کد خبر: ۲۲۹۹۷
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۹ - ۰۲:۰۰-11 February 2021
برای دیدار نوروزی، به خانه ی به آذین رفتیم. یک سال پیش از درگذشتش. همسر و شاید تنی چند از بستگان و آشنایان او مارا به سالن پذیرایی هدایت کردند
. نشستیم، تا او که در این سال ها، اغلب بیمار و بستری بود، خود را آماده کند و بیاید. از همان جا که نشسته بودم، در قاب درگاه سالن پذیرایی، لحظه ای اورا دیدم که به کندی بسیار از راهرو منتهی به سالن گذشت و به سویی رفت. و پس از لحظاتی سنگین و کُندگذر، بازگشت. اما در نیمه ی راه، پشت میزی که در راهرو قرار داشت، نشست تا نفس تازه کند. از زاویه ای که من نشسته بودم، شانه ی چپ و بازوی او را که با ژاکت بافتنی خاکی رنگی پوشیده شده بود، می دیدم. شُش ها، دیگر یاری نمی کردند. و او در پیمودن فاصله ای در حدود هفت یا هشت متر، ناگزیر بود بنشید و به سختی نفس تازه کند. لحظات بسیار سنگین دیگری گذشت. و سرانجام، با تمام قامت خود که تمام نیروی بازمانده ی خود را برای افراشته نگاه داشتن آن به کار برده بود، برخاست؛ وارد سالن پذیرایی شد، و آمد و نشست. و سلام و درود و خوشامدها. و چهره ی بچه ها که در نگریستن به او، لبخند ستایش و شیفتگی در آن ها موج می زد. 
دشوار نفس می کشید. اما نفس می کشید؛ و ستیز سرسختانه ی او را با فرسودگی و ویرانی و از دست رفتن، آشکارا می دیدید. صخره ی درهم شکسته ای بود که همچنان و هنوز صخره مانده بود، برجای خود استوار ایستاده بود و نمی خواست فرو ریزد. و هنوز فرو نریخته بود. 
بچه ها از او سخن گفتند. با همان ستایش و شیفتگی. گرچه این شیوه ی سخن گفتن، او را خوش نیامد، و این را در خطوط سیمایش می شد دید؛ اما با صراحت تمام، و نیز مهربانی و احترام بسیار، گفت: دوستان، خواهش میکنم از خود سخن بگویید. که چه گونه اید. که روزگارتان چه گونه است. و چه می کنید. و سخنانی از این دست. 
باری ـ دیدار، بسیار کوتاه بود. زیرا بچه ها می دانستند، و پیوسته نیز به یکدیگر توصیه می کردند که زیاد نباید نشست و او را خسته کرد. پس با او بدرود کردیم؛ برخاستیم، و به سوی در خروجی خانه به راه افتادیم. نزدیک درگاه در، همسر او، بانوی کوچک اندام سالخورده ای، با طرح مهربان و صبور چهره های شمالی؛ که عصاره ی رنج و آیینه ی تمام نمای مصائب چند دهه ی اخیر بود؛ چهره ای که در عین حال که لبخند بر لب داشت، طرح سوگوار گریستن نیز بر آن گسترده بود، ما را بدرقه کرد. گویا می دانست که کالبد صخره ی درهم شکسته ی سربلند، علیرغم نیروی شگفت جان و روان خود، به زودی فرو خواهد ریخت. 
و این، آخرین باری بود که من به آذین را از نزدیک دیدم.

نیاز یعقوبشاهی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان