کد خبر: ۲۳۱۷۹
تاریخ انتشار: ۰۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۷:۴۸-23 February 2021
روایت صفر قهرمانی:
« بیژن جزنی آدم دوست داشتنی و خوبی بود.خیلی فعال بود. تئوریسین بود. باسواد بود.همه حرفش را قبول می کردند. من خودم خیلی به او ارادت داشتم. کارهایش علنی بود و آدم رک و راستی بود.همیشه می نوشت. کتاب می نوشت. تاریخ سی ساله و کتابهای دیگر را در زندان می نوشت.کتابهایش را در شرایطی می نوشت که دائم از زندانی به زندان دیگر منتقل میشد و اغلب در بازرسی ها دستنوشته هایش را پلیس میگرفت.بچه ها را دور خودش جمع میکرد. همیشه باصطلاح درس میداد.هرکس را از شهرهای دور می آوردند فورا برایش برنامه ای درست میکرد،به همه شان دستورالعمل میداد که مثلا وقتی رفتید بیرون چه بکنید و چه نکنید.خصوصا آنهاییکه نزدیک مرخصی شان بود. راهنمایی میکرد که در بیرون چکار کنند. پلیس فهمید که همه کاره اوست! دولت فهمید!

اما پلیس هیچ حق نداشت دور و برش بیاید، یکبار پلیس از سوراخ در نگاه کرده بود، بلند شدند و پلیس را زدند. با جزنی کاری نداشتند، جرأت نداشتند سر به سرش بگذارند. اما در این حادثه یک عده ای را بردند در سلولهای انفرادی و پشت در بند زدند. میگفتند بگویید غلط کردم و آنها یا باید میگفتند یا آنقدر میزدندشان تا بیهوش شوند. مثلا همین موسی خیابانی را خیلی زدند که بگو اما او هیچ نگفت. خیلی کتکش زدند اما او نگفت. مشعوف کلانتری دایی جزنی مرد خیلی شریفی بود، او را هم خیلی زدند و او هم نگفت.

بعد از فرار اشرف دهقان از زندان وضع زندان خیلی بد شد.رییس زندان عوض شد و محرری و زمانی آمدند و زندان جهنم شد. با هر بهانه ای زندانی را می بردند زیر هشت و می زدند. یک روز بیژن جزنی، دکتر شیبانی و موسی خیابانی را بردند زیر هشت و تا غروب زدند.
از نمونه های تندروی بسیاری از بچه های زندان که با آن مواجه بودیم این بود که مثلا یکبار فروشگاه زندان تشک آورد.ما جلسه تشکیل دادیم و بیش از ۹۰ درصد بچه ها مخالفت کردند و گفتند و استدلالشان این بود که حکومت میخواهد ما را راحت طلب بار بیاورد تا خصلتهای خوبمان را از دست بدهیم! ما نباید غذای خوب بخوریم یا روی تشک بخوابیم و...چون تبدیل به آدمهای رفاه طلب میشویم! بیژن جزنی اما با این استدلال ها مخالفت میکرد و میگفت: " بابا لباس بپوشید! ملحفه بیاورید، روی تخت بخوابید! این چیه؟! شلوارهایتان را پر از وصله کرده اید! روی زمین میخوابید! انقلابی بودن که به این حرکات و حرفها نیست!"
قبل از آنکه گروه بیژن جزنی بدستور مستقیم شاه در تپه های اوین توسط ساواکی ها کشته شوند، از زندان کمیته مشترک خبر آوردند که یکی از ساواکی ها گفته که سال 55 سال تعیین تکلیف با تروریست ها و مخالفین است.حملات و کنترل ساواک به همین جهت شدیدتر شد. وقتی پرویز حکمت جو را کشتند، جزنی و رفقایش را از زندان کمیته مشترک به سلولهای مجرد اوین انتقال دادند. جزنی به دوستانش میگوید اوضاع وخیم است. خطر در کمین است. بعد از چند روز آنها را بردند روی تپه های اوین به مسلسل بستند. پس از انقلاب آن دو تا بازجو(تهرانی و آرش) هم گفتند. غروب همان روز روزنامه (خبر اعدام جزنی و یارانش و دو مجاهد دیگر) را به بند دادند. زندانم ماتم سرا شد.بچه ها هی پچ پچ میکردند که چه بکنیم و چه نکنیم... سرهنگ زمانی تعدادی از بچه ها را فراخواند که اینها میخواستند فرار کنند ما هم زدیم و... شما هم خوب حواستان را جمع کنید! »

روایت محمد محمدی گرگانی از بیژن جزنی (محمدی از اعضای مجاهدین خلق که بعدها در زندان جدا شد و به طیف مذهبی پیوست): 

« بیژن جزنی فردی پر تحرک، با انگیزه، پر کار و سازمانده بود. همه جا در اتاق، راهرو و حیاط همیشه در حال حرف زدن بود. خودش هم میگفت: " من با حرف زدن، فکر می کنم."
نسبت به مائو خیلی بدبین و حساس بود و از او با لفظ "مردک خوک" یاد میکرد. مشهور بود که بیژن نسبت به مذهب عکس العملی برخورد میکند. خودش گرایشات ضد دینی داشت و گاهی با افراد جوان در اینباره صحبت میکرد. ما (مذهبی ها) از این رفتار او ناراحت میشدیم و اعتراض میکردیم. یکبار من نماز میخواندم. او بعد آمد و گفت: " تعجب میکنم که آدمی فوق لیسانس حقوق باشد و مشاور حقوقی یک وزارتخانه، باز هم دنبال این باشد که نماز بخواند! خیلی برایم عجیب است. تو چه میخوانی؟ چه میگویی؟"

گفتم باید بیشتر با هم صحبت کنیم. این گذشت تا اینکه یکروز بیژن در اتاق کوچک و مشترک ما در زندان جلسه داشت. من هم در گوشه دیگر اتاق جلسه داشتم. صدای ترانه ای از مرضیه یا پریسا از اتاق تلویزیون به گوش رسید. بیژن که مشغول تدریس بود از جای خود پرید و بطرف اتاق تلویزیون رفت. گفت:" بچه ها برویم این را گوش بدهیم و بعد برگردیم!"
در همین حال دستش را گرفتم و گفتم: "بیژن کجا؟"
گفت:"بذار برم فلانی داره میخونه"
گفتم:"یک سوال دارم"
با عجله گفت:" تو رو به حضرت عباس ول کن بذار برم!"
گفتم:" از تو بعیده! آدم به این بزرگی با اینهمه سواد، تو میدونی مرضیه چی میگه؟"
به هر حال رفت. بعد که ترانه تمام شد برگشت. گفت: " تو چه میگویی؟"
گفتم:"تو آدم تحصیل کرده و باسواد ، چرا می روی پای آواز این خانم؟! کدام نیازت را برطرف میکند؟ اگر شما میگویید اخلاق و مذهب و هنر روبناست، چرا اینگونه تو را منقلب میکند؟"
بیژن در جواب اصرار کرد که چه منظوری داری؟
گفتم:" تو باید از این کارت توجیه و تفسیر ایدئولوژیک داشته باشی. باید تبیین کنی که چطور برای صدای یک خواننده اینقدر اهمیت قائلی که جلسه ات را تعطیل میکنی و دنبال آن می روی. 
لحظه ای فکر کرد و گفت:" باشه ما تو این مسائل ایدئالیست هستیم."
گفتم:" خب حالا این دو را کنار هم بگذار: من میگویم(در نماز): خدایا من در این جهان فقط تو را می پرستم و هیچکس را غیر تو قبول ندارم. حداقل با کسی ارتباط میگیرم که عقل و شعور من او را گواهی میدهد و کار منطقی است و این یک گرایش خوب و مثبت است اما آن خواننده چه دارد که تو دنبالش می روی؟! و بمن ایراد میگیری که چرا نماز میخوانم؟!"
گفت:" تو جای بدی مچم را گرفتی. این نقطه ایدئالیستی ماست. و تفسیری برایش نداریم. مثلا من همیشه میگویم: حضرت عباس، درحالیکه اعتقاد ندارم. این فرهنگ ماست."
گفتم:" این فرق دارد من از فرهنگ نپرسیدم."
گفت:" تفسیری ندارم" البته پاسخش عجولانه بود زیرا مارکسیست نسبت به نیاز به هنر تفسیرهایی دارد.
شخصیت بیژن چنان بود که پلیس هم از او حساب میبرد. میدانستند که او اهل عمل است. پاسبان ها جرأت نمیکردند به اتاق ما سرک بکشند چون بیژن با آنها برخورد میکرد و جسورانه سرشان داد میکشید.

یکروز افسری از راهرو میگذشت. برای سرکشی داخل اتاق ما آمد. بیژن تا او را دید فریاد کشید:" ما حتی در اتاق خودمان هم نمیتوانیم بنشینیم حرف بزنیم؟! این چه مسخره بازی ایست در آورده اید؟" طبعا این برخوردهای او را گزارش میکردند. ستوان صارمی افسر نگهبان خیلی روی او حساس شده بود. ولی بیژن هم جسور بود هم برخورد میکرد.
فروردین ۱۳۵۴ یک روز بلندگوی سالن زندان اسامی چند نفر را اعلام کرد و گفت وسایلشان را جمع کنند و به زیر هشت بروند. همه احساس خطر کردیم. اسامی را خواندند: بیژن جزنی ، چوپان زاده، مصطفی جوان خوشدل، کاظم ذوالانوار، حسن ضیا ظریفی، احمد جلیل افشار، عزیز سرمدی، مشعوف کلانتری و عباس سورکی. با دیگر بچه ها خداحافظی کردند و رفتند.

شکرالله پاک نژاد بمن گفت:" محمد اینها برنمی گردند، برنامه رژیم شروع شده. اینها را میکشند..."
همان هم شد. من و چند نفر دیگر را به اتاق سرهنگ زمانی رییس زندان بردند. او شروع به صحبت کرد که:" مأموران میخواستند این زندانیان را به زندان دیگر ببرند اما آنها میخواستند در میان راه فرار کنند و متاسفانه حوادث ناگواری پیش آمد! شما که میدانید من خیلی زندانیان را دوست دارم! مسئولیت دارم! اینها حین فرار کشته شدند. من از شما خواهش میکنم با بچه ها صحبت کنید که یک وقت شلوغ نکنند!"

اما از نظر زندانیان سرهنگ زمانی فردی بسیار کینه توز بود و آب زیرکاه و خیلی بد برخورد میکرد با زندانیان. وقتی داخل بند شدیم، زندان مثل قبرستان شده بود. همه در اتاق و راهروها کز کرده بودند. عده ای گریه میکردند. بدلیل تحلیلهای بچه ها پیش بینی کرده بودیم ساواک دست به چنین کارهایی بزند و چندان هم غیرمنتظره نبود. منتظر بودیم بقیه را هم ببرند... شکرالله پاک نژاد از اواخر سال ۵۳ این احتمال را داده بود. تحلیل پاک نژاد این بود که در بیرون از زندان چریکها سرکوب شده اند اما بخشی از رهبران آنها در زندان هستند که آنها را نیز از بین خواهند برد. خود بیژن هم که در این بحث شرکت داشت نظر پاک نژاد را تایید کرد... تحلیل بچه ها این بود که ممکن است آتش سوزی براه بیندازند و به این طریق بچه ها را از بین ببرند برای همین وسایل پنبه ای و پلاستیکی را بیرون دادیم و به بچه ها تعلیماتی داده شد که هنگام آتش سوزی چکار کنند. یا حدس میزدیم از پشت بام به بهانه ای بچه ها را به رگبار ببندند و یا با نام دعوا و درگیری بین بچه ها مشکل ایجاد کنند. مشخص شده بود که جنبش از داخل زندان رهبری می شود. منتظر بودیم اتفاقی بیفتد اما فکرش را نمیکردیم رسما بچه ها را از داخل زندان مستقیم ببرند و اعدام کنند.»

منابع: 

1: خاطرات صفرخان قهرمانی (سی و دو سال مقاومت در زندان شاه)
2: خاطرات محمد محمدی گرگانی (خاطرات و تأملات در زندان شاه)
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان