کد خبر: ۲۳۰۱۲
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۵:۰۱-11 February 2021
ناهید قاجار، از اعضای شاخه مشهد سازمان چریک‌های به اصطلاح فدایی خلق که از سال ۵۳ به عضویت این سازمان درآمد و از سال ۵۴ هم زندگی مخفی را آغاز کرد.
عصراسلام: وی پس از انقلاب در سال ۶۲ به همراه دیگر نیروهای این سازمان به شوروی گریخت و بعدها ساکن سوئد شد. در کتاب "راهی دیگر" که به کوشش تورج اتابکی و ناصر مهاجر گردآوری شده است در روایت "سازمان محبوب من"ص ۱۵۳، خاطره ای هولناک از روزهای اختفاء در خانه های تیمی و ذبح احساسات اعضاء این تشکیلات جهنمی توسط رفقای دموکراسی خواه نقل می کند که عینا آن را اینجا برای شما نقل می‌کنم.‏ 

او می‌نویسد: (خانه‌ی تیمی ما در زمستان سال ۱۳۵۴ در مشهد با ترکیبِ ویدا گلی‌آبکناری، من، احمد غلامیان، محمد حسینی‌ حق‌نواز، کاظم غبرایی و رفیق چشم‌بسته‌ای به‌نامِ مستعارِ عسگر تشکیل شده بود؛ به مسئولیت محمد حسینی حق‌نواز. روزی گربه کوچک خاکستری-سفید بخت‌برگشته‌ای از روی دیوار خانه گذر می‌کرد. ویدا گلی‌آبکناری با چشمان درشت خود با حسرت نگاهی به او کرد و گفت: ببین مهرنوش، مثل بچه‌هاست. چه صورت زیبایی دارد! بیچاره! نمی‌داند که به‌ کجا آمده و ما چیزی برای خوردن او نداریم! ما با تکان دادن دست گربه‌ی بیچاره را بدرقه‏ کردیم. او با سرعت از روی دیوار به کوچه پرید و رفت. ما هردو خندیدیم. 

گویا رفقا این‌گفتگو‌ و اظهار علاقه‌ی لیلا و من را در حیاط خانه شنیدند. شب؛ هنگامِ برنامه‌نویسی, انتقادات فراوانی به لیلا و نیز به من مطرح کردند. (به ‌ویژه لیلا که از نظرِ سنی از من جوان‌تر بود) تنبیه‏ من نوشتن انتقاد از خود بود. من موظف شده بودم که بر روحیه‌ی لطیف حیوان‌دوستی‌ام غلبه کنم و آن ‌را در نوشته‌ام منعکس نمایم. اما در مورد ویدا که جوان‌تر و تجربه زندگی کمتری داشت، رفقا تصمیم دیگری گرفتند. تصمیمی بی‌رحمانه و ظالمانه! ویدا به این گربه عادت کرده بود.‏ 

گربه از ماه‌ها پیش به‌روی دیوار خانه‌ی ما می‌آمد و ویدا گویا یواشکی تکه‌نانی یا چیزی به او می‌داد و حتا دستی به سرورویش می‌کشید. ویدا رابطه‌اش را با گربه پنهان کرده بود. آن‌ شب رفقا ویدا را مورد حمله قرار دادند و انتقادات سختی به این دختر جوان روا داشتند. ویدا‏ تصمیم رفقا را در این‌باره که هنوز جوان است و نتوانسته بر احساسات و عواطف خود غلبه کند، پذیرفت. 

تصمیم تنبیهی ویدا این بود که او باید گربه را بگیرد و بکشد! ویدا گربه را گرفت و به زیرزمینِ خانه برد. با اسلحه‌ای که صدا ‌خفه‌کن داشت گلوله‌ای در گوش گربه شلیک کرد. گربه را در‏ همان‌جا رها کرد و به اتاقش برگشت. فردای آن‌روز، احمد غلامیان مسئول روز خانه‌‌ی تیمی، غذای آب‌گوشتی که گه‌گاه می‌پختیم برای‌مان درست کرد و به خوردمان داد. بعد از جمع کردنِ سفره، به‌ کنایه گفت آب‌گوشت خوش‌مزه‌ای بود؟! ما امروز آب‌گوشت گربه خوردیم. من باورم نمی‌شد که گوشت کوبیده ما همان گربه روی دیوار باشد. از آن‌روز به‌بعد ویدا، همان ویدای شاد و سرحال نبود.) 

پ.ن: اگر می‌خواهید شمّه‌‌ای از فضای دوران طلایی دهه ۶۰ هم به دستتان بیاید و سرانجام ویدا آبکناری و نحوه دستگیری او و خانواده‌اش را هم بفهمید، داستان عروس مرگ را بخوانید.

علی مصدقی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان