موجب نمى شود كه بگوييم آن ها در عذاب و عقاب هستند. پس ممكن است كسانى حق نباشند، اهل دوزخ هم نباشند. اين بستگى به عمل آن ها دارد.

ما مى توانيم ادعا كنيم كه با توجه به اديانى كه امروزه در دست ما است، پلوراليسم در اين ها بى معنا است; چه از نظر عقل و چه از نظر نقل . اما اديانى كه واقعا بر انبياى الهى نازل شده، در گوهر اصلى با هم يكى هستند ولى بعضى از تعاليم اديان گذشته نسخ شده است; از اين رو بايد دين كامل را اخذ كرد كه در زمان ما اسلام است.

اگر به اين نظر توجه شود ، به يك معنا انحصارگرايى است; چرا كه مى گوييم دين اسلام حق است; اما اگر دقت شود، مى گوييم كه هم در اصل و هم در گوهر ، همه انبياى الهى به يك حقيقت واحد دعوت مى كردند و آن تسليم حق بودن است كه مصداق هاى آن به حسب زمان، مختلف مى شود و انبياى الهى به آمدن نبى بعد بشارت مى دادند كه در آيه شريفه «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التورية و الانجيل » (3) به آن تصريح شده است . قرآن مى گويد كه در تورات و انجيل، به همين نبى امى اشاره شده است; حال آن كه اين ها دين فعلى را قبول ندارند.

دو تبيين از كثرت گرايان

كثرت گرايان مى گويند: ما اديان مختلفى داريم و كثرتى موجود است. اين كثرت بايد تبيين شود.

يك تبيين اين است كه بر همه انبيا يك چيز نازل شده و پيامبران، مفسران آن عنوان تفسير ناشده هستند; بنابراين، پيامبر اسلام كه دين اسلام را آورد، اين يك تفسيرى است كه تجربه عرفانى پيامبر آن را به دست داده است. در مسيحيت و يهوديت و ... نيز چنين است.

يك چيز واحد از ناحيه خداوند بر انبيا نازل مى شود; اما اين چيز واحد ، تفسير نشده است كه تفسير آن را خود پيامبر مى كند. مثلا تنعم در بهشت، گاهى تفسير به حورالعين شده است; يعنى چشم سياهان. ولى زيبايى فقط چشم سياهى نيست، بلكه چون در آن محيط ، زيبايى در سياهى چشم بوده ، قرآن گفته است حورالعين; چه بسا اگر در جاى ديگر واقع مى شد، مى گفتند چشم آبى. يعنى ذهن خود پيامبر آن چيز الهام شده را تفسير مى كند.

نويسنده كتاب صراطهاى مستقيم، قائل به همين مطلب است و در جاى ديگرى مى گويد: اين قرآن با اين حجم، به دليل اين است كه ظرف 23 سال نازل شده است و اگر پيامبرصلى الله عليه وآله عمر بيشترى داشت، قرآن چند برابر مى شد زيرا قرآن تفسيرى است كه پيامبر از آن امر واحدى كه بر او نازل شده است مى كند و اين تفسير، ممكن است در طول زمان، كم يا زياد شود.

واقعيت اين است كه اين ادعا، ادعاى دينى نيست و قرآن صريحا اين سخن را رد كرده و مى فرمايد : «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى »; (4)«پيامبر از سر هوس سخن نمى گويد. اين سخن به جز وحيى كه وحى مى شود نيست.»

اگر بنا باشد معارف قرآن يا انجيل و تورات ، تجليات ذهنى خود انبيا باشد ، پس «ما ينطق عن الهوى » چه مى شود؟ و يا اين كه مى فرمايد: «بالحق انزلناه و بالحق نزل » (5) ; «آن [قرآن] را به حق فرود آورديم و به حق فرود آمد.» و يا اين كه مى فرمايد: «انك لتلقى القرآن من لدن حكيم عليم » (6) كه مرادش همين قرآن است چه مى شود؟ اگر اين تفاسير از خود پيامبر باشد، پس ديگر تعبير «لتلقى القرآن » غلط مى باشد; زيرا ذهنيات پيامبر مى شود; نه «من لدن حكيم عليم »

اين سخنان نتايجى دارد كه كثرت گرايان از آن ها استفاده مى كنند; مثل اين كه اگر قرآن با علوم روز مخالف شد، قرآن را كنار مى گذاريم; زيرا اين ها تفسيرهاى پيامبر است . البته آن ها جرات نمى كنند اين حرف را به صراحت بگويند; بلكه مى گويند: ما حرف ها را مى زنيم و نتايج را مى گذاريم كه خود مردم بگويند. و به اين صورت مى خواهند حقانيت و تقدس قرآن را كه از ضروريات دين است، كم رنگ كنند. اگر آن ها قرآن را از بين ببرند، ديگر چيزى براى ما باقى نمى ماند.

بيان ديگرى كه براى كثرت گرايى است، اين است كه مى گويند: آن چه كه بر پيامبران نازل مى شود، واحد نيست; بلكه چهره هاى مختلف يك حقيقت است كه در عالم وجود دارد و انبيا به اندازه درجاتشان، اين واقعيت را مى گيرند. اختلاف اديان، نه فقط به خاطر تفاسير بلكه به خاطر اين است كه تجربه هاى انبيا هم متعدد است; چون قدرت هايى كه انبيا در تلقى عالم دارند، مختلف است؟ اين سخن - فى الجمله - درست است; همان طور كه در قرآن درجات مختلفى براى انبيا ذكر شده است. ولى سؤال اين است كه اين مطلب چه ربطى به پلوراليسم دينى در ميان اديان موجود دارد؟ اين مطلب كه آن چه انبيا آورده اند، تجلى يك واقعيت است ، سخن درستى است و آن چه كه حضرت مسيح آورد، مسلما مخالف و متضاد با آن چه كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آورد، نيست; ولى ربط آن با پلوراليسم دينى چيست؟ اديان واقعى گذشته نبايد با اين اديان تحريف شده امروزى مخلوط شود; چرا كه خلط مبحث است; زيرا اين سخن راجع به خود انبيا درست است; نه اديانى كه امروزه در دست ما است.

پرسش و پاسخ

آيا نمى توان از اختلاف فتواهاى مراجع تقليد يا نظريات مختلفى كه بزرگان فلسفه دارند، كثرت گرايى دينى را اثبات كرد; در صورتى كه مدعيان پلوراليسم دينى ، اختلاف فتواهاى فقها در مسائل مختلف را دليل بر پلوراليسم دينى مى دانند.

گفتيم كه يك نوع از پلوراليسم در فهم دين است كه طبيعتا اختلاف فقها به همين برمى گردد . ولى اصل اختلاف آراء را كسى منكر نمى شود; بلكه حساسيت در قرائت هاى مختلف از دين، بر سر نسبى گرايى كلى است.

بحث در اين است كه آيا ما فهم مشتركى داريم يا نه؟ در اين جا نمى توان اختلاف كرد. ما مى خواهيم بگوييم تاريخ فقه و معارف و تاريخ ضروريات كلامى، همه به اين منتهى مى شود كه ما مشتركات داريم و تكيه بر اختلاف آراى فقها ، گاهى مشتركات را كم رنگ مى كند; مثلا كسى شك مى كند كه آيا در اسلام نماز جعل شده است يا نه؟ كه اين درست نيست و كسى منكر اين مساله كه در اسلام - در اصل - نماز ، روزه و حج هست، نمى باشد. پس بحث بر سر ضروريات دينى و فهم هاى حجت است و ما اين را ادعا مى كنيم كه بين فهم يك مجتهد و فهم يك نويسنده فرق است; زيرا كه فهم مجتهد حجت است; ولى مبانى استنباط نويسنده اى كه فحص در كتاب و سنت نكرده است، حجت نمى باشد . نزاع بر سر اين موارد است; نه سر اختلاف آرا كه از بديهيات است .

بعضى مى گويند: اين اشتراكاتى كه فقها و متكلمان دارند، زاييده اشتراكى است كه در پيش فرض دارند (همان گونه كه اختلاف فتوا زاييده اختلاف در پيش فرض است. اشتراك در فتوا نيز زاييده اشتراك در پيش فرض است) آيا اگر در آن پيش فرض اختلاف پيدا كنند، فتوا هم عوض مى شود؟

بله! اين درست است، ولى آيا مى شود گفت كه پيش فرض ها هم تماما قابل خدشه و تغيير است؟ اين مورد قبول نيست; به اين دليل كه، مثلا يكى از پيش فرض ها مساله پيش فرض هاى زبانى در فهم محاورات است; مثلا به ظواهر الفاظ عمل مى كنيم ، اين يك مقدمه و پيش فرض زبانى است و همه ما آن را قبول داريم و اين دليل مى شود كه به فهم هايى از كتاب و سنت برسيم و اگر كسى بگويد بنده اين پيش فرض را قبول ندارم ، باب فهم و مخاطبه بسته مى شود; نه تنها در فهم كتاب و سنت ، بلكه در فهم عادى و معمولى هم همين طور است; يعنى عقلا يك بناهايى در باب فهم دارند كه اگر از آن رفع يد كنند، زندگى اجتماعى آن ها مختل مى شود.

ما زمانى حرف همديگر را مى فهميم كه الفاظ ، طبق يك قرارداد و بناى عقلايى، كاشف از يك معنايى باشد كه بنده آن را القا مى كنم. اگر اين كشف و اين بنا - كه گوينده هم ملتزم به آن است و اين ظهور حال را رعايت مى كند - را قبول نكنيم، ديگر با هم نمى توانيم حرف بزنيم; چرا كه حرف يكديگر را نمى فهميم.

پس درست است كه فهم ها تابع پيش فرض ها است و ثبات بعضى از فهم ها، تابع ثبات بعضى از پيش فرض ها است، ولى بعضى از پيش فرض ها قابل رفع يد نيست ; به همين دليل است كه مى توانيم حرف يكديگر را بفهميم ; مثلا فرض كنيد كه قرآن حق است; اين يك پيش فرض است و اگر شما اين پيش فرض را برداريد، يك ركن اسلام را برداشته ايد. يا مثلا يكى از مقدمات اسلام ، توحيد است و اين يك پيش فرض است و اگر شما بخواهيد اين پيش فرض را برداريد، ديگر صحيح نيست كه بگوييد ما مسلمانيم. پيش فرض هاى ثابتى وجود دارد كه نتيجه آن ها فهم هاى مشترك مى شود.

آيا كثرت گرايى دينى از منابع دينى قابل استنباط است يا فقط بايد با شيوه برون دينى از آن بحث كرد؟

كسانى كه بحث نسبى گرايى را مطرح مى كنند، تماما نگاه برون دينى دارند و مدعى هستند كه دعاوى قبض و بسط، دعاوى نسبى گرايى دينى بيرون دينى است و درجه دوم است; مثل تفسير و فقه و ... از بيرون نگاه مى كنيم كه سير اين ها چگونه است و اين كه چه چيزهايى در اين افهام تاثير مى گذارد; ولى واقعيت اين است كه كثرت گرايى، به معناى نسبى گرايى، هم بحث برون دينى دارد و هم درون دينى. چه اشكال دارد مساله كثرت گرايى را - مثل مسائل ديگر - به كتاب و سنت عرضه كنيم؟ چه بسا ما از قرآن و سنت اين را بفهميم كه اين دو، كثرت گرايى را قبول نداشته و نسبى گرايى را هم قبول ندارند .

به اعتقاد بنده، آيات متعددى وجود دارد كه جمع آن ها دلالت بر اين دارد كه نسبى گرايى مطلق در فهم دين، حرف باطلى است; نمونه آن همين آيه است كه مى فرمايد: «هذا بيان للناس » منظور از بيان للناس ، اين قرآن است و اگر بنا باشد كه ما به قرآن نرسيم و هر فهمى كه از قرآن به دست مى آيد، يك فهم بشرى مخلوط با صواب و خطا باشد، ديگر «هذا بيان للناس » درست نيست .

روايات و آيات زيادى كه امر به پيروى از نبى مى كنند، چه معنايى دارند؟ اگر ما نمى توانيم به فرمايشات پيامبر واصل شويم، هر چه بفهميم ممكن است خطا باشد، در اين صورت اتباع و پيروى نبى چه معنايى دارد؟ در اين صورت پيروى از هوا و نظر خودمان مى شود و اتباع فهم هايى مى شود كه خطا و صواب در آن صحيح است.

منظور از اين آيات اين است كه ما مى توانيم به مرتبه اى از كلام پيامبر و خداوند واصل شويم; بنابراين، اتباع كلام خدا و پيامبر معنايى دارد. به نظر بنده، اين مساله كاملا معقول است كه از درون دين سؤال كنيم كه آيا نسبى گرايى كار درستى است يا نه؟

براى تكافوء ادله كه يكى از دلايل كثرت گرايى دينى است، چه پاسخى مى توان داد؟

ادله اى كه براى كثرت گرايى آورده اند، متعدد است كه يكى از آن ها تكافوء ادله است. اين ها مدعى هستند كه اديان مختلف، هر كدام بر صحت دين خود اقامه دليل مى كنند و هيچ كدام از اين ادله نمى تواند ديگرى را دفع كند. لذا ادله متكافى ء است و در ظرفى كه ادله متكافى ءاند ، ما بايد قائل به پلوراليسم دينى بشويم.

دو مطلب در اين زمينه مى توان گفت:

اول اين كه پيش فرض شما قابل بحث و بلكه يك ادعا است. ما ادعا مى كنيم كه مى توانيم دين خود را به طور قاطع اثبات كنيم و لازمه آن نفى اديان ديگر است.

دوم اين كه پلوراليسم در نهايت مى خواهد بگويد كه همه اديان، راهى به واقعيت دارند; مگر تكافوء ادله اين را ثابت نمى كند كه همه اديان حق اند.

فرض كنيد كه دو نفر با هم نزاع دارند و به محضر قاضى مى روند. قاضى هر دو دليل را متكافى ء مى بيند . هر دو شهودى آورده اند. آيا تكافوء، واقعيت را عوض مى كند؟ اگر ادله در مقابل هم براى ما مساوى شد، مگر واقعيت عوض مى شود؟

اگر مدعاى پلوراليسم اين باشد كه با اديان ديگر خوش رفتار باشيد; با اديان ديگر محاجه نكنيد; اين بحث ديگرى است و اگر حث سر اين بود كه همه اديان حق اند و همه آن ها چهره هاى يك حقيقت اند، اين چه ربطى به تكافوء ادله دارد . ادله مى تواند متكافى ء باشد ولى يكى حق باشد و ديگرى باطل ; مخصوصا اين كه ادله اديان امروزى، متعارض است و نمى تواند با هم جمع شود، و جمع نقيضين ممكن نيست. يكى مى گويد : تثليث درست است; ديگرى مى گويد: درست نيست; پس ديگر جايى براى تكافوء ادله نمى باشد.

لطفا كتاب هايى را براى مطالعه بيشتر در مورد پلوراليسم معرفى بفرماييد.

در فارسى، بنده كتاب معتنابهى نمى بينم ; البته كتاب صراطهاى مستقيم آقاى سروش موجود است; اما ايشان در واقع يك طرفه بحث كرده و مثل بقيه كارهاى ايشان، يك كار عميق فكرى نمى باشد و در اين مورد ، خيلى از چيزهايى را كه به مزاج خودش خوب است، نقل مى كند; مثل سخنان جان هيك كه در اين كتاب نقل شده است. جان هيك يكى از متكلمين مسيحى است و قائل به پلوراليسم دينى مى باشد; اما در اين كتاب، حرف مخالفين را نمى آورد; در صورتى كه حتى در ميان فيلسوفان غربى، ما افرادى دقيق تر از جان هيك داريم كه ضد پلوراليسم هستند ; اما آقاى سروش يك كلمه از آن ها نمى آورد.

اين كتاب به نظر بنده منصفانه نيست و آنچه خودشان خواسته اند در آن آورده اند.

البته نقد اين سخنان، در مقاله اى در مجله صبح چاپ شده است كه بنده بيشتر حرف هاى «صراطهاى مستقيم » را در آن جا نقادى كرده ام . اما در كتاب هاى غربى اين جور مباحث چه به صورت كتاب و چه مقاله زياد است . (7)

____________________________________

پى نوشت ها:

1) آل عمران/ 64.

2) آل عمران/ 19.

3) اعراف/ 157.

4) نجم/ 3 و 4.

5) نمل/ 6.

6) اسرا/ 105.

7) براى اطلاع بيش تر در زمينه پلوراليسم به شماره 4 فصلنامه «كتاب نقد» و كتاب «تبيين و تحليل پلوراليسم دينى » اثر حجت الاسلام والمسلمين ربانى گلپايگانى مراجعه نماييد.

مجلات > ;مبلغان& gt;شماره 25

عدالت و ارث
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان