کد خبر: ۲۲۴۸۲
تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۹ - ۰۹:۳۹-11 January 2021
سلجوقیان بزرگ را رسم بر آن بود - رسمی که آن را از نیاکان بیابانگرد خود به ارث برده بودند - که نزدیکترین خویشان ذکور خود را به عنوان امیران کوچک با حکام بر سرزمینهای دوردست خود بگمارند.
تا زمانی که هریک از این نمایندگان، سلطان را به عنوان فرمانروای خود می‌شناخت و تصمیمات او را در همه جنبه‌های سیاست خارجی می‌پذیرفت، به وی اجازه داده می‌شد که تا حد زیادی از استقلال بهره مند باشد. بر طبق این اصل بود که سلاطین بزرگ سلجوقی نیز به بعضی از پادشاهان مغلوب اجازه می‌دادند که تاج و تخت خود را حفظ کنند، به شرط آن که رابطه ارباب و رعیتی را میان سلطان و خود می‌پذیرفتند. این امتیازات به تدریج گسترش یافت و شامل فرماندهانی شد که در جنگ از خود لیاقت و کفایت نشان داده بودند. بعدها نظام الملک، طرفدار احیای روش پاداش مادی برای شجاعت در جنگ شد، و هنگامی که نتوانست این پیشنهاد را بقبولاند، نتوانست تأکید کند که اعطای تیول باعث آن نخواهد بود که صاحب تیول، مردم تحت فرمان خود را رعیت بداند یا او را قادر سازد که بیش از مبلغ معینی پول از آنها بگیرد. این روش به طور کلی از آن لحاظ طراحی شد که مدعیان احتمالی سلطنت سرگرم امور اداری قلمرو خود باشند و به فکر رسیدن به قدرت و سلطنت نباشند. ولی این روش دارای زیانهایی بود. رؤسای قبایل بیابانگرد، به ویژه، در معرض حسادت و توطئه بودند. اقتدارات ناشی از مقام حکومت این گرایشها را پرورش می‌داد، در صورتی که احساس مسئولیتی که گاهی از سلطنت ناشی می‌شد، دیگر وجود نداشت تا مانع جاه طلبی شود. بدین ترتیب، بروز خیانتهای مکرر همچنان در بین امیرانی وجود داشت، که می‌بایستی به فرمان راندن بر ایالاتی که سلطان به دستشان سپرده بود، قناعت کنند.

بنابراین، سلاطین مجبور بودند پیوسته مراقب بمانند و همیشه آماده باشند که از یک گوشه دورافتاده قلمرو خود، به منظور حفظ نظم، به گوشه دیگر بشتابند. درنتیجه، به همان نسبت که وسعت قلمرو سلاجقه بزرگ افزایش می‌یافت، اقتدارات آنها کمتر می‌شد، و امیران کوچک این خاندان و همچنین امیران محلی، که بسیاری از آنها اصل و منشأ ترکی داشتند (بر خلاف کارگزاران کشوری که به طور کلی یا ایرانی یا عرب بودند)، بی درنگ از هرگونه نشانه سستی در ارکان استفاده می‌کردند و به اطاعت ظاهری از فرمانروایان خود قناعت می‌ورزیدند. بنابراین به تدریج، بخشهای دورافتادہ قلمرو سلجوقی از دولت اصلی جدا شد.

سلیمان ۱۰۷۷- ۱۰۸۶ پیروزی آلپ ارسلان در ملازگرد راه را برای نفوذ سلجوقیان به آسیای کهن گشوده بود، ولی هنگامی که سلطان تصمیم گرفت به جای استفاده از پیروزی خود به مقابله شاه خوارزم بشتابد، انتخاب فرماندهی که می‌بایستی او را جهت تصدی امور جبهه غربی به کار بگمارد، اهمیت فراوان یافت. از وسایلی نمی‌توان نام برد که بر اثر آن سلیمان، شاهزاده‌ای جوان از خانواده سلطنتی، به آن منصب گماشته شده باشد، زیرا اگرچه وی از عموزادگان آلپ ارسلان به شمار می‌رفت، پسر کوتولموش یعنی فرزند همان کسی بود که با وجود وفاداری نسبت به طغرل، پس از مرگ آن سلطان، مدعی تاج و تخت شده و در ری ضمن مبارزه برای رسیدن به آن، در گذشته بود. با وجود این، سلیمان بود که پس از عزیمت آلپ ارسلان، تصدی امور را در منطقه شمال غربی به عهده گرفت. تصدی این مقام آسان نبود و دارنده آن می‌بایستی استعدادهای قابل توجهی داشته باشد، زیرا سلاجقه معتقد بودند که مرگ امپراتور رومانوس باعث بی اعتباری عهدنامه ملازگرد شده است. بخشی از وظیفه سلیمان این بود که اراضی فتح شده را به شیوه‌هایی اداره کند، تا به رؤسای ترک و ترکمانان بیابانگردی که به آن منطقه نفوذ کرده بودند نشان دهد، که سلجوقیان ارباب آنها هستند و ضمناً تدارک از سرگرفتن احتمالی مخاصمات علیه بیزانس را ببیند.

در قسطنطنیه، میخائیل امپراتور فرهنگ دوست و صلح جو، از خطری که مرزهای شرقی بیزانس را تهدید می‌کرد به وحشت افتاد و ضمن این نگرانی، از پاپ گریگوری


هفتم ملتمسانه استمداد کرد. پاپ به نوبه خود، اما با اندکی تشویش کمتر، کشورهای عیسوی را دعوت کرد، تا به کمک کلیسای شرق بشتابند. در این ضمن، میخائیل که از گندی جهان غرب در پاسخ دادن به استغاثه‌های او پریشان شده بود، کوشید لشکری از همه مزدورانی که از دور می‌آمدند، تشکیل دهد. در میان افسرانی که بدین شیوه به خدمت او در آمدند، یکی از اهالی نورماندی به نام نورمان روسل بایلول Norman Roussel Baillul بود، که شاید یکی از حریص‌ترین و غیر قابل اعتمادترین همه اشراف کوچکی بود که به قسطنطنیه شتافت به امید آن که بهترین سودهای هر دو جهان را به دست آورد و ضمن آن که از ثروت مشرق بهره مند می‌شود، بر اثر فعالیتهای صلیبی خود، نجات روان را تضمین کند.

روسل درصدد کسب اعتماد میخاییل برآمد و در لحظه‌ای قاطع و بحرانی، این نورمان خائن، لشکر بیزانسی را به سرنوشت خود رها کرد و با بی اعتنایی کامل به سوگند وفاداری خویش، درصدد برآمد تیولی برای خویش در آناتولیا Anatolia دست و پا کند. اما این عمل حدود کامل بی وجدانی او را نشان نمی‌دهد و چون تردید داشت که در این نقشه خیانت آمیز موفق شود، در استمداد از سلیمان یعنی خطرناکترین دشمن امپراتور بیزانس، تردید نشان نداد. سلیمان که منافع چنین اتحادی را درک کرده بود به آسانی حاضر شد با قوای خود به این شورش عیسوی بپیوندد. این دو رهبر به اتفاق یکدیگر ارتش بیزانس را در آرموریوم Ammorum (در حدود سی و چهار مایلی غرب سیوری حصار sivrihisar کنونی) به آسانی شکست دادند. فرمانده آن به نام سزار جان دوکاس caesar John Ducas به اسارت درآمد و توسط نورمان در نیکو مدیا Nicomedia (ازمیر)، به امپراتوری برداشته شد.
پس از بر تخت نشستن جان دوکاس، آشوب‌هایی در سراسر بیزانس برپا شد که تا حدود بیست سال ادامه یافت و گاهی تقریباً جنبه جنگ داخلی به خود می‌گرفت.
ملکشاه، که بر تخت سلطنت سلاجقه بزرگ نشسته بود، این تحولات را با دقت می‌نگریست و مهارت سلیمان را در زمینه سیاسی و همچنین در امور نظامی می‌دید، تا آن که در حدود ۱۰۷۷-۱۰۷۸ موقع را مناسب دانست که او را به عنوان حاکم روم به کار
*. از اهالی نورماندی - م.

بگمارد. این انتصاب شاید میخاییل را، که هنوز از خیانت متفق نورمانی خود رنج می‌برد، بر آن داشته باشد که از سرمشق خطرناکی که روسل به دست داده بود پیروی و به نوبه خود، از سلیمان برضد شورشیان استمداد کند. سلیمان، پیش از ارسال پاسخ، با ملکشاه فرمانروای خود مشورت کرد؛ سلطان بی درنگ موافقت خود را ابراز داشت، زیرا او نیز از سودهایی که از این سازش ممکن بود به دست آید، به خوبی آگاه بود.

بنابراین، سلیمان توانست به عنوان متفق مورد قبول امپراتور وارد بیزانس خاص شود و در رأس لشکری نیرومند به درون آن سرزمین محسود قدم نهد. بخت با سلجوقیان یار بود، زیرا سلیمان به زودی موفق به گرفتن روسل شد و سپس در کمال ناجوانمردی حاضر نشد او را به امپراتور تسلیم کند، مگر آن که بیزانس مبلغ هنگفتی در قبال آن مرد، نورمان (روسل) بپردازد. بیزانسی‌ها روسل را مدت زیادی زندانی نکردند، زیرا ظهور دو مدعی دیگر امپراتوری در ۱۰۷۸، امپراتور را مجبور کرد که از هر سو کمک بخواهد. بنابراین، روسل را آزاد ساخت، به شرط آن که از فرمانروای قانونی خود دفاع کند.
دو مدعی، که تقریباً در یک زمان در نقاط مختلف امپراتوری ظاهر شدند، یکی از آنها نیکه فوروس بوتانیانس Nicephorus Botaniates بود که از سوی غرب پیش آمد و پس از رسیدن به آدریانوپل Adrianople (آدرنه)، خود را امپراتور خواند و سپس به سوی قسطنطنیه پیش رفت. دیگری به نام نیکه فوروس بریه نیوس Nicephorus Briennius در آسیای کهن به فعالیت پرداخته و سربازان فراری یونانی از صحنه جنگ ملازگرد را وارد سپاه خود کرده بود، ولی از او زیاد طرفداری نشد و قوایش به اندازه‌ای کم بود که او نیز به نوبه خود از سلیمان استمداد کرد! سلطان سلجوقی بسیار شاد شد از این که با آمدن به کمک فرد عیسوی دیگر، به آشفتگی اوضاع بیفزاید. بدین ترتیب، افواج متحد یونانیان شورشی و سلجوقیان مهاجم متفقاً به سوی غرب پیش رفتند، نخست وزیکوس Cysicus و سپس نیکایا Nicaea(نیقیه) را به تصرف در آوردند، در جایی که مدعی امپراتوری به این مقام شناخته شد. سپس، هر دو سپاه ضمن آن که در کنار یکدیگر حرکت می‌کردند وارد نیکومدیا و از آنجا به سوی خالسدون chalcedon و کرو سو پولیس chrysopolis (کادیکوی kadikoy کنونی) رفتند، که شهرکی بود واقع در سواحل آسیایی دریای مرمره در اینجا دو سپاه از یکدیگر جدا شدند و ضمن آن که فرمانده یونانی از آبها گذشت و به قسطنطنیه رفت تا امپراتور را عزل کند و اختیارات
کامل را به دست گیرد، سلطان سلجوقی در ساحل آسیایی سنگربندی کرد تا از طریق دریای مرمره (دریای درخشان) به قلب جهان عیسویت و به مرکز قدرت امپراتوری بنگرد.


به قدرت رسیدن نیکه فوروس بسریه نیوس در ۱۰۷۸ شورشی جدیدی در میان
یونانیان آسیای کهن برانگیخت که به وسیله سرداری به نام نیکه فوروس ملی سه نوس Nicephorus Melissenus برپا شد. وی پس از آنچه که در میان شورشیان عیسوی این ناحیه، عملاً به صورت واقعه‌ای عادی درآمده بود، به نوبه خود از سلیمان کمک خواست. بار دیگر سلجوقیان حاضر به کمک رساندن شدند و دوباره، قوای عیسوی و مسلمان در کنار هم به سوی بیتونیا Bithynia پیش رفتند. در آنجا پادگانهای بیزانسی، که بیشتر از مزدوران ترک تشکیل یافته بود، به سلجوقیان که به منزله خویشان آنها بودند، پیوستند. درنتیجه، قوای ملی سه نوس به اندازه‌ای تقلیل یافت که مجبور شد فکر پیشروی به سوی قسطنطنیه را از سر بدر کند، در عوض تصمیم گرفت که در بیتونیا سنگر بگیرد، و از متفق خود خواست که از آن ناحیه عقب نشینی کند. اما این بار سلیمان با پیشنهاد یونانیان موافقت نکرد و سردار یونانی نیز در موقعیتی نبود که بتواند سلجوقیان را مجبور به عقب نشینی کند، به طوری که سلیمان توانست از موقعیت استفاده نموده و لودیا (لیدیه) Lydia وایونیا (ایونیه) Ionia را به متصرفات خود بیفزاید و نخستین امیرنشین سلجوقی را در خاک آناتولی تأسیس کند. در ۱۰۷۸، وی نیکایا
نیقیه) را به عنوان پایتخت برگزید و خود را سلطان نامید.
نیکایا (نیقیه) به عنوان پایتخت در این هنگام سلیمان قادر بود که موقعیت خود را ارزیابی کند. این موقعیت درواقع حسادت دیگران را بر می‌انگیخت، زیرا اگرچه گروهی از امیران ترک از او پیروی کرده و خود را به عنوان فرمانروایان مستقل بر نواحی وسیع معرفی کرده بودند، با وجود این، سلجوقیان بر سرزمین گسترده‌ای مسلط شده بودند که بسیاری از شهرهای مهم را زیر نظر داشتند. در واقع ناحیه فتح شده، خود کشوری حقیقی را تشکیل می‌داد، زیرا شامل بخش اعظم ارمنستان بود و در آسیای کهن تقریباً بخشهایی تا هلسپونت Hellespont را در بر می‌گرفت، و در سمت جنوب شرقی، شامل نواحی بسیاری بود که پیش از آن، به امیر حلب تعلق داشته بود (تصویر ۲). در غرب، قطعه زمینی در پیرامون اسمیرنا smyrna ازمیر، تیول گرانبهایی را تشکیل می‌داد که به امیر نیرومند ترک به نام تزاکاس Tzakas تعلق داشت، و به منزله سرزمین بلا معارضی بود که هم یونانیان و هم سلجوقیان از آن دوری می‌کردند. یونانیان به سبب ضعف خود و سلجوقیان از آن رو که برخلاف تزاکاس نمی‌توانستند سود حاصل از غلبه بر یک بندرگاه را درک کنند.
 
تصویر ۲. نقشه منصرفات سلجوقی، اما با اشارای ویژه به سرزمینهای سلجوقیان روم
بی علاقگی سلیمان به این منطقه غربی و ناتوانی او در تعیین ارزش راهی به دریا تا
حدی بر اثر اشتغال او به امور سوریه و مصر ناشی شد، که در آنجا هم مذهب و فرهنگ اسلامی بومی مورد توجه او بود و هم حس سودجویی و جاه طلبی او را ارضا می‌کرد. با وجود پیروزیهای درخشانش، هرگز نمی‌توانست به طور جدی خود را جانشین امپراتور بیزانس بداند یا با او مقابله کند. انتخاب نیکایا (نیقیه) به عنوان پایتخت، بیشتر به سبب مزایا و موقعیت جغرافیایی بود، تا علاقه به خوار کردن امپراتور بیزانس، زیرا موقعیت این شهر بر سر راهی که قسطنطنیه را به اورشلیم می‌پیوست، آن را به صورت مرکز مناسبی برای تسلط بر آسیای کهن و سوریه در می‌آورد.
هنگامی که سلیمان نیکایا را به عنوان پایتخت خود اعلام کرد، در میان ساکنان آسیای


کھن، نوعی حالت وحشت ایجاد شد. فراریان بیابانگرد ترکمن با عیسویان وحشت زدهای مخلوط شدند که از دست سلجوقیان می‌گریختند. بسیاری از ارمنی‌ها به تیولهای ارمنی در توروس و آنتی توروس، که آن را ارمنستان کوچک می‌نامیدند، می‌گریختند. تأثیر عمیق ناشی از این حادثه را، در کشورهای عیسوی به طور کلی، تا آنجا می‌توان از اشارات بی شماری درک کرد که نسبت به سلیمان در قصه‌های متداول مربوط به شوالیه‌ها، در این روزگار در اروپای غربی به عمل می‌آمد.
در قسطنطنیه، امپراتور جدیدی به نام آلکسیوس Alexios در ۱۰۸۱ به روی کار آمده بود. وی در آسیا با وضعیتی مواجه شد که نمی‌توانست بر آن مسلط شود، مگر آن که در پایتخت و در استانهای غربی خود نظم و آرامش را برقرار سازد. اگرچه این کار پنج سال وقت او را گرفت، اما در ۱۰۸۳ توانست توجه خود را به سوی شرق معطوف دارد. وی به قصد بازیافتن اراضی آسیایی خود از مرمره عبور کرد و به مقابله سلیمان شتافت. سلطان سلجوقی عقب نشینی کرد و بر طبق رسم بیابانگردان، ضمن عقب نشینی، محصول را آتش زد. آلکسیوس که بیم داشت در صورت پیشروی بیش از اندازه با قحطی روبرو شود در حمله به ایکونیوم (قونیه) یا فیلو ملیوم philomelium (آق شهر) درنگ کرد. دخترش حکایت می‌کند که وی با نوشتن نام هریک از این دو شهر بر روی قطعه کاغذی قضیه را فیصله داد، و شب را به دعا خواندن گذراند و سپیده دم «در حضور همگان» کشیشی یکی از قطعات کاغذ به هم پیچیده را گشود و نام فیلو ملیوم را به صدای بلند خواند، بنابراین امپراتور به این شهر روی آورد و دشمن را مجبور به مبارزه کرد. جنگی طولانی پیش آمد و طی آن پسر امپراتور به نام آندرونیکوس پورفیروگنیتوس Andronicos porphyrogenitos کشته شد، ولی سلیمان نتوانست مانع از افتادن مجدد نیکومدیا به دست بیزانسیها شود، و در مذاکرات صلح، سلیمان مجبور به پذیرفتن گونه‌ای از تسلط ارباب و رعیتی شد. اما امپراتور از سوی خود مجبور شد که بعضی از نواحی را به سلجوقیان واگذار کند، هرچند برای حفظ آبرو ادعا کرد که، آن نواحی را به سلیمان از آن لحاظ داده است، که به صورت کوچ نشین درآید.
پس از آن که آرامش برقرار شد، سلیمان بار دیگر توجه خود را به شرق معطوف داشت. در ۱۰۸۶ همسر و فرزندان خود را در نیقیه برجای نهاد و به امید تصرف انطاکیه با حمله‌ای سریع عازم شد. اما استحکامات شهر تسخیرناپذیر بود و او مجبور شد در خارج از شهر اردو بزند. حاکم انطاکیه مردی ارمنی به نام فیلارتوس philaretos بود. در طی محاصره، شاید او یا پسرش خیانت ورزیدند و به سلجوقیان کمک کردند، که در نهانی وارد شهر شده آن را به تصرف در آورند. سقوط انطاکیه سلیمان را بر آن داشت که جدایی خود را از سلاجقه بزرگ اعلام دارد و این نکته حس نگرانی امیران مسلمان سوریه را، که در این زمان همسایگان او شده بودند، برانگیخت. از این رو، اتحادیه‌ای تشکیل دادند و متفقاً با سلیمان به مبارزه پرداختند. سلیمان به سوی حلب شتافت. حاکم این شهر به وحشت افتاد و از توتوش,Tutus حاکم سوریه، که برادر سلجوق بزرگ ملکشاه بود، استمداد کرد. از آنجا که حس حسادت توتوش نیز برانگیخته شده بود با طیب خاطر به سوی شهر تهدید شده شتافت. دو دشمن در صحنه نبرد در ۱۰۸۶ و تقریباً در نیمه راه میان حلب و انطاکیه با یکدیگر مواجه شدند.

مبارزه، سخت و طولانی بود، ولی نتیجه آن نامشخص ماند تا این که بار دیگر بنا به گفته آنا کو مننا Anna commena هنگامی به صورت جنگ تن به تن درآمد که سربازان سلیمان ناگهان صفوف خود را درهم شکسته و رو به فرار نهادند. سلطان که خود را قادر به جلوگیری از آن هراس ناگهانی نمی‌دانست، درصدد گریز برآمد و بنا به گفته شاهزاده خانم یونانی آنا کومننا «هنگامی که تصور کرد به جای امنی رسیده است، سپر خود را بر زمین نهاد و روی آن نشست. کسی که ناظر این صحنه و به دنبال او آمده بود گفت که توتوش مایل به ملاقات اوست. سلیمان بی درنگ شمشیر از نیام برکشید و آن را به شکم آن مرد فرو برد. مرد بیچاره بدین ترتیب در نهایت زبونی درگذشت.»
مرگ ناگهانی سلیمان و نتیجه شکست او ثبات آناتولی را در هم ریخت، و بی درنگ مشاجراتی میان امیران ترک، که در این زمان مدعی تخت بی صاحب شده بودند، درگرفت. ملکشاه، فرمانروای سلجوقیان بزرگ از آشوب برای دخالت استفاده کرد، زیرا خود او نیز ارتقای شگفت انگیز سلیمان را با نگرانی فراوان مشاهده کرده بود. وی که خود را مسئول امور آسیای کهن می‌دانست، دو تن را به عنوان حکام روم به کار گماشت و پسر دوم سلیمان را به جای پسر ارشد، که در عراق اسیر بود، با خود به عنوان گروگان به اصفهان برد. پس از مرگ ملکشاه در ۱۹۹۱، برکیارق بر تخت نشست. فرمانروای جدید مردی ضعیف النفس، ولی مهربانتر از پدر خود بود. و یکی از نخستین اقداماتش به عنوان سلطان آزاد ساختن پسر سلیمان بود، که بدین ترتیب توانست در طی همان سال، تحت نام قلج ارسلان اول، خود را سلطان سلجوقیان بنامد.



قلج ارسلان اول ۱۰۹۲-۱۱۰۷ قلج ارسلان در بازگشت به نیکایا (نیقیه) نتوانست دوباره بر اوضاع مسلط شود، زیرا پس از مرگ سلیمان، یک شورشی ترک به نام ابوالقاسم در پایتخت مستقر شده و آن ناحیه را به هرج و مرج کشانده بود. امپراتور بیزانس به هر وسیله غیر از جنگ، کوشیده بود که به بی ثباتی اوضاع بیفزاید و در حدود ۱۰۹۶ چنین به نظر می‌رسید، که مبارزه تبلیغاتی او خود به خود، منجر به پایان دادن به حکومت سلجوقیان در آسیای کهن خواهد شد. درواقع، وضع به نظر یونانیان چنان مساعدهی آمد که صلیبیون امپراتور را متقاعد کردند، به اتفاق آنها مسلمین را از آسیای کهن بیرون برانند با این هدف که راه زائران را به سرزمین مقدس دوباره بگشایند. بر طبق این نقشه، واحدهایی از ارتش در جنگ صلیبی اول، به رهبری والتر walter فقیر آماده شدند، تا سلجوقیان را از نیکایا بیرون برانند، ولی این واحدها بدون انضباط بودند و خوب رهبری نشدند، به طوری که حتی اگرچه قلج ارسلان فرصت مناسبی برای نبرد نیافت، توانست به آسانی بر دشمن غلبه کند. سهولتی که با آن به این امر توفیق دست یافت، سرانجام برای او نتیجه خوبی نداشت، زیرا باعث شد که صفات جنگجویانه سربازان عیسوی را تا حدود زیادی دست کم بگیرد.
سلسله دانشمندیان Danissmend هرگاه قلج ارسلان جدی بودن حمله عیسویان را دست کم نگرفته بود، به دشواری امکان آن وجود داشت که از این فرصت به منظور مبارزه با یکی از دانشمندیان، از ناحیه سیواس قیصریه، پایتخت خود را ترک گوید. این شخص به تحریک دولت بیزانس شروع به پیشروی به سوی ملطیه کرده بود. دانشمندیان مانند سلجوقیان اصل و منشأ ترکی داشتند. نخستین فرد از این سلسله به نام تائیلو Tailu، احتمالاً به اندازه کافی زبان فارسی و عربی را آموخته بود که آموزگار شود، و انتخاب این رشته بدون تردید، باعث لقب سلسلهای او شده بود. طی بیست سالی که پس از روی کار آمدن آنان در آناتولی به دنبال سلجوقیان پیش آمد. سلسله دانشمندیان خود را به عنوان امرای ناحیه‌ای مستقر کردند که سرانجام شامل توکات Tokat، نیک سر Niksar، البستان Elbistan، و ملطیه شد و در شمال غربی تا کاستامونو Kastamonu ادامه یافت که روزگاری مهد خاندان کو مننه Commene در بیزانس بود. تا پایان سده، آن‌ها تحت رهبر خود گوموش تکین



ملک غازی Guimistekin melik Gazi به ذروه ترقی خود رسیدند و حتی به کیلیکیه نفوذ کردند. سلاجقه بزرگ برای تقدیر از این اقدام، به گوموش تکین یک پرچم سیاه دادند، که علامت قدرتی بود که عباسیان به افرادی اعطا می‌کردند که رعایای مستقل خلفا می‌شدند. این افتخار باعث شد که دانشمندیان خود را برتر از قلج ارسلان بدانند ولی قلج ارسلان این تشخیص را می‌خواست نادیده بگیرد و انتقام خود را بستاند.

المسجد

محاصره نیکایا (نیقیه) قلج ارسلان بدون احساس حادثه بدی به مقابله یکی از دانشمندیان به سوی شرق شتافت و خاندان و گنجینه عظیم خود را ظاهراً در محل امنی در نیقیه برجای نهاد. هنوز به حرکت درنیامده بود که لشکری از صلیبیون به رهبری ریموند Raymmond از انطاکیه، پسر روبرت گیسکارد Robert Guiscard همراه با گود فری Godfery، دوک لورن Lorraine، بوهموند Bohemond و تانکرد Tancred به سوی شهر روی آورد. در ششم مه ۱۰۹۷ عیسویان به نیقیه رسیدند، ولی دیوارهای بزرگ شهر که به طول چهار مایل و به وسیله دویست و پنجاه برج عظیم مستحکم شده بود، مانع وحشت آوری به شمار می‌آمد و آنان را از حمله سریع به شهر بازداشت. به جای آن، در خارج از شهر اردو زدند، تا قوای امدادی که روبرت نورماندی Robert Normandy پسر ویلیام فاتح و برادر پادشاه انگلیس، همراه با استفن از بلوایس slephen of Blois با خود می‌آوردند، از راه برسد. امپراتور بیزانس در پله کانوم Pelecanum، نزدیک کناره خلیج نیکومدیا Nicomedia، در رأس یک لشکر یونانی اردوزد.
خبر محاصره هنگامی به قلج ارسلان رسید که هنوز در راه بود. از این رو، از مبارزه چشم پوشید و برای دفاع از پایتخت خود، به شتاب بازگشت.
قلج ارسلان در بیست و یکم ماه مه در حالی به نیکایا رسید که آن را در محاصره دشمن دید. اما، در حمله متقابل درنگ نکرد و اگرچه سربازانش دلیرانه جنگیدند، نتوانست شهر را نجات دهد و وضع به همان صورت بلاتکلیف می‌ماند اگر امپراتور بیزانس تصمیم نگرفته بود که قایقهایی از طریق خشکی از نیکومدیا بیاورد، تا آنها را بر روی دریاچه نیقیه بیندازد. سلجوقیان مجبور بودند که این عملیات را از دیوارهای مجاور مشاهده کنند و نتوانند به مداخله بپردازند، ضمن آن که دشمنان از تنها جهتی که بی دفاع
بود به شهر می‌ریختند. نیقیه در ۲۶ ژوئن تسلیم شد و آلکسیوس Alexios از پله کانوم رسید و امور شهر را به دست گرفت. وی از راه جوانمردی منحرف نشد، زیرا به اشراف مسلمان اجازه داد که آزادی خود را خریداری کنند، و همسر سلطان و کودکان وخاندان او را به شیوه‌ای که درخور مقام سلطنتی آنها بود به قسطنطنیه فرستاد.

امیر تزاکاس Tzakas همسر سلطان دختر ارشد امیر تزاکاس بود که علاوه بر ازمیر smyrna، بر بخش اعظم کناره‌های اژه و جزیره‌های لسبوس Lesbos، خیوس chios، ساموس samos و حتی بخشهایی از رودس Rhodes تسلط داشت. آلکسیوس تصمیم گرفت که پس از آزادی نیقیه، تزاکاس و پسرش را از ازمیر اخراج کند. وی اگرچه خود به امور آسیای کهن اشتغال داشت، به فرمانده کل قوای خود به نام جان دوکاس John Ducas دستور داد که خبر آزادسازی نیقیه را اعلام دارد و در صورت لزوم، همسر سلطان و کودکانش را به عنوان پیروزی خود در شهر بگرداند. در همان زمان، لشکری از طریق داردانل از آبیدوس Abydos به آترامیتریون Atramytrion گسیل داشت. دوکاس به آسانی ازمیر را پس گرفت. بعد از ورود به شهر، به اندازه‌ای بر اثر ویران شدن شهر به خشم آمد که سربازان تزاکاس راتا لاپادیون Lapadion (اولوباد ulubad) تعقیب کرد و در آنجا در نهایت وحشی گری از آنان انتقام گرفت. کشتار به اندازه‌ای شدید بود که ترکان باقی مانده به عنوان سوگواری جامه سیاه بر تن کردند و با همین جامه همگان را به رقت آوردند و آنها را برانگیختند که از دشمن انتقام بگیرند.» آلکسیوس که دیگر نیازی به همسر اسیر سلطان نداشت، او را به اتفاق کودکانش نزد قلج ارسلان بازگرداند و برای آزادی آنها مطالبه فدیه نکرد.

ضمن آنکه یونانیان (رومیان شرقی) تزاکاس را تنبیه کرده بودند، صلیبیون حرکت خود را به سوی انطاکیه و سرزمین مقدس ادامه دادند. آن‌ها از نیقیه در طول جاده نظامی پیشین، که گوک سو Gak su (کالیکادنوس calycadnus) را به دوری لایوم Dorylaeum
اسکی شهر Eskisehir) را به هم می‌پیوست، عازم شده بود جایی که دوراه از طریق آسیای کهن در اختیار آنان بود. سپس به صورت دو دسته به حرکت درآمدند. دسته کوچکتر به رهبری بوهموند در پیشاپیش بقیه لشکر که به وسیله گودفری أهل بویلون Bouillon ریموند اهل سن ژیل Gilles و هیو Hugh از کلرمون رهبری می‌شد، به حرکت درآمد. در این ضمن قلج ارسلان برای صلح با دانشمندیان و ترغیب آنان به فراموش کردن اختلافشان و پیوستن به آنان به منظور مقاومت در برابر مهاجمان عیسوی، به سوی شرق شتافت. علایق خویشاوندی ممکن است دانشمندیان را مجبور به موافقت کرده باشد، و این تغییر سیاست کار را برای قلج ارسلان سهلتر کرد که آنان می‌بایستی با صلیبیون بجنگند نه با بیزانسی‌ها که دانشمندیان آنها را تا اندازهای حامی خود به شمار می‌آوردند. اما سلجوقیان تنها نبودند که به این سرعت متفقی به دست آورند، زیرا صلیبیون استعانتی غیر مترقبه در میان فاطمیان یافتند که به عنوان دشمنان دیرینه سلجوقیان، به فرمانروایان اورتوکی Ortokid از مناطق ماردین - حصن کائیفا - Mardin Hisn Kaifa کمک می‌کردند.
اورتوکیان نیز از اصل و نسب ترکان غز بودند و رسیدن آنان به قدرت مربوط به
توتوش Tutus فرمانروای دمشق بود که پس از تصرف اورشلیم در ۱۰۸۶، اورتوبن اکثب اورتوکیای ortokid urtuk b aksab را به حکومت شهر برگماشته و این منصب را به سبب شجاعت او به وی بخشیده بود که دو سال قبل از آن به سلطان سلجوقیان بزرگ ضمن محاصره آمیدا Amida کمک کرده بود. پس از مرگ او در ۱۹۹۴، دو پسرش سوکمان sukman و الغازی Alghazi جانشین او شدند، ولی در ۱۱۰۴
/ ۵ سوکمان، پسر بزرگتر، به عنوان سلطانی مستقل زمام امور را به دست گرفت و ماردین را به قلمرو خود افزود. |
نبرد دوری لایوم سلجوقیان و دانشمندیان پس از آنکه متفق شدند، در تعقیب صلیبیون درنگ نکردند و موفق شدند در یک شب ماه ژوئن سال ۱۰۹۷ ضمن آنکه بوهموند شتابان در پیرامون دوری لایوم اردو زده بودند، به آنها برسند. مسلمانان با تصور این که سربازان دشمن که در پیرامون آتش گرد آمده بودند، تمامی قوای عیسویان را تشکیل می‌دهند، در سپیده دم روز بعد، به آنها حمله بردند. ترکان عادت داشتند که به صورت سه گروه مستقل به پیش بتازند به طوری که هر بخشی که در جنگ در وهله اول درگیر شد، دو گروه دیگر بتوانند بنا به گفته آنا کومننا «مانند گردباد بچرخند و در لشکر دشمن آشفتگی ایجاد کنند.»


سربازان به ندرت از نیزه استفاده می‌کردند، ولی به تحرک خود بیشتر اعتماد داشتند تا بتوانند دشمن را محاصره کنند و از دور بر او تیر ببارند و تیراندازان را به صورت افواج پی در پی به پیش بفرستند. شاهزاده خانم بیزانسی وضع را با خشم چنین خلاصه می‌کند
هنگامی که یکی از سربازان ترک به تعقیب دشمن می‌پردازد، او را با ضربه‌ای اسیر می‌کند؛ هنگامی که تعقیب می‌شود با نیزه غلبه می‌کند؛ نیزه را پرتاب می‌کند و نیزه در حال پرتاب به اسب یا سوار بر می‌خورد و به هرکدام اصابت کند آن را سوراخ می‌کند.»
در آغاز، بخت با سلجوقیان در دوری لایوم مساعد بود، اما نزدیک غروب آن روز قوای امدادی نیرومند عیسویان فرا رسید و از پشت سر بر مسلمانان حمله برد. مسلمانان ضعیف شدند و سربازان ناگهان بدون نظم و ترتیب رو به فرار نهادند و آذوقه و چادر و اشیای قیمتی خود را ترک کردند. این شکست، بسیار سخت بود و بعضی از مزایایی را که سلجوقیان در نبرد ملازگرد بیست سال پیش از آن کسب کرده بودند از دست دادند؛ اما سربازان چنان شجاعتی از خود نشان دادند که حتی گسته فرانکوروم Geste Fmncorum بعدها از شجاعت آنان تمجید کرد.
عیسویان نیز در جنگ متحمل صدمات سنگین شدند، و تصمیم گرفتند که به
سفر خود را به سرزمین مقدس، به صورت مستقل، ادامه دهند. از آنجا که دشواریهای کار را درک نمی‌کردند، راه کوتاهتر را از طریق فیلو ملیوم philomelium به ایکونیوم برگزیدند. عبور از سلطان داغ Sultan Dag برای مردان خسته بسیار وحشت انگیز بود، زیرا زخمیان بسیار و غنایم هنگفتی را حمل می‌کردند. بیشتر سواره نظام و بسیاری از پیاده نظام ضمن راه تلف شدند، و صلیبیون مجبور گردیدند هر حیوانی را که به درد حمل بار و بنه می‌خورد به زور بگیرند و برای این منظور نه تنها از بزوسگ، بلکه از خوک نیز استفاده کنند. سرانجام، بقایای ارتش پیروز به ایکونیوم رسید و پس از استراحت
کوتاهی، باقی ماندگان توانستند به راه خود ادامه دهند. |
نبرد دوری لایوم نقطه عطفی در امور سلجوقیان به شمار می‌رود، زیرا ضایعاتی که ترکان از حیث نیروی انسانی و همچنین از لحاظ ثروت دیده بودند به اندازه‌ای عظیم بود که به هر آرزوی جهانگشایی که ممکن بود در سر پرورانده باشند، خاتمه داد. این نبرد آنها را از تصرف ایکونیوم، ارگلی Eregli و قیصریه بازداشت و تأسیس دولتی از سوی بالدوین Baldwin در ادسا (رها) و غلبه گودفری در فلسطین از بسط نفوذ آنها در شرق جلوگیری کرد. وجود گروهی از نورمان ها در ساحل مدیترانه، به نوبه خود، پیشرفت آنها را به سوی سواحل جنوب شرقی متوقف ساخت. هرگاه قرار بود سلجوقیان بر سر کار باقی بمانند، می‌بایستی بر آناتولی مسلط شوند، و سیاستمداری ذاتی آنها، باعث شد که این نکته را به سرعت درک کنند. بخت کاملاً با آنان مخالف نبود، زیرا متفق آنها یعنی دانشمندیان که سیواس (سباسته sebaste) را به عنوان پایتخت در اختیار داشتند، بی نهایت نیرومند شده بودند، و خود سلجوقیان هنوز در موقعیتی قرار داشتند که ارتش خود را با استخدام سربازانی از میان بیابانگردان ترکمن به سرعت تقویت کنند که به صورت روزافزونی وارد آسیای کهن می‌شدند. گذشته از این، ترکان یک امتیاز بزرگ داشتند، زیرا مسلمانان بوهموند و پسر عمش ریشارد سالرنو Richard salemno را در ۱۱۰۰، در نبردی در کنار تپه‌های ملطیه، اسیر نموده بودند. صلیبیون به منظور رهایی بوهموند در افتتاح باب مذاکره شتاب کردند، وی هنوز تا سال ۱۱۰۱ در زندان باقی ماند، زیرا صلیبیون حاضر نبودند مبلغ گزافی را که مسلمین برای آزادی آنان مطالبه می‌کردند، بپردازند. ضمن مذاکره در باب فدیه دادن، ریموند اهل سن ژیل st
. Gilles به قسطنطنیه بازگشت تا به گروهی از صلیبیون که از اروپا تحت رهبری کنت بیاندراته count Biandrate وارد می‌شدند، بپیوندند. ریموند، به عنوان مردی مسن‌تر و با تجربه تر، سرانجام به تصدی قوای متحد گماشته شد که شمار آن به ۱۵۰۰۰۰ نفر می‌رسید. اما افراد تازه وارد، به جای حرکت به سوی سرزمین مقدس، اصرار ورزیدند که به نیک سر Niksar بروند تا بوهموند را که در آنجا زندانی شده بود، آزاد سازند. دو فرمانده به اتفاق یکدیگر پیش رفتند و توانستند آنقره (آنکارا) را از دست سلجوقیان بیرون آورند و از رود قزل ایرماق بگذرند و به سوی شرق به جانب نیک سر منحرف شوند. اما از این جا به بعد سلجوقیان از آنها جلوتر بودند، محصولات و آذوقه‌ای را که در نواحی مسیر خود می‌یافتند نابود می‌کردند.
در گرمای شدید تابستان، رنج و عذاب مهاجمان به زودی به صورتی طاقت فرسا درآمد. فرماندهان عیسوی که از افزایش رنج و عذاب مهاجمان در بیم بودند، از فکر نجات دادن بوهموند منصرف شدند و تصمیم گرفتند به طرف شمال و به سوی کاستامونو Kastamonu بروند و در آن جا برآن شدند که به بیزانس بازگردند. اما به زودی از این فکر نیز صرفنظر کردند، زیرا سربازان بر اثر دشواری راه، شدت گرما، کمبود غذا و آب، و بالاتر از همه، بر اثر فنون جنگی خسته کننده جنگجویان غیرنظامی ترک فرسوده شده بودند. سلجوقیان به واحدهای لومبارد Lombard حمله بردند پیاده نظام را قتل عام و سواره نظام را مجبور به فرار کردند. زنده ماندگان دلسرد و مأیوس، با بی اعتنایی کامل به توصیه ریموند، اصرار کردند دوباره به شرق و به جانب آماسیه Amasia بروند و امیدوار بودند که در میان دانشمندیان امنیت خود را به دست آورند. کنراد conrad و واحدهای آلمانی او به محض آنکه به هدف خود رسیدند، مورد حمله دشمن که در کمین نشسته بود، قرار گرفتند و نابود شدند. ریموند مجبور شد که برای مقابله با حمله شدید مسلمانان که در پنجم اوت روی داد، همه باقی ماندگان را گرد آورد. سربازان در سراسر آن روز دلیرانه جنگیدند. هنگامی که شب فرا رسید و نبرد متوقف شد به نظر می‌رسید که وضع سلجوقیان اندکی بهتر شده باشد در سپیده دم روز بعد، آن‌ها در شروع جنگ شتاب کردند و با چشم پوشی از فنون جنگی رسوم خود، با شمشیرهای آخته به دشمن حمله بردند. سربازان ریموند از نخستین گروه‌هایی بودند که تسلیم شدند، ولی ریموند که به وسیله نگهبانان شخصی خود محافظت می‌شد، توانست از صحنه بگریزد و به بافرا Bafra روی آورد که بندری کوچک در کنار دریای سیاه نزدیک سینوپ sinop بود. از آنجا به اتفاق سربازانش با کشتی به بیزانس رفت و نورمان ها را تنها گذاشت تا به کلی نابود شوند. تنی چندهم که از کشتار زنده ماندند، خود را به زحمت به کیلیکیه رساندند و به بالدوین و تانکرد Tancred پیوستند که مورد پذیرایی گرم ارمنی‌های ثروتمند آن نواحی قرار گرفته بودند. در این ضمن لاتینی‌ها باب مذاکره را مجدداً، به منظور رها ساختن بوهموند، مفتوح ساختند.
این بار با شرایطی که از آنها خواسته می‌شد موافقت کردند. در ۱۱۰۳، با کمک ارمنی‌های ثروتمند، مبلغ هنگفتی باج به دانشمندیان پرداخت شد و شخص زندانی آزاد گشت. اما این خود پایان ماجرا نبود، زیرا ملک غازی از دانشمندیان به اندازهای فریفته میزان قید شده بود، که حاضر نشد آن را با متفق سلجوقی خود تقسیم کند. ضمن مشاجره تلخی که درگرفت، ملک در کمک خواستن از امپراتور بیزانس درنگ نکرد. جنگ میان دو متفق پیشین به نظر اجتناب ناپذیر می‌آمد، ولی بر اثر مرگ بهنگام ملک در۶ متوقف ماند. حتی در این صورت، سلجوقیان هرگز خیانت دانشمندیان را

نبخشودند و تنفر از آنها تا ۱۱۷۵ باقی ماند و آن در هنگامی بود که سرانجام آن سلسله کوچک را از میان بردند.

مشاجره بر سر باج مانع از آن شد که سلجوقیان دست از مبارزه با صلیبیون بردارند و جنگ ادامه یافت و پیروزی گاهی نصیب این و زمانی نصیب آن می‌شد. با وجود این، سلجوقیان توانستند موقعیت خود را به تدریج مستحکم و تسلط خود را بر آسیای کهن برقرار سازند. در اوایل پاییز ۱۱۰۴ موفق شدند به پیروزی عظیمی در ارگلی دست یابند و قوای امدادی را که ویلیام اهل نورس Nevers و ویلیام اهل پوآتیه از فرانسه آورده بودند، کاملاً نابود سازند. بار دیگر به گروه بی شماری مرکب از فرانسویان و آلمانی‌ها و سایر غربی‌هایی که برای کمک از اروپا به شتاب آمده بودند، حمله بردند و بار دیگر موفق به قلع و قمع آنان شدند. این اقدامات موجب تأمین دولت سلجوقی شد و فرمانروایان این قوم را قادر ساخت، بخشی از توجه خود را معطوف به ایجاد سازمانهای اداری کنند که برای قدرت ثابت و دائم ضرورت داشت.

سلجوقیان برخلاف رؤسای متوسط طوایف که پس از نیل به پیروزی تنها به فکر
بهره وری از نتایج آن بودند، در صدد برآمدند اقتصادی سالم و همچنین خدمات اجتماعی پیچیده‌ای برای سرزمین خود، تدارک ببینند. آنان با چنان جدیتی به این کار پرداختند که طی چند سال بعد از این پیروزیها یک دوره ترقی واقعی برای مردم آسیای کهن فراهم آمد، و تا سده سیزدهم باقی ماند، یعنی تا زمانی که پیشرفت مغولها موجب هرج و مرج و فقر و فاقه مجدد در این سرزمین شد.
اما قلج ارسلان در موقعیتی نبود که بتواند به اقدامات جدیدی دست زند، زیرا مجبور بود توجه خود را به تحکیم مرزهای دولت جدید معطوف دارد. با این هدف در ۱۱۰۶ ملطیه و میافارقین را اشغال کرد، و در ۱۱۰۷ وارد موصل شد و اصرار ورزید که در خطبه، نام او را به جای نام سلجوق بزرگ بخوانند. همچنین پیوسته سعی کرد به کمک ترکان بیابانگردی قوا بفرستد که با گرجیها در نبرد بودند، اما توجه او از این صحنه جنگ بر اثر سیاست محیلانه امیران اورتوکیایی منحرف شد. این امیران بر اثر همین سیاست بود که توانستند خود را در جنوب شرقی آسیای کهن به مقامی ارجمند برسانند. قلج ارسلان، پادشاه گرجستان را رها ساخت تا بر سرزمین خود حکمفرمایی کند، و مصلحت در آن دید که به منظور جلوگیری از تجاوز اورتوکی هاو به مبارزه طلبیدن فرمانروای آنها به نام سوکمان Sukman در فرصت مناسب، او را به جنگ فرا خواند. بنابراین، در پاییز ۱۱۰۷ لشکریان دو فرمانده غز در مجاورت موصل با یکدیگر تلاقی کردند. در این مورد، بخت با قلج ارسلان یار نبود، زیرا به هنگام عبور از رود خابور Habura، ضمن مبارزه غرق شد.

مرگ قلج ارسلان هم برای امپراتور بیزانس، و هم برای سلطان سلاجقه بزرگ مسرت آمیز بود، زیرا هیچ یک از آن دو فرمانروا، ضمن آنکه این فرمانده عالی مقام آزاد بود که در مجاورت مرزهای طولانی و آسیب پذیرشان به تاخت و تاز بپردازد، کاملاً در امان نبودند. استون رانسی من Steven Runciman، سخن را تا به جایی می‌کشاند که می‌گوید مرگ او «خطری احتمالی را از دولت بیزانس در وضعی بحرانی رفع کرد و سلجوقیان ایران را قادر ساخت که تا نیم قرن دیگر دوام یابند.» تأثیر آن بر قوم خود او جدی‌تر بود، زیرا مصادف با اسارت دو پسر بزرگ او شد. یکی به نام آراپ Arap در ایران به زندان افتاد و دیگری به نام رکن الدین مسعود در دربار دانشمندیان محبوس ماند. همسر بیوه او ایزابلا Isabella، که خواهر ریموند از سن آژید St. Egidierبود توانست به سرعت پسرجوان‌تر به نام طغرل را به نام فرمانروای ملطیه و استانهای شرقی بر تخت بنشاند.

                                                    

 در این وضع اضطراری، ملک برادر پادشاه اخیر در قونیه به نام ملکشاه اول بر تخت نشست. اما، مسعود که در این ضمن با شاهزاده خانمی از طایفه دانشمندیان ازدواج کرده بود، موفق شد پدر زن و زندانبان خود را متقاعد سازد که او را آزاد کند و در بازیافتن تخت و تاجش یاری دهد.
مسعود اول ۱۱۱۶-۱۱۵۶ کوشش‌های توأم آنها به سود او با موفقیت همراه بود و مسعود توانست بر سرزمینی مسلط شود که از سانگاریوس sangarius تا توروس ادامه داشت، هرچند برادر جوانش هنوز ملطیه را در دست داشت و پدرزنش غازی دوم از دانشمندیان، از رود هالیس تا فرات فرمانروایی می‌کرد. مسعود، عاقلانه توجه خود را به تحکیم موقعیت خود و گسترش مرزهایش به زیان أمیران کوچک ترکمن که در مجاورت قلمرو او بودند،


معطوف داشت. در آغاز، توانست به کمک پدرزنش مستظهر باشد که مایل بود مسعود فرمانروای منحصر به فرد آسیای کهن گردد و در نتیجه، از مرگ فرمانروای اورتوکیایی در ۱۱۲۴ استفاده کرد و بعضی از اراضی او را به تصرف درآورد. هرچند بعدها به اندازه‌ای به این اراضی علاقه مند شد که از واگذاری آنها به داماد خویش امتناع ورزید.

تا این زمان مسعود گرفتار مشاجره‌ای با برادرش آراپ بود. آراپ را سلاجقه بزرگ در ۱۱۲۵ آزاد ساخته بودند و او شتابان به آناتولی رفت تا تخت و تاج خود را بازیابد و به سهولت توانست مسعود را از کار براندازد. فرمانروای مخلوع به قسطنطنیه پناه برد و در آنجا مورد پذیرش امپراتور قرار گرفت و مذاکراتی در باب سیاست به عمل آورد. در نتیجه، مسعود بار دیگر از پدرزنش که از طایفه دانشمندیان بود، کمک دریافت داشت و درصدد بازیافتن تاج و تخت خود برآمد. وی مدت زیادی صرف خلع آراپ نکرد که به نوبه خود، به قسطنطنیه پناه برد و در آنجا او نیز مورد پذیرش امپراتور واقع شد. درواقع، زندگی را در پایتخت بیزانس به اندازه‌ای مطبوع یافت که تا پایان عمر، یعنی چندین سال بعد، در آنجا باقی ماند. از سوی دیگر، مسعود در قونیه مستقر شد. چان کری sankiri و آنکارا Ankara پس از مرگ غازی دوم از سلسله دانشمندیان، به دست سلجوقیان افتاده بود. در این زمان قونیه به جای نیقیه پایتخت روم، انتخاب شد. | مسعود هرگز محبتی را که در قسطنطنیه به او ابراز داشته بودند از یاد نبرد و با آگاهی امپراتور و شاید با تصویب او بود که در ۱۱۴۷، با کنراد دوم و ارتش او به مبارزه پرداخت. مقابله آنها در دوری لایوم صورت گرفت جایی که نیاکان مسعود با شکست خرد کننده‌ای مواجه شده بودند. این بار قوای عیسویان بود که درهم شکسته شد. سال بعد، مسعود شکست سخت دیگری بر قوای لویی هفتم پادشاه فرانسه وارد آورد و این پادشاه و درباریانش مجبور شدند سربازان خود را ترک گویند تا به آدالیا Adalia
آنتالیا Antalia) بگریزند و از آنجا با کشتی فرار کنند. عهدنامه صلح منعقد و مرعش به قلمرو مسعود افزوده شد.
اگرچه مسعود بیشتر اوقات سلطنت خود را صرف مشاجره و مبارزه کرد، در هنگام مرگ در ۱۱۵۶ کشوری را بر جای نهاد که به مراتب نیرومندتر از آن به شمار می‌رفت، که آن را یافته بود. این کشور اکنون در امن و امان به سر می‌برد و نسبتاً مترقی و بانفوذ بود، و مرزهای آن در شرق در نتیجه انضمام تعدادی امیرنشین کوچک یا اقطاعی که از قلمرو در حال اضمحلال سلجوقیان بزرگ جدا شده و همچنین در نتیجه الحاق بعضی از دانشمندیان پس از مرگ غازی دوم، گسترش یافته بود.قلج ارسلان دوم ۱۱۵۶-۱۱۸۸| پس از مسعود، پسرش عزالدین قلج ارسلان دوم، که شاهزاده‌ای دارای استعداد کاملاً استثنایی بود، برجای او نشست. حتی بدین صورت، حق او به سلطنت مورد اعتراض برادرش شهنشاه قرار گرفت، که به عنوان مدعی در آنکارا مستقر بود و از حمایت یاگی سیان Yagi Siyan امیری از دانشمندیان سیواس برخوردار می‌شد که به نوبه خود مورد حمایت نورالدین، اتابک نیرومند حلب قرار داشت. با وجود این، قلج ارسلان توانست از دو امیر کوچک از دانشمندیان، یعنی امیر ذوالنن Dhui Lnan قیصریه و امیر ذوالقرنین از ملطیه کمک بگیرد، و اگرچه در آغاز، شهنشاه و متفقین نیرومند او به سرعت موفق شدند استانهای کنار فرات را دوباره به دست آورند، هنگامی که دو برادر با یکدیگر روبرو شدند قلج ارسلان شهنشاه را شکست داد.
تقریباً در همان زمان، یعنی در ۱۱۵۸ قلج ارسلان پیروزمند موقعیت خود را در دو جبهه مورد تهدید یافت، زیرا مانوئل Manuel امپراتور بیزانس عزم و تصمیم او را به سرعت ارزیابی کرده بود، و به منظور جلوگیری از تجاوزات آینده درصدد سیاست احاطه قلمرو او برآمد. در نتیجه، سلطان مجبور شد در غرب با قوای متحد نورالدین از از دانشمندیان که از اتباع بیزانس شده بودند، و در شمال شرقی بر ضد یعقوب ارسلان، یکی دیگر از امرای دانشمندیان، مبارزه کند. قلج ارسلان که بدین ترتیب احاطه شده بود مجبور به از دست دادن مقداری از اراضی خود در مجاورت البستان Elbistan در آنتی توروس گردید و همچنین در دره مناندر Menander به وسیله قوای بیزانس رانده شد و در واقع، هیچ چاره‌ای جز تقاضای صلح نداشت. شرایطی که بر سر آن توافق شد وی را مجبور ساخت که بعضی از اراضی آسیایی خود رابه یونانیان بدهد و تعهد کند که از این به بعد، مرزهای آنها را محترم بشمارد به علاوه، مجبور شد تعهد کند در صورت لزوم، برای ارتش بیزانس قوایی از سربازان تربیت شده سلجوقی را تدارک ببیند.در ۱۱۶۱/۲ در انقضای مذاکرات، قلج ارسلان عازم دیداری از قسطنطنیه شد.امپراتور انتظار داشت که او به عنوان یکی از رعایا، نسبت به وی ادای احترام کند، ولی سلطان سلجوقی خود را به عنوان میهمانی سلطنتی وانمود کرد و کوشید که مراتب را به صورت یک امر رسمی در آورد. وی چندین ماه در پایتخت بیزانس به سر برد و از اقداماتی که برای او قائل بودند بهره مند شد و سرانجام امضای خود را در پای عهدنامه صلح نهاد. اما چون زمان عزیمت اش فرا رسید، بسیار خشمگین شد از این که دریافت برادر جوان و محبوبش می‌بایستی به عنوان گروگان در قسطنطینه بماند، در قونیه سعی کرد از طریق ازدواج با دختر امیر سالتوکی Selnukid ارزروم خشم خود را فرو بنشاند، ولی عروسش در ضمن راه به دست یعقوب ارسلان، از دانشمندیان، که آن دختر را برای برادرزاده خود می‌خواست، ربوده شد. این اهانت را نمی‌شد نادیده گرفت. قلج ارسلان با نقض مستقیم عهدنامه‌ای که اخیراً در قسطنطنیه به تصویب رسیده بود، جنگ خود را بر ضد دانشمندیان از سرگرفت، البستان و لاراندا Laranda (کارامان Karaman) را در ۱۱۶۴ و کاپادوکیه را با شهرهای قیصریه و ملطیه در ۱۱۶۸ گرفت و سال بعد بر آنقره مستولی شد. پس از مرگ یعقوب أرسلان، دانشمندیان توانستند با کمک نورالدین امیر حلب، مرعش (مارکسی Markesi) و سیواس را بازپس بگیرند. باوجود این، قلچ ارسلان آنها را به اضمحلال کشانده بود، هرچند در ۱۱۷۵ بود که سلجوقیان توانستند آن سلسله را براندازند و قلمرو آنان را به متصرفات خود بیفزایند.

توانایی قلج ارسلان ضمن مقاومت در برابر بیزانس شهرت و اعتبار او را در سراسر آسیای کهن بالا برد، و نورالدین اتابک سوریه، و مانوئل امپراتور بیزانس هردو از او به وحشت افتادند. حتی صلاح الدین بزرگ هنگامی که فرمانروای مصر شد (۱۱۷۵) اقدامات او را با شک و شبهه تلقی می‌کرد. امپراتور برای محدود ساختن قدرت روزافزون امیر سلجوقی به اقدامات سیاسی دست زد و خواهان بخشی از قلمرو دانشمندیان سابق شد، بدین بهانه که به عنوان حافظ آن سلسلة منقرض شده استحقاق دریافت آن قلمرو را دارد. همانگونه که انتظار می‌رفت، سلطان با این تقاضا موافقت نکرد، و در ۱۱۷۶ مانوئل به شتاب قوایی به قونیه فرستاد، با این تصور که حمله‌ای سریع شاید منجر به نتیجه‌ای مساعد شود.

هنگامی که گزارش حجم قوای مهاجم به قلج ارسلان رسید، سلطان صلاح در آن دانست که سفیری برای انعقاد صلح نزد امپراتور بفرستد، ولی، مانوئل دیگر به کسی که عهدنامه را نادیده گرفته بود اعتماد نداشت، و حاضر به مذاکره نشد، و ارتش خود را به دو بخش کرد. یکی را تحت فرمان پسر عمش آندرونیکوس واتاتزه Andronicos Vatatze به پافلاگونیا Paphlagonia فرستاد و دیگری را تحت فرمان خود نگاه داشت. سلجوقیان با قوای اول نزدیک نیک سر درگیر شدند. هر دو طرف، تصمیم داشتند از این مبارزه پیروز بیرون آیند و همگی با عزمی جزم جنگیدند، ولی هنگامی که شب فرارسید، بخت با سلجوقیان مساعد بود زیرا به سبب تاریکی شب فرا رسید، به پیروزی کامل دست یافتند. در این اوضاع آشفته، و اتاتزه به دست سلجوقیان افتاد و اسیر کنندگانش با شوق و شعف سر او را از تن جدا کردند و به عنوان غنیمت جنگی نزد سلطان فرستادند.

نبرد میریوکفالون Myriokephalon قوای دوم مانوئل نیز موفقیت بیشتری کسب نکرد و چون در میریو کفالون، در گذرگاه سلطان داغ، بالاتر از اگیر دیر به دام افتاد، عملاً نابود شد. امپراتور این مصیبت را تشبیه به شکستی کرد. که نیاکان او، صد سال پیش از آن، در ملازگرد خورده بودند. غنایمی که در این زمان به دست سلجوقیان افتاد به اندازهای فراوان بود که قلج ارسلان بخشی از آن را به عنوان هدیه نزد خلیفه فرستاد و قسمت اعظم باقی مانده را صرف تزیین و تحکیم قونیه کرد.در ۱۱۷۹، قلج ارسلان به تصور آن که از جانب صلاح الدین بیمی نمی‌رود، تصمیم گرفت قلعة رعبان Ra banرا که در راه حلب به ساموسات Samosate در کنار فرات قرار داشت، به تصرف در آورد. اما صلاح الدین بی درنگ یکی از برادرزادگان خود را برای حفظ مرز موجود اعزام داشت و قلج ارسلان از فکر خود منصرف شد. اما سال بعد، اختلافی جدی رابطه میان دو فرمانروا را تیره ساخت. این اختلاف دارای ماهیتی مشخص بود و از ازدواج اخیر دختر بسیار محبوب قلج ارسلان به نام سلجوقه خاتون مشهور به «گوهر نصیبه خاتون» با نورالدین محمد، پسر فرمانروا از حصن کائیفا ناشی شد. تنها پس از چند ماه از این ازدواج، شوهر جوان، از آن شاهزاده خانم به خاطر دختر رقاصه بسیار زیبایی چشم پوشید. سلجوقه خاتون که از این اهانت خشمگین شده بود، برای رفع آن از پدر خود یاری خواست. سلطان سالخورده برای انتقام گیری در رأس قوایی به حرکت درآمد، و نورالدین که وحشت زده شده بود، به دربار صلاح الدین گریخت.

قلج ارسلان حاضر نشد سلاح بر زمین بگذارد، مگر آن که شهرهایی را که به عنوان مهریه دخترش تعیین شده بود، به او داده شود. صلاح الدین سعی کرد این اختلاف را فیصله بخشد، ولی چون در این کار توفیق نیافت، تصمیم گرفت از مبارزه با صلیبیون فرانسوی دست بردارد، تا وظیفه خود را نسبت به میهمانان ناخوانده‌اش در نتیجه روبه رو شدن با قلج ارسلان در صحنه نبرد، انجام دهد. سلطان سلجوقی از این پیشامد بسیار نگران شد و صریحاً به صلاح الدین اعلام داشت، که صلح اش با عیسویان به منظور جنگ با مسلمانان شایسته او نیست. صلاح الدین پاسخ داد که راندن میهمان از خود، در خور او نیست. در این هنگام، نورالدین جوان مداخله کرد و قول داد که در صورت برقراری آرامش، از آن رقاصه دست بردارد و نزد همسر خود بازگردد.

کناره گیری قلج ارسلان دوم از سلطنت در حدود ۱۰۸۶ قلج ارسلان احساس خستگی کرده و معتقد شده بود که عمر او نزدیک به پایان است. فکر کناره گیری از سلطنت به سود پسرانش در ذهن او جای گرفت، ولی هیچ کس از آن با خبر نبود، و صلاح الدین و امپراتور آندرونیکوس Andronicos، پیرو مانوئل، درصدد انعقاد عهدنامه‌ای به منظور مقاومت در برابر تجاوزات بعدی سلطان سلجوقی برآمدند.

دو سال بعد تا هنگامی که سلطان ترتیبات نهایی را برای تقسیم قلمرو خود می‌داد، این راز به اندازهای خوب مخفی ماند که فردریک اول بارباروسا Barbarossa، نامه‌ای به قلج ارسلان نوشت و از او اجازه خواست که ضمن حرکت به سرزمین مقدس، با صلح و آرامش از قلمرو سلجوقیان عبور کند. قلج ارسلان پاسخی مؤدبانه به این نامه داد، ولی در بهار ۱۱۸۹، هنگامی که فردریک زمستان را در آدریانوپل Adrianopl (ادرنه Edirne) گذرانده بود و حاضر می‌شد تا قوای خود را از طریق هلسپونت Hellespont
داردانل) بگذراند و وارد قلمرو سلجوقی شود، سلطان پیر دست از سلطنت شسته بود. فردریک و لشکریان او که از این واقعه خبر نداشتند، ضمن عبور از مرز سلجوقیان ناگهان خود را با ترکان درگیر یافتند و از این وضع بسیار خشمگین شدند. در راه، از میریوکفالون گذشتند که صحنه جنگ آن هنوز، پر از استخوانهای عیسویانی بود که در آنجا کشته شده بودند. این منظره تأثیر بدی بر افراد داشت و افسردگی آنها هر روز افزایش می‌یافت، زیرا جنگجویان غیرنظامی ترک وارد عمل شدند و پس قراولان عیسوی را به ستوه آوردند. فردریک از آنچه که آن را ضیافت سلجوقیان می‌دانست نگران و خشمگین شد و یکی از اسیران ترک را استخدام کرد، تا ارتش او را از سلطان داغ خوفناک به آق شهر و قونیه هدایت کند. این راه دارای دشواریهای عظیم بود و شاید راهنمای ترک عمدة به دشواری‌ها می‌افزود، زیرا صلیبیون ضمن حرکت مشقت بار از آن راه، تعداد زیادی از نفرات و چارپایان خود را از دست دادند. رنج و عذاب آنها هنگامی افزایش یافت که ساکنان بومی ترک، از فروش غذا یا علوفه به آنها خودداری کردند و اعصاب آنان بر اثر نیرنگهای ستوه آورنده جنگجویان غیرنظامی سلجوقی، خراب شد. هنگامی که سرانجام به قونیه رسیدند، بسیار فرسوده شده بودند، اما فردریک در تصرف شهر درنگ نکرد و به سرعت مهمات از دست رفته را جبران و همه اسبان و حیوانات بارکش را که در آنجا یافت، مصادره کرد. سپس دو روز در باغهای اطراف شهر به استراحت پرداخت و آنگاه به جانب کیلیکیه رفت. اما مقدر نبود که به سرزمین مقدس برسد، زیرا تنها چند روز بعد، ضمن عبور از رود گوک سو Goksu، در مجاورت سیلیوکه Silivke بر اثر لغزش پا به میان آبهای خروشان آن رود افتاد، و پیش از آن که همراهان وحشت زده‌اش بتوانند او را نجات دهند، در آب غرق شد.

کناره گیری قلج ارسلان از سلطنت باعث آرامشی نشد که وی مشتاقانه خواهان آن
بود و عکس آن پیش آمد، زیرا سالهای آخر عمرش، براثر مشاجرات میان پسرانش اندوهبار بود. ولی اگرچه برای همه آنها بخشی را تدارک دیده و قلمرو خود را به امیر نشینانی تقسیم و سهم هر یک از آنها را منصفانه داده بود، هیچ یک از آنها احساس رضایت نمی‌کردند. سلطان دلشکسته پیر سرانجام به نزد پسر خود که چند سال پیش از آن از طرف دولت بیزانس آزاد شده بود، پناه برد. هنگامی که در ۱۹۹۲ در بستر مرگ آرمیده بود، شنید که رکن الدین سلیمان امیر توکات Tokat، حق پسر جوان را به سلطنت قونیه مورد اعتراض قرار داده است. رکن الدین پس از آن که از این مشاجره پیروز بیرون آمد، وقت خود را صرف برقراری مجدد وحدت در قلمرو سلجوقی کرد و برادر خود مغیث الدین طغرل را به حکومت ارزروم، که تازه به تصرف او درآمده بود، گماشت. سرانجام، تنها برادرش مسعود در آنکارا با او مخالفت می‌کرد، ولی در ۱۲۰۴ رکن الدین سرانجام موفق شد آن شهر را از دست او بیرون آورد و مسعود را در این جریان به قتل برساند. خود وی نیز چهار روز بعد درگذشت.


قلج ارسلان سوم ۱۲۰۴ پس از مرگ رکن الدین، امیرانش پسر او عزالدین قلج ارسلان سوم را به سلطنت برداشتند، هرچند این پسر تنها سه سال بیش نداشت و اگرچه منازعات عمویش سلجوقیان را از بهره مندی از فتح قسطنطنیه به دست فرنگیان بازداشته بود، تختی که آن کودک بر آن نشست فاقد درخشندگی نبود، زیرا رکن الدین، اندکی پیش از وفات خود، جنگ بر ضد گرجستان را از سر گرفته و به آبخازیا Abkhazia نفوذ کرده بود. در طی سلطنت رکن الدین، جوان‌ترین برادرش به نام غیاث الدین کیخسرو اول، در قسطنطنیه در تبعید به سر می‌برد. وی در پایتخت بیزانس دوستان فراوانی به دست آورده و شیفته یکی از دختران اشراف یونانی به نام مانوئل ماورو زوموس Mavrozomos شده و با او ازدواج کرده بود. غیاث الدین چون دید که برادرزاده جوانش بر تخت سلطنت نشسته است آرزومند تخت و تاجی شد که به اعتقادش می‌بایستی حق نصیب او شده باشد. پدرزنش او را در دست یافتن به سلطنت تشویق می‌کرد و او طی یکسال در این کار موفق شد و تا ۱۲۱۰، یعنی تا زمان مرگ، به حکومت ادامه داد.
کیخسرو اول ۱۱۹۲-۱۱۹۶ و ۱۲۰۴-۱۲۱۰ بازگشت کیخسرو به قدرت مصادف با غلبه بر قسطنطنیه و تأسیس امپراتوری نیکایایی و کو مننه بیزانس شد. سلطان جدید که در قونیه مستقر بود، هیچگاه از تعهدی که نسبت به دوستان و میزبانان سابق خود در قسطنطنیه داشت، غافل نبود و از هر فرصت برای ابراز سپاسگزاری خود، به صورت عملی، غفلت نمی‌کرد. وی در اعطای اقطاعی به پدر زن عیسوی خود در کنار رود مناندر در لائودیکایا Laodicaea، درنگ نکرد و در هر صورت علاقه او به یونانیان وی را بر آن داشت که نسبت به تئودور لاسکاریس Theodore Lascaris نظر مساعد داشته باشد، هرچند تنفر دیرینه او از لاتینی‌ها و ارمنی‌ها مانند سابق برقرار بود. اما شاید با تصویب ضمنی امپراتور لاتینی قسطنطنیه به نام هنری اهل فلاندر Henry of Flander بود که وی به بندر آنتالیا Antalya حمله برد و آن را در ۱۲۰۷ از دست خانواده آلدوبراندینی Aldobrandini بیرون آورد. تصرف گذرگاهی به سوی مدیترانه برای اقتصاد سلجوقیان سودی عظیم دربرداشت، زیرا توسعه سریعی که چندی پیش در تجارت آن کشور صورت گرفته بود، تصرف



بندری را تقریبأ ضرور می‌ساخت. جهان غرب اهمیت تکامل جدید را دریافت و موقعیت سلطان را به عنوان مرکز یک قدرت تجارتی بزرگ درک کرد، زیرا به جانشین کیخسرو با عنوان Alatinus Magnus Soldarum iconium et potestas Omnium
et Magnus
teararum. per Oreintem et Septentriondem, plagam existentium
’’cappadociae خطاب می‌کرد.
اما تئودور لاسکاریس از این تکامل نگران و ناراضی شد و روابط او با کیخسرو رو به خرابی نهاد. این روابط هنگامی بدتر شد که لاسکاریس نخواست امپراتوری نیکایایی خود را به پدرزنش، آلکسیوس سوم بدهد که چندی پیش از آن، امپراتور بیزانس و اکنون فرد تبعیدی تهیدستی بود. آلکسیوس، که از این امتناع خشمگین شده بود، از کیخسرو مهمان دیرینه خود استمداد کرد، تا لاسکاریس را بر آن دارد که نیکایا را به او پس بدهد. سلطان سلجوقی چون لطفی را که امپراتور در زمان تبعیدش نسبت به او ابراز داشته بود، هنوز به خاطر داشت، خواهش آن فرمانروای مخلوع را به گرمی پذیرفت و از صمیم قلب از او طرفداری کرد. وی از آن لحاظ بیشتر به این کار راغب بود که لاسکاریس، مدتی پیش از آن، وی را در نتیجه اتحاد با لئوی دوم فرمانروای ارمنستان، خشمگین کرده بود. در ۱۲۱۰ میان آنان جنگ درگرفت و آن در زمانی بود که لشکر یونانی لاسکاریس با پیوستن واحدهای فرانکی و بلغاری و مجارستانی تقویت شد. برطبق افسانه‌های عامیانه، کیخسرو به منظور اجتناب از تلفات سنگین لاسکاریس را به مبارزه تن به تن دعوت کرد و سلطان در این جریان به قتل رسید، ولی این بی بی مورخ، شرحی متفاوت و محتمل‌تری از این حوادث به دست می‌دهد. وی روایت می‌کنند که نبرد نزدیک فیلادلفیا، الاشهر Philadelphia Alasehir درگرفت و در طی آن، لاسکاریس از اسب به زیر افتاد و خدمتگزاران سلطان ضمن آن که وی بر زمین افتاده بود می‌خواستند ضرباتی چند بر او وارد آورند که کیخسرو به مداخله پرداخت و به لاسکاریس کمک کرد دوباره سوار بر اسب شود و از صحنه بیرون برود.
قوای عیسوی چون سقوط لاسکاریس را مشاهده کردند، روبه گریز نهادند و سلجوقیان را که دلبرانه جنگیده بودند به این فکر انداختند که در جنگ پیروز شده‌اند. ترکان که به امید تصرف غنایم عظیم عقل خود را از دست داده بودند، وظیفه و احتیاط را از یاد بردند و ضمن آنکه فرمانروای خود را تنها گذاشتند، به تعقیب دشمن پرداختند.

تصادف سواری از کنار کیخسرو گذشت، ولی سلطان درنیافت که آن مرد از فرانک‌هاست و کوششی برای حفظ خود به عمل نیاورد. آن سوار سلطان را شناخت، و به سرعت به سوی او بازگشت و نیزه‌ای در تن کیخسرو فرو برد و سپس به خالی کردن جیب کشته شدگان پرداخت و امیدوار بود که با این غنایم بگریزد. کسی که ناظر این صحنه بود، الاسکاریس را از این واقعه آگاه ساخت. لاسکاریس دستور داد که آن مرد فرانکی را همراه با جسد مقتول نزد او بیاورند و چون جسد را مشاهده نمود شروع به گریستن کرد و دستور داد که آن مرد فرانکی را به قتل برسانند و جسد سلطان را به توسط یکی از مسلمانان آلاشهر بر طبق مراسم اسلامی با حنوط و با احترامات کامل در گورستان مسلمین شهر به خاک بسپارند. در این ضمن خبر قتل سلطان به اردوگاه ترکان رسیده بود، و در بهت و حیرتی که پیش آمد، لاسکاریس توانست فتحی را که نصیب سلجوقیان شده بود، از دست آنها بیرون آورد. آلکسیوس مسبب جنگ نیز نتوانست بگریزد و مبارزه را ادامه دهد. داماد امپراتور فاقد حس ترحم بود و بنابراین، در محکوم کردن فرمانروای مخلوع به حبس ابد در یک صومعه نیکایایی درنگ نکرد و سپس به سوی شمال شتافت تا سربازان خود را به طرف دریای سیاه رهبری کند.
کیکاوس اول ۱۲۱۰
/ ۱۱. ۱۲۱۹ پس از کیخسرو پسرش عز الدین، که لقب کیکاوس اول برخود نهاد، جانشین او شد. بر طبق نوشته ابن بی بی، فرمانروای جدید مردی نیکوکار، خوش سیما و دلیر بود؛ و اگرچه طبعی صلح دوست و متمایل به هنر داشت، مجبور شد بخش اعظم اوقات خود را به جنگ بگذراند. ولی فرزندی وظیفه شناس و فداکار بود، و یکی از نخستین اقداماتش به عنوان سلطان، این بود که وسایل دفن مجدد جسد پدر خود را در قونیه فراهم آورد. آغاز سلطنت او با دشواریهای بسیار همراه بود، زیرا اگرچه به توسط گروهی از امیران منتفذ به سلطنت برداشته شده بود، هم عمش طغرل فرمانروای ارزروم، و هم برادر جوانش کیقباد اول، با او به معارضه برخاستند. اما تا سال ۱۲۱۳ توانست هم عم خود را خفه کندو هم برادر خود را به زندان اندازد.
سپس به مشکلات اقتصادی مبرم روی آورد، زیرا در این زمان بازرگانی بخش عمده‌ای از درآمد قابل توجه دولت را فراهم می‌ساخت. سلجوقیان تا این زمان به اندازه کافی بر آنتالیا مسلط شده بودند که سودهایی را که از آن به دست می‌آوردند ارزیابی کنند، اما این بندر، چندی پیش از آن، دوباره به دست فرانکها افتاده بود. در شرق نیز اوضاع سیاسی رو به وخامت می‌رفت، زیرا لئوی دوم، فرمانروای ارمنستان، از فرصتی که مرگ کیخسرو پیش آورده بود استفاده کرد و ارگلی و کارامال را به قلمرو خود افزوده بود، در صورتی که در شمال، لاسکاریس بخش جنوب شرقی خط ساحلی دریای سیاه را تصرف کرده بود. کیکاوس پس از تسخیر مجدد آنتالیا (۱۲۱۴
/ ۱۵ ) و تنبیه لئوی دوم، به فکر تصرف گذرگاهی به سوی دریای سیاه افتاد که ممکن بود از آنجا، تجارت پرسودی میان چین و هندوستان و ایران از یکسو، و جهان غرب از سوی دیگر، تکامل یابد و در عین حال حمله‌ای جدید بر ضد لاسکاریس صورت گیرد. کیکاوس فرماندهی ارتش را شخصاً
به دست گرفت و سینوپ را در اواخر ۱۲۱۴ تصرف کرد و همچنین توانست آلکسیوس کومننوس Alexios Comnenos امپراتور ترابوزان را در شکارگاه اسیر کند. اما پس از آن که اسیر سلطنتی خود را مجبور به پذیرفتن روابط ارباب و رعیتی کرد، او را عاقلانه رها ساخت و همچنین در همین زمان جشن ازدواج خود با دختر امیر ارزنجان را برپا کرد.
سپس در ۱۲۱۶ دوباره به شرق بازگشت تا لئو را از آسیای کهن طرد کند. کیکاوس بعد از راندن او به ارمنستان کوچک به جنوب روی آورد و امیدوار بود حلب را از دست نماینده صلاح الدین بیرون آورد، اما در ۱۲۱۹ براثر بیماری سل درگذشت.
اگرچه سلطنت کیکاوس تنها یک دهه ادامه یافته بود، کشوری برجای نهاد که از لحاظ ترقی باعث رشک دیگران بود و قونیه پایتخت آن به عنوان مرکز قلمروی به شمار می‌رفت که ثبات آن براساس مستحکمی بود که بر پایه ارتشی با انضباط و نیرومند، و یک دستگاه اداری کارآمد و وفادار و امور تجاری پر رونق قرار داشت. در آناتولی، بسیاری از سلجوقیان در این زمان به کارهای ثابت اشتغال داشتند، کشاورزی روبه ترقی بود و ثروت از طریق شاهراههای بزرگ، که آنها را سلجوقیان امن و سودمند ساخته بودند، وارد شهرهای بزرگ می‌شد. در زمانی که دولت بیزانس سخت سرگرم حفظ چیزهایی بود تا آنها را از نهب و غارت صلیبیون محفوظ بدارد، یعنی وقتی که امپراتور نسیقیه با فرانکها در جنگ بود، و هنگامی که هیچ امیر ترک واقعة مقتدری برای معارضه وجود نداشت، آینده جهت سلطان بعدی پر از امید بود.



کیقباد اول ۱۲۱۹-۱۲۳۶ امیران کیکاوس تصمیم گرفتند که تاج و تخت را به علاء الدین تفویض کنند و او را از توقیف آزاد سازند، و به جانشینی برادرش کیقباد اول منصوب دارند. فرمانروای جدید ثابت کرد که بزرگترین عضو سلسله خویش است. استعدادهای او متنوع و در حد عالی بود، و شاید در طی توقیف خود بود که خوشنویسی و مهره بازی ماهر، (1) قالیبافی چیره دست وکمان سازی متخصص شد. وی نشان داد که مدیری عاقل و با کفایت است و ترقی را به نقاطی بازگرداند که پیشینیان او بر سر آنها به سختی جنگیده بودند. قونیه را بی نهایت زیبا ساخت و سیواس را به صورت یکی از مهمترین شهرهای تجاری سواحل شرقی مدیترانه در آورد. او همچنین رهبر نظامی برجسته‌ای بود و توانست ظرف دوازده ماه پس از جلوس بر تخت سلطنت، کالونوروس Kalonoros (علائیه Alaiye) را از دست ارمنی‌ها بیرون آورد و آن را به صورت پایگاهی دریایی بسازد که نظیر آن در هیچ جای مدیترانه یافت نمی‌شد. وی از آنجا که به این اقدامات راضی نبود، بخش اعظم آناتولی را مبدل به باغ میوه ساخت و صنایعی مانند تصفیه خانه نیشکر، به ویژه در نواحی دور از ساحل علائیه را تشویق کرد.
تخریب خوارزم طی پانزده سال سلطنت کیقباد ارتش او افتخارات نظامی بسیار دست آورد. اگرچه اهالی جنوا Genoese کوشیدند که نگذارند سلجوقیان از تصرف سینوپ بهره مند شوند، کیقباد درصدد برآمد که در نخستین سال سلطنت خود، یک لشکرکشی تنبیهی به سوداک Sudak از طریق دریای کاسپی به عمل آورد. در ۱۲۲۲، برادرزاده‌اش که حاکم سینوپ بود، دولت سلجوقی را در جنگ غیر سودمندی بر ضد امپراتور ترابوزان درگیر کرد. ضمن آنکه این جنگ در جریان بود، کیقباد به طور مداوم، نواحی غربی توروس را تا سیلیوکه از دست ارمنی‌ها بیرون آورد و سراسر ارمنستان کوچک را به اطاعت از خویش واداشت. فروپاشی آن، سلطان را وارد مبارزه‌ای مستقیم با جلال الدین خوارزمشاه ساخت که مرزهای خود را گسترش داد و اهلات را نیز متصرف شد.
.. نوعی بازی که آمریکائیان آن را چکرز Checkers می گویند - م.



در ۱۲۳۰، کیقباد با کمک اشرف Asraf شاهزاده ایوبی، به این رقیب نیرومند حمله کرد و بر خوارزمشاه در ارزنجان Erzincan شکست سختی وارد آورد و به پیروزی دست یافت. اما این پیروزی، زیانی پنهانی در بر داشت که بعدها آشکار شد، ولی در آن زمان، اگرچه جهت سلطان شهرتی گسترده به وجود آورد، موجب حسادت و وحشت متفق کیقباد شد. این شخص در این زمان، به فکر متحد ساختن امیران یعقوبی مصر و عراق افتاد که حاضر شدند تحت فرمان ملک الکامل Malik al Kamil فرمانروای مصر، به آسیای کھین روی آورند. بدین ترتیب کیقباد، ضمن آن که هنوز جنگ بر ضد خوارزم را ادامه می‌داد، اما، سربازانش بار دیگر برتری خود را با تصرف مجدد، ولو موقت، هارپوت Harput حرآن Harran و رقه Rakka به اثبات رساندند. و بدین ترتیب سلطان را آزاد گذاشتند که به سوی سرزمین خوارزم روی آورد و آن را مطیع و منقاد خویش سازد.
خوارزم طی قرنها به منزله سدی به شمار می‌رفت که از یک طرف، میان تمدن‌های پیشین شرق باستان و از طرف دیگر، طوایف آشوبگر دشت اوراسیایی قرار داشت. برداشتن این سد اگرچه باعث شهرت کیقباد شد که فروپاشی آن سرانجام نه تنها برای سلطنت سلجوقیان روم، بلکه برای ایران و عراق نیز مصیبت بار بود. در آن زمان، هیچ کس تصور نمی‌کرد این پیروزی بدون ثمر باشد و شاید کیقباد در هنگام مرگ چندان بدبخت نبود، هرچند مرگ، بر اثر خوردن سمی بر او عارض شد که می گویند به دستور پسرش تهیه شده بود. شخص اخیر با این عمل ننگین در ۱۲۳۵
/ ۳۶ کشوری را به ارث برد که شامل سراسر آسیای کهن، به جز دولت سلطنتی کومننه در ترابوزان و اراضی واتاتزه در ارمنستان کوچک بود. اگرچه این هر دو سلجوقیان را فرمانروایان خود می‌دانستند. ترابوزان در زمان انقراض خوارزم به تعدادی از سربازان خوارزمی پناهندگی داده بود و مجبور شد به ازای این عمل عهد و میثاق خود را با سلجوقیان تجدید کند.
کیخسرو دوم ۱۲۴۶۰۱۲۳۶ غیاث الدین، فرمانروای جدید، لقب کیخسرو دوم برخود نهاد. وی طبعی خوشگذران داشت، و مانند بسیاری از معاصران ایرانی خود، به مجالس میگساری و جشن و سرور علاقه مند بود. وی پس از نشستن بر تخت، خواهر خود را به عقد ازدواج امیر ایوبی به نام ملک عزیز بن محمد فرمانروای حلب در آورد و خود با دختر محمد ازدواج کرد. اما



اندکی بعد، سخت عاشق شد و شاهزاده خانم روسودانا Russudana دختر تامارا Tamara ملکه گرجستان را به زنی گرفت و او را از هر جهت ملکه خود خواند.
تهدید مغول اگرچه کیخسرو دوم متصرفات بسیار با ارزشی به ارث برده بود، طی چند سال گذشته،
طوایفی در آسیای مرکزی دوباره به حرکت در آمده بودند. این بار مغولها بودند که به راه افتادند و ضمن آن که به طرف غرب نفوذ کردند، به هنگام پیشروی خود، یک سلسله عملیات بیرحمانه و غیر قابل تصور انجام دادند و در میان ساکنان صلح دوست اراضی مجاور، موجب ارعاب و وحشت شدند. هر شایعه یا گزارش مربوط به مغول‌ها به نگرانی آنان می‌افزود، تا آن که سرانجام، گروه‌هایی از پناهندگان وحشت زده رو به فرار نهادند و خانه‌ها و کشتزارهای خود را برای مهاجمان باقی گذاشتند. تعداد مهاجران بر اثر وجود افراد بیکار بی شمار، جانیان بالقوه همراه با روستاییان بی آزار، دراویش بی سروپا همراه با زائران ترسو افزایش یافت. هنگامی که وارد سلطان نشین روم شدند، ساکنان را به وحشت افکندند و نگرانی هنگامی افزایش یافت که تعدادی از درویشان سخنور، هم پناهندگان و هم روستاییان محلی را، به شورش ترغیب کردند. درواقع، بسیاری از درویشان، به صورت آشوبگران سیاسی در آمدند و برای پیشبرد مقاصد خود درنگ نکردند، که تمایل سلطان را به اعطای امتیازات تجاری به بازرگانان خارجی، به مثابه تمایل به عیسویان به شمار آورند. این گزارشها، سوء ظن و بدگمانی را تشدید کرد، و نارضایی به زودی چنان گسترش یافت که سلطان مجبور شد به جای اتباع خود، بر مزدوران عیسوی در ارتش خویش متکی باشد و این وضع به نوبه خود، به آتش شایعات مضر و تبهکارانه دامن زد.
در آغاز قسمت اعظم قوای مغول که از شهرت نظامی سلاجقه نگران بودند، به
جنوب روسیه حمله کرده و آن را به تصرف در آوردند. گروه‌هایی از آنها در نواحی سفلای ولگا و دون ساکن شدند و دولت سلطنتی «اردوی زرین» را به وجود آوردند و گروههایی دیگر، به عنوان فرمانروایان امیرنشینان کیف مستقر شدند. در این ضمن، موجی دیگر از مغول‌ها با درک این که انقراض دولت سلطنتی خوارزم، ورود آنان را به ایران بسیار آسان ساخته است، به آن کشور تاختند و بر بغداد مسلط شدند. حتی در زمان حیات کیقباد،


گروه‌هایی از آنان به سوی آسیای کهن به راه افتادند و پس از مرگ او، به تغییراتی اقدام کردند، و بعضی از طوایف ترک را که به تازگی در طول مرزهای شرقی روم مقیم شده بودند، از جای خود بیرون راندند. در میان طوایف بیابانگرد غز که ریشه کن شدند، قوم کای Kai قرار داشتند که در تاریخ به عثمانیان معروف شدند. رییس مسلمانشان، آن‌ها را به آسیای کهن رهنمون شد. در افسانه‌ها آمده است که روزی طغرل، پسر و جانشین سلیمان، ده گروه سوار مشاهده کرد که با یکدیگر سخت در نبرد بودند. طغرل صبر کرد تا ببیند کدام یک از آن دو گروه ضعیفتر است و سپس همراه افراد خود به کمک آنان شتافت. ورود او به موقع بود، زیرا کفه ترازو را به سود سلطان سلجوقی و محافظان او که مورد حمله دسته‌ای از مغولها قرار گرفته بودند، پایین آورد. کیخسرو مراتب سپاسگزاری امیر خود را ابراز داشت و قطعه زمین باریکی در قراچه داغ به طغرل بخشید. این اقطاع از اسکی شهر تا حدود قونیه ادامه داشت و شامل سوگود sugud و دومانیچ Domaniq بود. عثمان فرزند طغرل در سوگود تولد یافت و در ۱۳۲۴ در آنجا مدفون شد.
نبرد کوزه داغ در ۱۲۴۱ / ۴۲ مغول‌ها ارزروم را محاصره و تصرف کردند. نزدیک شدن آنها کیخسرو را
متقاعد ساخت که به زودی باید با مهاجمان دست و پنجه نرم کند و بنابراین، به تدارک قوا پرداخت، و حدود ۷۰
/ ۰۰۰ نفر گرد آورد و آنها را تحت فرماندهی سرداری گرجی به نام شرواشیدزه shemashidze قرار داد. لشکر مغول نسبتاً کوچکتر و تحت فرماندهی بایجو Baidju و همچنین دارای تعدادی مزدوران گرجی و ارمنی بود. دو قوا در بامداد بیست و ششم ژوئن ۱۲۴۲، در محلی بر سر راه سیواس به ارزنجان، نزدیک به کوزه داغ، با یکدیگر درگیر شدند. شرواشیدزه در نبرد کشته شد و سربازان سلجوقی به محض شنیدن این خبر، با آنکه در جنگهای بسیار بر ضد دشمنان نیرومند از ملتهای مختلف پیروز شده بودند، بر اثر حمله شدید مغولها، در هم شکسته شدند.
سلجوقیان روبه گریز نهادند و اردوگاه خود را با چادرهای رنگارنگ اشراف خود ترک گفتند و حتی چادر سلطان و پرچم شخصی او که نقش شیری را دربرداشت، در دست فاتحان برجای نهادند. مغول‌ها توکات و قیصریه را غارت کردند، و کیخسرو به





قونیه گریخت و دو تن از اتباع با وفای خود، یعنی امیر مذهب الدین و کادی اهل آماسیه Amasya را مأمور مذاکره صلح کرد. امید سلطان به ترغیب بالدوین دوم به انعقاد عهدنامه‌ای بر ضد مغولها مبدل به بأس شد، و او مجبور گشت به خاطر حفظ قدرت ظاهری، روابط ارباب و رعیتی را بپذیرد.
دوره هرج و مرج با خبر پیروزی مغولها وحشت و اضطراب سراسر آناتولی را فرا گرفت. بار دیگر، دشت‌های آناتولی، بر اثر پیشروی دشمن ناکشته ماند. قحطی بروز کرد و سلجوقیان ثروتمند، با نگرانی شروع به معاوضه اشیای گرانبهای خود، در مقابل لقمه‌ای غذا کردند. بعضی از رؤسای کوچک ترک، برای تأمین قطعه زمین باریک خویش، دختران خود را به عقد ازدواج اعیان مغول در آوردند و گروهی دیگر در جستجوی امنیت به پافلاگونیا و پامفیلیا روی نهادند. بیابانگردان ترکمن، شروع به غارت شهرهای سلجوقی کردند و هرج و مرج کلی به اندازهای بالا گرفت، که در ۱۲۴۶ به محافل درباری نیز سرایت کرد و گروهی از اشراف شورشی، سلطان بی دفاع خود را حفظ کردند. سپس شخصی مدعی تاج و تخت بی صاحب شد و خود را فرزند کیقباد اول نامید، و موفق شد حدود بیست هزار سرباز زیر پرچم خود گرد آورد، ولی سرانجام او را اسیر کرده و در علائیه به دار آویختند.
هلاکو فرمانروای مغول به زودی دریافت که پیشرفت ترکمانان ممکن است به سرعت خطرناک شود، و از این رو به عزالدین کیکاوس دوم، پسر ارشد سلطان اخیر و جانشین او، دستور داد که نظم و آرامش را برقرار سازد و رهبران را اسیر و تنبیه کند. عزالدین در این امر تا اندازه‌ای توفیق یافت، ولی دیگر رؤسای طوایف ترک و ترکمن، به سرعت در استانهای خالی از سکنه ظاهر شدند و به صورت امیران کوچک خودمختار درآمدند و برادرش رکن الدین در سیواس علیه او سر به شورش برداشت.
حکومت مردان سه گانه ۱۲۴۶-۱۲۵۷ هلاکو که از این وضع به خشم آمده بود تصمیم گرفت که هر سه برادر در سلطنت سهیم باشند. بیشتر به سبب لیاقت وزیر اعظم، شمس الدین جوینی اصفهانی بود که حکومت سه گانه یازده سال ادامه یافت، ولی در این سالها، توطئه‌ها و دسیسه‌های مداوم در جریان بود و مزدوران گاهی در یک اردو و زمانی در اردوی دیگر ثبت نام می‌کردند. اوضاع هنگامی آشفته‌تر شد که امپراتور بیزانس به نام میخائیل که از حسادت تئودور دوم فرمانروای نیقیه بیم داشت، به نزد عزالدین در قونیه پناه برد و از سوی سلطان به فرماندهی مزدوران عیسوی گماشته شد. این تصمیم مورد قبول مردم نبود، زیرا باعث شد که در اعتقاد او به دین اسلام شک و تردید کنند، به ویژه آنکه به یاد می‌آوردند که مادرش عیسوی بوده است. این امر باعث تشدید شایعه‌ای شد مبنی بر آن که سلطان به دین مادر خود گرویده است و این شایعه هنگامی قبول عام یافت. که طی محاکمه بطریق patriarch یونانی آنته میوس Anthemius، امپراتور میخائیل او را متهم ساخت که نسبت به سلجوقیان نظر فوق العاده مساعدی داشته است. رکن الدین، دومین نفر از سه برادر، از این بدگمانی‌ها استفاده کرد و با عزالدین به مبارزه پرداخت، ولی از سوی او به زندان افکنده شد.

این واقعه باتو Batu ی کبیر را خشمگین ساخت و عزالدین به سرعت رکن الدین را از زندان بیرون آورد. سپس این دو برادر تصمیم گرفتند که علاء الدین، جوان‌ترین برادر را به دربار مغول بفرستند، تا خشم باتو را فرونشانند. در اینجا بود که روبرو کویس Rubruquis راهب او را ملاقات کرد، ولی احتمال دارد که سلطان جوان در بازگشت درگذشته باشد، زیرا پس از سال ۱۲۵۷ سخنی درباره او شنیده نمی‌شود. در هنگامی که مانگو Mangu دستور داد که عزالدین بر اراضی سلجوقی در شرق هالیس، (قزل ایرماق) و رکن الدین بر اراضی واقع در غرب آن، حکومت کنند، عزالدین گمان می‌کرد که این تصمیم به سود رکن الدین است و امنیت او (عزالدین) را تهدید می‌کند. بنابراین، با ممالیک مصر، برای برانداختن فرمانروای مغول همداستان شد. نایب السلطنه مغولی آسیای کهن به زودی از این توطئه آگاهی یافت و در صدد تنبیه عزالدین برآمد. اما عزالدین که به نوبه خود، به توسط دوستی از این خبر آگاه شده بود، خانواده خود را به شتاب گرد آورد و عازم آنتالیا شد و از آنجا به ساردیس Sardis رفت تا از تئودور دوم از الاسکاریس استمداد کند. عزالدین چون در این کار موفق نشد، در کمال امتنان دعوت امپراتور بیزانس را پذیرفت که به دربار او پناهنده شود و این پیشنهاد به پاداش مهمان نوازی و محبتی بود که خود این فرمانروای یونانی، چندی پیش از سوی سلجوقیان دیده بود.



عزالدین ۱۲۴۶-۱۲۸۳ (؟) عزالدین، رکن الدین را به حکومت آنچه که از متصرفات سلجوقی باقی مانده بود گماشت و در ۱۲۶۱ به قسطنطنیه رسید و احتمالاً همراه امپراتور در روز آزادسازی آن شهر از دست لاتینی‌ها وارد آنجا شد. ولی در اینجا مورد احترام فراوان قرار گرفت، و حتی به او اجازه دادند کفش راحتی ارغوانی رنگی را به پا کند که در نظر مردم بیزانس، به منزله علامت سلطنت به شمار می‌آمد. اما، امپراتور که از مغولها سخت وحشت داشت، پس از چند ماه وظیفه خود را به عنوان میهماندار از یاد برد و به منظور تأمین قلمرو خود، عزالدین و دو تن از فرزندانش را در قلعه اروس Eros به زندان انداخت و سپس از مغولها خواهش کرد به پاداش این عمل بهاو قول مصونیت بدهند. شاید به سبب بیم از چنین تحولی بود که عزالدین اندکی پیش از ۱۲۶۳ با کنستانتین تیش Constantine tish پادشاه بلغارها، بر ضد امپراتور میزبان خود به توطئه بپردازد. درباره حوادثی که پس از این دو حرکت به وقوع پیوست، گزارش‌های مختلفی در دست است، ولی به نظر می‌رسد که عزالدین سرانجام، همراه پسر ارشد و احتمالاً پسر دیگر، توسط بارکای Barkay خان طایفه جوجی Djuci از تاتارهای کریمه نجات یافت، که از خویشان او بود و به قصد نجات او به قسطنطنیه روی نهاد.

در حدود ۱۲۶۳/۶۴، سلطان سابق و پسرش مسعود در سرای Sray در کریمه پایتخت بارکای بودند. بعضی از منابع می گویند که عزالدین کوشیده بود سربازان خود را ترغیب کند که همراه او از دریای سیاه بگذرند، ولی آنان نپذیرفتند و ترجیح دادند در لشکر بیزانس نام نویسی کنند، با این قول که هرگز از آنها نخواهند که بر ضد خویشانشان سلاح برگیرند، هیأت تورکوپولها Turcopoles را تشکیل دادند؛ اما حتی در این زمان همگی حاضر نشدند به خدمت امپراتور در آیند. بعضی از سلاجقه به دوبروجا Dobrudja رفتند و تا روزگار کنونی به عنوان اقلیت کوچکی موسوم به گاگائوز Gagauz باقی ماندند، نامی که به عقیده ویتک Wittek تحریفی از کیکاوس است، زیرا عزالدین نام اخیر را به عنوان لقب سلطنتی خود انتخاب کرده بود. جمعی دیگر به سیبریه گریختند و در ۱۳۰۸ شاه میلوتین
Mitution قطعه زمینی به آنان داد که در آنجا ساکن شوند. بعضی از اینان سر به شورش برداشتند و به عنوان مزدور برای یافتن کار نزد فرانک‌های موریا Morea و همچنین نزد صربها، بلغارها، یونانیان اپیروس Epirus، و بیزانس‌ها رفتند بسیاری از آنان به آیین عیسوی در آمدند، جوان‌ترین فرزند عزالدین در میان مرتدان بود، و پس از فرار پدر، در قسطنطنیه باقی ماند و سرانجام در آنجا با دختری یونانی ازدواج کرد.

بارکای با عزالدین به مهربانی رفتار کرد و درباره استقرار او در یکی از املاک خویش سخن گفت، ولی خان کهنسال پیش از انجام دادن این تعهد درگذشت و پسر و جانشینش به شیوه‌ای دیگر رفتار کردند و عزالدین و مسعود را در دهکدهای کوچک، در کرانه دریای سیاه، زندانی ساختند. نزدیک به هشت سال بعد، حدود ۱۲۸۳، عزالدین در آنجا درگذشت ولی مسعود موفق به فرار شد، ولی دوباره به دربار مغول راه یافت و از سرور خود تقاضا کرد او را بر تخت پدرش بنشاند. با تقاضای او تا اندازه‌ای موافقت شد، زیرا نیمه شرقی قلمرو پدرش را به او دادند، در صورتی که پسر عمش علاء الدین کیقباد سوم، اجازه یافت بر بخش غربی حکومت کند.
قلج ارسلان چهارم ۱۲۴۶-۱۲۶۴ هنگامی که عزالدین در ۱۲۶۰ از قونیه گریخت، برادرش رکن الدین با لقب قلج ارسلان چهارم خود به خود تنها فرمانروای روم شد، ولی به عنوان تابع، و تقریباً به منزله دست نشانده مغولها سلطنت می‌کرد، و حتی قدرت کمی که در دستش باقی بود، در واقع در اختیار وزیر اعظم او به نام پروانه معین الدین سلیمان قرار داشت. مغول‌ها پروانه را تشویق می‌کردند که زمام امور را شخصاً به دست گیرد و به مناصب او منصب قضاوت را نیز افزودند، و این انتصاب باعث خشم فراوان امیران محلی شد. با وجود این، پس از قتل رکن الدین در آق سرای Aksaray در ۱۲۶۴ (عملی که آن را مردم به پروانه نسبت می‌دادند) وزیر اعظم فرزند فرمانروای اخیر به نام غیاث الدین کیخسرو سوم را به سلطنت برداشت. از آنجا که این پسر هنوز کودک بود، خان مغول به عنوان فرمانروای حقیقی باقی ماند، و تمشیت امور روزانه به عهده پروانه واگذار شد.
کیخسرو سوم ۱۲۶۴-۱۲۸۳ تا ده سال پروانه کشور را عاقلانه و با اخلاص تمام اداره کرد؛ سپس، در هنگامی که غیاث الدین به حد بلوغ و استقلال رسید، رشک بر او غلبه کرد و او را بر آن داشت که با بای برس Baibars، سلطان مملوک مصر، وارد مذاکره شود. آن دو با یکدیگر توطئه




چیدند که مغول‌ها را از آسیای کهن بیرون برانند و پروانه را برجای سلجوقیان بنشانند. در آغاز همه چیز بر طبق نقشه پیش رفت و در ۱۲۷۶ / ۷۷ مغول‌ها را در البستان شکست دادند و وارد قونیه شدند، ولی هنگامی که قوای خود را در قیصریه برای مبارزه بیشتر گردآوری کردند، پروانه به وحشت افتاد؛ وحشت او به مملوک نیز سرایت کرد که به شتاب به مصر بازگشت و پروانه را برجای گذاشت. سال بعد، فرمانروای خشمگین مغول پروانه را به قتل رساند.

غیاث الدین کیخسرو سوم، اگرچه پانزده سال بیش نداشت، اکنون قدرت را به دست گرفت. موقعیت او بی نهایت دشوار بود، زیرا اتابکان طمعکار محلی ترک براثر سقوط پروانه، از بی تجربگی سلطان جدید استفاده کردند و در بسیاری از نقاط قلمرو سلجوقی به صورت فرمانروایان تقریباً مستقل در آمدند. حتی پسران خود پروانه نتوانستند در برابر انگیزه انتصاب خود در سینوپ Sinop مقاومت کنند، چنان که اعضای خاندان وزیر متأخر به نام صاحب عطا در افیون قره حصار Afion Kara Hisar چنین کردند. بنابراین، با شادی واقعی بود که فرمانروای جوان مشاهده کرد عثمان، پسر طغرل جانشین ریاست طایفه عثمانلی موفق شده بود، دولت بیزانس را به ستوه آورد و در ۱۲۸۱ متصرفات خود را به زیان آن توسعه دهد. کیخسرو برای یادآوری این فرصت، به او لقب او چ بگ Us Beg اعطا کرد که به معنای «مرزبان» است و به او طبل و پرچمی از موی اسب داد که عبارت از پرچم کوچک سرخ رنگی با هلال سفیدی بر فراز آن بود و لقبی به همراه داشت. شاید نیز در این مورد، سلطان سلجوقی به مؤسس آیندهٔ سلسلهٔ عثمانی جبهای را عطا کرد که از آن، در اسناد موجود یاد شده است.

پس از مرگ کیخسرو سوم در ۱۲۸۳ برادرزاده‌اش علاء الدین کیقباد سوم، فرزند برادرش فرمورز Faremurz، بر تخت نشست اما تقریباً بی درنگ، فرمانروای جدید مجبور شد نیمه شرقی قلمرو خود را به پسر عمش مسعود دوم واگذار کند. مسعود در ۱۲۹۸ درگذشت. پسرش مسعود سوم، که برجای او نشست، اوقات خود را صرف جنگیدن با کیقباد سوم، بر سر قدرت کرد و این مبارزه در زمانی که غیاث الدین در ۱۳۰۲ جانشین پدرش کیقباد شد ادامه یافت و تا ۱۳۰۸ خاتمه نپذیرفت. در این سال بود که قتل مسعود در قیصریه به اختلاف پایان داد. معلوم نیست که غیاث الدین مدت زیادی زنده مانده باشد، زیرا نامش اندکی بعد از تاریخ محو می‌شود و با آن، تاریخ سلاجقه روم پایان می‌پذیرد.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان