کد خبر: ۲۲۸۵۴
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۹ - ۲۳:۰۸-02 February 2021
تا بحال افسانه‌های زیادی از قفقاز و حاکمیت ایران در آنجا شنیده‌اید، این مطلب که حدفاصل قتل نادرشاه تا قتل آقامحمدخان را در برمی‌گیرد، می‌تواند تمام اسلوب‌های ذهنی شما را بهم بریزد.
عصراسلام: من مورخ نیستم تنها به تاریخ علاقه مندم و آن را با روایت استفهامی تعریف می‌کنم، نکاتی که از دیدها مخفی مانده و سرنوشت را تغییر داده. نظر به حساسیت شدید این بحث هر نظر قومی و تجزیه‌طلبانه بلافاصله بلاک و حذف خواهد شد. مسلما هم از اشتباه و خطا بری نیستم و به بیسوادی من می‌بخشید. 

‏اما شخصیت های اصلی داستان ما:
پناهعلی خان جوانشیر  
ابراهیم خان جوانشیر
آقا محمدخان قاجار
اراکلی خان گرجی 
فتحعلی خان افشار
پلاتون زوبوف 

‏پناهعلی بیگ از قبیله جوانشیر، مردی زیرک و جارچی در قشون نادرشاه بود. بدلیل نامعلومی بر او خشمگین شد و دستور قتلش را داد. او با شش نفر از نزدیکانش به ‌داغستان گریخت. به فرمان شاه برای دستگیری آنها اعزام شدند‌. شاه که به مسائل بسیار حساس بود تاکید کرده بود که حتماً دستگیر شوند.

‏ابراهیم خان جوانشیر  پسر همان بالایی، براستی آفتاب پرستی بود که با روسیه و ایران و عثمانی و خانات گرجستان بازی می‌کرد «فقط بگذاارید من حکومت کنم» داستان آن حتی تا الان هم بر مردم کشور ما و بقیه سایه انداخته است. با دقت این مرد را واکاوی کنید. 

‏فتحعلی خان اصالتا اهل ارومیه بود یکی از سرداران بسیار قابل نادرشاه که در اکثر لشگرکشی‌ها همراهش بود. نقش او در قتل نادر ابهام آمیز است. بعد از آن هم در آذربایجان به مرکزیت ارومیه علم استقلال برداشت که به پست کریمخان خورد.برای درک بهتر داستان ما از تاریخ قمری استفاده می‌کنیم که بیشتر منطبق بر تاریخ واقعی باشد، نادر شاه در ١١۶٠ قمری کشته می‌شود و آقامحمدخان در ١٢١١ و این ۵١ سال موضوع داستان امروز ماست. 

‏قره‌باغ در آغاز قرن دهم و همزمان با تاسیس صفویه جزو ولایات ایران درآمد و معمولا برادر شاه را بعنوان حاکم به آنجا ارسال می‌کردند. پس از قتل نادرشاه حکمرانان قفقاز هم از هرج و مرج داخل ایران استفاده کرده و علم استقلال برافراشتند. این اتفاق متاسفانه همزمان شد با اوج دوران کاترین کبیر و سیاست‌های توسعه طلبانه او. بهانه حمایت از مسیحیان منطقه را به کاترین داد تا در مسائل مربوط به قفقاز دخالت کنند و با استقرار نیروهای نظامی باعث جنگ‌های طولانی‌مدت شوند. این سرزمین‌ها به طور کلی مشتمل بر آران، شروان، تفلیس، گنجه، شکٰی، ایروان و داغستان، طالش، چله برد و غیره بودند. 

تنها ویژگی مشترک تمام این خانات تمایل شدید به حفظ استقلال خود از هر طریقی بود، بنیانگذار تمام این دعواها همان پناهعلی بیگ جوانشیر بود. پناهعلی که از ترس نادر به داغستان گریخته بود سوارانی جمع کرده بود و گهگاه با کارگزاران محلی نادرشاه به زد و خورد و (احتمالا راهزنی) می‌پرداخت. به محض اینکه خبر قتل نادرشاه به داغستان رسید بلافاصله پناهعلی با دویست سوار به قره‌باغ برگشت و خود را خان نامید و اعلام استقلال کرد. اینجا همان نقطه ایست که دعوا تا امروز هم ادامه دارد. حالا «شَکّی» یکی از ولایات کناری قره‌باغ که حاکمی بنام حاجی چلبی داشت تا این خبر را شنید به پناهعلی حمله کرد و او را شکست سختی داد. 

‏پناهعلی هم که بخش اعظمی از ایل‌اش توسط نادر به سرخس در خراسان تبعید شده بودند ( اگر با آن منطقه آشنا باشید می‌دانید که فامیل جوانشیر آننجا زیاد است) کمک میخواهد و با کمک آن‌ها دژ بیات را از حاجی چلبی پس می‌گیرد. 

در ١١۶٧ ق پناهعلی همین قلعه معروف و مناقشه برانگیز شوشی را می‌سازد که اسمش را پناه آباد می‌گذارد و بنام «پناباد» سکه ضرب می‌کند. (٧ سال از قتل نادر گذشته روسیه با پوتمکین به سرعت پیشرفت می‌کند و ایرانی دیگر وجود ندارد) 

‏در همین مدت هم با خوانین مختلف به زد و خورد می‌پرداختند تا اینکه فتحعلی خان افشار در حوالی ١١۶٩ به شوشی حمله می‌کنند ( آیا می‌شود گفت فتحعلی خان افشار قوای ایران بودند؟) بنظر این کم‌توان قطعا خیر. از آنجایی که قلعه شوشی خیلی مستحکم بود فتحعلی خان هم کاری از پیش نمی‌برد و پناهعلی در ازای گروگان گذاشتن پسرش به او پیشنهاد صلح (فقط صلح) میده و فتحعلی خان با پسر پناهعلی به ارومیه برمی‌گردد. در این فاصله پناهعلی و اراکلی خان، (خان تفلیس که خیلی صریح به کاترین نزدیک بود) زد و خوردهایی داشتند که دست بالا را اراکلی داشت. 

در ١١٧۵ کریمخان که از جانب فتحعلی خان احساس خطر می‌کرد به ارومیه لشگر می‌کشد (وقتی اروپا به سرعت در حال پیشرفت بود) پناه‌خان با اینکه پسرش در دست فتحعلی خان بوده باز به کریمخان کمک می‌کند تا پیروز شود. کلی هم هدایای گران قیمت می‌دهد به کریمخان به خیال خودش او را بخرد ولی کریمخان که از قبل پناه خان را در سپاه نادر می‌شناخت و می‌دانست به حرف او اعتباری نیست. 

همینطور به حرکت خود به سمت شمال ادامه می‌دهد. اواخر ١١٧۶ کریمخان و پناه خان که به کنار رود ارس می‌رسند از آن طرف هم خبر می‌رسد که اراکلی خان به حمایت روس‌ها به پیشروی در اراضی پناه خان، ادامه می‌دهد. پناه که می‌بیند تمام راهها بسته است. کنار ارس به دست و پای کریمخان می‌افتد و تسلیم می‌شود (به احتمال زیاد از ترس اراکلی خان). 

کریمخان هم که عجله داشت به بصره برود (هیچوقت هم موفق نمی‌شود) پناه را گروگان بر میدارد و ابراهیم خان خلیل جوانشیر را به حکومت قره‌باغ منصوب می‌کند و به شیراز برمی‌گردند.  از ١١٧۶ که کریمخان و پناهعلی را در حاشیه ارس رها کردیم تا ١١٩٣ قمری اتفاق خاصی نمی‌افتد و این خودش بزرگترین اقبال ابراهیم خان بود. 

‏می‌دانید که با فوت کریمخان در ١١٩٣ق مجددا تمام ایران صحنه درگیری و قتل و غارت می‌شو و اوضاع نابسامانی که حتی از دوران محمود افغان و پس از قتل نادر هم بدتر. اصلا مشخص نبود ایران کجا است، جز در کتابها. با ظهور پدیده آقامحمدخان قاجار آرام آرام از پس خرابه‌های بجای مانده از عهد صفوی در پی ساختن مجدد ایران می‌شود. تا ١٢٠٨ ق که متوجه خانات شمال ارس که برای خود حکومت و سکه و تشکیلاتی داشتند، می‌شود. آقامحمدخان، سلیمان خان قاجار را به عنوان حکمران آذربایجان و با ماموریت انقیاد خانات شمالی به تبریز می‌فرستد. ولی توجه کنید که آنها در آنجا از ١١۶٧ یعنی ۴١ سال قبل به طور مستقل مشغول حکومت هستند. 

سلیمان خان در تبریز نامه‌ای به جوانشیر می‌نویسد و او هم دو تن از اقوام خود را به همراه هدایایی به تبریز می‌فرستد و می‌گوید امسال نمی‌توانم ولی حتما سال آینده خدمت آقامحمدخان در طهران میرسم. برای اطمینان هم پسر عمویم عبدالصمد خدمت شما گروگان باشد تا خدمت برسم. 

آقا محمدخان که درگیر خراسان و دورانی‌ها و بازماندگان نادر بود با اینکه می‌دانست حرفهای ابراهیم خان به پشیزی نمی‌ارزد، خودش را درگیر نمیکند و به خراسان میرسد. ابراهیم خان هم به سکه زدن به نام خود ادامه می‌دهد. 

در شوال ١٢٠٩ یعنی تنها چند ماه بعد اتفاقی می‌‌افتد که دقیقا کلید گمشده و مغفول تمام این سال‌ها است. ظاهراً این مدرک بتازگی پیدا شده (یعنی در صد سال اخیر) پس آماده باشید. ابراهیم خان به سلیم سوم نامه می‌نویسد که چه نشسته‌ای که ما تمام خانات را برای شما متحد کردیم و برای مبارزه با اراکلی خان که متحد روس است نیاز به شما داریم و اگر زودتر نجنبید اراکلی خان بر منطقه‌ای که حق دولت عثمانی است مسلط خواهد شد. 

او می‌دانسته که دیر یا زود آقامحمدخان برای یکسره کردن کارش به آنجا می‌آید و تنها راه او جلب حمایت عثمانی است، چون روس‌ها که او را تحویل نمی‌گرفتند. تا آنجایی که من متوجه شدم ایرانیان از این نامه خبر نداشتند. اواخر ١٢٠٩ که آقا محمدخان تقریبا از بقیه نقاط ایران فارغ شده بود و فهمیده بود که با ابراهیم خان نمی‌شود از در دوستی درآمد به سمت شمال غرب حرکت می‌کند و تمام سپاه در چمن سلطانیه به او می‌پیوندند. 

اینجا یک اتفاق تعیین کننده دیگر هم می‌افتد؛ ژنرال گودویچ فرمانده نیروهای نظامی روس در منطقه به کاترین در نامه‌ای می‌نویسد آقامحمدخان، لطفعلی خان زند را شکست داده و بزودی سلطنت ایران را بدست خواهد گرفت. او هم اکنون به سمت اردبیل در حرکت است تا پس از مطیع ساختن خانات شکاخی، شوشی و طالش به سمت گرجستان حرکت کند. این نامه یک نکته داره که مطمئن نیستم متوجه آن شده باشید. 

در آن زمان تمرکز روس‌ها بر حفظ مناطق مسیحی نشین سابقه ایرانی در زمان صفوی بود یعنی گرجستان و ارمنستان و تا آن زمان توجه جدی به مناطق مسلمان نشین نداشتند، این خانات استقلال طلب بودند که توجه روس‌ها را به مناطق مسلمان نشین جلب کردند. داستان به حساسترین نقطه خودش رسیده آقامحمدخان در راه قره‌باغ است و همه از او می‌ترسند، از شواهد بنظر می‌آید که همه از او خبر داشتند و او زیاد از اخبار آنجا و دسیسه‌‌ی آن‌ها با خبر نبود (حدس می‌زنم). 

آقامحمدخان که به اردبیل می‌رسد، طبق پیشبینی روس‌ها، چون می‌ترسید که ابراهیم خان پل معروف خدا آفرین (یادگار خسروپرویز) را تخریب کند، محمد حسن خان قوانلو رو به عنوان پیشقراول به آنجا می‌فرستد که اجازه ندهند، ولی جوانشیر و نیروهایش قبل از آن‌ها پل را خراب کرده بودند، ‏شما اینجا می‌بینید که در ظاهر جوانشیر از اراکلی خان می‌ترسید، برای آقامحمدخان کادو می‌فرستاد، با عثمانی باده می‌نوشید و برای آقامحمدخان پل خراب می‌کرد. مردی برای تمام فصول، ماشاالله ماشاالله درسش را خوب از پدرش یادگرفته بود. 

آقامحمدخان که کفری شده بود کنار خدا آفرین و ارس اردو می‌زند و دستور می.دهد که پل را بازسازی کنند. پس این پلی که امروز وجود دارد محصول آقامحمدخان است چون پل ساسانی را جناب جوانشیر خراب کرد. 

در نهایت آقامحمدخان در ٢٠ ذیحجه ١٢٠٩ جوانشیر را در قلعه شوشی محاصره می‌کند ولی ظاهراً اسنادی وجود دارد که جوانشیر به روس‌ها قول‌هایی داده بود و از آنها هم تقاضای کمک کرده بود. روس‌ها که از آقامحمدخان می‌ترسیدند تصمیم می‌گیرند در دعوای بین مسلمانان دخالت نکند. جوانشیر که از همه جا ناامید بود با دوهزار نفر از قلعه بیرون آمد و به جنگ سپاه رشید آقامحمدخان می‌رود، ولی قوای آقامحمد خان آن‌ها را در نیم روز در هم میکوبند. 

هشت روز بعد ابراهیم خان زرنگ تسلیم می‌شود. البته از قلعه خارج نمی‌شود و پیام میدهد که من تسلیم هستم و اینجا مال ایران است. قلعه شوشی در ارتفاع بود و تسخیر آن بسادگی ممکن نبود. بدبختانه آقامحمدخان هم دشمن اصلی‌اش را روس‌ها و در گرجستان می‌دید نه در شوشی. 

هنوز ابعاد این ماجرا را بعد از دو سال مطالعه بطور کامل درک نکردم. ولی تا اینجا بنظرم این بزرگترین اشتباه سیاسی حکومت آقامحمدخان بود که بجای اینکه کار جوانشیر را بسازد، دنبال گودویچ و اراکلی خان بود. آخر چرا؟ آقامحمدخان دوبرادر زاده جوانشیر را به همراه خانواده‌ها‌ی آن‌ها به گروگان میگیرد. 

نامه رسمی جوانشیر هم موجود است که به شاه می‌نویسد؛ چندین هزار تومان وجه نقد پیشکش و یک نفر ولد خود را به گرو به خدیو کیومرث‌کش فریدون‌فر می‌دهم که اکنون از سر این پیر شکسته گذشته تا رفع وحشت و خشیت گردیده و به دیار مروت بنیان آورم (آخر چرا باورش کردی؟) 

آقا محمدخان به حدی برای تصرف تفلیس عجله داشت که دیگر اصراری نمیکند که ابراهیم خان باید از قلعه بیرون بیاد و به همین قانع می‌شود. تصور او این بود که در یک منطقه دو دشمن همزمان نداشته باشد (اراکلی خان و ابراهیم خان) و فکر می‌کرد روس‌ها خطرناکترند. از تصرف تفلیس و افسانه و حقیقت آن چون موضوع بحث ما نیست می‌گذریم. اصلا در پی تصرف تفلیس اراکلی خان به روسیه پناهنده می‌شود. 

جوادخان گنجه‌ای و محمدخان ایروانی هم بلافاصله خدمت آقامحمدخان می‌رسند و اظهار انقیاد می‌کنند. آقامحمدخان که حالا در اوج قدرت بوده در ٢۵ ربیع‌الثانی ١٢١٠ مجددا سلیمان خان قاجار رو با ۵ هزار نفر مجددا به شوشی می‌فرستد و میخواهد که ابراهیم خان را به خدمتش بیاورد. سلیمان خان قاجار قوانلو همان پدر بزرگ مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه است که عنوان امیرکبیر هم در ید ایشون بوده در آن زمان. 

‏سلیمان خان به قلعه شوشی حمله می‌کند ولی ابراهیم خان حاضر نمی‌شود دم به تله بدهد و متواری می‌شود، به کاترین نامه می‌نویسد و طلب کمک می‌کند، کاترین که می‌بیند هم اراکلی خان مسیحی در خطر است و هم ابراهیم خان مسلمان، جداً از ناحیه آقا محمد خان احساس خطر می‌کند.  برای درک این بخش شما باید از کاترین و قدرت او مطلع باشید به شما توصیه می‌کنم اگر از اوضاع روسیه در انتهای قرن ١٨ میلادی خبر ندارید در اظهار نظر امساک کنید. 

اینجا باز هم اتفاق بسیار مهمی می‌افتد؛ که ربطی به ما نداشته ولی متاسفانه به ضرر ما می‌شود. پلاتپن زوبوف که بعد از مدتها تلاش، رقیب عشقی خود الکساندر پوتمکین را در دیار روسیه کنار زده بود، با بوجود آمدن این اتفاق فرصتی برای کسب وجهه پیدا می‌کند و به جنوب لشگر می‌کشد. 

کاترین که در اوج قدرت بوده به زوبوف دستور میدهد که در شوشی مستقر شود و تمام تلاش خود را برای اتحاد با خانات منطقه بر علیه آقامحمدخان بکار ببندد. این هم از آن بدشانسی‌های ایران و آقامحمدخان بود که به قویترین قویترین تزارین روسیه در تمام اعصار خودش خورد. 

آقا محمد خان در ١٢١٠ ق در طهران تاجگذاری می‌کند ولی بلافاصله به خراسان میرود تا آخرین بازمانده نادر شاهرخ‌شاه را در هم بکوبد و در همان سفر هم با تمام جواهرات نادری به طهران برمیگردد که تا همین امروز هم در کشور باقی ماندند. 

در ربیع‌الاول ١٢١١ ظفرمندانه از خراسان به طهران می‌آید. بنظر می‌آید که از اوضاع روسیه و جوانشیر هم با خبر بوده. در همین حال ابراهیم خان با ارسال هدایایی برای زوبوف که در کنار رود کُر مستقر بود ابراز انقیاد می‌کند و می‌گوید که از بچگی خانه‌زاد کاترین بوده است. ظاهراً ابراهیم خان به زوبوف کمک می‌کند تا جاسوسانی به مغان بفرستند و سعی در تحریک و شورش ایلات آن منطقه کنند، باور کنید می‌توانیم ساعت‌ها در مورد شخصیت ابراهیم خان صحبت کنیم و به نتیجه نرسیم. آقامحمدخان در زمستان به قبایل محلی دستور می‌دهد که آذوقه و علوفه ذخیره کنند و برای جنگ با روسیه خبیث آماده باشند. (نمیدانم که خودش می‌دانست که روسیه در اوج قدرت تمام تاریخش قرار داره یا نه؟) 

با فرا رسیدن فصل گرما اقامحمدخان با کمک صادق خان شقاقی و قبیله شقاقی با وجود طغیان ارس از آنجا عبور می‌کنند و به شوشی لشگر می‌کشند. بازهم ابراهیم خان به داغستان فرار می‌کند، ولی آقامحمدخان عده‌ای را برای دستگیری او می‌فرستد که فقط اثاثیه او را پیدا می‌کنند و خودش در کوه‌ها متواری شده بود. 

پنج روز بعد که آقامحمدخان بعد از فراغت و تصرف شوشی در فکر چگونگی مقابله با سپاه زوبوف بود در آن چادر در پای همان قلعه شوشی با آن شرحی که می‌دانید کشته شد. من اطمینان دارم که ابراهیم خان در این ترور که سرنوشت ایران را تغییر داد قطعا نقش داشته ولی متاسفانه مدرکی ندارم. با مرگ اقامحمدخان ایران مجددا از ١٢١١ تا ١٢١٨ در آشوبی مختصر فرو می‌رود که در همین فاصله ابراهیم خان مجددا به شوشی برمی‌گردد و اعلام استقلال می‌کند. بعدها هم بطرز مشکوکی توسط روس‌ها کشته می‌شود. 

اینکه آیا آن مناطق در ابتدای قاجار خاک ایران بوده یا خیر؟ اگر با دقت همین مطلب را خوانده باشید، قضاوت آن را به خود شما واگذار می‌کنم. من سعی کردم این داستان را با کمترین جهت‌گیری تاریخی یا احساسی بر اساس کتاب تاریخ قره‌باغ نوشته میرزا جمال جوانشیر قره‌باغی و کمک تاریخ منتظم ناصری و ناسخ‌التواریخ بنویسم. باز هم مسلما عاری از اشتباه ‌خطا نیست. 

بهرام‌گور

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان