کد خبر: ۲۲۷۸۷
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۹۹ - ۲۲:۲۵-30 January 2021
محمد محمدی گرگانی دوست صمیمی و همرزم احمد رضایی بود.‌
عصراسلام: «احمد از لحاظ مطالعات دینی قوی و بسیار هم مردمی و پخته بود. در یک کلام، شخصیت او بومی بود. قادر بود با مردم به زبان و فرهنگ خودشان سخن بگوید تا مردم حرفهای او را درک کنند. مشکلی که روشنفکران و متخصصان ما در ارتباط با مردم دارند. احمد توانایی بینظیری در کار "استراتژیک" داشت. از سطوح پایین رشد کرده و بالا آمده بود. به همین دلیل مردم را خوب میشناخت و درک میکرد. روابطش با توده های مردم بسیار خوب بود. مثلا یک نفر صابون ساز بود. احمد جلو و پشت سرش از او تعریف میکرد و با احترام زیادی با او برخورد میکرد. بهمین دلیل هم مردم قدرش را میدانستند و دوستش داشتند. تا احمد بود، ما دغدغه پول و امکانات نداشتیم آنقدر که مردم برای او احترام قائل بودند.

من در دوره ای که با احمد بودم، تاثیرات زیادی از او گرفتم. از خصلتهای انسانی اش، مردمی بودنش، گذشت ها و حتی زرنگی هایش که علیه کسی نبود. کسی را مسخره نمیکرد. اعتقاد مذهبی اش هم سر جای خودش بود. بهتر است بگویم یک روشنفکر بومی، یک انقلابی بومی بود که ریشه در سرزمین کشورش و فرهنگ و رسوم جامعه اش داشت.

در واقع احمد یک مبارز بومی و حرفه ای بود بدون اینکه " من من زدن" های مغرورانه در او باشد. یادم هست همیشه میگفت: "بعضی ها اسلحه شان جلوی در دانشکده ی فنی پیش دخترها پایین می افتد!"

این حرف خیلی قشنگ بود و حقیقت هم بود. آن دوره، چریک بودن ابهتی داشت، احترام و شکوه ویژه ای داشت. چریک یک اسطوره بود. بعنوان یک آدم فوق العاده ستایش میشد. اما احمد نشان داد که اهل این حرفها و اهل تظاهر نبود.

من دیده بودم که مادری میگفت: " بگذار پسر من برود سر قرار ، و تو نرو! بگذار او شهید بشود ولی شما بمانید! شما مهمترید! یعنی مردم اینطور از جان و دل مایه میگذاشتند. احمد هم لایق این ارادت و ایثار بود. چون براستی از خودش مایه میگذاشت.

یکبار با احمد به منزل یکی از سمپاتهای سازمان رفته بودیم. در خیابان مولوی. منزلی ساده . شب مادر خانه برای ما چای آورد. دیدیم داخل استکان چای چند تکه کاغذ کوچک است. احمد برایش سوال شده بود. من گفتم شاید ته استکان کاغذ باطله ریخته و خانم ندیده و روی همان چای ریخته و... احمد گفت نه و برایش خیلی جای سوال داشت. آخر از آن مادر پرسید. مادر گفت:" من برای شما دعا نوشته بودم و آن را گذاشتم توی چای تا خدا نگهدارتان باشد..." بعد عاشقانه و ملتمسانه به سینه زد و گفت:" شما امام حسین ما هستید، و ما هم زینب تان هستیم. شما ابوالفضل ما هستید..."
این مادر میدانست که اگر ساواک بداند که احمد رضایی در این خانه است حتی برای حمله نزدیک هم نمیشود بلکه خانه را از دور به مسلسل می بندد و با خاک یکسان میکند. او میدانست که خودش و اهل خانه در خطر کشته شدن هستند اما عاشقانه به سینه میزد و میگفت:" مادر جان! خون ما ارزش ندارد! این خون توست که ارزش دارد و باید زنده بمانی!..."

وقتی داشتیم از خانه بیرون می آمدیم اصرار میکرد که حتما کلید خانه را بگیرید. هر چه میگفتیم مادر ما کلید نمیخواهیم، چون اگر دستگیر بشویم یا باید بمیریم یا باید اقرار کنیم. این که نمیشود. میدانید آخر چه گفت؟ گفت کلید توی جیبتان باشد ، تا شما را گرفتند، همان اول خانه ی ما را بگویید تا شکنجه نشوید!

وقتی از منزل بیرون آمدیم احمد گوشه ی دست مرا گرفت و گفت: محمد یک دقیقه صبر کن. اشک می ریخت و گریه میکرد، هق هق میکرد و میگفت: "محمد جان ما چگونه به اینهمه اعتماد و فداکاری پاسخ بدهیم؟!"
به راه افتادیم. احمد مصمم تر و با نشاط تر کار می کرد...
آن زمان برای استتار ، لباس جنرال مد را که خیلی گران و شیک بود میخریدیم و میپوشیدیم. من ریش داشتم و عینک هم میزدم. احمد هم همینطور او حتی موهایش را هم رنگ میکرد، یک دفعه قهوه ای روشن یک دفعه هم تیره، ولی خب ، عکس ما در داشبورد همه ی ماشین های ساواک بود و همه جا دنبال ما گشت می زدند.

کار ما کارگری و کار یدی نبود ولی به محله های فقیرنشین جنوب شهر می رفتیم، به کوره پزخانه ها یا گود زنبورک خانه، به کوچه پس کوچه های جنوب شهر می رفتیم، بدبختی های مردم را می دیدیم. از یک طرف تئوری میخواندیم و استثمار را بررسی میکردیم ، از طرفی شمال و جنوب شهر را قیاس میکردیم. از میدان گمرک لباسهای ارتشی دست دوم میخریدیم و می رفتیم توی کوره پزخانه ها، وضعیت مردم خیلی وحشتناک بود. در یک کوره پزخانه ۲۰ تا اتاق بود، اتاقهای گلی بسیار کوچک که خانواده در آن زندگی میکردند. آب نداشتند، بهداشت نداشتند. آب آلوده بود. بچه هایشان قیافه های وحشتناکی داشتند و برای ما بسیار رقت انگیز بود.

میرفتیم کنارشان مینشستیم و از وضعیت زندگی شان میپرسیدیم و دستگیرمان میشد که چگونه زندگی میکنند، از طرفی دیگر تئوری میخواندیم و بررسی میکردیم که چرا باید با امپریالیسم مبارزه کرد و به چه مدت و چگونه و ... اینها محورهای بحثهای ما بود.

یک روز با احمد در بازارچه سید اسماعیل در خیابان سیروس بودیم. خیلی شلوغ بود و بازار مملو بود از چرخ دستی و دست فروشان ، احمد ناگهان گفت: محمد! آریا رو نگاه کن! 
معمولا ماشینهای ساواک آریا بود. چهار نفر نشسته بودند و خیلی جدی مراقب ما بودند. احمد گفت: محمد چکار کنیم؟!
من همیشه نگران حالتهای احمد بودم زیرا وقتی اوضاع بحرانی میشد، قبل از عمل این آیه از سوره احزاب (۱۰ و ۱۱) را میخواند:
«وقتی سختی ها از همه طرف بسمت شما می آیند، از روس سرتان، از زیر پایتان و چشمانتان سیاهی می رود، آدمهای مؤمن اینگونه آزمایش میشوند.»
احمد حالت جالبی داشت! گفت: خب دیگر محمد جان! اینجا جایش است!

دیگر داشتیم کلت ها را درمیاوردیم که آنها از ماشین بیرون پریدند. دیدیم که نمیتوانیم میان اینهمه جمعیت از نارنجک و کلت استفاده کنیم، هر کاری میکردیم عده ای بی گناه کشته میشدند.
به ناچار به سرعت فرار کردیم. بازارچه خیلی شلوغ و پر از چرخ دستی و دست فروش و معتاد بود. یادم هست تا بازار سبز میدان دویدیم. وارد یک مسجد دو در شدیم و آنها ما را گم کردند.

وقتی تعقیب و گریز تمام میشد ذوق و شوق داشتیم. احساس میکردیم مردم از ما ممنون اند که برایشان فداکاری میکنیم. احساس میکردیم بزرگ شدیم. احمد چنان بود که گویی در مراسم عروسی اش شرکت کرده. سرحال و شاد و خندان بود. اگر درگیری میشد و احمد جلوی چشم من زخمی میشد و حتی نفسهای آخر را میکشید باز هم همانقدر شاد و خندان بود! هر چه هم از مردم می دیدیم تحسین و تمجید و احترام بود. 

شهادت احمد:

۱۱ بهمن۱۳۵۰ ، احمد سر قراری رفته بود که ۲ بار چک شده بود و طرف نیامده بود! و این یعنی خطر صد در صد! احمد با آنهمه تجربه با آنهمه اطلاعات نباید اینکار را میکرد. اما متاسفانه برای بار سوم سر همان قرار میرود و میبیند طرف نیامده، ساواک هم آماده بود، یعنی کل منطقه (خیابان غفاری) در کنترلشان بود. کسیکه قرار را لو داده بود چند ساعت مقاومت کرده بود، و برایش قابل توجیه بود که آنرا لو بدهد. آن طرف هم مقاومت کرده بود اما قرار دوم را دیگر گفته بود. (تجربه رضا رضایی از بازجویی ها این بود که هر کس فقط چند ساعت تا قرار اولش مقاومت کند. در این چند ساعت نیروی بیرون فهمیده که آن فرد دستگیر شده و نباید سر قرار برود. مثلا اگر کسی ساعت ۱۰ صبح سر قرار نیامده ، یعنی مشکلی پیدا کرده ، پس دیگر قرار او مشکوک است و نباید برود و اشتباه احمد هم همین بود.)

خلاصه ساواکی ها از چند طرف می آیند و احمد را محاصره میکنند. احمد با آن چشمهای تیزی که داشت از همان لحظه اول متوجه شد که در محاصره است. بلافاصله مخفی میشود. آنها شروع میکنند به تیراندازی و احمد هم تیراندازی میکند. گویا فشنگهایش که تمام میشود، نارنجکش را پشت یکی از این جعبه های برق در می آورد و بقول بچه ها حماسه می آفریند. همیشه میگفت: " اسلحه ما نباید دست دشمن بیفتد." این حرف برایش مقدس بود. خلاصه نارنجک را میگذارد روی کُلت اش و ضامن نارنجک را کشیده، آماده انفجار! ساواکی ها که میبینند او هیچ کاری نمیکند، دسته جمعی به حساب اینکه تسلیم شده ، سرش میریزند! در همین حال احمد ضامن نارنجک را میکشد و نارنجک منفجر می شود و خودش ، اسلحه اش و همه ی ساواکی هایی که دور و برش ریخته بودند همه را زخمی میکند یا از بین می برد.

همان روز من ساعت دو بعد از ظهر در خیابان راه می رفتم که رادیو اعلام کرد: خرابکار احمد رضایی کشته شد! شهادتش خیلی دردناک بود، اما احساس حماسی و غرور زیادی به همه ی بچه ها داد....»


از  کتاب «خاطرات و تاملات در زندان شاه» نوشته «محمد محمدی گرگانی» از اعضای اولیه مجاهدین خلق
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان