تعداد نظرات: ۲ نظر
کد خبر: ۲۲۸۵۱
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۹:۵۳-02 February 2021
‏متنی درباره هاله لاجوردی نوشتم. روایت من است از هاله و انزوای او. اینکه ذهنم را در این وضعیت جمع کنم و منصفانه بنویسم سخت بود اما باید می‌نوشتم.
وقتی دوره کارشناسی را در دانشکده علوم‌اجتماعی دانشگاه تهران شروع کردم(سال١٣٧٩) یکسال بود که هاله لاجوردی دوره دکتری خود را در دانشگاه آغاز کرده بود. از همان اوایل برخورد گرم و دوستانه هاله، قدرت تحلیلی و بینش او در نظریه اجتماعی و همچنین صراحت و سرسختی‌اش او را از بقیه متمایز می‌کرد. دوستی من و بسیاری از هم‌نسلانم با او در آن سال‌های امیدبخش با سرزندگی دانشکده، رونق گفت‌وگو و جدال گروه‌های مختلف فکری در محیط آکادمیک پیوند خورده بود. هاله از نظر فکری به نظریه انتقادی و از حیث سیاسی به اصلاحات ساختاری نزدیک بود. در این بین با وجود سبک زندگی سکولار و اندیشه غیردینی، هیچ مرزبندی رفتاری و حتی احساسی با هیچ‌کسی نداشت، به زندگی دیگری احترام می‌گذاشت و به معنای کامل تعصب را بر نمی‌تافت. 

در اواخر دوران لیسانس‌ام در یک تلاش دسته‌جمعی توانستیم او را به عضویت هیأت علمی دانشکده دربیاوریم. این اتفاق یکی از مهمترین دستاوردهای جمع دانشجویی ما بود. از آنروز زنی عنوان استادی دانشگاه را داشت که نه تنها از دانش کافی برخوردار بود که در رفتار و کنش کلیشه‌های جنسیتی را می‌شکست. زنی که بدون کاستن از زن بودن و نگاه مصلحانه‌ به جامعه اطرافش، انتظارها را از یک زن برآورده نمی‌کرد. من هیچوقت او را سر کلاس‌های درسش ندیدم اما از آنچه در سال‌های کوتاه تدریس‌اش در گروه ارتباطات شنیدم این بود که دو چیز کار او را در دانشگاه به اخراج کشاند: یکی اهمیت یافتن‌ یک زن در میدان علمی دانشکده که برای بسیاری از اعضای هیأت علمی قابل تحمل نبود و دیگری سرسختی و شاید تا حدی بی‌سیاستی او در مواجهه با فشارها. با تغییر مدیریت دانشگاه در دوران احمدی‌نژاد فضا برای او و امثال او تنگ شده بود. او اهل ساختن یک لابی قوی و برگزیدن تاکتیک‌های مرسوم بروکراتیک نبود. کم‌کم تنها و تنهاتر شد و کسی پشت او نایستاد. تیر نهایی شلیک شد و وقتی نامه سرگشاده برخی دانشجویان در انتقاد از خود را دید، اندک توانی که برای مقاومت برایش مانده بود را نیز رها کرد و رفت. رفت که رفت. 

هاله مثل هر آدم دیگری اشتباهاتی هم داشت. گاهی باید التماسش می‌کردی که کار غلطی را نکند. لج‌باز بود. فروپاشی روانی او در چرخ‌دنده‌های بی‌رحم دانشگاه او را کم حوصله و عصبی کرده بود. شکست عاطفی‌اش از جهان اطرافش حتی باعث شده بود که چندباری کنترل‌اش را در سر کلاس‌هایش از دست بدهد اما هنوز امید داشت که بتواند بماند و کاری که عمیقاً دوست دارد را ادامه دهد. اما هشتاد و هشت سر رسیده بود و او را نیز به بیرون پرتاب کردند. اگر بعد از مرگ مادر، خانه برایش نفس‌گیر شده بود، بعد از اخراج، هاله جایش را بطور کل از دست داد؛ آواره شده بود. به من می‌گفت صبح‌ها که بیدار می‌شود نمی‌داند چه باید کند. می‌گفت دلم می‌خواهد تو را در دانشگاه ببینم نه اینجا در خیابان‌های تجریش. 

دانشکده علوم‌اجتماعی و دانشگاه تهران با رییس‌اش و وزارت علوم با وزیرش با اخراج هاله، با اخراج عباس کاظمی، سعید معیدفر و .... با نپذیرفتن باسوادترین فارغ‌التحصیلان همان دانشکده همچون شهرام پرستش، مهدی فرجی، محمد رضایی و نادر امیری به عنوان عضو هیأت علمی، و در یک کلام با احیای انقلاب فرهنگی آنهم در اواخر دهه هشتاد، نه فقط جامعه‌شناسی و دانشکده را تبدیل به یک نهاد تزیینی کردند که امروز می‌توانند جنازه واقعی یکی از مقتولان خود را ببینند.  صندلی‌های دانشگاه محدود است. برای اینکه استادان امروز (آنهایی که به پاس نداشته‌های‌ علمی و داشته‌های سازمانی‌شان در همان ایام و سال‌های بعد جایگزین شدند) صندلی‌ها را داشته باشند، لازم بود که برخی به بیرون پرتاب شوند. هاله را خیلی شدید پرتاب کردند، آنقدر دور که تنها تن بی‌جانش را توانستیم پیدا کنیم.

امین بزرگیان
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۲
غیر قابل انتشار: ۰
شهناز رحيمي
|
United States
|
۲۱:۵۳ - ۱۳۹۹/۱۱/۲۱
0
0
خانم هاله لاجوردي ٥ سال اخير دردشديدي از معده داشت خواستم ببرم دكتر چون غد وخودخواه بود نميامد. روزبروز بدتر ميشدحالش ولي روحيه اش درپيش ما خيلي شاد وخوب بود وبه رو نمياوردً كه مريض است قبل از مركش خونه ما دوهفته ايي نگه داشتم كه. غذاي خوب بخوره ودور هم باشيم خيلي خوب بوديم، صبج سوم بهمن گفت ميرم خونمون چندروز ديگه ميام ، پدرش خونه نبود رفته بود پيش دكتر كاوه، چندروزي زنك زدم خبري نشد، نگران شدم به باباش زنك زدم گفت حتما خوابه. تاروز سيزدم يكي ازدوستام خبرداد گوگرد باز كن باز كردم شوكه شدم تا به امروز ، هنوز باور نميكنم. ، ميگفت بعضي وقتها ميرم پيش مادرم دعوا ميكردم هر چي ميخورد بالا مياورد، گفت موهامو از ته بزن ، خيلي ميريزه مثل اينكه سرطان دارم مادرم هم ازاين درد مرد، بلاخره از پيشم رفت ديگه برنگشت، زخم زد بقلبم شبانه روز باهم بوديم يا نبوديم تلفن ميزد، خانواده امون همشون متاسف. وناراحتتند، رفت ومنو تنها گذاشت
شهناز رحيمي
|
United States
|
۲۱:۵۳ - ۱۳۹۹/۱۱/۲۱
0
0
خانم هاله لاجوردي ٥ سال اخير دردشديدي از معده داشت خواستم ببرم دكتر چون غد وخودخواه بود نميامد. روزبروز بدتر ميشدحالش ولي روحيه اش درپيش ما خيلي شاد وخوب بود وبه رو نمياوردً كه مريض است قبل از مركش خونه ما دوهفته ايي نگه داشتم كه. غذاي خوب بخوره ودور هم باشيم خيلي خوب بوديم، صبج سوم بهمن گفت ميرم خونمون چندروز ديگه ميام ، پدرش خونه نبود رفته بود پيش دكتر كاوه، چندروزي زنك زدم خبري نشد، نگران شدم به باباش زنك زدم گفت حتما خوابه. تاروز سيزدم يكي ازدوستام خبرداد گوگرد باز كن باز كردم شوكه شدم تا به امروز ، هنوز باور نميكنم. ، ميگفت بعضي وقتها ميرم پيش مادرم دعوا ميكردم هر چي ميخورد بالا مياورد، گفت موهامو از ته بزن ، خيلي ميريزه مثل اينكه سرطان دارم مادرم هم ازاين درد مرد، بلاخره از پيشم رفت ديگه برنگشت، زخم زد بقلبم شبانه روز باهم بوديم يا نبوديم تلفن ميزد، خانواده امون همشون متاسف. وناراحتتند، رفت ومنو تنها گذاشت
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان