کد خبر: ۲۲۳۹۵
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۳۹۹ - ۰۴:۲۳-06 January 2021
تابستان و زمستان نداشت که، سرما و گرما برایش فرقی نداشت. معمولا عصرها راس ساعت سه و نیم سروکله‌اش پیدا می‌شد در کوچه پسکوچه‌های امیریه. توبره‌ی سفید‌رنگِ بزرگی هم روی کولش بود.
مرد سمسار حدود پنجاه و پنج ساله بود. موهای وسط سرش هم ریخته بود. یکی دو تا از دندان‌هایش هم طلا بود. همیشه‌ی خدا هم کلاهِ شاپوی کرم‌رنگی بر سرش می‌گذاشت. معمولا هم سیگار "اشنو"یی لای انگشت‌هایش. یک ته‌لهجه‌ی غلیظ آذری هم داشت. لامصب نمی‌دانم چطوری بود که از ساعت "سیکو" و "گالو" هم منظم‌تر و دقیق‌تر بود. واقعا آدم به آن دقت نوبر بود!
 گاهی عصرها که مادرم مهین‌خانوم ما را به ضرب و زور قصه و شعر خوابانده بود، تازه چشم‌هامان گرم شده بود که سروکله‌ی یارو پیدا می‌شد: "کات شلوار مس مفرغ می‌خِ...ریییییییم!" 

این"می‌خریم"را خیلی جاندار و کشیده و با لهجه‌ی غلیظ ترکی می‌‌گفت و می‌خواند. خواندن که نه، چَه‌چَه می‌زد. فکر کنم دوره‌گردهای زمان ما همه‌شان شاگرد "خانم قمرالملوک وزیری، "خانم ملوک ضرابی"، "تاج اصفهانی" و یا "بنان"ی چیزی بودند! آن‌قدر که صدایشان زیبا بود. نه مثل دوره‌گردهای این دوره و زمانه که یک بلندگو می‌گیرند دستشان، صدای نخراشیده نتراشیده‌شان را مانند کلاغِ سیاه می‌اندازند توی سرشان و گوشِ فلک را کَر می‌کنند!

بعد که صدای "آقای کات‌شلواری" می‌آمد بیشتر خانم‌های محله می‌دویدند دمِ درِ خانه‌شان. با چادر و یا از لای در. یکی از آن‌ها "پریموس" قدیمی می‌آورد، آن یکی سماور ورشوییِ قراضه، دیگری هم آفتابه‌ی مسیِ مسجدِ شاه و همسایه‌‌های دیگر؛ تشتی مسی، رادیوی لامپیِ چوبیِ خارجی، پالتویی، کت و شلواری و ده‌ها جور خِرت و پِرت‌های گونه‌گون را می‌آوردند برای فروش. آن بنده‌ی خدا هم سر فرصت آن خِنزل‌پِنزل‌ها را برانداز می‌کرد و رویشان قیمت می‌گذاشت. تازه شروع اول ماجرا بود! کلی خواهش و تمنا از خانم‌های فروشنده‌ی وسایل: "آقا پاشا! کمی بیشتر حساب کن این سماور را. به‌خدا قسم این سماور مال جهیزیه‌مه، کلی ازش خاطره دارم." و سولماز‌خانم همسایه‌ی روبه‌رویی‌مان که چادرش را به دندان گرفته بود تا پیراهن آستین کوتاهش نمایان نشود به ترکی می‌گفت: "پاشا‌خان! یادت می‌آید که با احمد‌آقا شوهر خدابیامرزم همشهری بودید و چقدر با هم رفیق بودید، این پالتو یادگار اوست. دیگر هر گُلی بزنی بر سرت خودت زده‌ای!" و همسایه‌ای دیگر و حرف و حدیثی دیگر. آقا پاشا هم که با مشتریانش به‌توافق رسیده بود اسکناس‌های دو تومانی و پنج تومانی و گاهی هم سکه‌های ده ریالی نعلِ اسبی" را می‌شمرد و می‌‌گذاشت کفِ دستِ صاحبانِ مال.

از آن روزها سال‌ها می‌گذرد. نمی‌دانم آقا پاشا با آن شکل و شمایل جذابش هنوز هم زنده است یا نه! اما صدای دلربا و فریبنده‌ی او هنوز که هنوز است در گوش‌هایم زنگ می‌زند و می‌خوانَد: "کات شلوار مس مفرغ می‌خ........ریییییییم!"

*یارو: ضمیر اول شخصِ غایب، فلانی، طرف، او.

*پریموس: وسیله‌ی پخت و پز. شبیه گاز پیک‌نیک‌های امروزی اما کوچک‌تر، به رنگِ طلایی و ساخت کشور روسیه.

*سکه‌ی ده ریالی نعلِ اسبی: سکه‌های درشت نقره‌ای رنگ که یک طرفش تصویر محمد رضا شاه بر روی آن حک شده بود و طرف دیگرش هم واژه‌ی ده ریال. آن نام را به‌دلیل درشت و بزرگ بودن سکه، من روی آن گذاشته بودم!

دل‌نوشته‌های امیر رضا ستوده
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان