کد خبر: ۲۳۱۱۷
تاریخ انتشار: ۲۹ بهمن ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۰-17 February 2021
از غروب ۲۸ بهمن ماه تا صبحگاه ۲۹ بهمن ماه ۱۳۵۲ خورشیدی
عصراسلام: دو متن از شب اعدام کرامت دانشیان و خسرو گلسرخی 

یک متن؛ بخشی از شرح شب اعدام از سوی عباس سماکار (در کتاب من یک شورشی هستم)، و دیگری متن یادداشت یکی از زندانیان نظامی در پادگان جمشیدیه است که شاهد صحنه هائی از شب اعدام این رفقا بوده است

شب آخر

ساعت چهار بعد از ظهر روز ۲۸ بهمن ۱۳۵۲ خورشیدی، استوارِ نگهبانِ بند به سلول ما  (طیفور بطحائی، رضا علامه زاده و عباس سماکار) آمد و با هیجان اعلام کرد که همان لحظه از رادیو شنیده است که ما از اعدام نجات یافته¬ ایم و محکومیت ما با یک درجه تخفیف به زندان ابد تغییر پیدا کرده است. 

ما از استوار پرسیدیم که؛ آیا لغو حکم اعدام شامل محکومیت خسرو و کرامت هم شده است؟ و او چنان با حالتی طبیعی پاسخ مثبت داد که حرفش را باور کردیم و بی¬ درنگ پس از رفتن او همدیگر را در آغوش کشیدیم و بازوهای هم را فشردیم. 

خوشحالی ما از آن جهت نبود که فکر کنیم از اعدام نجات یافته‌ایم. و اگر هم اعدام را در نظر می‌گرفتیم، تنها نگران خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان بودیم؛ خوشحالی ما از آن رو بود که ساواک در این واقعه حسابی شکست خورده و مجبور شده بود، مطابق حدس ما، تحت تاثیر افکار عمومی مجازات های اعدام را لغو کند و محکومیت های ما را به حبس ابد تقلیل بدهد. 

در همین حال، متوجه شدیم که درِ سلول خسرو و کرامت (که روبروی سلول ما بود) باز شده و مثل این است که دارند آنها را از آنجا میبرند. لحظاتی مانند آدمهای برق گرفته در جای خود ماندیم و نتوانستیم واکنشی نشان بدهیم. هر سه گوشهای مان را به درِ سرد و آهنی سلول چسباندیم تا شاید از گفتگوئی که بین آن¬دو و نگهبانها که حالا تعدادشان زیادتر شده بود چیزی دستگیرمان شود و بفهمیم که ماجرا از چه قرار است. 

عاقبت بعد از چند دقیقه، خسرو و کرامت به پشت درِ سلول ما آمدند و شنیدیم که گفتند:
«بچه ها، قرار است ما را به قصر ببرند. به امید دیدار.»

با شنیدن این حرف، قلبمان تکان خورد و عرق سردی بر سر و تنمان نشست. وا رفتیم. هرسه پای در نشستیم و به هم خیره شدیم. در آن لحظه، هزاران فکر ناجور از کلۀ ما به بیرون میتراوید و ما قادر نبودیم که حتی روی یکی از آنها هم متمرکز شویم و به نتیجه ای برسیم. تنها، دلشوره¬ ای سنگین بر تمام وجود ما سلطه پیدا کرده بود که قلب را در قفسۀ سینه¬ هامان به درد می¬ آورد و احساس می ¬کردیم نفسمان تنگ شده است. آیا ممکن بود که خسرو و کرامت را برای اعدام برده باشند؟ ما، نه می¬ توانستیم به این ظن یقین کنیم و نه می¬توانستیم از اندیشیدن به آن فارغ شویم. 
ناگهان به سر و صدا افتادیم و با مشت و لگد به در زدیم. 

یک ساعت بعد، سر و کلۀ سرهنگ وزیری پیدا شد. او به شرف و جقۀ اعلیحضرتش قسم خورد که؛ هیچ¬کس را اعدام نمی¬کنند؛ بلکه آن¬ها را به زندان قصر برده ¬اندو فردا هم ما را خواهند برد. بعد هم نگاهی به من انداخت و گفت:

«البته آقای سماکار اینجا میماند. آقای دکتر عضدی دستور داده است که ایشان باید مدتی پیش ما بماند!» 

و ما چند ساعت بعد فهمیدیم که آنها دروغ گفته ¬اند و بچه ها را برای اعدام برده اند.
تا شب که ما را نزد دادرس (رئیس تیم بازجوئی) بردند که بتوانیم از واقعیت ماجرا که همان اعدام بچه ها بود آگاه شویم، مدام بیم و امید در هم میشد و امواج سهمگینش وجود ما را درمی نوردید. شب دیگر خسته شده بودیم و در نوعی ناامیدی و سکوت به سر میبردیم. بعد از شام که میلی به خوردن آن نداشتیم آمدند و ما را نزد دادرس بردند. 

دادرس نشسته بود و ما درست مثل آن شب قبل از دادگاهِ اول، هر سه به ردیف در مقابلش اییستاده بودیم. دادرس با لحن خسته¬ای گفت: 
«خُب، راضی هستید؟ بلاخره توانستم برای شما یک درجه تخفیف بگیرم.»
من پرسیدم:
«خسرو و کرامت چی؟ وضع آن ها چه شده است؟» 
دادرس با تاسفی در چهره اش گفت:
«من تمام تلاش خودم را کردم. ولی نتوانستم برای آنها کاری بکنم. امیدوارم خدا نجاتشان بدهد. ولی اگر آنها را اعدام کنند، من اولین نفری هستم که سیاه¬ میپوشم و دنبال تابوتشان راه میافتم.» 
با شنیدن این حرف، هر سه ما در اندوه و سکوتی عظیم فرورفتیم. دادرس سکوت ما را شکست و خطاب به من گفت:
«البته تو هم وضع چندان خوبی نداشتی و باید از من متشکر باشی. زیرا تو هم جزو آن دو نفر بودی. و این من بودم که تمام قدرتم را به کار انداختم و نگذاشتم با آنها بروی. فردا شما دو نفر میروید زندان قصر، و سماکار مدتی اینجا میماند. آقای دکتر عضدی خواسته است که او اینجا باشد.»

ما همچنان در سکوت بودیم. حس میکردم زانوهایم میلرزد و هوا سردتر شده است. دلم سنگینی اعماق اقیانوس را یافته بود و مانند آبی که میخواست به همان سنگینیِ نادیدنی موج بردارد، از جا کنده میشد. وقتی از اتاق بازجوئی بیرون آمدیم، هوا سوز غریبی داشت.

شب را بدون این که یارای سخن گفتن داشته باشیم، تا نیمه شب در سکوت و بیداری و تشویش و ناامیدی گذراندیم و عاقبت از شدت خستگی بیهوش شدیم و در خوابهای کابوسی غوطه زدیم. 
کرامت دانشان ۲۷ ساله و خسرو گلسرخی ۳۰ ساله بودند. 

***

متن دوم (از یک همراه  ناشناس) 
«شام آخر»

«خاطره آخرین شب کرامت دانشیان و خسرو گلسرخی در زندان جمشیدیه»

«شاید بعداز گذشت ٣٨ سال، نوشتن خاطرۀ آخرین شب خسرو گلسرخی و کرامت‌ دانشیان اندکی عجیب باشد. در این سی و هشت سال بسیار فرزندان این آب و خاک به¬خون غلطیدند؛ بسیار تفکرات سیاسی دیگرگون شدند؛ اما خاطراتی هستند که هیچگاه رنگ نمیبازند. دالانهای بی‌ پایان خاطره که یکی پس از دیگری گشوده میشوند. در انتهای هر دالان چهره‌ای نقش می¬بندد، محو میشود و چهره‌ای دیگر پیش می¬آید. «همۀ چهره‌ ها، یک چهره‌ اند»: زیباترین فرزندان این آب و خاک.

و این دالانی است که مرا به زندان جمشیدیه می‌برد. زندانی در انتهای خیابان امیرآباد، نام ‌آشنا مانند دیگر زندانها. با یک ساختمان قرمز آجری تازه‌ ساز، دو طبقه که طبقه دوم آن نیمی به افسران خاطی ارتش و نیمی به زندانیان سیاسی دستگیرشده در ارتش تعلق داشت. بند کوچکی بود، با امکانات خوب. ملاقاتهای حضوری، کتابخانه و غذای کافی؛ با دو ساعت هواخوری و والیبال. از تمام گروه‌ های سیاسی بودند. از پایگاه وحدتی گرفته تا ستاد بزرگ‌ارتشداران.

تلویزیون تحریم شده بود. کسی اجازۀ رفتن به سالن تلویزیون را نداشت، جز حسین فیض ‌الهی که خواهش کرده بود به او اجازه دهیم تا برنامه‌های پلنگ صورتی را تماشا کند. ظهرها ساعت دو یا سه درست یادم نیست، مانند پلنگ صورتی از مقابل سلولها میگذشت، به سالن تلوزیون میرفت و صدای خنده‌اش در تمامی راهرو می پیچید!

پرونده عجیبی داشت. گروه آنها را به¬خاطر اجرای نمایشنامه‌هائی در رابطه با چنگیزخان و امیرتیمور و … در دانشکده افسری گرفته بودند. دانشجوی دانشکده افسری بود. متهم ردیف پنجم و یا حتی ششم. متهمان ردیف اول تا او همه شش‌ماه زندان گرفته بودند. اما حسین ده سال! او در جواب سرلشگر خواجه‌نوری رئیس دادگاه که گفته بود؛ مرتیکه آدم قحط بود که رفتید سراغ امیر تیمور؟ گفته بود: مرتیکه خودت هستی و جد و آبادت، به امیر تیمور توهین نکن. ده سال به او داده بودند! هنوز رؤیای تیمور و چنگیز با او بود. کسی نمی¬توانست به امیر تیمور نزدیک شود و یا در والیبال جرزدن او را قبول نکند!

عصر روزی که قرار بود دادگاه گلسرخی و دانشیان از تلویزیون مستقیم پخش شود، بچه‌ ها تصمیم گرفتند که شب به سالن تلویزیون برویم. شب عجیبی بود. سالن مملو از افسران زندانی، چه افسران آن¬ طرف راهرو و چه این طرف. برای ما زندانیان سیاسی در آن زندان کوچک هیجان بزرگی بود. هر یک از ما بگونه ‌ای خود را در آن دادگاه می دیدیم. مهم نبود که چه پرونده ‌ای جریان داشت. مهم، چگونگی این دادگاه بود. رودرروئی روشنفکران انقلابی با رژیم شاه و مطرح‌شدن آن در تمامی کشور. این فرصتی طلائی بود.

دادرسی جریان داشت. روالی نه چندان باب میل ما، نه چندان منطبق با فضا و هیجانات گروه‌ های سیاسی طرفدار مبارزه مسلحانه در آن سال ها. چرا که مرگ و شهادت یکی از ارکان اصلی مبارزه مسلحانه بود، همراه با چاشنی کینه و نفرت نسبت به رژیم. زمانی که نوبت صحبت به گلسرخی رسید، گوئی همه چیز آماده شده بود. تمام عناصر دست به دست هم داده بودند تا از او یک شهید، یک قدیس بسازند! چشمانی درشت و نافذ، صورتی محکم، با کلماتی آهنگین، با آن پیراهن چه‌ گوارائی و دادگاهی علنی که در سرتاسر ایران پخش میشد. چیزی که آرزوی هر مبارز سیاسی بود.

گره زمان در دستان او بود. بزنگاهی که به هستی معنائی ویژه میداد تا «نام خود را برآورد، آنجا که مرگ جویای معنی هستی خود است، یا اراده میکند که آن را معنا دهد. و این همان آزادگی است. چون که بودن یا نبودن، مادر زمان است بی خواست ما! اما چگونگی بودن، سرفرازی ما یا سرافکندگی به خواست خود ماست، زمان را به آن راهی نیست و اراده بر زمان فرمان میراند و ما را از بندگی او آزاد میکند. آزادی در مرگ، حضور سرشار نیستی!» 

همه متأثر بودند. تأثیری که برای ما چپها نوعی سرشاری و خوشحالی درون داشت. آیرملو (سرگرد) ، زمانی که از در خارج می¬شد جلوی در ایستاد و گفت: ”فرقی نمیکند که کیست؟ یا مخالف ماست. او یک مرد است!” جمله‌ ای که تا مغز استخوان در من نوجوان نفوذ کرد.

زمان به سرعت گذشت. روز بیست و هشت بهمن ماه سال ۱٣۵۲ بود. یادم نیست چه روزی از روزهای هفته. بین بند ما و بند انفرادی یک راهروی کوچک چهارمتر در چهارمتر قرار داشت که راه‌پله بود. توسط درهائی با میله‌ های آهنی از هم جدا میشدند. سلولهای انفرادی را براحتی میشد دید. اعدامیها را شب آخر به این سلولها آورده و از آنجا به تپه های چیتگر میبردند. هر زمان که جلوی نرده‌ ها را با پتو می¬ بستند و در راهرو چراغ پایه‌ دار توری می¬ نهادند، می¬ دانستیم که اعدامی در کار است. 

سرگرد قُمی آمد و گفت: امشب دانشیان و گلسرخی را برای اعدام می آورند. ساعت هفت بود که چراغ پایه‌ دار را آوردند و پتو را جلوی نرده‌ ها کشیدند. ساعتی بعد رامش سرباز وظیفه نگهبان انفرادی که سمپاتی نسبت به ماها داشت گوشه پتو را بالا زد و گفت: آوردند. صدای تند و متعدد پاها و افرادی که در رفت و آمد بودند؛ کشیده‌ شدن چفت درها؛ باز و بسته‌شدن درهای انفرادی، سکوتی عمیق. نفسمان حبس شده بود. شبح مرگ نیز همراه آنها به زندان آمده بود و جولان میداد. از قُمی خواهش کردیم که از مسئول زندان سروان جاویدنسب بخواهد که برایشان شام بفرستیم. مخالفتی نکرد. بعداز اندکی پیغام آمد که دانشیان غذا میخواهد و گلسرخی معده‌ اش درد میکند و یک لیوان شیر برایش بفرستید. درخواست روزنامه کرده بودند. آنشب ما نیز همراه آنها تا طلوع صبح چشم برهم نزدیم. لحظه‌ ها سنگینی میکرد. درد و خشم درونمان می پیچید.

ساعت چهار صبح بود که باز صدای پاها بلند شد. باز و بسته‌شدن درها و نجواها. همه پشت میله جمع شده بودیم. یکی از بچه‌ ها یادم نیست، اما گمانم نعمت حقوردی بود که شعار داد و فریدون شیخ‌ الاسلامی تکرار کرد. صدای پائین‌ رفتن از پله‌ ها، خاموش‌شدن وز وز چراغ توری، سکوت و سکوت.

هرکدام از ما آن شب همراه کرامت و گلسرخی به تپه‌ های چیتگر رفتیم و در وجود آنها کشته شدیم. صدای هق‌ هق گریه از اطاق کوچک گوشه راهرو که مسجد بند بود به-گوش می¬رسید. مهرداد پاکزاد بود. ”شیرآهن کوه‌ مردی که تو بودی". موهای فرفریش را میان دو دست گرفته بود و گریه میکرد. اشک از چشمهای مهربانش جاری بود… .

صبح، جاویدنسب رئیس زندان به بند آمد. بی‌تاب بود. واقعیتش این بود که بسیار گرفته به¬ نظر میرسید. گفت: از دیشب این سوال را از خود میپرسم، آخر چرا؟ چرا آنها که همه چیز داشتند و تنها با یک کلمه میتوانستند زندگی خود را نجات بدهند این کار را نکردند؟ مگر چه کم میشد؟ آیا ارزش این را داشت؟ من هیچوقت شما سیاسی‌ها را درک نمیکنم که چه در سرتان میگذرد؟ این‌طور که مملکت آباد نمی‌شود.

آن روز سرباز وظیفه فردوسی که کمک انباردار بود عصر به بند آمد. اشک در چشمانش بود. گفت: آنها را به انبار آوردند. برای درآوردن لباس و پوشیدن لباس اعدام. گلسرخی یک انگشتر به¬ من داد، با مبلغی پول که باید به خانواده ‌اش بدهم. آنها بسیار آرام بودند. شماها از مرگ نمی¬ترسید؟
چند هفته بعد، حمام‌های بند را تعمیر می¬کردند، ما را به حمام‌های بخش انفرادی بردند. از رامش نگهبان بند که در زمان اقامت در انفرادی و پیش از رفتن به بخش عمومی رفیق شده بودیم، خواستم که سلول گلسرخی را نشانم دهد. گفت: سلول دوم بود. پرسیدم: خالی است؟ گفت: آری. گفتم: می¬توانم یک لحظه نگاه کنم؟ اجازه داد. به دقت سلول را برانداز کردم. روی دیوار سبزرنگ کنار در کلماتی کنده‌ شده بود که به-سختی خوانده می¬شد:

خون ما می¬چکد بر سرمای اسفند
تا شود پیرهن کارگران
رخت آزادی دهقانان!
خسرو گلسرخی*

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان